dimanche 24 février 2008

در فرهنگ ایران ، زمان، گذر و فنا نبود

در فرهنگ ایران؛ زمان، گذر و فنا نبود




منوچهر جمالی



• «جنبش آب درجوی»، برای حافظ، برترین نماد«گذرابون زمان درگیتی» بود، که با هرگونه شادی و خوشی، میآمیخت، و آن را تلخ میکرد، ولی برای مولوی، همان جنبش آب درجوی، بیان «همآغوشی و وصال خدا با انسان وشادی» بود. ...




آدينه ٣ اسفند ۱٣٨۶ - ۲۲ فوريه ۲۰۰٨



درفرهنگ ایران؛ زمان، گذر و فنا نبود
بلکه
به عنوان «تحول و پیشرفت» درک میشد

جوی آب: گذرآب است
یا « جشن وصال آب با خاکست » ؟
سکولاریته ،
« احساس فنا، یا گذرابودن زمان »
رابا
« خوشی و شادی وکام »
نمی آمیزد
بلکه ، جنبش زمان را ،متلازم شادی
وآفرینندگی میداند
برلب جوی نشین و « گذرعمر» ببین
کاین اشارت زجهان گذران مارابس
چرا آنچه برای حافظ « احساس گذروفنا»
میآورد، برای مولوی« وصال وحرکت» بود؟


«جنبش آب درجوی» ، برای حافظ ، برترین نماد« گذرابون زمان درگیتی» بود، که با هرگونه شادی و خوشی، میآمیخت، وآن را تلخ میکرد، ولی برای مولوی ، همان جنبش آب درجوی ، بیان « همآغوشی ووصال خدا با انسان وشادی» بود . این دو گونه « تجربه زمان » درتاریخ ایران ، ازکجا سرچشمه میگیرند ؟ آنچه برای یکی ، گذروفناو طبعا، تلخ و شومست ، برای دیگری ، جنبش و وصال حق و حقیقت با انسانست، و طبعا اوج شادی وخوشی است . ازدیدن جنبش آب درجوی ، یکی، غمناک میشود، و دیگری کامیاب وشاد . تجربه « گذر زمان درگیتی »، درایران با الهیات زرتشتی میآید ، وشوم شمرده میشود ، ولی تجربه « جنبش زمان ، به کردار«حرکت عشق» و« بُن آفرینش که ملازم شادیست » گوهرفرهنگ سیمرغی بوده است . درالهیات زرتشتی ، اهورامزدا و آنچه اهورامزدائیست ،« ناگذرا » است . سکون و یکنواخت ماندن ، و ثبوت ، آرمان میشود، و « حرکت » که معرب واژه « ارک و هرک » است ، ویژگی ناسازگار با اهورامزدا شمرده میشود . و درست همین واژه « ارکیا » ، معنای « جوی » را داشته است ( برهان قاطع ) ودرآذری ، هنوز « ارخ » به معنای جوی است . و به همین علت به « تاب خوردن برروی ریسمانی که بردرخت میآویختند » ، ارک گفته میشد ، چون بیان این « حرکت نوسانی = گشتن » و حرکت عشقی و حرکت بطورکلی بود . پدیده حرکت ، با « گذر و گشت » ، ویا با « حرکت دورانی و نوسانی ، یا گشتی» کار داشته است . « گردیدن و گشتن » ، که امروزه معنای « تحول » دارد ، دراصل بیان « حرکت گشت و بازگشت » بوده است ، هرچند سپس ، معنای کلی پیدا کرده است، و رابطه اش را با « دَوَران و گشتی بودن » از دست داده است . الهیات زرتشتی ، درست با همین درک آفرینش گیتی از « حرکت گشتی » ، میجنگیده است . ولی درست درجنگیدن با « مفهوم حرکت گشتی » ، و مطرود ساختن آن ،« حرکت بطورکلی» راشوم و طرد ساخته است . چنانکه همین کار را با مفهوم « آمیختن » کرده است . مهر، از ریشه « مت » برآمده است که همان « آمیختن » باشد . الهیات زرتشتی، اصطلاح « آمیختن » را برابر با معنای « شهوت جنسی » گرفت ، و طبعا دردسر فروان ، با مفهوم « مهر» و « خدای مهر که دراصل سیمرغ بوده است » پیدا کرد . سیمرغ که خدای مهربود ، برای زرتشتیان، خدای شهوت جنسی و « جه » = جنده بشمار میآمد ، و این لقب را به همان « میتراس » دادند که بنیادگذار قربانی خونی و پیمان بود که در شاهنامه ، همان ضحاک میباشد . در الهیات زرتشتی ، این اهریمن است که میخواهد « بیامیزد » ، و اهورامزدا ، برضد این آمیزش است . آمیزش ، به مفهوم شهوت جسمانی کاسته شده است . اهریمن ، میخواهد با آمیختن خود با همه چیزها ، همه گیتی را شهوانی وجایگاه شهوت رانی سازد .اینست که پیکار با حرکت گشتی ( ارکه = جوی ) ناگهان ، به پیکار با مفهوم « حرکت بطورکلی » میکشد ، و الهیات زرتشتی بدینسان، دچارسرنوشت شومی میگردد که ازعوامل مهم سرنگونی ساسانیان بود . البته « هه رک » در کردی ، معنای حرکت دارد . هه رکاندن ، حرکت دادن و جنباندن و راه انداختن است ( شرفکندی ) . و در آذری ، به جوی ، ارخ گفته میشود . « جوی »، که سپس دراشعارشعرا، برترین اشاره به گذرائی و فنای شادیها درگیتی شده است ، دراصل، درست معنای وارونه اش را داشته است ، و بیان « عشق نخستین و حرکت نخستین در آفرینندگی » بوده است . چگونه معنای یک اصطلاح ، واژگونه شده است ؟ جالب آنست که شعرا، همان تصویر را بکارمیبرند، ولی وارونه آنچه درتصویر آشکاراست ، میفهمند ! ما با اندکی بررسی در همین اصطلاح پیش پا افتاده ، این تحول بسیار مهم فکری و سیاسی و دینی و اجتماعی را در ایران درمی یابیم . درک این تصاویر باید درهنرو زبان یا به سخنی دیگر در « نا آگاهبود »، دگرگون شود ، تا سکولاریته ، واقعیت یابد .
فرهنگ ایران ، به « دوام و بقا» ،« پایدار= پای دار» میگوید . ما بندرت، متوجه این تضاد ذهنی خود و « آنچه دراین واژه، بیان میشود » ، میگردیم. « دارنده پا » ، چه ربطی به « بقا و دوام و سکون» دارد ؟ درست واژه ِ « پایدار» ، میگوید که دوام و بقا ، سکون و بیحرکتی و یکنواختی و ماندگاری نیست ، بلکه حرکت است ، چون واژه « پایدار » که دارنده « پا » باشد ، به معنای « اصل حرکت و عشق » است ، چون پا ، در فرهنگ ایران ، بیان این دومعنا باهم بود. پا دراثر اینکه دوپا ، باهم درهم آهنگی، اصل حرکتند ، نماد « عشق » بود. نام « بهرام » ، که بُن کیهان و زمان و انسان هست ، « پادار» است ( برهان قاطع ) . بهرام ، خدای جهانگردی و سفر و سلوک است . او نخستین سالک جهانست، به عبارت دیگر ، بهرام ، اصل جنبش و همچنین اصل عشق است . بهرام ، پایدار است ، چون بُن پیدایش زمان و کیهان و انسانست . پس « پایدار» ، اصل عشق و حرکت بودنست ، نه سکون و اقامت در یک جای و بی حرکتی . پایداری، حرکتست، نه سکون. این سراندیشه فرهنگ اصیل ایرانست . درست جنبش وشادی ، لازم و ملزوم همند . ازاین رو بود که « جستجوی همیشگی » چون حرکت مداوم هست ، آرمان ایرانیان بود ، نه « دانستن حقیقت و مالکیت آن، وماندگارشدن دریک آموزه » . شادی در جنبش است . دین ایرانی ، جستجوی همیشگی بینش بود ، نه ایمان به یک آموزه ، نه چسبیدن به یک اندیشه ثابت . آنکه بینش را همیشه میجوید و میپژوهد ، همیشه ازجستجو، شادی وکام میبرد ، و ازماندن دریک بینش و آموزه ، غمگین و پژمرده و ناکام میشود . درحالیکه ، سپس ، « ایمان به یک آموزه ثابت و بیحرکت » ، اوج شادی میشود ، و جستجوی همیشگی ، به کردار « آویخته بودن میان زمین و آسمان » درک میگردد که اوج گمگشتگی و حیرانی باشد . از دید ایمان، جستجو، شادی نمیآورد ، بلکه انسان را « معلق میان زمین و آسمان » میکند . بنا براین زمان درفرهنگ اصیل ایران ، که به کردار«جنبش» دریافته میشد ، شادی آوربود . «زما » که پیشوند « زمان » است ، درکردی به معنای رقص و پایکوبیست . به عبارت دیگر ، زمان ، جایگاه جشن و رقصست . زمستان ، که دارای همین پیشوند « زم » است ، به معنای « زمان شادی و جشن و رقص » بوده است ، نه به معنای « فصل سرما » و خزیدن به گوشه ها ! « زم » ، نام دیگر رام ، خدای رقص وشعر و موسیقی بوده است، و هنوز ترکها به جشن ، بیرام میگویند که « بغ + رام = زنخدا رام » میباشد . در الهیات زرتشتی ، بقا و دوام ، شکل « ناگذرا بودن » اهورامزدا را گرفت ، گذرو گشتن و حرکت ، شوم و بد شد . و سکون و ثابت و بیحرکت ماندن ، آرمان میگردد . گشتن ، چرخیدن و رقصیدن هم بوده است . ناگذرا بودن اهورامزدا ، درنهفت این معنارا هم دارد که اهورامزدا ، نمیرقصد و برضد موسیقی و رقص است . دراین بررسیها ، تفاوت این دوگونه تجربه زمان ، نشان داده خواهد شد .
اغلب شعرای ما که « ارزش شادکامی درگیتی » را میشناسند ، وحتا آنرا برتراز اندیشه « آخرت و جنت و سعادت باقی ملکوتی» میشمارند ، ولی خود را ، از این احساس فنا درشادیهای خود که پس از الهیات زرتشتی ، اسلام ، در اذهان جای انداخته ، نمیتوانند برهانند . این احساس زمان فانی در خوشی و شادی ، درایران نیز با الهیات زرتشتی آمده بود ، ولی فرهنگ نیرومند ایران ، راه را به چیرگی این اندیشه ازالهیات زرتشتی بر روانها بست . خرمدینان که همان سیمرغیان باشند ، فرهنگ « آمیختگی شادی با جنبش » را برغم الهیات زرتشتی ، در ایران، نگاه داشتند . ولی با آمدن اسلام ، این احساس فنا یا « گذرا بودن زمان » ، درست زیرآب ِ شادیخواهی و کامخواهی آنها را زد . این حافظ که پیامبر شادی درگیتی است ، میگوید :
ساقیا باده که اکسیر حیاتست بیار تا تن خاکی ما ،عین بقا گردانی
بمن حکایت اردیهشت میگوید نه عاقلست که نسیه خرید ونقد، بهشت
ولی این « حضوراحساس ِ گذرا بودن جهان وعمرو زمان » ، ایجاد کشمکش و آشوب ، در شادی باده نوشی حافظ میکند . باده که درفرهنگ ایران ، نمودارسازنده گوهر انسان ، و پیدایش راستی ( رویانندگی گوهر ) و طبعا شادی بود ، نقش « فراموش ساختن غم و فنا وگذر» را پیدا میکند .
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش زکاسه سرجمشید و بهمنست وقباد
پیاله باده ای که انسان ازاو مینوشد ، کاسه سرجمشید و بهمن و قباد و گذشتگانست، که بیان فنا است .
دی در گذاربود و، نظر سوی ما نکرد بیچاره دل که هیچ ندید ازگذارعمر
همینگونه عمر خیام، با آنکه سعادت درجنت را فقط نسیه میداند، و درپی شادی و طرب دراین جهان است ، ولی همینکه برای او ، برترین ویژگی جهان ، گذرا بودن جهانست ، به شادی و خوشی خالص، دست نمی یابد :
برخیزو مخور غم جهان گذران خوش باش ودمی به شادکامی گذران
دگرگونی ها و جنبش های جهان ، فقط و فقط به کردار« گذرا بودن » فهمیده و احساس میشوند . به قول انواری :
زمانه گذران بس حقیر و مختصراست
ازاین زمانه دون درگذر، که در گذراست
درک جنبش و تغییر، به درک « فناء و گذرائی» ، کاسته میشود . این پیآیند قراردن « آخرت » ، به کردار زمان باقی ، و ارزش دادن به « خوشی و سعادت باقی » در قرآن است ، که روح و روان شعرا و نویسندگان ما را تسخیر کرده است . سکولاریته ، جنبشی برای مثبت ساختن مفاهیم حرکت و تغییر و پیشرفت است ، که جداناپذیر از احساس زمان درزندگی در گیتی است .سکولاریته ، میخواهد حرکت و شادی را باهم چنان بیامیزد که همگوهر شوند .
