lundi 28 janvier 2008

مزه زندگی در فرهنگ ایران

مـزه زنـدگـی» در فرهنگ ایران
منوچهر جمالی

• ۱- خـرد بهمنی درهرانسانی ، و ۲- مهر (بستگی) با داد (حق و عدالت و قانون) از خـرد انـسان، و ۳- آفـریدن مدنـیـّتـی که در آن، بیم و رزم ورشک (نابرابری) و خشم و کین نیست، پیدایش می یابد ...
آدينه ۵ بهمن ۱٣٨۶ - ۲۵ ژانويه ۲۰۰٨
این اندیـشه درفـرهـنگ ایران، در پیکریابی سیمرغ ( ارتا فرورد) درخرداد وامرداد ، عبارت بندی میشـد فرهنگ ایران ، و الهیات زرتشتی ، نه تنها دوپدیده گوناگون ازهمند ، بلکه دو پدیده متضاد باهمند ، ولی اضداد، معمولا به هم چسبیده اند . فرهنگ ایران، در آموزه زرتشت ودرالهیات زرتشتی ، هم بسیارتنگ وبسیارکاسته شده است، و هم دربنیادش ، واژگونه و مسخ گردیده است. فرهنگ ایران ، « مزه زندگی » را درچه پدیده هائی میجست ؟ یا به سخنی دیگر، مزه زندگی درچه پدیده هائی در زندگی فردی و اجتماعی ، پیدایش می یابد ؟ پاسخ به این پرسش بسیارمهم را در متنی کوتاه ، بنام « ماه فروردین ، روزخرداد » می یابیم . چرا در روز خرداد و جفت جداناپذیرش امرداد درماه فروردین ، همه رویدادهای بنیادی که آرمان زندگی انسان هستند ، روی میدهند ؟ آیا، این روز وماه ، فقط معنای تاریخی وتقویمی دارند ؟ یا بیان ارزشهای پایدار فرهنگ ایران، درگشت یا تحول زمان میباشند ؟ ازجمله متون پهلوی ، متنی هست بنام « ماه فروردین ، روزخرداد». این متن کوتاه ، ردپای اندیشه ای بزرگ و بسیارکهن را ازفرهنگ ایران نگاه داشته است ، هرچند محتویاتش ، در راستای الهیات زرتشتی ، دگرگونه ساخته شده ، که به آسانی میتوان آنهارا بازشناخت . فروردین ، همان « ارتـافـرورد » است که الهیات زرتشتی، این خدا را که « جانان » میباشد ، ازهم پاره پاره ساخته، و به شکل « فروهرهای پارسایان یا پرهیزکاران » برمیگرداند . الهیات زرتشتی ، یک خدا را در« ارتا فرورد» ، نفی میکند ، و همه « فروهرهای جدا وبریده ازهم » را که نماد « افراد انسانی » هستند ، جانشین آن «یک خدا» میسازد . « یک کل با هم آمیخته درمهر،ازافراد» ، تبدیل به « انبوه یا توده ِ افراد موءمن وهمعقیده » میگردد . درالهیات زرتشتی ، « ارتا فرورد » ، خدا، به مفهوم « آمیزش کل انسانها = بشریت » ، از بین برد ه میشود . ازاین پس ، ارتا فرورد، یا جانان ، خدا نیست ، بلکه اهورامزدا خداست ، چون هیچ فردی و انسانی با او نمیآمیزد وفراسوی زمان وگشت است . البته این پیآیند آموزه خود زرتشت است که « خوشه بودن ارتا = ارتا وه خوشت » را انکارکرد و اورا فقط « ارتا واهیشت » نامید . در« ارتا فـرورد » که همان سیمرغ عطار درمنطق الطیر باشد ، همه جانها باهم میآمیختند ، وباهم، یک جان ( یک فروهر= جانان ) میشدند . این« باهم آمیختن فروهرها دریک فروهر» ، با اندیشه پاداش و مجازات فردی، پس ازمرگ درالهیات زرتشتی و درخود آموزه زرتشت درگاتا، باهم ناسازگاربود . اگر همه فروهرها درآن ِرویداد مرگ، بازبلاقاصله دریک جان یا جانان به هم بپیوندند وبیامیزند ، پس تکلیف پاداش نیکیها و کیفر بدیهای آن چه میشود ؟ فرهنگ اصیل ایران، مفهوم دیگری از« عمل و پاداش عمل » داشت که آموزه زرتشت والهیات زرتشتی . ازاین گذ شته ، الهیات زرتشتی ، پیوستن وآمیختن فروهرهای انسانها را با اهورامزدا نمی پذیرفت . فروهرها ، فقط در« پـیـش» اهورامزدا، ولی جدا وبریده ازاهورامزدا ، حضور می یافتند . « پیش یا حضور» ، برضد « آمیختن ویکی شدن گوهری با هم» است . این اصطلاح « حضرت » ، که درادبیات ما متدوالست، عبارت بندی همین « بریدگی و فاصله و ناهمگوهربودن » است . البته خود اصطلاح « فرورد » که همان « فروهر» باشد، درخود ، برضد چین تصویری از اهورامزدا هست ، چون « فرورد » ، « اصل گشتن به بالندگی وفراز، و اصل متامورفوزیا دگردیسی ،واصل آمیزنده » است . فروهریا فرورد ، نمیتواند ، فقط درپیش ودرحضور، وبریده ازخدا یا حقیقت یا بُن ، بماند . درحالیکه برای سـام وزال زر و رسـتم ، ارتا فرورد ( فروردین ) ، خدای مهر، به معنای « ۱ - اصل آمیزنده و۲ - اصل تحول یابنده به انسانها » شناخته میشد ، و بنا برگرشاسپ نامه ، گوراب این خانواده در« شهرسمندر» است، که همان معنای « به جانان پیوستن همه فروهرها » را دارد . ارتا ، خوشه تخمهای انسانها ، یا به عبارت دیگر، عنصر نخستینی بود که درهرانسانی ، افشانده میشد، واین عنصرنخستین ، بخودی خود و ازخود ، سرچشمه پیدایش انسان میشد . ارتا ، خلق نمیکرد ، بلکه گوهرخودش، به شکل « عنصر نخستین» ، درهمه جانها وانسانها ، افشانده میشد، و درهرجانی و هرانسانی ، به آفریده هایش، تحول می یافت ( پسوند ورد ، ورتن است که گردیدن وگشتن و متامورفوزیفتن است، همان واژه Werdenآلمانی است که به معنای « شدن» میباشد ). ارتا ، اصل پیوند یافتن در تحول یافتن بود . ارتا ، خدای « خود افشان و خود، تحول یابنده » بود که « آفریدن درجوانمردی یا مهر» باشد . اوست که دیگری میشود . آفریدن او، دیگرشدن ، تحول یافتن یا متامورفوزخود اوست . اینست که آفریده او، همان گوهرسیمرغ یا ارتا را دارد . این بود که ارتا ، درتحول یافتن به خدایان زمان ، برهه های زمان را به هم می پیوست، وخدایان درهرماهی ، درختی واحد، که سی شاخه گوناگون میشد ولی دارای یک شیره وریشه وبن بود . توحید وشرک ، درفرهنگ ارتائی ، مانند اسلام ویهودیت ، پدیده های متضاد و متناقض با هم نبودند . ارتا ، مانند اهورامزدای زرتشت ، خدای فراسوی زمان نبود که از« تحول وگشتن » بریده باشد. ارتـا، اصل یا گوهرحرکت ( حرکه = ارکه ) و شادی درحرکت ( وشتن = رقص) بود . خدا ، هرروز، خدائی دیگرمیگشت، ولی همان گوهربود . خدا ، گیتی میشد ، ولی درگیتی شدن ، خدا میماند . خدا، انسان ، میگشت . خدا ، زمان میگشت . آنها ، مسئله سکولاریته را نداشتند که پیآیند بریدگی خدا ازگیتی هست . ازجمله ارتا فرورد یا فروردین ، در روز ششم وهفتم هرماه ، تحول به جفت و همزاد « خـرداد وامـرداد » می یافت ، که باهم ، « اصل مزه زنـدگـی» بودند . سیمرغ (= خـرّم = فـرّخ = خدای جشن ساز) ، مزه زندگی هرانسانی درگیتی میشد . انسان باید ومیتواند، خدا را در زندگی،هر روز وهرآن ، مزه کند و بچشد. بدون چنین مزیدنی، زندگیش ، بی مزه ( بی معنا وبی حقیقت ) است . در« ماه فروردین ، روز خرداد» ، این اندیشه دگردیسی ارتا یا فروردین ، به اصل مزه زندگی باقی مانده است . دراین متن ، بافت وساختار« مزه زندگی» ، در « پیدایش های گوناگون فروردین در خرداد وامرداد » مشخص میگردد . چه پدیده هائی ، مزه زندگی هستند؟ درهرکدام ازاین پیدایشها ، چهره دیگرخود را می یابد ؟ ۱- دگردیسی فروردین به خرداد و امرداد ، یکی ، پیدایش « هوشنگ »، یا پیدایش ِ« آسن بغ = آسن خرد = خرد سنگی » ، یا خردیست که در باهم آمیختن، میآفریند و روشنی و بینش میآورد . با این دگردیسی فروردین به خرداد وامرداد است که جمشید ، پیمان را از دوزخ( دوژ+ اخو ) باز میآورد . پیمان ، چیزی جز« آسـن خرد، یا خرد سنگی » نیست. جمشید، ازسر، برای سامان دادن جهان ، به آسن خرد ، یا خرد بهمنی خود مراجعه میکند . جمشید که بُن هرانسانی هست ، درگوهرهرانسانی ، ازاین خرد خود هست که فرمان می پذیرد . فرمان پذیرفتن ، جز ازخرد بهمنی خود ، روانیست . ازهیچکس وهیچ قدرتی ومرجعی ، جزاز خرد نهادی خود ، نباید فرمان برد . اساسا فرمان ، به معنای اندیشه و هماندیشی وسگالش با ژرفای بهمنی خوداست . شهری و جامعه ای که مردمانش ، با خرد بهمنی یا آسن خرد یا خرد هوشنگی خود ، میاندیشند ، آنجا شهر جمشید است، که پیکریابی آرمانهای خرداد ( خوشباشی ) و دیر زیستی و« لبریز زیستی » ( امرداد، با امشه پیوند دارد که ، پری ولبریزی وسرشاری است ) میباشد .برترین مرجع درساختن شهرآرمانی ، آسن خرد درگوهرهرانسانی است . با دست یابی به «آسن خرد» که «خرد بهمنی درهرانسانی» باشد ، دوزخ ( دژ+ اخو = زندگی درخشم وکین ورشک وبیم ) تبدیل به زندگی « فرّخ = فر+ اخو، و گستاخ = ویستا + اخو » میگردد . گستاخی ، گشودن وگستردن بُن زندگی خود در گیتی هست . زندگی ، هنگامی زندگی هست که با فرّخی و با گستاخی باشد( فرّخ = فر+ اخو ، گستاخ = ویستا + اخو ) . دگردیسی فروردین به خرداد و امرداد در« داد » فریدون ، چهره دیگر می یابد . « داد» ، که حق و عدالت وقانون باشد ، پیکریابی فروردین در خرداد و امرداد است . وبالاخره سام نریمان ، کسیست که درآینده درهمین تحول فروردین ( سیمرغ ) به خرداد و امرداد ، جهان را از « اژی = اژدها » ، رهائی خواهد داد. پس مزه زندگی ، آفریدن اجتماع بر شالوده « خرد سنگی» یا « خرد بهمنی یا خرد هوشنگی » انسان هاست ، که درآن داد( حق وعدالت وقانون ) هست ، و دوزخ ( بیم و خشم و نابرابری و کین وآزار) نیست . این سراندیشه های بزرگ ، همه پیش از آمدن زرتشت ، ازفرهنگ مردمان ایران پیدایش یافته بودند ، و ازگفته های زرتشت ، سرچشمه نگرفته اند .اینست که الهیات زرتشتی ، این تصویردگردیسی یا متامورفوز سیمرغ به خرداد وامرداد را که آماج سعادت درفرهنگ ایران هستند ، به مفهوم خشک وهالی « روز و زمان» ، کاسته ، وازاصل فرهنگیش بکلی بریده ، و برای رویدادهای مهم در آئین زرتشتی بکار برده است، و ملغمه ای دراین متن فراهم آورده است. در روز خرداد ، در ماه فروردین جمشید « درب ِ دوزخ را » می بندد دوزخ ، « دُژ + اخـو » میـبـاشـد رابطه« ارتا وخرداد وامرداد» با « اخـو» « اخـو » ، بُن آفریننده درهرانسانیسـت درفرهنگ ایران سه چهره « جمشید» و « فریدون» و « سام ، پدرزال زر» ، سه چهره بنیادی درنگهبانی زندگی وپرورش ( ژی = جی = زی = گی ) زندگی هستند . برگزیدن میان ژی و اژی ( زندگی و ضد زندگی ) درفرهنگ ایران ،با زرتشت، آغاز نشده است . فقط زرتشت ، برداشتی تازه و دیگر گونه از مسئله « زندگی و ضد زندگی » آورده است ، که درتضاد با فرهنگ استوار بر « ارتا فرورد، و دگردیسی اش به گیتی » بوده است . فرهنگ ایران ازهمان آغاز، برشالوده « اولویت زندگی » برهرچیز دیگری، ازجمله برقدرت وبرایمان ، نهاده شده است.ارتا فرورد، خودش،درهرجانی ، نخستین عنصری(درسانسکریت اس asu= اخو axv= اوواuva = هوا hva= xvaخوا= درسانسکریت sva) میشود که اصل آفریننده آن جان و انسان وزندگی است. خدا، به شکل «عنصرنخستین» ، تبدیل به هرفردانسانی میگردد . خدا، انسان را با امر، خلق نمیکند، بلکه خودش ، تخم یا عنصرنخستینی میشود که تحول به انسان می یابد . جم، بُن همه انسانها ، ازاین نخستین عنصر( ازارتا فرورد = سیمرغ ) پیدایش یافته است . جمشید، در ماه فروردین وروزخرداد ، درب دوزخ ( زندگی دربیم و درقهروخشونت وتنگی ودرد ) را می بندد ، ونخستین مدنیتی را میسازد که درآن رشک نیست ( برابری هست) و اصل کین وخشم و قهرو تهدید و بیم درآن نیست ، ودراین مدنیت ، همه از مزه زندگی ، بهره ورند . « مزه » ، اصطلاحی دیگر برای « جفت شدن و آمیختن ویوغ شدن » هست . به عبارت دیگر، خرداد وامرداد که رسیدن به شادی اززندگی و سرشاری و بیمرگی باشد، با خرد انسانی، واقعیت می یابد . این اندیشه ، درعباراتهای گوناگون باقی مانده است . درشاهنامه میآیدکه چنین سال سیصد همی رفت کار ندیدند مرگ اندرآن روزگار زرنج و زبدشان نبود آگهی میان بسته دیوان بسان رهی « بدی»، درفرهنگ ایران، برابر با مفهوم درد و آزار وقهروبیم است . بفرمانش مردم نهاده دوگوش ز رامش جهان بد پرآواز نوش درکتاب داراب هرمزد یار شاعری زرتشتی ، همین آرمان را در « بستن در دوزخ » بیان میکند که جمشید،به فرمان اهورامزدا انجام داده است . البته ، این اندیشه درست برضد کاریست که اهورامزدای زرتشت کرده است. ولی « بستن درب دوزخ » ، عبارتیست که به ما یاری میدهد تا بسیاری از نکات گمشده را بازیابیم . ازآن پس به فرمان پروردگار چو مردان گزیدش سخت کار سوی چینود شد به امر خدای در دوزخش بست آن پا ک رای به دروازه چنان قفل کرد که نه مـُرد درشهریاریش ، مَـرد مه فروردین بود خوردادروز که بست آن ره اهریمن کینه توز زابلیس و دیوان چو بربست راه بیامد به شادی ازآن جایگاه بدینسان زرتشتیان ازسر، جمشید مطرود و ملعون و تبعید و«به دونیمه ا رّه کرده شده »را ، درجهان بینی خود پذیرفتند . مردمان ایران ، دلبسته جمشید وسام و زال ر و رستم بودند ، هرچند اینان درتناقض با آموزه زرتشت و الهیات زرتشتی بودند . ازاین رو، این پهلوانان و سرمشقان بزرگ را که آینه بزرگی و زیبائی وشکوه زندگی بودند ، به شیوه ای درآموزه خود بازگردانیده اند . همانسان که اسلام درایران ، تن به اینگونه پذیرشها داده است ودرآینده نیز ، بیشتر خواهد داد . فرهنگ ایران ، کاریزیست که تراوش هایش ازدرزها و شکافهای نادیدنی و نامحسوس، به « آنچه جلوه گردرمیدان قدرت وآگاهبود است » ، میرسد . همین اندیشه درمتن کوتاه پهلوی که نامبرده شد ، چنین عبارت بندی میشود که « ماه فروردین ، روز خردا ، جم ، گیهان را بی بیم کرد، بی رزمان کرد » . « بیم و رزم » ، همان «دوزخ » یا « دژ+ اخو » میباشد .بیم ورزم « دُ ژ » است، و « اخو ، زندگی و روان و وجدان » میباشد . پس هنگامی ، بیم و دشمنی وستیزندگی وخشم ، در زندگی و در وجدان و روان نبود، درب دوزخ ( دُژ + اخو ) بسته شده است . دراندیشه وروان وضمیری که بیم ورشک وکین وخشم بُن کرده است ، آنجا دوزخست . انسانی که درترس وتهدید زندگی میکند، در دوزخ هست . انسانی که کین میورزد، در دوزخ هست . خدائی که انسان را میترساند، درانسان، دوزخ میسازد . حکومتی که با ترساندن ، حکومت میکند، خودش خالق دوزخ درهمین گیتی درانسانهاست . چرا رویدادهای در روز خرداد و درماه فروردین چنین اهمیتی دارد ؟ خدایان ایران ، دراصل ، خدایان زمان بودند . اهورامزدای زرتشت ، خدای فراسوی زمان ( فراسوی گذر و گشتن= ناگذرا ) گردید . بدینسان دوجهان بینی کاملا متضاد درایران پیدایش یافت ، که هردو همان نامهای خدایان وروزها را ، ولی با معانی ومحتویات کاملا متفاوت ، بکار میبردند . ازنامهای روزهای ماه ، میتوان آشکارادید که همه خدایان ایران، اینهمانی با زمان درماه دارند . زمان ، چنانکه درشاهنامه در داستان زال زر دیده میشود، اینهمانی با رویش درخت داده میشود . بُن زمان ، « ارتا فرورد = فروردین = نخستین عنصر» یا « سیمرغ » بود که هرروز، شاخی دیگرازآن فرامی بالید. این ارتافرورد یا « فرورتین، که نخستین عنصرو اصل تحول و تغییرو خوشی و بالیدن و متامورفوزو نوشوی و ازسرزنده شوی» هست ، در روزششم ، چهره « خرداد » و درروز هفتم ، چهره « امرداد » پیدا میکند که باهم ، « اصل مزه زندگی » هستند . این سیمرغ ، خودش هست که خرداد وامرداد میشود . « سیمرغ » یا « بُن هستی، و نخستین عنصری که جهان ازآن پیدایش یافته » ، خودش درخرداد وامرداد، مزه زندگی میشود . دراثر اینکه زرتشتیان این نامها را بکار میبردند ، این دوجهان بینی متضاد ، علت آشفتگیها ودرهم ریختگیهاو مشتبه سازیهای فراوان گردیده است . درجهان بینی سیمرغی = خرمدینی = مزدکی ، زمان، گشتن خدا ، یا زاده شدن خدا درهرروز به چهره دیگر، و طبعا « جشن زایش خدا » درهرروزی بود . زمان، برای زرتشتی ، در گذرائیش ( سپنجی بودن به معنای زرتشتیش ) درک میشد ، وبرای خرمدین ومزدکی ویا زال زرو سام ، در « جشن بودنش = سپنجی بودنش » درک میشد . سپنج دادن ، جشن گرفتن برای غریب تازه وارد بود . برای هرچه نو وبیگانه به ما وارد میشود ( مانند زمان نو ) باید جشن گرفت. سپنج ، به معنای « یوغ » است که نماد « آفرینندگی برشالوده پیوند وجفت شدن» است. بسته شدن « درب دوزخ » در روزخرداد درماه فروردین ، رد پای اندیشه ای بزرگ را نگاه داشته است که « پیوند گوهری ارتا و خرداد و امرداد » با « اخوAxu » بوده باشد . درمتن « ماه فروردین، روزخرداد » این نکته روشن تر میگردد ، و چنین میآید که : « ماه فروردین ، روز خرداد ، جم ، پیمان از دوزخ بیاورد ، و اندر گیهان به پیدائی آمده » . دراین روز، جمشید ، پیمان را از دوزخ میآورد، و با این پیمانست که گیهان ، بی بیم و بی رزم و بی رشک ( نا برابری وخشم وکین توزی ) میگردد . در ایادگارجاماسبیگ میآید که : « او = جم ، پیمان را ازآنان = پریان ، بازستد » . البته پری( فری = عشق ) ، همان سیمرغ است، وپریان ، پیروان زنخدایان هستند . در روایات زرتشتیان، کوشیده میشود که جمشید ، آسن خرد » را که تبدیل به « پیمان » شده است ، از پریان، یا اهریمن که آن را غصب وغارت کرده اند ، باز ستاند . درحالیکه جمشید ، فرزند همین سیمرغست و آسن خرد درگوهر اوست . همچنین درمتون زرتشتی میآید که پیمان گیتی را اهریمن بلعیده بود، و جمشید ار شکمش بازآورده است . باز همین رد پا ، مارا به نکته دیگری راهبری میکند . شکم ، درست جایگاه خرداد و امرداد است که ازآشامیدنیها و خورشها ، نخستین آتش جان را درتن بر میافروزند، و این گرمای آتش است که درحواس ، تبدیل به روشنائی بینش میگردد . الهیات زرتشتی ، با پذیرش ، اهورامزدا ئی که روشنی بیکرانست ، نمیتوانست پیدایش بینش وروشنی و آسن خرد را ازشکم ( معده و زهدان و جگر) که تاریکست ، بپذیرد ، و بشیوه ای میکوشید « آسن خرد » را که دراصل « خرد سنگی ، یا خردی است که درشناختن پدیده ها ازهمدیگر، آنهارا ازهم نمی برد و جدا نمیسازد ، بوده ، درمعنائی تنگتر، ازسر بپذیرد . آسن خرد، یا خرد سنگی ، درتضاد با اندیشه « همزاد = ییما = جم » است، که زرتشت آن را بکلی ازهم جدا وپاره ساخته بود . ازسوی دیگر، همکاری خرداد وامرداد درشکم ، و افروختن آتش جان و پیدایش روشنی وبینش اندامهای حسی که یکراست، پدیده « اخو axu » را تشکیل میدادند، همان معنای «آسن = آسنگ = سنگ = امتزاج واتصال» را داشت که اصل روشنی باشد . با چنین دستکاریها بود که میشد فرهنگ سیمرغی یا «ارتائی» را تبدیل به « تئولوژی زرتشتی= الهیات زرتشتی » کرد. زندگی ، درگستاخی و فرّخی است مفهوم دوزخ(= دُژ+ اخو) وگستاخ ( ویستا+اخو) و« فـرّخ = فـر+ اخو » ، و رابطه آنها ، با « تصویر انسان » درفرهنگ ایران نخستین عنصرجهان = ارتا فرورد ، یا « پـران » مستقیما ، تبدیل به چهارنیرو درانسان میگردد ( چهاربال پیدا میکند ) ۱- axu=ahu = اخو ۲- daena = دین ٣- baoda = بوی ۴- urvan = روان « نخستین عنصر» ، به معنای ِ « اصل آفریننده » درهرجانی و هرانسانی هست ، و چیزی نیست که « مخلوق ِخالقی، ویا ساخته ِصانعی » باشد . یا به سخنی دیگر، میان خدا با انسان ، یا بُن هستس و انسان ، پیوند خالق با مخلوق نیست . چنین اندیشه ای با الهیات زرتشتی ، سازگارنبود . فرهنگ ایران پیش ازآمدن زرتشت ، براین استوار بود که نیروهای چهارگانه ضمیر انسان که ۱- اخو و۲- دین و٣- بوی و ۴- روان باشند ، چهارچهره « نخستین عنصر» یا « اصل آفریننده درهرانسانی » هستند. این اندیشه پس از پیدایش زرتشت نیز ، باقی ماند . ولی الهیات زرتشتی ،« فرورد» یا فره وشی را که عنصر نخستین و « ازخود، آفریننده » باشد ، «از خود، آفرینی» یا ازاصالت ، انداخت ( رابطه تحول یابی خدا را به عنصر نخستین، درهمان مفهو م « ارتا فرورد » که دربالا آمد ، ازبین برد ) . این نخستین عنصر، ارتا به فرورد یا فرورد= فروهر یا پـران = فران یا ارج یا نریوسنگ یا وای بـه » یا درسانسکریت اسـوasu نامیده میشد . این نخستین عنصر، سپس بنام « اثیر» ، معروف گردیده است . این نخستین عنصر، یا اصل آفریننده، « هوا ی جنبنده ، یا باد ی که خودش ، آتش را میافروزد » میباشد که درسانسکریت هم « پران praana» و هم « اسوasu» نامیده میشود . درسانسکریت « پران » دارای معانی جان ، نفس ، باد ، باد زندگی ، تنفس ، اصل زندگی ، روح ، پنج اندام حیاتی ، حواس خمسه ، هوای تنفس شده ، الهام شاعران ، نام برهما وبشن دوخدای هند میباشد . این واژه به شکل « فران » درسغدی به مفهوم نخستین عنصر و در اوستا و متون پهلوی درواژه « آتش درمردمان و گوسپندان که جانوران بی آزار» باشند ، باقیمانده است . این آتش جان ، vohu-frayaanaوهو فریان یا weh-franaftaarوه فرنفتار خوانده میشود . دراین تصاویر، ما گم میشویم ، چونکه برای ما باد وآتش و جان، چیزها جدا ازهمند . آنها باد را ، هوای جنبان، یا« نا آرمیده» میدانستند، که دروزیدن ، آتش را میافروزد . این هوای ازخود جنبان ِ آتش افروز بود که « حرکت دهنده همه چیزها » بود . نام دیگر این هوای ازخود جنبانی که اصل حرکت همه چیزها ، درسانسکریت ، اسو asu نیزبود . همین واژه است که دراوستا و درمتون پهلوی اخوaxv شده است . این بُن یا اصل حرکت وتحول همه چیزها ، که همه چیزها ازآن پیدایش می یابند و تحول یابی آن هستند ، همان واژه « هوا hvaa » نزد هخامنشی ها است، که معنای اصل وتخم وبُن همه چیزها رانیز دارد . واژه فرّخ farr- axv در ایرانی باستان farna-hvaa میباشد و ازدوپسوند این واژه ، میتوان اینهمانی axv اخو با واژه ِ هواhvaa را باهم یافت . این واژه سپس درعربی ، بکاربرده شده است ، وازآنجا که هوا ( بادِ ازخود جنبانی که آتش میافروزد و میآفریند واصل آفریننده هست )۱- هم معنای جان و۲- هم معنای عشق را دارد ، طیف معانی خود را درعربی یافته است . هوا ( hvaa=axu) معنای تخم وبُن واصل زندگی را داشته است . درگرشاسپ نامه ، درپرسش گرشاسپ از برهمن ( بهمن ) ، بهمن ، چنین پاسخ میدهد : هوا ، هست « آرمیده باد » ، از نهاد چو « جنبد هوا » ، نام ، گرددش ، « باد » یکی بودن « هوا » با « باد » ، یا « وای به » هرآن جانور ، کش « دمست » ، از هواست به « دم » ، جان و تن ، زنده و با نواست همه تخم ، درکشت ها ، گونه گون که ناراست افتد ، بود سر نگون هوا ، درهمه ، زور و ساز آورد سر هرنگون ، زی فراز آورد هوا یا باد یا وای به ، درتخمهای که سرنگون به زیر خاک افتاده اند ، نیروی بالنده ایست که سرآنها را به فراز میآورد . زور، نیروهست و « ساز» ، اصل ترتیب دهنده و تدبیرکننده و تشکیل دهنده وبنا کننده و پردازنده است . همینها، ویژگیهای « فروهر= فرورد » است ، که اصل آفریننده ایست که چهارپر ازاو میرویند ، یا تحول به چهارنیرو می یابد . اگرچندشان زآب خیزد بسیج هوا چون نباشد ، نرویند هیچ فلک و آتش و اخترتابناک همه درهوا اند استاده پاک این «هوا» هست که همه را به فرازمی بالاند ، و درفراز میایستاند ، به عبارت دیگر، هستی می بخشد . هستی ، فرازایستادن است . انسان، هست ، چون سر راست میایستد . زگیتی ، هوا بد نخستین پدید خدای اندرو جنبشی آفرید چو جنبید سخت ، آن هوی شگفت ببد باد و زان باد ، « آتش گرفت » با جنبش باد ، آتش افروخته میشود . آتش افروختن ، به معنای ازنو آفریدن و ابداع هست . اینهمانی « آتش جان »، با « باد = پران = فران = اسو » در همان آتش « به فرنفتار» ، دیده میشود . عبارت « خدا درهوا، جنبش را آفرید » ، روایت زرتشتی است ، ودراصل چنانچه خود واژه « فرنفتار» گواه برآنست ، این حلول و ظهور ارتا فرورد در آتش جان دربُن انسانست ( رجوع شود به جلد سوم زال زر یا زرتشت ). درسانسکریت Asu= Sva Axv = hvaa= هـوا پسوند واژه فرّخ farr- axv درپهلوی که «اخو» باشد ، اینهمانی با پسوند همین واژه در ایرانی باستان farna-hvaa دارد که hvaa هوا باشد . همچنین در واژه گستاخ vista- (h) uva درپهلوی که اخو باشد ، اینهمانی با همین واژه درپارسی باستان که huva هووا = uva او وا دارد . دراین جهان نگری ، همیشه « بُن یا تخم » ، اینهمانی با « کل » داده میشده است . دراوستا واژه دوزخ که daozh- ahva باشد ، درپسوندش ، اخو، را به شکل ahvaاهوا دارد . چنانکه درسانسکریت ، اسو ، هم « دم ونفس » است و هم زندگی وباد است . درپهلوی خور، هم خورشید است و هم « جرقه آتش و روشنی » است .« دم ونفس» ، بُن وتخم زندگی است ، بُن باد است ( وای به ) و جرقه آتش ، بُن خورشید وکل روشنائیست . این پیوستگی ، سبب پیدایش برآیندهای گوناگونی میشد . یکی سبب پیدایش مفهوم « ازخود بودن ، ازخود شدن ، ازخود، سرچشمه کل شدن » میگردید .تخم وبُن ، ازخود ، کل میشود . همان « اسو» که دم و نفس باشد ، معنای « حرکت دهنده همه » را نیز داشت .« اسو» درسانسکریت، پنج بادی هست که حرکت به کل بدن میدهند . همین واژه است که درپهلوی شکل « axvاخو» ودرایرانی باستان شکل «hvaa هوا » گرفته است . این هوا که اصل ازخود جنبان و ازخود جنباننده هست ، درست همان « پـران یا سوا » هست که آتش جانی را دربُن هرانسانی میافروزد و نخستین عنصر« ازخود آفریننده » هست . این اصطلاح که از« دم = نفس» به کرداربن وتخم « باد = وای = اسو» برآمده ، اصل « سرچشمه بودن ازخود = ازخود آفریننده بودن = ازخود روشن شدن ، ازخود جنبیدن .... » میگردد . چنانکه دراوستابه آنچه ازخود درخشانست hva- raokhsha گفته میشود و به آنکه ازخود مهربان و دوست دارنده ( دوست منش) است hva- vant گفته میشود و به نجات روان hvanvi( hva- anhva) گفته میشود که در حقیقت به معنای « سرچشمه بینش بودن ازخود » است ، چون درهزوارش همان معنای دین « اصل زایش بینش » را دارد . آنچه ازخود ، خود را روشن و بینا میسازد . به آنچه ازخود ایستا هست hva- khsta( staa ) گفته میشود که به معنای « ازخود ، هست » است . طبق پسند خود hvaa-frita گفته میشود . درپهلوی آنچه به خودی خود، وازخود روشن است xvaa - roshn گفته میشود . همین واژه درسانسکریت که سوا svaa باشد ، نام خدای ویشنو ( مظهر ایجاد ) و دارای معانی خود ، خویش ، ذات ، دوست است، و به « روح انسان » گفته میشود . روح انسان ، « ازخود ، هست » . درشکل sva-bhu به معنای قائم بالذات ، ازخود موجود است و به هرسه خدای هند ( برهما + ویشنو+ شیوا ) اطلاق میگردد . به خوبی دیده میشود که « هوا = هوی » ، یا « باد وآتش جانی » ، « اصل ازخود بودن ، ازخود ، جنبیدن و ازخود آفریدن درانسان» بوده است . جنگ با هـوای نفس ، جنگ اخلاقی نبود بلکه سر کوبی « اصالت انسان » بود سکولاریته ، مسئله یقین « ازخود بودن ، ازخود ، معیاربودن » انسانست اینست که همه ادیان نوری و قدرتهای حاکمه ، همه برضد این « اصل ازخود بودن ، ازخود سرچشمه بینش و روشنی بودن ... » میبایستی بجنگندو جنگیده اند وخواهند جنگید . نه تنها الله در قرآن ، انسان را از تبعیت ازهوا منع میکند ( و قل لا اتبع اهواءکم ، ۵۶ انعام ۶ ) و هرکسی که درپی هوایش برود ، گمراه شده میداند ( ومن اضل ممن اتبع هواه / ۵۰ قصص ۲٨ ) بلکه محمد ، بوی میبرد که « ازخود بودن » ، خود را خدا شمردنست، و ازاین رو میگوید « اراءیت من اتخذ الهـه هواه / ۴٣ فرقان ۲۵ » . جنگ با هوای نفس ، جنگ با شهوت و حرص و فساد اخلاقی نبود ، بلکه جنگ مستقیم ، با « اصالت انسان » بود ، که « ازخود ، اندیشیدن ، ازخود ، اندازه گرفتن ومعیارشدن ، ازخود ، مبدع و نوآور شدن » باشد . چرا ، « هواhva = » ، ازخود ، سرچشمه روشنی و نوآوری و عمل بود ؟ چون هوا که « باد آرمیده باشد که جنبش، نهادش هست » ، همان « وای به = باد نیکو » است که نام دیگرش « وای جوت گوهر» میباشد . واژه « جوت » ، همان واژه ِ جفت و یوغ و همزاد بهم چسبیده است، که درالهیات زرتشتی ، معنای وارونه اش را که « ازهم جدا باشد » پیدا میکند . بادی که آفریننده است و می جنبد و می جنباند ، بدان علت« ازخود می بجند و سرچشمه جنباندنست » ، چون سرشت « جفتی و همزادی » دارد . رد پای این اندیشه در این شعرمولوی نیز باقی مانده آهن وسنگ ِ هــوا ، برهم مزن کین دو میزایند، همچون مرد و زن این اندیشه، متناظربا دو سوراخ بینی ( دو دمه = دو آتش افروز) بود که بنا ابوریحان درالتفهیم ، یکی منسوب به مریخ ( بهرام ) و دیگری منسوب به زهره ( رام ) هست . رام وبهرام ، در وای به باهم جفتند . چنانکه دربهرام یشت نیز دیده میشود که نخستین شکلی که بهرام پیدا میکند ، باد است ( باد: اصل زندگی و اصل مهر) . « وای به » ، درواقع جفت رام وبهرام ، همآغوشی و عشق نخستین هستند . ازاین رو « هوا » ، دو برآیند « عشق » و « ازخود، سرچشمه جنبش و روشنی و بینش بودن » را دارد . طبعا « هوا » ، در برآیند « ازخود بودن ، ازخود سرچشمه بودن » ، ازادیان نوری ، طرد و نفی میشود . مولوی با آنکه درغرلیاتش ، انسان را به علت آنکه درخود ، هم لیلی وهم مجنون، هم ویس و هم رامین است ، میزان ومعیار میشناسد، ولی درمثنوی ، « هوا » را درهمان راستای قرآنی ، می نکوهد، و تضا د آن را با وحی و قرآن نشان میدهد . منطقی کز وحی نبود، از هواست هم چوخاکی درهوا ودرهباست آنچه گوید آن فلاطون زمان هین هوا بگذار و رو بروفق آن برهوا ، تاءویل قرآن میکنی پست و کژ شد ازتو، معنی سنی درحالیکه حافظ، معنای عشق را درهوا می یابد ما دردرون سینه ، هوائی نهفته ایم برباد اگررود دل ما ، زان هوا رود یا در« هواداری، هوا خواهی »، هنوز این معنای عشق درهوا ، باقی مانده است. عطارگوید به هوا داری گل ذره صفت در رقص آ کم ز ذره نه ای ، او هم زهوا میآید مرغ دلم را که اوست مرغ هوا خواه دوست لایق عشاق نیست ، صید هوا ساختن یا سعدی دراین ابیات، معنای عشق را ازهوا درنظردارد : ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند من چنینم ، تو برو مصلحت خویش اندیش ای دل نه هزار عهد کردی کاندرطلب هوا نگردی ؟ همچنین سعدی، دراین شعر، هوا را به معنای بادی که درختان را به رقص میآورد ، واصل جنبش وجان بخشی است، بکارمیبرد . تو گر به رقص نیایی ، شگفت جانوری ازاین هوا ، که درخت آمدسـت در جولان ( البته مقصودش، فقها وعلمای اسلام وزهاد بوده است ) اینکه روح وروان و نفس ، هوا = هوی خوانده میشد ، چون عنصرنخستین وجود وبه ویژه ، وجود انسان ، ارکه = اسو= اخو = خوا = هوا= فرورد ( فروهر) شمرده میشد که معنای « ازخود سرچشمه بودن ، ازخود ، اصل حرکت وروشنی بودن » داشت . با زشت و پلشت سازی این برآیند اصطلاح « هوا = hva » که اینهمانی با اصطلاح « اخوaxv = اسوasu » و با « Sva» و «Xva » دارد ، راه شناخت به بُن مایه فرهنگ ایران ، بسته میشود . « اخوaxu» یا « هواhva » ، معنای « ازخود بودن ، ازخود ، سرچشمه واصل جنبش وروشنی بودن » است .Xva roshn به معنای ازخود روشن است . نام روز نخست سال ، که روزیکم ماه فروردین باشد « روز فرّخ » نام داشته است ، و فرّخ نام خدای ایران است، و زرتشتیان سپس نام اهورامزدا را به نخستین روز ماه داده اند و جانشین نامهای « فرّخ و خرم و ریم » کرده اند . حافظ نیز غزلی درنیایش « فرّخ » این خدای ایران، سروده است . فرّخ که درپهلوی « فرfarr+ اخوaxv» و ـ فرنه farna+ هوا hvaa» درایرانی باستان میباشد از همین واژه « اخو » و « هوا » ساخته شده است . گوهر این خدا ، اخو یا هوا ) ، ازخود هست ، قائم بالذاتست . an-hva انهوا نیز به معنای « قائم بالذات وبه خودی خود» ، وهمچنین به معنای « باطن وضمیریا درونه » هست.درونه انسان وضمیرش، واصل زایش بینشش ( دین ) ، ان هوا ، قائم بالذات است. حق گزند زدن به آن ازهمه قدرتها گرفته شده است . پیشوند فرّfarr درپهلوی و « فرنهfarna » در ایرانی باستان ، همان واژه « پر» امروزه ما هست . واژه فرنه ، همان واژه « parnaaپرنا » و « پرنparn » درسانسکریت میباشد . پرنا ، به پروبال مرغ و برگهای درخت و برگ گفته میشود، و « پرن » ، سبزو تازه بودنست . درفارسی ، پر ، به پرتوو شعاع و روشنی + و برگ درخت + وپره چرخ + و دامن و کناره وپهلو ، و پری نیز که بربن تیر تعبیه میکنند تا تیربه سرعت حرکت کند، و در تتمه برهان، یکی ازمعانی « پر» رامعنای « جفت شدن » میداند، که همان « pairانگلیسی و Paar آلمانی » باشد، همچنین به معنای پروازکردن و به شتاب رفتن است ، و به نوعی از نواختن و خوانندگی و نوا نیزمیگویند . پس « فـرّخ » ، نام خدای ایران ، دارای این معانی هست: ۱- ازخود و به خودی خود بالدارو پروازکننده( مبدء واصل جنبش درآسمان = مرغ ) ۲- ازخود ،گردونه ( چرخ ) رونده( مبدء و اصل جنبش ، آنچه خود ، ازخود درجنبش هست و می جنباند ) ٣- ازخود روشن وبا پرتو ۴- ازخود گسترنده و دامنه یاب ( سیمرغ گسترده پر) ۵- ازخود و به خودی خود ، جفت ( = یوغ وهمزاد = وی = باز) ۶- ازخود با نوا و آهنگ( اصل موسیقی ) ۷- ازخود و به خودی خود سبزو تازه( خضر) . این ها ، گوهر خدا، در فرهنگ نخستین ایران بوده اند . دراین ویژگیها میتوان به خوبی دید که نماد خدائی درایران ، « پروازسریع مرغ » و جنبش سریع چرخ ( گردونه – رته = ارتا ) بوده است . همچنین « گوهری دارد که ازخود دامنه گیرو فراخ شونده است » . همچنین به خودی خود ، جفت و یوغ وهمزاد است، و همیشه ازخود سبزو تازه است . این ویژگیها درتضاد با تصویر اهورا مزدای زرتشت است . همچنین جمشید ، نخستین انسان دوره زنخدائی ، که « بُن همه انسانها» ، و« تصویرانسان بطورکلی » میباشد ، دارای همین ویژگی « ازخود روشن شونده وروشن کننده و ازخود بیننده و معرفت یابنده » یا اصل خرد هست . جمشید، ، بُن همه انسانها ، فرزند و طبعا همگوهربا « فرّخ یا سیمرغ » است . نه تنها انسان همگوهر با خدا ( فرّخ = خرّم ) است ، بلکه زمین ( گیتی ) نیز، همگوهرباخداست . زمین و جم ، با هم هردو فرزند مستقیم « فرّخ = فـرّ + اخو » هستند . چون آرمئتی، که اینهمانی با زمین دارد و به عبارت بعدی ، موکل زمین شمرده میشود ،« فرّخ زاد» ، نامیده میشود ( برهان قاطع ) . آرمئتی ، زمین ، زاده ازفرّخ ( اخو ) هست . ازسوئی دیگر نام همین زمین که آرمئتی باشد ، جما ، یعنی خواهرجم است . نام زمین درسانسکریت و درافغانی، بنا بر زیرنویس دکترمعین در برهان قاطع ( زمین ) جما میباشد . ازاین رو جمشید نیز، فرّخ زاد ، فرزند فرّخ، وطبعا همگوهر فرّخ ( خرّم = سیمرغ ) است . این نکته هم از نام دیگر اودر وندیداد که « هور چهر» است تائید میگردد . هور چهر دراوستا hvare cithra میباشد . این نام ، امروزه چنین فهمیده میشود که جمشید چهره و قیافه ای مانند خورشید داشته است . ولی « چیترا = چهره » ، به معنای تخمه و گوهر و نژاد و صورت نخستین و اصل است . و هور در سانسکریت svar (suvar ) دارای معانی خورشید ، نور، درخشش ، آسمان ، بهشت ، نام شیوا میباشد . هنوز خورشید نزد همه ما ، « خورشید خانم » است، یا به عبارت دیگر، خورشید ، زنخدا بوده است . عبید زاکان این تصویر خورشید را بخوبی نگاهداشته است . خورشید ، زنخدای مهر بوده است، و ازاین رو همه بشر ، بدون آنکه زورو سلاحی داشته باشد ، سپاه او هستند، چون شهروند شهرمهرهستند، نه شهروند، شهری که حکومتش، درمهر، زورو ارهاب وشکنجه و تهدید می بیند . جمشید ، پسر خدای مهرهست که دریک دستش جام می دارد ، ودردست دیگرش آلت موسیقی مینوازد : سریر گاه چهارم که جای پادشهست فزون زقیصر و فغفور و هرمز و دارا تهی زوالی و، خالی زپادشه دیدم ولیک لشگرش از پیش تخت او برپا فرازآن صنمی با هزار غنج و دلال چو دلبران دلا ویز و لعبتان خطا گهی به زخمه سحرآفرین زدی رگ چنگ گهی گرفته بردست ساغر صهبا جمشید ، فرزند صنم ( سن ، سئنا = سین ) یا زنخدای مهرو زیبائی و موسیقی نوازو ساقی است که با یکدست باده شادی به جام همه بشرمیریزد وبا دست دیگر، آهنگ جش و رقص برای همه بشرمینوازد . « هورچیتر» ، به معنای فرزند و تخمه خورشید ونورو آسمان وبهشت میباشد . جمشید، تخمه و اصل روشنی و اصل بهشت واصل آسمان است . درسانسکریت chitra- ratha که گر دونه درخشان= دارنده گردونه روشن » است به خورشید و ستاره قطبی و « پادشاهان موکلان نغمه » گفته میشود . در روایتی که دراوستا میآید ، جمشید ، فرزند ویونگهان vivanghaan خوانده میشود . او به پاداش آنکه نخستین کسی است که افشره هوم را بدست آورده ، دارای فرزند جمشید میشود . هوم ، چنانکه هنوز در برخی گویشها متداولست ، نام حلق وگلو ( گرو ) است که نی باشد . پس از دوره زنخدائی ، با « نی که اینهمانی با زن داشت، و زایش از زن ، که اینهمانی با موسیقی وجشن داشت » ، دردسر داشتند . ازاین رو بجای آنکه گفته بشود ، جمشید از سیمرغ ( سئنا = نای به ) زائیده شد ، گفته میشد که پدرش به پاداش فشردن هوم ، دارای فرزندی شد. بدینسان اصالت را از زن و طبعا از زنخدا میگرفتند . درسانسکریت جم را پسرخورشید میدانند کهviva- svant نامیده میشود. دراوستا نیز جمشید yima vivanhvaao نامیده میشود، که به معنای جمشید فرزند ویوان هوائو باشد . پسوند « anhva » به همان واژه «hva هوا = اخو » بازمیگردد که به معنای قائم بالذات وبخودی خود است که متناظر با « svant=hvant » میباشد . پیشوند « vivaویوا » به واژه سانسکریت vi- bhaa برمیگردد ، که به معنای درخشان ، روشن ، شکوه ، زیبائی و بالاخره خورشید است . دراینصورت « ویوا+ انهو » به معنای ازخود روشن ، به خودی خود زیبا ، اصل شکوه وزیبائی و روشنی . البته اگر بیشتردقیق بشویم نکات دیگر را نیز می یابیم . bhaa به خودی خودش، به معنای روشنی ، نور، درخشش ، بهاء ، جلال ، خورشید هست . نکته جالب، پیشوند « وی =vi » هست . این واژه « وی » ، دراصل همان معنای« جفت بهم چسبیده» را داشته است ( دوتا باهم ) که دراثر نماد جفت ویوغ وهمزاد بودن ، اصل وسرچشمه حرکت وروشنی و آفرینش است . این همان واژه « bi درزبان لاتین وزبان فرانسه است. ولی سپس دراثر مبارزه با پدید جفت و یوغ وهمزاد ، معنای « بی » امروزه فارسی ( بدون ، مغایرومتضاد با ) و جدا را یافته است . در واژه « ویو+ بها = ویوا » ، وی ، رد پای همان اصل آفریننده جفتی است، که البته به مرغ هم، به علت داشتن دوبال، اطلاق میشد . بدینسان دیده میشود که جمشید، بُن انساها ، فرزند« ویوا+ انهو » یا آنکه « اصل قائم بالذات روشنی و زیبائی وشکوه » است ، و طبعا همگوهر وهمسرشت با اوست . جمیشد ، بُن انسان ، اصل ازخود روشن شونده و روشن کننده و اصل ازخود بیننده و ازخود، زیبا وبا شکوه است . درست همه ادیان نوری و زرتشت درایران ، برضد این تصویر انسان ، برخاستند، و آنرا مسخ و سرکوب و تیره و زشت کردند . با این ویژگی ازخود، روشن شدن وازخود اصل آفریننده بودنست که بن انسان که جمشید باشد ، در ساختن بـُن مدنیت درگیتی « مزه زندگی » یا خرداد وامرداد را، واقعیت می بخشد . این « فرّخی » هست که با او درگیتی پیکربه خود میگیرد و طبعا « فرّخ = hvaa + farna = hvant + farna» ، چیزی جزضد « دوزخ = دژ + اخو » نیست. این «hva هوا » ، ازخود بودن ، ازخود روشن شدن و بینا شدن ، ازخود ، بنیاد مدنیت را نهادن ، ازخود ، داد کردن ، ازخود، بهشت را درگیتی ساختن ، ازخود ، همیشه سبزو تازه شدن ، این ازخود حرکت کردن و رقصیدن ، این « هوا= اخو»، باید ازمیان بریده و ارّ ه گردد . همین « هوا یا اخو » ، که پیآیند « سنگ بودن = همزادبودن= با خدا جفت بودن = با زمین جفت بودن » است ، برترین گناه ، یا گناه اصلی هست . برای خدایان نوری ( میتراس و اهورامزدای زرتشت )، این گناه اصلی انسان (= جمشید) است که با خردانسانی اش، به مزه زندگی دست مییابد. میتراس ( ضحاک) جمشید را برای این گناهش، به دونیمه اره میکند( yimo kerenta ). ولی این سام نریمان هست که ارتافرورد (سیمرغ) وخرداد، تن اورا نزدیک کوه البرز پاسبانی میکنند ،تا درماه فروردین روز خرداد، باز برخیزد، و ضحاک ( اژی = ضد زندگی= دوزخ ) را بکـشـد و جمشید ( یا انسان ) را ازنو، ازمزه زندگی کامیاب سازد. « هوا » که « ازخود، سرچشمه واصل بودن است » ، یا « منی کردن » که « برپایه آزمایشهای خود ، ازخود، اندیشیدن » است ، باید زشت و شرّ و جرم و جنایت شناخته شود ، تا مردمان به آن پشت کنند . هزاره هاست که روشهای گریختن « ازخود آفرینی » ، رمیدن « ازخود ، اندیشیدن » ، شوم وجنایت دانستن « درخود ، سرچشمه داد ورزی را یافتن » ، ابلیسی شمردن « ازخود ، فرمان پذیرفتن » ، هنر وفضیلت اجتماعی و دینی و سیاسی ساخته شده است . هزاره هاست که « ازخود ، سرچشمه بودن = هوا » را گناه اصلی ساخته اند .« فرخ شدن » ، ازخود ، روشن شدن ، ازخود ، گسترده شدن( گستاخی ) ، ازخود ، بهشت و آسمان را برروی زمین ساختن، گوهرخدای ایران ، سیمرغست ، که در فرزندش، انسان ،سرشته شده است . خدایان نوری ، همه ، راه از خود گریزی و « خود را در دیگری باختن » ، صاف وهموارساخته اند، و « ازخود بودن » را « دوزخ ( دوژ + اخو ) ساخته اند . ما دراعمال سیاسی و اجتماعی ودینی وهنری و حقوقی خودمان ازبام تاشام ، این « ازخود بودن » را دور میاندازیم . کار وعمل دینی و اقتصادی و سیاسی ، که همه به نام « سازندگی و عمل گرائی » ستوده میشوند ، چیزی جز این « ازخود گریزی » یا پرهیز « ازخود سرچشمه شوی » نیستند . ولی عمل واندیشه وگفتاردرفرهنگ اصیل ایران ، هنگامی ارزش دارند که پیکریابی « ازخود ، سرچشمه گرفتن = فرّخی » ، « ازخود ، فراخ شدن » باشند . همه اطاعات دینی ویا اعمال حزبی ، راههای گریزازخودشدن ( فرّخی ) هستند . ازخود سرچشمه گرفتن ، و درعمل و اندیشه و گفتارخود، این سرچشمه را گستردن و دامنه دادن ، گستاخی است . گستاخی که « ویستا + اخو » باشد ، درست به معنای « گستردن اخو » ، « سرچشمه را درخود یافتن واین سرچشمه را گستردن » میباشد . ولی گستاخی ، زمانهاست که معنای مثبت خود را ازدست داده است، و معنای « ازحد خود پا فراترنهادن » را یافته است . منیدن ( منی کردن ) که اندیشیدن ازسرچشمه خود باشد ، برترین جرم و گناه شده است . هرکسی منی میکند ( ازخود ، میآزماید ومیاندیشد ) ، خود را به ناحق ، مانند خدا ، مرجع میسازد . ولی خاطره اصالت انسان جمشیدی ، که « ازخود روشن بودن ، ازخود ، بهشت ساختن ، ازخود ، مدنیت ساختن » درفرهنگ ایران بوده است ، فراموش نگردیده است . جام جم ، درست نماد این « ازخود بودن ، ازخود روشن شدن » هست . چون جام را ، ازیکسو به «آینه »میگویند، که دراصل از آهن ( آسن = سنگ ) میساخته اند ، و یا آنکه جام را بنا بربهمن نامه، ازسه مواد کانی میساخته اند . درفرهنگ ایران ، به مواد کانی، که فلزات وسنگهای قیمتی باشند ، ایوخشتا= ayoxshusta میگفته اند . این واژه دراصل aayoxtan است، که به معنای جفت کردن و یوغ کردن به همست . فلزات ومواد کانی ، دراصل نماد « همبستگی ومهر» بوده اند . به آسانی میتوان دید که این واژه ،از ریشه یوغ yox ساخته شده است . فلزات ومواد کانی همه از« سنگ = آسن = آینه » زاده بودند، و همه نماد اوج همبستگی و جفتی و پیوندی و همزادی بودند . و « یوغ = همزاد = سنگ » ، اصل آفرینندگی بطورکلی و اصل وسرچشمه روشنی و آب و آتش شمرده میشد . ازاین رو ، جام جم ، درست بیان گوهر خود جم = ییما = همزاد وجفت بود که اصل ازخود بودنست . بدین علت درجام جم ، هویت ازخود سرچشمه روشنی و بینش گوهر انسان ( =جم ) نماد خود را می یابد . دلی که غییب نمای است و جام جم دارد زخاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد ، حافظ گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی بیا وهمدم جام جهان نما می باش ، حافظ آن کس که به دست جام دارد سلطانی جم ، مدام دارد حافظ شمس تبریزی تو سلطانی وما بنده توئیم لاجرم در دورتو ، باده به جام جم خوریم ، مولوی ارّه چون برفرق خواهد داشت جم ، پایان کار گرفرو خواهد فتاد از دست ، جام جم رواست ، عطار اره کردن جمشید به دونیمه ، برای سلب جام ( ازخودی خود ، به معرفت رسیدن ) ، ازاوست . تا انسان به دونیمه اره نشده است ، ازخود ، روشن وبینا میباشد . ازخود ، میآفریند . ازخود ، بهشت میسازد و آسمان را به زمین میآورد و فرّخ وگستاخست .

lundi 21 janvier 2008

آیا سکولاریته را باید از غرب وام کرد ؟


آیا سکولاریته را باید از غرب، وام کرد؟
انسان، زیباست؛ زیستن، هنر زیبا ساختن گیتی است

منوچهر جمالی

• انسان باید انسانها را بکاود تا این سرچشمه را، از زیر گل و خاشاک و خاکروبه سنت ها و آموخته ها و «آنچه مقدسات خوانده میشود»، پاک گردد، تا چشمه از نو، زایا گرد، تا این زیبائی آفریننده در بُن هر
انسانی چشمگیر گردد. ...
