vendredi 2 mai 2008

خـرد» اصل ِپـذیـرنـدگی درجهـان

منوچهر جمالی
خرد، که بیخ ِآفریننده جهان هست بیخ ِ هرانسانی نیزهست. بیخ «گـره، یا اصل پیوند دادن» میباشد. ...
آدينه ۱٣ ارديبهشت ۱٣٨۷ - ۲ می ۲۰۰٨
» خـرد» اصل ِپـذیـرنـدگی درجهـان خـرد، غـربـال هست خرد ، که بیخ ِآفریننده جهان هست بیخ ِ هرانسانی نیزهست . بیخ «گـره، یا اصل پیوند دادن» میباشد ایرانیان به «ضامن»،« پـذیـرفـتـار» میگفتند. « پـذیـرفـتـن» ، «جُستن ِجفت ویاروهـمال » ، برای ِ « باهم آفریدن» است هـمال= ham- artha =هم ارتا=هم بـیخ (راد ، رَتـو، رَد )= بیخ واصل درفرهنگ ارتائی ، » خردِسنگی= آسن خرد» « ضامن ِزندگی » در اجتماعست « آسن خرد، یا خرد سنگی» که «مینوی خرد» نیزنامیده میشود « ضـامـن ِ» آفرینندگی ونگهداری وساماندهی زندگی در اجتماعست خرد ، غربالیست که همه چیزهارا می بیزد گوهر« خرد » درفرهنگ ایران، « گـُزیدن » است . « گزیدن » ، همان واژهِ « ویزیدن = بیختن » است . برگزیدن، بیختن میباشد . به عبارت دیگر، خرد، خودش، پرویزن و غربال والک است که هرچیزی را در بیختن ، برمیگزیند و می پذیرد . گوهر ِ بیختن، جستجوهست . خرد، چه را میجوید؟ غربال، پیکریابی اصل جستجودرانسان هست . خرد، چیز« گـُمی » را میجوید. خرد، چیزی را گم نکرده است که بجوید . خرد، همیشه با « آنچه درپیدائی ، گـُم هست » و با « آنچه گـُم هست، ولی کشش به پیداشدن دارد » روبروست . خرد، همیشه با « گـُم ِ پیداشونده » و با « پیدای ِ گم شونده » کاردارد . خرد، همیشه با تاریکی کاردارد که روشن میشود ، و باروشنی کار دارد که تاریک میگردد . خرد ، جنبش ازتاریکی به روشنائی ، و جنبش از روشنائی به تاریکی است . خرد، با نادانی ای کار دارد که دانائی میشود وبا دانشی کار دارد که نا دانی میشود. خرد، دنبال ِ چیزی نیست که ، گم شده یا گم کرده است ، وبا یافتن آن ، جستجوهم ، پایان می پذیرد ، بلکه خرد با همه پدیده های جهان کاردارد که درگوهرشان ، « گم ِ پیداشونده، یا گم درپیدا » ویا « پیدای ِ گم » هستند . همه جانها وانسانها،« موجودند »، چون « آبستن هستند» ، وآبستن ،جانیست که جانی دیگر، درآن « گم هست » که باید، زایانیده شود . ازاین رو، «غربال بودن خرد » ، با ویژگی بنیادیش که « بیخ آفرینندگی بودن » است ، ملازم هست .خرد، درگزیدن و بیختن، درپی آفریدن، درپی « خود زائی» هست . اندیشیدن ، خود را زائیدن، یا خود را بیختن و خودرا الک کردن و غربال کردنست . بیخ ِهستی انسان ، غربالی است که سوراخهای ویژه ای برای جدا کردن ازهم دارد . ولی غربال یا خرد، به چه شیوه ازهم جدا میکند ؟ این سوراخها وروزنها، معیاریا سنجه گوهری جان ( زندگی) میباشد . هرچیزی که ازاین سوراخ بگذرد ، پیدایش مییابد ، و پذیرفته میشود . این ویژگی نهادیست که ازخرد و ازجان انسان، جدا ناپذیر است . پیدایش ، یا گذشتن ِاز روزنهِ تنگِ خـرد چگونه خدا ، ازخـرد، زاده می یابد ؟ چگونه جهان بزرگ،ازسوراخ تنگِ خردمیگذرد ؟ خرد ، معیارِ همه چیزهاست . خدایان هم از این سوراخها میگذرند و غربال میشوند تا پذیرفته شوند . مسئله خدا شناسی ، هنگامی حل میشود که خدا ، از خـرد ، غربال شود. زایش ِ هراندیشه ای، گذر ازتنگنای روزنه خرد است. هنگامی خود، ازغربال خرد میگذرد ، زاده میشود . هرحقیقتی و خدائی و اندیشه ای، زنده است، هنگامی که از روزنه خرد ، زاده شود . خرد، درغربال کردن ، میزاید . خدائی و حقیقتی و آموزه ای وشریعتی وفلسفه ای که ازسوراخ این غربال نمیگذرد، خدا وحقیقت وآموزه و شریعت وفلسفه نیست . خرد، بیخ واصل همه چیزها ( رتو= رد= راد= لاد ) هست . خرد Xratu=xra ratu ، رتو یا رد یا راد و یا لاد بود . « رد یا رتو یا راد » که درفارسی به شکل « لاد » مانده است ، ودرعربی شکل « لات » گرفته است ، معنای « بیخ واصل» را دارد .لات ، نام زنخدای مکه بوده است .« الله » هم، روزگاری « ال + لات » بوده است که به معنای « ال ، زنخدای زایمانست که بیخ واصل همه چیزهاست » . پیشوند خره xra همان hra میباشد که به معنای « نی = دخترجوان » است، و« خره+ رتو ، یا خرد» به معنای نائی یا دوشیزه ایست که بیخ یا اصل آفرینندگیست، میباشد . درعربی، این معنای « خرد » که دخترخرد سال وبکرباشد، باقی مانده است و ابونواس، شاعرایرانی اصل، واژه خرد را به همین معنی دراشعارعربیش بکارمیبرد.شاعری دیگر گوید : ایها السائل عن لذتنا لذه العیش الرعابیب الخرد ای که ازشاد کامی ما میپرسی، شاد کامی درهمآغوشی دخترکان زیباست . رابطه باخرد، رابطه شادی آوربوده است و جفت شدن باخرد نه تنها شادی میآورده است بلکه درشادی، میآفریده است. این نام را سپس، به رهبران روحانی داده اند. البته رتو یا رد، نماد پیوند بیخی دارد. بیخ بودن، همال بودن هم هست . بیخ ، معنای « گره یا اصل پیوند » دارد. چیزی ازسوراخ این خردِ بیخی وغربالی میگذرد که « ویژگی پیوند دهی » داشته باشد . رهبراندیشگی ومعنوی ، کسی نیست که معلم دیگران وحاکم بر دیگرانست و به دیگران امرونهی میکند ، بلکه تخمه ایست که روانها و اندیشه های دیگران همگوهرو همال اوهستند و ازاو میرویند و ازاو زاده میشوند وبرابربا اوهستند . خرد، نای افشاننده وبیزنده است ، چون بیختن ، معنای افشاندن و ریختن هم دارد . خرد، چیزی را می پذیرد که ازسوراخهای غربال یا صافیش، بگذرد . ولی غربال کردن ، صاف کردن ، افشردن و پالائیدن ، تنها جستجوکردن وجداکردن نبوده است ، بلکه دراصل ، با « زائیدن وزایانیدن » اینهمانی داده میشده است. جداشدن کودک اززهدان مادر، اینهمانی با افشردن ِ افشره ِ نیشکر(=هوم ) یا اناریا خوشه انگور .... ازنی وانارو انگور داشته است . چرخشت یا« سپار» ، گونه ای صافی و غربالست که خوشه انگور یا نیشکریا ... را میفشارد، واین همانندِ « خود فشاری زن » ، هنگام زائیدن شمرده میشده است . غربال کردن و صافی کردن وپالائیدن، مامائی کردن برای زایانیدن شیره و افشره که کودکی درشکم میوه ودانه ها شمرده میشده است ، بوده است . ولی اندیشه تصاحب و تصرف را، جانشین ، کار ِ مامائی گذاشته اند . آنکه کودک را میزایاند ، مالک کودک میشود ! آنکه گوهر را ازکان ، بیرون میآورد ، مالک گوهر میشود ! مادر، حق ِ خود را به کودک ، از دست میدهد . ولی اندیشه اصلی، چنین نبوده است . « رشن، رشنواد » که خدای سپیده دمست و شب را میزایاند ، نیز خدای چرخشت وسپار،یا خدای شیره گیری نیز هست ، وچون خدای شیره گیری است ، خدای « کشف حقیقت، یا راستی » است . اوهست که با نوشانیدن باده ، راستی را ازگوهرها آشکارمیسازد . « سروش و رشـن » هردو ، مامای زایش روشنی یا اندیشه و بینش هستند . « رشن » ، این اندیشه زایش بینش وروشنی را درروند « چرخشت وصافی کردن » ، می نماید. ولی درالهیات زرتشتی ، عمل تصرف کردن ، جانشین اندیشهِ مامائی کردن میشود . برای پس راندن و تاریکساختن دوره زنخدائی ( زن + خدا ) دراوستا ، ویونگهان ، به پاداش افشردن هوم ( که چیزی جزنی نبوده است ) ، پسری بنام جمشید پیدا میکند . پدر، منکر ِ انباز بودن مادرمیشود. پدریا مرد، ازخود ، شیره جان خودرا نمی افشرد ، بلکه شیره جان دیگری را میفشارد ، و آن را تصرف میکند وبدینسان ،« حق صورت دادن به فرزند» را پیدا میکند . کودک، ماده خامی میشود که پدر، حق صورتدادن به آن را دارد . پدر، صاحب اختیار ِ فرزند میشود . اصلِ « ازجان ِخود زادن، و خود، خود را بیختن وافشاندن و ریختن» ، به کنار رانده میشود. آنچه درجان دیگریست ، افشردن وبیختن ، و آن را تصاحب کردن ، بیختن یا گزیدن میشود . بنا بر داستان « زال زرو سام » ، هرکودکی ، با زاده شدن ، « فرزند سیمرغ یا خدا » میشود . نه پدرو نه مادر، مالک کودک نیستند ، بلکه هرکودکی، سپرده وامانت خدا ( سیمرغ= ارتا= هما) هست و آنها ، امانت دارند . حق تصرف جان هرانسانی، ازهمه اجتماع وحکومت ، گرفته میشود و جان هرانسانی ، چون انباز جانان هست ، مقدس هست . ولی زادن، بیختن است. ازخود ، شیره جان ِخود را تراویدن وبیختن ، این گزیدن و برگزیدنست . این اندیشه اصلی، در« نرخدائی» ، پوشیده و تاریک ساخته میشود . نام دیگر زهدان ، «آبگاه» است . نیشکرو انارو انگورو...... آبستن هستند، چون مخزن شیرابه اند ، وفشردن، روند زایمانست .با منوچهری دامغانی ، بدیدن « رزبان » میرویم که می بیند : تاک رز را دید آبستن ، چون داهان شکمش خاسته ، همچون دُم روباهان دست بررو زد وبرسرزد و برجبهت گفت بسیاری : لاحول و لاقوت باز رز را گفت : ای دختر بیدولت این شکم چیست ، چو پشت و شکم خربت با که کردستی این صحبت و این عشرت برتن خویش نبودست ترا حمیت من ترا هرگزبا شوی ندادستم وز بد اندیشیت ، پای نگشادم هرگز انگشت بتو بر ننهادستم که من از مادر، با حمیت زادستم..... تاک رز، دختریست که آبستن شده است . این تصویر، از تخیلاتِ منوچهری شاعر نیست ، بلکه تصویریست که مردم درایران ، هزاره ها از نیشکر( هوم ) و انار و انگور و ترنج.... داشته اند ، واو فقط ، جامه دل انگیزشعر، بدان پوشانیده است تاک رزگفتا : ازمن چه همی پرسی کافری کافر، زایزد نه همی ترسی به حق کرسی و حق آیت الکرسی که نخسپیده شبی دربرمن ، نفسی هستم آبستن ، لیکن زچنان جنسی که نه او یستی ، جنـّی و نه خود ، انسی نه ستم رفته بمن زو و نه تلبیسی که مرا رشته نتاند تافت ، ابلیسی جبرئیل آمد ، روح ِ همه تـقـدیسـی کردم آبستن ، چون مریم برعیسی بچه ای دارم درناف ، چو برجیسی با رخ یوسف و بـوی خوش بلقیسی ..... وگرم بکشی، برکشتن تو خندم من به چرخشت ، تن خویش بپیوندم ور بدری شکم و بند من از بندم نرسد ذره ای آزار به فرزندم گرچه بکشی تو مرا ، صابروخرسندم که مـرا زنـده کند زود ، خـداونـدم انگور، درفشرده شدن و سپس درتخمیرشدن و می شدن رستاخیزمی یابد و رستاخیزنده میشود، وازسر زنده و زنده کننده میشود . غربال کردن وپالائیدن وصاف کردن و« سپاریدن » ، روند « زائیده شدن ازنو» شمرده میشده است . رزبان گفت که مهر دلم افزودی وانهمه دعوی را ، معنی بنمودی راست گفتی و ، جز از راست نفرمودی گشته ای تازه ، ازآن پس که بفرسودی این عجب ترکه تو ، وقتی ، حبشی بودی رومیی خاستی ازگور، بدین زودی اینکه درخت تاک میگوید که مرا جبرئیل با دمیدن روح مقدسش آبستن کرده است و من ، ازتخم خداهستم ، این به داستان آفرینش سیمرغی- ارتائی بازمیگردد . جبرئیل درزمینه اسلامیش، فرشته جنگ است . جبرئیل نزد محمد، فرشته جنگ وجهاد و گوهر« فاصلهِ » جهان انسانی ، ازالله هست . « فاصله» که بریدگی ِ پیوند ناپذیراست، ملازم « ترس وهیبت » است . پدیده های اطاعت و تقوا ( پرهیزکاری) و احترام و خشکی رفتار، همه پیایند مستقیم « ترس » هستند . تصویر« جبرئیل » که پیکریابی « اصل فاصله ، وبریدگی ِ گوهری انسان ازحقیقت» است ، ضرورتا با خود ، «اطاعت» و« تقوا» و« احترام» و «خشکرفتاری و ناشادی وعبوس بودن» را میآورد . اینست که جبرئیل همیشه درتجلی اش به محمد ، وحشت انگیز میباشد، و محمد ازهیبتش ، دچارغش وصرع ووحشت میگردد . البته اینکه جبرئیل را زیبا میشمارند، یا نمیدانند ، زیبائی چیست، یا آنکه مسلمانان ، تجربه دیگری از زیبائی درجهان دارند . چون زیبائی، به وحشت نمیانگیزد بلکه کشش به آمیزش را میانگیزاند . بافت قرآن واسلام ، ازهمین جبرئیل، که « اصل فاصله وبریدگی ِ گوهر انسان ازحقیقت » باشد ، معین میگردد .عطار، گوهر ِ جبرئیل را درمصیبت نامه برجسته میسازد. جبرئیل به سالک میگوید : گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم ( زغال) بسوزد بال وپر برمن از هیبت که آید هرنفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زآنکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هردوجهان اورا وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز« احترام او» شدم ازاحترام ِ الله ، پاره پاره شدن نه توانم بارآن هرگزکشید نه توانم ذل ان ، بی عزّ کشید زین همه هیبت که برجان منست آنچه بس پیداست ، پنهان منست من نیم ازخوف ، شاد او هنوز می نیارم کرد ، یاد او هنوز درالهیات زرتشتی نیز، « همپرسی » که دراصل معنای « آمیزش گوهری انسان باخدا » را نزد ارتائیان داشته ، به دیدارزرتشت ازاهورامزدا یا امشاسپندان ازدورکاسته میشود( برای نمونه : گزیده های زاد اسپرم بخش 21 پاره 8 . زرتشت درانجمن امشاسپندان درجای پرسشگران می نشیند) .همپرسی ، فقط به پرسشگری و حمل دین به کردارآموزه میشود . این اندیشه ، پیآیند آموزه خود زرتشت از« ارتاواهیشت » است که ویژگی خوشه بودن تخمهای جانها را از دست میدهد . فرهنگ ایران، فاصله میان بیخ وبر، یا خدا وانسان( گیتی) را نمیشناخت و واژه « میان = مت+ یانه » به معنای جایگاه اتصالو آمیزش وهمآغوشی بود . واسطه و میان ، دوچیزمتضادند ، ولی ایرانیان ، می پنداشتند که واسطه ، همان « میان» درفرهنگ خودشان هست . ازآنجا که سیمرغیان ( ارتائیان ) ، هرجانی را، بخشی پیوسته وآمیخته به جانان ( ارتافرورد ، ارتای خوشه ) میدانستند ، نمیتوانستند،چنین تصویری ازجبرئیل را داشته باشند . درست وارونه پیشینه اسلامی که جبرئیل داشت ، آنها درجبرئیل ، همان « هما = وای به ، یا بادنیکو یا نسیم = سیمرغ » را میدیدند. هم بهاء الدین ولد وهم پسرش مولوی ، هما ، جایگزین تصویر جبرئیل شده بود ، چون « وای به » در فرهنگ سیمرغی، اصل پیوند و آمیزش بود، و حتا اضداد ( انگره مینو را با سپنتا مینو ) را به هم می پیوست . اینست که مولوی میگوید : پهلوی شهنشاهم ، هم بنده وهم شاهم ( هم انسان وهم خدایم ) جبریل کجا گنجد ، آنجا که مـن ویـزدان ؟ این « وای به، یا سیمرغ » است که دروزیدن ، همه چیزهارا آبستن میکند و گوهرهرچیزی را پدید میآورد و میزایاند . اینست که درتصویر ایرانیان ازجبرئیل ، اثری ازفرشته هیبت وحفظ فاصلهِ الله ازانسان نیست، بلکه همان هما یا سیمرغست که جفت انسان میشود : شاخ گلی ، باغ زتو سبزو شاد هست حریف تودرین رقص ، باد باد، چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گلروی ، ازاین هردو زاد رقص شما هردو، کلید بقاست رحمت بسیار برین رقص باد این وای به، یا جبرئیل است که تاک را آبستن میکند ، وازاین « هم پذیری و یوغ شدن خدا با بوته انگور» دختری میزاید که رام ( باده نوشین، جی، مادرزندگی ) میباشد. این اندیشه آبستن شدن تاک ازوای به ، به شکل داستانی درنوروزنامه عمرخیام ، باقی میماند . این هماهست که درزمان شاهی درهرات بنام « شمیران» تخم انگور را میآورد( واژه چمرو وچمره ، تبدیل به شمیران شده است. رویه بذر افشانی سیمرغ ، چمرو خوانده میشد ) . کاشتن تخم ، همان معنای انداختن نطفه درزهدان مادر دارد . افشره انگور یا نی یا انار... اینها دختروای به یا هما یا سیمرغ هستند که رام باشد . و نام دستانی که باربد برای روز بیست وهشتم که نزد اهل فارس، رام جید بوده است ، نوشین باده یا باده نوشین است . مادر زندگی ، جی = رام ، اینهمانی با باده دارد که گوهر نهفته درانسان را پدیدارمیسازد یا به عبارتی دیگر، گوهرانسان را میزایاند . وازآنجا که آبستن شدن و زادن ، هم نشان روند پیدایش روشنائی ازتاریکیست وهم نشان فرشگرد است . پیدایش روشنی ازتاریکی ، تناظر با یافتن گمشده ازخاک ( بیختن خاک ) دارد . ولی واژه های « خاک بیزی » و « پرویز» و« پرویزن » ، مارا به شناخت نکات ژرفتری میکشانند . واژه « خاک » در « خاک بیزی » ، جانشین « اپر= پر» شده است . چون « پرویز» دراصل « + » میباشد . پرویز، هم به آلت بیختن گفته میشود و هم نام « خوشه پروین » است . درهزوارش ( یونکر) دیده میشود که خاک ، جانشین « + » شده است . اپرا apara در سانسکریت به معنای « زهدان+ قسمت عقب فیل + اسفل + ادنی ... » است . اورا awraa ، همان ابر است که دراصل ( آو+ ور) حمل کننده آب یا زهدان آب است. ابر، زهدانی شمرده میشد که با خود آب را می برد ( مشک آب ) .