در زیر اندیشه « زمان درگیتی ، فانی است » ، این اندیشه کلی بود که « هرحرکتی ، فقط گذر و فناء است » ، پس حرکت ، شوم و بد است . سکولاریته ، حرکت را به مفاهیم « گذر و فناء و فساد » نمیکاهد . فساد ، به « زوال صورت » گفته میشود، و « کون » به پیدایش صورت . الله ، کن فیکون میگوید و همه چیز، تکون می یابد ، و انسان، این صورتی را که الله به چیزها داده است ، زائل میسازد . از این رو « ان الله لایحب المفسدین - سوره قصص» . ودرست این انسان است که ازهمان آغاز« مفسد » است ، یعنی علاقه به « دگرگون ساختن قوانین و امورو خواستهای الله » دارد. انسان میخواهد که آنچه را الله ، حکم کرده است و خلق کرده است و وضع کرده است و صورتی را که به چیزها داده است، تغییر بدهد، و این فساد است . این اندیشه که دنیا ، جسم و حسّ و صورت است و طبعا فانی است ، براین اندیشه استواربود که « حرکت ، فقط زوال و فساد و فناء است » . بدینسان ، حرکت ، بخودی خودش ، شوم شناخته میشود ، چون حرکت و تحول و تغییر ، دیگرگونه شدن است . ولی بقا ، چون « ماندن دریک حالت است » ، خوب است . آن شادی و کامی و خوشی ، خوبست که همیشه بماند . اینست که با تصویر آخرت و بقا و سعادت ملکوتی ، مفهوم « همیشه یک چیزبودن ( sein )، و همیشه پای بند یک چیز بودن ( ایمان )، و همیشه دریک چیزماندن ، برترین ارزش و « غایت زندگی اجتماعی و سیاسی در گیتی » میشود . ازراه همین اندیشه است که، ادیان نوری ، حق دخالت در سیاست و حکومت، و حق « راستا دادن به حکومت و قانون » پیدا میکنند .وچون ، حرکت در « گذرآب درجوی » و « درگذر باد » بسیارملموس است ، اشاره ایست به گذرا بودن کل تغییرات وحرکات دردنیا . درگذرآب درجویبار، گذر و نابودی عمر و همه خوشیها، تجسم می یابد . در گذرباد ، نابودی و پوچی عمرو زندگی ، پیکر می یابد . حافظ دنیا دوست ، درچنگال همین احساس فناء است که میگوید :
« برلب جوی نشین و گذر عمر ببین »
کاین اشارت زجهان گذران مارا بس حافظ
انسان ، برلب جوی می نشیند تا ازحرکت آب ، فقط یک چیز را ببیند،و آن گذرعمرخود و گذرا بودن جهان (= دنیا ) است . بجای همه زیبائیهای حرکت آب درجوی ، فقط شومی را در زندگی و دردنیا می بیند
دلا جام و ساقی گلرخ طلب کن
که چون ُگل ، زمانه ، بقائی ندارد حافظ
سکولاریته ، تنها « مسئله کامبری و خوشباشی بطورکلی » نیست ، بلکه « مسئله پیوند کامبری و خوشباشی، با درک ویژه ای از زمان » است که « احساس فناء » را طرد و حذف میکند. عدم رهبانیت دراسلام ، و گرفتن نصیب خود از دنیا و ..... تا با این احساس ، همراهست ، سکولاریته نیست . در ادبیات ایران، شادی و خوشی و کام ، چنان با اندیشه « گذرزمان و فنا » ، که طبعا نماد بی ارزشی زمان درگیتی است ،آمیخته و آلوده شده است ، که طرفداری از خوشی در دنیا نیز، صفای خود را از دست میدهد . خوشی ، با احساس اینکه فوری نابود و نیست میشود ، پوچ و تلخ میشود.
بهترین شاعرگیتی دوست ما حافظ، به باغ ودشت خرّم میرود و برلب جوی می نشیند و از« جنبش آب لطیف درجوی » ، فقط و فقط ، « گذر و فنا » را درمی یابد . این دراثر همان برتری ارزش « زمان باقی بر زمان فانی درگیتی » است که بر همه اذهان و روانها چیره شده است . انسان ، برغم آنکه از بام تا شام ، مشغول کامبری و شادی باشد ، همه این کامبریها و شادیها و خوشی ها ، بیشتر برتشنگی او، در جستجوی زندگی باقی در آخرت یا سعادت ملکوتی میافزاید و اورا از « زندگی کردن درگیتی » و « علاقه به آباد کردن گیتی ، و بهشت ساختن ازگیتی » دور میسازد . غرق بودن انسان در خوشیها و کامها ، هنوز بیان آن نیست که انسان ،« زندگی ِ سکولار» میکند . درست یک انسان سکولار، از جنبش آب درجوی ، یا در رود یا درسیل و طبعا درکل تغییرات و حرکات در دنیا ( و زندگی درگیتی )، چنین احساسی از « فانی شدن و گذرا بودن عمر » ندارد .البته تجربیات دیگر شعرای ایران از همان جنبش آب درجویبار، این نکته را چشمگیرو ملموس میسازد . خودِ حافظ برغم آنکه گرفتار مفهوم فنای زمان از اسلام هست ، ولی درهمان جویبار، آب زندگی را هم می یابد :
خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست ؟
ساقی کجاست ، گوسبب انتظار چیست ؟
هروقت خوش که دست دهد ، مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کارچیست
پیوند عمر، بسته به موئیست ، هوشدار
غمخوارخویش باش ، غم روزگارچیست
معنی آب زندگی و روضه ارم جزطرف جویبار ومی خوشگوارنیست
این تنش و کشمکش میان « برتری دادن به خوش بودن درگیتی » و « احساس فانی بودن گیتی » ، اورا اززندگی خالص سکولار، باز میدارد . گامی را که حافظ در راه دوستی گیتی برداشته است ، نیاز به گامی دیگر دارد ، تا به زندگی سکولار نزدیک شویم .
مولوی درست این « آب روان درجوی » را « خدای آمیزنده » خودش میداند ( این خدا با الله ، تفاوت گوهری دارد ) که بر« لب جویبارکه انسان است » بوسه میزند . ازبوسه« خدای آبگونه» بر لب جویبار، شکوفه و سبزه ، ازتخم ِ انسان میروید . البته این همان تصویر گذشتن جمشید و زرتشت ، از رود آب است، که بهمن ازآن میروید ، و « اوُروهمن » به معنای شادی است. مولوی در غزلی میگوید :
من جوی و تو ، آب ، و بوسه آب هم برلب جویبار باشد
از بوسه آب برلب جوی اشکوفه و سبزه زار باشد
ازسبزه ، چه کم شود که سبزه در دیده خیره ، خارباشد
جنبش ِ « خدائی که گوهر آبکی دارد » ، دایه ایست که با پستانش ، به کودکان گیاهی ، شیر میدهد . درجای دیگر، مولوی خود انسان را همین آب روان درجویبار میداند و میگوید :
ما همچو آب ، درگل و ریحان روان شدیم
تا خاکهای تشنه ، زما بردهد گیا
بیدست و پاست ، خاک جگرگرم ، بهر آب
زین رو دوان دوان رود آن آب جویها
پستان آب میخلد ، ایرا که دایه اوست
طفل نبات را طلبد ، دایه جابجا
مارا زشهر روح ، چنین جذبه ها کشد
درصد هزارمنزل ، تا عالم فنا
این تشنگی گیاهان است که این آب را درجو میکشند و جذب میکنند . حرکت آب درجو ، ازیکسو ، پیآیند جاذبه گیاهان تشنه است ، و ازسوئی، نیاز مادر، به شیردادن به کودکان ، از پستان مهرش هست .ازسوئی ، خدا ، بحریست که اشگها و سرشگهای آب را در جویبار ، با جاذبه بسوی خود میکشد تا در بحربریزد ، چون بحر، اصل آبهاست، تا همه به وصال اصل خود برسند. همگی شادند که بسوی معشوقه خود میدوند و میجنبند . این البته مفهوم دیگری از « فنا » است .
بحرم به خود کشید و مرا ، « آشنا » ببرد
بحر، مارا که قطره های آبیم ، شنا کنان بسوی خود جذب میکند .
درگرشاسپ نامه ، اسدی طوسی میگوید که :
جهان ، کشته زاریست بارنگ وبوی دروعمرما ، آب و، ما کشت اوی
عمر، آبیست درجوی که ما را که تخم و بذریم ، میرویاند . خاک جوی که همان « آگ و هاگ »، یعنی تخم و بذر است ، ازنوشیدن آب، یا بقول مولوی از بوسه آب ، رویا و شکوفا میشود . این « جوی که ارکیا ، یا ارکه = ارخ» نیز خوانده میشود ، یکی از برترین تصاویریست که ازفرهنگ اصیل ایران برای درک مفهوم زمان درگیتی ، بجای مانده است. « جوی juy » همان واژه « جوگ » است که همان « یوگ yug » و « یوگا » و « یوغ » باشد . درکردی به جوی آب « جوگا+ جوگه » میگویند . و درسکزی ، در ترکیبات گوناگون دیده میشود که « جو » به معنای یوغ و شخم زنی و شخم بکار برده شده است . ودرخراسانی جوغ ، همان یوغ است که با آن ، از نیروی بهم پیوسته دوگاو ، بهره گرفته میشود . دراصل، واژه یوغ یا یوخت --juxt yuxt همان واژه « جفت » است . یوغ به شکلهای « جغ + جوه + جوخ + جو » بکار برده میشود . این واژه در اوستا بنا بربارتولومه yaog ، به معنای « اسب را به گردونه بستن » است .ولی واژه « یوغ» + « جوگه» + «جوی» یا «ارکه» یا« ارخ» را در چهارچوبه اسطوره آفرینش اصلی ایران باید فهمید . در فرهنگ اصیل ایران ، دواسب یادو گاو، به گردونه آفرینش با یوغ بسته شده بود که گردونه آفرینش را میکشیدند . حرکت آفرینندگی با یک جفت نیروست و این را « جفت آفرید » میگویند . یوغ یا جفت یا جوگه یا جوی، یا ارکه ،یا ارخ ،« یک تصویر» بود که محتوای « چند معنا باهم » بود . این تصویر بیان « وصال و حرکت » باهم بود . اساسا شخم زدن ، معنای عشق ورزی داشت . چنانکه کاشتن ، هم معنای بزرافشاندن، و هم معنای انداختن نطفه را دارد ( التفهیم ابوریحان ) . درعشق ورزی است که جنبش، آغازمیشود . اینست که این واژه ها، تصاویری هستند که برآیندهای گوناگون دارند . مثلا در کردی ، « جوانن » که ازهمان ریشه « جُو» هست ، به معنای جنباندن است . جوبه ، به معنای جنده خانه است( جای عشق ورزی ) . چون جوی ، عشق ورزی و جفت شدن آب با خاک ( تخم ) است، که ازآن، گیاه ، پیدایش می یابد و میروید . همانسان در ترکی « یوخسول اورغانی » ، عشقه است و پیچه ، نماد عشق است . پیشوند ، یوخ، که همان یوغ و جوغ و جوگه است ، معنای عشق ورزی دارد و در فارسی ، یوخه ، رسیدن به نهایت لذت جماع است . درآلمانی نیز معنای اوج شادی را دارد . واژه « جوان » نیز از همین اصل است که درآن « عشق و جنبش » ازهم جدا ناپذیرند ، چنانکه در کردی به جوان ، «لاو» میگویند که تصویری مساوی با یوغ و جفت است ودرانگلیسی به معنای عشق و درفارسی ( لبلاب ) به معنای عشقه و درسانسکریت به معنای« همزاد=جفت » است که همه برآیندهای یک تصویرند . ازاین رو به « جوی = جوگه » ، این نام را داده اند ، چون آب جنبنده، با خاک که تخم یا حاوی تخمست میآمیزد ، و حرکت آفرینندگی آغازمیشود . آب جنبنده ، مانند موج دریا ، نرینه است . چنانکه از آواز خرسه پا( که نام زشت ساخته سیمرغ است ) در دریای وروکش ، دریا به موج میآید، و همه ماهی هارا آبستن میکند . آب رونده و جنبنده ، مانند جوی و رود ، نرینه است، و زمین ، مادینه است ( بندهش بخش نهم البته آب ساکن مانند زمین ، مادینه است۱۱٣) . مولوی میگوید :
ازخاک بیشتر دل و جانهای آتشین مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب
برخاک رحم کن که ازاین چهارعنصر او
بیدست و پاترآمد ، درسیر و انقلاب
این واژه ها را ، که مستقیما به تصاویر در اسطوره های آفرینش باز میگردند ، باید همیشه به شکل « خوشه ای از معانی به هم پیوسته » دریافت ، و نباید آنهارا به یک مفهوم خشگ و خالی ، کاهش داد . عشق ورزی و حرکت و آغاز آفرینندگی ، همه در یک تصویر باهم جمعند . حرکت آب درجوی، و تخم و زمین ، و آمیزش آنها باهمدیگر، و « شروع شدن به پیدایش » اینها باهمند . مثلا همان واژه «حرکت » درعربی که به همین ارک = ارخ = هرک( هه رک ) باز میگردد ، بیان آنست که اصل زمان و هستی و انسان ، که یونانی ها هم ارکه مینامیده اند ( بهمن ، ارکه من است ) آمیزش و حرکت هست . در کردی این رد پاها باقی مانده است . «هه رک » که همان «ارک» و «ارخ» و« جوی= یوگا » است ، هم به معنای تخم کاشتنی ها و بذر است و هم به معنای حرکت، و هم به معنای گِل است . « هه رکاندن» ، حرکت دادن + جنبانیدن و راه انداختن است . ازسوئی ، «هه ر کیل» به معنای کسی است که بر زمین مرطوب بذر بپاشد و شخم بزند .
پس « نشستن برلب جوی » ، همان کاشته شدن تخم( مردم ، تخمست ) برلب جویست که آب تازنده و رونده ، باعشقش، دنبال معشوقه میگردد تا اورا درآغوش بگیرد ، و با همبوسی اورا آبستن کند، تا گیاهی تازه( تا بینش و شادی ) ، تکوین بیابد . حرکت آب درجوی ، نشان عشق ورزی آفریننده است که بُن پیدایش « زمان » و « زندگی » است . آنچه دراین تجربه ازجنبش جوی آب وجود خارجی ندارد ، همان تجربه فنا و گذرو غمگینی است . درست زمان ، حرکت آفرینندگی میباشد . درست زمان ، آمیزش جنبش و شادی با همست . دراینجاست که انسان، « جستجوی حقیقت و زندگی » را ، بر « داشتن حقیقت و داشتن سعادت ثابت و یکنواخت » ، ترجیج میدهد . گسترش ترکیب این دو پدیده که « جنبش و آفرینش » با « شادی » باشند ، بنیاد فلسفه سکولاریته است .