نام جمشید دراوستا ، «جمشید زیبا » است . وارونه الهیات زرتشتی که کیومرث را نخستین انسان میشمرد ، جمشید ( جم و جما ) در فرهنگ زنخدائی ایران ( = سیمرغی )، نخستین انسان بوده است ، طبعا زیبائی ، فطرت جمشید است، که بُن همه انسانها ست . انسان درفرهنگ ایران ، زیباست ، چون چهار نیروی ضمیرش ، باهم همآهنگند . و این همآهنگی ، اصل آفریننده است . اینست که انسان ، میتواند گیتی ( = دنیا ) را زیبا ، یا همآهنگ سازد و سامان بدهد . این نیروی همآهنگسازنده درون انسان را که میتوانست گیتی را زیباسازد ، « نرسی » خوانده میشد ،که به اندازه ای زیبا بود که همه زنان ، دلباخته او میشدند ، وویژگی این زیبائی ، برهنگی اوست . با این نیروی زیبائی درهماهنگی بوده است که کیانیان ، جهان را میآرایند . انسان ، زیباست ، چون میتواند گیتی را زیبا سازد . این زیبا بودن تصویر نخستین انسان در فرهنگ زنخدائی ایران ، درشاهنامه ، بدین شیوه نمودارمیشود که ، جمشید ، ابتکار ساختن خانه و گرمابه ، ابتکار یافتن سنگهای قیمتی زیبا ، ابتکار یافتن خوشبویه ها ، ابتکار کشف پزشکی برای رهائی از درد و تندرستی ، ابتکار بافتن پارچه و جامه های زیبا را دارد . فطرت انسان ، جستن و یافتن زیبائی از درون شکم طبیعت است . خرد او ، کلید زایانیدن زیبائیها از طبیعت است . و این زیبائیها ، همه نماد لطافت حواس هستند . خوارزمیها ، بنا بر مقدمه الادب ، حواس را « اندام دانائی » میخواندند . خود واژه « اندام » ، به معنای « نظم و ترتیب » است . ولی در داستان جمشید در شاهنامه دیده میشود که حواس ، درواقع « اندام های شناخت زیبائی و بیرون آوردن زیبائی ها » از طبیعت هستند. هر حسی ، زیبائی ویژه ای را درگیتی کشف میکند، تا همه ازآن شاد شوند . این پیوند حواس ، با « شناخت زیبائی در گیتی » ، بنیاد مفهوم « مدنیت » در فرهنگ ایرانیست . اساسا ، واژه « مدینه و مدنیت » ، دراصل ، واژه « مدونات » بوده است که به معنای « ماه نی نواز» است ، چون ماه که یک نامش « خشتره» بوده است ، معربش همان « شهر » است، که درست همین معنای مدینه و مدنیت را هنوز نگاه داشته است . ایرانیها ، به شهر، ماه میگفته اند، و« ماد» که همان ماه باشد ، نام نخستین سلسله شاهان درایرانست . جمشید که نخستین انسان ایرانی است ، سازنده شهر و حکومت یا آفریننده مدنیت است . کسی است که نخستین بار« خشت » را که بُن مدنیت است ، اختراع میکند ( خشت و خشتره = شهرو حکومت وحاکم). برعکس آدم و حوا ، که از بهشت عدن که از آن یهوه یا الله است ، رانده میشوند ، نخستین انسان ایرانی ، بهشت و جایگاه جشن و شادی را خودش با خشت درگیتی ، میسازد . این پدید آوردن زیبائیها از طبیعت ، تا حواس ازآن شاد شوند ، بیان « مفهوم خاصی از زندگی » است ، که فرهنگ ایران از انسان زیبا داشته است . گیتی ، معدن و زهدان زیبائیها ست ، که انسان میتواند یکایک آنهارا با خرد و حواسش ، کشف کند ، چون حواس انسان ، تشنه زیبائیهاست . این تشنگی حواس برای کشف زیبائی ها در گیتی ، پیوند تنگاتنگ ایرانیان را با طبیعت و گیتی ، و ارجمند شمردن حواس نشان میدهد . در فرهنگ ایران ، انسان میخواهد که حواسش از درک زیبائی ها مست و سرشارشوند . در گزیده های زاداسپرم میتوان دید که ، یزش یا نیایش گیتی ، پروردن و آباد کردن آنست ( انسان باید گیتی را نیایش کند) . اساسا « روان انسان »، اینهمانی با زنخدا رام دارد، که متناظر با افرودیت یونانی و ونوس رومی و زِهره درعربی است . با این تفاوت که رام ، هم خدای شعر و موسیقی و رقص ، و هم خدای شناخت است . خدای زیبائی وشعرو رقص و موسیقی ، تبدیل به روان هرانسانی میشود . اینست که ایرانی، نیروی دیگر ضمیر را که « دین » خوانده میشد ، اصل همه زیبائی ها میدانست که انسان باید با چشمش ببیند ، واز دیدن آن مات و مبهوت شود . دین در فرهنگ ایران ، مفهومی بود که هزاران فرسنگ از مفهوم متداول دین در ادیان ابراهیمی ، فاصله داشت . دین در فرهنگ ایران ، همان « تخم زنخدا سیمرغ » است که در درونه هرانسانی است . این دین که نیروی زایش بینش از فرد است ، در شادیها ، در شنیدن موسیقی و شعر و در رقص واندیشیدن .. از انسان ، زاده میشود . وبا دیدن این زنخدا ( که همان دین است ) است که انسان مات و مبهوت و مست میشود، و سراپا عاشق زیبائی او میشود ، چون نمیتواند باورکند که چنین زیبائی ، که همچند همه زیبایان جهان زیباست ، در درون او بوده است . به عبارت دیگر ، اصل آفریننده زیبائی و بینش در درون خود انسانست ، و نیازی به پیامبری و رسولی و واسطه ای و ... ندارد . درواقع آئین زیبائی شناسی ، و شادی و شنگولی حواس ، از دریافت زیبائیهای درون انسانها ، دین شمرده میشود . بزبان امروزه این هنر زیبائی شناسی و زیبائی یابیست که دین بوده است . دین ، چیزی غیر از هنر زیباشاسی و زیبا دوستی و زایانیدن زیبائی از بطن خود و مردمان و طبیعت ، نیست . دین ربطی با امر ونهی و حکومت خلیفه و آخوند و فقیه و موبد نداشته است . دین ، مست شدن از شادی درک زیبائیها درخود و درگیتی و درهرانسانی بوده است . مسئله فرهنگ ایران ، کشف هنر زیستن در گیتی است . بهشت ، چیزی جز جستجو و یافتن زیبائیهای نهفته درطبیعت و پروردن آن نیست . چشم نیز برای آن اهمیت فوق العاده درفرهنگ ایران داشت ، چون ابزار « چشیدن » گیتی بود ، وبهترین گواه خود واژه چشم است . مفهومی که امروزه ما از دیدن داریم بکلی این برآیند را فراموش کرده است . برای آنها چشم ، حسی بود که زیبائی را که شیره و افشره چیزهاست ، میچشید و میمزید . دیدن خدا ، مزیدن و مکیدن و چشیدن خدا بود . اینست که ما درجدائی حکومت از دین ، فقط مفهوم ادیان ابراهیمی را از دین بکار میبریم ، و این مفهوم ، به کلی در تضاد با مفهوم دین در فرهنگ ایرانست. مشتبه ساختن این دو باهم ، ویران ساختن فرهنگ ایران است . در فرهنگ ایران ، این دین که بینش زایشی ( یعنی بیواسطه ) از فرد فرد انسانهاست ، زاینده حکومت و نظام است. چون جهان آرائی و شهرآرائی و کشور آرائی که درایران به « سیاست » گفته میشود، به معنای نظمیست که گوهرش زیبائیست ( آراستن = زیبائی و نظم ) . چرا فرهنگ اصیل ِ ایران ، نیاز به جنبش سکولاریته ندارد ؟ جنبش سکولاریته ، در جامعه های مسیحی و یهودی و مسلمان، ضروری است درفرهنگ ایران ،خدا دوستی ، چیزی جز « دنیا دوستی یا گیتی دوستی » نیست . چون خدا ، خودش ، گیتی میشود .« یزِش» یا پرستش طبیعت ، یزش و پرستش خداست . پروردن طبیعت ، پروردن گیتی ، آباد کردن گیتی ، شادساختن گیتی ، پرستش خداست . پرستاری کردن از گیتی ، پرستش خدا است . پرستاری از انسانها که شادساختن انسانها باشد، پرستش خود خداست. پرستیدن ، به معنای « شادساختن » بوده است ( درهزوارش، یونکر ) . اینها نه بطور تشبیهی ، بلکه به طور واقعی فهمیده میشود . بطور تشبیهی و مجازی ، پرورش گیتی ، پرستش خدا نیست ، بلکه بطور واقعی ، پرورش گیتی ، پرستش خداست . در ادیان ابراهیمی ( جامعه های مسیحی + یهودی + اسلامی ) ، اِلاه ( یهوه و پدرآسمانی و الله ) ، غیر از دنیا بود . آنها باهم ، همگوهر نیستند . و دوستی دنیا ، غیر از دوستی اِلاه است . حتا دوستی ِ الاه ، با دوستی دنیا در تنش و کشمکش باهم هستند. الاه ، در هیچ چیزی ، تحمل شریک نمیکند . فقط باید اورا دوست داشت ، و دوستیهای دیگر، باید تحت اراده او باشد . عشق در این ادیان ، تابع ایمان است . برای دوستی الاه ، باید ار دوستی دنیا گذشت ، و پشت به آن کرد، و آنرا خوارو بیمقدارشمرد . ولی درفرهنگ ایران ، خدا ، برابر با گیتی و« درگیتی» و معنای گیتی است، و « بیخدائی ، و ضد خدائی و غیر خدائی » معنائی ندارد. خدا ، خوشه ایست که تخمه هایش ، نهفته درهرجانی و بُن هرجانی است ، و معنا و« نیروی زاینده و آفریننده و بهم پیوند دهنده » ، در درون همه چیزها درگیتی است. نفی خدا ، نفی گیتی است . یا باید خدا و گیتی را باهم پذیرفت، یا باید باهم نفی کرد ، چون گیتی ، رویش تخم خدا است . فرهنگ ایران ، الله و یهوه و پدرآسمانی را ، که وجودشان ، بریده از گیتی و فراسوی گیتی وغیر ازگیتی است ، « خدا » نمیشمرد ، وبهتراست که برای تمایز ، آنها را « الاه » بنامیم . « خدا » ، تصویریست بکلی متضاد ، با تصویر الله و یهوه و پدرآسمانی ( الاهان) . آنهارا نمیشود ، به « خدا » ترجمه کرد . در فرهنگ ایران ، نیازی به جنبش سکولاریته نیست ، چون حکومت الله و حکومت پدرآسمانی و حکومت یهوه ، معنائی ندارد . « خدا » ، برعکس الاه ( یهوه + پدرآسمانی + الله ) معنا و مینو و نیروی آفریننده و پیوند دهنده ، نهفته درمیان هرچیزی و بُن هرچیزیست . آباد کردن گیتی ، درگیتی خوب زیستن ، گیتی را دوست داشتن ، گیتی را با ابتکار و خرد انسانی آراستن ، برضد خداپرستی و خدا دوستی نیست ، و پرستش دنیا که همان پرستاری کردن از دنیا باشد ، عین خدا پرستی و شادساختن خداست . چون خدا و دنیا ، دوچیز جداگانه و متفاوت باهم نیستند . وشه خردهای انسانها باهم ، خرد خداست . خدا درانسان و با انسان میاندیشد . این تضاد در ادیان ابراهیمیست ، که ایجاب پیدایش جنبش سکولاریته را میکند . ولی این تضاد در فرهنگ ایران ، وجود ندارد . آمیختن دین و حکومت باهم ، کار ساسانیان بود که یک حکومت زرتشتی بود، و بکلی درتضاد بافرهنگ ایران بود . اندیشه آمیزش دین با حکومت درشاهنامه ، ربطی به فرهنگ ایران ندارد ، بلکه بازتاب تئوری زرتشتیگریست که در دوره ساسانیان ، به مردم و فرهنگ ایران ، تحمیل شده بود . با اردشیر بابکان که بنیادگذارحکومت ساسانیست این بهم بافتگی دین و شهریاری ( موبدی + شهریاری ) تاءسیس میگردد . چنانکه در شاهنامه اردشیر بابکان به پسرش شاپور میسپرد که : چو بردین کند شهریار آفرین برادرشود پادشاهی و دین نه بی تخت شاهی بود ، دین بپای نه بی دین بود شهریاری بجای دوبنیاد یک بردگر بافته برآورده پیش خرد تافته نه از پادشا ، بی نیازست دین نه بی دین بود شاه را آفرین چنین پاسبانان یکدیگراند تو گوئی که در زیر یکچادرند نه آن زین ، نه این زان ، بود بی نیاز دوانباز دیدم شان نیکساز اکثریت ملت ایران که سیمرغیان (= خرمدینان = که زرتشتیان آنها را عوام مینامیدند) بودند ، برضد این تئوری بودند ، و چهارصد سال برای رهائی از این اندیشه ضد فرهنگی ، با آنها جنگیدند، و همیشه درپی براندازی حکومت ساسانی بودند تا ازسر آزادی ادیان و برابری مردمان را برقرارکنند . اینست که از همان آغازتاءسیس، این بی اعتمادی و تنش میان حکومت ساسانی و عوام ، که همان خرمدینان یا سیمرغیان باشد ، موجوداست ،چنانکه خود اردشیر بابکان در وصیت به پسرش شاپور میگوید : مجو از دل عامیان راستی کزآن جست و جو آیدت کاستی وزایشان ترا گربد آید خبر تو مشنو زبدگوی و انده مخور نه خسرو پرست و نه یزدان پرست اگرپای گیری سرآید بدست چنین است اندازه عام شهر ترا از جاودان ازخرد باد بهر مزدک هم خرمدین بود ( الفهرست ) . نام زنش ، خرمه بود ( سیاست نامه ). جنبش مزدک ، یکی از جنبشهای خرمدینان بود که از همان زمان اردشیر بابکان شروع شد . این خرمدینان بودند که پشتبان فرهنگ اصیل ایران بودند نه زرتشتیان که روایتی بسیار تنگ و یکسویه از فرهنگ ایران داشتند و برضد فرهنگ ایران میجنگیدند . برای سیمرغیان(=خرمدینان ) ، دنیا دوستی ، خدا دوستی است . خدا ، زیباست و در گیتی این اصل زیبائی ، شکفته میشود ، و هزاران هزارگونه زیبائی میشود ، و انسان ، عاشق زیبائیهایش میشود . دوست داشتن این زیبائیها ، مهرورزی با خداست، و انسان دراین مهرورزی به گیتی و انسانهاست ، که این اصل زیبائی را از همه چیزها و ازهمه انسانها در گیتی میزایاند . به گفته مولوی : بهرطرف نگری ، صورت مرا بینی اگربه خود نگری یا بسوی آن شر و شور زاحولی بگریز و دوچشم نیکو بین که چشم بد بود آنروز از جمالم دور انسان، درگیتی (= دنیا ) وطبیعت، تماشای روی خدا را میکند ( نه به معنای تشبیهی ، بلکه بطور واقعی) .غیرازاینگونه دیدن ، کفروجهلست کفر دان در طریقت ، جهل دان درحقیقت جزتماشای رویت ، پیشه و کار دیگر تا تو آن رخ نمودی ، عقل و ایمان ربودی هست منصورجان را هر طرف دار دیگر خدا ، چهره ایست ( چهره = گوهر) که میروید و درهرچیزی ، چهره(=صورت ) دیگر میشود . جداسازی و پاره سازی خدا از گیتی ، کار ادیان ابراهیمی بود و هست . دراین ادیان ، ما با مفهوم « الاه » کار داریم ، نه با مفهوم « خدا » . دراین ادیان ، خدائی که همگوهرو همسرشت گیتی باشد ، انکار میگردد . آنها ، الهی ، بریده از دنیا و فراسوی دنیا و « جدا گوهر از دنیا » میپذیرند . درواقع ، خدارا از گیتی ، تبعید و طرد کرده اند . با خدا بودن ، در این ادیان، معنای تشبیهی دارد نه واقعی . این خدای از گیتی بیرون رانده ، که همیشه تشنه حاکمیت بر دنیاست ، الاه ( یهوه + الله + پدرآسمانی ) است . اگر دقت شود ، ماتریالیسم و اتئیسم Atheiism، برعکس آنچه در ادیان ابراهیمی گفته میشود ، « امتداد خود همان کاریست که این ادیان کرده اند » . ماتریالیسم و اتئیسم ، در همان راستا وسو که که این ادیان گام برداشته اند ، گامی دیگر برمیدارند ، و این الاه ِ ناهگوهر با گیتی را، به کلی انکارمیکنند . این ادیان ، خدا را از جهان ، پاره و دور میسازند . و درواقع ، دنیا را بی خدا ، بی معنا ، بی اصل آفریننده ، بی نیروی ابتکار میسازند . آنها، معنی را ، نیروی زاینده و آفریننده را ، اصالت را ، از ماده و جسم ( دنیا ) جدا میسازند ، و درشخصی یا قدرتی ، فراسوی آن ،قرار میدهند . ازاین پس ، انسان ، نیاز به فراسو ، به غیب ، به آخرت ، به سعادت ملکوتی ، به شفیع و نجات دهنده پیدا میکند . مفهوم « خالق » ، جانشین « بُن و ارکه در هرچیزی و جانی و انسانی » میگردد . پس از آنکه خالقی ، جداگوهر از محلوق ( جسم و دنیا ) ساختند ، آنگاه ، « ایمان به این تنها نیروی آفریننده ، تنها اصل معنی دهنده و ارزش دهنده » ازمردمان میخواهند . درفرهنگ ایران ، اصطلاح « ایمان » نبود ، چون خدا ، بُن هرچیزی و هر انسانی بود . انسان ، بجای آنکه زیبائی را در « بُن خود و بُن چیزها » بجوید ، باید « ایمان به غیب و آخرت و سعادت ملکوتی و منجی ازگناه » بیاورد. ماتریالیسم و اتئیسم ، فقط درهمین راستا، در راستای ادیان ابراهیمی ، یک گام فراتر میگذارد، و منکر چنین وجودی و جهانی و معنائی میشود که « خارج از دنیا » است . آنها منکر این « الاه » میشوند که درجهان و آمیخته با جهان نیست . آنها نمیخواهند که الله و یهوه و پدرآسمانی را باز به جهان برگردانند . الله و پدرآسمانی و یهوه را با هزاران من سریشم نمیشود به گیتی و جسم و ماده چسبانید . خدا ، تصویری دیگر بود ، و الاه ، تصویری دیگراست . ماتریالیسم و اتئیسم درواقع میکوشند ، ازسر ، معنی و نیروی آفریننده و ابتکار و پیوند دهنده را ازسر به دنیا برگردانند ، و با آن بیامیزند و با آن ، اینهمانی بدهند . آن تصویر الاهی را که گوهرش فراسوی دنیاست ، دور میاندازند ، و معنا و آفرینندگی و ابتکار و نوآوری و پیوند دهی را جدا ناپذیر از گوهر خود دنیا و ماده میدانند . خود « مادّه matter» است که « مادرmother = مادینه » ، یعنی اصل زاینده و آفریننده هست . کاری را که این ادیان کردند ، درواقع ، بیخدا سازی دنیا بود . ماتریالیستها و اتئیست ها ، از بیگانگی خدا از دنیا ، از پاره شدن خدا و معنا و آفرینندگی از دنیا ، رنج میبرند . الله و یهوه و پدرآسمانی ، نماد ، ازخود بیگانه شدن دنیا و طبیعت و انسان هستند . آنها میکوشند که آفرینندگی و معنی زائی، و نیروی ابتکار را، از سر، به گیتی برگردانند ، و دیگر ، خواهان آن نیستند که نام « الاه » ، به این « اصالت در گیتی» بدهند . آنها هنوز ازاین الاه میترسند . به هرحال ، ماتریالیسم و اتئیسم ، برعکس آنچه انگاشته میشود ، برضد یهوه و پدرآسمانی و الله نیستند ، بلکه گامی را که آنها برداشته اند ، اینها گامی دیگر درهمان راستا و سو، برآن میافزایند . و دراین امتداد یابیست که ناگهان ، به ورطه « بی معنائی ، بی ارزشی » کشیده میشوند . خدا ، مینوی مینو ( مینو= مانا = معنا ) هرجانیست و با انکار الله و یهوه و پدرآسمانی ، اگر انکار خدا شود ، گیتی و ماده و جان و انسان ، بی معنا و بی ارزش میشود. درفرهنگ ایران ، چنین خطری نیست .