پس پرویز که « اپروج » باشد به معنای « زهدان افشاننده » و « ابرریزنده » است که هردو بیان روند زادن هستند. ما دراثر جدا ساختن ِ « عامل بیزنده = مرد » از« پرویزن = غربال » که به آلت او کاسته شده ، پیوند « آلت بیختن با پروین » را نمی فهمیم . آنها این دو را باهم اینهمانی میدادند ، یا باهم رابطه یوغی= همبغی = همالی = همآفرینی داشتند . این خوشه پروین ( بهمن نا پیدا + وشش ستاره پیدا که خوشه ارتا باشد) ، خود را میافشاند و میریخت . این خود زائی پروین بود که « پرویزن » خوانده میشد . انسان درفرهنگ ارتائی ایران ، درخت سرو که هم اردوج = ارتا+ وج نامیده میشود وهم پیرو = پروین نامیده میشد شمرده میشد که سرش به سمک ( ماهی = پرویز ) میرسد و برفرازاین سرو، ماهِ پُر(= ماه پروین ، خوشه پروین درهلال ماه ) است. بنا براین خرد که درکل این درخت جایگرفته ، خود را در اندامهای حسی میافشاند . خرد ، زهدانیست که ازتخم آزمونها آبستن میشود و با بردباری آن را میپرورد و سپس خود را درحواس ، می بیزد ومیافشاند . انسان ، خودش ، تخم افشانده ِشده یا بیخته و غربال شده همان خوشه پروین ، یا بهمن وارتا ( هما = سیمرغ = عنقا ) میباشد که این ویژگی « خود غربالی » را دارد . آثا ر واژه « اپر= پر» به معنای زهدان ورحم ، در بسیاری از واژه ها مانده است که بیاد آوردن آن ، برامکانات بازشناخت این فرهنگ میافزاید . واژه « پرکام » به معنای زهدان و بچه دان است .پرخش و پرخچ ، به معنای کفل وساغری اسب واستر وامثال آن میباشد . « پرن » بنا بریا داشتهای ملک الشعرا بهار، به معنی « سدهای خاکی است که با بوته و جگن وغیره درمعبررودها و پیش مزرعه ها بندند و دربرخی نقاط دیگر سدها دستی را پرند تلفظ کنند .. » . سد که ایجاد مخزن آب میکرد ، گونه ای زهدان ( آبگاه ) شمرده میشد . همچنین واژه « پرند » که هم به پروین وهم درپهلوی به ابریشم گفته میشود، ازاین ریشه اند . پیله ابریشم ، زهدان شمرده میشد . همچنین پروین ، پرمه و پلمه نیزخوانده میشود و نام پروین درشوشتری ، کالک است که به معنای تهیگاه است . واژه پلیاد در غرب که به پروین گفته میشود ، نیز ازهمین ریشه ( پر= پل ) ساخته شده است . خرد ، « بیخ آفرینندهِ جهان هستی وخدایان» ، « بیخ هرانسانی » نیزهست راد= رَتو= رَد = بیخ = گـره ( اصل پیونددادن) چگونه خرد ، که « بیخ ِ جهان-آفرین » هست بیخ ِ هرانسانی میشود ؟ خـرد = پیوند ِبهمن و هُما (ارتا) باهمست= حلقه خرد، اصل ِگم ِ پیداشونده، وپیدای گمشونده است خرد، « نخستین عنصر» یا «مایه آفرینندهِ »است که ازخوشه ِپروین ( بهمن وهما = هومن و ارتا ) درتن ِانسان، افشانده وریخته( بیخته) وکاشته شده است این بهمن وارتا که « اصل وبیخ جهان » هستند ازدرخت هرانسانی، بینش و دانش را میرویانند بینش انسانی، اصالت دارد، چون همان خردی که « بیخ ِ جهان آفرین » هست ، درهرانسانی ، نهفته هست . جهان وخدایان، ازهمپرسی این خردها واین بیخ ها باهم، آفریده میشوند . انسانها با خردهایشان ، در آفریدن جهان هستی وخدایان ، انبازند . « خرد » ، جفت ویوغشدگی بهمن با هما ( = هومن و ارتا ) است، که بیخیست که جهان ازآن میروید ، و همین بیخ ِ آفریننده جهان هستی، درکالبد ِهرانسانی هست و دانش و بینش او، تابش این آتشکده گوهری اوهست . بهمن یا هومن یا هخامن،« گم ِ پیداشونده » است و هما یا ارتا یا سیمرغ ، « پیدای ِ گمشونده » است. این دورویه ، دورویه یک سکه اند . این دو ، دواسبی هستند که گردونه خردِ آفریننده را میکشند . آفرینندگی خرد درپیوند یابی این دونیروست، که دراو باهم جفت شده اند . گوهر خرد ، یوغی و گوازی و سیمی و پیوندی است . این اندیشه ِ بسیار ژرف و فراخیست که برضد الهیات زرتشتی بوده است و طبعا ازهم پاره پاره و پیوند های آنها ازهم نابودساخته شده ولی با دقت وروش میتوان آنها را بازجست وبه هم پیوست . این اندیشه، خرد را ، بیخ ِ آفریننده جهان وخدایان و طبعا اجتماع وجهان آرائی ( سیاست ) و اقتصاد و بهزیستی میداند ، نه الهی خالق را . این خرد ، که درهمه جانها وانسانها،پراکنده است، دربهمن وهما که باهم جفت وهمزاد و همال وانباز هستند ، گردهم میآیند وباهم میآمیزند و باهم یک خوشه میگردند و درهردانه ای ازاین خوشه ، این بهمن وهما ، انباز( همبغ= نریوسنگ) باهمند . آنها این خوشه را با « خوشه پروین » اینهمانی میدادند . زهـدان ، خـوشه است تـن، خـوشه است با اینهمانی دادن زایـش با رویـش، اندیشه ای بزرگ، پیدایش یافـت سیمرغ ، خوشه است ( مرغ = خوشه ) خوشه ، اصل آفرینش جهان خوشه پروین امروزه تصویر« خدای خالق » ، مارا از درک ِاهمیت تصویر« خوشه » و معانی ژرفی که داشته است بازمیدارد . ولی مفهوم « آفرینندگی » با اینهمانی دادن روند زادن با روند روئیدن ، پیدایش یافته است . « خلق کردن با کلمهِ امر، و با خواست » ، که استوار بر« پیدایش قدرت و الاهان مقتدر» است، به کلی برضد مفهوم « پیدایش و آفرینش » است که ازترکیب تجربه زایش با رویش ، سرچشمه گرفته است . با چیره شدن الاهان نوری ( یهوه ، پدرآسمانی، الله ، اهورامزدا ) ، تصویر « خوشه » و برآینده های ژرف و غنی آن به کلی ازتاریخ زدوده شد . درادبیات این تصویر باقی مانده است که تن ، خوشه است و جان، شیره آنست. مولوی درباره مرگ سنائی میگوید : صافی انگور به میخانه رفت چونکه اجل، خوشه تن را فشرد یا ناصرخسرو میگوید : تورا تنت، خوشه است و پیری خزان خزان تو برخوشه تنت زد دگرگون شدی و دگرگون شود چو برخوشه باد خزان بروزد اینهمانی تن با خوشه ، ریشه ای بسیارکهن درفرهنگ ایران دارد. تن ، که دراصل زهدان وآلت تناسلی باشد، اینهمانی با خوشه داده میشده است . نام دیگر خوشه ، شنگله است . شنگه ، آلت تناسل است و شنگ ، به خیارتخم ، و به درخت سرو گفته میشود که نامهای دیگرش، اردوج ( ارتا وج ) وپیرو ( پروین ) است . شنچ که همان واژه شنگ است به کفل وسرین و به صدف گفته میشود . نام دیگرصدف ، تو تیای اکبراست . افرودیت ، زنخدای یونان ازصدف زاده میشود .صدف ، نماد زهدانست. هنچنین نقش تراشیده برلوله سنگی درخبیص کرمان ، ازسراسر تن زنی که بر روی زمین نشسته است، نه خوشه ازنقاط گوناگون روئیده اند. تن ِ این زنخدا ، خوشه ایست که بیخ همه آن خوشه های گوناگونست . واژه خوشه و خوش xwash به مادرزن ( خسرو hwsaru ) نیزگفته میشود . خسرو که همان خسرو است ، دراصل saru + hu است که به معنای «شاخ یا نای به = زهدان زاینده » است، چون « هو » به معنای زائیدنست. و به سیمرغ نیز « خوشه » میگفته اند و این شعر، درست گواه برآنست ، چون چین که « سین = سئنا» باشد و دریا که نیستان شمرده میشده ، جایگاه اوست: هست مرغی که خوشه نام وی است پیش دریای چین مقام وی است ( آذری ، انجمن آرای ناصری) ونام اصلی سیمرغ ، نزد سغدیها « ارتا و ِه خوشه » و نزد اهل فارس ، ارتاخوشت (= ارتای خوشه ) بوده است وزرتشت ، اورا ارتاواهیشت نامیده است ، تا خوشه بودن گوهر ِ خدا را انکارو حذف بکند. خوشه بودن خدا ، و خوشه بودن ِ تن ، تصویر دیگری از انسان وگیتی و جسم ( تنکرد ) و طبعا ازدین وفلسفه وسیاست( جهان آرائی ) وهنرو شیوه زندگی میآفریند . ارتا ، چه درشکل « ارتا واهیشت = ارتا وه خوشت » و چه درشکل « ارتا فرورد = فروردین » ، گوهرخوشه دارد . گوهر ِ خدا ، خوشه بودن است . گوهر انسان ، خوشه بودنست . همه جانها ،سراسر گیتی باهم ، یک خوشه است ، خوشه ِ خداست. میگویند که این اندیشه ها از دوره تفکرکشاورزی میآید و به درد امروز نمیخورد ، چون جهان ماشین آلات است، و البته ترجیح میدهند که انسانها ، مهره و پیچ ِ ماشین جهان باشند ویا خدا واجتماع ، ماشینی مرکب ازاین پیچ ومهره هاست ویا خدا ، کسیست که پیچ ومهره های نوبه نورا میسازد ،و ماشین ساز و آلت سازاست . انسان، آلت و افزاراویا اجتماع است . برای درک اینکه « تن ، خوشه است » ، چه معانی ژرفی درزندگی اجتماعی وسیاسی و دینی وهنری دارد ، بایستی آنرا با تصاویردیگری که هزاره ها حاکم براجتماعات بوده اند، سنجید . هنگامی گفته میشود که « تن را خوشه میدانستند » ، بهتراست بدانیم که « تن » چه معنائی داشت . تن، دراصل به معنای « آلت تناسلی ، اندام زایش » است . ولی فقط بخشی ازوجود انسان وجانوران ، اندام زایندگیست . اینهمانی دادن کل وجود انسان یا جانور، با « اندام زایش » ، بیان یک اندیشه ژرفست که گرانیگاه جهان جسمانی وماده میباشد ، چون گیتی یا جهان جسمانی را « تنکرد » میگفتند . با چنین اینهمانی دادن ، بیان میشد که سراسروجود جسمانی انسان ، ابزارزایندگیست . سراسر وجود انسان ، اصل آفریننده وزاینده هست . این یک اندیشه فوق العاده بزرگست که درآغازچشمگیرنیست . فقط در بخش محدودی ازوجود انسان، اندام زایا و آفریننده نیست، بلکه کل وجود جسمانی انسان ، ازپا گرفته تا دستها وسرانسان، همه آفریننده و زایا هستند . این نشان میدهد که « اندام زایش » ، مانند یهودیت و اسلام ومسیحیت ، مفهوم شهوت جنسی نداشت . هرجزوی دروجود جسمانی، آفریننده هست . تن ، معنای « جسم وماده » هم داشت . هنگامی سخن ازتن انسان زده میشد، بحث ازکل جهان جسمانی درمیان بود . اینکه تن ، خوشه است ، معنای آنرا هم داشت که جهان جسمانی ومادی ، جهانی زنده است و ویژگیهای « ازخود نوشوی ، وازخود روئی » و « همبستگی و همآهنگی» و « تنوع=گوناگونی، رنگارنگی » و « نیروی انتقال اصالت ازخود » را دارد . اکنون هر تنی، هرجسمی، گوهر ِخوشگی دارد . به عبارت دیگر در گوهرش، ویژگی «غنا و تنوع » و« نیروی به هم پیوند دهی و همآهنگ سازی ومجموعه شوی » دارد . ازاین تن که درگوهرش، خوشه ایست ، خوشه ها به همه سو ، به فراز کشیده میشوند ، زبانه میکشند . غنا ئی که درگوهر تن هست، میشکوفد و نمودارمیشود . تن ، به شکل « آنچه درخود بسته است » ، درک نمیشود . آنچه درتاریکی تن نهفته است ، ازسراسر محیط تن ، فوران میکند و افشانده میشود ، شعله میکشد . این فضای گرداگرد تن انسانست که از« فراافشانیهای تن » ، آکنده میشود . انسان ، درتنش ، زندانی نیست . انسان، گرداگرد خود، فضا میسازد . انسان ، ازخود بیرون کشیده میشود و دراطراف خود ، میدان مغناطیسی میسازد . خود ، ازتن ، فرامیروید . خود ، این خوشه های فرا روئیده دراطراف تن است . زیستن ، تخم افشاندن درفراسوی تن است . زیستن ، شاخه دوانیدن در فراسوی تن است . انسان ، خوشه ایست که دراجتماع میروید و حق رویش غنای نهفته درتن خود را دارد . ازیقین ازخوشه بودن تن خود هست که انسان، میاندیشد و عمل میکند و میگوید .من درفراروئیدن درفضای اجتماع هست که هستی می یابم . انسان ، دربینش حواس خود ، امتداد یابی تن خود را درک میکند . درمزیدن ، بوئیدن وبسودن و دیدن ... این تن اوهست که به فراسویش کشیده میشود . تن انسان ، درهرحسی که میکند ، درمحسوسات ، کشیده میشود و امتداد می یابد . تن ، از اندام بینائیش، فرامیروید . تن ، دراعمالش ، درگفتارش، در اندیشه اش ، ازهم کشیده میشودو فراخی می یابد . تن ( جسم و زهدان ) را اینهمانی با « خوشه » میدادند. خدا و اجتماع را هم اینهمانی با خوشه میدادند . ارتا، ارتای خوشه بود. هم ارتا وه خوشت که زرتشت ارتا واهیشت نامید خوشه بود و هم ارتای فرورد که فروردین باشد ، خوشه بود . ارتای خوشه ، همان پروین = اپروج = پرن = پران = فران = پرمه بود، و ارتا فرورد یا فروردین نیز خوشه فروهرها ( جانان ) بود .ارتا فرورد ، نخستین عنصر ومایه وژهگان و آخشییج بود که اصل وبُن وارکه هرجانی باشد . درسانسکریت پرانه praana که همان پرن وفران باشد دارای معانی 1- جان 2- باد زندگی 3- اصل یا منشاء زندگی 4- به صیغه جمع ، حواس پنجگانه 5- نیرو 6- الهام شاعرانه ( طبع ) 7- برهما ( خدای آفرینش، مظهرایجاد ) 8- بشن یا ویشنو ( مظهرابقاء وپرورش دهنده ) ..... میباشد . درفارسی هم پرن و پرمه به پروین گفته میشود . درسغدی به نخستین عنصر، هم پران وهم ارتا فرورد گفته میشود . ازسنجیدن این داده ها باهم میتوان شناخت که پروین ، مرکب از بهمن ( برهما ) و هما ( ارتا = ثریا = تریا = سه تاجفت ) میباشد . به عبارت دیگر، ستاره ناپیدای درمیان خوشه پروین ، تحول به سه جفت ستاره میباشد که ارتا باشد . درتبری پروین را ، ششک مینامند. واین همان رپه ، رفه یا رب هست که همان ارتا یا رتو یا راد باشد که لاد و معربش « لات » باشد که بیخ و اصل جهان شمرده میشد . این پران یا فران ، همان weh-franaftaar آتش جان است که درهرجانی اصل گرمی و خویدی هست . fran-aftaar به معنای فرود آینده و تحول یابنده فران است . خوشه پروین درهرجانی فرود میآید و بُن آفرینده یا « آتش = تخم » جان میگردد . به سخنی دیگر، بهمن و هما ( ارتا = سیمرغ ) به شکل تخم درون تخم ( مینوی مینو ) فرود میآیند و افشانده میشوند و اصل پیدایش و پرورش و دوام هرجانی میگردند . « خرد » که خره + رتو باشد ، به معنای نائیست ( هره = خره = نای ، دختر) که بیخ واصل پیدایش و پرورش هرچیزی هست . پس رتو، همان رد و همان خوشه و همان هما و سیمرغست که نخستین مایه آفریننده درهرجانی وهرانسانی هست . خوشه نخستین کیهان ، دربُن هرانسانی موجود هست . بهمن که اصل اندیشیدن ضد خشم وقهرو زدارکامگی است ولی ناپیدا وناگرفتنی است ، درهما یا ارتا ( سه جفت ) اصل تنوع وکثرت صورت به خود میگیرد، و این هما یا سیمرغست که تحول به گیتی می یابد و تنکرد ( جهان استومند ) میگردد . ویژگی « خوشگی » در همه انسانها وجانها زهشی immanent موجود هست . خدا که همان بُن وبیخ جهان هستی میباشد ، مانند ادیان نوری ، ترانسندس نیست ، بلکه آمیخته وفطرت هرجانی وانسانیست . ویژگی بنیادی خرد که مرکب ازجفت « بهمن وهما یا سیمرغ یا ارتا » هست، نوآوری و ابتکاریا « کواد بودن = قباد بودن » است. به عبارت دیگر، خرد ، واکنشی نمیاندیشد و عمل واکنشی نمیکند بلکه همیشه اصالت زدارکامگی واصل پیوند دهی ( مهر) او دراندیشه وگفتارو کردار، ابتکارمیکند . او بدین معنی ، آغازمیماند و واکنشی و تقلیدی و عادتی رفتارنمیکند . مولوی ، این ابتکاررا چنین میسراید : گیرکه خارست جهان، کژدم ومارست جهان ای طرب وشادی جان ، گلشن و گلزار تو کو ؟ گیر دهانی نبود ، گفت زبانی نبود تادم اسـرار زنند . جوشش اسرار تو کو؟ گیرکه خورشید وقمر، هردو فروشد به سقر ای مدد سمع وبصر، شعله و انوار تو کو ؟ بهمن و هما ( عنقا ) هردو آذر فروزهستند یا به عبارت دیگر، هردو اصل ابتکار ونوآوری هستند. نیکی ومهرو دوستی وجوانمردی نباید از دیگری آغازشود . با رویاروئی با بدی و دشمنی و نا جوانمردی و دشمنی، نباید این ابتکار را از دست داد. تصویر« خوشه » ، پیوند آرمانی در همه گستره های زندگی را مشخص میساخت . تصویر خوشه ، هم پیوند کل خدایان باهم ، هم تصویرکل کیهان ، هم تصویرکل سپهرها باهم ، وهم تصویر اجتماع ولایه ها وطبقات اجتماعی و بالاخره پیوند فطرت ( نهاد یا گوهر) انسان و طبعا ماهیت آزادی را دراجتماع معین میساخت . پیدایش تنوع وکثرت درارتا که ازیک اصل بهمن بود، سبب میشد که گوناگونیها اجتماع و کیهان و خدایان ...ازیک گوهر پذیرفته شوند . ازسوی دیگرهمه این گوناگونیها وکثرت ، قابل همآهنگ ساختن باهم هستند . این اندیشه بکلی برضد اندیشه زرتشت بود که ژی و اژی را غیرقابل همآهنگشوی و آشتی پذیری میدانست . اجتماع و ملل باید برپایه قبول تنوع ازهمه افراد و اقوام وملل وطبقات واحزاب بناشود.دیگرگونه بودن ، متضاد بودن نیست . نیازبدان نیست که دراثر ایمان آوردن به یک آموزه ، همه باهم یکنواخت گردند ، بلکه اصل همآهنگشوی گوهری در افراد وگروهها و اقوام وملل بایستی انگیخته گردد . هر گونه آموزه ای و حزبی و قومی و ملتی و حکومتی که بخواهد تنوع را بکاهد یا ازبین ببرد ویا برآن غلبه کند، مطرود میباشد . تنوع برپایه همگوهری است . همه گوناگونیها، برغم تفاوت ، تحولات یک گوهرند . ازاین رو نیزهست که دین ، برپایه زایش معرفت ازفرد است ، نه برپایه ایمان افراد به یک آموزه یا شخص واحد . وازآنجا که هردانه ای ازاین خوشه، اصل فرشگرد و تازه شوی است، گرانیگاه اندیشه پیشرفت، فرشگرد و تازه شویست نه « پیشرفتی که تازه شوی زندگی را بازمیدارد » . ازاینگذشته ، فرشگرد ، مسئله آخرالزمانی نیست . حق ابداع ، همیشه هست . بالاخره فطرت انسان که خوشگیست ، انسان، وجودی آبستن به اصل تنوع میشود ، که حقوق فطری انسان را معین میسازد . اصل برگزیدن همیشه جفت با اندیشه تنوع ( گوناگونی و رنگارنگی) است . جائی که تنوع هست ، میتوان برگزید . وبرگزیدن، پذیرش یکی و طرد و نفرین مابقی نیست . انسان، خود را میتواند برگزیند، چون نهاد ِ خوشه ای دارد. من کیستم ؟ مسئله ای بزرگ برای انسانست ، چون گوهرل خوشه ای ، و تنوع امکانات خود بودنش، اورا به شگفت میآورد وگیج وخیره میکند . انسان، هنگامی آزادیش را درمی یابد که « مسئله برگزیدن خودش» طرح میگردد . و آزادی او ، اورا دراین برگزیدن دچارآشفتگی و گیجی میکند. خوشه بودن گوهر انسان ، اندیشه اینکه انسان میان دیو بودن و فرشته بودن ، یکی را باید برگزیند ،طرد میکند. این اندیشه ، با تنوع و گوناگونی کارندارد . برگزیدن با تنوع کار دارد نه با تضاد . انسان، کاری را که نخست و پیش ازهمه باید کرد برمیگزیند و میاندیشد چگونه کارهای لازم دیگر، یکی پس از دیگری بکند ، بدون آنکه ارزش و اعتبار این کارها درپس و پیش آمدن ، کاسته گردد. هرکدام درجای خود، ضروریست .فردوسی گوید: ندانی که هرکس که هنگام جست زکار، آن برگزیند که باید نخست هنگام اندیش ، کسیست که میان کارها، کاری را که اول باید بکند می یابد و سپس کاری را که دوم باید کرد و سپس کاری که پس ازآن باید کرد . درفرهنگ ارتائی، نیکی کردن با هنگام ، کار داشت . کارنیک آن نیست که انسان ، درهرهنگامی میکند . مثلا هنگامی که باید بگوید، خاموش بماند و هنگامی که باید خاموش بماند ، بگوید، کارخردمندانه نیست . جوان گفت وآن پاکدامن شنید زگفتاراو، خامشی برگزید دیگرآنکه انسان طبق توانائی خود کاری را برمیگزیند که میتواند با صرفه درنیروی خود انجام دهد . کاری که نیازبع صرف نیروی زیاد است برنمیگزیند ولو آنکه آن کار، بدنیست . بقول فردوسی: زکار آن گزیند که بی رنج تر چوخواهد که برداردازگنج بر البته درست اندیشه هفت خوان برضد آنست . رستم به پیشنهاد زال، راهی را برمیگزیند که بسیارخطرناک وشگفت انگیزاست به شیوه ای که خیره درآن فرومیماند . هنگامی کل جامعه دراثر بی اندازه خواهی حکومت وشاهش درخطراست ، گزینش کاری که به صرفه هست، یک گزینش ضد اخلاقی و ضد مردمیست . وبالاخره انسان باید کاری را برگزیند که آغاز وانجامش را خود با چشم خرد می بیند و میاندیشد و کاری که ازگستره شناخت آغازو انجامش با خرد، بیرونست برنمیگزیند خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی ولی زرتشت گزینش را درگاتا میان دوبدیل قرارمیدهد که با گزینش یکی، باید برضد دیگری، پیکارکنی . واین هنگامیست که دوارزش، درتضاد باهم باشند کسیکه بتابد سر از راستی گزیند همی کژی و کاستی درواقع با پشت کردن به راستی، مجبور است که کژی وکاستی را برگزیند . ولی اندیشه زرتشت ، پیکاربا « اژی » را اجباری وضروری میداند . درست با ایمان به اهورامزدا و زرتشت ، جنگ خونین با خانواده سام وزال و رستم که سیمرغی بودند ، ضروری شد، و آئین مهرِ سیمرغی ، « اژی » شمرده شد . دیگراندیشی و تنوع دینی، درمقوله « اژی = ضد زندگی » قرارگرفت . وبدینسان ، بزرگترین فاجعه تاریخ ایران آغازشد که هنوز نیز ادامه دارد . فلسفه زرتشت ، پدیده های اجتماعی و دینی و اخلاقی وسیاسی را به گزینش میان « سیاه وسپید » « تاریکی و روشنائی » کاست که به کلی برضد فرهنگ رنگارنگی و تنوع و پلورالیسم ِ ارتائی – سیمرغی بود. بررسی ادامه دارد

mercredi 9 avril 2008

تنش مفهوم زمان در اسلام


تنش ِ مفهوم زمان دراسلام
منوچهر جمالی

تا معنای « زمان » در روانها ، تغییر نیابدجامعه ، سکولار نمیشود
تنش ِ « مفهوم زمان دراسلام » ،با « تجربه زمان درفرهنگ ایران»
چرا آقای سروش ، « سِکسوالیتی » رابا « سکولاریتی » ، با هم مشتبه ساخته اند ؟
ازلذّت حیات ندارد تمتعی
امروز ، هرکه وعده به فرداش میکنند
مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزی بخش
بگوشم ، قول چنگ اوّل ، بدستم ، زلف یار آخر
آمرزش نقد است کسی را که دراینجا
یاریست چو حوری و ، سرائی چو بهشتی
دویارزیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام ، بدنیا و آخرت ندهم اگرچه در پی ام افتند، هردم انجمنی
این اندیشه که حافظ ،در غزلیاتش ، به ما شادی درزندگی این گیتی را ارزشمند تر از عقبی ( آخرت ) میکند ،مارا آگاهانه، مفتون خود میسازد ، و برغم آمیختگی گهگاه با «مفهوم اسلامی زمان »، مارا به شادی زندگی درگیتی به کردار غایت ، میانگیزد ، تجربه ای زنده و چشمگیر درفرهنگ ایران از « زمان » است، که نطفه « سکولاریته » را درما سده هاست که پرورانده، وامروزه میپروراند ودرآینده خواهد پرورانید . درابیات نامبرده در بالا ، تجربه دیگری از مفهوم زمان ، بیان میشود که در قرآن و سایرمتون اسلامی ، ولو با آوردن یک خروار از آیات قرانی و احادیث ، اندیشه بنیادی حافظ ، پوشیده و تاریک ساخته بشود . ملت ، برغم همه این تفسیرات زورکی ، این را در هرکلمه حافظ، مستقیما بو میبرد و میمزد و میچشد .« سکولاریته » ، هنگامی درایران ریشه میدواند که « مفهوم اسلامی ما اززمان »، هم در خرد و هم در روان ، تغییر بیابد . آنچه در بحث های سیاسی و حقوقی ، فراموش میشود ، اینست که ، سکولار ، اصلش در لاتین secularis + seculum است، و دارای معانی « نسل » ، « دوره و عصر » است ( واژه siecle فرانسوی ) . در لاتینی که مسیحیان بکار میبردند ، این واژه ، به « دنیا آنچه دنیائیست » ، اطلاق میشد، که معنائی متضاد با « کلیسا » داشت . علت این بود که سکولار، اشاره به « گذرا و فانی و موقت بودن زمان » میکرد . آنچه متعلق به دنیاست ، فانی است ، و کلیسا و مسیحیت، تنها با بقا و جاودانگی کار دارد . این دادن دو گونه ارزش به دو گونه از زمان بود . آنچه با زمان جاودانه کاردارد ، مقدس و متعالیست ، و آنچه با زمان فانی کاردارد ، بی ارزش و خوار وبی اعتبار است . گذرا بودن در زمان ( temporal )، مُهر کم ارزش یا بی ارزش و پستی، به همه چیزهای گذرا میزد . آنچه تغییر میکند ، فانیست، و نباید « غایت زندگی » باشد . طبعا « زندگی کردن در گیتی » ، و « شادی و خوشی در گیتی » نباید غایت انسان باشد . در گیتی ، جشن نیست . درگیتی ، انسان نمیتواند با کارو کوشش وخردش ، بهشت باقی ، خوشی باقی بسازد . خوشی باقی ، در زمان فانی ، محالست . بخوبی دیده میشود که سکولار، با مفهوم ویژه ای از زمان کار دارد . اسلام نیز همین « ایده زمان » را داشت ، هرچند که با اندکی تفاوت ، آنرا بیان میکرد . این تفاوت درجات در ارزیابی دنیاست ولی ، دست به « برتری فوق العاده آخرت و سعادت ملکوتی » بر خوشی دنیوی فانی نمیزند . « والدار آخره خیر ( اعراف ). و قرآن کسانیکه دنیا را با گذشتن از آخرت میخرند ، بسختی ملامت میشوند ( الذین اشتروا الحیات الدنیا بالاخره ، بقره ). البته در اسلام « و لاتنس نصیبک من الدنیا – سوره القصص » - بهره ات را از گیتی فراموش مکن ، هست و بکلی « زندگی درگیتی یا زندگی فانی » ، طرد و رد نمیشد . البته درمسیحیت هم کاملا رد نمیشد ، فقط اندکی تفاوت میان هردو دراین زمینه هست. ولی در هردو ، آخرت یا ملکوت آسمانی ، برترین ارزش وغایت میماند . آخرت و ملکوت آسمانی ، که « زمان باقی » هستند ، اساس هردو دین قرار میگیرند . ایمان به الله و آخرت در قرآن ازهم جدا ناپذیرند، و مرتبا باهم تکرار میشوند . آمنا بالله و بالیوم آلاخره ( بقره ) ، من آمن بالله و الیوم الآخر ( بقره ) . متاع دنیا ، کم ارزش ( قلیل ) و فریب و لهوولعب است . دنیا ، ارزش به جد گرفته شدن ندارد . آنچه باقیست و بقا دارد ، نزد الله است ، و الله است که خیر است و بدین علت ، باقی است ( والله خیر وابقی – طه ، و ماعندالله باق النحل ) البته « باق و باقی »، به همان ریشه « بغ » بازمیگردد که سیمرغست( دراصل بقا ، فقط پیآیند بهمبستگی و عشق بود ، وکلمه باغه ، که درکردی به معنای بسته گیاهست ، دارای همین معناست ) . حیات دنیا ، حیات فانی است ، و حیات آخرت ، حیات باقیست . درگوهر دنیا ، زمانیست که « فان » یعنی نیست و نابود میشود ، ناپایدار است، و سپری میشود ، وآنچه که باقیست ، فقط خیر است. البته این « فناء » ، چیزی جز همان درخت « ونه = ونا » نیست که فرازش سیمرغ (= خوشه همه زندگان ) نشسته هست . رد پای آن، در منتهی الارب باقی مانده است که « شجره فناء » ، به معنی درخت بسیار شاخ است . گذشته ازاینکه در اوستا « ونه = ونا » ، به معنای درخت است ، ونه ، به معنای « عشق = بافته» است . تخم های همه جانداران در گیتی ، به این درخت بازمیگشت ، و باز، خوشه فراز این درخت ( که سیمرغ باشد= قوش= خوشه ) همه تخم ها را در همه جهان میافشاند ، و همه جانها ازآن تخمها باز میروئیدند . ازاین رو دیده میشود که وادی هفتم در منطق الطیر، فنا فی الله و بقا بالله ، یا به عبارت دیگر « بقا درفنا » است( پیوستن به بغ درونا = فنا که مجموعه همه جانان است ) . در فرهنگ سیمرغی ، هیچ چیزی نابود، یا فانی نمیشد ، بلکه همه چیزها ، چه جسمانی ، چه روحانی بدون هیچ تفاوتی ، به اصلشان که خدا بودند بازمیگشتند . حتا در غزلیات مولوی رد پای این اندیشه باقی مانده است که اصل حواس جسمانی و حواس باطنی ، همه ازیک چشمه میجوشند که پری ( سیمرغ ) درآن وثاق گرفته است . روح و جسم ( = تن ) همه ، همیشه پایدار ند ، و برای دوام به اصل خدائیشان میپیوندند . دنیوی و روحانی، دراین فرهنگ وجود نداشت که تابع دو مفهوم از زمان باشند . بریدن زمان در دوبخش متفاوت و متضاد ( زمان بیکرانه + زمان درنگ خدای ) مفاهیمی بودند که از میترائیسم آمد، وسپس ، جزو الهیات زرتشتی شد، و به ادیان ابراهیمی به ارث رسید . شق القمر ، یکی از شکل گیریهای همین اندیشه بود ، چون قمر، هم ، مجموعه تخم زندگانست، و هم ، معیار سنجش زمان و اصل زمان ( جانان = اصل زمان ) . در فرهنگ زنخدائی ایران ، زمان ، پیوسته بهم بود و هرگز، به دو زمان گوناگون ، ازهم بریده نمیشد که بخشی از جهان هستی، تا بع این زمان کرانه مند ، و بخشی دیگر، تابع آن زمان بیکرانه باشد ( در کردی ، که راندن ، به معنای گسستن و ازهم پاره کردن است ) . ازاین رو نیز فرهنگ اصیل ایران ، نیاز به جنبش سکولاریته ندارد . چون جنبش سکولاریته ، جنبشی است برای نفی و محو امتیار « زمان باقی » بر « زمان فانی » . سکولاریته ، زمانی را که میگذرد و سپری میشود ، به هیچ رو ، فانی ( نیست شونده ) و بی ارزش نمیشمارد ، بلکه ، « شدن در زمان » ، غیر از « فانی شدن زمان است . چنانکه درشاهنامه دیده میشود که « زمان ، درختیست که میروید و هر روزش ، شاخه ای نوین براین درخت افزوده میشود »، و درسایر متون پهلوی دیده میشود که اعصار و ادوار ، به شکل شاخه های یک درخت برتنه درخت افزوده میشوند . سکولاریته ، شدن در زمان را ، فنا نمیداند ، بلکه تحول وافزایش میداند . البته درخت فنا = وَ نا که درخت عشق بود ، و بیان اندیشه « همبستگی ِکل هستی » بود ، طبعا هستی ، یک واحد نابریدنی و بخش ناشدنی ازهم بود ، نه زمان را میشد ازهم برید و دوبخش کرد ( دنیا و آخرت ساخت )، نه جسم و روح را میشد ازهم پاره کرد . عشق را هم نمیشد ، در دوقسمت ازهم پاره کرد ، و یک بخش ، « عشق فانی و جسمانی» یافت ، که شهوت جنسی باشد ، و یک بخش پدید آورد که « محبت الهی یا روحانی » باشد . در مفهوم « مهر » ایرانی ، نمیتوان، ارتباط جنسی را ، از عشق الهی یا آسمانی، ازهم برید . اینها( دوگونه عشق ومحبت ) با کرانه مند کردن زمان ، کار دارد . در مهر ایرانی ، عشق جسمانی و محبت افلاطونی ، که ازهم جدا و متضاد باهم باشند ، وجود ندارد . درفرهنگ ایرانی ، دردسری که برای ابراهیم دربرگزیدن عشق یا ایمان به یهوه ، و عشق به اسحق پدیدار شده بود ، معنا ندارد . اینها همه از همان بریدگی زمان میآیند . درفرهنگ ایران ، همه گونه مهرها ، طیف یا رنگین کمان مهرند . یک مهراست که رنگین کمانی از مهرهای گوناگونست ، که همه به هم چسبیده اند .