mercredi 9 janvier 2008

حکومت بر شالوده فرهنگ سیمرغی

حكومت بر شالوده فرهنگ سيمرغي /// پیروز شریف
سياست اين رژيم هميشه اين بوده است كه مردم را بايد به مرگ گرفت تا به تب رضايت دهند. روي كار آوردن كسي مثل احمدي نژاد به عنوان يك ريس جمهور غير مععم و فجايعي كه اين فرد طي يكسال و اندي دوران رياست جمهوري خود در عرصه داخلي و خارجي از خود نشان داده است ، در راستاي همان سياست گرفتن مردم به مرگ تا راضي شدن به تب است.
حكومت بر شالوده فرهنگ سيمرغي /// پیروز شریف
در آستانه ورود به بيست و نهمين سالروز حاكميت ديني بر ايرانزمين ، فشارهاي داخلي و خارجي بر حكومت به نهايت خود رسيده است، ليكن تجربه 28 سال گذشته نشان داده است كه اين ر‍ژيم ضد مردمي در هر برهه از زمان ترفندهاي خاص خود را دارد. بر خلاف ساده انگاري هاي خيلي از نيروهاي سياسي خارج از كشور كه رژيم ديني حاكم بر ايران را خيلي دست پايين ارزيابي كرده و هنوز هم ميكنند و آنها را يك مشت آخوند و ملا و دايناسور تلقي مي كنند ، ولي تجربه 28 سال گذشته نشان داده است كه اين ر‍ژيم نا مردمي وقتي به نقطه بود ونبود رژيم مي رسد ، با استفاده از طرفندهاي خاص موفق به عبور از بحران و استمرار حيات نگين خود شده است. البته رگه هاي سناريوي جديد از هم اكنون تا حدودي آشكار شده است. ( رجوع شود به نتايج انتخابات مجلس خبرگان و شوراي شهر اخير ) . سياست اين رژيم هميشه اين بوده است كه مردم را بايد به مرگ گرفت تا به تب رضايت دهند. روي كار آوردن كسي مثل احمدي نژاد به عنوان يك ريس جمهور غير مععم و وجايعي كه اين فرد طي يكسال و اندي دوران رياست جمهوري خود در عرصه داخلي و خارجي از خود نشان داده است ، در راستاي همان سياست گرفتن مردم به مرگ تا راضي شدن به تب است. نيروهاي سياسي خارج از كشور بايد از اين 28 ساله گذشته درس هاي لازم را گرفته باشند كه متاسفانه درس لازم را نگرفته اند. واقعيت اين است كه اين رژيم ضد مردمي با يك اپوزيسون جدي چه در عرصه داخلي و چه در عرصه خارجي مواجه نيست. نيروهاي مخالف درون كشور همچون نيروهاي ملي – مذهبي نه تنها اپوزيسون نيستند بلكه مشاورين روزهاي بحراني رژيم هستند. نيروهاي ملي و مذهبي هيچ اعتقادي به نيروهاي سياسي خارج از كشور ندارند و انها را در حد نيروهاي فشار از پايين و بيرون مي خواهند تا بهتر بتوانند به چانه زني با رژيم مشغول شوند ( رجوع شود به اطلاعيه اخير نهضت آزادي در رابطه با انرژي هسته اي و قطعنامه شوراي امنيت كه ضمن ستايش از دست آوردهاي ايستادگي آقاي احمدي نزاد به ايشان و ديگر دست اندركاران توصيه ميكنند كه حالا وقت نرمش فرا رسيده است. ) . از بين نيروهاي چپ خارج از كشور نيز به غير از برخي ( راه كارگر ) مابقي (‌ سازمان فدائيان خلق اكثريت ،فدائيان خلق ، راه توده و .. ) ازهمان سياست اتحاد و انتقاد از ر‍ژيم پيروي مي كنند. در چنين اوضاعي تنها گزينه پيش رو گزينه كارهاي بلند مدت و استراتژيك است. متاسفانه رزيم جايي كه پاي منافع نظام حاكم در ميان باشد ثابت كرده است كه بسيار جامع تر و استراتژيك تر از نيروهاي سياسي خارج از كشور فكر و عمل مي كند. ( رجوع شود به مقاله آقاي فرج سر كوهي با عنوان "تحلیلی بر جدل پرفسور حسین نصر و دکتر عبدالکریم سروش اصول گرایان اسلامی- در تکاپوی تولید مفاهیم نو در فلسفه سیاسی" ) . در چنين اوضاعي يعني حاكم بودن جهل و خرافات بر بخش عمده اي از مردم ايران ، دگم انديشي بر نيروهاي سياسي چپ ، سازشكاري و همكاري نيروهاي سياسي ملي- مذهبي و نگرش ساده انگارانه نيروهاي سلطنت طلب و مشروطه خواه ، تنها گزينه پيش روي ،‌كار بلند مدت و استراتژيك با اشاعه فرهنگ كهن و اصيل ايراني (‌فرهنگ سيمرغي ) است. چيزي كه همه مردم ايران اعم از نيروهاي برون مرز و درون مرز به آن شديدا احتياج داريم . بازيابي و ترويج فرهنگ سيمرغي بستر و شرايط لازم و كافي را براي ايجاد يك تحول اساسي در مردم ايران دارد. اميد است نيروهاي سياسي خارج از كشور كمي مسئولانه تر در اين باره بيانديشند و قدر زحمات استاد جمالي را بشناسند و در ترويج فرهنگ سيمرغي و انديشيدن در باره سرانديشه هاي آن هر چه در توان دارند انجام دهند. در ادامه چكيده اي از كتاب "‌ حكومت بر شالوده ارزشهاي مردمي فرهنگ سيمرغي "‌ استاد جمالي ارائه شده است. اين نكته را هم تذكر دهم كه من نه نويسنده هستم و نه حتي خود را روشنفكر مي دانم. من از روزي كه به گنجينه نتايج انديشه هاي استاد جمالي دسترسي يافته ام ، خود را به عنوان يك شاگرد بسيار كوچك ايشان كه در آغاز مسير خود يابي و شناخت فرهنگ سيمرغي ميدانم .