درفرهنگ ایران ، برترین ارزش ، زیبائی و مهر بود . برترین چیز، آن چیزیست که با زیبائیش ، همه را بدان میانگیزد که به او مهر بورزند . برترین ارزش ، زیبائیست که همه را جذب کند و بسوی خود بکشد . این بود که خدا ، در همه چیزها ، در هرانسانی ، پدیدار میشد ( چهره میشد )تا با زیبائیهای خود ، مردمان را شیدای خود سازد . درادیان ابراهیمی ، برترین چیز وجودیست که همه مردمان را میترساند، و به وحشت میانگیزد ، تا همه ازاو اطاعت کنند . حتا عشق را در راستای همان اطاعت میفهمد . هرکس ازمن اطاعت کند، به من محبت میکند ! این بود که خدای ایران ، زیبائی خودرا در هرچیزی پدیدار میساخت . ولی الاهان ادیان ابراهیمی ، از پیدایش درصورت ( صورت شدن ) میترسیدند ، چون وحشت انگیزبودند . ووحشت انگیزنده ، زشت است . اساسا واژه « زشت » درفرهنگ ایران به معنای وحشت انگیزو نفرت انگیزو چندش آور است . دراین ادیان ، تقوی و ایمان و اطاعت ، اساسا برپایه خوف و خشیت و ترس و بیم از یهوه و الله استوار است . و این درفرهنگ ایران ، بیان آنست که این الاهان ، فوق العاده زشت هستند . ازاین رو ، هرچند که این الاهان ، بی صورت بودن خودرا، بیان علو و تنزیه خود میدانند ، ولی ، به علت آنست که صورت دهشتناک آنها، قابل تحمل نیست . ازآنجا که تقوی و اطاعت ، پیآیند ترس و خشیت و خوف از الله است ، صورت الله ، دهشتناک و ووحشت انگیز وطبعا زشت است . ازاین رو بود که قیافه خودرا، فقط در قیامت ( یوم الدین )نشان میدهد که مردم از وحشتناکی آن ، دیگر نمیتوانند سرپایشان بایستند . اینست که معیارعمل و گفته و اندیشه ، در فرهنگ ایران ، زیبائی است و در اسلام ، ترس از الله است . ازاین رو گفتارو کردار و اندیشه نیک ، هنرخوانده مبشود . هنر در اصل سانسکریتش سوندرا sundara است که به معنای زیبا و قشنگ است . یک عمل و گفته و اندیشه نیک ، زیباست ، چون گیتی را ، مردم را ، جامعه را زیبا میکند . «خوبی» ، همین معنای « زیبائی » را دارد . درکردی ، هونر( هونه ر ) ، از ریشه « هونه » میباشد ، و به معنای بافنده یا به رشته کشنده ، و کنایه از شاعر است . چون « هونه » به معنای بهم بافته و به رشته کشیده و شعر است . هنر، کاریست که به هم می پیوندد و ایجاد مهر میکند . درحالیکه « تقوی » پرهیزکاری در اثر ترس از الله است . درکتابهای لغت میآید که تقوی ، دوری کردن از عقوبت الله بواسطه انجام اطاعت از الله است . تقوی ، در مرتبه اول ، ترسیدن از الله است و اطاعت دراثر این ترس است . « تقی « به معنای ترسنده از الله است و مجازا به معنای پرهیزکاراست ( غیاث اللغات ) . نام محمد و لقب امام حسن و امام نهم ، تقی است . افغانها به قرآن ، « زور خدا » میگویند. مسلمان از ترس ، تقوی دارد ، ونزد مردم ، کسی باید برتر و افضل بشد که تقوی دارد ( بیتشر ازالله بترسد. این آیه قرآن است ) ولی ایرانی ، هنردارد ، چون کاری و اندیشه ای میکند که دنیارا زیبا کند، تا زیبائی خدا را در گیتی ، در مردم ،پدیدارسازد ، تا خدا را در انسانها و طبیعت ، دوست بدارد . یکی هنرمند میشود، و دیگری متقی . اساسا طبق قرآن ، الله ، انبیاء خودرا در رتبه اول ، میفرستد تام مردم را بترسانند . نخستین وحی به محمد این بود که « یا ایها المدثر، قم فانذر» ، برخیز ومردم را بترسان . و بسیاری ازآیات قرآنی ، گواه براینند . « ولقد ارسلنا فیهم منذرین – سوره الصافات » ، « ولو شئنا لبعثنا فی کل قریه نذیرا ، سوره الفرقان » ، « و لتنذر ام القری و من حولها سوره الانعام » ، ، و مانرسل الایات الا تخویفا ، سوره الاسراء . واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه ، سوره الاعراف . اینست که الله و یهوه ، مجبورند صورت خودرا ننمایند ، چون مخوف بودن و عبوس بودن و ترساننده و خشمناک بودن ( غضبناک بودن ) ، ایجاد زشتی میکند ، طبعا باید این زشتی را در زیر نقاب « بیصورت بودن الله » بپوشانند . الله را ، یهوه را ... نمیشود تصویر کرد ، چون بی صورتند و فراسوی صورت هستند. ولی کسی که انذار میکند و مخوفست و وحشت میاندازد ، زشت هست ، ولو آنکه خود را زیبا ( با جمال ) بخواند . هم خوفناک و منذرو غضبناک ، و همزمان با آن زیبا و نیکو جمال بودن ، یک تناقض منطقی است . در فرهنگ ایران ، زشت به معنای مخوف و ترسناک و چندش آوراست ( بارتولومه ) . بدینسان است که خدا در ذهن ایرانی ، نمیتواند ترس آورو تهدید کننده و منذرو خشمناک و قهار و جبار و ... باشد ، چون دراین صورت ، برای تجربیات ایرانی ، خدا ، زشت خواهد بود، و ایرانی از خدای زشت روی برمیگرداند . ازاینرو ، چگونه ایرانیان توانسته اند ، برضد این بدیهیات تجربی خود ، تسلیم الله بشوند که الاه وحشت انگیز و منذر و مخوفست ، یک مسئله حل ناشدنی در تاریخست ! برای اینکه چنین الهی را بپذیرند ، باید آنچه را مخوفست با نقابی ، زیبا سازند ( با ساختن اسلامهای راستین ) ، ولی تا تجربه زشتی ، در زبان ایرانی ، اینهمانی با مخوف و نفرت انگیز داشت ، چنین کاری ممکن نبوده است . ایرانی خدای زیبا داشت ، چون طالب « آزادی جامعه از هرکونه ترس و هراس و خوف و انذارو خشیت بود » . حتا خدا هم نباید بترساند و مخوف باشد . ایرانیان به زیبا ، سری و سریره میگفتند . مثلا عارف مشهور ، سری سقطی نام دارد . البته ، سریره وسریر ، نام خود سیمرغ بوده است ، چون « سریر» نام رنگین کمانست ، که اینهمانی با سیمرغ دارد . و « جمشید سریره » که به جمشید زیبا ترجمه میشود ، دراصل به معنای « جمشید ، فرزند سیمرغ یا خدا » است . جمشید ، روئیده از اصل زیبائیست . درواقع ، سریره ، به معنای « سه نای » است ، چوی سری همان سرو ، شاخ یا نای است و ایره ( هیره ) ، هنوز در کردی ، معنای سه دارد . وسه نای ، همان سئنا است . هنوز به نی خوشبوی نهاوندی « زریره » میگویند که همین سریره است و « زر= زل » نیز نام نای بوده است ،و هنوز درکردی « زل » ، نی است . و چون از این ریشه ، واژه خندیدن و خندان و تبسم را ساخته اند ( درهرزندیsereste سریستن ، در تاتی ، خندیدن serestenدر تالشی سرو ونیه seruvniye خنداندن است ، سره sera ، تبسم است ، سره sereخندیدن است ). پس زیبائی خدا و طبعا زیبائی همه انسانها که ازخوشه اویند ، اینهمانی با خنده و تبسم دارد خدا زیباست ، چون خندان است. چنانکه بهمن ( اصل اصل جهان ) با اندیشه اش با هرکه آمیخت ، اورا فطرتا خندان میکند . خدا ، زیبا بود چون میخندید ، چون میخنداند . نام دیگر سیمرغ ، شوخ بوده است ، و شوخ ، هنوز در کردی به معنای زیبا و آدم شوخ طبع ، و همچنین درخت سپیداریا سپندار است . شوخی ، به معنای زیبائی و دلربائی و مزاح است . سپندار ، که درخت سپنتا باشد ، درخت سیمرغ است ( سپنتا مینو ) . پس زیبائی ، در فرهنگ ایران ، با آهنگ موسیقی ونای ( باجشن )و با خنده و شادی اینهمانی داشته است ، و با الله عبوسی که نمیتواند بخندد و نمیتواند مطرب باشد ، تا برای ایرانی ، زیبا باشد ، باید چه نقابها ، با اسلامهای راستین بسازند ، که عاشق جمال الله بشوند . الله ترسناکی که همیشه روبروی انسان ایستاده است و دیدن جبرئیلش ، رسول الله را از ترس ، دچارصرع و وحشت میکرد، و نزدیکتر به حبل ورید است ، برای ایرانی ، بیشترازصد دوزخ ، عذاب آوراست . در آثار عطار، برخ اسود که هرروز خدا را سه بار میخنداند ، و خضر خندان ، چهره های این خدای ایرانند . همیشه باید بیاد آورد که درفرهنگ ایران ، خدا ، بُن جهان و انسانست ، به عبارت دیگر آنچه در خدا هست ، درانسان میبالد و میشکوفد و پدیدار میشود . اگر درخدا زیبائی هست که همه عاشق آن میشوند ، در طبیعت و انسان نیز، زیبائی هست که همه را خندان و شاد میسازد . آنچه درخداهست ، در انسان و گیتی نیز این ویژگی هست . ازاینرو هست که « شاد » و « خرّم » و « فرّخ » ، همه نام های سیمرغ هستند . او چون شاد و خرّم و فرّخ هست ، نخستین تابش او درپیدایش ، نمودار گوهر اوست . اینست که درسنگ نبشته های هخامنشی دیده میشود که خدا ، ازجمله نخستین چیزهائی که میآفریند ، زمین و شادی است . او شادی را با زمین و برای گیتی و با گیتی میآفریند . فرهنگ ایران ، جشن را درگیتی میخواست . شهر باید جشن همگانی باشد ، و این همان آرمانیست که در شعار« جامعه مدنی » بیان میشود. در اندیشه سکولاریته ، کوشیده مبشود ،جشن به آسمان ویا فراسوی گیتی ( جنت و سعادت ملکوتی ) که خلق آن فقط در دست قدرت الله یا پدرآسمانیست ، افکنده نشود . خدا ، در فرهنگ ایران ، شاد یا خرّم نامیده میشود ، چون درگیتی شدن ، شادی و خرّمی که گوهریست خدائی ، گوهر و بُن گیتی و انسان میشود . انسان، سرچشمه پیدایش بینش و اخلاق و قانون جستجوی بُن ، بجای « رجوع به کتاب مقدس » توخویش ، قفل گمان برده ای ، کلیدستی مولوی ما امروزه ، برای رسیدن به بینش ، به اخلاق ، به دین ، یا به قانون ، سراغش را درکتاب مقدسی ، یا در آثار فیلسوفی میگیریم ، یا به سراغ سنت ها و پیشینه ها میرویم . می پنداریم که اخلاق، یا بینش، یا قانون را ، ازتفسیر یا تاءویل این کتاب مقدس ، یا آن مکتب فلسفی ، یا حکم و امثال رایج میان مردم ، میتوانیم استخراج کنیم . فرهنگ ایران ، همه این راهها را نادرست میدانست ، چون همه این راهها ، منکر اصالت انسان ، و اصالت گیتی و اصالت زمان میشوند . فرهنگ ایران ، یقین داشت که بینش را ، اخلاق را ، دین را ، قانون ونظام را ، باید ، درجستجوی همیشگی بُن ها، یافت . این جستجوئیست که همیشه باید ازسر گرفته شود . « بُن انسان ، بُن زمان ، بن زندگی » ، برغم همه کاوشها ، همیشه لبریز و سرشار و طبعا ناشناختنی میماند . ادیان ابراهیمی ، برای هرکاری ، مراجعه به کتاب مقدس خود میکنند . فرهنگ ایران ، برای هرکاری ، به جستجوی بُن آن میپرداخت . جستجوی بُن، اصل کار بود ، نه رجوع به یک کتاب مقدس ، یا سنت و پیشینه و آموخته ها . در فرهنگ ایران ، زمان ، بُنی داشت . گیتی ، ُبنی داشت . انسان ها ، بنی داشتند . ولی همه این بُن ها ، باهم یکی بودند ، و باهم اینهمانی داشتند . انسان ، در بُن خود ، بُن گیتی و بُن زمان را هم داشت . جستن بُن خود ، و جستن بُن انسانها ، وجستن بُن زمان ، و جستن بُن گیتی ، همه ، هم ارزش، و شناخت همه ضروری بود . نه اینکه ، انسان فقط دربُن خودش فرورود و آنرا دریابد ، بلکه ، به جستجوی بُن زمان رفتن ، و به جستجوی بُن گیتی رفتن ، چهره های گوناگون ِ جستجوی بُن بودند . فرهنگ ایران ، استوار براین بود که ، اخلاق و قانون ، از خود بُن انسان ، پیدایش می یابد . امروزه موءمنان به این دین و آن ایدئولوژی ، می پندارند که با پیروی مو به مو،از احکام و آموزه اشان ، مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ، حل میشوند . اخلاق ، رفتاری نیست که طبق اندرزها و وموعظه ها و نصیحت ها ، یا در اطاعت از کتاب مقدسی ، کرده شود ، و طبق اینها نیز در واقعیت ، کسی عمل نکند ، و فقط پرده ایست برای دنبال کردن اغراض خود . همه انسانها ، دو اخلاقه اند . اخلاق ، رفتاریست که در رویکرد به بُن خود انسان وهمچنین انسانها ، انجام داده شود . اخلاق و قانون و حکومت ، نیاز به شناخت بُن انسانها دارد . انسان باید خودش ، برای دست یابی به اخلاق و قانون و حکومت ، شیوه پیدایش آنها را از انسان بجوید و بیابد . اخلاق ، نیاز به شناخت بن انسان دارد . این را در عصر ما میگویند GENEALOGY OF MORAL . بجای رجوع به کتاب مقدس قرآن ، بجای گوش فرادادن به اندرزهای سعدی و حافظ و فردوسی ، بجای گوش دادن به اندرزهای بزرگمهر، که حتا فردوسی از تکرار آن ملول میشود ، باید انسان ، خودش به بُن انسانها بنگرد، و آنهارا بکاود و با چشم خود شیوه پیدایش آن را بچوید و ببیند . اخلاق چگونه پیدایش می یابد ؟ سرچشمه اخلاق زنده ، بُن انسانهاست . سرچشمه اخلاق زنده ، قرآن و انجیل و حافظ و سعدی و مارکس و کانت ... نیست . این اصطلاح را به غلط ،به « تبارشناسی اخلاق » ترجمه کرده اند . این اصطلاح در واقع ، این مسئله را بیان میکند که شیوه پیدایش و زایش اخلاق از خود انسانها ، وشیوه شناخت خود انسانها از این پیدایش ، چیست . به همین سان ، شیوه پیدایش و زایش سیاست ، حکومت و نظام و قانون و بینش از خود انسان ، و همچنین شیوه شناخت خود انسان ، از این شیوه پیدایش ، چیست . این ، سرآغاز سکولاریته است . جامعه ، باید در پی شناخت اخلاق ، و شناخت قانون ، و شناخت حکومت ، و شناخت بینش در پیدایش آنها از خود انسانها برود تا سکولاریته ، واقعیت بیابد . هنگامی همه مردمان دراجتماع ، به انسان ، به کردار اصل اخلاق و قانون و بینش و سیاست ارج گذاشتند ، بنیاد محکم سکولاریته گذاشته شده است . کلید سکولاریته ، آنست که ما درپی اصل اخلاق و اصل قانون و اصل بینش درخودمان برویم . فردوسی ، خرد انسان را ، کلید همه بندها میداند . مولوی میگوید که ، تو خودت ، کلید حل همه مسائلی ، و هنگامی که « جمال فطرت یا بُن خود » را ببینی ، شناخت این جمال پنهانی ، کلید همه قفل ها هست . تو، تا زمانی که نمیدانی که در درون تو ، دربُن تو ، چه غنائی از زیبائی هست ، فقط قفل و بند هستی . از این رو همیشه در آرزوی رونوشت برداری و تقلید ازغیری . همیشه منتظر حجت الله برروی زمین ، منتظر سوشیانت ، منتظر مهدی ، منتظر یک رهبر، منتظر امریکا ،منتظر یافتن« چه باید کرد» از یک کتاب مقدس ، و بالاخره منتظر از غیری . همه اینها ، غیرند : تو هرچه هستی ، میباش و ، یک سخن بشنو اگرچه میوه حکمت ، بسی بچیدستی حدیث جان تو است این و ، گفت من ، چو صداست اگر تو شیخ شیوخی ، وگر مریدستی تو خویش درد گمان برده ای و ، درمانی تو خویش قفل گمان برده ای ، کلیدستی اگر زوصف تو دزدم ، تو « شحنه عقلی » و گرتمام بگویم ، ابایزیدستی دریغ ازتو که در آرزوی غیری تو جمال خویش ندیدی ، که بی ندیدستی همیشه در پی تقلید ازاین آخوند و آن موبد ، همیشه درپی تقلید ازعرب ویا از غرب ، همیشه بدنبال مدرنیسم و پسا مدرنیسم دویدن، همیشه در پی اطاعت از احکام قرآن رفتن ، اینها هیچکدام ، کلید برای حل مسائل تو ومن و دیگران ، نیستند . تو باید جمال نهفته خودت را ببینی . تو باید بُن بینش و اخلاق و قانون را در زیبائی نهفته درخودت بجوئی و بیابی . این بکلی مسئله مراقبت صوفیان ( CONTEMPLATION ) یا درخود فرورفتن و در خود خزیدن و گوشه گیری نیست ، بلکه درک اینست که اخلاق و بینش و قانون و بینش سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ، از بُن خود انسان پیدایش می یابند ، واین خود انسانها هستند که میتوانند ، این پیدایش را بشناسند و بکار بندند . انسان خودش ، سرچشمه بینش و اخلاق و قانون و حکومت، و سرچشمه شناخت آنهاست . انسان باید انسانها را بکاود تا این سرچشمه را ، از زیر گل و خاشاک و خاکروبه سنت ها و آموخته ها و « آنچه مقدسات خوانده میشود » ، پاک گردد ، تا چشمه ازنو ، زایا گرد ، تا این زیبائی آفریننده دربُن هرانسانی چشمگیرگردد . ولی دریغ که: توخویش را قفل گمان برده ای ، ونمیدانی که کلیدستی

lundi 14 janvier 2008

در جستجوی مزه زندگی - سکولاریته یا بازگشت هاروت و ماروت


درجـُستجوی مـزه زنـدگی سکولاریته یا بازگشت هاروت وماروت
منوچهر جمالی