ولی درمسیحیت ، روح ، باجسم (= تن )، آن جهان با این جهان در تضاد قرار گرفتند ، و طبعا « محبت روحانی » ، درتضاد با « عشق شهوانی و جسمی و جنسی » درآمد . برای نخستین بار، مفهوم « شهوت جنسی » که کاملا جسمی ( از تن و گوشت ) بود ، در اثر بریدگی زمان ، و تضاد دو گونه زمان ، درمسیحیت به وجود آمد ، و منطقا ، محبت روحانی ، پذیرفته و اعتلاء یافت ، و « شهوت جسمانی » ، خوارو پست، و درپایان طرد شد و فقط به کردار ابزار پذیرفته شد . بدینسان ، نام « روحانی » ، نامی بود برای محبتی که درآن شهوت جنسی و جسمی نباشد . شهوت جسمی و جنسی ، برترین نماد ، تعلق به دنیای فانی یا جسمانی بود . دنیائی بودن ، درست از همین شهوت جنسی، معین میشد . از این رو بود که به کشیش های عیسوی ، « روحانی » گفته شد ، و به همین علت آنها حق نداشتند ، زناشوئی کنند ، ولی این اصطلاح را هرگز نمیتوان برای « علمای اسلام » بکاربرد . رابطه جنسی و جسمی ، معیار دنیوی بودن شده بود . آنها تابع منطقی بریدگی دوزمان ازهم ، و طبعا جسم و روح ازهم بودند . اساسا درایران ، به جسم انسان ، « تن » گفته میشود ، و تن ، دراصل ( وهنوز در گویشهای مختلف ) به معنای « زهدان و واژینا » بوده است . در بندهش ، به جسمانیات و دنیای جسمانی ، « تنکردی » گفته میشود . محمد ، ارضاء شهوت جنسی را ( که متعلق به دنیاست ) ، متضاد با آخرت و جهان باقی نگرفت ، ولی رابطه جنسی ، همان مقوله « شهوت » ماند، و هنوزمتعلق به « دنیا و جهان فانی » وارزشی که دنیا دارد ، بود . انسان برغم ارضاء شهوات پست ، میتواند آخرت را ، برترین ارزش و غایت زندگی بداند و همین سبب میشود که ارضاء شهوت جنسی را فقط به کردار، ابزار می پذیرد . نفی و طرد رهبانیت ، و زنبارگی رسول الله و امامها ، دلیل بر سکولاریته بودن اسلام نیست . سکولاریته ، ارزش برتر به «زمان زندگی در گیتی» دادنست . با این ارزش ، رابطه جنسی ، دیگر در مقوله « شهوت جنسی دنیوی » نمیگنجد . این امکان شهوت رانی ، از اسلام ، سکولاریته نمیسازد . مفهوم سکولاریته ، با تضاد، با کرانمند شدن زمان به دوبخش جدا ازهم، پدید آمد . کلیسای مسیحیت ، ارزشها و غایت زندگی را بر پایه « جاودانگی و ابدیت » معین میساخت . چنانکه اسلام نیز برترین ارزش و غایت را ، همان آخرت و رسیدن به قرار و سعادت در جهان باقی میداند . ولی سکولاریته ، درگیتی بودن و درزمان زیستن را گرانیگاه خود میکند . این به معنای آن نیست که انسان ، غرق در کامبریها و شهوت رانیها بشود . غرق شدن درشهوت رانی و کامرانی ، دراثر مفهوم « شهوت در مسیحیت و اسلام » پیدایش می یابد . چنین چیزی ، فقط با پیدایش مفهوم « شهوت جنسی و جسمی » در اسلام و مسیحیت ، آرزوی همه میگردد . در سکولاریته ، ارزش و غایت زیستن ، زیستن ِ به ( بهزیستی ) در همین زمان بهم پیوسته واحد است . در اسلام و مسیحیت ، حقیقت و خیر و سعادت ، در آن چیزهاست که جاودانه اند و باقی اند . اینها غایت زندگی هستند . آنچه که فانی است ( نیست میشود ) باطل و خوار و حقیر و بی ارزش است، و باید به آن پشت کرد . به همان شهوت جنسی نیز که میپردازد ، بدید پستی و بی ارزشی و قلیل و متاع غرور و لهو ولعب مینگرد . بی ارزش ساختن تمتع دراین تمتعات ، همه این تمتعات را بی مزه و پوچ میکند.چنانچه حافظ بسیار عمیق این نکته را درمی یابد و میگوید :از لذت حیات ندارد تمتعی امروز ، هرکه وعده به فرداش میکنند همه خوشیها و شادیها ، تلخ میگردند ، چون در حین تمتع ، اندیشه فنا با آنها میآمیزند . همه تمتع های زندگی در دنیا ، فانی است ، بدینسان ، کام بردن از خوشیها و شادیها ، همه متاعی قلیل و دروغ و فریب و توخالی اند . فقط تمتع جاودانی ، حقیقی است ،و لذت بردن و کام بردن گذرا ، فریب است . سکولاریته ، گذرا بودن و تغییر زمان را ، فنا ( نابودشدن ) نمیداند . سکولاریته درست ، آنچه میگذرد ، فانی و کم ارزش و خوار نمیداند ، و زمان برایش بریده و به دوبخش نمیشود . زندگی در هرلحظه و آنی ، چهره ای دیگر از شادی و خوشی دارد . انسان ، خوشی و شادی را در هرآنی میتواند در چهره های گوناگونش دریابد . نام خدای ایران ، « شــــاد» بود ، و این خدا ، خودش ، گیتی = دنیا میشد ، تا گیتی ( گیتی ، به معنای جانان یا مجموعه همه جانهاست) گسترش شادی و جایگاه بهره ورشدن ازشادی باشد . شادی ، به جشن عروسی گفته میشود. شادی کردن در هرآنی ، همان شادی را دارد که جشن عروسی دارد . ( گیتی ، از واژه – گی – ساخته شده است که نام سیمرغ بوده است ) ، اینهمانی با شادی داشته باشد . خدائی که گوهرش شادی است ، تحول به گیتی می یابد و گیتی ، امتداد و گسترش اوست . به سخنی دیگر، انسان درشادی کردن درگیتی ، لبریز از خدا میشود . سکولاریته ، درست سیخ را وارونه میکند و میگوید که شادیها و خوشیهای گذرا ، خوبند . درست گذر، تازگی و نوی را میآورد، که بنیاد شادی و خوشی است . خوشی ، خوشی است ، وقتی نو و تازه بشود . از اینگذشته ، خوشی و شادی در یک لحظه ، چنان سرشارو لبریز است که روشنی ، به سراسر زندگی میافکند . یک اتفاق خوش ، میتواند همه زندگی را تغییر بدهد . و تمتع جاودانه و یکنواخت ، نه تنها ملالت آور است ، بلکه بدترین جهنم هاست . شادیها ،از این رو با حواس کار دارند ، چون حواس ، اندام درک تازگی و تغییرند . سکولاریته ، حواس را ازنو، با ارزش میسازد ، برای آنکه حواس ، نیاز به تازگی و تغییر دارند، و طبعا شادی در زمان ، با حواس، بهم گره تنگاتنگ خورده اند . به همین علت ، حواس ، از ادیان و مکاتب فلسفی که « باقی» را میستایند وبه آنچه بقا دارد ، برترین ارزش را میدهند ، تحقیر کرده میشوند . اینست حافظ ، زندگی خوش را درگیتی و در زمان حاضر، در همان راستای سکولاریته ، برترین ارزش میداند، و پشت به مفهوم کامیابی در جهان بقا به کردار برترین ارزش و غایت میکند .آمرزش نقد است کسی را که در اینجایاریست چو حوری و سرائی چو بهشتیهمچنین مولوی بلخی ازسر « ایده جشن همیشگی » و ایده همیشه نوشوی را که استوار بر« شدن » و « گذرا»بودنست ، از فرهنگ سیمرغی ، زنده میکند . تصوف ، ارزش فوق العاده به « آن » میدهد. همچنین مفهوم « نقد » در رباعیات خیام ، یکی ازگرانیگاه های سکولاریته هست . بدینسان گرانیگاه و غایت زندگی را به فراسوی زمان حاضر، نمیافکند . درحاضر ، در پیشادست ، در دستادست ، نقد ، میتوان شاد بود . همچنین سراسر مفاهیم « عشق جاودانی » ، چیزی جر متعالی ساختن « وصال عشقی گذرای زن ومرد » ، نیست . انسان ، چنان ازآن ، خوشی و شادی می یابد که آرمان خودرا ، دوام و گسترش آن ، فراسوی زمان و مکان ، فراسوی رابطه جنسی هم میخواهد . انسان میخواهد هر شادیش ، یک جشن عروسی باشد ، ازاین رو، کام بردن که به هرکامی گفته میشود ، دراصل به عشق ورزی گفته میشده است و کام در ویس و رامین نام آلت آمیزشی است. این تجربه جنسی ، کل تجربیات و مفاهیم انسان را میانگیزد . این تجربه کوتاه و گذرا ، مثل حریقیست که به کل خرمن وجود بیفتد . شادی و خوشی ، شکوفائی و رویش زندگی درهمین گیتی است . این تجربه مهرو آمیزش میان زن ومرد ، فقط در روند مفهومی از « زمان » صورت میگیرد ، نه دربریدگی زمان باقی آخرتی ، از زمان فانی دنیوی . دردامنه چنین مفهومی ، مهر آمیزشی ، بلافاصله تبدیل به « شهوت جنسی و نفس اماره » میگردد ، و فقط مسیحیت و اسلام ، دو گونه واکنش، نسبت به « شهوت جسمانی دنیوی » دارند . شهوت جنسی ، دنیوی و جسمانی میماند، و از روح ، پاره و بریده میشود . درست در هردو ، این پیوند ، نماد دنیائی بودنست . در اسلام ، رهبانیت ( ترک شهوات جسمانی ، بویژه شهوت جنسی ) نیست ، ولی سکولاریته ، به معنای آنست که « دنیای شونده و متغیر» ، یا زیستن در زمان گذرا ، برترین ارزش را دارد ، و درست با این گرانیگاه است ، که ارزش رابطه جنسی میان زن ومرد ، فرق میکند . درست ، نخست باید همین رابطه آمیزشی را ، از چنگال مفهوم شهوت در مسیحیت و اسلام رهائی بخشید . پدیده « شهوت جنسی » که استوار بر پاره کردن زمان ازهمست ( زمان کرانه مند در بندهش )، همیشه نماد تحقیردنیا و تحقیر زن است ، که البته ریشه در زمین دارد . زن ، زمینی است و دنیائیست، و انسان را پای بند جسم و مادیات و دنیا میکند . سکولاریته ، برضد کاهش دادن رابطه آمیزشی ، بنام شهوت پست و فانی و دنیائی و جسمانی است ، که دربرابر ارزش روح و آخرت ، هیچ و پوچ است . رد پای این بی ارزشی رابطه جنسی ، درهمان خود واژه « پوچ » مانده است ، چون « پوچ » همان واژه « بوچ و بوشیا » است که دراصل به معنای زهدان و واژیناست . آمیرش با زن ، کردن یک کار« پوچ » است . اینها همه پیایند بریدن وکرانمند کردن زمان ، به دوبخش باقی و فانی است . « باقی» ازآن روحانیان در مسیحیت است ، و « سکولار=فانی »ازآن حکومتگران وشاهان و سیاست است . در اسلام ،« باقی» که کامل و خیرو غایت است ، باید بر ناقص و فانی ، حکومت کند . همین بریدن زمان ،به دوبخش جدا ازهم ِ روح و جسم ، آخرت و دنیا ، به پوچ ساختن زن ، و پوچ ساختن همه کام بری دردنیا میکشد ، چون این کامبری ،« رد » ویا « برترین نماد » همه کامبریها در گیتی است . سکولاریته ، کامبری های درهرآنی را ، در زیر مقوله « دنیا و فانی » که مقوله ایست که در این ادیان ، با پارگی زمان پیدایش یافته ، جا نمیدهد .

samedi 5 avril 2008

سکولاریته و درخت زمان در فرهنگ ایران


سکورلاریته و درختِ زمان در فرهنگ ایران
منوچهر جمالی
• هر روز، شاخی نوین از درخت زمان میروید. «شاخ»، هم معنای «نی و ابزار بادی موسیقی» و هم «جام باده» را دارد ...
شنبه ۱۷ فروردين ۱٣٨۷ - ۵ آوريل ۲۰۰٨
بُن ِزمان، هر روز خدائی دیگرمیشود تا هرروز، گلی دیگربیافشاند تا هرروز آهنگی دیگر، برای رقصی دیگربنوازد هرزمانی، دوجشن است 1- جشن خرمن 2- جش پیدایش
فرهنگ ایران ، زمان را ، درختی میدانست که بُنی دارد ، و درروئیدن و بالیدن، شاخه هائی میشود، که همان روزها هستند ، و به فرازش وسرش که رسید ، تخم و بری میدهد ، و همین تخم وبر است که باز تبدیل به بُن میشود، و زمان تازه ازآن میروید. این اندیشه شبانروز ، به هراحظه ای از زمان بازتابیده میشود . هرآنی از زمان ، تازه است . واژه « تازه » ، از « تاختن و دویدن » است . خود واژه تازه ، بهترین گواه براین معناست که« آنچه حرکت میکند ، تازه میشود ». چیزی تازه و نو میشود که حرکت میکند و به عبارت دقیقتر، چیزی تاز و نو میشو که میرقصد .این اندیشه ، در فرازسرتصویرکوروش در مشهد مرغاب فارس دیده میشود . سه تخمند که میرویند و می بالند و در فرازشان ، تبدیل به تخم میشوند ( سه تخم در بُن و سه تخم در فرازتنه درخت – البته این همان سه بُن زمان است ) . وهمین حاصل درخت زمانست که افشانده میشود، و اصل ِ « پیدایش زمان تازه » میگردد . این تصویر، همه آن اندیشه هائی را دربر دارد که امروزه ما درجنبش ِ سکولاریته ، در غرب بدنبلش میدویم . این اندیشه به هر « آنی » از زمان ، باز تابیده میشود . در هرآنی ، دوجشن هست ، یکی جشن شادی بدست آوردن محصول (جشن خرمن ) ، یکی جشن کاشتن و بنیاد نهادن و افتتاح و نوآوری وابداع ( آتش فروزی ) . بقول مولوی بلخی صوفیان هردمی ، دو عید کنند عنکبوتان، مگس، قدید کنند کیمیای سعادت همه اند درهمه ، فعل خود ، پدید کنند درپایان زمان، زمان ، نیست و فانی نمیشود، بلکه تخمی وخوشه و خرمنی میشود ، که ازآن « آن ِنوین » میروید . این اندیشه به کلی ، متضاد با « مفهوم فنای زمان ، در گذشت ِ زمان » است . زمان ، میافزاید و میآفریند ، و هرگز نابود و نیست نمیشود . زمان، آفریننده آینده است . درفرهنگ ایران ،زمان ، میروید . و روئیدن ، معنای پیش رفتن و شادی و دوستی باهم داشت . چنانکه به پیشرفت دادن گیتی ، رویش گیتی varedatgaetha گفته میشد . گیتی ( که به معنای مجموعه جانها هم هست ) موقعی پیشرفت حقیقی میکند که بروید . حرکتش ، رویشی باشد . دراینجا افق مفهوم « پیشرفت » ، پدیدار میگردد . این سراندیشه ، « پیشرفتی» را می پذیرد که در راستای « رویانیدن جان و گوهر» از خودش باشد. واژه « ورد vareda » که امروزه معنای « ُگل » دارد ، دراصل به معنای روئیدن است، و همین واژه است که « بالیدن و بال » شده است . «فروهر»، که دراصل « فرَ وَرد » است و نام سیمرغست ( ارتا فرورد = فروردین ) ، به معنای « فرا بالیدن = پروازکردن= بال درآورن » است . این فروهر، بخش سیمرغی از بُن هرانسانی نیزهست ، که می بالد و در رفت و آمد ( پرواز وآمیزش همیشگی با سیمرغ ، و بازگشت ازاو ) به سیمرغ و از سیمرغست . البته همه خدایان ایران ، خویش ِِ گل ( خویشاوند وخانواده گل و ازگوهرگل ) هستند، و هرخدائی ، درگلی ، پیکرمی یابد . از درخت زمان، تنها یک گل نمیروید ، بلکه هر روز، گلی دیگر میروید . درخت زمان ، درختی است که همه گلها ازآن میرویند . بُن ِ زمان ، اصل تنوع و طیف است. خدایان ، گلهای رنگارنگ و گوناگون درخت زمانند . یکی از نامهای سیمرغ ، « گلچهره » و « گل کامکار» و « گلشهر» است . نام دیگر رخش، گلرنگ است ، و رخش، پیکریابی خودِ سیمرغ است . خدایان ایران درهرماهی باهم ، یک « دسته گل = گلدسته » اند . با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته ای بو که بوئی بشنویم از خاک بستان شما حافظ اینست که « درخت زمان » ، گل افشانست . گل افشانی درخت ، با نو آفرینی و جشن ابداع و نوآوری کاردارد . گل افشانی ، همانند « افشاندن خوشه و بذر» است . این اصطلاح « گل افشانی » ، در ادبیات ما بیادگار باقی مانده است . خدایان خودرا که گلدسته رنگارنگ هستند ، درگیتی، میافشانند تا جشن برپا کنند . زیردرخت گل افشان نشستن، جشن گرفتنست. چنان بد که درپارس یک روز تخت نهادند زیرگل افشان درخت فردوسی بخت این نکند بامن، کان شاخ صنوبر را بنشینم و بنشانم ، گل برسرش افشانم سعدی میخواه و گل افشان کن ، از « دهر» چه میجوئی(دهر وگل،دهر=زمان) این گفت سحرگه گل ، بلبل تو چه میگوئی بیا تا « گل برافشانیم » و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و« طرحی نو دراندازیم » حافظ درخت زمان، گلدسته یا دسته گل بوده است که از« بُن زمان » میروئیده است .واژه « اورواز urvaaz » که روئیدن باشد ، همزمانش دارای معنای شادی و دوستی است . و همان واژه « urvaaza » به معنای « دوستانه » هم هست . و « اوروازمن urvaazeman » ، به معنای « شاد سازنده و شادی آور» هست . بخوبی دیده میشود که این درخت ، گلهای یکنواخت ندارد ، بلکه در « بالیدن و روئیدن » ، همیشه « گلی تازه با شکل و رنگ و بوی دیگر» میآورد .مفهوم ِ« پیشرفت ، برآیند « تنوع و طیف و رنگارنگی » دارد . حتا در داستانی که اسدی طوسی از همین درخت میآورد ، درختیست که دارای « انواع میوه ها » است . همچنین درخت بس تخمه، که فرازش سیمرغ نشسته است ، دارای همه داروها ست، و ازاینرو « همه پزشک » خوانده میشود . نه تنها خدایان ، گلهای گوناگون درخت زمانند ، بلکه « آهنگها و لحن ها و دستانهای گوناگونی » نیر هستند، که از درخت زمان ، نواخته و سروده میشوند . درخت زمان ، یک ارکسترکیهانی است .