vendredi 15 février 2008

چرا مزه زندگی، آهوی وحشی است ؟


چرا مزه زندگی، آهوی وحشی است؟ رفـیـق ِبیکسان=سیمرغ و رام=آهـو
منوچهر جمالی
• «آهـو»، همان «آسوaasu»
میباشد، که هم «سرعت جنبش یک چیز در خارج» خود است و هم «سرعت دگردیسی یا تحول خود آن چیز در گوهرش» میباشد ...
آدينه ۲۶ بهمن ۱٣٨۶ - ۱۵ فوريه ۲۰۰٨
الا ای آهوی وحشی کجائی مرا با تست چندین آشنائی
دو تنها و دو سرگردان ، دو بیکس دد و دامت کمین ، ازپیش وازپس
بیا تاحال همدیگر بدانیم مراد هم بجوئیم ، ار توانیم
که خواهدشد، بگوئید ای رفیقان رفیق بیکسان، یار غریبان ؟
مگر« خضرمبارک پی » درآید زیمن همتش ، کاری گشاید
حافظ شیرازی
آهوی وحشی ، رام ، بیدُخت، دخترسیمرغ است آهوی وحشی ، وای ِبه ،« خضرفرّخ پی » هست « آهـو » ، همان « آسو aasu » میباشد، که هم « سرعت جنبش یک چیزدرخارج» خوداست وهم « سرعت دگردیسی یا تحول خودآن چیزدرگوهرش» میباشد برای ما ، چیزی « روشن » میشود که آن را بتوانیم بفهمیم ، با عقل، آن را « بگیریم » ، درتعریفی، آن را « بگنجانیم » ، درمرزهای معین «تعریف یا مفهوم و مقوله » ، گرداگردش، دیواری بلند بکشیم ، و برآن ،امکان چیره شدن پیداکنیم ، و بالاخره درضبط خود درآوریم . « روشن شدن » ، چه بدانیم چه ندانیم ، چه بخواهیم چه نخواهیم ، ثابت ساختن ، محدودساختن ، سفت ساختن ، منجمد ساختن ، یا کرانمند ساختن ( کرانیدن = بریدن وگسستن ) گوهری روان و دوان است . ما میخواهیم « شیرابه روان درگوهرچیزها» را، با ارّه یا کارد ومقراض عقل ، ازهم جدا سازیم ، یا به سخنی دیگر، از« شیرابه روان»، درآنی ، « صمغ سفت و منجمد» بسازیم . مامیخواهیم «حقیقت» را که « روان » است ، برای خود روشن ، سفت وکرانمند سازیم . ما میخواهیم حقیقت را نه تنها برای خود ، بلکه برای همه روشن سازیم . آنچه را ما به نام « روشنگری و روشن سازی و روشن فکری » میستائیم ، و کارافتخارآمیز عقل خود میدانیم ، عرفان ، « بُت سازی » مینامید، و آنرا سخت می نکوهید . « بینش » ، هم روند « بت سازی، وهم روند بت شکنی ، باهمست » . اندیشیدن، هنربُت ساختن و هنر بت شکنی بتهای خود هست . دربینش، ما هرروز، درهراندیشه ای بتی میسازیم که درشب، باید آنهارا بشکنیم و بگـدازیم، تا ازسردرفردا، بتی نوین بسازیم . با بت شکنی ِ «خرافات پیشینیان» ، مسئله بینش ، حل نمیشود . خرافات را ، تنها پیشینیان ، نساخته اند . خرافه سازی ، بخشی از روند رسیدن به بینش است .بینش انسانی ، هم روند بت سازی وخرافه سازی ، وهم روند بت شکنی وخرافه زدائی درپی همدیگرهم هست . هربینشی ، درشکل گرفتن و سفت وسخت شدن ، خرافه و بُت میشود . بینش انسانی، کارگاه بت سازی وبت گدازیست . بینشی که ما امروز به آن رسیدیم و گرفتیم، و «حقیقت » نامیدیم ، درهمان حال « گرفته شدن » ، تحول به « خرافه» می یابد ، و بتی نوین ساخته میشود . حقیقتی که دردام افتاد، خرافه وباطل و دروغ شده است . دریک چشم بهم زدن، حقیقت، باطل و دروغ میشود . درهمان آن ایمان آوردن به یک حقیقت ، آن حقیقت ، باطل ودروغ وضدحقیقت میشود . کسیکه حقیقت را « دارد » ، خرافه و باطل ودروغی را دارد که حقیقت میخواند. قدرت ، همیشه بی حقیقت است ، چون قدرت ، تصرفست، وحقیقت ، تصرف ناپذیراست . کسیکه بتواند بتی را که خود در بینشش میسازد ، بشکند ، و هوس ِساختن بت تازه ، دست ازاونکشد، اندیشمند است . عرفان ، در فرهنگ ایران ، با آزمون دیگری از« حقیقت » ، آشنا بود که بافت بینش اورا معین میساخت . حقیقت ، روشنائی نیست ، بلکه « تحرّک وتحول= وَرتـن» است حقیقت هر« چیزی » ، که بُن وبیخ و گوهر هرچیزی باشد ، که « عنصرنخستین هرچیزی » باشد ، « وَرتـن » است، که همان واژه « گشتن وگردیدن و وشتن » باشد . حقیقت ، « اصل تحـرّک ودگردیسی » است حقیقت ، جفت شدن حرکت فراسو، با تحول درونسو هست . این سراندیشه ، به کلی با اینهمانی دادن حقیقت با روشنائی ، درتضاد است ، که براین« خرافه » بنا شده است که : « حقیقت ، روشنائی » است . در« هرچیزی» ما ازسوئی ، با « پارگی وسکون وگرفتنی بودن » آن چیز، با صورت دادن به آن چیز ، با دیدنی بودن آن چیز، کار داریم ، وهمزمان با آن در حقیقتش ، با « جنبش پیوسته ناگرفتنی، با تحول پذیری » اش ، کارداریم که نا گرفتنی است . « زمان = زروان » اصل جفت شدن جنبش برونسو، با تحول گوهری هنگامی ما از« زمان » سخن میگوئیم ، دومفهوم و دوپدیده کاملا گوناگون را با هم دراندیشه ، میآمیزیم . بطور معمول ، درکار برد واژه « زمان » ، ما با « یک زمان ، یک نقطه از زمان که دوبخش اززمان را ازهم جدا میکند ، یا برهه ای مشخص از زمان، کار داریم که خود را اززمان پس و پیشش ، جدا وکرانمند میسازد . این دو پهلویگی یا دو رویگی ( ambi -valence )، همان چیزیست که درفرهنگ ایران « یوغ = جفت = سیما = وی ...» گفته میشود، و شاید این « امبی ambi » درلاتین همان « انبیق = هم بغ = » باشد که درفارسی امروزه، تبدیل به « انباع وانباز» شده است . درزیروپوشه « سکون و پارگی و گرفتنی بودن ِ صورت » ، « سیل روان حرکتِ پیوسته و ناگرفتنی » هست . گواه براین دوگونه مفهوم زمان را درشاهنامه می یابیم . زمان ، دراغلب اشعار، نقطه وبرهه ای بریده از زمانست . زکارآگهان ، نامداری دمان برفت و بیامد هم « اندر زمان » زهردانشی، چون سخن بشنوی ازآموختن ،« یک زمان » نغنوی بدانستم آمد « زمان سخن » کنون نوشود روزگار کهن نگه کن که رستم چو باد دمان بیامد بـر ِما ، زمان تا زمان یا عطار میگوید : از رفته ونامده ، چه گویم چون حاصل عمر، این زمان است هر سیاهی که عقل میآراست غمزه تو به یک زمان، بشکست اینها همان تلاش برای « گرفتن زمان درگسستن وساکن کردن » زمان، یا کرانمندکردن زمان ( درنگ دریک نقطه ) یا صورت دادن به زمان هستند ، ودراین بریدن وگسستن هست که ، دوبخش جدا وبریده ازهم ، پیدایش می یابند، که یکی در دیگری، روان نمیشود ، یکی به دیگری تحول نمی یابد . این دو، هیچگاه ، همدیگررا نمی یابند . اندیشه بنیادی « یوغ = جی = چال = رخش = آسو= دوپر= دوپا = چهارپر= چهارپا...... » که جنبش را « دریوغشدن دوچیزباهم » میدانست ، این دورا ازهم جدا نمیدانست . زمان ، میدود . زمان ، پیوند دوپا باهم یا دوپرباهمست . دویدن با دوپای بهم پیوسته است . پریدن، با پیوند دوبال درمیان ممکنست. « رام » ، که مادر و اصل زندگی ( ژی = جی ) هست ، یوغ( جی ) هم هست . همان یک واژه ( ژی = گی = جی ) هست که دورویه و دو معنا دارد. زندگی ، یوغ بودن ( مهروهمآهنگی وپیوستگی) است . وای به ( اندروای ) ، دوپادارد ، اسب دارد ، اسب است ،« وای ِجوت گوهر» است، وای، یا باد، درگوهرش، جفت است ( جوت = یوغ = جفت ، هرسه یک واژه اند ) . جی ، هم به معنای زندگیست وهم به معنای یوغست . جی ، یکی از نامهای « رام » بود . « رام » ، یا « اندروای » پیش ازچیرگی آموزه ِ زرتشت ، آمیغ ویوغ ِ سپنتا مینو و انگره مینو( اهریمن ) بود ، ودر فرهنگ ایران برغم زرتشتیگری ، یوغ وجفت نیز ماند . دراثر انباغ ( همبغی = انبازی ) بودن ، یا « سپنتامینو وانگره مینو بودن باهم » ، خدای زمان و جنبش ودگردیستی( تحول یابی گوهری )، واصل زندگی بود . « بادِ نیکو » ، که همان « وای به » باشد ، تحول می یابد . ناگهان ، ازشکلی ، تبدیل به شکل دیگر، می یابد . از«نفس و دم » ، تبدیل به « آتش وگرمی وجان وخون= دم » میشود . واژه « اسو asu » درسانسکریت هم نفس و دم است ( باد است) و هم زندگی و زندگی حیوانی است، و هم روان ،وهم عالم ارواحست .آسو aasu هم به معنای تند و تند راه رفتن و آنکه تند میرود و هم به معنای فوری و بلاوسطه ومستقیم است . asuga اسوگا به ۱- زود گذر و۲- تند رونده و٣- باد و۴- خورشید و۴- پیکان گفته میشود . آنچه فوری دراین معانی، به چشم نمی افتد ، معنای « متامورفوزو دگردیسی ناگهانی وفوری و بلاواسطه ومستقیم » است . این سرعت ناگرفتنی ونادیدنی تحول ( فوری و مستقیم وبی واسطه ) ، درآغاز، یک صفت روحانی وخدائی شمرده میشد . چنانچه آسورا aasura به معنای الهی و روحانیست. ولی با چیره شدن آموزه زرتشت ، « گذرو آنچه میگذرد » ، ویژگی جهان فانی یا استومند وطبعا ناچیزو خوار شد . وازآنجا که ازمفهوم « جنبش باد و دم » ، مفهوم « جفت = دوپا یا دوپر... » را نمیشد حذف کرد ، جنبش باد ( وای به = رام = جی ) همیشه با دوپا میدوید، یا با دوپرمیپرید . حرکت ، اینهمانی با دوپای یا دوپر داشت که باهم جفتند . وزش باد ، دویدن باد با دوپا بود که باهم جفتند . بدینسان با چیرگی مفهوم « گذر» بر « تحول و دگردیسی بلاواسطه و مستقیم و فوری»، « آسو که همان آهو باشد » ، آهوکه دلالت برگذرمیکرد ، معنای نقص وکاستی وعیب یافت . وحتا در داستان زال زر، دو رنگی ، آهو ، از معنای عیب ونقص هم فراتر میرود ، و « گناه » برضد خدا میشود . نام « آهو »، جانورزیبا ومهربان ورمنده ، ازصفت اوستائی aasu که به معنای تیزرو باشد ساخته شده و درپهلوی aahuk آهوک و درسغدی aasuk آسوک نامیده میشود .درواقع ، آهو، گوسپند ( جانور سپنتا = جان بی آزار، جانی بیگزند) پیکریابی پدیده تیزروی است . دراثرناگرفتنی ویا سخت گرفتنی بودن ، برآیندهای « رم و رمیدگی و وحشی » را نیز یافته است . هرچه تندوتیزمیجنبد و میجهد ومیدود ، برای کسیکه دراندیشه گرفتن آن هست ، گریزنده و رمنده و ناگرفتنی وسخت گرفتنی است . در بهرام یشت دیده میشود که نخست بهرام ، به « باد » که « وای به » باشد ، متامورفوز می یابد . « بهرام» ، که یکی از دوبن آفریننده ِ بهم چسبیده جهان هستی است ، درست تحول به باد ( آسو= آهو) می یابد که « وای به = رام » باشد . رام وبهرام ، با هم یوغند . همیشه یکی ازآنها با دیگریست، ولو نامی ازآن هم برده نشود . تا این سراندیشه « یوغ = دواصل گوناگون، ولی به هم پیوسته » ، اصل آفریننده روشنی و زندگی وشادی شمرده میـشد ، زمان ، اسب ابلق ( دورنگ = جوت گوهر) بود . زمان ، یک اسب بود که سنتروآمیغ دورنگ بود . اسب ابلق ، گوهری از دورنگ یا دواصل گوناگون ولی بهم چسبیده و باهم آمیخته و بهم پیوسته است . حرکت، ازیک حالت به حالت دیگررفتن است . تحول، ازاین ، آن شدن است . ازاین رو ماه ، چنین اسبی بود . ماه ، اصل تحول بود ، واز تحولست که روشنی پیدایش می یابد . به همین علت نیز، ماه ، فوق العاده اهمیت داشت . ماه ، خنگ شب آهنگ است. اینکه دین یا بینش زایشی به اسب نسبت داده میشود که درتاریکی شب، حتا یک مو را ازدور می بیند ، پیآیند این دورنگه بودن، یا چهارپا بودنش ( یوغ بودن پا ) هست . به یونجه « اسپست =اسپ+ است » گفته میشود « است » به معنای تخم است . ازسوئی به یونجه ، حندقوقا = انده + کوکا گفته میشود که به معنای تخم وبذر ماه است ( کوکا = ماه ، انده = تخم ) . ماه ، اسپ است . ماه ، پیکریابی بهمنست که دیدنیست ولی ناگرفتنی . بهمن که نا دیدنی و ناگرفتنی است ، درماه ( سیمرغ = هما ) دیدنی میشود ، ولی ناگرفتنی میماند . انسان، بسراغ ماه میرود و لی با آنکه آنرا می بیند ، هیچگاه نمیتواند آنرا بگیرد . این اندیشه درفرهنگ ایران، رابطه میان « حقیقت و بُن هستی» را با « صورت یا شکل » نشان میداد . رخش رستم، به