سُرنا را ازسرگشادش نمیتوان نواخت . این شیوه که ما سکولاریته را میخواهیم ، نواختن سرنا ازسرگشادش هست . چنین سکولاریته ای ، فردا ، شبه سکولاریته ازآب درخواهد آمد . البته همه چیزهایمان تا کنون به همین علت ، « شبه چیزها»از آب درآمده است . ما مشروطه خواستیم، ولی شبه مشروطه شد. ما انتخابات خواستیم ، ولی شبه انتخابات شد . ما به فکرجمهوری افتادیم ، ولی سرانجام، شبه جمهوری شد . ما قانون خواستیم ، ولی شبه قانون ، یعنی شریعت وفقه و قرآن شد . ما دل به آزادی بستیم ، ولی شبه آزادی گیرمان آمد . ما رفراندم خواستیم ، ، ولی شبه رفراندم ( رفرندوم میان جمهوری اسلامی وسلطنت ) گردید . چرا آنچه میخواهیم ، شـبه(مانندای ) آن را می یابـیـم ؟ چون همه چیزهارا، از روی تقلید میخواهیم ، و ازروی اندیشه ائی که ازبُن خرد و وژرفای وجودخودمان جوشیده باشد نمیخواهیم . اصالت « خواستن» آنست که ما « ازخود، بخواهیم » . نه آنکه چیزی را مانند دیگران بخواهیم ، چون آنها « خواسته اند» . خواستن ما نیز، « شبه خواستن ، یا مانندای خواستن » است. چون عقل گرائی ما ، شبه عقل گرائیست . چون عقل ما هم ، « شـبه عـقـل» است . حالا هم دنبال شبه سکولاریته میرویم . ولی این یک فرهنگ، یا فلسفه ای یا شیوه تفکری هست که هنگامی دلهاوروانها واندیشه های مردمان ، به ویژه « عوام » را ربود ، آنگاه سرنا ، سرودی را مینوازد که سکولاریته را میآفریند و برقرار وپایدارمیسازد . سکولاریته، هنگامی شبه سکولاریته نخواهد شد ، که پیآیند یک فرهنگ یا یک شیوه تفکر بنیادی، یا یک تفکرفلسفی ، جوشیده از خرد خودما باشد . سکولاریته را نباید ازغرب ، قرض کرد ، بلکه باید از نهاد ودل وروان عـوام خودمان ، واز عـوام بودن هریک از خودمان ، فرا جوشانید . در«عـوام » هست که سکولاریته ( زیستن ِزمانی ) ، یا لائیسیته (= زندگی عمومی ومردمان غیر روحانی) ، بطورطبیعی ونهادی هست، و فقط باید این رگ خفته عـوام ، بسـیج ساخته شود . « عوام = layman » کیست؟
درهمه ما،عوام هست ،هرچند نیزخودراازخواص امروز( روشنفکران ) یا ازخواص دیروز(آخوندها) نیز بشماریم . انسان، تا آنجا که طبق پسند طبع ، وپسند دل ، و پسندخود( ازخودی خود ، پسندیدن وطبق آن عمل کردن ) زندگی میکند ، عـوام هست . عوام ، طبق « پسند دل وپسندطبع خود » زندگی میکند ، ازاین رو « زمانی » میزید ، چون طبیعت ودل ( خون = زندگی = جیو) انسان، مستقیما به زمان پیوسته اند . زمان ، برایش « گـَـشتن و وشـتن » هست. آنانکه خود را خواص میشمارند ، میکوشند که طبق « عقل » زندگی کنند . عقل و نور، طبق معیارهای ثابت یا آموزه وشریعت سفت وثابتی زندگی میکند، وخودرا بدین سان، فراسوی زمان وبیرون از زمان ، می نهد .هرمفهوم انتزاعی یا تجریدی، بـُریده از زمان ، وفراسوی زمانست . عقل ، چه در ادیان نوری ، وچه درمکاتب فلسفی، درپی جستجوی میزانهای ثابت یا مفاهیم ثابت هست، تا همه اعمال و حرکات و اقدامات را با آن بسنجد و بپذیرد یا ردکند . ازاینجاست که تفاوت « خواست عـقلانه » و« پسندیدن » آغازمیگرد . تئوری « خواست عمومی واجتماعی » که رُوسـو آورد ، بندرت کاربرد عملی و واقعی داشته است . آنچه را « خواست ملی واجتماعی وعمومی » مینامند، درواقعیت، چیزی جز« پسند اجتماعی یا پسندعوام » نبود ونیست . هرخواستی نیزهنگامی کاراهست که با« پسند» بیامیزد . عـوام( وهرانسانی دربستراجتماعیش ) بنا برپـسند ، زندگی وعمل میکند و بندرت بربسترخواستش. چه بسا که این « پسند» را رنگ وروی« خواست عقلی» میدهند . « پسندیدن » ، وارونه عقل، که معیارثابت و روشن میسازد، « طبق هنگام و گشت زمان، برمیگزیند» . پسندیدن با روان بودن زندگی کاردارد. بنا برپسند زیستن ، پذیرفتن چیزهائیست که از تن و روان و ضمیرو طبع انسان باهم ، بطورخود جوش، برخاسته . پسندیدن با نیازی کاردارد که ناآگاهانه ازکـُل وجود انسان ( کان ومعدن جان وهستی ) برمیخیزد . چو آن چشمه بدید یت ، چرا آب نگشتید ؟ چون آن « خویش » بدیدیت ، چرا « خویش » ، پسندید ؟ چو در کـان نباتید ، ترش روی چرائید چو درآب حیاتید ، چرا خشک ونـژنـدیـد ( افسرده اید) ؟ درپسندیدن ، این کان وکل وجملگی وجود یا جان انسانست که به خود، پیکر میگیرد . فرهنگ ایران، استوار براین اصل بود که: کل (= جان = سیمرغ و بهمن )، گنج نهفته درهرفـردانسانی هست . بدین علت بود که « پسند این جان » ، معیاررفتاروبرگزیدن بود ، نه خواستن طبق یک معیارثابت وروشن دریک کتاب مقدس( گاتا یا قرآن یا تورات وانجیل ) یا عـقـل معیارگذار . خـدا ، چنین جان کلی هست که درهرضمیری هست . طبق پسند رفتارکردن ، رفتاربنا برپسند این کل جان ( سیمرغ = خدا = بن کل هستی) بود : نباشد پسند جهان آفرین که بیـداد جوید جهاندار و کـین این پسند جان یا جانان نیست که حکومتگر، بیداد وکین بجوید . یا هنگامی ایرج ( ارز، ارتا هست که همان سیمرغ میباشد ) میگوید : پسندی وهمداستانی کنی که جان داری و جان ستانی کنی ؟ با داشتن جان ، که انسان درخودِ جانان ( کل جان ) را دارد ، چگونه میتواند « جان ستاندن » را بپسندد، و همداستان ( همفکروهمعقیده موافق ) با قاتلان وستمکاران وجهاد خواهان بشود ؟ انسان دراین پسند ، درتضاد با جانان درخود، رفتارمیکند، وگرفتاردوزخ(دُ ژ+اخـو=وجدان هراسناک ) میشود . هرآن چیز، کان دورگشت ازپسند بدان چیز، نزدیک باشد گزند با« دورشدن ازاین پسند » خود ، به « گزند = زندگی آزاری = ضد زندگی » نزدیک میشویم . این است که « پسـنـد » ، نقش بنیادی را دراخلاق اجتماعی و سیاسی و دینی درایران بازی میکرده است . « پسـندیدن » ، کشش نا آگاهانه طبیعت و نهاد و بُن بهمنی و سیمرغی هرفرد انسانی بود . خدا ، گشت در زمان است ، و این خدا ، تبدیل به گشت در زمین ( تن ، تنکرد= جسمانیات ومادیات ) میگردد . این خدای گـشتنده در زمان است که درضمیر درون هرتنی درزمین ، « می پسندد » . « زمان» و « زمین » ، هردو ازریشه « زم » ساخته شده اند . چرا ؟ چون رام جید ، رام نی نواز، که نام دیگرش « جی = زندگی واصل پیوند » است و اصل جویندگی هست ،« زم» خوانده میشود . روز ۲٨ را که سقف زمانست ( روزهای ۲٨و ۲۹ و٣۰ سقف زمان هستند) ، اهل فارس که خرمدین بودند ،« رام جید» مینامیدند، و لی زرتشتیان آنرا « زامیاد= آرمئتی= زمین = اهل همه تن ها » میدانند. درست این سقف زمان ، رام ، که خدای زمان ( زروان ) و زندگی ( جی = نام دیگر رام )است ، که به زمین میآید وزمین ( آرمئتی ) میشود . خدای زمان ، که خدای گشتن ورقصیدن( وشتن ) و جشن ( نواختن نی ) بود ، تحول به زمین می یافت . این بود که نهاد هرانسانی ، گشتن زمان ، رقصیدن و موسیقی و جشن را می پسندید . انسان ، ازتحول ( گشتن ) خوشش مِیآمد . روند« پسندیدن » ، مانند« خواست عقلی » ، روشن و ثابت و آگاهانه نیست . انسان چیزی را می پسندد که نزدیک و خـُرد و گذرا و کنونی هست، و میتواندازاین « جزء »، پرتو خوشی، به کل یا سراسر زندگیش بیفکند . انسان در تغییر زمان ، گذروفنا نمی دید ، بلکه وارونه آن ، « متامورفوز= دگردیسی = گشتن » و « تولد تازه به تازه » میدید . « عـوام » درعربی ، به نظراین پژوهشگر، به واژه « اوام » درپهلوی بازمیگردد، که به معنای« زمان » است، وعوام ، معرب « اوام » است . اعراب ، از واژه « عوام = اعوام » ، ریشه « عام » را ساخته اند . هم « اعوام » که معرب « اوام » است، به معنای سالها و زمانهاست، و هم خود واژه « عام » که ریشه آن بوده باشد ، به معنای « همگانی و تمام مردم » است ، به معنای « سال وزمان وروز» نیزهست . تا « عام » نام سال بود ، شهر ، نام ماه اقبال را نظر، بسوی « شهرو عام » نیست همین واژه عام ( = زمان) ، معنای عموم و همگی مردم را نیزدارد درآن مجلس که بهر عام کردند میی همچون شفق درجام کردند( نظامی ) ازواژه « عام » و « عوام » و « اعوام » درعربی ، بخوبی میتوان اینهمانی آن را با « اوام = زمان » درپهلوی دید، و ازسوی دیگرگواه براینهمانی آن با « همگی مردم» است . عوام ( همگی مردم ) ، « اوام = زمانی ، با طبیعتِ زمان پسند » هستند . عـوام layman = اوام است، چون خوشی و شادی درگشتن زمان را می پسندد . دکتراحمد تفضلی ، « اوامیگان» را به معنای «زمانیان » میفهمد، و به « مردم روزگار» ترجمه میکند. و همزمان با آن می بیند که مک کنزی، پژوهشگر انگلیسی، همین واژه را « کارهای مربوط به آسایش » معنا کرده است . درست آمیزش این دومعنا، که در ظاهر، ناجور باهمند ، چهره اصلی « اوام = زمان » را مینمایند . زمان که اینهمانی با رام ( جی واصل جشن وورقص و پیوند اضداد و آشتی دادن همه اضداد ) دارد ، خوشی پسند است ، نهاد وبن خوشی وجشن و رقص است. زندگی( جی= رام) ، اوام ( = زمانی= رام ، خدای زمان ) هست . عوام ، زمانی ( =اوامیگان ) هست . « عوام بودن » ، بطورکلی، رغبت فراوان به زندگی درگذر زمان داشتن است . موبدان زرتشتی مانند علمای اسلام ، « زندگی در زمان گذرا » را که زمان فانی باشد ، کمتربها میدادند، و دیگر گرانیگاه زندگی نمیدانستند ، هرچند که مانند قرآن ، آنرا ، لهو ولعب نیز نمیشمردند . این بود که موبدان زرتشتی ، مردمان عادی را « اوامیگان= زمانیان » میخواندند ، که واژه ای همانند « لائیک layman » هست، که « لائیسیته » ازآن برخواسته است. مردمان روزگار، که عوام یا « زمانیان » باشند، بربنیاد طبیعت زندگی انسان، «علاقه به زندگی درروند زمان » دارند و دلشان به زندگی در زمان چسبیده است. خدای زمان ایران ، رام ، اصل زندگی ( جی = ژی ) بود . زندگی، زمان بود . هزاره هاست که کوشیده اند دل این عوام را ، از « آسایش و راحت وخوشی زمانی » بکنند واورا به فراسوی جهان و آخرت ورستگاری درملکوت بفریبند . به همین علت روحانیون و علمای دین و خواص ، عوام را کالانعام میدانستند . عبارت « عوام کالانعام » ، خوارشمردن مردمان وخلق ، برای دلبستگی آنان به زندگی در همین زمان گذرا بود. مردمان بهائم هستند ، چون دل به خوشی در زمان می بندند . بدینسان خوشزیستی در زمان، یک عمل حیوانی هست و انسان ، با لذت بردن ازاین خوشیها ، حیوان بیشعور وپست وگمراه میگردد . زندگی زمانی (= سکولار) ، زندگی حیوانی( عوام = لائیک ) است . عوام ، حـیـوانـنـد ! کسیکه عالم وفقیه دین ومتقی و زاهد و موءمن و ازخواص است، و همیشه به آخرت ، به قیامت وبه فردا و به زندگی درفراسوی مرگ وبه عیش دربهشت میاندیشد و البته حیوان نیست . حکومت ولایت فقیه وخلیفه و امام ، حکومت برحیوانهاست . ایجاد نفرت و بیزاری وحقارت از زندگی درگیتی ، که بی مزه کردن زندگی در زمان گذرا باشد ، بنیاد کار علمای دین وروحانیون ، وایمان به غیب وآخرتست . ولی همان واژه « گـذر» که درمتون زرتشتی ، خوارشمرده میشود ، از واژه « گشـتن » برآمده است، که دراصل « وشتن » میباشد، ولی دارای مفاهیمی متضاد با این خوارشماریست . ودرست همین واژه، برضد آنچه موبدان به « گذر» نسبت میدهند، به معنای « رقصیدن » و « دوباره زنده کردن » و « خوش گذشتن » و « مزاح کردن » است . این تضاد مفهوم « گـذر ، به معنای فنا » با « گشتن » ، به معنای « رقصیدن و دوباره زنده شدن و شفایافتن و خوش گذشتن » ازکجا سرچشمه میگیرد؟ این تضاد، به دوگونه جهان بینی برمیگردد که در ایران، روبروی هم ایستاده بودند . تضاد سیمرغیان که خرمدینان ومزدکیان باشند، با زرتشتیان ، دردوگونه ارزشی بود که به زمان و تصویر خدایان زمان میدادند . مسئله آنها نیز درست همین مسئله سکولاریته یا لائیسیته امروزه ما بوده است . اهورامزدای زرتشتیان، خدای فراسوی زمان بود ، و زمان را، فراسوی گوهرخود میآفرید . به عبارت دیگر، گوهر اهورامزدا ، بی زمان و « ناگذرا» بود . ولی چنانچه از تقویم (ماهروز) ایران، میتوان آشکارا دید ، خدایان ایران همه بدون استثناء، خدایان زمان بوده اند . این نام خدایان نیست که به هر روز داده اند ، بلکه این خود خدا هست که هرروز در روز دیگر، خدائی دیگر میشود . خدا ( ارتا فرورد یا فروردین ، اصل گشتن وتحول و متامورفوزاست) اصل گشتن (= فرورد= فروهر) بود . درفرهنگ سیمرغیان ( خرمدینان)، خدائی ، فراسـوی زمان نـبـود . بُن گیتی ، هرروز، تحول می یافت، و خدائی دیگر میگشت. هرروز ، گلی دیگر میگشت . هر روز ، لحن یا دستانی دیگرازموسیقی میگشت . هر روز، شاخی دیگروتازه بر درخت زمان وزندگی میگشت . زمان ، می بالید و فرازمی یافت . این درست وارونه مفهوم « گذر وگشتن » در الهیات زرتشتی است ، چون افزایش شاخه بر درخت ، وارونه روند فنا شدن هست . زمان نمیگذرد ، بلکه « می گشتد ، می وشتد = متامورفوز می یابد ، دگردیس میشود » . هر روز، خدائی بود ، و فردا، این خدا ، فانی نمیشد، بلکه خدائی دیگر، « میگشت » . خرّمدینان ( سیمرغیان ، زال زرو رستم وسام ) چنین خدائی داشتند . خدا، اصل گشتن و متامورفوز، « اصل ازنو، درصورتی دیگر زنده شدن وپیدایش یافتن » بود ، و چون زاده شدن ، جشن بود ، هر روز، خدائی تازه زاده میشد و جشنی تازه باید برپا کرد . زمان ، جشن مداوم بود . زمان ، زما ( = پایکوبی وجشن عروسی ) بود ، که همان واژه « سماع » صوفیه باشد . خدا یا بُن آفریننده زندگی، برغم دگرگون شدن درشکل ، گوهر اصیل خود را نگاه میداشت . اصالت، درمتامورفوزها و دگردیسی ها ، بجای میماند . خدا، گیتی میشد و هرچیزی وجانی و انسانی درگیتی میشد ولی به هرچه تغییرشکل می یافت ، همان اصالت را داشت . گیتی وانسان و زمان ، تابع خدائی فراسوی زمان وگیتی نبودند . « فرهنگ » نیزپیکریابی همین اصالت بود . فرهنگ هم ، اصل ازخود روشن شدن ، اصل ازخود جوشیدن و اصل ازخود بودن ، میباشد . این نیست که جائی برای پدیده تابعیت وحاکمیت نیست . « مزه زندگی » ، در دریافت اصالت خود( شیرابه ای که مغزوجوهرو هسته جانست) است . « با فرهنگ بودن » ، مزیدن اصالتِ زندگی انسان، درفردیتش است . انسان ، درمی یابد که کاریز(= فرهنگ ) است، وشیرابه وجوهرهستی اش ازخود ش ، میجوشد و ازخودش ، روشن میشود و ازخودش، هست، وازخودش ، مزه دارد . با اهورامزدا ، زمان ، کرانمند شد . کرانیدن، به معنای ازهم گسستن وپاره شدن هست . با اهورامزدا ، زمان که همیشه میگشت، ولی درگشتن هایش به هم پیوسته بود ، اکنون ازهم پاره پاره شد . و دیگر، خدا، هرروز، خدائی دیگر نمیگشت . بدینسان ، همه برهه های زمان ، اصالت خود را از دست دادند . همه جانها، ازهم پاره شدند، و طبعا ، دیگر اصالت ، ازیکی به دیگری، انتقال نمی یافت واصالت دست بدست نمیرفت، و آفریننده ، برابر با آفریده نبود . با بریده شدن زمان ، همه جانها ، همه انسانها ، همه چیزها ، اصالت، یعنی نیروی ازخود شدن و ازخود بودن و ازخود روشن شدن را از دست دادند . همه عقیم ونازا شدند، و طبعا همه، تابع و مخلوق و مطیع شدند. به عبارت دیگر، همه، بی مزه شدند . با این کرانیدن یا گسستن روند زمان ، همه جانها ، مخلوق وتابع شدند واصالت خود را گم کردند . همه چیزها وجانها و انسانها، بی مزه شدند، و همه مشتاق تابعیت و اطاعت ازاصل آفریننده ای فراسوی وجود خود، گردیدند . همه نیاز به چاشنی و ادویه پیدا کردند، تا زندگی بی مزه را با مزه کنند . همه نیازبه غایت و معنا و حقیقت پیدا کردند ، چون زندگیشان، مزه یا اصالت خودرا ازدست داده بود . اینست که اشتیاق آشکاریا پنهانی برای تابعیت ازغرب، یا هرآموزه و مکتب ومذهبی ، وکوشش برای آنکه خود را تابع غرب ویا تابع آموزه ای سازیم ، بهترین گواه بر « فـقـدان فرهنگ » است. « فرهنگ» ، نیروی آفرینندگی ویا « ازخود، روشن شدن » و« ازخود، جوشیدن »، یا بسخنی دیگر بیان اصالت هست . آنانکه امروزه به همه رسوبات گذشته ، « فرهنگ» میگویند ، ازفرهنگ ایران و معنائی که این اصطلاح دارد ، بکلی بیخبرند . همین دست کشیدن از قرض کردن معنای « فرهنگ » ازلغت نامه های خارجی ، برداشتن نخستین