• اکنون زمان آن فرا رسیده است که پس از سه هزار سال « ایران مردم » و « ایران مردمی » و « فرهنگ مردمی ایران» یا « فرهنگ زنخدا ، سیمرغ » بسخن آید •
تصویر مسخ شده ایران از قدرتمندان و زبر دستان (چه حکومتی و چه آخوندی-موبدی) سراسر آگاهبود ما را تصرف کرده است. و آن ایرانی راکه به ما شناسانده و میشناسانند ، تصویر دروغین ایرانیست. آن ایرانیست که قدرتمندان دینی و حکومتی ، میخواهند ستم سه هزار ساله خود را بر آن ،فراتر بگسترند. این آگاهبود دروغین که در درون ما چیره شده است ، و معیار شناخت و فهم ما از ایران شده است ، ما را از شناخت« فرهنگ متعالی ، که مردم ایران سه هزار سال پیش » آفریده اند و در گوهر ما هنوز زنده است باز میدارد •
این انسان ایرانی است که هزاره ها پیش به خداوند مهرش سیمرغ ، میگفت که « تو کیستی؟» •
و سیمرغ ، زنخدای بزرگ ایران در درون او به او پاسخ میداد که • « من زهدان زاینده بینشهای تو هستم » •
انسان ایرانی میدانست که خدا در او زهدانیست که بینش و فرهنگ و حقوق و نظام ، از آن میزاید و این زهدان زا ینده ، که در ژرفایش بود تنها نیایشگاه مقدسش بود •
این همان خدا بود که به زال که در خانه خدا با خدا میزیست تنها این پیام را داد که •
با خدا بودن و زیستن ،خوبست ولی در روزگار و گیتی ، خود را آزمودن ،بهتر است معرفت حقیقت را ملت ایران ،فقط با دلیری میتواند بدست آورد و دلیر کسی است که در گیتی و زمان خود را میازماید •
و معرفعتش را هرگز از پیامبری و آخوندی و شاهی و حکومتی یاد نمیگیرد تنها آموزگار ملت ایران ، آزمودن خودش در زمان و تاریخست سیمرغ بود که به زال • که فضیلت هایش معیار حقانیت به حکومت در ایرانست گفت • از هیچ آزمایشی در گیتی و تاریخ ، مترس و در هر آزمایشی که دچار درد شدی به مهر بی اندازه ای که من به تو دارم دل بسپار • با یقین از مهر سر شادی که به تو دارم خود را با رویاروئی با هر چیزی ، بیازما و از درون دردهائی که در ماجرای آزمایشها خواهی داشت به معرفت مستقیم و بی میانجی ات برس
• تو فرزند منی چون ترا در زیر پر گسترده خود و با شیر خود پرورده ام من که خود ،خداوند معرفت و حقیقتم بتو هیچ حقیقتی را نمیا موزم •
بلکه «زیستن با من و معرفتم ، هر چند که خوبست ولی زیستن در گیتی ، و آزمودن خودت و پیدایش حقیقت از خودت ، در آزمایش و جستجو بهتر از آنست •
بلکه حقیقت خودت را که در آزمایشهای خودت بدست میاوری برتر از حقیقت من ، بدان •
من که خدایم در آزمایشهای تست که در گیتی و روزگار به چکاد پیدایشم خواهم رسید •
حقیقت من ، در درون آزمایشهای تو خواهد شکفت • زیبائی من ، در چهره و بلندی تو ،زیباتر خواهد شد •
بزرگی من ،در آزمایشهای تو ، به بلندی خواهد گرائید •
مهر من در پیدایش تو ، کمال همر خواهد شد •
من تخمه ام ، و تو درختي خواهي شد که از من ميرويد من در تو ، به بر خواهم نشست •
و من بر فراز شاخه های پر بار تو ، از سر، تخمه خواهم شد • حقیقتی که تو خود بجوئی ، و با آن زندگی کنی بهتر از زندگی کردن با حقیقت و معرفت منست •
این پیام سیمرغ زنخدای بزرگ ایران و خداوند مهر به ملت ایران بود •
تو ، در گذر کردن از تاریکیها •
و با چشم خورشید گونه خودت من را که سیمرغ در درون ژرف خودت هستم بجو و بیاب •
من در هر آزمایشی ، با توام و در تو ام •
من در تو زندگی میکنم هر معرفتی از تو درباره سیاست و حکومت و حقوق و پرورش و فلسفه از زهدان تو که منم ، برکشیده خواهد شد •
فقط حکومتي در ايران • حقانيت به حکومت کردن دارد که بر شالوده • ارزشهاي مردمي سيمرغي « نخستين فرهنگ ايران » بنا • شده باشد
فرهنگ ، بازتاب آئینه ای واقعیات گذشته نیست که پس نگر باشد ، بلکه در گلاویزی با واقعیات گذشته ، آرمانهائی برای آینده میپرورد ،و این آرمانها ، مایه هائی هستند که میتوانند ناگهان ملت را تخمیر کنند و تاریخ و سیاست را از بن دگرگون سازند • ما امروزه میانگاریم که اصل « حکومت فراسوی ادیان ، ایدئولوژیها » ، اصلی تازه است ، ولی اصل «حکومت ، فراسوی ادیان و ایدئولوژیها » ، در نخستین فرهنگ ایرانی ، پیشینه دراز داشته است ،و این فرهنگ را بیشتر در اسطوره های ایران میتوان یافت که در تاریخ این فرهنگ و محتویاتش حتی علیرغم حکومت دینی ساسانیان که با همکاری اردشیر بابکان و موبدی بنام تنسر پایه گذاری شد ، زنده و کوشا و سرکش و پویا بوده است مردم ایران ، برغم ناباوری ما ، هزاره ها به این سر اندیشه ، دلبسته بوده اند وجدائی دین را از حکومت میخواسته اند • این اندیشه ، با غلبه اسلام و عرب بر ایران ، نمرد ، و مغلوب دین تازه وارد نشد ، بلکه در جنبش تصوف ، در همان سر اندیشه «وراء کفر و دین » چهره دیگر به خود گرفته ، و زنده و پویا بجای مانده است.و با پدیده « عشق » تنگاتنگ ، گره خوردهاست.هنگامی که در عرفان ، فطرت انسان ، وراء کفر و دین شناخته شد ، پیایند مستقیم و بیواسطه این اندیشه «حکومت وراء کفر و دین » است. گسترش این سر اندیشه « وراء کفر و دین » از عرفان ، در دامنه « اخلاقی و حقوقی و سیاسی و حکومتی » ، به اندازه ای آسانست که انسان به شگفت میاید که چرا احدی از روشنفکران ما به فکر آن هم نیفتاده است • آنچه در چهارچوبه اصطلاح اسلامی ، وراء کفر و دین خوانده میشد ، چیزی جز مفهوم « وراء ادیان و ایدئولوژیها »نیست.