معنای اسب دورنگ است . جنبش و تحول و دگردیسی درخود وازخود ( خود آفرینی ) فقط ، پیایند این ابلق بودن و رخش بودن و« جفت گوهر بودن» است . حقیقت هرچیزی ، آن اصل « خود آفرین ، یا ازخود آفریننده آن چیز» است . این درک حرکت و تحول درخود وازخود ، به کردار « حقیقت خود » ، و به کردار پیشرفت و شادی و خوشی وسعادت ، گوهر بنیادی فرهنگ ایران بود که در زرتشتیگری بکلی ازبین رفت. درحرکت وجستجوو تحول یابی، اوج سعات وشادی هست. مسئله ، رسیدن به یک غایت ومراد ِثا بت( حقیقت روشن، سعادت بهشتی ) درپایان نیست، بلکه مسئله رسیدن شادی وسعادت درخودِ درروند عمل وکارکردن واندیشیدنست است . سعادت دراندیشیدن وجستن است، نه درحفظ ِبینش یک آموزه . « ورتن » در فروهر ( فر+ ورت ) ، « گشتن وگردیدن و تعییریافتن » خشک وخالی نیست ، بلکه ، پیشرفت و تعالی و شادی وخوشی نیزهست . این مفهوم از« جنبش وحرکت و دگردیسی » بود که در هفت خوان آزمایش رستم ، بازتابیده میشد . حتا درداستانهای عامیانه این اندیشه بازتابیده شده ، که برای شاه شدن باید ازخانواده و جاه وعزت بریده شد ، و درسیروسلوک فردی خود ، بی پشتیبانی خانواده ، تلخی زندگی را مانند مردم دیگر ، دید وچشید. سپس این پدیده، در اندیشه سلوک وسیروسفر عرفان، با اندکی تغییرشکل، باقی مانده است . ازخود تحول یافتن ، ازخود ، روشن ساختن ، ازخود، اصل حرکت شدن ، ازخود، آتش شعله ورو اصل روشنی بودن ، ازخود ، معیار نیک وبد و ارزشگذار شدن ، بنیاد فرهنگ زال زریست ، نه ایمان آوردن به یک مرجع روشنائی درفراسوی خود ، نه ایمان آوردن به یک معیار و ارزشگذار فراسوی خود. «حرکت خود» و «تحول یابی درگوهر وبنیاد خود، دراثرآن حرکت » ، اصل آفریننده روشنی وشادی وجشن ازخود است ، نه « چسبیدن و تکیه کردن به چیزی درفراسوی خود به کردار اصل روشنی وبینش و سعادت » . مولوی ازسر، مفهوم « حرکت به هم پیوسته ونابریده » را اصل « رهائی از دردها و پارگیها و دروغها » میداند درخت اگر متحرک بـُدی زجای به جای نه رنج « ارّه » کشیدی ، نه زخمهای جفا حرکت ، اصل روشنیست ، نه جمود و بیحرکتی مانند صخره. ماه وخورشید، اصل روشن هستند ، چون حرکت میکنند . نه آفتاب و نه مهتاب ، نور بخشیدی اگر مقیم بـُدندی چو صخره صـما هوای جنبان ( باد ) آفریننده است، نه هوای آرام هوا ، چو حاقن گردد « به جای » ، زهرشود ببین ببین چه زیان کرد از « درنگ » ، هوا آب دریا دراثرتبخیروسفردرابر هوا ، تحول می یابدو شیرین میشود چوآب بحر، سفرکرد برهوا درابر ( اندروای ، خدای ابروباران) خلاص یافت زتلخی و ، گشت چون حلوا هستی آتش وروشنی ، درجنبش شعله هست زجنبش لهب و شعله چون بماند آتش نهاد روی به خاکستری و مرگ وفنا آنگاه مولوی نام چند پیامبر را می برد که دراثر « حرکت » ، به بینش رسیدند . البته اگردقت شود، چنین درکی ، برداشت ِ دیگری از « وحی و بینش » هست که این ادیان ، خود دارند.سپس ، اصل اخلاق را « تحول یافتن انسان درخودش و ازخودش به خدا » میداند : چو اندکی بنمودم ، بدان تو باقی را زخوی خویش سفرکن، بخوی وخلق خدا همه این تحولات گوهری انسان ، که یوغ با حرکت خارجی و شناخت جهان فراسوی خود واجتماع میگردد، « سراندیشه اصالت تحرک » را جانشین « اینهمانی حقیقت با روشنائی » میکند . بینش حقیقت و روشنی ، به کردار پیآیند « تحرک ازخود » درک میگردد که استوار بر« اصل یوغ » میماند . این یوغ بودن لیلی ومجنون گوهرانسانند که « اصل حرکت و بدینسان اصل روشنی و اندازه » اند . « زمان » یا « زروان » که رام ( جی ) باشد ، به کرداراصل تحرک و اصل تحول و اصل آفریننده روشنی وشادی و زندگی درک میشد . زمان ، اسب یا نخجیر( بزکوهی = غرم ) یا آهو یا گورابلق یا دورنگ شمرده میشد که درتحول یابی ، مِیآفریند . زمان هم گردونه ای بود که دواسب یوغ شده آنرا میکشید . زمان هم مرغی بود که با دوبال می پرید . تحول یابی ( ازیکی، دیگری شدن ) یکی ازشکلهای اندیشه « جفت یا یوغ » است. رد پای اندیشه زمان ، به شکل « اسب ابلق » یا « سواربراسب ابلق » باقی مانده است . سنائی میگوید : هین خیزو زعکس باده گلگون این اسب سوارخوارابلق را درزیرلگد بگوب چون مردان این طارم زرق پوش ازرق را یا خاقانی میگوید که ز« تنگی مکان » و « دورنگی زمان » به جان آمدم ، زین دوتا میگریزم یا نظامی میگوید : ازاین ابلق سوار نیم زنگی که در زیرابلقی دارد دورنگی ولی ، درمفهوم « ابلق » و دورنگی و خلنگی و پیسه ، اصل آفرینندگی ازپیوستگی دورنگ باهم ، بکلی فراموش و حذف شده است و ابلقی ، منفی درک میگردد . درشاهنامه نیزبرغم آنکه زمان ، اسب و نخجیرشمرده میشود ، ولی دو اسب هستند که با هم یوغ نیستند ، بلکه درپی همدیگر می تازند، ولی هیچگاه همدیگررا نمی یابند، و به هم نمیرسند. اندیشه یوغ وجفت بودن ( همزاد) حذف گردیده است . زمان ، پاره و کرانمند شده است، و طبعا ، زمان ، دیگر، اصل تحرک و آفرینندگی نیست ، بلکه این اسب ونخجیرازمرگ میگریرند . زمان ، ازاین پس، اصل تحول به پیشرفت و سعادت و خوشی نیست ، بلکه پیکریابی « گذر» وبیقراری و تلون و عدم ثبات و نفاق و تزویرو نازاستی و دوروئی هست . زمان، هرچه پیش میرود ، انحطاط و فساد بیشترمیگردد . از حرکت زمان ، اصل آفرینندگی ونوزائی بینش و روشنائی، حذف گردیده است . زمان ، مفهوم وارونه پیدا کرده است. بدینسان، جنبش وحرکت و تغییر، شوم و« آهو و عیب و اصل فساد وتباهی و فروافتی( هبوط از بهشت ) وگناه انحطاط و گذر وفنا میگردد . این تغییر تصویر زمان از« اسب ابلق، یا گردونه زمان یا درختی که فرازش ماهِ پـُر= خـرد ، میروید » به دواسب جدا ازهمدیگر، در داستان زال زر و پرسشهای موبدان پیش میآید ، و درست اندیشه موبدان زرتشتی برزبان زال نهاده میشود . زال زر، وارونه اندیشه سیمرغی خودش ، درامتحان به موبدان ، همان عقاید موبدان زرتشتی را تکرار میکند .موبد میپرسد : دگر موبدی گفت که ای سرفراز دواسب گرانمایه تیز تاز یکی زان به کردار دریای قار یکی چون بلور سپید ، آبدار بجنبند هر دو شتابنده اند همان یکدیگر را نیا بنده اند برغم آنکه به همدیگر نمیرسند ، همیشه درپی همدیگرمیدوند زال زر ، پاسخ میدهد کنون آنکه گفتی زکاردواسپ فروزان بکردار آذرگشسپ سپید و سیاهست هردوزمان پس یکدگر تیز هردو دوان نیابند مر یکدگر را به تگ دوان همچو نخجیر ازپیش سگ البته این نمیتواند پاسخ زال زر باشد، که خودش، برای « آهوی دورنگ به هم پیوسته بودن » ، زیرفشاردینی که دراجتماعش حاکم بود، و برضد این « اندیشه همزادی = ابلقی = دورنگی » بود ، دورافکنده وبه مرگ محکوم میشود ، ولی ازسیمرغ ِسیرنگ ، که اصل جفتی و « جی = گی » هست ، پرورده شده و دوپراین سیمرغ ، فرّ کلاه اومیشود. نشیم تو، رخشنده گاه منست دوپرّتو ، فرّ کلاه منست ردپای پدیده اندیشه جفتی درهمین پاره ۲٣٣ ازبخش بیستم بندهش بخوبی باقی مانده است که میآید : « این شش فرزند نیز ازسام زاده شدند ، جفت جفت ، نروماده ، یک جفت دَموک ویک جفت خسروو یک جفت ماریندک نام بود . مرد وزن را باهم نام یکی بود. یکی ازایشان را نام دَستان بود . ازایشان اورا فرازتر داشت » . ولی زرتشت و الهیات زرتشتی، این اندیشه یوغ بودن را، به کردار بُن آفرینندگی و روشنائی وزندگی، نمی پذیرفت . در رام یشت که از موبدان زرتشتی دستکاری شده است ، دیده میشود که مرتبا درخطاب به رام ، گفته میشود که : « آنچه ازترا که ازآن سپند مینوست میستائیم » . همین عبارت نشان میدهد که « آنچه از رام یا جی ، ازآن انگره مینوست ، ناستوده میماند، و به کنارنهاده و حذف و نکوهیده میشود ». ولی ازسوئی ، اعتراف به گوهرجنبش ( تندی و چالاکی و تموج و..) کرده میشود . در رام یشت ۴۶ میآید که رام میگوید : « تند نام من است ، تند ترین نام من است » یا درپاره ۴۷ که رام یا اندروای میگوید « خیزاب آور نام من است ، خیزاب برانگیزنام من است» . وشعرشاهنامه که حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج ازاو، تند باد بازموج یا خیزاب یا کوهه، که جنبش میان فرازوفردود است ، نماد یوغست . ازاین رو« اشترک » به موجه گفته میشود و به عنقا نیز« اشترکا » گفته میشود ( برهان قاطع ) . رام و سیمرغ ( عنقا) در گوهرشان تموج ( جنبش ) هستند . « ارک » نیزکه همان « تاب » امروزی باشد و ریسمانی بود که درجشن ها بردرخت میآویختند تا بیایند وبروند ، نماد همین تموج و جنبش بود . ودرنائینی به محورچرخ نخریسی ، ارک گفته میشود . جنبش ، محوروقطب و هسته هرچیزی شمرده میشد . اینکه جهان، دریاست و تندباد آن را به موج برمیانگیزد ،به همین آفرینندگی رام باز میگردد . واینکه دراثرباد تند ، امواج دریا ، ماهیان را آبستن میکنند ( بندهش ) به همین گوهریوغی رام بازمیگردد. ودر رام یشت ۵٣ میآید که « بشود که اندروای تند و کمربرمیان بسته ... با گام بلند .... بدین جا فرود اید یا در۵۶ میآید : اندروای چالاک را میستائیم ، اندروای زرین گردونه را میستائیم ، اندر وای زرین چرخ را میستائیم . اینها همه عبارتهای گوناگون ازگوهر ۱- جنبشی و۲- تحولیابی ( Umgestaltung , Umwandlung ) خود ِ رام ( زندگی ) برپایه اصل یوغند . گردونه ( رته )، براندیشه دوچرخ و دواسب نهاده شده است . «چالاک= چال + آک » ازواژه « چال » ساخته شده است . چال به اسب عموما گفته میشود . چال، هرچیزدوموی است ( دومو ، به معنای موهای دورنگ است ) . چال ، به معنای سیاه وسفید ویا سرخ وسفید .اسبی که موی آن سرخ وسفید درهم آمیخته باشد خصوصا گفته میشود( رخش نیزهمین معنا را دارد ) . یک چیزی چالاکست ، چون یوغست . این اندیشه بکلی برضد اندیشه همزاد زرتشت و طبعا برضد الهیات زرتشتی بود . طبعا ، کلیه داستانها و اندیشه ها دراوستا و دربندهش و درشاهنامه ازاین اندیشه ، پاکسازی شده است . حقیقت هر« چیزی » ، که بُن وبیخ و گوهر هرچیزی باشد ، که « عنصرنخستین هرچیزی » باشد ، « وَرتـن » است، که همان واژه « گشتن وگردیدن و وشتن » باشد « وشتن » ، که رقصیدن باشد ، نماد « شادی درحرکت وتحول » است . این عنصرآفریننده نخستین ، نه در رسیدن به «حالتی ثابت ونهائی » ، مراد وغایت وشادی خودرا میجوید ، بلکه درهمان خود ِ حرکت و جنبش وجستجو، قرین شادی است. شادی ازحرکت ودرحرکت ، درجستجو وازجستجو، درعمل وازعمل ، دراندیشیدن وازاندیشیدن است . رقص، « شادی ِ آمیخته با حرکت» ، جدا ناپذیرازحرکت است. سعادت یا دوزخ از عمل ودرعمل است . این عنصرنخستین « فرورد = فر+ ورد » که امروزه « فروَهــَر » تلفظ میشود ، وعنصر نخستین هرچیزیست ، « گشتن بسوی چیز دیگر » است . « چیزی هست » که درروند « چیز دیگرشدن» است . فروهر، چیزیست که کشش بسوی چیز دیگرشدن دارد . انسان ، که روزگار درازی ، شکارچی بوده است ، در بینش حقیقت نیز، هنوز خوی صیادی خود را نگاهداشته است ، با آنکه آن روزگاران، زمانهاست که سپری شده است . انسان که آرمان صیادی را دارد ، درپی « گرفتن وصیدکردن » این عنصر نخستین ، این « آسو= آنچه فوری تغییرشکل میدهد و میگریزد و میرمد= آسو= آهو »، هست ، تجربه دیگری از حقیقت دارد . چیزی که درنظر ، میگریزد و میرمد ، نگاه را به خود میکشد . شکارچی، چیزی را می بیند