گام در راه ِ شناخت فرهنگ خود میباشد . فرهنگ، کاریز( قـنات= سوم= وین= کت = کـتـز) ، یا سرچشمه جوشش آبست که «اصل روشنی و آبادی و مزه » شمرده میشده است . هر انسانی اینهمانی با کاریز= فرهنگ داده میشده است. فرهنگ، بُن آفریننده است ، نه چیزی که درگذشته ها، ته نشین شده و سفت وسخت گردیده ، وباید مانند بـار، برپشت خود، حمل کرد . « با فرهنگ شدن » ، به معنای « راه یافتن به سرچشمه آفرینندگی خود» هست، نه حمالی یک مشت آموزه ازاین و ازآن . کسیکه فرهنگ دارد ، تابع نمیشود . هیچ اصلی، تقلید نمیکند . « انگیخته شدن از دیگری، به آفرینندگی » ، غیر ازتابع دیگری شدنست . خود بودن ، با فرهنگ بودن ، بازو گشوده بودن ، برای « انگیخته شدن به آفرینندگی خود » است . « خود بودن » ، این نیست که درب ضمیرو روان وخرد خود را به جهان و به افکار دیگر وتجربیات دیگران ، ببندیم، و به درون لاک پشت عقیدتی یا ملیتی یا نژادی خود بخزیم . « دیگری » هم درست درگوناگوناگونیش باما ، مارا به « خود آفرینی ، و ازخود جوشیدن و ازخود روشن شدن » میانگیزد . کسی ، « خود » هست که درهای خرد وروان وضمیرش ، به همه جهان، باز است . همیشه « ذوق تابعشدن » ، ذوق و مزه یافتن از نابودکردن اصالت خود، بدست خود است. بهترین راه ، برای بی مزه ساختن زندگی ، آنست که به ما یاد میدهند که از نابود کردن بُن زندگی خود ، مزه ببریم . فرهنگ، همیشه بیان « ازخود بودن ، ازخود اندیشیدن ، ازخود جنبیدن ، از خود شاد شدن و ازخود زیستن » است . فرهنگ، نیروی آفرینندگی است که ازیک « تخم تنگ وتاریک » ، درخت بلند و پرشاخ وبرگ وبرهستی را میرویاند . فرهنگ، نیروی آفرینندگیست که ازیک « سراندیشه پیش پا افتاده » که ازهمه نادیده گرفته میشود ، جهانها از شیوه های فکری وفلسفی وهنری میگستراند . این نیروی گستراندن و فراخ کردن و پهنا بخشیدن یک سراندیشه ناچیزاست که « آفریدن» نامیده میشود . همه دراین نکته تنگ وتاریک و ناچیز ، هیچ نمی بینند، ولی یک آفریننده، درست در«آن هیچ و پوچ » ، سرچشمه ای جوشان می بیند و میکـَند و میکاود وبه آن میرسد . « فـقـر» در عرفان ، وارونه آنچه همه میانگارند ، به معنای « کندن و یافتن کاریزو چـشمه » است . فقر، کندن و کاویدن و «تهی کردن خود، از آموزه ها و دانسته ها و معلوماتیست که بُن غنای مارا درزیر خود ، دفن کرده و پوشانیده است » ، تا آب، ازچشمه خود بجوشد ، و درست درنوشیدن و مزیدن این آبست که « مزه زندگی » هست . آنچه را ما « خود » مینامیم ، همین دانسته ها و سنت ها و آموزه هاست که « آگاهبود» یا « خود آگاهی » نامیده میشود . « فـقـر»، کندن و تهی کردن ودور ریختن چیزهائی است که ما تا بحال، « خود » نامیده ایم . اینها هستند که زندگی مارا بی مزه ساخته اند . این خودِ آگاه ما ، از اسلام ساخته شده است . این خود آگاه ما ، و این آگاهبود ما، پیش ازآن از زرتشتیگری ساخته شده بود . این خود آگاه ما و آگاهبود ما ، ازاعتقاد مذهبی به مارکسیسم ساخته شده است . این خود آگاه ما وآگاهبود ما ، از ناسیونالیسم غربی ساخته شده است . فقیرشدن ازاینها ، « ازجا کندن خودآگاهی » میباشد که البته دردناکست . ولی گشودن راه ، به بُن آفریننده خود ، با همین « کندن این خود ها ، یا خود آگاهیها، یا خود بسیار روشن خود ، بدست خود و دور ریختن آنها بدست خود » است . ما دراین کندن خود آگاهیها ، و دورریختن آنها ، « ، احساس فقیرشدن» میکنیم وازآن میترسیم ، درحالیکه ، درست از آنچه بیگانه ازماست، میکاهیم ، و به سرچشمه غنای خود ، نزدیکترمیشویم . مزه زندگی ، درچشیدن سرچشمه غنای خود هست . سیمرغ، سـرچشمه همه فرهنگهـا سیمرغ ، دریائیست که کل همه آبها (شیرابه ها) است ازاین دریا، کاریزی ( کانالی= فرهنگی ) به تخم وجود هرانسانی ، کشـیـده شده است درمیان این دریا، درختیست که فرازش خوشه ایست که « کل همه جانها» است و سیمرغ نامیده میشود و تخمهایش را درگیتی میافشاند وهرجاکه تخم به زمین افتاد، به کاریزمتصل میشود این تصویریست که اندیشه « فرهنگ » و« اصالت انسان= ارج » ، ازآن پیدایش یافته است . این تصویر بسیارروشن وچشمگیررا چنان درمتون زرتشتی مغشوش وپریشان ساخته اند، تا کسی به اصل مطلب راه نبرد ، چون درآن صورت ، ایمان به آفریننده بودن اهورامزدا ( خدای آفریننده ) منتفی میشود . درفرهنگ ایران ، « کل جهان » ، یا« کل چیزها درپیوستگی باهم »، « خدا » نامیده میشد . خدا ، خالق کل جهان نبود ، بلکه کل جهان ، خدا بود . دراین تصویر، رابطه فرد با کل ، یا رابطه « جزء با کل » ، رابطه تابعیت فرد ازکل نبود . جهان یا کل یا خدا ، روئیده و آمیخته و پیوسته با هر فردی و هرجزئی بود . جهانی ، خدائی ، کلی که فراسوی ما یا هرجزئی باشد، وجود نداشت . همه اجزاء و افراد، در آمیختگی و در رویندگی وبه هم بستگی ، خدا یا جهان یا کل بودند . خدا وانسان ، یا جهان وانسان ، یا کل وفرد ، بهم ودرهم آمیخته و روئیده و پیچیده و بافته به هم بودند. داستانی که اسدی توسی از سنگ جزعی ( پیسه یمانی = نماد چشم وخرد) میآورد که گرشاسپ درسیرو سیاحتش بدان برخورد میکند ، درست محتوای این اندیشه هست . میگوید اگر این سنگ ، شکسته و هزاران پاره نیز شود ، باز درهرپاره اش، همان ویژگی هست که درکل بوده است . همیشه اصل بینش میماند . هیچگاه درپاره و پخش وفرد فرد شدن ، اصالت را از دست نمیدهد . در جزء وفرد ، همان اصالتی هست که درکل هست . این اندیشه سپس به شکل « برابر بودن آفریننده با آفریده » عبارت بندی میشود . این همگوهری خدا با انسان درآفرینندگی واصالت ، مفهوم فرهنگ را مشخص میسازد . رد پای این اندیشه ژرف، دربندهش باقی مانده است . دربندهش بخش نهم ، پاره ۱۵۱ میآید که : « درخت بس تخمه میان دریای فراخکرت رُسته است ، و تخم همه گیاهان بدو است . باشد که اورا نیکوپزشک ... که همه پزشک خوانند . در زیر تنه آن ، نه کوه آفریده شده است . آن کوه سوراخمند. نه هزارو نهصد ونو و نه بیور( ۱۰۰۰) جوی درآن کوه بصورت راه آبی آفریده شده است که آب ازآنجا ، بدان جوی وگذر، فراز رود به هفت کشور زمین ، که همه آب دریای هفت کشورزمین را چشمه ازآنجاست » . هرچند که درمتون زرتشتی ، فقط تخم گیاهان به این درخت نسبت داده میشود ، ولی دراصل ، تخم همه جانداران بوده است . و این شماره راه آبها ، فقط بیان وجود بی نهایت کاریز( راه آب و جوی نهفته ) است که به سراسرگیتی آب را روان میکند . همه پزشک بودن این درخت ، برای آنست که دارای شیرابه و جوهر همه گیاهان وهمه چیزهاست که هر دردی را دارو میکند و اکسیر و توتیا تحول دهنده همه چیزهاست . این شیرابه است که دراین کاریزها روانست . همین جفت درخت ( بس تخمه ) وآب ( دریا ئی که چشمه همه آبهاست )، باز در هرجائی که درختی ( جانی ) هست ، نیزحضوردارد . این جفت آب وتخم ( گیاه ) ، درهرجائی در جفت « امرداد و خرداد » پیکربه خود میگیرند . اساسا امرداد ، «همداد» نیز نامیده میشود که همان معنای « همزاد = جفت بهم چسبیده » را دارد. دربرهان قاطع دیده میشود که یک نام خرداد نیر، « مـد » میباشد . این واژه ، یا سبکشده واژه «مت= maetha » است که به معنای « یک جفت » و « اتحاد واتصال » است یا همان واژه mada ,mad درسانسکریت است . درسانسکریت mada دارای معانی مستی، سرور، شادی ، هیجان، الهام، شوق ، میل جنسی ، مشروب الکلی ، غرور، ازخود راضی بودن ، سوم ( هوم ) ، عسل ، رودخانه ، نطفه مرد ، چیز زیبا ، مستی و دیوانگی مجسم ، خیش وادوات کشاورزی است . mad درسانسکریت به معنای مست شدن ، الهام بخشیدن ، مسرورشدن ، برافروختن ، به نشاط آوردن ، ازسرور آسمانی متلذذ شدن ، جوشیدن و غلغل شدن . mad- pati خداوند عصاره گیاه هوم است نام دوخدای ایندرا و ویشنو است . mad- raaga خدای عشق است . خرداد نیز « هرو + دات » است و هرو، همان نی یا هوم است و هرو دات ، به معنای آنچه ازنی پیدایش و زایش می یابد هست که همان عصاره هوم باشد . درسانسکریت سوم یا هوم را مرغی بنام ساینا میآورد که همان سیمرغ باشد . همچنین و madhu درسانسکریت ، دارای معانی ۱- عرق ۲- شیره گل ٣- عسل ۴- بهار ۵- ماه مارچ-آپریل است . آب وگیاه ، جفت همند و همدیگررا میکشند و گیاه، همیشه تشنه آبست. و همین گیاه ( امرداد ) ، پستانیست که همه، شیرابه او را می نوشند ومیمکند ومیمزند . مزیدن ، مکیدن شیرازپستان است . اسدی درگرشاسپ نامه میگوید : زمینست چون مادری مهرجوی همه رستنیها، چو پستان اوی آب ، معنای امروزه را نداشت. آب ، به خون ، به شیر وشیرابه گیاهان و باده و شبنم و گفته میشد ( بندهش ) . آب ، جوهروشیرابه جهان هستی بود ، چون همه هستی ، سرشت گیاهی داشت . طبعا تخم یا گیاه انسانی ( مردم = مـر+ تخمه ، مر= امر) تشنه آب یا تشنه شیرابه کل جهان هستی بود . ازاین رو ، این شیرابه کل هستی، هردردی را درمان میکرد و بیمرگی میآورد (بیمرگی= امرداد ، خضر ، همان خدر یا خدرلیاس میباشد، آب حیات= امرداد و خرداد ، و نوشین باده ، یا باده ای که بیمرگی میآورد ، رام جید ، جی یا اصل زندگیست). امرداد و خرداد و رام (= زُهره ) ، هرسه ، اصل مزه هستند. هرسه ، مزه شیرابه وافشره کل درخت زندگی هستند . یکی ازنامهای درخت بس تخمه ( درخت سیمرغ ) hvaapa است که تبدیل به واژه « خوب » امروزه شده است و مرکب از دوبخش خوا hva = تخم و aapa آپه = آب میباشد . درخت کل هستی ، خوب است ، چون آمیغ تخم وآبست . انسان، تشنه نوشیدن و مزیدن شیرابه درخت بس تخمه یا دریای فراخکرت هست . این دریا را دراردو وسانسکریت ، « سمندر» مینامند که نام دیگر سیمرغست . انسان نیازبه مزیدن وچشیدن و گواریدن افشره جهان هستی دارد . این تشنگی برای یا فتن شیره وافشره همه جهان جان ، سپس تبدیل به مفهوم « جستجوی آب زندگی » ویا « جستجوی حقیقت » شد . درعرفان ، باده ( بگمز) ، جانشین این مفهوم فراگیر« آب » گردید که شیرابه کل هستی باشد . « آب » و « رس » ، شیرابه ومان ِکل جانها « آب » و « رس» ، اصل آمیـزش ( مهر) آب و رس ، اصل « مزه » یا اصل آمیختن « مزه » = آمیختن وهمآغوشـی ازاین درخت که آب دریا را مینوشد، تا خوشه سیمرغ ( جانان) برفرازش بروید ، کاریزی ( آبراهی= قناتی= چاهی) به هرجانی و گیاهی ودرختی کشیده شده است. این شیرابه جهان جان ، همه جانها را به هم می پیوندد و میآمیزد . « آب » درفرهنگ ایران به معنای « شیرابه، یا مان ِکل هستی وجانها وگیاهها» بود . چنانچه دربندهش( بخش نهم پاره ۹۵ ) دیده میشود که به « رودها» و « آب چاهها» و« منی جانداران وانسان» و « اشک » و « خون جانوران ومردمان» و« روغن در جانوران وانسانها» و « آب در زهدان جانوران وانسان» و « آب زیرساقه گیاه که همان آب کاریز» باشد ، و « شیره گیاهان » و « شیرجانوران و مردمان » ، آب گفته میشود . و« همه این آبها » ، در دوشکل جسمانی ( تنکردی ) و روحانی ( وخشائی ) از نو با رودها میآمیزند . این شیره کل جانها که « آب = آپه = آوه » نامیده میشود، تنها یک گوهر مادی نیست ، بلکه هم گوهرجسمانی وهم گوهر روحانی ( وخشائی) است . درآب یا شیرابه کل هستی ، جسمانی و روحانی باهم آمیخته و همآغوشند ( میز= آمیز= آمیغ= مـزه ) . اینست که «ابر باران دار» ، که دراصل « آب + ور= آب + بر» ، برنده آب یا حامله به آبست و درشاهنامه ، نماد سیمرغ میباشد ، درهزوارش، « میزناک » نامیده میشود( یوستی ) که به معنای « ناف یا گوهرآب » است . آب ، یا ابر، یا سیمرغ ، خدای ایران ، وارونه خدایان نوری ، اصل و گوهرآمیزش است . مهرکه از واژه « مت » برآمده ، معنای « باهم جفت» ومتصل شدن را دارد . خدائی که با گیتی ( گیاه وزمین وجانوروانسان و.. ) میآمیزد ، خدای مهرمیباشد . « مـزه » کردن هرچیزی ، به معنای « آمیختن با آن چیزاست . مزه زندگی را در آمیزش با همه چیزها درگیتی میتوان شناخت ودریافت . انسان در مزیدن مزه این زندگیست که مهرش به گیتی ومردمان و طبیعت ، شکل به خود میگیرد . مزه زندگی ، درالفت و درانس گرفتن و پیوستن وممزوج شدن وصحبت با همه طبیعت وباهمه مردمانست . به « خو » هرکسی درجهان ، دیگر است ترا باوی ، آمیزش اندر خور است ( فردوسی ) « مزه » ، همان » آمیز، ومیز= آغوش » و میختن ومیزتن ومیژتن است . « میزد » ، بزم وجشن برای آمیزش است . درکردی به نماز« میژ » گفته میشود ، چون انسان میخواهد با خدا که بُن هستی و شیرابه همه جانها ست، بیامیزد، و به مزه زندگی برسد. خرداد وامرداد که سپس هاروت وماروت نامیده شدند، خدا، یا دواصل همزادِ « مزه » هستند ، به عبارت دیگر، خرداد وامرداد، اصل مزه درهرچیزی و اصل خوشی در زندگی درآمیزش با گیتی هستند . مزه و آمیزش ، فقط با « نقد » کاردارد . میفکن وعده مستان به فردا توئی فردا وپس فردای مستان یا مرادمن بده ، یا فارغم کن ازمراد وعده فردا رهاکن ، یا چنان کن یا چنین گرانیگاه زندگی ( جی ) ، مزیدن و رسائی و چشیدن و بسودن ، بی واسطه و مستقیم و نقد هست . اندیشه توحید ووحدت درفرهنگ ایران ، جداناپذیر ازاندیشه « آمیختن ومزه » است . اسلام ، توحید را « یکی بودن خالقی » میداند که ازهرگونه « آمیختگی با مخلوقش» میپرهیزد و میگریزد . درفرهنگ ایران ، چنین زندگی ، بی مزه است . انسان وخدا باید همدیگر را بمزند ، وباهم بیامیزند ، تا وحدت و توحید ، معنای حقیقی خود را بدهد . درپیوستن و آمیختن خدا با همه چیزها وبا انسانها است که « یکتا جانی » شکل به خود میگیرد ، نه در خدای خالقی که ازهمان آغاز، گیتی را جدا ازگوهرخودش ، خلق میکند . توحید خالق در قرآن ودر اسلام ، از دیدگاه فرهنگ ایران ، معنای « ثنویت » دارد . خالق ومخلوق دراسلام ، دوهستی جدا ازهمند . تاره همین رابطه ، تبدیل به « تثلیث = سه گانگی » میشود، و سه تای « الله و رسول یا واسطه و مخلوق » که ازهم بریده اند ، به وجود میآیند . درست درفرهنگ ایران ، سه تا یکتائی ، معنای « عشق و آمیزش» داشت . عشق است که عاشق ومعشوق را باهم میآمیزد وآنهارا باهم یکی میسازد . خدا، این اصل آمیزنده ، این مزه، این آب ، این شیرابه کل هستی بود . این شیرابه و« مان » و افشره کل هستی یا آب را ، مولوی « جان » مینامد . «گی » ، درواژه « جان = گی یان » ، به معنای تالاب آب نیزهست. این شیرابه یا مزه ، ازخودش ، شیرین یا بامزه است : جان ، آب لطیف دیده خود را درخویش ، دوچشم را گشاده ازخودشیرین ، چنانکه شکر وزخویش به جوش ، همچو باده خلقان ، بنهاده چشم درجان جان ، چشم به خویش درنهاده خود را هم خویش سجده کرده بی ساجد و مسجد و سجاده هم برلب خویش، بوسه داده کای شادی جان و « جان شاده » هرچیز، زهمدگر بزاید ای جان ، تو زهیچکس، نزاده جان ، ازخودش شیرین است ، ازخودی خود ، مزه دارد . خودش، اصل مزه است . خودش ، غایت زندگیست . ازاین رو خدا ، دریائی ازشیرابه ِ مهربود که با هرانسانی درکاریزی ، بسته و آمیخته بود، و آب ( دریا ) که خدا بود، با تخم ( انسان ) که ازهمان خوشه سیمرغ ( خدا ) بود ، میپیوست، وازاین پیوستگی وآمیزش و مزیدن ومکیدن آب وتخم ، شادی وروشنی و بینش ، پیدایش می یافت . ارتا یا سیمرغ ، درسه پیکر، اصل مزه ( اصل آمیختن ومهر) میشد . درجفت خرداد ومرداد که هاروت وماروت باشند ، و در رام ، که « جی = زندگی » هم نامیده میشود ، و خدای زمانست ، و اصل موسیقی و شعر ورقص وشناخت است ، که درعربی ، زُهره نامیده میشود . درجلد دوم روایات فارسی ( هرمزیارفرامرز ) صفحه ۵۰۷ میآید که خویشکاری خرداد و امرداد ، پیدایش همه گونه شیرینی و مزه و خوشمزگی و خوشی ، درآب و گیاهان و خورشهاست . درمتون پهلوی و اوستائی دیده میشود که خرداد ، به « رسائی » ترجمه میگردد . همچنین درستایش سی روزه ( اساطیر، رحیم عفیفی ) درستایش رام میآید که : « ....تو ، رام ، مینوی رامش خوارم ( مزه غذا= رامش خوردنی ) چونکه مردمان مزه خورش و رامش ازچیز، دانند به راه تو ... خدای زروان زمان بیکرانه .... » . رام ،اصل رامش یا موسیقی خورش یعنی مزه هست . مزه ، موسیقی وآهنگ خورش است . اینست که باربد ، دستانی را که برای روز ۲٨ رام جید میسازد ، باده نوشین یا نوشین باده مینامد . رام ، باده نوشین است . ومردم ، روزپنجم را که آرمئتی ( زمین ) باشد ، نوش خور ( برهان قاطع ) مینامیدند . و میدانیم که زرتشتیان درست همان روز ۲٨ که اهل فارس، رام جید مینامیدند ، زامیاد مینامند و آرمئتی میدانند . درست همین رام آسمانیست که خودش آرمئتی زمین میشود . زمین ، یا آرمئتی ، همان « نوش خور» است که « نوشین باده» را مینوشد . نوش که به معنای خوشی وخوشحالی و خرّمی است ، نام رنگین کمان ( کمان بهمن ) است که نام سیمرغست . و « نوش گیاه و نوشدارو » ، مخلصه است ، تریاقیست که انسان را از هرگزندی ایمن میکند . همانسان که شیرابه درخت ون وس تخمک ، همه پزشک بود . بیمرگی وشادی ، مزه رام ( جی = زندگی ) است . خرداد ( هاروت ) و امرداد ( ماروت ) و رام ( زهره ) سه چهره گوناگون ارتا یا سیمرغ ، پیکریابی مزه ( اصل آمیزش و شادی ) بودند . خرداد و امرداد و رام ، اصـل « ازخـود رسـی » هستند « مسئله نـقـد بودن مـزه » ازدریای فراخکرت ، شیرابه جهان جان ، ازکاریزهای بیشمار، ازخود بسوی آماجهایشان ، بسوی جانها روانند . بقول مولوی ازچشمه جان ره شد درخانه هرمسکین ماننده کاریزی ، بی تیشه وبی میتین ( کلنگ ) دررام یشت ، پاره ۴٣ میآید که رام میگوید « جویند نام من است . ازآن روی جوینده نام من است که من به هردو آفرینش سپند مینو و آفرینش انگره مینو- می رسم » . من ، جی که مادر زندگی و اصل زمانم ، گوهر جستجویم و درجستجوهست که به همه سرچشمه های آفریننده زندگی ( درالهیات زرتشتی این همزاد و یوغ سپنتا مینو وانگره مینو ، شکل تضاد به خود گرفت ) میرسم . من ، که مزه کل زندگی هستم ، ازخودم ، به همه جانها میرسم . من ، همانسان که « ازخود ، جویا یا جوینده هستم » ، « ازخود ، رسنده » نیزهستم . همانسان گوهرخرداد و امرداد « رسائی » است ، به سخنی دیگر، شیرابه جهانند که ازخود ، به همه میرسند . درسانسکریت، طیف معانی « رس و رسا » باقی مانده است . رس ، هم زبان است ، هم شیرابه همه گیاهانست ، هم جوهرومغزوهسته هرچیز، هم درک و احساس است ، و هم مهرورزی و عشق و هم خوشی وشادی است. درواقع ، ویژگی رس همزاد خرداد و امرداد ، پیوند دادن و متصل ساختن انسان ، با جوهرو شیرابه و مزه چیزها و حقیقت چیزها درشادی ومهراست . خدا یا سیمرغ ( ارتا فرورد ) ، شیرابه هستی ، ازخودش ، میرسد ، ازخودش ، رسیدن است . به عبارت دیگر خرداد و امرداد و رام، اصل رسیدن هستند . اصل ملاقات کردن ، یافتن ، نایل به مقصود وکام شدن ، اصل وصول به جوهرومزه چیزها شدن ، اصل رسیدن به هدف ، اصل الحاق شدن به حقیقت چیزها ، اصل وصال با گوهرچیزها هستند. این خوشی وشادی رسیدن به گوهر یا مزه چیزها ، درآئین نوشیدن سه نوشابه آمیخته دریک جام ، و دست بدست شدن آن جام ( دوستگانی ) ، نمایان میشد . کسانی که شیرابه گیاهان وآب وشیر را ازجام مینوشیدند ، جـزو اجتماع سیمرغی درمیآمدند . با آمدن میتراس و یهوه و الله ، رسم دیگری جانشین این شد . کسی عضو امت یا جامعه مقدس میشد که ازگوشت حیوانی که بشیوه مقدس ذبح شده باشد ، بخورد . « بریدن حیوان » که معنای کشتن حیوان را دارد ، و خوردن ازاین گوشت جان ازهم بریده ، موءمن را به امت یا جامعه مقدس میپوندد . بدینسان ، « اصل بریدن = کشتن یا ذبح» که قداست یافته بود ، جامعه مقدس یا امت مذهبی را بوجود میآورد . این اصل بریدن ، حق مزیدن گیتی ومهرورزیدن به گیتی را نیز مخدوش میسازد .درحالیکه در نوشیدن ازجامی که شیرو شیرابه گیاه و آب، باهم آمیخته شده بود ، ۱- هم اصل مهرو۲- هم اصل مزیدن زندگی درگیتی ، بنیاد جامعه میشد . بدینسان خرداد و امرداد و رام ( زهره ) ، برضد ساختار این ادیان بودند و هرکدام بشیوه ای آنهارا بکنارمیزدند یا طرد و تبعید میکردند . تبدیل « اصل ازخـود رسـی » به « اصـل هرگـز نارسـی » تبدیل « اصل آمیزش و خوشزیستی » به « دوزخ=زیستن درکنارخوشی ولی محروم ازآن » مزه زنـدگی، بسـیار نـزدیکـست ولی هرگز، به آن نمیتوان رسید خـلق دوزخ درگـیتی برای موءمن ساختن مردم به آخرت ( مینو) هرچه درتاریخ ، اندیشیده وگفته و کرده شده ، درآن اندیشه و گفته و کرده ، تنها آنچه مربوط به آن زمان گذشته است ، اندیشیده و گفته و کرده نشده است ، بلکه پدیده ای نیز برای نخستین بار، امکان گفتن و اندیشیدن و پیدایش یافته است که ارزش انسانی دارد . « اصل ازخود رسی » ، که درخرداد و امرداد و زُهره ( رام ) پیکربه خود میگیرند ، همان مسئله « نقد بودن » و « سکولاریته = طبع زمانی داشتن » است که امروز، گرانیگاه خواستها و« پسند ها » و « آرزوها » شده است . خرداد و امرداد ، آبراه اتصال دریای سمندر( خدا = شیرابه زندگی وحقیقت ) به هرانسانی ( درختی ) است . اینست که درالهیات اسلام ، هاروت و ماروت ، همیشه وارونه درچاه آویزان میشوند . رستم و رخش هم درچاه افتاده اند . پدر ضحاک نیز که وارونه پسرش ، سرچشمه شیر برای همه مردمانست ، ازاهریمن، درچاه انداخته میشود. چون چاه ، آبراه و کاریزیست که خدا را به بُن آفریننده مردم وهرچه جانداراست میرساند . ازاین رو ، ریشه درخت که به آب در زیرزمین میرسد، نماد بیمرگی یا باز زائی همیشگی است . ازجمله شگفتی هائی که گرشاسپ می بیند ( گرشاسپ نامه ، اسدی توسی ) درشهری که مانند بهارخرّمست : میانش درختی چو سروسهی که ازبار هرگز نگشتی تهی هم ازبیخ او خاستی کیمیا بُدی برگ او ، چشم را توتیا ازبیخ این درخت ، کیمیا میجوشید که اکسیر باشد، و یکی ازمعنای « رس یا رسا = خرداد » ، اکسیراست . ودر برگ او( امرداد)، توتیائیست که با چکاندن آن درچشمها ، بینش به خوبی وبدی پیدایش می یابد . این تصویر درخت است که سپس در داستان آدم درتورات ، تبدیل به دودرخت جدا ازهم یافت، که گوهرالهی را دربردارند و با انسان ، همسرشت وهمگوهر نیستند . یا سیامک در دخمه سیامک ( حصاری که درش را به هر تجاوزطلبی می بندد ) به گرشاسپ میگوید : من این هردو ( خورد وپوشش ) دارم که ایزد زبخت یکی مهربان دایه کرد ، این درخت گه تشنگی ، بخشد ازبیخم آب به گرما کند سایه ام زآفتاب ( سایه ، معنای فرشگرد دارد ، رجوع به کتاب مولوی وسایه سیمرغ شود ) . چنانکه « درخت وس تخمک نیز ازبیخش » از آبراه و چاه و کاریز « خرداد و امرداد » ، آب به تخم هرجانی میرساند ، و برفرازش ، همه پزشک و درمان هردردی است، و اصل روشنائی است . ازآنجا که زرتشت درگاتا ، خرداد وامرداد را پذیرفته است ، برای موبدان زرتشتی ، راه چاره نمی ماند که این دوخدا را با دستکاری و حذف برخی صفات و قبول برخی صفات، بپذیرند . ازمیانه اره کردن این خدایان، وازآنها دوخدای متضاد ساختن ، تنها راه چاره بود ، که درفرصتی دیگر ازآن سخن خواهد رفت . ولی دراسلام ، الهیات اسلامی مجبور بود راه چاره ای دربرخورد با این خدایان برگزیند ، چون راه ِ « ایمان به غیب و آخرت » ، هنگامی گشوده میشد که این « اصل ازخود رسیدن = اصل نقد بودن و نقد خواستن مزه یا حقیقت و شادی زندگی درگیتی » متزلزل ومنتفی گردد . ولی الهیات اسلام دربرخورد با همین « هاروت و ماروت و زُهره » ، یک چهره ازواقعیت اسلام را برجسته وچشمگیرساخت که درقرآن به روشنی عبارت بندی نشده است . برای ایجاد رغبت به ایمان به آخرت و جنت و فردا ، باید به هرترتیبی که شده در این دنیا ، برنامه برای « خلق دوزخ » ریخت . بدون خلق مداوم دوزخ دراین دنیا ، راه برای ایمان آوردن به آخرت و مینو ، گشوده نمیشود . برای امید آوردن به بهشت درآخرت یا درآخرزمان ، باید دنیا را مرتبا، تبدیل به دوزخ و جهنم کرد . برای این کار، باید « اصل ازخود رسی » را تبدیل به « اصل هرگزنارسی » کرد . هاروت و ماروت و زُهره ، باید تبدیل به اصل نارسیدنی ، اصل نسیه ، اصل دوزخ ( دُژ + اخو ) گردند . اینست که داستانهای هارت وماروت و زُهره در تفاسیرقرآن، فوق العاده ماهیت اسلام وقرآن را روشن و چشمگیرمیسازند . دراین جا فقط بخشی ازاین داستان ، که عطاردرمصیبت نامه آورده ، وشامل شیوه جالب برخورد اوبا این داستان و هاروت وماروتست ، آورده میشود تا هم گوهرخاموش ولی گویای اسلام ، و هم شیوه تفکر فرهنگی ایران دربرابرآن، شناخته شود . هاروت وماروت که فرشتگان مقرب الله هستند، به دنیا میآیند و عاشق زُهره میشوند ، و دراثر لغزششان ، درچاه آبی سرنگون آویزان میشوند که زبانشان از آب ،به پهنای یک انگشت ، دوراست . تصویر جهنم چه درارداویرافنامه وچه درقرآن ، براساس شکنجه ها و عذابهای بدوی وخشن قراردارند . ولی دراینجا ، شکنجه و عذاب دادن ، اوج لطافت ومتلازما ، اوج قساوت را پیدا میکند . ازسوئی ، هاروت وماروت ، نیاز وجودی به آب ( شیرابه ومزه وحقیقت زندگی ) دارند ، ولی این نیاز، دراثر نزدیکی فوق العاده و دیدن آن ، افزوده وبر انگیخته میشود . ازسوی دیگر، رسیدن به این نیاز که فوق العاده نزدیکست ، دراثر وارونه آویخته شدن و دراثر سلب امکان حرکت ، غیرممکن ساخته شده است . ازسوی دیگر، هاورت وماروت که دراصل، کاریز درنهاد هرانسانی هستند ، این محرومیت از« مزه زندگی و حقیقت زندگی » را پیآیند گناه خود میدانند . به مزه زندگی و حقیقت نمیتوانند برسند، چون گناهکارند. درست این اندیشه ایست که این ادیان درهرگونه سازمانی که بسازند، شیوه کارشان قرارمیگیرد . انسان دردنیا ، هرچند به مزه و حقیقت زندگی فوق العاده نزدیکست و دراثر این نزدیکی ، تشنگی دراو تبدیل به حریق وجودی و محرومیت و اضطراب زندگانی میگردد ، ولی باید محرومیت خود را ، نتیجه دین خود، و عمل خدای خود که پای اورا بسته و آویزان کرده ، نداند ، بلکه درست محرومیت خود را ازمزه و حقیقت زندگی ، پیآیند گناه خود بداند . بدینسان ، همه ادیان نوری ، دست اندرکار خلق دوزخ در دنیا هستند . شیخ فرید الدین عطار درمصیبت نامه ، با آوردن یک بخش از داستان هاروت وماروت طبق تفاسیراسلامی( ازآیه ۹۶ سوره البقره ) ، ناگهان ورق را میچرخاند ، و ناگهان هویت اصیل هاروت وماروت ، و اندیشه ای که درآن روزگاری پیکریافته بوده است ، و زرتشتیها نیزآن را پوشیده و تاریک ساخته بودند، برجسته و آشکارمیسازد . درآغاز داستان هاروت وماروت را طبق درک اسلامی آن، چنین میآورد : گفت چون هاروت و ماروت از گناه اوفتادند از فلک درقعر چاه هر دوتن را سرنگون آویختند تا درون چاه ، خون میریختند هردو تن را تشنگی درجان فتاد زانکه آتش دردل ایشان فتاد تشنگی، غالب چنان شد هردورا کزغم یک آب ، جان شدهردورا هردوتن از تشنگی میسوختند همچو آتس، تشنه ، میافروختند بود از آب زلال آن قعر چاه تالب آن هردو، یک انگشت راه نه لب ایشان ، برآنجا میرسید نه زچاه آبی به بالا میرسید سرنگون آویخته ، درتف وتاب تشنه میمردند ، لب بر روی آب تشنگیشان گریکی بود ازشمار دربرآن آب، میشد صدهزار برلب آب ، آن دوتن را خشک لب تشنگی میسوخت جانها ، ای عجب هر زمانی تشنگیشان بیش بود وی عجب، آبی چنان ، درپیش بود این تشنگی جانسوز که اوج عذاب وشکنجه درمحرومیت از« شیرابه زندگی ومزه و حقیقت جهان » است ، درتفاسیرقرآن ، مجازات متناسب با گناهیست که این دوفرشته کرده اند . ولی عطار دریک ضربه ، چرخشی نا گهانی به موضوع میدهد، و منش اصلی داستان خرداد وامرداد را ازسرزنده میکند و میگوید : تشنگان عالم کون وفساد « پیش دارند » ای عجب « آب مراد » جـمـله درآبند و، کس آگاه نیست یا نمی بینند ، یا خود ، راه نیست « آب چاهی که درآن هاروت وماروت سرنگون آویخته شده اند » ، « آب مراد » یا عبارت دیگر، « مزه و حقیقت است که هر انسانی، تشنه رسیدن بدان هست ومقصد وغایت زندگی اوست » . عطار، مسئله گناه را به کنار میاندازد . انسان، نه تنها این « شیرابه معنا وحقیقت ومزه زندگی » را درپیش خود دارد ، بلکه چون ماهی دراین آب شناور هست، ولی ازآن آگاه نیست و آنرا نمی بیند » . خوب دیده میشود که دراین آب ( شیرابه وشیره هستی ) ، مزه زندگی درگیتی ، ازحقیقت ومعنا وغایت ، جدا ساخته نمیشود که به آسمان یا فراسوی گیتی ، انتقال داده شود . این دو باهم ،یک شیرابه وشیره و مزه و معنا دارند . عطار، وارونه داستان هاروت وماروت ، که دراثرگناه ، از آب ، بریده شده اند و آب برایشان نارسیدنی شده است ، همه جانها را در آب میداند . همه در دریا هستند که خدا یا سیمرغ میباشد . مسئله ، جدا بودن ازآب ، مسئله نا آگاهی افراد ازبودن درآب وحقیقت وخدا است ، نه مسئله گناه از خدائی که خودش این دریاست ، و اصل مزه و معنا و حقیقت است، که رسیدنی به همه جانهاست . این چشمه را که درهرکسی هست، میتوان با کاویدن به آسانی یافت و راه آب و کاریز سیمرغ را گشود، تا باگشادن این راه آب یا کاریز، کلید گشودن همه مشکلات شد. هیچ خدائی با همه قدرتش نمیتواند انسان را ازاین چشمه گشائی درخود و مزیدن آب زندگی و چشیدن حقیقت، بنام مجازات گناه، باز دارد . آنگاه درحکایتی که بدنبال داستان هاروت وماروت میآورد ، همه اندیشه های اسلامی را بی سروصدا ، مانند خس وخاشاک درتموج دریا ، بکنارمیراند . کاملی گفتست آن بیگانه را کاخرای خر، چند روبی خانه را چند داری روی خانه پاک تو خانه چاهی کن ، برفکن خاک تو اینقدرمشغول زهد و طاعات یا پاک کردن ورفتن خانه ات نباش. خانه وجود تو، نیازبه چاه آبی دارد که بتوانی زنده بمانی. اینکه زبان هاروت وماروت یک انگشت با آب فاصله داشت،خرافات و ژاژگوئیست.دوگز زمین را بکن و به آب درخانه زندگی خودت میرسی آب نزدیکست ، چندینی متاب چون فروبردی دوگزخاک، اینت آب کار باید کرد ، مرد کار نیست ورنه تا آب، ازتو، ره بسیارنیست ای دریغا ، روبهی شد، شیرتو تشنه می میری و دریا زیرتو تشنه ، از دریا جدائی میکنی برسرگنجی، گدائی میکنی این خودت هستی که با آنکه تشنه هستی، ولی به دریا وچشمه پشت میکنی و برسرگنج نشسته ای ، ولی ازگدائی کردن ، کام میبری . این اندیشه که جمله درآب ( درشیرابه و شیره و جوهرزندگی وحقیقت یا خدا ) هستند ، اندیشه ای جز همان دریای فراخکرت سیمرغ نیست که ازکاریزو چاه خرداد و امرداد به همه جانها میرسد، نیست . این اندیشه درآب بودن جمله جانها وانسانها ، بیان بیواسطه بودن خدا ومزه و حقیقت با هرانسانیست . این اندیشه درتصاویر گوناگون در عرفان باقی میماند . همه انسانها ، ماهیها دردریای خدا یا حقیقت یا زندگی اند. عشق ، شاخیست زدریا که درآید در دل جای دریا و گهر، سینه تنگی نبود عشق ، شیرینی جانست و همه چاشنی است چاشنی ومزه را ، صورت و رنگی نبود کی خشک لب بمانم ، کان جو ، مراست جویان کی غم خورد دل من ؟ وآن غمگسار با من بیا که بحرمعلق توئی ومن ماهی میان بحرم و این بحررا که دید میان؟ بحریست چون آب خضر، گرپرخوری نبود ضرر گرآب دریا کم شود ، آنگه برو دلتنگ شو میباش همچون ماهیان، دربحر، آیان و روان گرباد خشکی آیدت ، از بحر، سوی گنگ شو گه برلبت لب می نهد ، گه بر کنارت می نهد چون آن کند، رو نای شو ، چون این کند، رو چنگ شو این جوهای آب وخمرو شیرو انگبین که درقرآن ، ازآن سخن رفته است همه درخودت روانند، وتو نیاز به بهشت نداری . تو، اصل مزه وشیرابه وجودی ، و خودت میزان ومعیارشناخت و نیک وبد هستی ، و فقط با دیده خودت، همه چیزوارزش خودت را ببین و بسنج عاشقا دوچشم بگشا ، چهارجو، درخو ببین جوی آب وجوی خمر و جوی شیر و انگبین عاشقا درخویش بنگر، سخره مردم مشو تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین من غلام آن گل بینا ، که فارغ باشد او کان فلانم خارخواند و آن فلانم یاسیمین دیده بگشا ، زین سپس با دیده مردم مرو کان فلانت گبر خواند و آن فلانت مرد دین