روشنفکران ، میتوانستند حداقل در آغاز ،تئوریهای اخلاقی بر شالوده مفهوم « وراء کفر و دین »بنا کنند و « اخلاق وراء کفر ودین » را جانشین « اخلاق اجتماعی دین اسلام »سازند ،چون صوفیه ، خود به ایجاد « اخلاق وراء کفر و دین » رویاروی « اخلاق دینی اسلامی » پرداخته بودند ، که شیوه رفتار مختلف با کافر و ملحد و مسلمان را نمیشناختند ، و تساوی رفتار با مسلمانان و معتقدان به سایر ادیان را میخواستند آنچه را پژوهشگران ، ضد علمی و غیر عملی میخوانند ، در واقع نشانگر نبود دلیری در خود آنهاست . روشنفکران ما در غرب ، به فکر وام کردن اصل حکومت ، فراسوی دین و ایدئولوژی ، از اینسو به آنسو میدوند ،و میخواهند آنرا مانند سایر کالاهای تجملی و مصرفی ، ببازار ایران وارد سازند ، و نمیدانند که فرهنگ ما ، فرهنگ « وراء کفر و دین » هست حتی فرهنگ اصیل ایرانی ، بر ضد مفهوم « ناسیونالیسم تنگ و تعصب آمیز » غربست . فرهنگ اصیل ما ، در قالب ناسیونالیسم غربی نمیگنجد . در وارد کردن مفهوم ناسیونالیسم ، باید بسیار محتاط بود • فرهنگ ایرانی ، ناسیونال بدین معنا نیست ، بلکه انترناسیو نالست . فرهنگ ایران ،همیشه ملل را به هم پیوند میداده است و ملل را با هم جمع میکرده است . فرهنگ ایران ، فرهنگی نبوده است که یک ملت را ازسایر ملتها جدا سازد و یا حتی یک ملت را آقای سایر ملتها سازد. حتی اهورامزدا ، خدای زرتشت ، زیر نفوذ همین فرهنگ زنخدائی ، نخست میان برابران ، یا میان خدایان برابر با خودش میگردد و با هم یکی میشوند و بدینسان خدائی ، فوق خدایان نیست • ملتی که خدایش چنین ماهیتی و گوهری دارد ، فرهنگش نیز همان گونه است . خدای ایرانی ، خدای فرهنگی و مهر (به هم بستگی ) بوده است ، نه خدای قدرت ، که امتیاز و تبعیض و نابرابری با مردم میطلبد زنخدائی مانند سیمرغ ، هم مادر زال میشود ، و هم همال زال ، و هم جفت زال . خدا و انسان ، با هم بکردار برابر ، با هم زناشوئی میکنند . خدا در اشکال مختلف ، صمیمی ترین روابط را با انسان پیدا میکنند • خدا ، خود را برابر با انسان میکند . خدا ، مادر انسان میشود . خدا در همه روابطش ، نزدیکترین روابط را با انسان دارد ، و هیچگونه رابطه قدرتی با انسان ندارد . درست همینگونه رابطه خدا با انسانست که شبان در داستان مولوی ( شبان و موسی ) با خدا دارد زنخدا ، فقط صمیمی ترین پیوندها را با انسان دارد . ما باید آگاهانه ، این مفهوم وراء کفر و دین را از فرهنگ عرفانی خود گرفته ، و به ریشه نخستین فرهنگ ایران باز گردانیم ، تا از سر ، تازگی و نیروی اصیل خود را بیابد ،و پوسته های خشگ و خشن وناسازگارش را بریزد ، و انگاه این مایه را در جهان سیاست و اجتماع و علوم انسانی بگستریم • مفهوم وراء کفر ودین عرفانی و پیوندش با تصویر چشم در شاهنامه • چشم نه آموزه • این مفهوم وراء کفر و دین ، به تصویر « چشم » در اوستا و شاهنامه فردوسی برمیگردد که از هزاره ها پیش از پیدایش زرتشت ، از گوهر ایرانی جوشیده است . مقصود از این گفتار ، آشنائی کوتاه با همین « بینش » ویژه است که باید به آن اصطلاح « چشمدید » را داد ، چون کاربرد نیرومند و فراگیر در دامنه سیاست و حکومت خواهد داشت • در شاهنامه ، این چشم ، « چشم خورشید گونه » خوانده میشود ، و به هیچ روی ، یک تشبیه شاعرانه نیست ، بلکه عبارت از چشمی هست که دو نقش متضاد و متمم را همزمان با هم ، بازی میکند این چشم ، هم مانند خورشید است که خودش سر چشمه روشنائیست که به هر چه تابد ، آنرا روشن میکند ، و هم نیروی دیدن هر چیزی را دارد که خود روشن کرده است خورشید از دید اسطوره ای ایران ، فقط سرچشمه روشنائی نیست ، بلکه همچنین چشم بینا هست . پس چشم خورشید گونه ، چشمیست که برای دیدن ، نیاز به هیچگونه سر چشه روشنائی ، غیر از خود و بیرون از خود ندارد • و اگر در نظر داشته باشیم که آموزه های دینی یا ایدئولوژی یا هر دستگاه معرفتی ، درست چشمه های نوری هستند ( خود را با نور ، عینیت میدهند و خود را روشنگر همه چیزها میدانند ، و جز خود را ، اصل تاریکی و تاریک سازنده میشمارند ) که چیزها و پدیدها و رویدادها و پیوندها را برای ما روشن میکنند ، و ما همیشه با نور آنها ، هر چیزی را می بینیم ، آنگاه به ماهیت این چشم پی میبریم ، و در می یابیم که چنین « چشمدیدی » ، چه ارزش بزرگی در اجتماع و سیاست و حقوق و معرفت داشته است اینکه نخستین کسیکه چنین چشمی را داشته است ، جمشید بوده است ، و جمشید نخستین انسان ایرانی ، و سر چشمه حکومت ایران بوده است ، پس محتوای دو مطلبست 1_هر انسانی ، دارای چنین چشمست . اینگونه دید ،فطرت هر انسانی هست . هر انسانی میتواند بدون گرفتن روشنائی از ادیان یا ایدئولوژیها و مکاتب معرفتی ، ببیند و بیاندیشد و به معرفت برسد 2_هر حکومتی ، آنگاه حق به حاکمیت دارد که چنین چشمدیدی داشته باشد ، آنکه همانند جمشید ، حکومت میکند و میاندیشد حق به حکومت داردبا نتیجه یکم ، هر کسی حق شرکت در حکومت دارد ، با نتیجه دوم ، حکومت باید معرفتی فراسوی ادیان و ایدئولوژیها داشته باشد تا حقانیت به حکومت داشته باشد . اینها نتیجه مستقیم و بدیهی این « چشمدید » است • خدایان ایرانی ، از روی قدرتشان ، پاسخ نمیدهند ، بلکه پرسش انسان ، انگیزنده خدا به پیدایش است ، از این رو این خدایان از لم و بم نمیترسند و خشمگین نمیگردند ، و پرسش را نشان گستاخی و بی ادبی و بیشرمی انسان نمیدانند درست در همین فروزه اهورامزدا ، همان ویژگی « چشمدید جمشیدی » را نگاه میدارد ، چون « نگاه و آواز » جمشیدی ، هم انگیزنده و هم پذیرنده بودند . پرسش ، نقش « انگیختن به آبستنی » خدا را دارد. نه نقش قدرت نمائی خدا را . در اینجا دامنه شگفت انگیزی پیش ما گسترده میشود . در اینجا تفاوت میان « دیالوگ » یونانی و « همپرسی » ایرانی پا به میدان میگذارد که باید در مقاله ای جداگانه بررسی گردد . این رابطه انسان با خدا ، نماد « رابطه مردم با قدرتمندان چه دینی و چه سیاسی » است . یک قدرتمند دینی ( آخوند یا موبد..) و یا یک قدرتمند سیاسی ، از پرسشهای مردم به معرفت و دین آبستن میشوند ، و آنها در رابطه « همپرسی » با هم قرار دارند ، نه آنکه آخوند ( مرجع دینی ) یا قدرت حاکمه ، خود را « مرجع پاسخ دهنده » بیانگارد آخوند و شاه و رئیس جمهور و رهبر و امام و پیامبر ، هیچکدام « آموزگار ملت و جامعه » نیستند ، بلکه در رابطه « همپرسی » با ملت قرار دارند ، و پاسخ ، آموزه ای نیست که از پیش ، معلوم و ثابت باشد ، بلکه از همین پرسش ، زائیده شده است • در الهیات زرتشتی ، درست این « نقش نخستین پرسش » ، بکلی فراموش ساخته شده است ، و خواسته اند که پاسخهای اهورامزدا را بکردار « قدرت نمائی او » ، تفسیر کنند ، ولی چنین نبوده است این تفسیر وارونه از « همپرسی » میان زرتشت و اهورامزدا ، برای تحکیم قدرت خودشان و شاهان بر ملت ، بکلی معنای اصلی را فراموش ساخته است ، و این به موازات سر کوبی « آئین سیمرغی » صورت گرفته است همپرسی در فرهنگ نخستین ایرانی ، شیوه گفتگو با هم ، برای انگیختن همدیگر به زایش و پیدایش بوده است . از پرسش تو ، من آبستن به حقیقت خود میشوم ، و از پرسش من ، تو آبستن به حقیقت گوهر پنهانی خودت میشوي • تضاد معرفت جمشیدی و معرفت ضحاکی • تضاد جمشید و ضحاک ، در متضاد بودن سر چشمه معرفت آن دو هست . جمشید ، نمی آزارد و می پرورد ، چون معرفتش مستقیم از خودش میجوشد . ضحاک میآزارد و نمی پرورد ، چون معرفتش با واسطه و غیر مستقیمست ، و از خودش نمیجوشد .جمشید ، فقط با خرد خودش میاندیشد ، همه کارهای بزرگ را با خرد خود میکند ، و همه دانائیها ، از خرد او سر چشمه میگیرند .خرد جمشیدی ، هم آفریننده مهر است ( جامه = نماد مهر است ، کمربند که کستی خوانده میشود ، کرباسی بود که تارو پود را به هم میبافت ) و هم سازمان دهنده اجتماعست ( ایجاد طبقات برای تقسیم کارها میکند ) و هم بنیادگر خانه و شهر یا مدنیت است ، و هم کاشف پزشکی از راه شناخت گیاهان و هم کاشف گیتی است ( کشتی سازی و کشتی رانی ) • در حالیکه ضحاک ، معرفت را برای نخستین بار ، یاد میگیرد، و نخستین آموزگار در شاهنامه یا اسطوره ها ، اهریمن میباشد . و نخستین آموزگار بودن اهریمن ، معنائی بسیار ژرف ولی خطرناک دارد • جمشید ( در وندیداد که از متون دینی زرتشتی است )با بسودن زمین ، زمین را به فراخی میانگیزد ، و زمین در اثر این انگیزه ( نه در اثرحکم و امر) گشوده و باز میشود . انگیزنده ، چیزی و محتویاتی و حقیقتی به دیگری نمیدهد ، بلکه فقط تلنگری بدیگری میزند ، تا دیگری ، خودش آبستن شود انگیزنده ، فقط امکان « گشایش و شکوفائی گوهر دیگران » است . او حقیقت را به دیگری نمیدهد ، بلکه دیگری باید خودش بحقیقت آبستن شود ، و حقیقت خودش را بزاید . حقیقت ، کالای مصنوعی نیست که دست بدست برود . حقیقت ، انتقال پذیر نیست . حقیقت و دین حقیقتی و معرفت حقیقی ، با تجربه مستقیم و زنده هر کس کاردارد که باید از گوهر فردیش بجوشد ، و آنرا از رسولی و امامی و رهبری و آخوندی یاد نمیگیرد . هر آموزه و فلسفه ای و دینی ، فقط حق انگیختن دارد ، نه حق آموختن .دیگری نباید به این افکار و تعالیم و احکام و ...عادت داده شود و انها را به حافظه بسپارد ، بلکه همه اینها ، فقط حق دارند ، انگیزنده بمانند ، و پس از انگیختن ، ناپدید شوند • آنچه میانگیزد ، دوام حضورندارد، و همیشه درس نمیدهد ، وهمیشه تکرار نمیکند ( ذکر نیست . با ضحاک است که آموختن و آموزه و آموزگاری ، گام بدامنه اجتماع میگذارد . • آزادی ،با انگیزنده ( و روابط انگیزنده و انگیخته شدگان ) کار دارد ، و استبداد با آموزگار و آموزه .آنکه میانگیزد ، مردم را آزاد میگذارد . آنکه آموزه ای را به مردم میاموزد ، آزادی را از مردم میگیرد . از اینجاست که می بینیم ، چرا یک آموزه ،چشم را کور میسازد (حتی آموزه ای که در آغاز روشنگر است ، در پایان کور میسازد ) یک آموزه ، تجسم قدرتیست که گوهر هر انسانی را از گسترش باز میدارد و مانع شکفتن معرفت گوهری میگردد . در شاهنامه ، جمشید ، فقط با خرد خود میاندیشد ، و همه کارهای بزرگش را با خرد انسانی خود میکند ، و همه دانشها ، از خرد خود انسان سرچشمه میگیرند .در حالیکه ضحاک ، معرفت را برای نخستین بار ازدیگری « میآموزد » ، و برای معرفت ،نیاز به دیگری دارد ، و خودش و خرد خودش ،دیگر سر چشمه نیست ،و نخستین آموزگار در شاهنامه و اسطوره های ایران ، اهریمن است باید متوجه بود که این اندیشه ، زائیده فرهنگ ایران ، پیش از زرتشت است ، چون با پیدایش زرتشت ، نخستین آموزگار ،اهورامزدا میشود ، و این چرخش شگفت انگیزی در ارزش « معرفت آموختنی یا معرفت انتقال پذیر » دارد که جدا ناپذیر از « رابطه معرفت با قدرت » است .هر کجا معرفت و حقیقت ، آموختنی و انتقال پذیر شد ، آنکه « معرفت انتقال پذیر » را در اختیار دارد ، قدرت دارد . پیش از زرتشت ، قدرت میبایستی از معرفت و دین ، جدا ساخته شود ، تا با سیمرغ که تجسم مهر» بود ، همخوان گردد ، ولی با زرتشت ، معرفت ، آموزه میگردد و انتقال پذیر میشود و طبعا باقدرت همراه میگردد . آخوند قدرتمند میشود . از این رو ارزش شهریور و خشترا درسلسله مراتب ارزشها بالا میاید . « معرفت انتقال پذیر » ، همیشه با طبقه آخوندی-موبدی و قدرتش کار دارد . آنکه معرفت را انتقال میدهد ، قدرتمند میگردد ، و درست در داستان ضحاک می بینیم که اهریمن برای آموختن و انتقال معرفت ، پیمان حاکمیت و تابعیت با ضحاک می بندد • از این پس ، ضحاک . تابع آموزگار ، اهریمن ، بعنوان آموزگار ، حاکم مطلق بر ضحاک است . حاکمین آخوندی ، یعنی آخوندشاهی یا موبدشاهی » با همین « انتقال پذیرشدن معرفت » ، پیدایش می یابد . تا دین و معرفت ، بنا بر فرهنگ زنخدائی تراوش گوهر فردی انسانی بود ، مغ ، قدرت نداشت ، و انجام دادن مراسم دینی ،یا خواندن سوردهای دینی ، برای او ایجاد حکومت نمیکرد ، ولی با « پیدایش دین آموزه ای » ، « حاکمیت موبدی و آخوندی » یا موبدشاهی ، پیدایش می یابد ، و درست حکومت ساسانی در آغاز، با پدیده « آخوندشاهی »آغاز شد .