که می جنبد ، و هوس گرفتن چیزی را میکند که میرمد و میگریزد و سخت میشود آنرا گرفت . او به دنبال چنین پدیده ای میدود ، و آنرا باهمه توش وتوانش ، تعقیب میکند، تا نفس زنان ، آن را میگیرد ، ولی وقتی آنرا « گرفت » ، آن چیزدرمیان انگشتان او، ناپدید و گم میشود ، چون درهمان « روند گرفتن » ،« چیزی دیگری شده است » . این آزمون، که یکی از آزمونهای ژرف درفرهنگ ایران است ، درتصاویر۱- « آهو = آسو » و ۲- « گـور» و۴- « نخجیر = بزومیش کوهی ، غـرم » پیکر به خود گرفته اند . « رام » که همان زُهــره، یا« جی= ژی » باشد ، درتصاویر آهو و گور و بـزکوهی (غرم ) تجسم می یابد . ابوریحان بیرونی این رد پارا درالتفهیم ( صفحه ٣۷۷) نگاهداشته است که ۱- آهوان و۲- گورخر و٣- نخجیر، دلالت بر« زُهره » دارند ، که همان « بیدخت = وی + دخت = رام» ، « دختر وی » ، یا سیمرغ باشد . شناخت این نکته ، راه رابه درک ژرف شاهنامه میگشاید . معنای حقیقی ِ ۱- غرم در داستان فریدون ( بردن فرانک مانند غرم، کودک را به فرازالبرز= سیمرغ ) و ۲-غرمی که درهفت خوان، رستم را به چشمه آب هدایت میکند ، ٣- و رستم درشکار ِ اکوان دیو، که شکل « گور» به خود میگیرد و۴- غرمی که نشان حقانیت حکومت اردشیرساسانیست ، همه با این شناخت ، مشخص میگردند . حقیقت که عنصرنخستین زندگی است ، اصل تحول وجنبش است ، یا به عبارت دیگر، « پـر» یا « پـا » دارد . حقیقت ، گوهر رونده وپرنده هست . در فرهنگ ایران ، آب روان ، پا دارد و راه میرود . درفرهنگ ایران ، وای به = رام ، یا باد نیکو ، پا وکفش چوبینه برپا دارد . « فرّخ» ، که « فر+ اخو » باشد ، مرغ پرنده یا چرخ گردنده است . رام یا زُهره ( ستاره سحری که آورنده نخستین روشنی هست ) ، آهوئی و گوری و نخجیری نا گرفتنی هست .این آسو( آهو= آنچه بسیارتند حرکت میکد ) که هنوز نا گرفته ، ناپدید و گم میشود ، چیز دیگرمیشود ، برای ما که فقط دراندیشه گرفتن و درگرفتن ، روشن کردن هستیم، و در دست اندیشه خود، سرگرم فشردن و داشتن آن هستیم ، این « تندپائی و گریزپائی و بادپائی» ، بزرگترین نقص وعیب (= آهو) شمرده میشود . حقیقت ، آهوی ناگرفتنی که مارا همیشه درحین گرفتن وگرفته شدن ، نومید میسازد ، آهو ( نقص و عیب ) است ، چون این مائیم که « گرفتن و تصرف پذیرکردن و چیره شدن » را بزرگترین هنروفضیلت خود میشماریم . هنگامیکه « حقیقت » اینهمانی با روشنی یافت ، حقیقتی که رونده و جنبده وتحول یاینده است ، « آهو= عیب ونقص و گناه » است . ولی اگر« گرفتن و تملک وغلبه خواهی » ، هنرو فضیلت شمرده نشود ، اگر، روشن شدن در گرفتن نباشد ، آنگاه ، آهو( درتحول سریع ، ناگرفتنی بودن ) ، آهو ( نفص وکاستی وعیب ) نیست . حقیقت را که گوهر و بُن زندگیست ، درفرهنگ سیمرغی ، نباید « گرفت » و گرفتنی نیست . کسی، رام ، مادر زندگی = سرچشمه رندگی ( جی ) را نمیگیرد ، و برآن چیره نمیشود ، بلکه رام ، آهو ( جیران = جی + ران )= تیزرو است . جی ، گردونه آفرینندگیست که درحال حرکت و تحول ( ران = دویدن و روان بودن ) است . حقیقت ، ناگرفتنی است . با حقیقت باید جفت یا یوغ یا یار( همبغ = انباز) شد . با حقیقت باید آمیخت . با حقیقت باید یار( جفت) شد . درتعقیب آهو، این سائقه وشهوتِ گرفتن هست که تحول به کشش ومهر میشود . « انسان گیرنده » که به فکر صید هست ، تبدیل به « انسان عاشق » میشود . درآنچه ، صید خود می پنداشت ، معشوقه ومحبوبه خود را می یابد . دنیائی که او میخواست مغلوب ومحکوم خود کند ، معشوقه و محبوبه و همکاروهمدم او میشود . این چیست که تیزرو و بادپاست ، این چیست که گریزپا ورمنده است ، این چیست که هرکجا گام ( پا = پـی= سـُـم ) بگذارد وزمین را بساید، زمین ، آبستن شده و ، سبز( خضر= خدر) وخرّم میشود، وپایش آنچه را می سفتد ( سُم وسفتن ) ، با آن میآمیزد و به آن جان میبخشد، وگوهری که درطبیعتش نهفته ،آشکارمیکند ، این چیست که بوی مشگش که آکنده ازمهر است ، انسان را به جستجو میاندازد و این چیست که نگاه چشمان دلربایش، انسان را که خسته ، دست ازجستجوکشیده ، باز به جستجو میانگیزد ؟ این « وای به » ، وای فرّخ پی ( پای ِ فر- اخو ) است . رام ، مادر زندگی یا « جی » ، یا وای به ( = نای به ) ، هم پا وهم کفش چوبینه دارد که هرکجا گام بگزارد ، بدان جان می بخشد و سبزمیکند و گوهر نهفته در درونش را میزایاند . چوب ، معنای «عشق » دارد . ما درپی آن هستیم که این « آهو= جیران = برزه = آسک = شادن= ایل= شوکا» را « شکارکنیم و بدام اندازیم وبگیریم و تصرف کنیم و بندی واسیر خود سازیم » ، ولی این آهو، وارونه این خواست تجاوزگرو غلبه خواه و غارتگر، همین « خواست » را ، درست دراین پیگرد ، بکلی تحول میدهد .از « ضد زندگی= اژی » ، « زندگی= ژی = جی » میسازد. از« اژدها و گرگ و درنده » ، « آهوو بزکوهی و گورو نخجیر» میسازد . طبع شکارچی و تصرف خواه و تجاوز طلب ما ، دراثر زیبائی این آهو، تبدیل به عشق یا مهرما به آنچه میخواهیم میگردد . صید ما ، صیادما میشود . صیاد قهر، صید عشق میشود . ما ازاین پس ، نمیخواهیم مراد خود را دربند و دام بیندازیم ، بلکه میخواهیم جفت ویوغ و سپنج با او بشویم . غلبه خواهی، تبدیل به « جفت خواهی و مهر» میگردد .آهوئی که ما میخواستیم به دام اندازیم ، غلبه خواهی و خشم و آزارکامی مارا دگرگون میسازد و متامورفوز میدهد و تبدیل به عشق میکند . آسو= آهو= تندوسریع و بلافاصله فروَرد = نخستین عنصر= فر+ ورد ورد ، از« ورتن » = گردیدن فروهر= دیگرشوی مستقیم وسریع این آزمون ژرف که « جنبش دیگرشونده » ، بنیاد هستی ونخستین عنصر و«سر ِمایه آفرینندگی » میباشد، آزمونی بی واسطه ومستقیم انسانی هست که درایران ، زود پیدایش یافت، و خط سیر فرهنگ ایران را مشخص ساخت . دراین عنصر نخستین « ورتن = گردیدن وشدن ودگردیس شدن »، او « تجربه گوهر خدائی » را یافت . خدا ، گوهرجنبش و تحول و « دگرگون شونده » است . آفریدن ، « خود، دیگر گونه شوی خدا » هست . درسانسکریت واژه « آسو aasu » ، دارای معانی تند و راه رفتن سریع ، اسب تند رو ، فوری ، بلافاصله ومستقیم است . به تند پرواز aasu-patvan و به گردونه سریع سیر aasu-ratha و به اسبهای تندرو ماروت aasu-asva و به سریع aasuya گفته میشود . ودرست aasura به معنای الهی و روحانی هست . خدا و روح ، آزمونهای سریع ونا گرفتنی هستند . ازسوی دیگر« اسو= asu » به دم ونفس + زندگی + عالم ارواح + تنفس+ آنچه حرکت دهنده به همه است + پنج بادی که بدن را حرکت میدهند گفته میشود . این همان واژه « اخو» هست که هویت « دوزخ » و « فرّخ » و « گستاخ » و « اوستاخ » و « فراخی » را درفرهنگ ایران مشخص میسازد . این همان « پران = فران » یا « آتش فرنفتار» است که « گرمی جان » باشد . باد، دروزیدن ، آتش میافروزد( آتش افروختن = ازنو آفریدن ، ابداع کردن ) و تبدیل به گرمی و زندگی و جنبش میگردد . آهو و آخو= اخو ، یک واژه اند . این آزمون پدیده تحول یابنده دریک دم ( دم = لحظه ، دم = باد وتنفس دم = جان ، دمه = آتش افروز ) ، هویت « حقیقت ، خدا ، بُن آفریننده هستی » را هزاره ها درفرهنگ ایران معین میساخته است . همین تجربه بنیادی و ژرفست که مولوی در غزلیاتش همیشه بازمی تابد . چه چیزست آنک عکس او ، حلاوت داد ، صورت را چو آن ، پنهان شود ، گوئی : که دیوی زاد ، صورت را چو برصورت زند « یک دم » ، زعشق آید جهان برهم چو پنهان شد، درآید غم ، نبینی شاد ، صورت را اگرخود ، همین جان است ، چرا بعضی گرانجان است ؟ بسی جانی که چون آتش ، دهد برباد ، صورت را وگرعقلست آن پرفن ، چرا عقلی بود دشمن ؟ که یک عقل بد در تن ، کـَـند بنیاد صورت را چه داند ؟ عقل کژخوانش ، مپرس از وی مرنجانش همان لطف و همان دانش ، کند استاد ، صورت را زهی لطف وزهی نوری ، زهی حاضر زهی دوری چنین پیدا ومستوری ، کند منقاد ، صورت را جهانی را کشان کرده ، بدنهاشان چو جان کرده برای امتحان کرده ، زعشق ، استاد ، صورت را این تجربه « تحول یابی سریع و مستقیم و ناگرفتنی » از« حقیقت یا بُن آفریننده هستی یا خدا یا شیرابه و مزه زندگی » ، تجربه دیگری است از« حقیقت و بینش ازحقیقت » که با ادیان نوری آمد . نخست ، خود این خدایان نوری ، به کلی ویژگی تحول یابی وجود خودرا به گیتی یا آنچه درگیتی هست، از دست دادند . « دیگرشوی ، دگردیسی » ، که یک چیز، درتحول ، چیزدیگرمیشود ، یکی ازشکلهای مفهوم « یوغ = جفت» هست . « وای به» که همین باد و همین « فرّخ پی = فرّخ پا » هست ، وای جوت گوهر است . گوهراین باد ، این آسویا اخو، « جفت یا یوغ بودن » است . ازباد، آتش میشود . این اندیشه هرچند ، مانند هراندیشه ژرفی ، آلوده به خرافات شده است ، ولی این اندیشه را باید ازآن اشکال خرافیش باز شناخت وهردو را باهم دور نریخت . در داستانی که از بهمن ، پسراسفندیار زرتشتی در بهمن نامه میآید و دراین داستان به شکارآهوئی میرود که درپایان تحول به « دخترشاه پریان = سیمرغ » می یابد ، این اندیشه « یوغ یا جفت بودن » چندین بار تکرارمیشود. دراثراین اندیشه « پیوند یوغی یا جفتی » هست که آفریننده و آفریده ، رسول ( فرستاده ) ومرسل ( فرستنده ) ، جوینده و غایت ،گریزنده و یابنده،..... برغم گردش و حرکت ، باهمند. « لطافت » به این پدیده گفته میشد : پنهان یاری به گوش من گفت : کاینجا پنهان ، لطیف یاریست او بُد که به این طریق میگفت کز تعبیه هاش، دل نزاریست او بود رسول خویش و مرسل کان لهجه ازآن شهریاریست حرکت وسفر... بسوی « غایت ومراد و هدفی» نیست ، که تا بدان نرسیده است ، مزه آن را نمیچشد. درحرکت ، اوهمیشه با خودش هست . این خود ، نسیم بودنست که درحرکت ، جان افزاست . او، خود ، راه است . ارتا ، که همان « رته » هست ، هم به معنای « گردونه» وهم به معنای « راه » است . مولوی میگوید : مرعاشق را ز« ره » چه بیم است چون همره عاشق ، آن قدیمست اندرسفرست ، لیک چون مه در طلعت خوب خود ، مقیم است کی منتظر نسیم باشد ؟ آنکس که سبک تراز نسیم است عشق وعاشق، یکیست ای جان تا ظن نبری که آن دونیمست این درک همیشه جفت بودن، درست درروند حرکت ، برضد احساس ترس وبیم است . وقتی یوغ ، دواسب را دریک گردونه ( رته ) باهم جفت کرده است ، حرکت وسفرو نسیم رونده هست . عاشق ومعشوق باهم جفت دریوغند . خدا وانسان ، با هم جفت دریوغ بینش و روشنی هستند . پرواز، هنگامی ممکنست که دوبال باهم یوغ شوند . حرکت ، هنگامیست که دو پا باهم جفت شوند . آفرینش ، عمل ، اندیشه ، شادی ، بنیش .... همه درروند یوغ شدن پدیدارمیشوند . دربخش دوم این مقاله : سـلمی= شاه پریان = سیمرغ= آهو آهو= رام ( دخترشاه پریان ) مولوی ، حافظ ، نظامی ، ایرانشاه گربه سرمنزل سلمی رسی ای بادصبا چشم دارم که سلامی برسانی زمنش حافظ بهمن زرتشتی ، در جهاد با دین سیمرغی کین توری را به اوجش میرساند ولی سیمرغ ، اورا برغم کین توزیش، دوست میدارد و دخترش « رام » را به شکل آهوئی میفرستد تا دل بهمن را دوباره، شکارکند و تحول به مهر بدهد «آهو»، پیکریابی زنخدای مهراست که شکارمیشود تا دل دشمن خود را شکارکند سیمرغ ، خدائی که کین توزی دشمن را تبدیل به مهر به خود میکند