باید درپیش چشم داشت که « نی، که همان هوم » بوده است ، رد، یعنی سرور و نماینده همه گیاهاناست ، و زمان، که « زرون zarvan » باشد ، پیشوندش « زر» ، به معنای « نی » است ، و رد پایش، در واژه « زَل = نی » باقیمانده است . پسوند « وَن » در « زرون » ، همان « بَن » است که درخت باشد. این تصویر، هم در داستان « خرسه پا » و هم در مرغ ققنس ، بازتابیده میشود . ققنس ( کخ + نوس = نی + بینی= منقاری که به شکل نای است ) دارای بینی از نی هست که به اندازه روزهای سال دارای سوراخ است . و از هرسوراخی ، در روز ویژه اش مینوازد . اینهمانی یافتن یک آهنگ ولحن و یک گل ، با خدایان در هرروزی ، بهترین بیان آنست که رویش زمان و « افزایش زمان » ، اینهمانی با جش دارد . گل و موسیقی ، نماد جشن هستند . هرروز، جشن است ( شاخ) و جشنها به هم پیوسته اند ( تنه درخت ون ) نخستین اندیشه دراین تصویر ، آنست که « زمان ، افزوده میشود ، نه کاسته » . جان و زندگی درشادی ِ رویش ، میافزاید ، نه آنکه بکاهد .زمان ، احساس افزایش وجود را میآورد . زمان در رویش ، پیشرفت میکند ، نه آنکه « احساس فنا و نیستی و از دست دادن » با خود بیاورد . ایرانی ، در احساس زمان ، احساس روئیدن و بالیدن و افزودن و پروازکردن ... داشت . انسان درفرهنگ ایران ، احساس، فوران غنای خود را میکرد ، که شادی آور بود . اینکه انسان هم مانند خدا ، درخت شمرده میشود ، همین اندیشه ها دراو بازتابیده میشد . در روایات زرتشتی ، مشی و مشیانه ، جفت انسان نخستین ، از تخم کیومرث « میرویند » ، که برزمین ریخته میشود . انسان، گیاهیست که میروید . البته باید درذهن داشت که مفهوم « گیاه » دراین فرهنگ ، گستره پهناوری داشت که امروزه ندارد . خدا و انسان و جانور وگیتی همه، گیاه شمرده میشدند. همه ازهم میروئیدند . جم و جما، هم در داستان اصلی پیدایش زنخدائی ، از تخم « بهروزو صنم ، یا از اورنگ و گلچهره » میروئیدند ، و این درخت ، «مردم گیاه» و «مهرگیاه » نام داشت . انسان، تنه وشاخ وبرگ درختی بود که بُنش « همآغوشی خدایان » بود . دراین فرهنگ تصویرزایش را با رویش ، باهم بطور انتزاعی آمیخته بودند . « ازعشق ورزی بهرام و سیمرغ » بذری پدید میآمد . نطفه انسان ، تبدیل به بزر گیاه میشد. عشق ورزی بهرام و سیمرغ ، باید به زایش بکشد ، ولی ازاین عشق ورزی ، گیاه یا درخت زمان میروئید . زایش ، ناگهان تبدیل به رویش میشد . این سنتزیا ترکیب دو تصویر ، ایجاد جهان بینی بسیار ژرفی کرد که برآیندهایش بسیارشگفت آوراست . این تناظر « درخت زمان » با « درخت انسان » ، سبب میشد که انسان، همسرشت زمان شناخته بشود ، و همان ویژگیهای درخت زمان را داشته باشد .انسان هم در روند حرکت ، صورتهای گوناگون و رنگین پیدا میکرد. اسدی طوسی در تصویری که « از درختی که هفت گونه بارش بود» میآورد که رد پای اندیشه اصلی ، بخوبی نگاه داشته شده است . این درخت در « شهرخرّم » است . روبری بتی ، درختی هست که برگ و بارش ، اینهمانی با این بت دارند . و از نشانی که میدهد ، درختی همانند « درخت وَن وَس تخمک » میباشد . این درختیست که میوه های گوناگونش ، چاره هر دردی است ، که همان « درخت همه پزشک » است. بشهری رسیدند خرّم دگر پر آرایش و زیب و خوبی و فرّ ز بیرونش ، بتخانه ای پرنگار بروبر ، بیکران برده گوهر بکار نهاده درایوانش تختی زعاج بتی دروی ، از زرّ ، با طوق و تاج درختی گشن رُسته ، درپیش تخت که دادی بر از هفت سان آن درخت زانگورو انجیرو نارنج و سیب زنارو ترنج و به دلفریب نه باری بدینسان ببار آمدی که هرسال بارش دوبارآمدی هرآن برگ کزوی شدی آشکار بدی چهرآن بت برو بر نگار زشهرآنکه بیمار بودی وسست چو خوردی ازآن میوه گشتی درست انگور و انجیر و نارنج و سیب و انارو ترنج و به ، چهره های گوناگون همین بُت یا سیمرغ ( خرّم ) است. البته این میوها مانند گلها ، خویشاوند خدایانند ، ودر آئین ها و مراسم ، نقش بزرگی بازی میکرده اند . در « درخت زمان » ، که یکی از تصاویرمهم « زمان » درفرهنگ ایران است ، چندویژگی بسیار مهم ، برجسته وچشمگیر میشوند . (1)- پیدایش تنوع و رنگارنگی از یک بُن. پیدایش همه خدایان ، همه گلها ، همه آهنگها ، همه میوه ها ( همه تخمه ها ) ازیک بُن. (2)- بالیدن و به فرازرفتن ، به پیش رفتن وپروازکردن و معراج. درفرهنگ ایران ، سراندیشه « پیشرفت » ، با سراندیشه « اندازه ، یا همآهنگی » ازهم جدا ناپذیرند . آنگونه پیشرفت که همآهنگی ، بپاید. پیشرفت باید همآهنگ بسازد ، وهمآهنگی ، نباید حرکت و جنبش و پیشرفت را باز دارد . ( 3)- بهم پیوستگی هرجزئی به جزء دیگری ، و پیوستگی همه هستی به هم ( ازاین رو خدا و گیتی ِازهم بریده ، یا زمان بریده ، یا تاریکی و روشنی ازهم بریده ، نمیتوانند وجود داشته باشند. الله و یهوه و پدرآسمانی ، محالند ) ( 4)- تحول یک بحش به بخش دیگر . در واقع در زمان ، ازیکسو ، « افزایش » هست، و از سوی دیگر « تحول » هست . وجود درجنبش ، میافزاید ، و باید درنظر داشت که افزودن ، معنای « آفریدن » داشت . هرچیزی درزمان، آفریننده هست . هرچیزی به چیز دیگر، تحول می یابد ، ولی « نمیگذرد و نابود نمیشود ». گیتی به خدا ، و خدا ، به گیتی تحول می یابد . بقا ، در گیتی یا درخدا نیست ، بلکه« بقا» ، درتحوّ ل و حرکت گیتی به خدا، و خدا به گیتی است . بقا، در حرکت ( ارک = چرخیدن ) هست . یک چیزی در سکون(= زمان بیکران ) ، بقا ندارد . چیزی بقا دارد که برقصد . گردیدن، برگشتن و گشتن ، درک و فهمیده نمیشد ، بلکه گردیدن ، یک حرکت تنها وخشک و خالی نبود ، بلکه رقصیدن بود . دوتصویر بنیادی زمان ، زمان را باهم ، محسوس و مفهوم میساختند ، و این دوتصویر، متمم همدیگر بودند . انتقال از یک تصویر به تصویر، ضروریست ، چون درهرتصویری ، برآیندهای دیگر، روشن و چشمگیرمیشوند . زمان ، بر تجربه حرکت ماه ( که با قاعدگی زن ، متناظر بود ) قرار داشت . ولی گردیدن ماه در منزلهای بیست و هفت گانه اش ، درفرهنگ ایران ) ، تنها جا بجا شدن نیست . باید در نظر داشت ، که واژه « جا » ، درفرهنگ ایران ، به معنای زهدان است ، و رد پایش هنوز در « جاکش » باقی مانده است . جای اهورامزدا در روشنی است ، به معنای آن بود که اهورامزدا ، جنینی در زهدان روشنی است . این بود که ماه هر روز، در زهدانی دیگر( منزلی ) یا « جشن وصال » بود . گردیدن ماه در منازل ، رقصیدن ماه در آسمان ، حس میشد . ماه درآسمان میرقصید . انسان ، رقصیدن را از خدا که سیمرغ ( = ماه = آفتاب ) باشد میآموخت. انسان باید برقصد ، چون ماه و آفتاب میرقصند . مولوی گوید : ای آسمان ، این چرخ ( = رقص ) من ، زان ماه رو آموختم خورشید اورا ذره ام ، این رقص ازاو آموختم ای مه ، نقاب روی او ، ای آب جان در جوی او بر رو دویدن سوی او ، زان آب جو آموختم زمان ، رقص ماه است . چرا ماه یا هر تخمه ای میرقصد ، چون بسوی اصل ، « میشود» ، «تحول می یابد» . تغییر حالات برای رسیدن به اصل ، و اصل شدن است . اینست که حرکت ، حرکت خوش و شاد است . زمان ، حرکت تحول رقصی است تا ازسر، بُن و اصل شود . در پهلوی ، بجای گردیدن ( زیرنویس برهان قاطع ) در بندهش ، وشتن vashtan آمده است . وشتن ، به معنای رقصیدن است . این واژه ، تصویر یست که همه برآیندهای خود را نگاه داشته است . وه شی ، به معنای خوشه و خوشی است . وه شیان ، پاشیده شدن است . وه شان ، همان افشان است . وه ش که ردش ، به معنای 1- دوباره زنده کردن 2- شفا دادن 3- خوش گذشتن و4- مزاح کردن . این برآیندهای باهم در ذهن ، فراخوانده میشدند . همان واژه « گردیدن» ، برآیند های درک زمان را نگاه داشته اند. درکردی « گه ردون » خودش به معنای زمان و2- وهم به معنای چرخ ( چاه یا اَراده بزرگ) است. پس زمان ، میگردد.اکنون همان واژه « گه ر» دارای معانی 1- چرخیدن 2- رفتن و گردش 3- پی جوئی ( جستجو) 4- فرفره 5- قرن است . گه ران : گردش+ جستجوی گمشده + تغییر یافتن است . گردیدن ، معنای تحول و تغییر هم دارد . گه رال ، هرزه گرد وبی هدف = ولگرد . این گردش ماه که اینهمانی با زمان داشت ، سفرمیکرد تا تغییر حالت بدهد مه که منور آمد ، دایم مسافرآمد ای ماهرو سفرکن ، چون شمع این سرائی هرحالتی چو برجی، دروی دری و درجی غم ، آتشی و برقی ، شادی تو ضیائی ماه درهربرجی ، تحول می یابد . اینست که در هر برجی ، خدائی دیگرمیشود . در یک برج ، خرّم است ، دربرج دوم ، بهمن است ، دربرج سوم ، ارتا خوشت است ، ....... . ماه ، هرروزی ، خدائی دیگر میشود . نه تنها در هرروزی ، بلکه در هرشبانروزی ، پنج بار، تحول به خدایان دیگر می یابد . ازاینرو خدایان ایران ، زنجیره بهم پیوسته تحول یابی ماه ( سیمرغ یا بُن زمان ) هستند . این اندیشه را ،با مفاهیم تنگ و خشک و ثابت « شرک و توحید » در قرآن ، نمیتوان فهمید . ولی میتوان گفت چنین تصویری هم شرکست و هم توحید ، و نه شرک است و نه توحید . تحول یابی بُن زمان ، بنیاد بقای آنست . بُن زمان ، درتحول ، « هست » . بُن زمان ، دررقص ، هست. این مفهوم هست که به عرفان میآید ، و از دید اصطلاحات اسلامی ، به کلی نامفهوم میماند ، یا انسان را دچارحیرت و سرگشتگی میکند . همین پدیده « وجود دررقص و تحول » ، مفهوم دیگری از « خود» میآفریند که به کلی با مفهوم « خود » در اسلام و ادیان نوری ، فرق دارد . درفرهنگ ایران ، خود ، یک چیز ثابت وسفتی نیست که جوابگوی اندیشه « پاداش و کیفرو مجازات دراین ادیان » میباشد ، بلکه ، خود ، در هرزمانی ، چیز دیگری میشود . درک تحول همیشگی در«خود » ، هیچ رابطه ای با مفهوم « گذر و فنا « ندارد . خود ، تغییر حال میدهد ( ازحالی به حال دیگر میرود ) ، ولی نابود و فانی نمیشود . زمانی، قعر دریائی درافتم دمی دیگر، چو خورشیدی برآیم فرورفتن خورشید درآب ، و برآمدن خورشید ، مردن و زاده شدن دوباره خورشید بود زمانی ، ازمن ، آبستن جهانی زمانی ، چون جهان ، خلقی بزایم انسان ، وجودی خود زا دارد ، یعنی تخم است ، پس ، هم نرینه ( بهرام ) و هم مادینه ( ارتافرود) باهم است . مرا گوئی ، چرا با « خود » نیائی تو بنما « خود » که تا با خود ، بیایم مراسایه هما ، چندان نوازد که گوئی ، سایه او شد ، من همایم «خود» ، هست ، وقتی در تحول و گردیدن و رقص است ، ازاینرو ، اصل شادی است ، چون این رقص وجود است ( وجود از – وجد – میآید که از واژه - وشتن = رقصیدن و گردیدن – ساخته شده است ) . خود ، تحولیست بسوی اصلش، و این شادی آوراست ، و احساس « فنا و گذر» درمیان نیست ، بلکه درتحول یافتن ، همیشه نزدیکترشدن به اصل را درمی یابد . مراست جان مسافر، چو آب ومن چون جوی روانه جانب دریا ، که شد مدار سفر وگرتو پای نداری، سفرگزین درخویش چو کان لعل ، پذیراشو از شعاع ، اثر زخویشتن ، سفری کن به خویش ، ای خواجه که از چنین سفری ، گشت خاک ، معدن زر ز تلخی و تُرُشی ، رو بسوی شیرینی چنانک رست ز تلخی ، هزارگونه ثمر این « تحول » ، از تلخی و ترشی به شیرینی ، ازخاک به زر ، ازکمی به افزونی است . دراین فرهنگ ، درست از حرکت و رقص و گردش ، بقا پیدایش می یابد. به عبارت دیگر، « گذر وفنا » ، حرکت، و طبعا بقا ست. یک لحظه به لحظه دیگر، تحول می یابد، نه آنکه « یک لحظه » نا گهان ، نیست و نابود بشود ، و لحظه دیگر، ناگهان از هیچ ، پیدایش یابد . این بود که درفرهنگ ایران دوگونه جهان و هستی ، و دوگونه زمان ( زمان بریده یا کرانمند ، و زمان بیکرانه ) نمیتوانست وجود داشته باشد . همین اندیشه ، برغم چیرگی « اندیشه دنیای فانی » که از اسلام آمده ، در روان و اندیشه مولوی بلخی میماند . عرفان ، دوجهان ، دوگونه هستی ، ... و طبعا دوگونه زمان را نمیتوانست بپذیرد . این بود ، « فانی و گذرا»هست که تحول به بقا می یابد ، ولو آنکه بدین شیوه بیان میشد که خدا ، ازجهان فانی ، جهان باقی میسازد . نظرمکن به جهان ، خوار، کین جهان فانیست که او ، به عاقبتش ، عالم بقا سازد ز کیمیا ، عجب آید که زرکند ، مس را مسی نگر، که به هرلحظه کیمیاسازد ( مس ، فلزی است که نماد عشق است ، وهم نماد رام وهم نماد بهرامست) هزارقفل اگرهست بر دلت ، مهراس دکان عشق ، طلب کن که دلگشا دارد هرلحظه ، مس ِ گذر، تبدیل به زر بقا میگردد . دوبودن ِ دو جهان ، فقط در اثر «حجاب بینش» است . دو جهانی و طبعا دو زمانی نیست ، بلکه همان جهانست که جهان دیگرمیشود . این دوبینی دوجهان را « احولی » میدانستند . البته گسترش این اندیشه در پهنایش ، با اندیشه دوجهان بودن اسلامی ( دنیا و آخرت ، دنیای فانی و دنیای باقی ) رویارو میشد که طبعا ، عرفا از گسترش آن میپرهیزیدند . البته این اندیشه، به « یکی بودن خدا با جهان هستی » و تحول یکی به دیگری میکشد ، که باز با « اندیشه توحید الله دراسلام » ، متضاد است . برای عرفا ، توحید ، همان یکی بودن خدا و جهان بود ، نه توحید ، به معنای اسلامی اش، که وجود الاه واحدی ، فراسوی مخلوقات و گیتی باشد ، که برای عرفا ( ودر فرهنگ ایران ) ، ثنویت و شرک شمرده میشود . آنها ، همان اصطلاح « توحید » را بکار میبردند ، ولی ازآن ، همان مفهوم ایرانی را از « تحول یک هستی به هم » ، میفهمیدند . هزاران دانه سیب یا دانه انگور را که بفشاری ، فقط یک افشره ( اشه = اشیر= شیره ) می یابی . عدد ، تا هنگامی هست که انسان، گوهرچیزها را نمی بیند . صدهزاران دانه انگور ازحجاب پوست شد چون نماند پوست ، ماند ، باده های شهریار این بود که چیرگی ِ مفهوم « دنیا و جهان فانی اسلامی » که ریشه در دو دوتا بودن زمان و دوتا بودن جهان دارد ، همیشه درکشمکش با مفهوم « وحدت وجود » عرفا هست ، و این دو اندیشه ، روان آنهارا ازهم میشکافد ، و در عذاب نگاه میدارد . پشت به دنیای فانی میکنند، که جهان بینی « وحدت هستی» یا « اندیشه توحیدشان » ، بکلی منکر آن است . پیوستگی زمان ، که با اندیشه رنگارنگی و تنوع و طیف به هم آمیخته اند ، در تصویر درخت زمان ، بهتر باقی مانده است . این تصویر در شاهنامه در داستان زال باقی مانده است که : نخست از ده و دو درخت بلند ( دوازه ماه درسال ) که هریک ، همی شاخ سی ( سی روز= سی شاخه ) برکشند از بُن یا تخم زمان ( که سپس آن را بررسی خواهیم کرد ) ، هر روز، شاخی دیگرمیروید، و درخت بالا میرود و میافزاید ، و هرشاخه ای ، پیوند به یک تنه وساقه دارد ، و پیدایش ِهمان یک تخم است ، ولی غناو لبریزی و سرشاری این بُن ، در هیچ تصویری نمیگنجد ، و هرروز در خدائی دیگر که اینهمانی با روز دیگردارد، پیدایش می یابد . هرروز، خدائی دیگر میشود ، تا گلی دیگر بیافشاند و تا هر روز، آهنگی دیگر بنوازد ، تا بتوان بشیوه ای دیگر بدان آهنگ رقصید . گل افشانی و آهنگ موسیقی و رقص ، بیان واقعیت یابی جشن است ، ولی در هرروزی ، خدائی دیگر، گلی دیگر میافشاند ، و آهنگی دیگر ، برای رقصی نوین مینوازد . چون حرکت و تحول درخت ، روز به روز، آن به آن ، بسوی رسیدن به میوه و بر است که باز، تخم پیدایش ماه دیگر و زمان دیگر خواهد شد . زمان ، رقص بسوی اصل است که انسان درآنجا ، گوهر خود را می یابد . این اندیشه در همان « سماع » صوفیه باقی میماند که بیان درک زمان ، به کردار وصل و عروسی و رسیدن به گوهر خود است . انسان ، زمان را به شکل « تحول یافتن خود بسوی اصل » تجربه میکند ، نه به شکل « فانی شدن و از دست دادن و نیست شدن » (که درست وارونه تجربه عمرخیام از زمانست ). انسان ، هنگامی خوش و شاد است ، که بسوی بُن خود میرود . بُن او ، اورا بسوی خود می کشد . او میخواهد از نو ، بُن ویا اصل آفریننده بشود . اینست که او در جشن و پایکوبیست ( درسماع است ) . واژه ِ زمان ، که پیشوند « زما » را دارد ، به معنای « خانه پایکوبی » است . زما ، هنوز درکردی به معنای پایکوبی است ، و معرب همین واژه ، « سماع » و « سما= آسمان » شده است ( چون زم که رامست سقف یعنی آسمانست ). و « زم » ، نام « رام جید ، روز بیست و هشتم است که برابر با روز اول از « سه روز آخرماه « است که برابر با « سه منزل آخرماه » هستند، و سه « کت یا کات » خوانده میشوند . که با هم بُن زمان هستند . این اندیشه ، حتا به « آنات زمان » انتقال می یابد . هرآنی از زمان ، جشن خرمن برداری ، یا « خرمن سور» است . ایرانیان ، شبانه روز را به ده هزار بحش تقسیم میکردند ، و هربخشی ازآن را « یک پنگ » مینامیدند ( واژه فنجان ازهمینجا برخاسته ) . پنگ ، به معنای « خوشه خرما » است . هرلحظه از زمان ، یک خوشه یا پنگ است که میروید . این به کلی در تضاد با مفهوم « زمان فانی در اسلام » است . هرلحظه ای ، جشن و وصل و خود یابی وآفریننده شدن خود است . مولوی گوید : سماع آنجا بکن ، کانجا ، عروسیست نه در ماتم ، که آن جای فغانست کسی کو « جوهرخود » را ندیدست کسی کان « ماه » از چشمش نهانست چنین کس را ، سماع و دف چه باید ؟ سماع ، از بهر « وصل دلستان » است کسانی را که روشان ، سوی قبله است سماع این جهان و آن جهان است خصوصا حلقه ای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میان است ( رقص دستبندی= حلقه ، کعبه وقبله حقیقی، درمیان حلقه پایکوبانست . جشن ، غایت زندگی است + درسماع ، این جهان وآن جهان، بهم می پیوندند ویکی میشوند) زمان، جای پایکوبی است ( زما = سماع). پدیده« تجربه زمان» را در فرهنگ ایران ، میتوان درهمان « سماع » صوفیان یافت ( صوفی به معنای نی نواز، یعنی جشن ساز است، نه پشمینه پوش ). اینکه زمان، رویش شاخه های نوین است ، به خودی خود، حاوی مفاهیم جشن هست ، هرچند که ما دراثر بیگانگی با معانی اصلی ِواژه « شاخ و شاخه » ، این اندیشه «اینهمانی زمان با جشن و رقص و گل افشانی » را فراموش کرده ایم. شاخ ، به معنای سَرُو، سرون ، قرن یعنی شاخ حیوانات است، و یکی ازنامهای شاح در لغت نامه دهخدا « ِسن » است ، که تلفظی دیگر ازهمان سئنا ( سه نای ) و سن ( صنم ) و سیمرغ است . در کردی « شه خلان » به معنای نیزارو نیستان است ، پس بی هیچ شکی ، واژه « شخ = شغ = شاخ » ، به معنای « نای » بکار برده میشده است . و درفارسی ، شخل ، به معنای بانگ و نعره است، وشخلیدن ، صفیر زدن میباشد . و دربلوچی ، به « شاخ » ، « شاه » میگویند . هخامنشیان به مدیریت کردن و راهبری کردن ، نییدن ، نامیده میگفته اند . پس اصطلاح « شاه » ،ازهمین ریشه است . شاه ، نائی است ( شاخی است ) که با نواختن موسیقی، مردم را با کشش ، راهبری میکند . همینکار را جمشید نیز با « سوورا = سوفرا » که نی بوده است ، میکند . البته شاخ ، شاخ گاو هم هست که هم ازآن ابزاربادی موسیقی ( horn ) میسازند و هم ازآن پیاله برای نوشیدن شراب میساخته اند، و حتا به شرابی که با گلاب بیامیزند، شاخ میگویند. بدینسان شاخ ، هم نماد موسیقی و هم نماد باده نوشی بوده است، و به هلال ماه ، « شاخ گوزن درهوا » میگویند . از همین دوشاخگی هلال ماه ( که رام و زهدان آفریننده اسمان است ) ، ذوالقرنین ( دارنده دوشاخ ) آمده است . پس « شاخ و شاخه » ، معنای نای و ابزاربادی موسیقی را داشته است که درفرهنگ ایران ، اصل جشن است . در بندهش ، درمیان دریای ورورکش ، خرسه پا ئی هست که البته همان نام زشت ساخته سیمرغست . چون سیمرغ ، سه انگشته و سه پایه و سه شاخه هست . در گزیده های زاد اسپرم ( بخش 10 ) سخن ازمیش کروشه یا میش سه شاخه میرود که بهمن و سروش اورا برای نوشاندن شیر به زرتشت کودک میبرند . اینها تصاویری بودند که رد پای « سه تا یکتائی » را نگاه داشته اند . این « خرسه پا » که همان « خارو خاره سه پا » است ، و به معنای « زن یا ماه سه تا » هست ، وجودش ، پیکریابی « موسیقی » بوده است که آنرا زشت ساخته اند . ازجمله این جانور سه پا ، دارای یک شاخ زرین هست( زرین در اصل به معنای سبز هست ) که نای بزرگیست ، که هزار نای دیگر ازآن رُسته است . درواقع ، او « هزارآوا= هزار دستان = بلبل » است ، و با نوا و سرود این شاخ هزارنوا ، همه گزندها را برطرف میسازد، و با این بانگ ، همه ماهیان را آبستن میسازد . بندهش ، بخش نهم پاره 152 « .... آن یک شاخ زرین همانند سوورا – نای - است و ازآن ، یکهزار شاخ دیگر رسته است ، بزرگ و کوچک به بلندی شتری و به بلندی اسپی و به بلندی گاوی و به بلندی خری باشد . بدان شاخ ، همه آن بدترین خطرهای کوشنده را برطرف سازد ، نابود کند . آن خر .... چون بانگ کند همه آفریدگان ماده آبزی هرمزدی آبستن شود .... » . این رد پای خدای نای است که با سرود نایش ، میآفریند . پس ، درخت سی شاخه زمان، نیزعبارت بندی همان « نائیست که ازآن ، نای های سی گانه میروید ( زِر+ وُن = درخت نای = خدای زمان ) ، و با بانگ نای، هر روزگیتی را به شکل جشنی نوین میآفریند . باید درنظر داشت که خدایان ایران ، با کلمه و حرف ، امر نمیکنند تا خلق کنند ، بلکه باسرود و نوا ، میآفرینند . موسیقی ، زبان خدائیست . خدا ، با کشش ، کارمیکند نه با « َزنِش » . خدا ، در آهنگ و سرود ، میآفریند . آهنگ و سرود ، زبان عشق و زبان « گوهری خدائی » است . آهنگ وسرود و ترانه ، که نماد جشن است ، بر گفته و حرف و کلمه ، برتری دارد . اینست که مولوی میگوید : ربود عشق تو تسبیح و ، داد ، بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه ، دل نشنود غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان بسوخت عشق تو ، ناموی و شرم و هرچم بود اینست که نیایشگاه این خدا ، دراصل ، جشنگاه بوده است . خرابات و خانقاه ( خانه گاه = خانه موسیقی ) هم ، جای جشن است . زبانی که ازگوهر خدائی انسان ، حکایت میکند ، موسیقی است که « همه انسانها » را به هم پیوند میدهد ، نه واژه وحرف و کلمه ، که بیشتر انسانها را ازهم پاره میکند . درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ، ناله و زاری ناله نای و چنگ ، حال دل است حال دل را تو بین که دلداری دست بر« حرفِ بی دلی » ، چه نهی ؟ « حرف » را درمیان چه میآری گفته را ، دانه های دام مساز که زگفته است این گرفتاری این بود که با« اوُز » نامیدن ِ انسان ( اوز= اُز = نای = انسان ) ، هرانسانی را « اصل جشن » میشمردند . انسان ، انسان اقتصادی homo economicus ، انسان سیاسی homo politicus ، انسان دینی ، ... نبود ، بلکه « انسان جشن ساز» بود .
نتانم بُد کم از چنگی ، حریف هردل تنگی
غذای گوشها گشته ، بهر زخمی و هر تاری
نتانم بد کم از باده ، زین بوع طرب زاده
صلای عشق میگوید ، به هر مخمور و خماری
کرم آموز تو یارا ، ز سنگ مرمرو خارا
که میجوشد زهرعشقش ، عطا بخشی و ایثاری
این انسانیست که با زمانی کاردارد که میروید، و هرروز گلی تازه میافشاند و هرروز سرودی و آهنگی نو مینوازد، و هرروز باده ای تازه میگسارد، و خودش « اصل جشن ساز، سرچشمه شادی انگیختن و آفریدن » است .
در کنار زُهره نه تو چنگ عشرت همچنان پای کوبان اندرآ ،
ای ماه تابان همچنین چرخه چرخ ،
اربگردد بی مرادت یک نفس
آتشی درزن بجان چرخ گردان همچنین

mardi 4 mars 2008

مفهوم " دشمنی


مفهـوم «دشـمـنی»
منوجهر جمالی
• «دشمن» در فرهنگ سیمرغی ایران، نه «اهـریـمـن ِ» زرتـشـتی است و نه «ابلیس و کافر و مشرک وملحد و مـرتدِ» اسلامی. با «اهریمن » و با « کافر= پوشاننده حقیقت» فقط میتوان « جهاد» کرد ...
سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱٣٨۶ - ۴ مارس ۲۰۰٨
درفرهنگ سیمرغی ِایران « دشمن » ، انسانی است خـُفـتـه که میتوان اورا باتلنگر بـیـدارسـاخت بهمن ، گسترنده « دین زرتشت » ، در جهادِ با « فـرهنگ سـیمرغی » تعصب وکین توزی دینی را ، به اوجش میرساند ولی سیمرغ ، دل اورا برغم دشمنی و کین توزیش ، میخواهد درکشش ، جذب کند و« کین دینی او» را، به « مهر» دیگرگون سازد و دخترش « رام » را به« شکل آهوئی » ، میفرستد تا دل بهمن را دوباره، شکارکند، و تحول به مهر بدهد « زنخدای مهر=رام=جی=زندگی» آهو میشود تا به شکاراو بروند، ولی این آهو، دل دشمن خود را با عشق ، شکارمیکند سیمرغ ، خدائی که «کین توزی دشمن » را تبدیل به « مهر به خود= جان » میکند در« جـهـاد» ، کل وجود دشمن ، شـرّ است ، و غایت پیکاربا او، نابود ساختن وجودی او، یا مغلوب ساختن گوهری او ودرتصرف کامل درآوردن ِ بنیادی اوست. هم مفهوم « اهریمن» در دین زرتشتی ، وهم مفاهیم « کافرومشرک وملحدو مرتد وبدعت » در شریعت اسلام ، از« دشمن » ، چنین تصویری دارد. آوردن چنین مفهومی از دشمنی در گستره سیاست ، چیزی جز تلاش برای ازبین بردن « دموکراسی» و « جامعه تفاهمی » و « آزادی عقاید و اندیشه ها » و « آزادی وجدان وخرد » نیست . زرتشت ، با آموزه اش ، چنین مفهومی از« دشمن » را آورد ، و مبتکراندیشه جهاد درایران شد . ولی فرهنگ سیمرغی درایران ، که ازخانواده سام وزال و رستم پشتیبانی و نگاهبانی میشد ، برضد این مفهوم « دشمنی » برخاست، و با استوارشدن این «مفهوم دشمنی » درامپراطوری ساسانی، ریشه آزادی وجدان و عقیده و خرد از بُن کنده شد، و موبدان زرتشتی بدینوسیله به قدرتی بی نظیر درتاریخ ایران دست یافتند که راه را برای اضمحلال سلسله ساسانی گشودند، ولی پیشینه این « موبد شاهی » ، به ارث به « آخوندهای شیعه » رسیده است . برای یافتن راهکارکاهش قدرت آخوندها درایران ، شناخت این تحول در مفهوم « دشمنی» ضروریست. اینست که شناخت مبارزه خانواده زال ورستم با این مفهوم « دشمنی » در دین زرتشتی ، برداشتن نخستین گام در راه آزادی خرد و وجدان ، و آفریدن « جامعه تفاهمی » است. همین منش جهادی زرتشتی – اسلامی ، که آلوده با اندیشه « ثارالله » یا کین توزی شیعی شده بود( ressentiment ) ، بسیاری ازروشنفکران ایرانی را نا آگاهانه ، بسوی مارکسیسم و شعباتش کشانید . اینست که ژرفترین مسائل سیاسی- اجتماعی ما ، ریشه درهزاره ها دارند . بهمن، پسراسفندیار، برای گسترش دین زرتشتی، چاره ای جزاز میان بردن « خانواده سام وزال و رستم » نمی دید، که پیرو دین یا « فرهنگ سیمرغی – ارتائی » بودند . خانواده سام وزال ورستم ، که نگهبان ارزشهای سیمرغی بودند ، « حقانیت به حکومت درایران میدادند، و به عبارتی دیگر، « تاجبخش» بودند . گشتاسپ واسفندیارو بهمن ، میدانستند که این سرچشمه حقانیت دادن به حکومت را درایران ، باید نابود ساخت ، تا اهورامزدا ، یا ارزشهای آموزه تازه اش ، جانشین آن شود . به عبارت دیگر، فرهنگ ایران را که از« کاریزروانهای ِ خود مردمان » جوشیده بود ، وازاین رو، « فرهنگ » با« دین » ، اینهمانی داشت » ، باید ازبین برد، و آموزه زرتشت را جانشین آن ساخت . ولی خانواده شاهی کیانیان ، موجودیت وبقای خودرا ، مرهون ومدیون خانواده سام و ارزشهای فرهنگ سیمرغی- ارتائی بودند ( واین رستم بود که تاج شاهی را به بهمن نیز بخشیده بود ) ، و جهاد با این خانواده ، چیزی جزکندن ریشه خود، ازبُن نبود . ولی تعصب دینی ، ومفهوم تازه « دشمن » که از خود ِ آموزه زرتشت ، مستقیما برآمده بود و یکراست به « جهاد دینی » میکشید ، چشم آنهارا ازدیدن این حقیقت ، بسته بود. این « فرهنگ سیمرغی – ارتـا ئی » ، فرهنگی بود که منش حکومترانی ِ هخامنشی ها و اشکانی ها را معین میساخت ، و فرهنگی بود که « ازاو بود، تا بود ایـران بـپای » ، و حکومت زرتشتی ساسانی، برضد این فرهنگ برخاست، و جهاد دینی « گشتاسپ – اسفندیار- بهمن » را که استوار بر نابود ساختن فرهنگ سیمرغی- ارتائی ، یا فرهنگ اصیل ایران بود ، ادامه داد ، ولی سپس این فرهنگ ارتائی (= سیمرغی ) ، دربرابر شریعت اسلام ، چهره های تازه دیگر به خود گرفت و میگیرد و « ازآن هست ، تا هست ایران بـپـای » . تضاد میان «فرهنگ سیمرغی- ارتائی» با « دین زرتشتی» ، چیزی جزهمان « تضاد میان فرهنگ ارتائی- خرمدینی ، با شریعت اسلام » نیست. اینست که نخستین داستانهای برخورد « دین جهادی زرتشتی » با « فرهنگ ارتائی – سیمرغی » ، تجربیات بنیادی فرهنگ ایران ، شکل می یابد و عبارت بندی میگردد ، و این عبارتیابی ها ، ضامن بقای « فرهنگ انسانی - جهانی ِایران » میگردد . فرهنگ ایران ، استوار بر« ارزشهای عالی وژرف مردمی واجتماعی ، برای آراستن جهانست ، و به کلی درتضاد با ناسیونالیسم یا ملی گرائی، وهمچنین درتضاد با دین زرتشتی » است . اینهمانی دادن « ناسیونالیسم غربی» با « فرهنگ ایران» ، تباه ساختن فرهنگ ایرانست . بهمن پسر اسفندیار، جهاد با خانواده زال و رستم را که هم پشتیبان وهم از بنیاد گذاران فرهنگ ارتائی بودند ، با تعصب وسرسختی بی نظیری پی میکند و دراین راه ، با فرامرز، پسر رستم ودو دختررستم ، جنگها میکند ، وپی درپی برغم برتری سپاه و جنگ افزارو قدرت اقتصادی ، شکست میخورد، و لی امید به غالب ساختن دین زرتشتی بر فرهنگ ارتائی ، اورا رها هیچگاه نمیسازد . تا آنکه دراثر « رویدادی غیرمنتظره » که « تلنگرو کوبه ای » برروان بهمن وارد میشود ، ورق برمیگردد . این چرخش ناگهانی ِ روانی بهمن، بهترین گواه براینست که چگونه فرهنگ ایران، دیانت زرتشتی را تحول داده است، و سده هاست که در روند تحول دادن شریعت اسلامست . سیمرغ یا ارتا ، خدای مهرو پیروزی ، خدائی که بهمن زرتشتی برای نابودساختنش برخاسته ، تا اورا مقهورسازد و اهورامزدا را بجایش بنشاند ، برنامه خودرا پی میکند . سیمرغ ، اصل مهراست که در اثر نیروی تحول یابی و تحول دهی( حرکت = زندگی+ زمان +روشنی)، همیشه پیروز است . سیمرغ یا ارتا ، دردشمن ، اهریمن ( تصویری که با دین زرتشت پیدایش یافت ) ، اصل شرّ( اژی ) را نمی بیند ، که تنها چاره اش ، نابود ساختن آنست ، بلکه دردشمن ، « خفتگی خـرد » را می بیند که فقط باید بیدارساخته شود . ایمان به « حقیقتی که یکنواخت،همیشه روشـنست » (= کمال روشنی) که اصل تعصب میباشد نیز نوعی دیگر، به خواب رفتن است درفرهنگ سیمرغی ، « روشنی» باید تراوش و پیآیند « حرکت = حرکه = ارکـ ه و تحول = فرگرد= فروهر ِ» خـود انسان باشد ، تا ارزش داشته باشد . روشنی که ازحرکت ( ارکه = حرکه ) و تحول خود انسان ، پیدایش نیافته ، اصل سکون و ماندن ، و طبعا ایجاد تاریکی مضاعف درشکم روشنی است . روشنائی اهورامزدا ( و الله و.... ) که درآن هیچ تحولی نیست ، اصل به خواب رفتن وساکن شدن و « بی تحولی و بی دگردیسی وجودِ خود » است . روشنائی یکنواخت وثابت و کامل برو نسو، اصل حرکتی خود را، که ازآن روشنی و بیداری و مهر، پیدایش می یابند ، میخشکاند ونازا میسازد. روشنائی کامل ازبرونسو، اصالت انسان را درپدید آوردن روشنی و بیداری و مهر، افسرده و بیجان میکند . فرهنگ سیمرغی- ارتائی= خرّمدینی ، براصل یوغ = همزاد= سیم = رته ( گردونهِ نخستین = اگرا رته aghrae-ratha ) استواربود. روشنی و بیداری و شادی و مهر، درحرکت (= ارکه= حرکه ) این گردونه دواسبه ( یا چهاراسبه یا شش اسبه ... ) هرموجودی بود . هرموجودی و هرانسانی ، یک گردونه خود ران ، خود گردان و خود جنبان بود . گردونه ویوغ ، این معنارا نداشت که کسی آنرا میراند . بلکه این معنارا داشت که « ازخود ، می جنبد و می تابد و ازخود روشنست وازخود، اصل آفرینندگیست » . به محضی که این گردونه (= رته= ratha ) ازحرکت میافتد ، دیگر، روشنی و بیداری و آفرینندگی ومهر نیز نیست . زرتشت این اندیشه بنیادی را نفی و طرد کرد، ودرآموزه اش ، از ریشه کند . دوهمزاد یا یوغ یا دواسب یک گردونه ، تبدیل به دوضد جدا ازهم شدند. روشنی و بیداری ، درجدا کردن و متضاد ساختن آن دواسب( دونیروی همکاروهمآفرین باهم ) ، یا دو اصل هم آهنگ ) ازهمدیگر شد . بنا براین روشنی ، پیآیندِ حرکتِ ( ارکه ) گردونه ، یا اصل حرکت و تحول وجودِ خود انسان ( جم = ییما= همزاد= دوقلوی بهم چسبیده ) نبود . بدینسان ، روشنی ( بیداری و بینش ، معرفت حقیقت ) چیزی ساکن و ماندنی و همیشه یکسان شد. اصل روشنی ، اصل سکون گردید . حقیقت ، روشنی یکنواخت و همیشه ثابت و بیحرکت گردید . این تفاوت فرهنگ سیمرغی – ارتائی ، با دین زرتشتی و سایر ادیان نوری بود و هست . دین زرتشتی و سپس آنچه را ما امروزه « ادیان » میخوانیم ( واز دید فرهنگ سیمرغی ، همه آنها ضد دین و فاقد دین هستند ) روشنی یا بینش حقیقت ، استوار براصل سکون و« ثبوت حقیقت درفراسوی انسان » است . روشنی ، پیآیند حرکت وتحول کل وجودِ خود ِ انسان نیست ، بلکه یک معیارو آموزه و آئین ثابت ، فراسوی وجود هرانسانیست که او فقط باید به محکم به آن بچسبد ، و تحولاتِ فکری وروانی وعاطفی خود را درآن ، ساکن وثابت سازد و محدود سازد . « پدیده ایمان و عهد و میثاق » ، و پیمان ، بدین معنای تنگ ( درمیترائیسم ودر الهیات زرتستی ) ، ا زاینجا ، پیدایش یافت . درفرهنگ سیمرغی- ارتائی ،« دیـن» ، « ایمان » نبود ، دین ، نیاز به ایمان نداشت. دین، که بینش زایشی ازخودِ انسان باشد، تراوش اصل حرکت و تحول بود . تصویر های آهـو ( آسو= حرکت شتاب آمیز) و اسپ و سگ ( اسبه = اسپه ) درذهن وروان ایرانی، به این اندیشه بنیادی ، گره خورده است . آهوو اسب وسگ( اسبه= اسپه ) چون اصل حرکتند، اصل بیداری ومهر نیزهستند . مفهوم دین و بینش و بیداری ، برای زال زرو رستم ، با روشنائی سروکار داشت که ازحرکت و تحول وجودی انسان پیدایش می یافت . ازاین رو سـروش ، که با نای یا شیپورش، جان هرانسانی را از نزدیک شدن گزند و خطر، بیدارمیسازد ( شیپور بیدارباش میزند ، خرد بیدارکننده است که طلایه زندگی میباشد ) اصل بیداری بشمارمیرفت ، چون هیچگاه نمی خفت و همیشه ازهمه جانها، نگاهبانی میکرد . سروش اصل بیداری بود، چون همیشه درحرکت بود . سروش، هرشبانه روزی، سه باربا اسبهایش گرداگرد زمین گشت میزد . سروش ، خرد بیدارسازنده و هشیارسازنده هرفردانسانیست ، چون خرد همیشه جنبان و متحول است ، ازاین رو « خرد ِ پیشرو » است . هرانسانی، سروش فردی خودش را دارد و هیچ همانندی با جبرئیل اسلامی و روح القدس مسیحیت ندارد ، که ویژه برگزیدگانند . اصل بیداری واصل حرکت، ازهم جدا ناپذیربودند . کسیکه وجودش تحول نپذیرد، بی روشنی میماند ، و خواب اورا فرامیگیرد. با جداشدن اصل بیداری ( فروهر، ورتن = گشتن ) یا حرکت وتحول ، ازچیزی ، آنچه ساکن شده و به خواب رفته ، بسختی میتوان آنرا بیدارساخت. بیداری ِآنچه خفته وساکن است ، فقط درجفت ویوغ شدن آن چیز، با اصل حرکت ( ارتافرورد= سیمرغ = نخستین عنصر) ممکن میگردد . هنگامی رستم ازسرسوار بررخش ( اصل بیداری وحرکت ) میگردد، بازبیدارو وروشن میگردد . اینکه بهمن زرتشتی ، دچار این گونه دشمنی و تعصب ایمانی وسختدلی بی اندازه شده ، که فاقد هرگونه مهرو جوانمردی شده است ، پیآیند آنست که او دیگر وجودی جمی ( ییمائی ) یوغی = ارتائی( گردونه ای ) نیست . بهمن زرتشتی ، ایمان به حقیقتی دارد که روشنی کامل وبیحرکت و همیشه یکسانست که حرکت و امکان تحول ( فروهر= فره + ورت ، ورد = گرد و گردیدن ) را ازکل وجود انسان میگیرد. از وجود بی تحول ِ بهمن ، دیگر، روشنی و بیداری و جوانمردی ، پیدایش نمی یابد . روشنائی اهورامزدا ، که کمال روشنی و فراسوی اوست ، نخستین عنصرآفریننده را که « ارتا فرورد » را که اصل پیدایش روشنی وبیداری ازخود باشد ، خاموش ساخته وزیرخاک پوشانده است، بالهای همای ضمیراو را قیچی کرده و بریده است . امکان معراج ازجان وخردانسان، گرفته شده است . این یک خفتگی ِنخستین عنصر، یا ارتا فرورد (= سیمرغ ) ، دروجود فرد اوست. بیدارکردن ، ازاین پس ، نیاز به یک کوبه و تلنگر و زخم و تکان خوردگی دارد . چنانچه وقتی رستم در پی کردن وشکاراکوان دیو( به شکل گور) خسته شده و میخوابد ، واکوان دیو که همیشه بیداراست ، زمین گرداگرد رستم خفته را می بُـرد، و در بردن ناگهانی رستم به آسمان ، رستم ِخفته دراثر این تکان خوردگی ناگهانی ، بیدارمیشود . ولی از چنین خوابیست که او، در رویاروشدن ناگهانی با دوبدیل خطرناک ، بیدار میشود . بیداری او ، در رویاروئی با دوخطرجانی ، و برگزیدن میان یکی ازدو خطر است . باز اینجا مسئله بنیادی زرتشت، که برگزیدن میان ژی و اژی باشد ، طرح میشود، ولی بدویت طرح مسئله در آموزه زرتشت، نشان داده میشود . انسان ، چنانچه زرتشت میاندیشید ، میان ژی و اژی که بسیارازهم مشخص هستند ، قرارنگرفته که با بینش ِخردش به راحتی، یکی را برگزیند . دراینجا، خرد ، درمیان دوخطر( دو اژی = دو اژدها) که بدیل هم هستند ناگهان به خود میآید، و درحیرت است که کدام یک ازدوخطر را برگزیند . خرد باید زندگی ( ژی ) را درمیان دو اژی، دو گونه خطر مرگ ، بجوید و بیابد . مسئلهِ اندیشیدن با خرد وبرگزیدن ، بدان سادگی و بدویت وسهولت نیست که زرتشت درسرودش درگاتا طرح کرده است . رستم ، هنگامی که معلق میان زمین و آسمانست ، فروافکنده شدن در دریا را برمیگزیند، با آنکه میداند که در دریا باید هم شنا کند، وهمزمان با شنا کردن ، با نهنگان نیز بجنگد ، تا زندگی ( ژی ) را بساحل نجات برهاند، و دوباره، رخش خود را بیابد . با شناکردن در دریائی که پـُر از نهنگانست ، میتواند ، راه رَسـتن زندگی ( ژی) ازگزند وآزار را بیابد . با یک لحظه خفتن، و جدا شدن از اصل حرکت ( رخش ) خود، بیدارشدن نیاز به برخورد، با چنین خطرهائی را دارد. یک اصل درانسان که نیازبه خفتن دارد، اصل جفتش باید بیدارباشد ، تا ازاو نگهبانی کند . اینست که این رخش ( اصل جفت و اصل حرکت ) رستمست که همیشه بیداراست ، و این رخش بیداراست که رستم را هم درخوان یکم و هم درخوان سوم ، ازمرگ نجات میدهد . ولی هرچند چنین خفته ای ، بسختی وبا اکراه نیز بیدارکرده میشود ، نباید از بیدارساختنش، نومیدشد،وازبانگ برداشتن وتلنگرزدن به او ، دست کشید. بهترین نمونه این اندیشه ، همان داستان بیدارساختن رستم بوسیله رخش است که درخوان سیوم روی میدهد . رخش میکوشد که رستم را ازخواب بیدارسازد، تا ازخطر نیستی ( فروبلعیده شدن از اژدها ) برهاند ، ولی رستم خفته ، حاضر به بیدارشدن نیست، و سخت ازاین تلاش رخش برای بیدارکردنش، خشمگین میشود . این خشم رستم به اندازه ای اوج میگیرد که برای نخستین و آخرین بار، رخش( بیدارکننده و به هوش آورنده خود ) را تهدید به مرگ میکند . رخش با دیدن اژدها همی کوفت برخاک، روئینه سُم همیکوفت سُم وبرافشاند دُم تهمتن چو ازخواب بیدارشد سرپـُرخرد ، پر زپیکار شد به گرد بیابان همی بنگرید شد آن اژدهای دژم ، نا پدید ابا رخش، برخیره پیکارکرد بدان کـو سرخفته بیدار کرد دگر باره درشد بخواب اندرون زتاریکی ، آن اژدهاشد برون ببالین رستم تگ آورد رخش همی کند خاک وهمی کرد پخش دگرباره بیدارشد خفته مرد برآشفت و رخسارگان کرد زرد بیابان همه سربسربنگرید جز از تیرگی او ، بدیده ندید بدان مهربان رخش بیدار گفت که تاریکی شب نخواهی نهفت سرم را همی باز داری زخواب به بیداری من گرفتت شتاب گرین بارسازی چنین رستخیز سرت را ببرم به شمشیرتیز پیاده شوم سوی مازندران کشم خُود و شمشیرو گرز گران ترا گفتم ارشیرت آید بجنگ زبهرتو آرم من او را بچنگ نگفتم که امشب بمن برشتاب همی باش تا من بجنبم زخواب سوم ره بخواب اندرآمد سرش ز ببر بیان داشت پوشش برش بغرید باز اژدهای دژم همی آتش افروخت گفتی به دم چراگاه بگذاشت رخش آن زمان نیارست رفتن بر پهلوان دلش زآن شکفتی ، بدونیم بود کش ازرستم و اژدها بیم بود هم ازمهر رستم دلش نارمید چو با د دمان پیش رستم دمید خروشید و جوشید و برکندخاک زنعلش زمین شد همه چاک چاک چوبیدارشد رستم ازخواب خوش برآشفت، بر باره دستکش چنین خواست روشن جهان آفرین که پنهان نکرد اژدها را زمین بدان تیرگی رستم او را بدید سبک تیغ تیز از نیام برکشید دراین خوان، مسئله « اژی » ازنو طرح میگردد و وارونه آموزه زرتشت که انسان یکراست و بطور روشن ، میتواند میان « ژی » و « اژی »ازهم تشخیص بدهد و بیدارشود که « اژی = ضد زندگی » چیست، نشان داده میشود که « انسان ، دوبخش خواب وبیدار» دارد و بخش خوابش ( که دراین داستان رستم است ) چندان آسان « اژی » را تشخیص نمیدهد . هرچند اصل همیشه بیدار درجانش ( رخش = که سروش و رشن باشند ) میکوشد که اورا ازوجود « اژی = اژدها » باخبرسازد ، ولی رستم ، برغم آنکه به زور و اکراه ازخواب بیدارمیشود، ولی نمیتواند « اژی » را ببیند، و از اصل بیداری درخود ، بی نهایت خشمگین است ،که چرا آرامش اورا برهم زده و آشفته ساخته . بیدارکننده اوکه رخش باشد اکنون ازیکسو از رستم و از سوی دیگر از« اژدها= اژی » آنهم بخاطرجان رستم ، بیمناکست، ولی مهربی اندازه اش برستم ، بر هردوگونه بیمش چیره میگردد، و بارسیوم نه تنها سم برزمین میکوبد ، بلکه این بار با بانگ بلند، میخروشد وباکوبه سم زمین را چاک چاک میکند، و با چنین خروشی ، اورا بیدارسازد، و این باررستم دراثر اینکه به تصادف زمین ، اژدهارا درخود پنهان نمیکند ، برغم برآشفتگی از بیدارکردنش ، ناگهان اژدها را می بیند . باریکم و دوم ، رخش فقط با کوبه های سم، و کندن خاک، کوشیده است که رستم را ازخواب برانگیزد ، ولی رستم از بیدارساخته شدن ، برآشفته میشود ، و دراثر آنکه اژدها ، زود ناپدید میشود ، نمیتواند « ضد زندگی» را ببیند . ولی بارسیوم ، رخش همیشه بیدار، میخروشد ، وبا خروشش ، اورا تکان میدهد، و این رخش یا اصل بینائی وحرکت است که در واقع براژدها ، چیره میگردد . این داستان ، نشان میدهد که شناختن « اژی = ضد زندگی » ، چنانچه زرتشت میانگاشت ، چندان آسان وراحت وروشن وآشکار نیست . هنگامی خرد ، بیدارنیست ودراثر بی تحولی وجود ، خفته است ، ازعهدهِ دیدن «اژی= ضد زندگی» برنمیآید، تا چه رسد ، به آنکه « ژی » را از« اژی » بازشناسد. بخوبی دیده میشود که خانواده سام و زال ورستم ، اندیشه های ژرفتراززرتشت ، درباره مسئله « ژی و اژی » کرده اند که بنیاد فرهنگ ایرانست . بیدارسازنده ، ولو شیپور بیدارباش را نیز بزند ، خفته را نمیتواند ازخطر آگاه سازد، و این مهراست که باید برغم بیم ازخفته ، ادامه یابد ، بلکه ، « هنگام» ، یاری بدهد، و به بینش « اژی » برسد. رستم خفته ، درست دشمن بیداری وبیدارکننده ، و دیدن حقیقتی است که فقط ناگهانی پیدا، ودریک چشم ناپیدا میشود . دشمنان بزرگ و خطرهای بزرگ اجتماعی وسیاسی، همیشه طبق این مدل رفتارمیکنند . « اژی= ضد زندگی» ، خود را بطور روشن وآشکار، جلو چشم خرد ، جلوه نمیدهد وتثبیت نمیکند ، بلکه فقط در لحظه های غفلت ، آنی به چشم میخورد و سپس دریک چشم بهم زدن، محومیگردد . دراین اکراه ازبیدارشدن ، خودِ رستم ِخفته ، دشمن ِ بیم انگیز ِبیدارکننده و روشنگر که رخش باشد، میشود . رخش، دروغگو میشود ، چون اژدها ، چهره ثابت و مشخص وپایدارندارد . بهمن زرتشتی، درسیمرغ یا ارتا و پیروانش ( که رستم و فرامرزو فرزندش سام..... باشند ) ، اهریمن را می بیند. اهریمن ، تصویراصل شرّ ( زدارکامگی ) است که ازهمان اندیشه بنیادی زرتشت که بریدن همزاد ازهمدیگر و متضاد ساختن انها ( ژی و اژی ) باشد ، میروید و تصویر« دشمن » را مشخص میسازد . پدیده جهاد دینی ، از همین بُرش ژی و اژی ازهمدیگر درآموزه زرتشت ، سرچشمه میگیرد . اهریمن را نمیشود، طبق اندیشه زرتشت ، به هیچ روی تحول وتغییر داد، بلکه تنها راه چاره ، ازبین بردن اوست . تصویر کردن دشمن در « مقوله اهریمن » ، نفی اصل مهرو جوانمردی و محدودسازی گستره جنگ با دشمن ( جنگ محدود ) بود . این مفهوم از« دشمن و دشمنی » ، بکلی برضد فرهنگ سیمرغی – ارتائی بود . درجنگهای بهمن زرتشتی با خانواده زال زر و رستم ، سختدلی و ناجوانمردی بهمن، به اوج ممکن در تاریخ ادیان میرسد . بهمن ، حاضر به مراعاتِ آئین های متداول درجنگ درآن زمان نیز نیست، و همه این محدوده هارا پایمال میکند، و ناجوانمردیش ، هیچ مرزی را نمیشناسد . سیمرغ –ارتا ، و پیروانش ، با چنین دشمنی روبروهستند . ولی سیمرغ یا ارتا ، وارونه بهمن زرتشتی ، دردشمن ، اهریمن ( تصویری که با دین زرتشت پیدایش یافت ) ، اصل شرّ( اژی ) را نمی بیند ، که تنها چاره اش ، نابود ساختن آنست ، بلکه دردشمن ، « خـرد خفته » را می بیند که فقط باید بیدارساخته شود . هیچ دشمنی ، اهریمن نیست . هیچ دشمنی ، نزد او، مانند شریعت اسلام ،ابلیس ومرتد وکافروملحد نیست . ازسوی دیگر، شکست و گریزسیمرغ یا ارتا هم ، به پیروزی او میانجامد . او تخمیست که هنگامی فروافتاد و درخاک دفن شد ، ازسر بیدار میشود. هیچکس نمیتواند، سیمرغ را « تصرف کند » . او درحین تصرف شدن ، تحول می یابد ( آسو= آهو) ، و ازمیان چنگال فاتح که اورا محکم درمشت خود فشرده ، محووناپدید میگردد . هرفاتحی را ، با مهرخود ، تحول میدهد، و دل و روانش را، شکارمیکند . او « نای به » است . نی در