و جدا شدن آخوندی از شاهی ، گلاویزی آن دو،برای برتری یافتن یکی بر دیگری ، یا جمع کردن هر دو در خو (یا شاه ، آخوند هم هست ، یعنی شاه ، آخوند را نصب میکند ، یا آخوند ،شاه میشود ، با به عبارت دیگر،آخوند ، شاه و دولت را نصب میکند و بر آن نظارت میکند . • نظارت آخوند بر قوانین و دولت یعنی آخوندشاهی) تنش و کشمکش همیشگی در تاریخ ایران بوده است ، و این ترکیب ، پیایند مستقیم « دین یا معرفت آموزه ای » هست و فقط با قبول این اندیشه ، که دین یا معرفت ، در هیچ آموزه ای نمیگنجد ، و طبعا هیچکس ، متخصص در دین و حقیقت نمیشود ،و معرفت حقیقی و دین حقیقی ، تجربه مستقیم و گوهری فردیست ، این ترکیب شوم از هم میپاشد ، و دین از قدرت طلاق دائمی میگیرد ، و گرنه ،وجود این ترکیب ، به گلاویزی آخوند ( یا ایدئولوگ ) و شاه ( یا قدرت حاکمه یا ملت بعنوان حاکم که دموکراسی باشد ) برای برتری یافتن یکی بر دیگری میکشد اگر قدرت حاکمه ، شاه یا یک دیکتاتور نباشد ، و خود « ملت » باشد ، طبعااین ملت هست که باید با آخوند بجنگد . و درست این جنگ را باید به همین میدان برد ،چون در این میدان هست که ملت ، آخوند و سازمان آخوندی را شکست میدهد • این کار، از عهده شاهان و دیکتاتورها و روشنفکران بر نمیآید ، و نیاز به خود ملت هست ملت باید علیه آخوند برخیزد . مقتدران حکومتی ، چه شاه و چه دیکتاتور و چه روشنفکر ، نمیتوانند در این گلاویزی با آخوند ، بازی را ببرند .اگر ملت ،حاکمیت میخواهد ، چاره ای جزآن ندارد که خودش با قشر آخوندی ،بجنگ برود.حاکمیت ملت با حاکمیت سازمان آخوندی ، آشتی ناپذیر است . بنمایندگی از ملت ، نمیتوان این کار را کرد . این مبارزه را باید ملت مستقیم خودش بکند و هیچکسی نمیتواند در این پیکار ، نماینده ملت بشود .ملت را میتوان به بیداری انگیخت ، که چگونه میتواند حاکمیت را داشته باشد ، اما نمیتوان بجای او جنگید .ملت با تقلید از آخوند ، هیچگاه نمیتواند به حاکمیت خود برسد و لو در قانون اساسی ، دموکراسی اعلام بشود.اینکه نخستین آموزگار ، اهریمن است ، و این اهریمن ، استاد ضحاکست ، این یک واقعه تصادفی نیست . نخستین آموزگار بودن اهریمن ، معنائی بسیار ژرف و بسیار خطرناک برای همه قدرتمندان و دستگاههای قدرتی ، چه دینی چه حکومتی و چه اقتصادی دارد . در برابرچشمی که بیان معرفت و تجربه مستقیم و بیواسطه بود ، ضحاک ، نقطه مقابل و متضاد جمشید است .ضحاک ،وارونه جمشید ، معرفتش از خودش نیست ، بلکه آنرا از دیگری میاموزد ، و در پی کسی میرود که به او میاموزد . در اثر آنکه چشم خودش نمی بیند ، دنبال کسی میرود که چشم دارد.و درست « آنچه آموخته است ، اهریمنی است » . • اینکه اهریمن ، نخستین آموزگار است ، بدین معنی است که آموزگار ، با اهریمن عینیت دارد.در هر معرفتی که انتقال پذیر و آموختنی هست ، اهریمنی نهفته هست. ضحاک ،چون معرفتش را میاموزد ، و معرفعتش مانند جمشید از چشم و خرد خودش نمیجوشد ، به خونخواری و قدرت ورزی در آزردن ، فریفته میشود • با آموختن معرفت ، انسان ، تابع آن معرفت ، آموزگار آن معرفت میشود.پیمان میان اهریمن و ضحاک ، همین پیمان « حاکمیت اهریمن بر ضحاک » در اثر آموختن معرفت به ضحاکست . معرفتی که از خرد و چشم خود نمیجوشد ، برای ابد ایجاد تابعیت میکند ، آزادی را از انسان میگیرد .اینکه نخستین آموزگار در اسطوره ، اهریمنست ، درست بیان همین خطر « معرفتی است که از دیگری به انسان ، انتقال می پذیرد » اگر معرفت ، از چشم و خرد خود انسان بجوشد ، معرفتی خواهد داشت که مهر ورزنده و پرورنده گیتی است ، و اگر معرفت را از دیگری بگیرد ، تابع معرفتی خواهد شد که با آن جهان را مانند ضحاک ، خواهد ازرد تا بر جهان قدرت ورزد • حکومت با اندازه چشم • حکومت با چشمی که هم روشن میکند و هم می بیند • حکومت ایران ، باید استوار بر فرهنگ فراسوی کفر و دینش باشد • « چشم » در فرهنگ سیاسی ایران ، معنائی بسیار ویژه و ژرف دارد و از این رو دو اصطلاح « چشمدید » و « سیاست بنا به اندازه چشم » ، مفاهیمی هستند که میبایست حقوق سیاسی و قانون اساسی ما را معین سازند .چنانکه دیده خواهد شد فرهنگ ایران ، وارونه حکوماتش ، از همان آغاز تا کنون ، « فرهنگ وراء کفر و دینی » بوده است .این تنش میان « فرهنگ بنیادی و کهن مردمی » و قدرتهای حاکمه ، حقانیت حکومات و قدرتها را بی اندازه میکاهد ، و راه چاره ای جز هم آهنگساختن حکومت و قدرت ، با فرهنگ وراء کفر و دین نیست .در آغاز ، به اندیشه « حکومت بنا به اندازه چشم » به معنای « افق با منظره یا دورنما » نیست ، بلکه چشمی است که در خودش اندازه ، برای داوری و تصمیم و کاربرد در هر موردی می یابد ، و این را میتوان « چشم اندازه » نامید . چشم اندازه دیدیست که در هر رویدادی و پدیده ای و عملی و اقدامی ، اندازه ای ویژه برای همان رویداد و پدیده و عمل و اقدام می یابد . • برترین ویژگی استقلال یک حکومت ، مستقل بودن اندیشیدن و تصمیم گیری آن حکومت از هر دین و ایدئولوژی است . این گونه معرفت در فرهنگ ما ، پیشینه دیرینه ای دارد ، که نشان پیوند گوهری آن با ایرانیست ، و ما تنها نمیخواهیم کهن بودن آنرا بررسی کنیم ، بلکه میخواهیم محتویات گسترده و ژرف انرا چشمگیر و برجسته سازیم و از این مفهوم در تفکر اجتماعی و سیاستی و حکومتی و حقوقی از ان بهره ببریم • معرفت حقیقی ، آبستن شوی است ،نه آموختن و یاد گرفتن . ایرانی ، روند پیوند معرفت میان انسانها را ، آموختن و انتقال دادن و یاد گرفتن نمیدانسته است .گسترش این اندیشه در دین و اخلاق و سیاست و حقوق ، زلزله انگیز است • در فرهنگ زنخدائی ما ، اندیشه « کسیکه آموزگار همیشگی » باشد ، و ما بقی مردم « یاد گیرنده همیشگی » باشد ، نبوده است این اندیشه بر ضد پیدایش « مرجعیت دینی و حقوقی و حکومتی » بر اساس « اصالت معرفت » در کسی میباشد . از این رو نیز در این دوره ، دین ، نبوی یا مظهری نبوده است . همچنین ، هر گونه مرجعیت حقوقی و حکومتی را بر پایه اصالت معرفتش رد میکرده است.