dimanche 3 février 2008

از کعبه داران غارتگر و جانستان


از کعبه دارانِ غارتگر و جانستان

آریابرزن زاگرسی

تا زمانی که ما ایرانیان، «رعایت خطاگوییها و خطانظریها و چیزنویسیها و حرمتگزاری به ریش سفیدی» پیشکسوتان فرهنگی و کشوری را سرلوحه ی مرام و مسلک فردی خود می دانیم، بی گمان، آگاهانه و با قصد به امتداد و دوام «فریب خوردنها و قربانی شدن نسلهای ملّت خود»، شدّت و وسعت نیز می دهیم ...
پنج‌شنبه ۱۱ بهمن ۱٣٨۶ - ٣۱ ژانويه ۲۰۰٨
[ وقتی مُنکران و لعن کننده گان جیفه ی دنیا از حریص ترین و بلعنده ترین دنیاپرستان روزگار می شوند.] ۱- چرا نسنجیدن رادیکال نظرات پیشکسوتان / طلایه داران / خُسروان / بزرگان / انبیاء / متفکّران / فیلسوفان / دانشورزان و امثال اینان ، « خیانت به خویشتن و نابود کردن شیرازه ی فرهنگ » می باشد؟. تا زمانی که ما ایرانیان، « رعایت خطا گوییها و خطا نظریها و چیز نویسیها و حرمتگزاری به ریش سفیدی » پیشکسوتان فرهنگی و کشوری را سر لوحه ی مرام و مسلک فردی خود می دانیم، بی گمان، آگاهانه و با قصد به امتداد و دوام « فریب خوردنها و قربانی شدن نسلهای ملّت خود »، شدّت و وسعت نیز می دهیم. یک ملّت، موقعی می تواند از قعر فلاکتهای باهمزیستی به در آید و راههای خردمندی را بپیماید که آحّادش بخواهند هنر « اندیشیدن با مغز خود را بفهمند و دریابند و مسئولیت تصمیمها و کردارها و گفتارها و رفتارهای خود را » با جان و دل، بپذیرند. ولی ملّتی که آحّادش؛ بویژه تحصیل کرده گان و فعّالین دامنه ی پولیتیک از تقلیدی به تقلیدی دیگر، پیوسته در نوسان هستند، آن ملّت، هرگز و هیچگاه، بیدار و هوشیار و خردمندانه نخواهد زیست که نخواهد زیست. کثیری از ما تصوّر می کنیم عرصه ی « تقلید و متابعتی » فقط در حوزه های مذهبی و اعتقاداتی هست که واقعیت فونکسیونالیستی و عینی و ملموس دارد. در حالیکه تقلید و دنباله روی می تواند در تمام دامنه های نظری و پراکتیکی و حتّا ادغامی از تئوری و پراکتیک در لباس واقعیتهای متنوّع و رنگارنگ پدیدار شود. اینکه اساتید و پیشکسوتان و سردمداران یک سرزمین بیایند سخنانی را بگویند و عدّه ای مطیع و تابع بدون هیچ سنجشگری و وارسی و چرایی چند و چون آنها به « بازگویی و بازنویسی » سخنان چنان پیشکسوتانی رو آورند، پیداست که همه و همه از فاجعه ی « حبل المتین تقلید » حکایت می کنند که هنوز در وجود ریز و دُرشت تک، تک ما، نقش کلیدی و فونکسیونالیستی خودش را اجرا می کند؛ ولو هر کدام از ما با تحکّم و قاطعیت، سیصد و شصت درجه، خلاف آن را در انظار یکدیگر ادّعا کنیم. تقلید فقط این نیست که اشخاصی معمّم بیایند رساله های کیلویی بنویسند و برای هر چیزی، فتواها و احکام قیراطی بتراشند و مُهر دقیانوسی خود را بر پای آن بکوبند؛ بلکه تقلید می تواند با کُت و شلوار و کراوات و سه تیغه اصلاح کردن سر و صورت نیز به بقاء و دوام خودش ادامه دهد. مرجع تقلید و تابعین مقلّد می توانند در فرمهای مختلف و مکانهای متعدّد، وجود داشته باشند. هیچکس نمی تواند کلاف سر در گم « تقلید و مرجع تقلید » را فقط به اخانید و مساجد و مذاهب ابراهیمی و امثال اینها میخکوب و محدود کند. دانشگاهها و اساتید خودی و باختر زمینی نیز می توانند دقیقا همان نقشهای « مقلّد سازی » را در رشته های مختلف آموزشی / تحصیلی ایفا کنند که حوزه های مذهبی اجرا می کنند. در ماهیت و کمیت و کیفیت « مرجع تقلید و مقلّدی » نیز هیچ تفاوت و تضادی بین رنگارنگی نامها و مکانها نیست که نیست؛ زیرا تا زمانی که هر « مقلّدی » نکوشد تمام آنچه را در مکتبهای طلبه گی آموخته است با دلیری و گستاخی، واژگون و متلاشی و به دور اندازد، هرگز « انسانی جوینده و پرسنده و اندیشنده » نیز از آب در نخواهد آمد که در نخواهد آمد؛ بلکه تمام عمرش همچون صفحه ی گرامافونی خواهد بود که گفته ها و شنیده ها و خوانده ها را بر لوح وجودش ثبت می کند و به دیگران فقط انتقال می دهد بدون آنکه بتواند یا با گستاخی بخواهد بر آنچه آموخته و شنیده و دیده و خوانده باشد، خردلی فکر و ایده و سنجشگری بیفزاید یا بکاهد یا در کلّ، خط بُطلان بر آنها بکشد. در مسئله ی تقلید، فرقی نمی کند که « مرجع تقلید »، یک معمّم باشد. یا یک، استاد دانشگاه. یا یک متفکّر و فیلسوف و پژوهشگر باختر زمینی. تقلید، بحث در ظواهر نیست؛ بلکه « بحث کاراکتر رفتاری و اندیشیدن » می باشد. فقط از آخوند جماعت، تقلید کردن؛ مذموم نیست؛ بلکه هر نوع تقلیدی باید مذموم و سنجشگری شود. یک مرجع تقلید، « رساله » می نویسد. یک استاد دانشگاه نیز، « رساله / کتاب / جزوه » می نویسد. طلبه ای / دانشجویی که محصولات قلمی و گفتاری مراجع را الگوی بی چون و چرای کاراکتر و شیوه ی اندیشیدن خودش در هر زمینه ای به حساب آورد، آن طلبه، یک مقلّد تمام عیار می باشد؛ ولو بالاترین و عالی ترین تیتل دانشگاهی را داشته باشد و گفتارهایش نیز برای کثیری از دوستداران و همقطاران و رفیقانش، حجّت محض به حساب آیند. تقلید، تقلید است. شاخ و دُم نیز ندارد. بازگویی و بازخوری و بازنویسی و انتقال نصوص آکبندی / احکامی دیگران و تاسی کردن و نقل قول آوردنهای پی در پی از گفتارها و نوشتارهای اساتید اقدم و امثال اینان، همه و همه، تقلید و تقلیدگری می باشند. فکری و ایده ای و نظری و آگاهی و دانشی را که من به تن خویش، نیندیشیده و بازشکافی و گواریده و جذب وجود خودم نکرده باشم، هرگز فکر و ایده و نظری « اوریژینال » نیست و پشیزی نیز ارزش ندارد؛ گیرم که صدها و هزاران « مرجعنامه و کتابنامه و دایره المعارف معتبر » به ضمائم آن نیز آویخته و سنجاق شده باشند. هرگز صنار سی شاهی نمی ارزد که نمی ارزد. تلاش برای به در آمدن از پیله ی مغز و مایه سوز تقلید بایستی انسان را به سوی « مستقل اندیشی و دلاوری و راستمنشی » سوق دهد؛ نه اینکه از زیر بار آتوریته هایی معمّم به در آورد و یوغ تقلید مدرن ( ایضا نو سکولار و مدرنیته ای! ) را بر گردن انسانها، میخکوب و جوشکاری بکند. کسانی که به راستی و از جان و دل در فکر « آزادی » می باشند، نبایستی هیچ کجا نیز در به در به دنبال « مقلّد و آمینگوی » بگردند؛ بلکه بایستی بکوشند که ردّ پا و رنگ و نما و صورتهای عجیب و غریب « تقلیدگری » را در هر فرمی که وجود دارد یا امکان بروزش هست با گستاخی و رادمنشی برسنجند و انسانها را بدانسو بیانگیزانند که به شخصه در پاره کردن غُل و زنجیرهای متابعتی و مقلّدی، پیشگام و دلیر شوند و روی پاهای مستقل اندیش و مستقل مصمّم و مستقل پاسخور بایستند و پایداری کنند. ما اگر ریگی به کفشمان نباشد و در به در به دنبال محفلهای مافیایی قدرتپرست و یارگیریهای همعقیده نباشیم، پس بایستی با رادمنشی و عریانی تمام فقط برای « آزادی و میهندوستی و باغبانی فرهنگ باهمستانمان » تلاش کنیم؛ نه دونده گی کردن و چیز نویسی خرواری منتشر کردن برای جُل و پلاس مردم را عوض کردن و بر گرده ی آنها همچنان حاکم اقتلویی و آمری شدن با اتیکتهای دهن پُر کن. به انسانها بایستی فقط آموزاند که خودشان مغزی برای اندیشیدن و خواستی برای گزینش راه و روش زندگی فردی دارند و به هیچ « مرجع تقلید و پیشکسوت و آتوریته و آقا بالا سری » محتاج نیستند؛ زیرا انسانی که خودش بیندیشد، خودش نیز می تواند « مرجع و زاینده ی روش زندگی فردی اش » شود بدون آنکه وابسته و آویزون دیگران باشد. بحث « شکّ » به گرداگرد محور « تسلیم شدن و رضا به قضا دادن » نمی چرخد؛ بویژه در آن کرانه هایی که نمی توان « به پاسخهای قانع و مجاب کننده دست یافت و همچنین هرگز نادانستنی ماندن پرسشهای استخوانسوز بشری ». بحث شکّ، هیچ نظریه ی کلیشه ای و نصّی نیز نیست؛ بلکه شکّ، آغازگاهی تلنگری هست برای اندیشیدن و پرسشگری فلسفی با مغز خود. روشی می باشد برای جست – و جوی حقیقت که به انسان، انگیزه ای نیرومند می بخشد تا دلیر و مصمّم بتواند برای « رسیدن به یقین و اطمینان و آگاهی و دانش فردی » به آن، تکیه کند. بحث « شکّ؛ بویژه از نوع « رنه دکارتی » اش »، بر آن نیست که در برابر « ایمان / دانش / ساینس / ویسنشافت / اپیستومولوژی »، توپ و توپخانه ی پدافندی برپا کند؛ بلکه بر عکس. روش « شکّ دار » می کوشد با سرند کردن عقاید و دیدگاهها و سنّتها و آداب و رسوم و نظریه های مراجع و تمام آن فضای حاکم بر ذهنیت افراد یک اجتماع، مرز بندی سنجشگرانه و گویا کند؛ یعنی تمام آن چیزهایی که در بستر فرهنگ و تاریخ یک جامعه و همچنین جوامع جهانی در طول تاریخ از نسلهایی به نسلهای دیگر، انتقال و افزوده و جرح و تعدیل شده و به ارث رسیده اند و آنها را به نام « حقیقت مسلّم »، ارجگزاری و پاسداری می کنند. زمانی می توان از چیزی، « دانش / ساینس / ویسنشافت » داشت که فرد، فرد ما به تن خویش با محکّ فهم و شعور و تجربیات و بررسیهای شخصی بتوانیم به « شناخت و آگاهی و دانش داشتن از چیزی »، کوشا و رادمنش شویم. آنچه را که به ما از کودکی تا دوران بلوغ، یاد می دهند؛ چه در خانواده ها، چه در مدرسه ها و دبیرستانها و دانشگاهها و حوزه ها و دانشکده ها و موسسات آموزشی، همه ی اینها هنوز « دانش آزموده و برسنجیده و محک خورده ی شخصی » نیستند که نیستند؛ زیرا خود من در باره ی چند – و – چون آنها نیندیشیده و داوری نیز نکرده ام. به جای آنکه بیاییم فقط طومار تایید و تمجید کردن « حرمتگزاری به اساتید و پیشکسوتان ریش سفید و امثال اینها » را نشانه های فهم و شعور بدانیم، بایستی بیاموزیم که انسان، مادر زاد، ارجمند هست؛ ولی عقاید و افکار و دیدگاهها و نظراتش، شایسته و بایسته ی سنجشگری می باشند. اساتیدی که از بر سنجیدن نظراتشان، بند یقه ی خودشان و شاگردانشان و هوادارانشان تنگ می شود، استاد نیستند؛ بلکه دیکتاتورهای مرجعی می باشند که صغارت و حقارت و متابعتی و ذلالت و حماقت تمام شنوندگان و متابعین خود را از صمیم قلب، خواهان و آرزومندند. فقط آنانی استاد جوینده و اندیشنده هستند که سنجشگران آراء خود را با دلیری، بستایند و ارج گزارند. به جای آنکه بیاییم گفتارهای ناپژوهیده و نیندیشیده و نا وارسیده ی پیشکسوتان را چشم و گوش بسته بپذیریم و به رسمیت بشناسیم و به دهان و قلم آنها تاسی جوییم و طوطی وار با تکرار مکرّرات، ذهنیت و روان خود را آلوده وخشک کنیم، نیک است با وجدانی بیدار به کمک مغز خود و دیدن با چشمان سنجشگر و تیز بین فهم خود به سخن در آییم و در زبان و کلمات فردی به « دریافته های شخصی» بدون آنکه رعایت احدی را بکنیم، با گستاخی رو آوریم. این است رمز و راز « پرنسیپ حقیقت جویی و کاربست روشهای شکّ انگیزشی ». چنین دلاوری و راستمنشی از بهر کاربست « شکّ انگیزشی »، امکانیست که تک، تک ما را می تواند از در غلتیدن به دام خطاها و فلاکتها و مصیبتهای ارثیه ای و قرن به قرن و احتمالا حادث شونده در موقعیتهای اکنون و آینده، هشدار دهد و بیدار نگاه دارد. چنین تلاشی به ما مدد می کند تا همه چیز را « ریشه ای » به عنوان « تکیه گاههای نامطمئن و ناکاویده و ناپژوهیده » در نظر بگیریم و هرگز اتیکت « حقیقت نصّی و هرگز خلل ناپذیر » به آنها نچسبانیم تا بتوانیم با گشوده فکری به امکانها و افقهای رشد و بالنده گی و فرهیخته گی خودمان و دیگر همنوعانمان، بال و پر بدهیم و همچنین دامنه های کسب دانشها و آگاهیهای فردی و اجتماعی را مهیا کنیم و وسعت دهیم. تک، تک ما تا بر آن نباشیم و سرسختانه تلاش سرسختانه نیز نکنیم که هر چه زودتر، ذهنیت و روان خودمان را نه تنها از کلاف برهوتی « تعلیم و تعلّم مدرّسی / متابعتی » به در آوریم؛ بلکه زیر بار حقارت آمیز و سنگینی غُل و زنجیر « آتوریته ها » نیز نرویم، مطمئنا نسل اندر نسل، حمّال خورجین خطا گوییها و چیز نویسیها و نظرات گمراه کننده ی آنها خواهیم ماند. ۲- جارچی بی صدا و ندا: [ .... بدان! کسانی که نامحرمند، عمّامه به سَرند، اگر چه طفل باشند. ولی عمّامه، هر چه بزرگتر باشد، صاحب آن، بیشتر نامحرم است. همچنین دیگر عُلماء و پیشنمازان و خُدّام مساجد و روضه خوان و واعظ و تاجر و کسانی که به حج رفته باشند که گریختن از ایشان، واجب است ....... ] از کتاب: « کلثوم ننه » - / مُلّا آقا جمال خوانساری / ص. ۵۵ - ابوالعیناء را که ظریف عربست، یکی از بزرگ زاده گان بغداد که دم از ظرافت می زد، گفت: « ما همیشه در ذکر مَساوی و قبایح توییم و دمی از غیبت تو، خالی نیستیم ». ابوالعیناء گفت: « اگر این نمی گفتی، حماقت تو، مرا معلوم نمی شد! ». - شاعری مُهمل گوی، پیش میرزا الغ بیگ می گفت: « چون به خانه ی کعبه رسیدم، دیوان شعر خود را از برای تیمّن و تبرّک در حجرالاسود مالیدم ». ایشان فرمودند: « اگر در آب زمزم می مالیدی، بهتر بودی! ». - دشمن آدمی می تواند سمت چپ یا راست یا پشت آدم، کمین کند. فقط « حریف و رقیب » انسان هست که روبروی آدمی می ایستد. .... ))) - شهوترانی « مُلّا نصرالدّین » در مسجد: « روزی، « مُلا » از فرط شهوت به خود همچون مار می پیچید و برای فرو نشاندن لهیب شهوتش، به هر سویی، سرک می کشید. از قضا در هول و ولای چاره جویی، چشمش به ماچه الاغی افتاد که در کوچه، سرگردان بود. مُلّا، چنان حرص شهوت بر نفسش غالب بود که ماچه الاغ در نظرش بسان حوری بهشتی آمد. بی درنگ، افسار ماچه الاغ را در دست گرفت و سریع به داخل مسجد محلّ شد و بدون هیچ شرم و حیایی، ماچه الاغ را به کار گرفت. مُلّا در حینی که داشت شهوت خود را با آه و ناله بر آن زبان بسته، انزال می کرد، ناگهان مومنی وارد مسجد شد و مُلّا را در آن کار قبیح دید و با تحقیر از ته گلویش، محکم، خدویی بر زمین انداخت و از راه خویش، باز پس رفت. مُلّا، وقتی آن عمل مرد را دید، خشمگین شد و گفت: « حیف که دستم به کار است؛ و گر نه ای کافر ملعون به تو، یاد می دادم که خانه ی خدا، جای تف انداختن نیست! ». ٣- انسان در گستره ی امکانهای بالقوّه و معمّائی اش. « اندازه ی خود را باز یافتن و پاس داشتن »، یک ایده آل و آرزوست. مابین کشمکش « افراط و تفریط » می توان انسان را در اوج نیکیها و ذلالت خباثتهایش شناخت و ارزشیابی کرد؛ یعنی در گستره ی امکانهای ناکرانمندش که منتظر تلنگری و بوسه ی اهریمنی هستند. دیگری را دوست داشتن و به او مهر ورزیدن، مستلزم آنست که من در آغاز، دیگری را بشناسم و با او، افت و خیز داشته باشم تا بتوانم در پروسه ی آشنائیهای متقابل، یکدیگر را به رسمیت بشناسیم و ارج گزاریم. ولی نزدیک شدن به انسانها بدون آنکه از خود بپرسیم آیا چنین نزدیکی، ارزش و آخر و عاقبتی دارد یا نه؟؛ یعنی سنگ رو یخ شدن به دست انسانها. فروخته شدن به دست انسانها. آزرده و شکنجه شدن و جان باختن به دست انسانها. اسیر و ذلیل و حقیر و بدنام شدن به دست انسانها. غارت و گرسنه و تشنه و خون آلود شدن به دست انسانها. ملعون و منفور و رانده و در قرنطینه شدن به دست انسانها. تیر باران و اعدام و حبس و مفقود شدن به دست انسانها. آری! زیباست اگر فرد، فرد ما بتواند خودش را در لابیرنت چنین مناسباتی بیازماید و خویشتن را به محکّ بزند تا ببینیم و دریابیم و بفهمیم چرا آنانی که به چنان تبهکاریها و جنایتها و رسوائیها در حقّ همنوعان خود، افتخار می کنند، وقتی خودشان به دام مناسبات ناخوشایند می افتند، به ناگهان، وا می روند و تن به هر نوع، کاری می دهند و به تمام آن ایده آلها و آرزوها و آرمانها و رویاهای خیال انگیز و دلربای خود، پشت می کنند و واقعیت پذیر شدنشان را زیر پا می گذارند. آنچه در مناسبات بشری می تواند مرا « آسایش و امنیت و یقین » ببخشاید، هرگز « استدلالها و اسناد و مدارک و اصول نظری و تئوریکی و مطلق علمی / ساینسی بودن مبانی اعتقاداتی و فلان و بیسار » نیستند؛ بلکه فقط « منش رفتاری فرد، فرد انسانهاست » که مرا می توانند در نزدیک شدن و شناختن و مهر ورزیدن به همنوعانم، قانع و مجاب کنند. ۴- ریشه های تاریک فرهنگ. در کُنج و کناره ها می توان بسیاری چیزها را یافت که بیرون از دامنه ی دید انسان هستند و چه بسا تمام آن چیزهایی را که ما می خواهیم و می جوییم، همانانی باشند که در « گوشه ها و کناره ها » پراکنده شده اند و ما هیچ، خبری از آنها نداریم یا در صدد کشف و شناخت آنها نیز برنمی آییم. معمولا انسانها زمانی به کاویدن کُنجها رو می آورند که عیان شده ها از سکّه، افتاده باشند. در گوشه ها و کُنجها می توان چهره هایی را کشف کرد و شناخت که از روی قصد و عمد و حسادت به گوشه ها پرتاب و رانده شده اند. ریشه های « باغ فرهنگ »، همواره در تاریکی « گوشه ها و کناره » هاست که خودش را در اعماق می گستراند و استمرار می دهد. فرهنگ هر کشوری را آنانی، آبیاری و باغبانی کرده اند و همچنان می کنند که به « کُنج و کناره ها » افتاده اند؛ نه آنانی که در مجامع حکومتی و حزبی و عقیدتی و مذهبی و ایدئولوژیکی و آکادمیکی و بارگاهی / محفلی و سازمانی و فرقه ای خود با ساز و دهل در مدح یکدیگر، به احسنت! احسنت! گویی و مشاعره مشغولند. ۵- بی اعتمادی و دوام آن. « مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه! ». من می اندیشم که بُنمایه ی تجربی این ضرب المثل ایرانی از « سوختنی » حکایت می کند که یک ملّت در مسئله ی « اعتماد کردن و جانفشانی و پایداری و از خود مایه گذاشتن برای خوبترین خوبان » به آن مبتلا شده است و داغ سرخورده گیها و فریبها و فلاکتها و بدبختیها و ستمها و زورگوییها و آزار دیدنها را بر گرده ی خویش دارد و زخم دردهای جانسوز آنها را هنوز می چشد و یاد از آن تجربه های تلخ، تمام وجودش را به آتش می کشد. ملّتی که فریب معتمدین و طلایه داران و کشور داران و خوبترین خوبان خود را بخورد، آن ملّت به هیچکس، دیگر وفا نخواهد کرد؛ ولو مدّعی، نامش « وفادار » باشد.

samedi 2 février 2008

تنش " مفهوم زمان در اسلام

تنش ِ « مفهوم زمان دراسلام »




منوچهر جمالی



• این اندیشه که حافظ ،در غزلیاتش ، به ما شادی درزندگی این گیتی را ارزشمند تر از عقبی ( آخرت ) میکند ،مارا آگاهانه، مفتون خود میسازد ...




پنج‌شنبه ۱۱ بهمن ۱٣٨۶ - ٣۱ ژانويه ۲۰۰٨



تا معنای « زمان » در روانها ، تغییر نیابد
جامعه ، سکولار نمیشود


تنش ِ « مفهوم زمان دراسلام » ،
با « تجربه زمان درفرهنگ ایران»


ازلذّت حیات ندارد تمتعی
امروز ، هرکه وعده به فرداش میکنند
مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزی بخش
بگوشم ، قول چنگ اوّل ، بدستم ، زلف یار آخر
آمررزش نقد است کسی را که دراینجا
یاریست چو حوری و ، سرائی چو بهشتی
دویارزیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام ، بدنیا و آخرت ندهم اگرچه در پی ام افتند، هردم انجمنی

این اندیشه که حافظ ،در غزلیاتش ، به ما شادی درزندگی این گیتی را ارزشمند تر از عقبی ( آخرت ) میکند ،مارا آگاهانه، مفتون خود میسازد ، و برغم آمیختگی گهگاه با «مفهوم اسلامی زمان »، مارا به شادی زندگی درگیتی به کردار غایت ، میانگیزد ، تجربه ای زنده و چشمگیر درفرهنگ ایران از « زمان » است، که نطفه « سکولاریته » را درما سده هاست که پرورانده، وامروزه میپروراند ودرآینده خواهد پرورانید . درابیات نامبرده در بالا ، تجربه دیگری از مفهوم زمان ، بیان میشود که در قرآن و سایرمتون اسلامی ، ولو با آوردن یک خروار از آیات قرانی و احادیث ، اندیشه بنیادی حافظ ، پوشیده و تاریک ساخته بشود . ملت ، برغم همه این تفسیرات زورکی ، این را در هرکلمه حافظ، مستقیما بو میبرد و میمزد و میچشد .
« سکولاریته » ، هنگامی درایران ریشه میدواند که « مفهوم اسلامی ما اززمان »، هم در خرد و هم در روان ، تغییر بیابد . آنچه در بحث های سیاسی و حقوقی ، فراموش میشود ، اینست که ، سکولار ، اصلش در لاتین secularis + seculum است، و دارای معانی « نسل » ، « دوره و عصر » است ( واژه siecle فرانسوی ) . در لاتینی که مسیحیان بکار میبردند ، این واژه ، به « دنیا آنچه دنیائیست » ، اطلاق میشد، که معنائی متضاد با « کلیسا » داشت . علت این بود که سکولار، اشاره به « گذرا و فانی و موقت بودن زمان » میکرد . آنچه متعلق به دنیاست ، فانی است ، و کلیسا و مسیحیت، تنها با بقا و جاودانگی کار دارد . این دادن دو گونه ارزش به دو گونه از زمان بود . آنچه با زمان جاودانه کاردارد ، مقدس و متعالیست ، و آنچه با زمان فانی کاردارد ، بی ارزش و خوار وبی اعتبار است . گذرا بودن در زمان ( temporal )، مُهر کم ارزش یا بی ارزش و پستی، به همه چیزهای گذرا میزد . آنچه تغییر میکند ، فانیست، و نباید « غایت زندگی » باشد . طبعا « زندگی کردن در گیتی » ، و « شادی و خوشی در گیتی » نباید غایت انسان باشد . در گیتی ، جشن نیست . درگیتی ، انسان نمیتواند با کارو کوشش وخردش ، بهشت باقی ، خوشی باقی بسازد . خوشی باقی ، در زمان فانی ، محالست . بخوبی دیده میشود که سکولار، با مفهوم ویژه ای از زمان کار دارد . اسلام نیز همین « ایده زمان » را داشت ، هرچند که با اندکی تفاوت ، آنرا بیان میکرد . این تفاوت درجات در ارزیابی دنیاست ولی ، دست به « برتری فوق العاده آخرت و سعادت ملکوتی » بر خوشی دنیوی فانی نمیزند . « والدار آخره خیر ( اعراف ). و قرآن کسانیکه دنیا را با گذشتن از آخرت میخرند ، بسختی ملامت میشوند ( الذین اشتروا الحیات الدنیا بالاخره ، بقره ). البته در اسلام « و لاتنس نصیبک من الدنیا – سوره القصص » - بهره ات را از گیتی فراموش مکن ، هست و بکلی « زندگی درگیتی یا زندگی فانی » ، طرد و رد نمیشد . البته درمسیحیت هم کاملا رد نمیشد ، فقط اندکی تفاوت میان هردو دراین زمینه هست. ولی در هردو ، آخرت یا ملکوت آسمانی ، برترین ارزش وغایت میماند . آخرت و ملکوت آسمانی ، که « زمان باقی » هستند ، اساس هردو دین قرار میگیرند . ایمان به الله و آخرت در قرآن ازهم جدا ناپذیرند، و مرتبا باهم تکرار میشوند . آمنا بالله و بالیوم آلاخره ( بقره ) ، من آمن بالله و الیوم الآخر ( بقره ) . متاع دنیا ، کم ارزش ( قلیل ) و فریب و لهوولعب است . دنیا ، ارزش به جد گرفته شدن ندارد . آنچه باقیست و بقا دارد ، نزد الله است ، و الله است که خیر است و بدین علت ، باقی است ( والله خیر وابقی – طه ، و ماعندالله باق النحل ) البته « باق و باقی »، به همان ریشه « بغ » بازمیگردد که سیمرغست( دراصل بقا ، فقط پیآیند بهمبستگی و عشق بود ، وکلمه باغه ، که درکردی به معنای بسته گیاهست ، دارای همین معناست ) . حیات دنیا ، حیات فانی است ، و حیات آخرت ، حیات باقیست . درگوهر دنیا ، زمانیست که « فان » یعنی نیست و نابود میشود ، ناپایدار است، و سپری میشود ، وآنچه که باقیست ، فقط خیر است. البته این « فناء » ، چیزی جز همان درخت « ونه = ونا » نیست که فرازش سیمرغ (= خوشه همه زندگان ) نشسته هست . رد پای آن، در منتهی الارب باقی مانده است که « شجره فناء » ، به معنی درخت بسیار شاخ است . گذشته ازاینکه در اوستا « ونه = ونا » ، به معنای درخت است ، ونه ، به معنای « عشق = بافته» است . تخم های همه جانداران در گیتی ، به این درخت بازمیگشت ، و باز، خوشه فراز این درخت ( که سیمرغ باشد= قوش= خوشه ) همه تخم ها را در همه جهان میافشاند ، و همه جانها ازآن تخمها باز میروئیدند . ازاین رو دیده میشود که وادی هفتم در منطق الطیر، فنا فی الله و بقا بالله ، یا به عبارت دیگر « بقا درفنا » است( پیوستن به بغ درونا = فنا که مجموعه همه جانان است ) . در فرهنگ سیمرغی ، هیچ چیزی نابود، یا فانی نمیشد ، بلکه همه چیزها ، چه جسمانی ، چه روحانی بدون هیچ تفاوتی ، به اصلشان که خدا بودند بازمیگشتند . حتا در غزلیات مولوی رد پای این اندیشه باقی مانده است که اصل حواس جسمانی و حواس باطنی ، همه ازیک چشمه میجوشند که پری ( سیمرغ ) درآن وثاق گرفته است . روح و جسم ( = تن ) همه ، همیشه پایدار ند ، و برای دوام به اصل خدائیشان میپیوندند . دنیوی و روحانی، دراین فرهنگ وجود نداشت که تابع دو مفهوم از زمان باشند . بریدن زمان در دوبخش متفاوت و متضاد ( زمان بیکرانه + زمان درنگ خدای ) مفاهیمی بودند که از میترائیسم آمد، وسپس ، جزو الهیات زرتشتی شد، و به ادیان ابراهیمی به ارث رسید . شق القمر ، یکی از شکل گیریهای همین اندیشه بود ، چون قمر، هم ، مجموعه تخم زندگانست، و هم ، معیار سنجش زمان و اصل زمان ( جانان = اصل زمان ) . در فرهنگ زنخدائی ایران ، زمان ، پیوسته بهم بود و هرگز، به دو زمان گوناگون ، ازهم بریده نمیشد که بخشی از جهان هستی، تا بع این زمان کرانه مند ، و بخشی دیگر، تابع آن زمان بیکرانه باشد ( در کردی ، که راندن ، به معنای گسستن و ازهم پاره کردن است ) . ازاین رو نیز فرهنگ اصیل ایران ، نیاز به جنبش سکولاریته ندارد . چون جنبش سکولاریته ، جنبشی است برای نفی و محو امتیار « زمان باقی » بر « زمان فانی » . سکولاریته ، زمانی را که میگذرد و سپری میشود ، به هیچ رو ، فانی ( نیست شونده ) و بی ارزش نمیشمارد ، بلکه ، « شدن در زمان » ، غیر از « فانی شدن زمان است . چنانکه درشاهنامه دیده میشود که « زمان ، درختیست که میروید و هر روزش ، شاخه ای نوین براین درخت افزوده میشود »، و درسایر متون پهلوی دیده میشود که اعصار و ادوار ، به شکل شاخه های یک درخت برتنه درخت افزوده میشوند . سکولاریته ، شدن در زمان را ، فنا نمیداند ، بلکه تحول وافزایش میداند . البته درخت فنا = وَ نا که درخت عشق بود ، و بیان اندیشه « همبستگی ِکل هستی » بود ، طبعا هستی ، یک واحد نابریدنی و بخش ناشدنی ازهم بود ، نه زمان را میشد ازهم برید و دوبخش کرد ( دنیا و آخرت ساخت )، نه جسم و روح را میشد ازهم پاره کرد . عشق را هم نمیشد ، در دوقسمت ازهم پاره کرد ، و یک بخش ، « عشق فانی و جسمانی» یافت ، که شهوت جنسی باشد ، و یک بخش پدید آورد که « محبت الهی یا روحانی » باشد . در مفهوم « مهر » ایرانی ، نمیتوان، ارتباط جنسی را ، از عشق الهی یا آسمانی، ازهم برید . اینها( دوگونه عشق ومحبت ) با کرانه مند کردن زمان ، کار دارد . در مهر ایرانی ، عشق جسمانی و محبت افلاطونی ، که ازهم جدا و متضاد باهم باشند ، وجود ندارد . درفرهنگ ایرانی ، دردسری که برای ابراهیم دربرگزیدن عشق یا ایمان به یهوه ، و عشق به اسحق پدیدار شده بود ، معنا ندارد . اینها همه از همان بریدگی زمان میآیند . درفرهنگ ایران ، همه گونه مهرها ، طیف یا رنگین کمان مهرند . یک مهراست که رنگین کمانی از مهرهای گوناگونست ، که همه به هم چسبیده اند .ولی درمسیحیت ، روح ، باجسم (= تن )، آن جهان با این جهان در تضاد قرار گرفتند ، و طبعا « محبت روحانی » ، درتضاد با « عشق شهوانی و جسمی و جنسی » درآمد . برای نخستین بار، مفهوم « شهوت جنسی » که کاملا جسمی ( از تن و گوشت ) بود ، در اثر بریدگی زمان ، و تضاد دو گونه زمان ، درمسیحیت به وجود آمد ، و منطقا ، محبت روحانی ، پذیرفته و اعتلاء یافت ، و « شهوت جسمانی » ، خوارو پست، و درپایان طرد شد و فقط به کردار ابزار پذیرفته شد . بدینسان ، نام « روحانی » ، نامی بود برای محبتی که درآن شهوت جنسی و جسمی نباشد . شهوت جسمی و جنسی ، برترین نماد ، تعلق به دنیای فانی یا جسمانی بود . دنیائی بودن ، درست از همین شهوت جنسی، معین میشد . از این رو بود که به کشیش های عیسوی ، « روحانی » گفته شد ، و به همین علت آنها حق نداشتند ، زناشوئی کنند ، ولی این اصطلاح را هرگز نمیتوان برای « علمای اسلام » بکاربرد . رابطه جنسی و جسمی ، معیار دنیوی بودن شده بود . آنها تابع منطقی بریدگی دوزمان ازهم ، و طبعا جسم و روح ازهم بودند . اساسا درایران ، به جسم انسان ، « تن » گفته میشود ، و تن ، دراصل ( وهنوز در گویشهای مختلف ) به معنای « زهدان و واژینا » بوده است . در بندهش ، به جسمانیات و دنیای جسمانی ، « تنکردی » گفته میشود . محمد ، ارضاء شهوت جنسی را ( که متعلق به دنیاست ) ، متضاد با آخرت و جهان باقی نگرفت ، ولی رابطه جنسی ، همان مقوله « شهوت » ماند، و هنوزمتعلق به « دنیا و جهان فانی » وارزشی که دنیا دارد ، بود . انسان برغم ارضاء شهوات پست ، میتواند آخرت را ، برترین ارزش و غایت زندگی بداند و همین سبب میشود که ارضاء شهوت جنسی را فقط به کردار، ابزار می پذیرد . نفی و طرد رهبانیت ، و زنبارگی رسول الله و امامها ، دلیل بر سکولاریته بودن اسلام نیست . سکولاریته ، ارزش برتر به «زمان زندگی در گیتی» دادنست . با این ارزش ، رابطه جنسی ، دیگر در مقوله « شهوت جنسی دنیوی » نمیگنجد . این امکان شهوت رانی ، از اسلام ، سکولاریته نمیسازد . مفهوم سکولاریته ، با تضاد، با کرانمند شدن زمان به دوبخش جدا ازهم، پدید آمد . کلیسای مسیحیت ، ارزشها و غایت زندگی را بر پایه « جاودانگی و ابدیت » معین میساخت . چنانکه اسلام نیز برترین ارزش و غایت را ، همان آخرت و رسیدن به قرار و سعادت در جهان باقی میداند . ولی سکولاریته ، درگیتی بودن و درزمان زیستن را گرانیگاه خود میکند . این به معنای آن نیست که انسان ، غرق در کامبریها و شهوت رانیها بشود . غرق شدن درشهوت رانی و کامرانی ، دراثر مفهوم « شهوت در مسیحیت و اسلام » پیدایش می یابد . چنین چیزی ، فقط با پیدایش مفهوم « شهوت جنسی و جسمی » در اسلام و مسیحیت ، آرزوی همه میگردد . در سکولاریته ، ارزش و غایت زیستن ، زیستن ِ به ( بهزیستی ) در همین زمان بهم پیوسته واحد است . در اسلام و مسیحیت ، حقیقت و خیر و سعادت ، در آن چیزهاست که جاودانه اند و باقی اند . اینها غایت زندگی هستند . آنچه که فانی است ( نیست میشود ) باطل و خوار و حقیر و بی ارزش است، و باید به آن پشت کرد . به همان شهوت جنسی نیز که میپردازد ، بدید پستی و بی ارزشی و قلیل و متاع غرور و لهو ولعب مینگرد . بی ارزش ساختن تمتع دراین تمتعات ، همه این تمتعات را بی مزه و پوچ میکند.
چنانچه حافظ بسیار عمیق این نکته را درمی یابد و میگوید :
از لذت حیات ندارد تمتعی امروز ، هرکه وعده به فرداش میکنند
همه خوشیها و شادیها ، تلخ میگردند ، چون در حین تمتع ، اندیشه فنا با آنها میآمیزند . همه تمتع های زندگی در دنیا ، فانی است ، بدینسان ، کام بردن از خوشیها و شادیها ، همه متاعی قلیل و دروغ و فریب و توخالی اند . فقط تمتع جاودانی ، حقیقی است ،و لذت بردن و کام بردن گذرا ، فریب است . سکولاریته ، گذرا بودن و تغییر زمان را ، فنا ( نابودشدن ) نمیداند . سکولاریته درست ، آنچه میگذرد ، فانی و کم ارزش و خوار نمیداند ، و زمان برایش بریده و به دوبخش نمیشود . زندگی در هرلحظه و آنی ، چهره ای دیگر از شادی و خوشی دارد . انسان ، خوشی و شادی را در هرآنی میتواند در چهره های گوناگونش دریابد . نام خدای ایران ، « شــــاد» بود ، و این خدا ، خودش ، گیتی = دنیا میشد ، تا گیتی ( گیتی ، به معنای جانان یا مجموعه همه جانهاست) گسترش شادی و جایگاه بهره ورشدن ازشادی باشد . شادی ، به جشن عروسی گفته میشود. شادی کردن در هرآنی ، همان شادی را دارد که جشن عروسی دارد . ( گیتی ، از واژه – گی – ساخته شده است که نام سیمرغ بوده است ) ، اینهمانی با شادی داشته باشد . خدائی که گوهرش شادی است ، تحول به گیتی می یابد و گیتی ، امتداد و گسترش اوست . به سخنی دیگر، انسان درشادی کردن درگیتی ، لبریز از خدا میشود . سکولاریته ، درست سیخ را وارونه میکند و میگوید که شادیها و خوشیهای گذرا ، خوبند . درست گذر، تازگی و نوی را میآورد، که بنیاد شادی و خوشی است . خوشی ، خوشی است ، وقتی نو و تازه بشود . از اینگذشته ، خوشی و شادی در یک لحظه ، چنان سرشارو لبریز است که روشنی ، به سراسر زندگی میافکند . یک اتفاق خوش ، میتواند همه زندگی را تغییر بدهد . و تمتع جاودانه و یکنواخت ، نه تنها ملالت آور است ، بلکه بدترین جهنم هاست . شادیها ،از این رو با حواس کار دارند ، چون حواس ، اندام درک تازگی و تغییرند . سکولاریته ، حواس را ازنو، با ارزش میسازد ، برای آنکه حواس ، نیاز به تازگی و تغییر دارند، و طبعا شادی در زمان ، با حواس، بهم گره تنگاتنگ خورده اند . به همین علت ، حواس ، از ادیان و مکاتب فلسفی که « باقی» را میستایند وبه آنچه بقا دارد ، برترین ارزش را میدهند ، تحقیر کرده میشوند . اینست حافظ ، زندگی خوش را درگیتی و در زمان حاضر، در همان راستای سکولاریته ، برترین ارزش میداند، و پشت به مفهوم کامیابی در جهان بقا به کردار برترین ارزش و غایت میکند .
آمرزش نقد است کسی را که در اینجا
یاریست چو حوری و سرائی چو بهشتی
همچنین مولوی بلخی ازسر « ایده جشن همیشگی » و ایده همیشه نوشوی را که استوار بر« شدن » و « گذرا»بودنست ، از فرهنگ سیمرغی ، زنده میکند . تصوف ، ارزش فوق العاده به « آن » میدهد. همچنین مفهوم « نقد » در رباعیات خیام ، یکی ازگرانیگاه های سکولاریته هست . بدینسان گرانیگاه و غایت زندگی را به فراسوی زمان حاضر، نمیافکند . درحاضر ، در پیشادست ، در دستادست ، نقد ، میتوان شاد بود . همچنین سراسر مفاهیم « عشق جاودانی » ، چیزی جر متعالی ساختن « وصال عشقی گذرای زن ومرد » ، نیست . انسان ، چنان ازآن ، خوشی و شادی می یابد که آرمان خودرا ، دوام و گسترش آن ، فراسوی زمان و مکان ، فراسوی رابطه جنسی هم میخواهد . انسان میخواهد هر شادیش ، یک جشن عروسی باشد ، ازاین رو، کام بردن که به هرکامی گفته میشود ، دراصل به عشق ورزی گفته میشده است و کام در ویس و رامین نام آلت آمیزشی است. این تجربه جنسی ، کل تجربیات و مفاهیم انسان را میانگیزد . این تجربه کوتاه و گذرا ، مثل حریقیست که به کل خرمن وجود بیفتد . شادی و خوشی ، شکوفائی و رویش زندگی درهمین گیتی است . این تجربه مهرو آمیزش میان زن ومرد ، فقط در روند مفهومی از « زمان » صورت میگیرد ، نه دربریدگی زمان باقی آخرتی ، از زمان فانی دنیوی . دردامنه چنین مفهومی ، مهر آمیزشی ، بلافاصله تبدیل به « شهوت جنسی و نفس اماره » میگردد ، و فقط مسیحیت و اسلام ، دو گونه واکنش، نسبت به « شهوت جسمانی دنیوی » دارند . شهوت جنسی ، دنیوی و جسمانی میماند، و از روح ، پاره و بریده میشود . درست در هردو ، این پیوند ، نماد دنیائی بودنست . در اسلام ، رهبانیت ( ترک شهوات جسمانی ، بویژه شهوت جنسی ) نیست ، ولی سکولاریته ، به معنای آنست که « دنیای شونده و متغیر» ، یا زیستن در زمان گذرا ، برترین ارزش را دارد ، و درست با این گرانیگاه است ، که ارزش رابطه جنسی میان زن ومرد ، فرق میکند . درست ، نخست باید همین رابطه آمیزشی را ، از چنگال مفهوم شهوت در مسیحیت و اسلام رهائی بخشید . پدیده « شهوت جنسی » که استوار بر پاره کردن زمان ازهمست ( زمان کرانه مند در بندهش )، همیشه نماد تحقیردنیا و تحقیر زن است ، که البته ریشه در زمین دارد . زن ، زمینی است و دنیائیست، و انسان را پای بند جسم و مادیات و دنیا میکند . سکولاریته ، برضد کاهش دادن رابطه آمیزشی ، بنام شهوت پست و فانی و دنیائی و جسمانی است ، که دربرابر ارزش روح و آخرت ، هیچ و پوچ است . رد پای این بی ارزشی رابطه جنسی ، درهمان خود واژه « پوچ » مانده است ، چون « پوچ » همان واژه « بوچ و بوشیا » است که دراصل به معنای زهدان و واژیناست . آمیرش با زن ، کردن یک کار« پوچ » است . اینها همه پیایند بریدن وکرانمند کردن زمان ، به دوبخش باقی و فانی است . « باقی» ازآن روحانیان در مسیحیت است ، و « سکولار=فانی »ازآن حکومتگران وشاهان و سیاست است . در اسلام ،« باقی» که کامل و خیرو غایت است ، باید بر ناقص و فانی ، حکومت کند . همین بریدن زمان ،به دوبخش جدا ازهم ِ روح و جسم ، آخرت و دنیا ، به پوچ ساختن زن ، و پوچ ساختن همه کام بری دردنیا میکشد ، چون این کامبری ،« رد » ویا « برترین نماد » همه کامبریها در گیتی است . سکولاریته ، کامبری های درهرآنی را ، در زیر مقوله « دنیا و فانی » که مقوله ایست که در این ادیان ، با پارگی زمان پیدایش یافته ، جا نمیدهد .