مقابل تو فانها، خم میشود ولی هیچگاه نمیشکند ، و پس از گذشتن توفان ، باز قد علم میکند و میایستد . سیمرغ ، در برابر خانواده گشتاسپ وپیروان زرتشت ، که دست ازجهاد و کین توزی مداوم دینی خود بر نمیدارند ، به اندیشه « پیروزی یافتن درشکست » میافتد . دل پیروان زرتشت و اهوره مزدا را میتوان درشکست خوردن از آنها ، ربـود ، و با « مهر»، آنها را دگرگونه ساخت . این چرخش نا گهانی درروان وضمیر بهمن ، با جوانمردی فرامرز، پسر رستم سیمرغی ، دربرابر عمل ناجوانمردانه بهمن، پسراسفدیارزرتشتی ، آغازمیشود. بهمن در انتقام گیری ( قصاص ) ازخون پسرش، حد میشناسد و با هدیه دادن تاج به بهمن ، از کین توزی ، دل خودرا می پردازد، درحالیکه بهمن زرتشتی ، برای انتقام کشیدن ازپدرش ، هیچ حد ومرزی نمیشناسد و ناجوانمردی را به اوج ممکن رسانده است وهنوز دراندیشه ادامه دادن آنست . بهمن ، به کسیکه ، سام ،فرزند بهمن را درمیدان جنگ بکشد ، تاجی گرانبها میدهد . فرامرز، پس ازسوگواری وماتم ، این قاتل فرزندش را گیرمیآورد و ازمیان میبرد و تاج بهمن ، بدستش میافتد . بهمن که بااین تاج ، بهای خونریزی پسر فرامرزرا داده بود ، بیشرمانه ، این تاج را میخواهد پس بگیرد . بهمن در این عمل ، ناجوانمردای وبیشرمی و پستی منش خود را در تعصب دینی به اوج خود میرساند . ولی فرامرز، درپس دادن تاج ، اوج جوانمردی وبزرگواری را نشان میدهد . دگر روزبهمن چو آگاه شد چو گلنار، رخساراو، کاه شد فرامرز را کس فرستاد شاه که یک ره به من بازبخش آن کلاه فرستاد زی او، هم اندر زمان شگفتی بماندند ازآن مردمان کـُله را به بهمن فرستاد وگفت که با جان پاکان، خرد باد جفت زمن ، هدیه این زیبد وزتو آن رمیدن زکردار خود ، کی توان چو مر خـُم را سرکه باشد دروی ازاو انگبین ، ای شگفتی مجوی به عبارت دیگر، او بهای قتل پسرش را به قاتل برمیگرداند . این تاج ، نه تنها بهای قتل سام ، پسر فرامرز بود ، بلکه دراصل بیان پیروزی بهمن، پس ازشکستهای پی درپی بود ، که اکنون ازآن برخوردارشده بود. با افتادن تاج به دست فرامرز، این پیروزی نیز، تبدیل به شکست ازنو شده بود . بهمن این تاج را برای کشتن پهلوانی چون سام ، فرزند فرامرز داده بود که پدرش ، تاج کیانی را برسرهمین بهمن نهاده بود. اکنون فرامرز، با این تاج ، هم خونبهای پسرش را داشت و هم درتصرف کردن آن ، احساس پیروزی بهمن را تبدیل به احساس شکست کرده بود . آیا فرامرز میخواست از بهای خون پسرش، در زندگی، بهره مندشود؟ این برای او، شریک شدن درقتل پسرش بود . عطار درالهی نامه ، داستانی بسیارژرف، برای انتقاد ازپدیده قصاص درقرآن میآورد . کسی پسر مرزبان نوشیروان را میکشد، و مرزبان، ازگرفتن خونبها امتناع میورزد. حکیمی بود کامل ، مرزبان نام که نوشیروان ازاو بودیش آرام پسر بودش یکی چون آفتابی بهرعلمی دلش را فتح بابی سفیهی کُشـت ناگه آن پسررا بخست ازدرد، جان آن پدررا مگرآن مرزبان را گفت ، خاصی که باید کرد آن سگ را قصاصی جوابی داد او را مرزبان زود که الحق نیست خونریزی چنان سود که من شرکت کنم بااو درآن کار بریزم زنده ای را خون چنان زار نه آن بـَد فعل، کاری بس نکو کرد که می باید مرا هم کاراو کرد بدو گفتند پس بستان دیت را نگیرم گفت هرگز آن دیت را نمی یارم پسر را بابها کرد که خون خوردن بود ازخون، بهاخورد گرازخون پسر خوردن روانیست چراپس خون خوردن خطا نیست زخون خویش آنکس خورده باشد که عمرخویش ضایع کرده باشد گونه از ازاندیشه این مرزبان نیز درروان فرامرزبرانگیخته شده است که با فرستادن تاج بدون مکث و تاءمل به بهمن پیام میدهد که « با جان پاکان ، باید خرد ، جفت باشد » . این کاری که تو کرده ای ، اندیشه ایست که ازخرد که با جان پاکست ، برنمی خیزد . هرعمل و اندیشه ای ، حکایت ازجان میکند . عمل واندیشه ، افشانده و تراویده ازجان میباشد . فرامرز درپس فرستادن تاج ، این تاج را به بهمن هدیه میدهد . بهمن ، این تاج را هدیه برای کشتن فرزندش داده است . فرامرز،برای چه به بهمن این تاج را هدیه میدهد . او این تاج را پس نمیدهد ، چون بهمن دیگر، مالک آن نیست وهیچگونه حقی نیزبه آن ندارد . فرامرز، این بار تاج را به بهمن « هدیه » میدهد و نشان میدهد که خرد او با جان پاک جفتست . هدیه ، برای فردوسی نیز معنائی همانند « نثار= پراکندن وافشاندن » دارد. این جانست که درخم تن است . وآنچه ازخم و سبوی تن میتراود، هدیه جانست که در خم وسبوهست . زمن ، هدیه این زیبد و زتو آن رمیدن زکردار خود کی توان چو مر خم را سرکه باشد دروی ازو انگبین ای شگفتی مجوی جان، که شیرابه درخم تن است در اندیشه ها و کردارهایش میتراود و میافشاند . تو ای بهمن ، درجانت چیزی داری که جز سختدلی و کینه و ناجوانمردی ازآن نمی تراود . این هدیه دادن تاج ازفرامرز به بهمن ، همان کوبه و تلنگریست که بهمن را نا آگاهبودانه تکان میدهد . این کردارجوانمردانه فرامرز، که پیآیند فرهنگ سیمرغیست ، درون بهمن زرتشتی را که دررسیدن به هدف گستردن دین اهورامزدا وغالب ساختن آن ، جز کین توزی و جهاد و نابود سازی ، حدی نمیشناسد ، نا آگاهبودانه ، دگرگون میسازد . درست این عمل فرامرز، هرچند که درخود آگاهی بهمن ، به ظاهر بی اثرمیماند ، ولی نا آگاهبود اورا ، سخت دچارخارش میکند . بهمن زرتشتی ، درباطن ، بازمجذوب فرهنگ سیمرغی میگردد ، هرچند درآگاهبود ودرظاهر ، همان جهاد و کین توزی اهورامزدائی خود را دنبال میکند . اکنون « آگاهبود زرتشتی- اهورامزدائی او» ، با « نا آگاهبود سیمرغی » بهم بسته میشوند . دین زرتشتی او با فرهنگ سیمرغیش، با هم گلاویزمیشوند . این گونه رفتارهای سیمرغیان ، راه « آمیخته شدن فرهنگ سیمرغی ، با دین زرتشتی » را درهزاره ها گشود ، و سپس راه آمیخته شدن با شریعت اسلام را گشود . داستان شکارآهو، درست این تحول سرنوشت بهمن را بازمی تابد . سیمرغ درروان وضمیربهمن ، درتنش و کشمکش با اهورامزدا باهم قرارمیگیرد . سیمرغ (= فرهنگ ایران ) بدین شیوه ، راه خود را به وجود بهمن ( که نماد جامعه زرتشتیانست ) باز میگشاید . عمل ناگهانی فرامرز در « هنگام » « نقد جان »، یا عملی که واکنشی نیست « موج زدن دریای جان » فرامرز، بی هیچ درنگ و تردد ی ، وارونه انتظارمردمان وهمرزمانش تاج را که بنا بر رسوم جنگی ، حق مالکیت و تصرف آن را داشت و درواقع ، خونبهای فرزندش هست ، پس میفرستد .اوج بیشرمی یک متعصب وکین توز دینی را ، چنین پاسخ میدهد . برای افسران همرزمش، چنین کاری ، کاری بس شگفت انگیزو باورناکردنی بود . این عمل او، بکلی برضد معیارهای حاکم برجنگ و دشمنی ، و حاکم در اجتماع بود . این کنش فرامرز، واکنش دربرابر تعصب و کین توزی و ترغیب خونریزی با دادن پاداش نبود ، بلکه درست تراوشی ازبُن جان او ، از بُن فرهنگ سیمرغی اودرضمیرش بود . شیخ عطار که با گوهر چنین گونه رفتاری آشنائی داشته است ، این کار را در داستانی از عیسی به زبان عیسی میگذارد . اندیشه هائی که عیسی دراینجا بزبان میآورد ، شیوه تفکر ایرانیست و هیچ ربطی به حکمت پدرآسمانی در انجیل ندارد . فرهنگ ایران را ، بزبان عیسی میگوید . این کار را فردوسی واسدی هم درشاهنامه و گرشاسپ نامه میکنند . فرهنگ ایران را بزبان برهمن هندی میگویند . این کارفرامرز، موجیست از دریای جان خودش . درالهی نامه داستانی از عیسی آورده میشود که درعوض آنکه جهودان به او دشنام میدادند ، عیسی ، آنهارا با روی گشاده دعا میکرد . او دربرابر دشنام ، واکنش نشان نمیداد ، بلکه دعا و گشادگی چهره ، تموج دریای فراخ جانش بود . یکی گفتش نمیگردی پریشان بدشنامی ، دعاگوئی به ایشان مسیحش گفت : هردل ، جان که دارد ازآن ِ خود کند خرج ، آنچه دارد ترا ، نقدی که در دریای جانست اگرموجی زند ، ازجنس آنست ولیکن ، تا « دم آخر » نیاید ترا « نقد درون » ظاهر نیاید محک جان مردان ، آن زمانست که اعمی ، آنزمان ، صاحب عیان است عمل واکنشی ، خرج کردن ازجیب دیگریست . محک مردی و انسانیت آنست که هرعملی که میکند ، تموجی از دریای جان خودش و همجنس جان خودش باشد ، نه واکنش به عمل دیگری . این اندیشه استوار برمفهوم « جان ، و جانانست ، که ارتا و مجموعه همه جانهاست » وپیآیند ِفرهنگ ارتائی- سیمرغی= خرمدینی است . عمل واکنشی ( دشمنی دربرابر دشمنی، قصاص، کین توزی ) همیشه ، تابع « فکرو روان و رشک و کین ورزی وخشم دیگری» شدن است . انسان ، درواکنش ، به تبعیت از دیگری کشیده میشود . اگرهم بر دشمن ، چیره شود ، ولی از دیدگاه روانی و اندیشگی ، مقهور دشمن شده است. محک جان انسان ، آن هنگامست که ابتکار عمل را خودش داشته باشد . محک جان انسان آن هنگامست که دریای جان ، خودش موج بزند و ازنقد جان خودش ، خرج کند، و تا بع دیگری نگردد . درعمل، تابعیت ازغایت دیگری نکند . هنگامی من درواکنش بر دیگری ، غالب بردیگری هم بشوم ، مغلوبِ « غایت او» شده ام . چنین عملی ، عمل بسیار تکان دهنده و انگیزنده و منقلب سازنده است ، چون انسان ، از تبعیت از دیگری ، سربازمیزند ، و ازاحساس معیارشدن خود ، شادو سرشارمیشود . لذت بردن از اعمال واکنشی هست ، که همه انسانها را به تابع و مقلد و مطیع و پیرو، میکاهد . کام بردن از اعمال واکنشی دراجتماعست که انسان ، دشمن اصالت خودش میشود . عملی که از بن جان خود انسان، سرچشمه میگیرد ، انسان را بیاد « خدا درخود » میاندازد . انسان ، در اصالت خود ، به هوش میآید . چنین عملی ، اصالت را درهرانسانی بیدارمیسازد، یا بُن خدائی انسان ، درانسان، به هوش میآید . فرامرز، دربازدادن تاج که ارزش به قاتل فرزندش میداد ، ناگهان وبه هنگام ، عملی بی نهایت انگیزنده و تکان دهنده میکند که ایمان بهمن را به اهورامزدا وزرتشت، مضطرب و متزلزل میسازد . داستان بهمن وشکارآهو( که آورده میشود ) که شیفته شدن ناگهانی او به رام ، دختر سیمرغ ( اسلم = سلم ) باشد ، درست بیان این تزلزل ایمان به اهورامزداست . بدینسان بهمن ، که دشمن بی حد وحصر سیمرغ–ارتا هست ، ودر سیمرغ – ارتا ، اهریمن می بیند ، ناگهان دراین لحظه دلباختگی ، متزلزل میشود . ولی سیمرغ ، دربهمن ، یک « خـرد خفته » می بیند نه یک اهریمن . بهمن ، در ایمان داشتن به اهورامزدا ، درخواب است و باید بیدار ساخته شود . اصل بیداری ( سروش ) درهرجانی هست، ولو خفته وپوشیده باشد . فقط این اصل بیداری را باید بسیج و کوشا ساخت . تخمهائی را که سیمرغ میگذارد ، دیگران به یغما می برند و بزرگ میسازند، و ازانها مخلوقات و پیروان و موءمنان به خود میسازند ، ولی همه این مرغان که در غربت و بیرون از دامن مادرخود سیمرغ ، پرورده شده اند ، با شنیدن با نگ مادرخود ، اصل خود را بازمیشناسند واصل خود را به یاد میآورند ، و همه بسوی او پرواز میکنند . « بیاد آوردن ِاصل ، درخود » ، بیدارشدن است . یک بانگ و سرود مادر، درهمه ، رگِ اصالت خود را می جنباند، و همه را به یاد اصل خود میندازد وآنهارا ناگهان بیدارمیسازد . اینست که واژه « اوشه» ، که پسوند « سروش » است ، هم معنای « هوش » دارد و هم معنای « یاد» .« اوشه» ، هم هوش ، وهم « یاد» است . به یاد آوردن ، بیدارشدن و به هوش آمدنست . بیدارشدن ، با آواز وبانگ ، کاردارد . این سروش ( سگ و خروس ) است که با آهنگ وسرود نایش ، درسپیده دم ، همه را به هوش میآورد . «سروش sra+osha » به معنای « osha به هوش آوردن ، با آلت بادی sra » است . سروش ، شیپور بیدارباش میزند . سروش، ازاینرو اصل بیداریست ، چون هیچگاه نمی خوابد . سروش، ازاین رو « پیشرو و پیشتاز» درآگاهی و متوجه ساری است . بیدارشدن ، با زود آگاه و متوجه شدن کار دارد . کنون پیشرو باش و بیدارباش سپه را زدشمن، نگهدار باش ushyaa = ushi هم به معنای هوش و هم به معنای یاد است. سروش ، نائیست که به هوش میآورد ، چون اصل را بیاد میآورد . این اندیشه که با نگ و آوازو سرود وخروش ، اصل حرکت و رقص است ، درهمان اندیشه آفرینش جهان با « نای به » پوشیده و نهفته است . بانگ و سرود و آواز( حرکت هوا = باد ) ، میآفریند و اصل هرحرکتیست . بانگ وسرود ( موسیقی) ، بیدار وهشیارمیسازد . مولوی میگوید : شد کز آواز من این خفتگان خواب را هشتند و بیدار آمدند رمه خفتست همی گردد گرگ ازچپ و راست سگ ما با نگ برآرد که شبان برخیزد دوسه رند ند که هشیار دل و سرمستند که فلک را بیکی عربده ، درچرخ آرند عطار، داستانی ازسیمرغ ، بنام « حکایت مرغ کوه پایه » » میآورد که این اندیشه را بخوبی نگاه داشته است . سیمرغ که برفرازکوه البرز ( کوه = خوشه پروین ) آشیانه دارد ، این مرغ کوه پایه است . سیمرغ ، نخستین پیدایش از« نخستین تخم » است، که درچهل روز آغازسال، خود را میگسترد . یکی مرغیست اندر کوهپایه که درسالی نهد چل روز خایه به حد شام جای اورا بسوی بیضه نبود رای او را دراین جا ، مقصود نهفته از« شام » ، سوریه نیست ، بلکه « شب » است ، چون نام سیمرغ ، « شب = شبان » است . چو بنهد بیضه درچهل روز بسیار شود از چشم مردم ناپدیدار یکی « بیگانه مرغی» آید از راه نشیند برسر بیضه ، پس آنگاه سیمرغیان و خرمدینان، به زرتشت و محمد و..... وهرآموزه و مذهب وایدئولوژئی ، با چنین دیدی مینگریستند . آنها مرغان بیگانه ای هستند که روی تخمهای سیمرغ که درهرانسانی ، افشانده ونهاده شده ، نشسته اند . این مرغان بیگانه ، که بچه هارا ازتخم درمیآورند ، نمیتوانند ، گوهر خود را بدانها انتقال دهند . این جوجه ها انسانی ، اصالت سیمرغی خود را نگاه میدارند و هنگامی که بال درآوردند ، با یک بانگ مادر، اصل خود را بازمیشناسند و بسوی اصل خود پرواز میکنند . چنان آن بیضه در زیرپرآرد که تا روزی ازو ، بچه بر آرد چنانشان پرورد آن دایه پیوست که ندهد هیچکس را آنقدر دست چو جوق بچه او پر برآرند بیک ره ، روی در دیگر آرند درآید زود مادرشان بپرواز نشیند برسر کوهی سرافراز کند بانگی عجب از دور ناگاه که آن خیل بچه گردند آگاه چو بنیوشند بانگ مادر ایشان شوند از مرغ بیگانه پریشان بسوی مادر خود باز گردند وزان مرغ دگر، ممتاز گردند این داستان ، بازتاب ِ اندیشه «هویت » است . یک بانگ و سرود و نوا سیمرغ ، اصل خود را به یاد میآورد ، و انسان را از« خواب غربت و بیگانگی در میان آشنایان، وآنچه بدان انس گرفته است » بیدارمیسازد . انسان درهرگونه ایمان به این ویا آن آموزه ، و انس وعادت به این وآن مذهب و ایدئولوژی ، هرچند هم که با آنها بزرگ وماءنوس شده باشد ، ولی هویتش، غیرازآنهاست. انسان ، میان آنچه آشناست ، غریب است . هویت انسان، آن فرهنگی ( کاریزی) است که ازبُن جان خودش، میتراود و روان میشود . انسان درهرگونه ایمانی و تقلیدی که پرورده هم بشود ، غریب و سرگردان است ، و با یک بانگ وخروش ازاصل خود ، بیدارمیشود و این غربت را ، نزدآنچه بسیاربا آن آشناست، رها میکند و روبه مادرخود میآورد. بررسی ادامه دارد