پیدایش مفهوم « آموزگار» ، بطور کلی و در سیاست بطور خصوصی ، با بدبینی شدید روبرو شده است . ماهیت یک چشم انسان ، انگیزندگیش بوده است ، و ماهیت چشم دیگر انسان ، پذیرندگیش بوده است • اسطوره های هر ملتی ، نماد ایده آلها آن ملت هستند، و فرهنگ هر ملتی را باید در اسطوره هایش جست ، که در واکنش در برابر واقعیات سیاسی و اجتماعیش پدید آمده اند، نه در تاریخش که بیشتر بیانگر تلخ واقعیاتند .ارزش بررسیهای تاریخی ، در همین نشان دادن گلاویزی نیروهای تاریخی ، با ایده آلهای نهفته در اسطوره های آن ملت هستند . ما باید کشمکش و گلاویزی قدرتمندان ایران را در هر برهه ای از تاریخ ، با این اسطوره ها که ایده آلهای ملت بوده اند ، بشناسیم تا تاریخ آن دوره برایمان معنی پیدا کند. از این رو باید تاریخ ایران را از سر از دیدگاه این اسطورها بررسی کرد ، تا قدرت ملت و فرهنگ ملت را ، رویا رو با حکومات باز شناخت . تاریخ ما هنوز نوشته نشده است ، چون تاریخنگاران ما ، هنوز اسطوره های ما را در ژرفایش نمیشناسند . درک تاریخ ، از دیالتیک میان اسطوره و تاریخ ، ممکن میگردد. از جمله این اسطوره های مهم اسطوره ایست که با همه تغییر شکل ، هسته اصیلش در داستان ایرج استوار بجای مانده است . در داستان ایرج ، می بینیم که این منش ، که پیوند سه هنر بالا با همند : مهر ، دلیری ، خرد ، بنیاد حکومت مطلوب ایران ( شهریور = کشورداری آرمانی ) قرار میگیرد .یکی اینکه خود ایرج در برابر پدرش ، تجسم اصل « برتری مهر بر داد ، یا برتری همبستگی ، بر قانون و نظم » است . و مهر ، اصطلاحیست که با محبت و عشق تفاوت کلی دارد ، و با هم مشتبه ساختن اینها ، فقط اغتشاش ذهنی میآورد .مهر، پیوند است نه پیمان . و ایو که باد باشد ، و عینیت با سیمرغ دارد ، همه اضداد را بطور « نابریدنی » ، به هم می پیوندد . اهریمن را با اسپنتا مینوکه دو خدای هم نیرو در آفریدن ولی متضادند ، به هم می پیوندد . هیچ نیروئی و قدرتی و عاملی نمیتواند این پیوند را از هم « ببرد» و پاره کند . سیمرغ یا سئنا ، یا آهنگ و ترانه ، نماد چنین مهریست .سیمرغ ، با آهنگ و موسیقی و با کلمه آهنگین افسونگر ، میتواند همه نیروهای متضاد را در اجتماع و سیاست ، با هم بپیوندد. سیاست و حکومت ، استوار بر رامش و گفتگو است ، نه استوار بر زور و فرماندهی . « سرود و رامش » افسونگر ، جانشین فرمان میشود • اسپنتا که معنایش « گستردن پیوسته و نابریده هست » و همان واژه اسپند انگلیسی است ، و افزودن ، روند پیوسته است • . یک تخمه در گسترش پیوسته ، بی هیچ بریدگی ، تبدیل به جهان میشود . این گسترش ، هیچ جائی بریده نیست . از این رو ،همه ذرات جهان ، « به هم پیوسته اند » . آزردن هر ذره ای ، آزردن همه خهانست . از درد هر جزئی از هستی ، سراسر هستی درد میبرد .قهر ورزی و بریدن و پاره کردن یک نقطه ، قهر ورزی و پاره کردن و بریدن همه جهانست . آزردن یک انسان ، آزردن همه بشریت است . از اینجاست که جمشید ، نخستین کارش ، بافتن جامه است ، و گداختن آهن و تولید جنگ افزار در شاهنامه ، که به جم نسبت داده شده ، از افزوده های دوره میترائیست . • این میترا هست که با تیغ و آتش سوزان سنگ ، زاده میشود و فطرت او ، بریدن و سوختن است . اینکه فردوسی ، دین را کرباسی میداند که چهار سویش را محمد و زرتشت و موسی و عیسی گرفته اند ،و از هم میکشند ، تا آنرا از هم پاره کنند ، نشان میدهد که دین حقیقی ، همین دین مردمی میباشد که نمادش ، کرباس یا جامه است ، و ادیان نبوی ، بنا بر این گفته فردوسی ، مانند اسلام و مسیحیت و زرتشتیگری و یهودیت ، همه ، مهر گوهری بشری را میخواهند نابود سازند ، ولی علیرغم تلاش آنها در پاره کردن و بریدن ، آنرا نمیتوان از هم پاره کرد . این ادیان نبوی نوری ، طبق گوهر نور ، برنده هستند . ولی پیوند فطری مهر ،نیرومند تر از همه ادیان و عقاید و ایدئولوژیها و احزابست . این مهر ، محبت به الله یا پدر آسمانی یا یهوه ، در اطاعت از آانها و ایمان بدانهانیست بلکه جوشیده از گوهر انسانست . این مهر ، مهریست که همه اضداد را در اجتماع و گیتی به هم می پیوند ، حتی الله و شیطان را اهریمن ، قدرتیست همسان اهورامزدا ، نه تابع اهورامزدا . در حالیکه ابلیس ، قدرتیست ناچیز در برابر الله و یا یهوه و یا پدر آسمانی ، که اوج کارش ، همان نافرمانی پنهانی است . ولی مهر ایرانی ، حتی اهریمن را با اسپنتا مینو ، پیوند میدهد . آنها را به هم میآمیزد ، نه آنکه یکی را در پیمان ، تابع دیگری بسازد . هیچ نیروئی را در نافرمانی ، ابلیسی نمیسازد و طرد و نفرین نمیکند . دیو بندی ، بیان چنین مهری در سیاست بوده است در هم آهنگی . خرد سپید جمشیدی ، با دیو سیاه است که پرواز با آسمان ممکن میشود . ایرج ، برای این پیوند میان ملل جهان ، از امتیاز خود در مالکیت بر ایران میگذرد . با آنکه ایران بخشی است از زمین که به او رسیده ، ولی او از این ملک خود میگذرد . مهر را برتر از داد ، میشمارد . این اندیشه ، از عرفان دوره اسلام ، بشاهنامه نیامده است ، و افسانه و آرزوی شاعرانه نیست ، بلکه از فرهنگ زنخدائی ایران ، در داستان ایرج باز تابیده شده است . ایرج ، بر عکس پدرش فریدون ، که زمین را از هم می برد ، تا داد را واقعیت بدهد ، پیوند نا بریدنی را میگذارد . در داد کردن ، برای تقسیم پذیر ساختن ، باید برید و و فریدون ، زمین را از هم می برد تا بخش کند . هم ، آنچه را باید تقسیم کنند ، از هم می برند ، و هم انسانها برای گرفتن بخش و بهره خود ، از هم بریده میشوند . ملل برادر ، در عدالت از هم بریده میشود . واقعیت بخشیدن به عدالت و قانون ، همیشه با بریدن اعضاء اجتماع از همدیگر ، و با پاره کردن مالکیت و قدرت ، کار دارد . به عبارت دیگر ، کاریست بر ضد مهر . از اینجاست که ایرج ، اصل اجتماع و سیاست و قانون و نظم را ، مهر و همبستگی میداند . داد کردن ، برادران را از هم پاره ، و طبعا دشمن خونین همدیگر میکند . اینست که تفکر سیاسی ایرانی در فرهنگ اسطوره ایش ، بر اصل « حکومتی بر ضد حکومت » بود. حکومتی که درآن ، زور و قدرت نباشد . تا حکومتی ، مهر و همبستگی اجتماعی نیافریند ، قدرت و نظم و عدالت و رقابت ، آن جامعه را از هم پاره خواهد کرد . در آغاز ، نیاز به مهری هست که بر نیروهای برنده رقابت و دشمنی های سیاسی و داوریها و سازمان بندیها و کثرت گرائی ، چیره گردد . مهر ایرج ، ابعاد سیاسی و اجتماعی و بین المللی دارد ، و با عشق متا فیزیکی میان انسان و الله ، یا عشق صوفیانه یا محبت مسیحیت ، تفاوت کلی دارد . در مهر ، تن را برای روح قربانی نمیکنند ، گیتی را برای آخرت ندارند ، بلکه این آمیزش اضداد با همست که مهمست . ایرج ، آغازگر ایده آلی حکومت ایرانیست ، و مسئله ، مهر گیتائی و اجتماعی است . پس از اینکه ایرج ، پیکر مهر را یافت ، او « اندازه ، میان دلیری و خرد » میشود ( در داستانی که فریدون سه پسرش را میآزماید • پس نخستین شاه اسطوه ای ، که همان شهریور یا « حکومت ایده آلی » میباشد ، تجسم سه هنر آرمانیست : مهر و دلیری و خرد . حکومت ، موقعی حقانیت دارد که پیکر این سه هنر باشد . از این رو بود که کورش ، جامه ای اسطوره ای ، به خود پوشانید که نشان بدهد درست پیکر همین هنرهاست که مطلوب ملت است . آنچه هرودوت از زادن کورش میآورد ، درست همین اسطوره هاست ، نه تاریخ واقعی زادن او . این سه هنر که خرد و دلیری و مهر باشند ، پیکر یابی سه زنخدای ایران هستند . خرد ، نشان آرامتی ، زنخدای زمین است . دلیری ، نشان آناهیتاست ، و مهر ، چهره سیمرغ یا سئنا ست . ما با پیوند این سه هنر ، در هفتمین خان رستم ،آشنا میگردیم . چشم کاوس و سپاهش در اثر بی اندازه خواهی که قدرت با خودش میآورد کور شده اند ، و چاره آن ، ریختن سه چکه خون در چشم انهاست ، تا چشمشان بینا وخورشید گونه گردد . یعنی چشم با « روشنائی خودش بتواند ببیند » ، نه با روشنائی که از دینی یا ایدئولوژئی یا آموزه ای وام میگیرد . و این سه قطره خون ، از جگر و دل و مغز دیو سپید است . از بند هشن میدانیم که جگر از آن سیمرغ ، دل از ان آناهیت ، ومغز ازآن آرامتی است . هر کدام از این سه اندام ، ویژگی معرفتی و عاطفی خودش را دارد . پیوند معرفت این سه زنخدا ، که همان آمیزش سه قطره خون ممکن میگردد ( نماد پیوند ، آمیختن مایعات است .از این رو افشره گیاهان را در مراسم دینی زنخدایان به هم میآمیختند : شراب و شیر و گلاب و هوما و انگبین . و نماد پیمان ، حلقه فازیست ) . بدینسان چشم ، با روشنائی از بیرونش و فراسویش روشن و بینا نمیشد ، بلکه از خودش روشن میشد ، تا هم روشن کند و هم ببیند . این چشمی که خودش در تاریکی بی کمک نور خارجی میدید ، ایده ال معرفت بود ، و این یکی از ویژگیها ئی بود که نمادش ، سگ بود . تصویر مردم از سگ ، این بود که میتواند مانند سروش یا اسب ، در تاریکی ببیند . • آدم سامی در بهشتی که خدا آفریده • مفاهیم خوشباشی و آزادی هر دو فرهنگ ، تصویری که از« بهشت» ، و« نخستین انسان » کرده اند ، گسترده و آشکار میگردد . آدم سامی ، در آغاز ، در بهشتی که خدا آفریده ، هست ، و این بهشت ، از آن خداست ، و انسان ، در بهشت خدا سعادتمند است ، ولی آزادی ندارد که از میوه دو درخت ، بهره ببرد . چون بهشت ، بهشت خود او نیست ، و او خودش نمیتواند بهشت بیافریند و میوه های این دو درخت هستند که در واقع سعادت انسان ، در پیکر یابی آرزوها و ایده آلهایش هست . آنچه را خدا ، قدغن کرده است ، رسیدن به ایده آلهای انسان هست ، که یکی معرفت و دیگری « خلود و دوام» میباشد . در واقع ، او تا موقعی میتواند در بهشت بماند که معرفت از گوهر خودش نداشته باشد ، و توقع دوام سعادت را نیز نداشته باشد . او از بهشت خدا ، یا سعادت خدائی تا موقعی بهره میبرد که معرفت از گوهرخودش نداشته باشد ، و در انتظار دوام آن نیز نباشد ولی درست همینها ایده آلهای انسانند . آدم ، درست آنچه را نیاید از آن بهر ببرد ، میخواهد و ایده آلش هست ، و این خواست و ایده آلش ، شر است که در فراسوی او به شکل ابلیس ، پیکر به خود گرفته است ، و او اغوا میکند . و آزادی او ،درست در رسیدن به همین دو خواست او ، واقعیت می یابد . چون در واقعیت یافتن این دو خواست ، خدا میشود ، و انسان میخواهد که خدا بشود تا دیگرنیاز به بهشت خدا نداشته باشد . ولی معرفت و خلود ، فروزه های خدائی هستند . اگرآدم ، به خوردن از همان درخت معرفت ، پس نمیکرد ، و از میوه درخت خلود هم بلافاصله میخورد ،آنگاه عین خدا میشد ، و طبعا دیگر گناهکار به شمار نمی آمد . گناه او ، در اثر « نیمه خدا شدنش» هست ، ولی همین « نیمه خدا شدن » ، خطری بزرگ برای خدا هست ، چون فاصله انسان به خدا بودن ، بسیار کاسته شده است . در اسطوره آدم ، دو خوشی ، قدغن شده است ، که آزادی انسان در طغیانش از این نهی ها ، معین میشود ، و این دو آرزو ، یکی معرفت و دیگری خلود است • در اسطوره جمشید نخستین انسان ، بهشت را میآفریند • اسطوره جمشید در شاهنامه ، شکل اصیل اسطوره جمشید نیست ، بلکه ، نخستین بخش داستان که « ساختن ابزار جنگ » هست ، از افزوده های میترائی است ، و بخش پایانیش که داستان « منی کردن جمشید» میباشد ، از افزوده های دین میترائی و دین زرتشتی است . در اسطوره جمشید ، انسان ایرانی ، خواهان خرداد و امرداد است . آنچه مطلوب و آرمان اوست خوشباشی ( = خرداد) و دیر زیستی ( امرداد)است . در داستان نخستین انسان ایرانی ، در آغاز ، بهشتی نیست ، که جمشید در آن نهاده شده باشد . و پیش از او آفریده شده باشد . در داستان ادم ، خداوند ، بهشت را آفریده بود . آفریدن بهشت ، کار خدا بود . بهشت را نماد « اوج سعادت یا ، اوج بهی هست » ، خدا آفریده است . در واقع ، این خدا هست که برترین خوشی انسان را میآفریند نه انسان .ولی در اسطوره ایرانی ، این جمشید ، یا این انسانست که « بهی» را میآفریند . مفهوم و تصویر « بهی » که کمال و سعادت و اخلاق و حقوق و نظام اجتماع باشد ، کار انسان است . انکه بهشت میآفریند ، بهی را نیز میآفریند . افریدن بهشت ، آفریدن « به =نیکی » هست . به همین علت ، تئولوژی زرتشتی ، جمشید را از نخستین انسان بودن انداخته است ، تا بهی و بهشت یا نیکی ، آفریده اهورا مزدا باشد . وارونه مفهوم سامی در بهشت آفرینی خدا ، در داستان جمشید ، این انسان هست که « خردی دارد» که توانابه بهشت سازی است . انسان خرد بهشت ساز دارد. از خرد انسان است که بهترین خوشیها ( بهی) آفریده یا پدیدار میشود . از خرد انسانست که مفهوم و ایده آل نیکی پیدایش می یابد . تعریف این خرد ، در آغاز شاهنامه ، پس از گفتار « اندر آفرینش عالم» میآید . در اینجا از خردی از انسان ، سخن به میان میآید که « کلید همه بندها هست » ،و جهان آفرینش که رویاروی اوست ،آکنده از بند است . همه چیز ها ، مانند تخمه ، بسته اند ، و باید با کلید خرد ، گشوده شوند • خرد در فرهنگ ایرانی ، خرد چیره گر نیست .( فراموش نشود ، عقلی که در علوم انسانی و طبیعی غرب معیار است ، عقل چیره گر میباشد . از اینجا تفاوت برخورد تفکر ایرانی ، با پدیده ها ،آغاز میگردد ،و باید با شناختن تفاوت خرد ایرانی و عقل غربی ، همه علوم را از نو و بشیوه ای دیگر عبارت بندی و بررسی کرد) . هدف خرد ایرانی ، غلبه کردن بر گیتی یا بر زندگی و یا بر انسان ها نیست ،( شیوه استثمار انسان ، از همان عقلی بر میخیزد که کارش را در آغاز استثمار طبیعت میداند . استثمار انسان ، از استثمار طبیعت ،آغازمیگردد. عقلی که کارش در استثمار طبیعت ، ستوده میشود ، چرا کارش در برابر انسانها نکوهیده شود ؟ آیا میتوان جلو عقلی را گرفت ، که در یکجا پیروزمند شده است ، تا در دامنه دیگر ، پیروزمند نشود؟) بلکه هدفش ، گشودن هر چیزی است . و از آنجاکه جمشید ، برترین ایده آل حکومتی هست ، بیان آنست که خرد در حکومت هدفش ، گشودن گوهر انسان هاست، نه چیرهشدن بر آنها ،و نه فریفتن انها . هر چیزی ، تخمه ائی است بسته ، و خرد ، باید آنرا بپرورد ، تا باز و گشوده و شکوفا شود . • کردار نیک یا اندیشه نیک ، کدام بهتر است ؟ • در زنخدائی ایران ، بهی ، بیان اوج آفرینندگی در تاریکی است ، در حالی که در آموزه زرتشت ، بهی ، درآخرین حد نزدیک شدن به روشنائی یا اهورامزدا ممکن میگردد . اوج روشنائی ، بهترین است . واوج روشن شدن ، اوج بریدن اضداد از همدیگر است . وقتی اهورامزدا و اهریمن ، کالا از هم بریده و جدا شوند ، و ازهم فاصله بگیرند ( تهیگاهی میان آن دو پدید آید) ، و امکان آمیزش را بکلی از دست بدهند ، آن گاه ،« حالت بهترین » ، یا بهی ، بدست میآید . « به» ، پاکی کامل اهورامزدا از اهریمن ، یا روشنائی از تاریکیست . رد پای مفهوم زرتشت ، در کردار نیک ( یا به عبارت درست تر ، کردار به ،بهکرد)بهی یا نیکی ، به روشن ترین شکل خود میرسد . در اندیشه نیک ، هنوز بهی ، تاریک و نامشخص است . از این رو کردار نیک ، اوج بهی است ، نه اندیشه نیک . به عبارت دیگر ، ما اندیشه کسی ، نمی توانیم نیکی یا بدی او را بشناسیم و در کردار هست که امکان شناخت او میباشد . ولی از خود کلمه « بهمن» که وهومن است میتوان دید و شناخت که « منیدن » اوج بهی است ، و منش و بهی ، با هم عینیت دارند . اگر « من و مینو » را نیز بخواهیم ترجمه کنیم ، نمیتوان بجایش اندیشه» گذاشت ، بلکه میتوان چیزی مانند « ایده فلاطونی» بجایش گذاشت ، که « اندیشه نیرومند » است . اندیشه با نیروو انرژی ، با هم یگانه اند . منیدن ، اندیشیدن بی نیرو و انرژی نیست . منیدن ، نیاز به انرژی و نیروی خارجی ندارد که واقعیت بیابد . از این رو نیز ، منیدن ومنش است که سرچشمه بهی است . و این منیدن است که سرچشمه است ، گفتار و کردار نیک را معین میسازد ، چون مینو و منش ، اصل جنبش هست . • در منش و منیدن ، نیروی پیوند دهنده و آفریننده ای هست ، که میتواندخرد را به گفتار ، و گفتار را به کردار ، پیوند بدهد ، و هیچ شکی در گسترش منش و منیدن در گفتار و کردار نیست . در حالی که در اندیشه نیک ، شک در نیرومندی اندیشه هست ، و نمیتوان به آن اعتماد کرد ، که آیا در گفتار و کردار ، میگسترد یا نه • از این رو واژه اندیشیدن بنا بر برهان قاطع ، معنای شک ورزیدن و تعجب کردن را دارد . برای چشمگیر ساختن این نکته میتوان این پدیده را در نظر داشت که پیش از هر انقلابی ، ایده آلها در خود ، نیروی واقعیت بخشی خود را دارند ( مینو هستند و منیده ها شمرده میشوند)، ولی پس از سپری شدن برهه آغازین انقلاب ، آن ایده آل ها ، تبدیل به « اندیشه های خشک و خالی» میشوند که در خود ، نه نیروی گسترنده و نه نیروی پیوند دهنده دارد ، از این رو ، سپس مسئله « تئوری و عمل» ، یا «وعظ و ریا» ، مسئله اساسی میگردد . اندیشه را باید با زور به عمل و واقعیت چسبانید . اینکه میگویند این یا آن اندیشه دور از واقعیت است ، برای اینست که در آن اندیشه ، به اندازه ان اندیشه ، نیرو نیست . از این رو در بند هشن این عبارت میآید که اهورامزدا « هر آنچه را میاندیشد ، میکند » ، در حالیکه اهریمن « آنچه را میاندیشد ، نمیکند » . این اندیشه ، زائیده از مفهوم ادیان سامیاز خدائی که قادر مطلقست نمیباشد ، بلکه این اندیشه بیان آنست که هر اندیشه خدائی ، در خود ، چنان اندیشیده شده ( منیده است) که به همان اندازه واقعیت بخشی اش ، در خود، نیرو نیز دارد و اندیشه های اهریمن ، چنین نیروئی ندارند. ///Thursday, January 18, 2007

Aucun commentaire: