از دامگذاران و صیادان بشر
[چرا آزادی انسان در هیچ دامی، تامین و تضمین نمی شود؟]
آریابرزن زاگرسی
• بشر در پروسه ی به خود آیی و پردازش و بازگستری «تخمه ی وجود خودش» در کنار ایده آلهای انگیزشی و آرمانخواهیهایش از کهنترین ایام تا همین امروز، تلاش کرده است که تا می تواند فقط در مقام «انسان خودمختار و قائم و متّکی به ذات» بماند ...
چهارشنبه ٣۰ آبان ۱٣٨۶ - ۲۱ نوامبر ۲۰۰۷
۱- پارادُکس ایمان بشری.
بشر در پروسه ی به خود آیی و پردازش و بازگستری « تخمه ی وجود خودش » در کنار ایده آلهای انگیزشی و آرمانخواهیهایش از کهنترین ایام تا همین امروز، تلاش کرده است که تا می تواند فقط در مقام « انسان خودمختار و قائم و متّکی به ذات » بماند و خودش را از تمام طنابها و غُل زنجیرهای اسارت کننده که با خوشنامهای فریبنده ای ای نیز جلوه می کنند و به طور کلّی، تمام آنچه به نام « صراطهای آزادیبخش و رستگار کننده » به شمار می آیند، هر چه زودتر و سریعتر آزاد کند و بگسلاند و مستقل از نفوذ و نقش آن نیروها به متعین کردن سرنوشت خود بر روی زمین بپردازد. دُرُست با همین اراده و آرزوست که « پارادُکس ایمان بشری » نیز زاییده شده است؛ زیرا با پُشت کردن و اهمیت ندادن به آنچه که « معمّایی و اسرار آمیز و انگیزشی و بسیار شایسته ی پُرسش و کنکاویدن » می باشد؛ بلافاصله انسان به چنگال قدرتها و اهرمهای سلطه خواه و زورگو در عرصه ی اجتماع و تاریخ و حکومت و تمدّن و اقتصاد و تکنیک و کذا و کذا درمی غلتد. او با تمام کشمکشهای آزادیخواهانه ی خودش که حتّا به بهای « کُشته شدن و از خود بیگانه گی اش » نیز مختوم می شوند، مجبور است که در تار – و – پود مناسبات اجتماعی و اقتصادی و روانی و روحی و اعتقاداتی و آداب و رسومی و قوانین و شرایع و غیره، اسیر و در بند بماند؛ زیرا پارداُکس انسانی که می خواهد « قائم به ذات خودش » باشد با دو آلترناتیو به ظاهر متفاوت؛ ولی در اصل، « همبسته »، روبرو می شود: ۱- زیستن در فضای اساطیری ۲- زیستن در قانونمندیهای راسیونالیستی / منطقی. در چنین وضعیتی هست که بشر می کوشد در برابر هر آن چیزی که « رنگ و بویی از تصاویر اسطوره ای و قصصی » دارند با شدّت تمام، موضعگیری راسیونالیستی / منطقی کند. ولی برغم تمام موضعگیریهای رادیکال و شدید خود، باز می بیند که در هر گوشه ای، رد پاها و تاثیر و نفوذ عمیق و ریشه ای و کلیدی « تصاویر اسطوره ای و قصصی »، بیشترین کاربُرد را دارند و بسیار با استحکام و متدوام نیز در مغز و روان و روح انسانها، زنده و جاودانه اند. همین مسئله، اثبات می کند که تمام کشمکشهای نظری و پراکتیکی بشر برای به کُرسی نشاندن فقط « گُزینش قانونمندیهای راسیونالیستی / منطقی » تا امروز با شکستهای مفتضحانه ای روبرو شده اند؛ زیرا انسان نمی تواند بدون « تصاویر اسطوره ای و قصص » بزیید و معنایی را برای زندگی و هستی خودش پیدا کند. ناگفته نگذارم که ایمان فقط به حوزه ی « مذاهب و ادیان » میخکوب نیست؛ بلکه دامنه ی مطلق دانش و ایدئولوژیها و غیره را نیز در بر می گیرد. پارادُکس انسان در کائنات، « وجود انتولوژیکی » او نیست؛ بلکه مُعضل مسئولیت او در برابر « معمّای آشکار و گویا و مسلّم = زندگی » می باشد که « ایمان »، تنها کانال پیوند با اوست؛ ولو چنان ایمانی برای استتار خودش، به انواع و اقسام کاغذ دیواریهای مُد روز نیز همچون: آته ایسم، مدرنیسم، پُُست مدرنیسم / سکولاریسم / روشنگری / رنسانس / و غیره آراسته بشود.
۲- کاروان فرهنگ در کجاوه ی خویشاندیشان رادمنش.
گرداننده گان هیچ سیستم حکومتی؛ ولو دمکرات ترین نیز باشند، نمی آیند به مردم بگویند که « معنای زندگی و ارزش آزادیهای فردی » در چیست؟ و چگونه می توان چنان ارزشهایی را به دست آورد؟. فرد آدمیست که بایستی خودش به تنهایی تصمیم بگیرد و برای تصمیمهای خودش نیز، مسئولیت بپذیرد. خیلی از آدمها، به دنیا می آیند و شیره ی وجودشان در همان قالبهایی شکل می گیرند که از پیش در بستر سنن و رسوم و آداب و شرایع غیره ، حاضر و آماده شده اند؛ طوری که انسانها به نوع شکل داده شده ها نیز، کم کم، خو می گیرند. بحث من امّا در باره ی آن انسانهاییست که از چنان قالبها و خوگریها، ذلّه شده اند و در سمت و سوی تجربه ی افقهای دیگر و چشم اندازهای بدیع، خیال انگیز و آرمانجو هستند. خیلی از آدمهای عادتواره پذیرفته اند که به هر چه روزگار و زندگی دورانشان هست، گردن بنهند و با اوضاه روزگار، کژ دار و مریز رفتار کنند تا جایی از پا در آیند و بمیرند. ولی بسیاری از انسانها نیز هستند که به این جهان می آیند و نه تنها چنان وضعیتهای خوگرانه و عادتخواره را می بینند و تجربه می کنند و خیلی خوب می نیز شناسند و از آنها به شدّت گریزانند؛ بلکه بر آنند که « پرنسیپهای گوهری » خود را شالوده ی زایش فردیت و استقلال شخصیت و اندیشیدن و نوع زیستن و منش خود بکنند. چنین انسانهایی همواره درگیر با تمام آن چیزها و سیستمها و حکومتها و فضای حاکم بر ذهنیتها می شوند که « عادتواره گی چشمهای فهم و عادتخواره گی مغزهای منجمد و مقلّد » را می ستایند و مراقب و محافظ قراولی آن هستند. بالطّبع انسانی که می خواهد بدانسان بزیید که دوست می دارد و آرزو می کند، بایستی دلیر باشد در پذیرش بسیاری از شکستها و ناکامیها و بد بیاریها و حسادتها و آزارها و غیره؛ زیرا بر آنست که دیگر سان بزیید و بر خلاف جریان آب عادی و معمول شده در بین انسانها، بزیید و رفتار کند. بدترین مرض و آفت فرهنگ یک اجتماع، « عادتخواره گی و سنّتهای زنگار گرفته و تحجّری » می باشند. از این رو، دوام و نفوذ مذاهب و اقتدار متشرّعان در هر اجتماعی به این منوط است که بفهمیم افراد آن اجتماع، چقدر عادتخواره هستند. بدبختی ما ملّت در این است که واقعیت اجتماعمان، سرشار از نیروی جوان می باشد؛ ولی تفکّر غالب بر اجتماع، از کهنسالی بسیار محافظه کار رفتارها و پوسیده و گندیده گی اعتقادات خبر می دهند؛ یعنی تضاد هول افکنی که به بهای کشمکشهای خونین و مالین و قهقرایی و لت و پار شدن رشد و بالنده گی مناسبات اجتماعی و فرهنگی تا امروز تمام شده است. ما برای زایشی دیگر از مناسبات باهمستان ایرانی به انسانهایی محتاجیم که دلیر و خویشاندیش باشند. قافله ی فرهنگ پویا و نو زاینده را همواره، تکروها و استثناها و نامتعارفها هستند که به پیش می برند.
٣- توتالیتر خواهی به بهای نابودی ملّت.
« حکومت »، یک ایده است و من بارها به صراحت، استدلال آورده ام که ایده ی « حکومت ایرانی » بایستی « فراسوی مجموعه ی تضادها »، ملکه ی اذهان و واقعیت رفتاری گرایشهای متنوّع باشد تا بتوان امیدی به همپذیری و همکاری و همآزمایی و همعزمی و همفکری آنها در « دامنه ی دولت » داشت. این بدین معناست که گرایشهای سیاسی مختلف العقیده و مرام و مسلک و نگرش و غیره و ذالک فقط می توانند در دامنه ی دولت (= همایش ملّی = مجلس رایزنی ) به سهیم شدن در ساختار دولت از راه رقابتهای سالم و انتخاباتی دخیل شوند و اگر در بین گرایشهای مختلف، گروهی دارای بیشترین آرا شد، هرگز محقّ و مجاز نیست که حکومت ایرانزمین را متعین و اتکیت بندی مطلق بکند؛ بلکه فقط می تواند کرسیها و وزارتهای بیشتری را به خودش در عرصه ی دولت و ارگانهای دولتی و کشور داری اختصاص دهد؛ آنهم برای مدّتی مشخص که بتوانند برنامه های خود را بیازمایند. برای اینکه مسئله ی حکومت و دولت را گویاتر، روشن کنم، یک مثال ساده می آورم. نیک می دانیم که حکومت آلمان را « جمهوری فدراتیو » می نامند؛ ولی دولت حاکم بر آن، فعلا در دست سوسیال مسیحیها می باشد. قبلا نیز در دست سوسیال دمکراتها بود. یعنی چی؟. یعنی اینکه سوسیال دمکراتها، پس از کسب بیشترین آرا، هرگز نیامدند بگویند که حکومت آلمان، سوسیال دمکراتیک می باشد. یا همین سوسیال مسیحیها هرگز نگفته اند که حکومت آلمان، سوسیال مسیحی می باشد؛ بلکه اینها در دامنه ی دولت فقط برنامه ها و روشهای خودشان را در گلاویز شدن با مسائل مردم برای دوره ای مشخّص به محک می زنند. اگر روشها و سیاستهایشان، موفقیت آمیز بود، این شانس را دارند که در دور بعدی انتخابات، دوباره برگزیده شوند. اگر برنامه ها و سیاستهایشان در جهت خوشیها و خورسندیها و منافع و آسایش و آرامش مردم نبود، در دور بعدی انتخابات، بسیاری از آرا مردم را از دست می دهند.
در میهن ما می بینیم که حکومتها تا امروز، قیم مطلق ملّت بوده اند و آخوندها نیز اساسا خودشان را حکومت مطلقه ی اینجهانی و آنجهانی می دانند؛ یعنی اینکه ما در ایرانزمین، نه دولت داریم. نه قانون اساسی داریم. نه مجلس رایزنی. نه انتخابات. ما در باتلاقی فرو افتاده ایم که نامش « ولایت مطلقه ی فقیه » می باشد به توان و قوه ی گیوتین و شمشیر الهی و ترور و شکنجه و کُشتارهای جمعی و غارتگریهای وحشتناک و توصیف نشدنی و آزار و آزار و آزار و ستیز با هر چیزی که بویی و نشانه ای از زندگی داشته باشد. ساختار فقاهتی را بایستی تمام آنانی که از صمیم قلب، ایران و ایرانی را دوست می دارند و به تاریخ و فرهنگ آن، عشق می ورزند و خود را از سلاله ی فرزندان « فردوسیها و خیامها و رازیها و حافظها و مولویها و سناییها و عطّارها و مزدکها و بابکها و نادر شاه افشارها و امیر کبیره و مصدّقها و بختیارها و فروهرها و امثال این نامداران می دانند » و می شمارند، دست در دست یکدیگر، برای متلاشی و سر به نیست کردن این سیستم مخوف، پیکار کنند و ایران را در یک همآزمایی و هماندیشی و همعزمی و همدردی به آن جایگاه شایسته ای بنشانند که « بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش ( = مهر و داد و راستی و خدشه ناپذیری جان و زندگی ) » می باشد . ما تا نیاییم دست در دست همّتهای یکدیگر، نفوذ و اقتدار اشرار الهی را خنثا و از کار نیندازیم، محال است بتوانیم در آینده ای نزددیک به واقعیت پذیری آن آرزوها و آرمانهایی بپردازیم که هزاره هاست در تبعید و اسارت مانده اند. خواسته های آدمی با رویاهای آدمی، پیوند دارند. رویاهای انسان، رنگین کمان زندگی و پرنسیپ گزند ناپذیری واقعیت شکوهمند آن در تمام ابعادش می باشند. برای من ایرانی، آنانی که نگهبان و پرورنده ی جان و زندگی هستند، اینهمانی با آن خدایی( = سیمرغ گسترده پر ) دارند که گوهرش و واقعیتش، « مهر ورزیدن و نگاهبانی » از تمام جلوه های نامتعارف هستی می باشد.
۴- گلیم تا شده.
« پای خود را به اندازه ی گلیم خویش دراز کردن »، مستلزم آنست که ما گلیم و درازی پاهای خود را بشناسیم و بدانیم. ولی کثیری از ما ایرانیها تا امروز، گلیم خود را همواره تا کرده و آن را در زیر بغلمان حمل می کنیم. به همین دلیل است که پاهایمان را در گلیم گسترده ی دیگران، دراز و به حقوق آنها تجاوز می کنیم. مسئله ی « گلیم و اندازه ی پا » به سائقه ی خودخواهیهای آدمی بازنمی گردد؛ بلکه به میزان گسترده شدن گلیم فهم و شعور و آموخته های فردی انسانها منوط می باشد. اجتماع ما ایرانیان به گره خوردن پاهایمان در حریم یکدیگر مبتلاست؛ زیرا گلیمهایمان را هنوز نگسترده ایم تا اندازه ی پاها و عرض و طول گلیممان را بسنجیم و برآورد کنیم، اینست که پاهای دراز قدرت طلبی و توتالیتر خواهی را بدون سنجش اندازه ی گلیممان به حلقوم همدیگر آویخته ایم.
۵- حقیقتگویی و دلاوری.
گاهی مواقع در گفتن بسیاری از حقایق تلخ و کارساز بایستی به دامن کژ راهه ها و به در گفتنها و قصّه سازیها و تئاتر بازیها و امثالهم آویخت تا بتوان به نتایج مثمر ثمری نیز رسید. گاهی اوقات نیز بایستی دلیر بود و حقایق تلخ را مستقیم و با رادمنشی بر زبان راند. اینکه ما کجا دلیر باشیم و کجا بیراهه برویم، به این بازبسته است که مخاطبان ما کیانند و ما در فکر کدامین اهداف هستیم. گاهی آن جایی که نباید مستقیم سخن بگوییم، سخنانی را بر زبان می رانیم که نتیجه ای کاملا معکوس از اهداف و نیتهای ما می دهند. گاهی نیز آن جایی که مستقیم سخن می گوییم، دلاوریهای ما، نتایج باژگونه دارند؛ نه سخنهای ما. دشواری « حقیقتگویی » در گستره ی « کژ راهه ها و دلاوریها »، به زیرکی خاصّی نیاز دارد که انسانهای معدودی، استعداد کاربست آن را دارند.
۶- « خیر و شرّ » یا تار – و – پود مذاهب.
ما در جهانی می زییم که مملوّ از ناهمگونه گیها و تضادها و دگرسانیها و پدیده های راز آمیز می باشد. از این رو، انسانها در گستره ی تجربیات بی واسطه ی خود از پدیده ها می کوشند که تصوّرات خویش را در یک رده بندی هماهنگ شده و نتیجه بخش، همبسته و در قالبی مشخّص، آنها را میخکوب و متمرکز کنند. مُعضل بزرگ و رنج آور بسیاری از گرایشهای مذهب - ستیز اینست که نمی دانند « مذهب » را نمی توان سر به نیست و ریشه کن کرد؛ زیرا در تار – و – پود مذاهب، تجربیاتی بنیانی از ابناء بشر، نهفته است که انسانها حاضر نیستند برغم گریز و نفرت از عارضه های آزارنده ی مذاهب به آن « تجربیات بی واسطه » نیز پشت کنند و از آنها چشم بپوشند. به همین علّت نمی توان جامعه ای را متصوّر شد که هیچ نشانه ای از مذاهب در آن نباشد و انسانها با آگاهی و گشوده فکری و میل خاطر به تبعیت و تایید نظریه ای آته ایستی یا راسیونال - ساینسی محض رو آورند و در تمام مجامع و مناسبات باهمزیستی خود به وجود چنان نظریه ای ابراز علاقه نیز کنند و در زندگی پراکتیکی خود از آن، استقبال کنند. فراموش نباید کرد که گردن نهادن به « آته ایسم و ساینسگرایی » نیز می تواند جایگزینی برای « مذاهب ایمانخواه » باشد. البته واقعیت پذیری چنین چیزی، یک تصوّر محال می باشد؛ زیرا آته ایسم، نوعی نفی است و « نفی » نیز فاقد « بقاء و گوهر پایدار » می باشد. نفی را زمانی می توان معنا دار شمرد که در موضع مقابل چیزی که « بقاء و هستی » دارد، در نظر گرفته شود. آته ایسم را تنها در بُعدی بسیار محدود و جزئی می توان برایش معنا پیدا کرد؛ ولا غیر. ناگفته نماند که در جهان مذاهب، تمام سمبلها دارای معنا می باشند و چیزهای دروغی نیستند. حتّا روایتها و افسانه ها و حکایتها و احادیث نیز از « رد پاهای حقیقت »، هرگز خالی نمی باشند؛ بلکه بایستی با چشمی بسیار ژرفنگر و تیز بین به کنکاش در خروارها آت و اشغال چسبیده به پیکر مذاهب رو آورد تا « افکار و ایده های اساسی » را از بطنآنها استخراج و تصفیه کرد که می توانند برای جنبش فراتر کاوی و دانشهای مایه دار بشرس، بسیار بهره مند نیز باشند. از این رو، « معنویات و پرورشگاه منشهای ارزشمند افراد اجتماع » را فقط می توان در کارگاه « سنجشگری مذاهب و ایدئولوژیهای برآمده از آنها » تولید و پرداخت کرد.
۷- مالک و صاحب زندگی من، خود من هستم و بس.
پذیرفتن و زیر بار وعده و وعیدهای دیگران رفتن و امید بستن به خوش قولیهای آنان به معنای آنست که ما خویشتن را « وابسته و دنباله رو و مطیع » آنان کرده ایم. هزاران موسسه تعلیم و تدریسی و دانشگاه و دانشکده و آموزشگاه و حوزه و سمینار و جلسه و امثالهم ایجاد می شوند تا از ما، چیزی را به غارت ببرند که نامش « استقلال در اندیشیدن و آزادزیستی و تلاش برای واقعیت پذیری و شکوفایی ایده آلهای زندگی فردی » می باشد. هیچکس در فکر آن نیست که تک، تک ما، انسانهایی مستقل باشیم؛ زیرا استقلال گرایی انسانها به معنای « تخته کردن دکّان غارتگران و چپاولگران و تحمیقگران » می باشد. در اجتماع نیز هزاران چاه و سدّ و موانع آزارنده می سازند تا فقط و فقط « استقلال انسانها » را به غُل و زنجیر بکشند و از آنان، انسانهایی مطیع و وابسته و محتاج و آویزونی و التماسی بار آورند. هیچکس در فکر « آزادی فردی » ما نیست؛ سوای فردیت اندیشنده و گستاخ و مسئولیت پذیر تک، تک ما. بزرگترین ستمگران و زور گویان را می توان در آن مکانهایی دید که عدّه ای شیاد و دغلباز می خواهند به دیگران تفهیم و تلقین کنند که « متخصّص و خُبره ی مشکل گشاینده ی مسائل ما » می باشند. در حالیکه تنها خود انسان هست که می داند چه می خواهد و چه چیزهایی بر خوشیها و آرامشها و شادکامیهای او می افزایند یا می کاهند. تا زمانی که بیشینه شمار ما ایرانیان نیاموخته ایم، سرنوشت زندگی فردی خود را با دستان و مغز خویش، راهبر باشیم، بی گمان از انواع نجات دهنده گان خوش رقص و خوش خط و خال ما نیز هرگز کاسته نخواهد شد و ما پیوسته، قربانی اغراض و مقاصد و اهداف پلید و قدرتخواه و منفعت پرست آنها خواهیم ماند. از این رو، بیاموزیم و یقین داشته باشیم که تنها « مالک و صاحب زندگی فردی تک، تک ما » فقط « خود تک، تک ما » هستیم و لاغیر.
٨- هَرویسپِ ترا فرازنده با تنقیحِ مناط ِدویچمگوئیکِ پرتومی در حسیکِ ناموسان پیکاری:
[ .... در تعریف امّت گویند: امّت، جماعتی هستند که در لفظ، واحد و در معنی، جمع و جنسی از حیوان هم، جزوء امّت به شمار می رود ..... ]
کتاب: « تاریخ انبیاء و قصص قرآن از آدم تا خاتم » / حسین عماد زاده / انتشارات اسلام / تهران / ۱٣۷٨ / ص. ۶۱
حاشیه ی آریا: « راستش را بخواهید من داشتم فکر می کردم آن بخش از امّت مسلمین که در توحّش و بربریت و ددّخویی، مانند ندارند، بایستی بی شک از سلاله ی « حیوانات درّنده » باشند که قاطی امّت شده اند و اسلامیت آورده اند!. مثل: آخوندها و مراجع تقلید و فقها و سپاه پاسداران و اطّلاعاتچیها و شکنجه گران و مفتّشان و ماموران نهی از منکر و امر به معروف و دیگر حیوانات ریزی مثل احمدی نژاد و دُرُشتهایی مثل قرائتی و از این دست. دیگه برای رسول الله، افتخاری بهتر از این نصیبش نمیشه که حیوانات نیز جزوء امّتش به حساب آیند!. »
- حُکما گویند: « دولت جاهل ( = ولایت فقاهتی ) »، مایه ی عبرت عاقل است. [ من می پرسم، کی ما عاقل میشیم!؟. ]
- حکیمی در حال احتضار بود. برادرش کنار او نشسته و به شدّت می گریست. حکیم گفت: « ای برادر! آرام بگیر؛ زیرا به زودی در مجلسی که از من، یاد آوری می شود، خواهی خندید! ».
- بُهلول و علیان مجنون به اتّفاق یکدیگر به در بار « هارون الرّشید » رفتند. هارون با آنها سخن گفت. نامبرده گان در پاسخ او جواب غلط اظهار داشتند. هارون دستور داد که شمشیر و نطع (= پوستی که زیر پای مقتول می اندازند. ) حاضر کنند. علیان، رو به بُهلول کرد و گفت: « ما تا به حال، دو تَن دیوانه بودیم، اینک سوّمین دیوانه هم به ما پیوست! ».
- همه ی آدمها، یک زیر زمینی در مغز و روانشان دارند که مملوّ از خرت و پرتهای اسرار آمیز می باشند.
- در سرزمینی که احمقها حاکم شوند، کفّاره ی اقدامها و کارها و حرفهای ابلهانه ی آنها را بایستی مردم بپردازند!.
- عقب، عقب از پلکان بالا رفتن:
- هر آخوندی، تمام لک و پیس اغراضش را زیر ریشهایش، پنهان می کند و شمشیرش را زیر عبایش!.
- قدرتخواهی و سیاسیگری: = کاربست اسب تروا برای ساقط کردن رقیب از حکومت!.
- آدم عاقل: = دیوانه ی بی آزار!
- کهنه گی نفرت: = کینه توزی معصومانه!
- مبارزه ی سیاسی از طریق اینترنت: = نبرد گلادیاتورها در قرارگاه مایکروسافت!
۹- اعتماد در گستره ی کشور آرایی / سیاست / پولیتیک.
بدون اعتماد نمی توان در کنار یکدیگر ایستاد و به روبرو شدن و گلاویزی با مشکلها و مُعضلات باهمستان مردم سرزمین خود رو آورد. ولی اعتماد را زمانی می توان به دست آورد که بخشی گسترده از شیوه ی « اندیشیدن و گفتار و کردار » آدمی برای دیگران، بدون هیچ نقابی، آشکار و ملموس باشد تا دیگران بدانند که چگونه « دنده های چرخ دگراندیشی و دگر برنامه ای » خود را با چرخ دنده های آنانی، همسو و همتراز کنند که برای همزمان روبرو شدن و حلّ و فصل کردن مسائل کشوری، عزمی راسخ دارند. معمّای ناگشوده و پیچیده و آزارنده ی کثیری از فعّالین گستره ی « پولیتیک » - ( مهم نیست کجا مقیم باشند ) - در اینست که هیچ گرایشی در آنچه می اندیشد و می گوید و رفتار می کند، نه تنها « صمیمی و رادمنش » نیست و چرخ دنده هایش نیز کلّا سابیده شده اند؛ بلکه فقط در جست – و – جوی تاکتیکهای تخریبی و از همپاشی هر نوع گردهمایی و همایش و تردیدگستری و مسمومیت اذهان مردم می باشد برای تضعیف و آسیب زدن به هر نوع شگلکیری « اپوزیسیونی ارزشمند و کارساز » در سمت و سوی متلاشی و واژگون کردن ولایت کانیبالیستی فقها. تا زمانی که ما در چنبره ی « تئوری توطئه و تارهای عنکبوتی مظنون بودن و تخریبکاری » نسبت به تلاشهای یکدیگر اسیریم، بی گمان نمی توان به پا گرفتن ریشه ای و کار آفرین « اپوزیسیون برحقّ » امیدوار بود. آنچه ما امروز به آن بیش از هر چیز دیگری محتاجیم، همان اعتماد به یکدیگر در حین « هوشیاری و ژرفنگری و دقّت سختگیر و سنجشگر و بیداری و استواری و پایبندی به پرنسیپها » می باشد.
۱۰- همه ی خوبیها برای من؛ ولی تمام رنجها و مصیبتها و بدیها برای تو.
خودخواهی را تا زمانی بایستی ستود و شایان ارزش دانست که هر انسانی، آن فهم و شعور و دانایی و فرزانه گی را داشته باشد که « خوبی » را از پیامدهای کنترل و خنثا کردن اهرمهای نفوذی « سائقه ی شرّ » در وجود خودش بداند. نمی توان تمام « خوبیهای جهان » را برای خود آرزومند بود؛ ولی ولنگاری و گسیخته گی سوائق شرّ گستر در وجود خویش را، هیچ افسار و دهنه ای نبست که نبست. دریاچه ی خوبیهای ما را در جایی می توان تجربه کرد که صخره های یخسان شرّ در وجود ما، آب شده باشند و در کوره ی « فرزانه گیها و دانشها و فرهیحته گهای ما »، تفته و پرداخته و زیبا آراسته شده باشند. در هیچ کجای جهان نمی توان، تمام خوبیها را یکجا مالک شد و سراسر مصیبتها را به شانه ها و دامن دیگران انداخت. ما « اجتماع بدیها و شرّها » شده ایم؛ زیرا خوبیهایمان، یخ بسته اند و در کوره ی آتشین آزمونها، روان و پرداخته نمی شوند. « نیکی »، فروزه ایست فراعقیدتی و مذهبی و ایدئولوژیکی و برای پدیدار شدنش به هیچ امریه ای محتاج و ملزوم نیست. چرا ما « پهلوان شاه » نمی شویم؟. چرا؟.
۱۱- چرا اقتدار حُکّام مستبد و خونریز و جانستان و بی لیاقت در ایرانزمین دوام می آورد؟.
مسئله این نیست که یکا یک ما در کجا ایستاده ایم و خاستگاه خانواده گی و میزان تحصیلات و وسعت خزانه ی ثروتها و املاکمان و سوابق فرهنگیمان چیست؛ بلکه مسئله اینست که ما « چقدر می فهمیم و آن چیزهایی را که می گوییم و در باره شان می نویسیم، چقدر از گوهر وجودی و تجربی و تامّلاتی ما، ریشه گرفته اند ». انسانی می آید و در باره ی چیزی نظر می دهد. من می آیم و نظرات او را می خوانم و دیدگاه فردی خودم را در باره ی نظرات او می نویسم. من نه به شخصیت آن انسان کار دارم. نه به شجره نامه ی او توجّه ای دارم. نه به اینکه زندگی خصوصی او، چیست و چگونه روزگارش طی می شود. برای من، اصل اینست که چه سخنهایی را بر زبان و قلم، رانده است و تکلیف خود می دانم که فقط « گفتارهای او را » بر شالوده ی نیروی فهم و شعور و دریافتها و تامّلات فردی ام، داوری کنم و با داوری و سنجشگری گفتارهای او هرگز بر آن نیستم که بهانه ای به دست خاصمان او بدهم که بخواهند بد پوزیها در حقّ او روا دارند یا از ارزش خدمات فرهنگی / انسانی / کشوری / دانشگاهی او بکاهند و به تمسخر او رو آورند. همچنین بر آن نیستم که با سنجشگری به خوارداشت او رو آورم؛ بلکه فقط برآنم که دیدگاه و تجربیات فردی خودم را در برابر نظرات او بگذارم و نه تنها او را به بازاندیشی و فراترکاوی بیانگیزانم؛ بلکه دیگرانی را نیز که ممکن است هم، نظرات او را و هم دیدگاه مرا بخوانند، به اندیشیدن در باره ی مسئله ی بحث، ترغیب و تشویق کنم.
پرسش من اکنون اینست که ما به راستی برای چی می نویسیم و منظور و اهدافمان از نوشتن و سنجشگری چیست؟. اگر من برخطا هستم، چرا آنانی که خود را پیشکسوت فرهنگ و آگاهی و شعور و دانش و سوابق عظیم فرهنگی می دانند، منّت بر من نمی گذارند و نمی کوشند که مرا از « خطایی » که به آن مبتلا هستم با استدلالهای ژرف و تکاندهنده ی خود به در آورند؟. آیا نشانه ی فرهیخته گی و فرزانه گی و شعور و درایت و زیرکی دیگران در این نیست که با تمییز و تشخیص دادن حرف حساب به صحت آن، گواهی دهند و گشوده فکری و دلاوری خود را پاس بدارند و به بازگستری دامنه ی فهم و آگاهی دیگران از این راه بیفزایند؟. آیا سنجشگری؛ سوای آن است که ما بخواهیم به « آرایش منش و ژرفاروی فهم یکدیگر » بکوشیم از بهر آفرینش و دوام مناسباتی زیبا و خجسته در کنار یکدیگر؟. آیا سکوت به معنای « مغرض بودن » نمی باشد؟. آیا بی توجهی و اهمیت ندادن به معنای تایید و تصدیق حقّانیت گفتارها و استدلالهای آن شخص سنجشگری نیست که در گفتارهایش به استدلالها و برهانهای فردی خودش استناد کرده است؟. چرا ما به خود تحمیل و تلقین می کنیم که « سنجشگری »؛ یعنی توهین و تحقیر و آبرو ریزی دیگران؟. اشتباه نکنیم. من از « سنجشگری » سخن می گویم؛ نه از آنانی که به مرض بد پوزی و لیچاربافی و بد دهنیهای مشمئز کننده و چندش آور مبتلایند و انسان، اگر هزاران سال نیز اراجیف آنها را بشنود، هیچگاه چیزی از آنها نمی آموزد.
می پرسم اگر من در نگرشها و دیدگاههایم و تامّلاتم بر خطا هستم، چرا سکوت می کنید و در حقّم جنایت؟. آیا همین سکوت کردنها نبود که حماقتها و نادانیها و سطحی نگریهای ایرانیان را به شیوع تیفوس و طاعون ۱٣۵۷ تبدیل کرد؟. چرا ما بایستی اینهمه، رعایت انسانها و چیزهایی را بکنیم که هیچ ربطی به « رعایت و احترامگزاری » ندارند؛ بلکه تحقیر و توهین غیر مستقیم می باشند. انسانها را با قصد و عمد در خطاهای خود، مستدام گذاشتند، خیانت آشکار است به آدمیگری و فرهنگ. آیا همین پشت گوش اندازیها نیست که « استبدادگری ضحّاکان فقاهتی و شمشیر خونریز الهی را » تا همین امروز بر شاهرگ حیاتی ایرانزمین و ایرانیان، فعّال مایشاء، میخکوب کرده است؟. ما با اینهمه دفتر و دستک رسانه های عجیب و غریب خود که بسان « جهیزه ی عروسهای خاورمیانه ای؛ آنهم از نوع ایرانی اش » می باشند، می خواهیم به یکدیگر چه چیزهایی را تفهیم کنیم و آموزش دهیم و چه چیزهایی را از یکدیگر بیاموزیم و از چه چیزهایی نیز پرهیز کنیم؟. چرا نمی خواهیم بیاموزیم که ارجمندی انسان را از کارمایه دار بودن افکار و دیدگاههایش، تفکیک کنیم و حرمت انسان را پاس بداریم؛ ولی افکار و ایده ها و دیدگاههایش را برسنجیم؟. چرا؟. ما تا در این باره با دلیری نیندیشیم و پاسخ فردی خود را با رادمنشی بر زبان نرانیم، مطمئن باشید که گردش چرخ فلاکتها و بدبختیها و خباثتها و جهالتها و ویرانیها در ایرانزمین، هیچگاه به انتهای خود نخواهد رسید و انواع و اقسام « ولایت فقیها » بر ما حاکم قهّار و مستبد خواهند ماند.
۱۲- سود خواهی و قدرتپرستی با لعاب مومن متّقی.
ایمان به هر چیزی، زمانی ایمان هست که از « وارسته گیها و شور و اشتیاق جوینده گی و پرسنده گی آدمی و حسرت آمیخته شدن به چیزی بسیار خجسته و با شکوه و ستودنی و شایسته ی مهر ورزی » ریشه بگیرد. از این رو، ایمان اگر ایمانی اصیل و زایشی و پیدایشی باشد، هیچگاه به « قدرتگرایی و منفعتخواهی » متمایل نمی شود؛ زیرا « منفعت و قدرت » در تنش و تضاد شدید با پرنسیپ ایمان جویشی می باشند و آن را از درون می پوسانند و تخریب می کنند. تاریخ ایمان حبل المتینی به الاهان فراکائناتی و نوری را بایستی به کردار « تاریخ اضمحلال و فساد ایمان جویشی بشری » دریافت و فهمید؛ زیرا ایمانی که بر دیگران، مقتدر و آمر و مفتّش شود، ایمانیست منفعتی و قدرتپرست که لعاب و ماسک « حقیقت الهی » را بر چهره ی کریه خود می آویزد تا مردم را فریب دهد. سود پرسترین و قدرت طلب ترین انسانها را فقط می توان در میان مومنان به الاهان فراکائناتی و نوری کشف کرد و شناخت.
۱٣- « در آن شب .... »
در آن شبی که
تمام در و پیکر خانه ی مرا
طوفان در هم شکست،
از میان آوار شده ها
« تو » بر من،
میهمان آمدی و
حضور « تو » را
من اندر نیافتم؛
زیرا چراغ خانه ام خاموش بود،
و گرداگردم را
تاریکی فرو اوباریده بود.
میان تلی از گرد و غبار،
در آن تاریکی شب و غرّش طوفان،
استغاثه کنان،
به خاک افتاده بودم من.
با دستهایی به سوی آسمان،
فریاد رس خواستم.
انتظار و انتظار و انتظار می کشیدم؛
ولی نمی دانستم که
هجوم طوفان،
درفش بر افراخته ی « تو » بود.
آفتاب که بر آمد،
« تو » را دیدم،
بر فرار خانه ی ویران شده ام
ایستاده
در گستره ای تهی.
« رابیندرانات تاگور ( ۱٨۶۱ – ۱۹۴۱ م. ) / مجموعه ی اشعار / متن انگلیسی / چاپ لندن.
۱۴- ستمی که آلامد می شود.
ستمگری در هیچ انسانی و سیستمی و نوع حکومتی خاصّ، بیتوته ی ابدی ندارد؛ بلکه عارضه ایست که شدّت و ضعف آن به تلاطمهای اجتماعی منوط است و از کرد – و - کار انسانهای دخیل در مسائل کشور داری و جا به جایی فرد از موضعی به موضع دیگر، ریشه می گیرد. اینکه چگونه می توان عده ای را « ستمگر تمام عیار » نامید و عده ای را « فرشته ی مهر »، خطابینی خود را نبایستی از ستمی نتیجه گرفت که قربانی آن شده ایم؛ بلکه از فقدان و نداشتن « بینش و دانش ژرفنگر و کاونده و سنجشگر » در وجود خودمان. محکوم کردن شرارت دیگران و ستودن خوبیهای خود، ساده است؛ ولی « دادگزاری در حقّ خود و دیگران » کاریست پهلوانی. ستمگری، هیچگاه در جوامع بشری، ریشه کن نخواهد نشد؛ بلکه شدّت و ضعف پیدا خواهد کرد و واریاسیونهای شدّت و ضعف ستمگری نیز به « جابجا شدن انسانها از موقعیتهای تثبیتی و حاکمی در پروسه ی تحوّلات اجتماعی و کشوری و جهانی » وابسته می باشد.
۱۵- فهمیدن انگیزشی.
...... زیر کُرسی، لم داده بود و کشمش داربستی را در سینی نقره ای، جلوی خودش گذاشته بود و می گفت که: « بیا و اگه دم دستت، « شاهنامه یا آثار عطّار یا مولوی یا نمیدونم دیوان شاعرانی مثه نظامی و عبید زاکانی و فخرالدّین اسعد گرگانی و امثال اینا و همینطور آثار نویسنده گان و شاعران عصر مشروطه » هست، یه نگاه ساده بنداز ببین چقدر ساده و گویا در زبان حیوونات و پرنده ها و قصّه های ابتکاری و غیره و ذالک، تلاش کرده ان که حقیقتهایی سترگ را به ما ملّت، تفهیم کنند. ولی من از تو می پرسم، چرا آنهمه ساده نویسی بسیار پر مغز و ژرف نتونست بر ذهنیت ما ملّت - مخصوصا طیف تحصیل کرده گان - تاثیر گذار باشه؟. بذار دلیلش را برایت بگم. بحث بر سر ساده نویسی یا مثلا به قول خودت دشوار فهم نویسی نیست. ما در همین مملکت گل و بلبل، اگه یه نگاهی به تولیدات کتاب در دنیای ایرانیهای عزیز ترگل و ورگل بیندازی، می بینی که نه تنها « هگل و کانت و ارسطو و افلاطون و هایدگر و نیتچه » و دیگران را فوت آبند و آثار و شیوه ی تفکّرشون را مثل موم لای انگشتان دستای خودشون می دونند؛ بلکه کسرِ شان خود می دونند به « سطحیات و اراجیفی!؟ مثل ادبیات کلاسیک فارسی » رو کنند. من، صمیمانه به تو بگویم ای دوست عزیز!. بحث اصلا به گرداگرد « دشوار نویسی یا ساده نویسی » نمی چرخه بالام جان؛ بلکه بحث بر سر « فهمیدن » است. ما ملّت، - مخصوصا تحصیل کرده گانمان -، مشکل فهمیدن دارند؛ نه مشکل خواندن و یاد نگرفتن. انسانی که بخواد تلاش کنه، چیزی را جدّا و عمقا بفهمه، در اجتماع ما بسیار نایابه. ما دوست داریم بر سر تمام مسائل و مطالب بسُریم؛ نه اینکه به عمق آنها وارد شویم. ما دوست داریم هر نوشته ای، حکم سُرسُره بازی بچه ها را داشته باشه. برا همینم هست که اگر صدها سال از صبح تا شب از اینگونه مطالب سَرسَری بخونیم و بنویسیم و منتشر کنیم به جایی نمی رسیم و کاری را نیز از پیش نمی بریم و به تریج قبای هیچ کدوممون نیز برنمی خوره، حتّا گیوتین چیهای معمّم و مالک الکائنات!. برا همینه که مدام مثل شتر عصّار خونه به گرد خودمون می چرخیم. من استدلالم اینه که یه مطلبی چنانچه به نظر دشوار میاد، ولی دارای « محتوا و مغزه و پیام » می باشه، حتّا اگر از لحاظ نگارشی، ایرادهای اساسی داشته باشه، ارزش بسیار زیادی دارد؛ زیرا ذهن ما را مشتعل می کنه و به تفکّر می انگیزونه. برا همینم، خدمت پسر خوبی که تو باشی، باید عرض کنم در این کشمکشهای خروار خروار کاغذ سیاه کردن روزانه و آلوده کردن فضای نت!، متوجّه شده ام که بحث بر سر « دشواری میراث فرهنگی و فکری ایرانزمین » نیست؛ بلکه بحث بر سر تلاش نکردن و احساس مسئولیت نداشتن در جهت « فهمیدن و انگیخته شدن از افکار و ایده ها و مایه های فکری بزرگان فرهنگی » مردم سیاهبخت این آب و خاک می باشه جانم. »
dimanche 25 novembre 2007
مصاحبه با آریو برزن زاگرسی
گفتگو با آقای « آریابرزن زاگرسی »؛ نویسنده و پژوهشگر ----قسمت نخست
مصاحبه کننده: « م. ساقی »
"
چه بسا آنچه در وجود من، برای دیگران، زشت و پلشت و ناخوشایند و بی مزه می نمایاند، بهترین رانه ای باشد "که مرا به زیبائیها و زیبامنشیها بیانگیزانند. کسی چه می داند؟. آنچه در باره ی خودم می توانم بگویم، گفتن آن چیزهائیست که مثل « نبش قبر عزیران خود » می باشد. نه برای اینکه چنین کاری، عجیب و نامانوس است "
؛
گفتگو با آقای « آریابرزن زاگرسی »؛ نویسنده و پژوهشگر
[ قسمت نخست ]
- با درود فراوان به شما که دعوت ما را پذیرفتید.
*آقای زاگرسی کمی از خودتان بگویید.
وقتی می خوام در باره ی خودم، سخن بگویم، می مانم که چه باید گفت؟ و از چه چیزهایی باید حکایتها کرد؟. و چه چیزهایی اصلا ارزش گفتن دارند؟. معمولا انسانها یا از روی عادت یا از روی آنچه که معمول و مرسوم است در باره ی خودشون حرفهایی را بر زبان می رانند. من امّا نمی دانم کدام یک از ابعاد خودم را به دیگران معرفی کنم. چونکه هر بُعدی و گوشه ای را که بخواهم در کلماتم بر زبان برانم، خود به خود، ابعاد دیگرم در تاریکی می مانند و نمی توانم چهره ای تمام عیار از خودم عرضه کنم. اگه خودم را « تمام رِخ و عریان » نیز جلوه دهم، آخرش بخشی از من ، پنهان از انظار دیگران می ماند. انسان دوست داره، زیباترین ابعاد شخصیّت وجودی خودش را در معرض دیگران بگذارد. مثل میوه فروشانی که برای فروش میوه های خود، دستمالی به دست گرفته اند و تلاش می کنند تمام ظواهر میوه ها را بسابند و بسابند و برّاق کنند و سپس در زیر نورهای مخصوص، آنها را عرضه کنند تا هم، آب از دهان مشتریها بریزند، هم مارک اعلاء بودن و فروش میوه های دکّان خود را تضمین کرده باشند. ولی من حسّ می کنم و بر این اندیشه ام که انسان را باید بدانگونه که هست در تمام ابعاد وجودیش دید و شناخت و ارزشیابی کرد. حتّا معتقدم اگر قرار است انسانی را محاکمه ی قضایی کنند، حال به هر جُرمی که می خواهد باشد، نیک است قُضات و داوران در تصمیمگیری و اجرای حُکم، مجموعه ی رفتارهای نیک و ستودنی انسان مُجرم را نیز مدّ نظر بگیرند؛ ولو چنان رفتارهایی، ریختن یک سطل آب به پای درختی در بیابانها بوده باشد.
چه بسا آنچه در وجود من، برای دیگران، زشت و پلشت و ناخوشایند و بی مزه می نمایاند، بهترین رانه ای باشد که مرا به زیبائیها و زیبامنشیها بیانگیزانند. کسی چه می داند؟. آنچه در باره ی خودم می توانم بگویم، گفتن آن چیزهائیست که مثل « نبش قبر عزیران خود » می باشد. نه برای اینکه چنین کاری، عجیب و نامانوس است؛ بلکه فقط به دلیل زجر آور و آزارنده بودن نفس کار می باشد. منظورم سخن گفتن در باره ی تجربیاتیست که آدم دوست داره و ترجیح می دهد آنها را در قبرستانهای متروک « روان و ذهنیّت خودش » بدون هیچ ردّ و نشانی، گم و گور کنه؛ به جای آنکه بر زبان و قلم جاری کنه. من بر اساس حکایت مادرم، در یک شب بسیار سرد زمستانی و یخبندان استخوان ترکاننده در بهمن ماه به دنیا اومدم. اونم در مطّب پزشک و به روش سزارین!. در خانواده ای شلوغ و پُر جمعیّت و بسیار فقیر از لحاظ امکانهای معیشتی و مادّی. با زاییده شدنم به جمع دوازده نفره ی خواهران و برادرانم پیوستم!. چهار تا از خواهر و برادرانم در همان اوان کودکی به دلیل امراض عجیب و غریب، جان باختند. من فرزند هفتم خانواده هستم. شناسنامه ام را شش ماه بعد از تولّدم از « اداره ی سجل احوالات مرکز استان » برایم گرفته بودند. طبق حکایت مادرم، من 45 سالم می باشه و طبق شناسنامه ی رسمی ام، چهل و چهار ساله هستم.
نخستین قصّه گو در زندگی ام، مادرم بود که با حالتی جادویی و اسرار آمیز، قصّه های جور واجور را برای خواب کردنم نجوا می کرد. از قصّه ی « خورشید آفرین و فلک ناز » گرفته تا « امیر ارسلان نامدار و داستان جمشید جم و ضحّاک ماردوش و رستم و سهراب » و دهها داستان و قصّه های شیوا و تاثیر گذار دیگر. مادرم با قصّه گویی هایش مرا به ناکجا آبادهایی می بُرد که از هر واقعیّتی، ملموس تر و حسّی تر بودند. سفر به جهان رویاها و خیالات انگیزشی. تحصیّلات ابتدائی ام را تا دیپلم متوسطه در همون زادگاهم گذراندم تا اینکه طاعون نکبت بار انقلاب، دامنگیر من نیز شد و راهی برایم نمانده بود؛ سوای گریز از تیغ خونریز حکومتگران ستمگر و جلّاد حاکم بر آن وطنی که با تمام تار و پودم، آن را دوست می دارم؛ ولو در دست بی لیاقترینها به خرابه ای ملعون و زشت سیما، تبدیل شده باشد. با اقامت ناخواسته و اجباری در غربت، تلاش کردم که خودم را در مقام « یک ایرانی » بشناسم. این بود که برغم تمام آن خاموشیها و گوشه نشینیهایی که از کودکی به آنها خو گرفته بودم، این بار بر آن شدم که با جدّیت و پشتکار به کند و کاو در باره ی چیزی رو آورم که « چیستی ایرانی بودن مرا » رقم می زد. عطش آموختن و جستجو و فرو ریختن سیلاب پرسشها در اعماق وجودم باعث شدند که به هر گوشه ای برای یافتن پاسخ، سر بزنم. دریغا که هیچ کجا، پاسخی در خور نیافتم؛ زیرا آنچه مرا بی قرار و نا آرام و شعله ور می کرد، پاسخها نبودند؛ بلکه خود پرسشها بودند که وجودم را دم به دم، ملتهب و حیران و شکّاک نگاه می داشتند و حسرت یافتن پاسخ را می طلبیدند و خواب و آرامش را از من می ربودند.
برای یافتن پاسخهایم به دانشکده های فلسفه و تئولوژی و ادبیّات و تاریخ و هنر و حقوق و زبانهای بیگانه رفتم؛ ولی هر بار، سرخورده و نا امید بازگشتم به سوی خودم و غرق در انجماد سردسیر پاسخهای نارسا ماندم. چیزی در من بود و هنوز هست که از اعماق وجودم می سوخت و آتشفشان وار، خودش را بر سطح ذهنیّت و آگاهبودم با شور و اشتیاق می گستراند و در تار و پود رگهای وجودم، مثل خون، پیچ و تاب می خورد. تصوّر می کردم که در دانشکده های فلسفه و تئولوژی و امثالهم می توانم پاسخ پرسشهایم را بیابم؛ ولی افسوس که آنچه تجربه کردم، « اصول خشک مدرّسی و تعلیمی » بود که مرا از هر نوع درس تعلیمی و آتوریته ای و بی روح، دلزده کرد و گسلاند. من آرزومند انگیزنده گانی بودم که « اهریمن وار، بسان سقراط »، مرا در یافتن پاسخهایم به سعی و کوشش خودم و به قوّه ی مغز و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی ام، یاور و مددکار باشند؛ نه اینکه باری بر دوش ذهنیّت و روانم شوند. بعد از پشت کردن به دروس تعلیمی / تدریسی دانشکده ها، وقتی زندگینامه ی متفکّران و فیلسوفان نامدار و تاثیر گذار را مطالعه می کردم و می دیدم کثیری از آنها، همین تجربه ی مرا از دروس دانشکده ها داشته اند، فهمیدم که گریختنم از « کلاسهای مدرّسی دانشکده ها »، کار بسیار خردمندانه ای بوده است، هر چند تا همین امروز، مجبور بوده ام کفّاره ی سرزنشها و نکوهشهای خانواده و اطرافیانم را برایم چنان کاری تاب آورم. ولی خُب! من در جستجوی چیز دیگری بودم و هنوز نیز هستم.
1- بفرمایید از چه زمانی کار فرهنگی و ادبی را آغاز کردید؟ آیا اولین نوشته هایتان را هنوز بیاد دارید؟
نخستین نوشته ام، توصیفی بود از مناظر روستای زادگاهم. با اشتیاقی خاصّ و مهری که به طبیعت داشتم. کلاس پنجم دبستان بودم. ولی دیگه چیزی ننوشتم تا یک سال قبل از انقلاب که به نمایشنامه نویسی علاقه پیدا کردم و نمایشنامه ای به اسم « مش حسن قهوه چی » نوشتم و با همین نمایشنامه در سطح استان، مقام اول را نصیب خودم کردم و پاداشمم نیز، رفتن به اردوهای رامسر بود. بعدش که دیگه دوران سیاه انقلاب بود و حدیث سوختنهایی که هنوز پایانی برای آنها نیست. در آن سالهای سیاه تا لحظه ی خروجم از میهن، هیچ چیزی ننوشتم و فقط مطالعه به دنبال مطالعه بود که اوقات مرا صفا آمیز می آراست.
2- مشوّقان شما در این مسیر چه کسانی بودند؟
من، هیچ وقت، مشوّقی نداشتم. کاشفین استعداد داشتم، ولی مشوّق و راهنما و سنجشگر و پرورنده ی استعدادهایم، اصلا و ابدا. شاید علّتش به این برمی گرده که من، انسانی تکرو و جمع گریز و ضدّ آتوریته و تلخگو و گوشه نشین و خیلی کم حرف هستم. همینطور مجیز هیچکس را نگفتن و در مجامع مختلف، شرکت نکردن و اهل ساخت و پاختهای محفلی و فرقه ای و حزبی و سازمانی نبودن. شاید!. نمی دانم. یادم نمی رود اون شب زمستانی را که داشتم کتاب « ربه کا »، نوشته ی « دافنه دوموریه » را با ولع و کنجکاوی می خواندم و آنچنان غرق در کتاب شده بودم که فقط مشت و لگد و فحش و فحشکاری برادرم، مرا به خود آورد. یه دفعه متوجّه شدم که ساعت سه نیمه شب می باشه و من از شوق مطالعه، اصلا خواب به چشمانم راه نیافته بود. چه کتک مفصّلی خوردم!. ولی هیچوقت شور و اشتیاق و مهر به کتاب و مطالعه تا همین امروز از وجودم، رخت بر نبست که نبست. چه غذاهایی که به دلیل غرق شدن در بحر مطالعه ی کتابها سوزوندم و شکم گشنه سر به بالین گذاشتم. چه مسیرهای عوضی و طول و دراز و سرگردانی که با قطارها و اتوبوسها پیمودم و هنوز می پیمایم. چه خریدهای اشتباهی که کردم و هنوز گرفتار چنین خریدهایی هستم. امان از غرق مطالعه شدن و سیر و سیاحت در افکار رُباینده!. هر پولی که اجرت کارهایم می گرفتم، فقط خرج خرید کتاب می کردم و کتاب و کتاب و نشریه. یه دبیر تاریخ داشتم در دوران دبیرستان که خیلی انسان شریفی بود. یه روز مرا به تصادف که دنبال کاری رفته بودم در چهارباغ اصفهان دید. به زور، دستم را گرفت و گفت همراه من بیا!. هر چقدر گفتم کجا می خواهی مرا ببری، گفت فضولی نکن!. فقط همراه من بیا!. مرا برد به یه کتابفروشی بزرگ و یازده جلد کتاب قطور در باره ی تاریخ ایران و جهان برایم خرید. هر چقدر خواهش و التماس که من نمی تونم اینها را قبول کنم، گفت اگه نگیری. پدرت را می سوزونم!. من محبور بودم سالها از ترس برادرانم، کتابهایم را مخفی بخرم و مخفی بخونم و مخفی نیز بکنم. انگار که مخفیکاری، یه سنّت دیر پایی در جامعه ی ایرانی باشه! و فقط صفت بارز حکومتهای مستبد و زورگو و ستمگر نیست. تنها کسی که استعداد های مرا تمییز و تشخیص داد و همچون ستاره ای نورانی در آسمان زندگی ام درخشید و ناگهان، ناپدید شد، آموزگار زبان انگلیسی بود که وصف ماجرایش را در جُستار « جویباری از دردهای شعله ور » نوشته ام. شاید از کژبختی یا شاید هم، خوشبختی سرنوشتم باشد که هیچ مشوّقی ندارم. البته لعن و نفرین کنها کم نیستند! و وجودشان با این زبانی که من دارم، اجتناب ناپذیر می باشد. ولی اینها نیز در ردیف همان نامشوّقان متکلّم به شمار می آیند. بگذریم. آنقدرها که از مطالعه، لذّت می برم با نوشتن، چندان میانه ای ندارم و تمام آرزویم اینه که وقت برای مطالعه، بیشتر و بیشتر داشته باشم. چنین آرزویی نیز در این دنیای شتاب آمیز لحظه ها و مسائل « بقاء و روزمره گی »، باور کنید در حُکم یافتن گنج رایگان و باد آورده می باشه.
3- شما با نوشتن بدنبال چه هستید؟
با نوشتن به دنبال واقعیّت پذیر کردن مطلق هیچ چیز خاصّی نیستم. نوشتن برایم، تفنّن نیز نیست. منبع درآمد و شهرت نیز به حساب نمی آید. اساسا نوشتن در سرزمین ما، گونه ای رفتن به هفتخوان آزمونهای مملوّ از خطر و شگفتیها و ناممکنها و ملعونیّتها و ذلیل شدنها و تنهائیهاست. گونه ای نوشتن سناریو برای زندگی فردی خود با سرانجامی نامعلوم و غافلگیر کننده است؛ بویژه اگر در دامنه ی فلسفیدن و سنجشگری سراسر آن گستره ای باشد که تمام هم وطنان انسان در آن می زییند و تنفّس می کنند. کسی که به فلسفیدن رو می آورد، تراژدی زندگی فردی خودش را نیز رقم می زند. من با نوشته هایم در آرزوی ساختن جهانی هستم که روز به روز، تمام موکّلان و مروّجان مذاهب و ایدئولوژیها و امثالهم دارند خشت به خشت آن را رو به ویرانی و نیستی سوق می دهند. می خواهم جهانی را با نوشته های خودم بیافرینم و بیارایم که نه تنها شایسته ی زیستن برای فردیّت خودم باشم؛ بلکه اگر تنابنده ای گذرش به « جهانخانه ی من » افتاد، احساس امنیّت و آسوده گی و شادمانی و آزادی و خوشی داشته باشد. نوشتن برایم، آهنگسازی پر شور و حال و رامشگری در جهانیست که آلوده ی مارش عزا و جنگ می باشد و جانهای آزاده ای همچون من در این بینابین، هیچ منفذگاهی به سوی « آزاد زیستی و آزاد اندیشی » نمی بینند که نمی بینند.
4 - آقای زاگرسی از آخرین کتاب در دست انتشارتان برای خوانندگان بگویید.
در طول سالهای غربت – محکومی، موفقّ شدم فقط یکی از کتابهایم را با سرمایه ی خودم منتشر کنم و در حوزه ی بسیار معدودی از خوانندگان علاقه مند، پخش کنم. تا امروز نیز یادداشتهای مختلف و پراکنده و نصف و نیمه داشته ام که روی هم تلنبار شده اند و الان مدّتیه، همّت کرده ام و دارم نم نم، آنها را جمع آوری و ویراسته و مرّتب می کنم. چاپ و پخش آنها از عهده ام بیرون است؛ زیرا نه هزینه اش را دارم نه امکاناتش را نه روابط آنچنانی با لابیرنت انتشار. ولی اگر روزی روزگاری، وطن، وطن شد و ناشران دلسوز و فرهنگپروری وجود داشته باشند، شاید کسی یا کسانی پیدا شوند که به انتشار آنها ساعی و راغب شوند؛ و گر نه اینها نیز بسان « طعمه ی غزواتی که ایرانزمین باشد »، به آسیاب زمان خواهند ریخت و جزء کتابهای سوخته به حساب خواهند آمد. گردآوری همین یادداشتها و پیرایش آنها در این هول و ولای وانفسای غربت و زنده بودنهای تعجیلی / اضطراری، خودش بسیار وقت می برد و باور کنید، نوشته ای که ارزش مانده گاری و خواندن داشته باشه، نوشتنش در چنین وضعیّتهایی، شقّ القمر کردنه!. حدس می زنم اگه تمام نوشته هایم را با حذف و حک و اصلاح بتونم مرتّب و منظّم بکنم، چیزی در حدود پانزده الی هفده جلد کتاب دویست و پنجاه صفحه ای بشوند. بسیاری از آنچه را که نوشته ام نیز حذف و به دور خواهم ریخت. با پُرگویی و تکرار نویسی، چندان میانه ی خوبی ندارم. ممکن است ناخودآگاه، در نوشته هایم، بسیاری جاها، مطلبی را تکرار کرده باشم. برای همین نیز، ترجیح می دهم به جای افزودن بر فضای اغتشاش و هرج و مرج نویسی، بکوشم آن چه را نوشته ام، پاکیزه و سلیس و روان و دلچسب در اختیار دیگران بگذارم. به قول معروف: « در خانه، اگر کس هست، یک حرف، بس است!. ».
5- چه انگیزه ای باعث شد تا نوشتن را جدّی بگیرید؟
تاریخ فلاکتبار و فاجعه آمیز ایران و حکومتگرانی که تمام همّ و غمشون فقط سرکوب و غارت و تجاوز و زورگویی و ستم و اجحاف و کُشتار و خونریزی و ساختن اسارتگاه و زندان و محبس و شکنجه گاه و امثالهم در حقّ ایرانیان بوده است و همچنان می باشد. نوعی احساس مسئولیّت و مدیونی به مام وطن که اینقدر مهربان و با گذشت و شایسته ی درودها می باشد؛ ولی نود و نه درصد حاکمان بر آن، هیچگاه شعور قدر دانی و پروررش آن را نداشتند و هنوز نیز ندارند. البته این را بگویم که برای من، هیچ چیزی در جهان آدمیان، شاید جدّی تر از خود آدمها نباشند. من دوست داشتم، چنین جدیّتی را در زندگی فردی خودم آزمایش کنم و به محک بزنم. نتیجه این شد که داستان « جدیّتهای من »، حکایت قمار باخته ای هستند که شوق بازی را در وجودم، سوزان و آتش افروز نگه داشته اند؛ نه حسرت بازپس گرفتن تمام آن چیزهایی که تا امروز باخته ام. نوشتنهای جدّی ام همانا « شوخکاریهای شادخوارانه و بازیگوشهای طنز آمیز » با تمام « جدیّتهای جبری روزگار » می باشند.
6- کتاب جدید شما با کتابهای دیگر شما چه تفاوتی دارد؟ (اگر در دست انتشار دارید)
تفاوت کتابهای یک نویسنده مثل تفاوت فرزندان همان نویسنده می باشند. بهره ای از او را دارند؛ ولی هر کدام نیز خصوصیّات خود را دارند. کتابهای ناتمام من، هیچ تفاوت چشمگیر و ضدّ پرنسیپی وجودم در آنها نیست؛ زیرا در هر کدام از آنها، بخشی از تامّلاتم را عبارت بندی کرده ام . شاید با کنار هم گذاشتن پازل کتابهایم بتوان سیمای مسائل فکری نویسنده ی آنها را دریافت و شناخت. با پاره اندیشه ها و جُستارهایم می خواهم آن چیزی را بر زبان و کلام، پدیدار کنم و بشناسم که هزاره ها در وجود « من تاریخی / فرهنگی ام »، محکوم و اسیر مانده بود. تفاوتی اگر هست، تفاوت تجربیّات من نوعی در مقام فردیّت و سپس در مقام « انسان ایرانی » با دیگر هموطنانم و دیگر انسانهای کره زمین می باشد. همین.
7- چه زمان وارد بازار خواهد شد؟
کدام بازار؟. و کدام خواننده؟. و کدام ناشر مسئول و دلسوز و دلیر؟. من وقتی برای مثال می بینم « استاد منوچهر جمالی » می آید و تمام دار و ندار خودش را به پای درخت « فرهنگ مدام در حال لت و پار و کوبیده و تحقیر و پایمال شده ی ایرانی » می ریزد و با غمخواری و بیدار وجدانی و مسئولیّت تام به پای بار و بر دادن این درخت دائم بریده و قطع شده و هرگز مجال بالنده گی نداشتن، صرف می کنه و آثارش را در بسیاری از کشورهای باختری، تحریم می کنند یا زیر میزی، رد و بدل می کنند، اونوقت از هر چیزی که اسمش، بازار کتاب است و کتابفروش و کتاب عرضه کن و کتابنویس و کتابگزار، جدا خنده ام می گیرد. خنده ای از سر دردی جانسوز و التیام ناپذیر. نزدیک به سی سال سپری شدن از انتشار « خون دل خوردنها و پژوهشها و افکار و ایده های تکاندهنده ی این متفکّر بی همتا »؛ آنهم با هزینه کردن تمام دار و ندار خودش، هنوز که هنوز است از میان اینهمه مدّعیان هارت و پروت دار عرصه ی مثلا « فردوسی شناسی و شاهنامه شناسی و ایرانشناسی » نمی توانید یک نفر را در سراسر کره زمین پیدا کنید که بر وجود این انسان دلیر و آگاه و بیدار وجدان، یک « آفرین خشک و خالی » گفته باشد. وقتی که « استاد منوچهر جمالی » می آید و هزاران بار بر یکی از « پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان = خدشه ناپذیری جان و زندگی » در افکار و جُستارهایش، تاکیدهای مبرم می کند و هرگز « هیچ انسان آفرینگویی » به صدا در نمی آید؛ آنهم جایی که حکومت فقاهتی همچون مور و ملخ و پشه، ایرانیان را یک به یک از دم تیغ الهی می گذراند، من در قعر ناباوریهای تاسف آلوده ی خودم فقط می توانم بخندم و بخندم و بخندم. چونکه دیگه، هیچ اشکهایی برای گریستن ندارم و حوصله و دل و دماغی نیر برای سرزنش کردن نیست که نیست. جدا که تُف به فهم و شعور چنان مدّعیانی؛ چنانچه به راستی، فهم و شعور و وجدانی داشته باشند البته.
من می پرسم آیا فاجعه ی سکوت مغرضانه و سی ساله ی چنان مدّعیانی، نشانگر قهقرائی و نابودی آن چیزی نیست که « عنصر ایرانی » خطاب می شود و در هیچ کجای جهان نمی توان نشانه ای از آن را دید؛ غیر از لفّاظیهای یک عده کوتوله مغز چیز نویس که با بند و بستهای مافیایی « مرید و مرید بازی و دستمال یزدی در دست گرفتن » به یکدیگر زنجیر شده اند و از ترس همدیگه، جرات ندارند حتّا نخستین درس کلیدی « فردوسی توسی » را که همان « آفرینگویی » می باشد در حقّ « متفکّران دلیر و رادمنش و گشود فکری همچون استاد منوچهر جمالی » با جان و دل، فریاد بزنند؟. حال اگر چنان استادان مدّعو، استعداد اندیشیدن و بازشکافی و سنجشگری و سرندکاری و ایده پروری محتویّات فرهنگ ایرانزمین را ندارند، دست کم، شعور آفرینگویی را که می توانند داشته باشند؟. یا چگونه است؟. ولی کو؟. کجا؟. و چه زمانی؟. نه! در چنین وضعیّت اسف بار، باید تصوّر وجود هر گونه « بازاری » را برای کتابهایم، چه امروز، چه فرداها فراموش کنم و با مُردنم، همه چیز را به گور ببرم. اجتماع تحصیل کرده گانی که ظرفیّت و درایت و هوشیاری و مسئولیّت شناخت و انگیخته شدن و نیوشیدن افکار و ایده های « متفکّری همچون استاد جمالی » را ندارند، من یکی، هیچوقت، محلّی از اعراب برای آنها نخواهم داشت که نخواهم داشت. این جماعتهای محفلی که همیشه دنبال مجیز گو و نون قرض ده و به به و چهچه گو می گردند؛ طرفی نیستند که آدم بخواد امیدی به جیرجیر کردنشون داشته باشد. منم آدمی هستم که با تمام وجودم از سرسخت ترین سنجشگران هر گونه سرافکنده گی و خوشامد دیگران سخن گفتن می باشم. بهتر و پسندیده تر است که آدم برای رادمنشیها و گستاخیها و سلیس و صریح سخن گفتنهایش، قرنهای قرن در گمنامی و ملعونیّت بماند؛ ولی هیچگاه برای دو روز، شهرتهای آبکی و محفلی، مجیز هیچ مستبد و ابلهی را نگوید و آب بیار هیچ « حماقت جمعی و فرقه ای و گروهی و حزبی و آکادمیکی و امثالهم » نیز نباشد که نباشد.
8- چرا کتابهایتان را به زبانهای دیگر ترجمه نمی کنید؟ اگر تصمیم به اینکار بگیرید کدامیک از آنها را پیشنهاد می کنید؟
به « ترجمه»، هیچ اعتقادی ندارم. اساسا ترجمه؛ یعنی تقلیب و تحریف و کژفهمی و مسخ متن اوریژینال. من می توانم حداکثر تلاش خودم را بکنم که خیلی ظریف و عمیق به ساختمایه های یک متن اوریژینال و بینش نویسنده نزدیک شوم؛ ولی هیچوقت نمی تونم تمامیّت آن تجربیّاتی را در بر بگیرم و بگوارم و بخشی از هستی ام کنم که نویسنده را تسخیر و سرشار کرده اند. می توان خورشید را و آتشفشانها را از فاصله ای بسیار نزدیک، تجربه کرد؛ امّا هیچگاه نخواهیم توانست، خورشید و آتشفشان را در آغوش بگیریم و همانند آنها شویم. محال است. انسان فقط می تواند « اوریژینالیته ی فردیّت خودش » را بزیید و ابعاد خودگستری اش را در کلام و رفتار پدیدار کند. حال در هر عرصه ای که استعداد و توانمندی و تجربه اش را داشته باشد. از شعر و شاعری گرفته تا نویسنده گی و سینما و تئاتر و موسیقی و رقص و پیکر تراشی و غیره و غیره. ترجمه حتّا اگر استادانه نیز صورت پذیرد، باز آن لطف و تاثیر و عمق و سر زنده بودن و تازه گی اصالت را ندارد. در ترجمه، بسیاری از ابعاد متن، ناپدید می شوند و دُرُست با غیبت ظرافتهای مویگونه است که « درخت سر سبز و شکوفای متن اوریژینال » از اصالت می افتد و در زبان مقصد به یک تیر خشک و خالی چراغ برق تبدیل می شود. چه کسی می تواند سرایشهای « حافظ و مولوی و عطّار » را به یکی از زبانهای بیگانه، ترجمه کند با همان ظرافتها و عمق و آهنگهای وجودیشان؟. چه کسی؟. چه کسی می تواند به من بگوید که « رند و رندی » را در کدام یک از زبانهای اروپایی یا آسیایی می توان ترجمه کرد؟. چه کسی؟. اینها تجربیّات منحصر به فردی هستند که مختص ملّت ایران می باشند و نمی توان با هیچ کلامی به زبانهای دیگر، پسزمینه ها ی تاریخی و فکری و ایده ای آنها را به زور و ضرب کلامهای مصنوعی و لغت پرانیهای مضحک و مکانیکی انتقال داد. همینطور برعکسش، تجربیات دیگران را از زبانهای بیگانه به زبان فارسی با لغت پرانیهای سخیف و مزخرف و مکانیکی و بی روح و جان.
من تجربه ی ترجمه کردن را داشته ام و خیلی هم با فوت و فنّ، ترجمه کرده ام؛ ولی هیچگاه منتشر نکردم. ترجمه هایم فقط برای آزمایش و تفنّن و ذوق آزمایی بودند. یه بار، چکیده ی یکی از جُستارهایم را در باره ی « آزاد اندیشی » به زبان آلمانی نوشتم و برای آنکه از تبحّر خودم و میزان انتقال و تاثیر گذار بودن، مطّلع شوم، متن خودم را به یکی از استادان آلمانی دادم که آدم استخوانداری نیز بود. البته به او نگفتم که نویسنده ی این متن، کیه؟؛ چونکه می خواستم، بدون رو در بایستی، نظرش را شفّاف و صریح بگوید. وقتی مطلب مرا خواند. به من گفت. « این متن از لحاظ ساختمان دستور زبانی و رعایت بسیاری از نکات و شیوه ی فرمولبندی، هیچ عیب و نقصی ندارد و خیلی نیز منسجم و خوب، پروریده شده است. ولی یک کلمه از آن را نمی فهمم؛ نه برای اینکه، کلمات یا جملات ثقیل در آن به کار رفته است؛ بلکه به این دلیل که نمی توانم بفهمم در پسزمینه ی این کلمات، کدامین تجربیّات انسان جانسوخته ای، اتراق کرده اند؛ یعنی منظورم تجربیّاتیست که من، هیچ پیوندی با آنها ندارم ». درست همین استدلال آن استاد بود که مرا به خود آورد و متوجّه شدم تجربیّات انسانها و ملّتها از یکدیگر متفاوت هستند؛ برغم آنکه می توانند از لحاظ ظاهری، شبیه همدیگر نیز جلوه کنند؛ ولی در عمق و اصالت، فقط منحصر به فرد می باشند و هرگز انتقال پذیر به روح و روان دیگر ملّتها نیستند. هر فردی و ملّتی می تواند از راه پیوندهای متقابل و داد و ستدهای فرهنگی با ملّتهای دیگر فقط به خویشاندیشی انگیخته شود و تجربیّات دیگران را از « بستر تجربیات اوریژینال و ملموس و حسّی » خودش و مردمش استنتاج و نتیجه گیری کند. ترجمه، هرگز نمی تواند کار تفکّر اوریژینال را بکند. هرگز!. با انتقال صدها و میلیونها آثار از متفکّران باختری، هیچ ایرانی، نه « سقراط و افلاطون و ارسطو » خواهد شد. نه « کانت و شلینگ و فیشته و شوپنهائور و هگل و نیچه ». نه « دکارت و برگسون و امثالهم ». نه « دیوید هیوم و جان لاک » و غیره. هر ایرانی فقط با انگیخته شدن از شیوه های اندیشیدن دیگر متفکّران اروپایی و یونانی می تواند اگر خردلی استعداد فردی داشته باشد به اندیشیدن در زبان و بستر تجربیات تاریخ و فرهنگ مردم خودش، کوشا و ساعی شود. با آویزان شدن به صدها گلادیاتور فکری در باختر زمین و ترجمه ی الکن آثار و افکار و ایده های آنان نمی توان متفکّر و فیلسوف اوریژینال وطنی شد و همان تاثیر و نفوذی را بر ذهنیّت و روان مردم خود داشت که متفکّران اوریژینال با افکار و ایده هایشان بر مردم و سرزمین خود داشته اند و هنوز دارند. هرگز!. فقط با افروختن و شعله ور کردن هیزم تجربیّات فردی و اجتماعی و عمیق شدن به لایه های تاریخ و فرهنگ مردم خود و وجود خویشتن است که می توان متفکّری تاثیر گذار و « اوریژینال اندیش » شد. هم برای مردم خود، هم برای ابناء بشر در هر گوشه ای از این کره خاکی.
9- چه چیزی باعث شد تا این سبک نویسندگی را آغاز کنید و چرا اینقدر از دین و خدا و... خرده گیری می کنید؟
انسان وقتی به جهان می آید، در پروسه ای پاره پاره و تکه تکه شده که ناتمام نیز هست، پرتاب می شود. در چنین جهانی که نمی توان از آن، دانش مطلق داشت و آن را به هر نامی که بنامیم، همچنان ناگویا و معمّایی و مملوّ از اسرار می باشد، آنقدر فرصت کم برای زیستن و به خود آمدن هست که مجالی نیست تا اندیشه ای و ایده ای را بتوان به شکل مفصّل، بازگسترد و عبارت بندی فکری کرد؛ ولو آرزویم چنین باشد. از این رو، سبک نویسنده گی ام، شکار کردن آن بخش از تجربیات آذرخشی ام می باشند که در تاریکیهای زندگی فردی ام، زده می شوند و من می کوشم در چکیده ترین فرم ممکن، آن چه را احساس کرده و فهمیده و پروریده و دریافته ام بر زبان برانم. سبک من، اگر بتوان آن را سبک در معنای کلاسیک آن نامید، نوعی « نامتعارفی در به خود آمدن » می باشد. این فرم نوشتن را از تابلوهای هنری و آثار نقّاشان و عکّاسان و سینماگران برجسته ی جهانی انگیخته شده ام. من بر این اندیشه ام که انسان اگر حرفی برای گفتن دارد، در این دوران « شتاب و هجوم سر سام آور ژورنالیسم خبری و توسعه ی شدید ابزارهای تکنیکی و دیجیتالی شدن حتّا روح و مغز و مناسبات و حسیّات کثیری از انسانها » بایستی بکوشد فکرش را در شیواترین و مختصر ترین شکل ممکن، عبارت بندی کند.
و امّا گلاویز شدن من با مسئله ای به نام خدا و دین. بارها نوشته ام و مستدل گفته ام که بین « تصاویر خدا » و « ایده ی خدا »، تفاوت می گذارم. همچنین بین تجربه ی ایرانیان از « دین و خدا در فرهنگ باهمستان و تجربیّات بی واسطه ی ایرانی » با برچسب دین به مذاهب ابراهیمی و نوری و امثالهم. آنچه را که من به سنجشگری اش رو آورده ام « تصویر الله » می باشد. یعنی تصویری که واتاب دهنده ی بدویّت و توحش و بی فرهنگی تمام عیار می باشد. تصویری که هیچ زیبائیهای رُباینده و ارزشهای انسانی و پرورشی و آموزشی ندارد و بسان پرچم دزدان دریایی، نشانگر مرام و مسلک تمام غارتگران و خونریزان و ستمگران می باشد. مسئله اینست که چشمه ی اشتیاقها و شور و حالهایی که در درون انسانها، غوغا و فغان می کنند، همان خلجانها می توانند تلنگری باشند از بهر جست - و - جوی آن « مجهول معمّایی » که در واقعیّت عینی و ملموس و پراکتیکی اش ممکن است به کلّی، متضاد و متفاوت با تصاویری باشند که انسانها به آنها گرایش پیدا می کنند. انسان در خیالاتش، خدا را افق و سپیده دم با خجسته ای می بیند که او را در تاریکیهای زندگی، امید می بخشد و همچون ستاره ی شمال، قطب نما و راهنما و یار و یاورش در تمام پیچ و خمهای زندگی می باشد. چه بسا اشتیاق و حسرتی را که انسان برای رسیدن و پیوستن و عجین شدن به آن افق امید بخش دارد، هیچ گاه واقعیّت ماتریالیستی و عینی و ملموس نداشته باشد؛ ولی خیال و رویای خدا، هر گاه با تصویرهای هولناکی همچون الله، خلط و اینهمانی داده شود، خطر نابودی و ویرانگری تمام بهمنشیهای آدمی و آلوده کردن تمام مناسبات انسانها را شدّت نیز می دهد؛ زیرا انسان، طبیعت وجودی و ذهنیّت رفتاری و کرداری خودش را همواره بدانسان می تراشد و فورم می دهد که از تجسّم « تصویر خدای ایده آلی اش » دارد. بنابر این، الاهی که هیچگاه خدای ایرانیان نبوده و نیست و هرگز نیز نخواهد بود، نه تنها با آن « تصویر هولناک و میر غضّبی اش »، واقعیّت زیستی و زندگی باهمستان انسانها را از درون و بیرون متلاشی و معیوب و هزار نبشه خواهد کرد؛ بلکه در ذلالت و فعّال کردن ددّخویی رفتار بشری نیز می تواند نقشی به غایت مخرّب و کلیدی ایفا کند. الله، تصویر گرد آمدن اقوام عرب می باشد که بیش از هزار و اندی سال است به زور شمشیر و خونریزیهای توصیف ناپذیر می خواهد خودش را « خدای ایرانیان » غالب کند.
تبعید و ملعون و منفور کردن تصاویر مختلف خدایان و الاهان از جوامع بشری و تلاش برای حاکم قهّار و جبّار و مطلق کردن یکی از آنها، شنیع ترین جنایتی است که در حقّ ابناء بشر تا امروز اجرا شده است. انسان در مرغزار تصاویر عریان خدایان متنوّع و رنگ آمیزیهای دلربای آنها بود که می توانست ابعاد وجود خودش و سوائق فردی اش را کشف و تجربه کند و افقهای رنگارنگی را فرا راه زندگی فردی خودش و اجتماع ببیند و بجوید. « حکومت تک خدایی / الهی » باعث شد که استبداد و خفقان روحی و روانی و فکری در تمام دامنه های زندگی فردی و اجتماعی انسانها، رخنه کند و نافذ شود؛ بوِیژه جایی که از حضور مداوم او نیز سخن گفته می شود. اگر بحث صحت مزاج و دماغ و تندرستی روح و روان بشری مطرح باشد، بایستی صمیمانه بگویم که انسان فقط در « گلستان چند خدایی و بسیار الاهان » است که می تواند از تندرست ترین و شادخوارترین موجودات روی زمین باشد. با حاکمیّت یافتن جبری تک الهی / خدایی در جوامع بشری، تمام آن انرژی وجود آدمی در یک مسیر مملوّ از خشونت و خطر به نام « ایمان سمنتی و اسارتی و عبودیّتی و حقارتی »، تمرکز داده می شود؛ طوری که امکان مهار آن، ناممکن می باشد. فقط آن ادیانی را می توان « دین اوریژینال و اصیل » نامید که بشر دوستی اشان، دامنه ای باشد برای « آزادی گزینش خدایان و الاهان دلخواه تک، تک انسانها » و هیچ جبر و امر و زور و آزاری در اصول و فروع آنها نباشد که نباشد. آیا چنین دینی در میان اینهمه « ادیان هارت و پورت کن جهانی » در جایی سراغ دارید تا من، مومن به آن شوم؟. انسانی که به تک خدایی، مومن عابد می شود، تمام ترسها و دلهره های وجودش را به چنان خدا / الاهی، زنجیر و میخکوب می کند و در قعر توهّم چنان خدایی، سراسر وجود خودش را برده وار تسلیم می کند. چنین خشونت هول افکنی را انسان در حقّ خودش روا می دارد با این امید کذّایی که ناجی او از سنگینی زنجیرهای اسارت و برده گی، همان توهّمی می باشد که او خودش را سفت و سخت به آن قیراندود، زنجیر بند کرده است. حکومت تک خدایی / الهی، زندگی را ناممکن و بسیار تلخ تر از زهر کشنده ی هلاهل می کند. درست در چاه تاریک و دلهره آور تک خدایان / الاهان می باشد که روح آزادمنش و جوینده ی انسانها نیز برای رها شدن از ظلمات استبداد الهی به « معراج سیر و سلوک عرفانی » رو می آورد تا بتواند روح خود را از شرّ نظارت مفتّشی و زورگویانه ی الاهان و خدایانی آسوده خاطر کند که غارتگر آزادی فردی او شده اند. چه حکایت تلخ و گزنده ای دارد انسان مومن به تک الاهی.
هنوز در جامعه ما به ندرت می توان افرادی را یافت که با دلیری به این پرنسیپ و اصل رسیده باشند و تصدیق کنند که انسان فقط در سایه سار آن خدایان و الاهانی می تواند آزاد بزیید و نفس راحت بکشد و خوش لحظه های شادی آفرین داشته باشد که هرگز مقتدر و جبّار نباشند و هیچ کتاب و موکّلان و رسولان و مروّجانی نیز نداشته باشند. خدایان و الاهانی که قادر جبّار و آمر قهّار و قاضی القُضات « خیر و شرّ برای آدمیان » باشند و شبانه روز نیز در بوق و کرّنا، حدیث مزخرف آنها را بیخ گوش آدمها روضه بخوانند، همه بدون استثناء، مستبد و دیکتاتور و جانستان هستند و باعث می شوند که فضایی خفقان آور و هلاک کننده ی نفوس بشری در اجتماعات ایجاد کنند. از این رو، در اجتماعات امروزی که زیر سیطره ی ادیان ابراهیمی و نوری می باشند از دامنه ی مومن متّقی برگذشتن و به دامنه ی کافر طغیانگر پیوستن، فاصله ای مویگونه می باشد و کاری بسیار پیش پا افتاده است. همینطور برعکس. از دامنه ی کافری سرکش بودن واپس نشستن و به دامنه ی مومنی عابد شدن در غلتیدن. امّا اینکه در فاصله ی « ایمان و بی ایمانی » بتوان به آن چنان « بینش فردی » دست یافت و تلاش کرد که جایگاه فردیّت و شخصیّت نامتعارف و منحصر به فرد خود را پایدار و استوار نگاه داشت، همه اش در گرو این است که انسان، « برای فرو نیفتادن در گرداب بی معنایی زندگی و مجهولات اسرار آمیز آن »، پیوسته بیندیشد و با افکار و ایده های جور واجور، سنگبنای کاخی با شکوه را دست کم، برای خودش بیافریند و پی بریزد. ایمان آوردن به ادیان ابراهیمی و نوری از تنبلی و بی مسئولیّتی و نیندیشیدن انسانها ریشه می گیرد؛ زیرا « فکر کردن » نه تنها کوششی زحمت آور و دردسر آفرین می باشد؛ بلکه اندیشنده و متفکّر را در اجتماع میلیونها انسان مومن و عابد مقلّد، تنها و گوشه گیر نیز می کند.
باید بگویم هر مذهب و دینی که در خاستگاه خودش پا می گیرد، می تواند احتمالا برای بومیان همان محل خاستگاهش چه بسا راهساز و کار آفرین نیز باشد. ولی وقتی به زور شمشیر و کُشتار و خونریزی می خواهد بر ملّتها و سرزمینهای دیگر، استیلا یابد، آنگاه مسئله اینه که اگر دین مهاجم به زور بر وجدان و سرنوشت یک ملّت، غالب قهّار شود، من می پرسم با آویختن به کدامین اشتیاقها و شور و شوقهاست که بومیان یک سرزمین در رویارویی با « دین غالب » و در این جا، « مردم ایرانزمین در مقابله با اسلامیّت شمشیر اقتلویی » می توانند تغییر دین را برتابند و تحمّل کنند و خود را فریب بدهند؟. بر خلاف سرنوشت مردم مومن در خاستگاه هر مذهب و دینی باید گفت برای « مغلوبان » فقط یک راه وجود دارد که می توانند دین غالب را تاب آورند؛ آنهم از راه نفرت و خوارخویشتنی و ذلالت و حقارت فرسایشی خود. تنها با آماج قرار دادن خویشتن و نفرت از هر چیزی که بویی از خویشتن را داشته باشد، دین غالب می تواند نم نم در رگهای وجدان و روان افراد ملّت مغلوب، نفوذ داشته باشد. برای بومیان مغلوب، رفتار حقارت آلود نسبت به خویشتن اگر چه در مراحل آغازین می تواند در انظار همدیگر، غیر عادی و مضحک جلوه کند؛ ولی به مرور زمان و با گذشت دهه ها و قرنها و هزاره ها، همچون امراض واگیر دار به ذهنیّت و رفتار و کلام و حرکات آحّاد یک ملّت، آغشته و کم کم خوی انسانها می شود. تنش شدید و خون آلود « پاکستان » با « هندوستان »، دقیقا حول و حوش محور « نفرت از خویشتن » است که اینگونه شعله ور مانده است؛ زیرا پاکستانیها نیک می دانند که از لحاظ خاستگاه ریشه ای و تاریخی و فرهنگی به سرزمینی « متعلّق » هستند که نامش هندوستان می باشد و مادر زاینده ی و پرورنده ی آنهاست. ولی پاکستانیها با گزینش نام « پاکستان برای کشور خود » نه تنها می خواستند در ایمان آوردن و تسلیم اسلامیّت شدن، خود را تافته ای جدا بافته از هندوستان بدانند؛ بلکه می خواستند مادر خود را نیز بدنام و منشاء نجاستها قلمداد کنند؛ یعنی رفتاری و موضعگیریی که ایده آل اسلامیّت در روبرو شدن با دیگر ادیان و مذاهب بشری می باشد. همینطور خاکسپاری و نفرت ایرانی از خودش و تاریخ و فرهنگش که در گوشه و کنارها در بوق و کرّنای کثیری از تحصیل کرده گان سطحی بین و کوتوله مغز میهنی شیوع دارد با این شعار خانمانسوز که « ما ایرانیان هیچ نداریم و هیچ بوده ایم و هیچ هستیم »، همه و همه تا همین امروز، حکایت از پاکباخته گی تمام عیار ایرانی در مقابل « دین غالب اسلامیّت به قوّه ی گیوتین اقتلوئی اش » می کند.
سنجشگریهای گسترده و رادیکال و بی پرده ی من از تصویر « خدا و انسان » در ادیان ابراهیمی و نوری؛ بویژه اسلامیّت، دقیقا حول و حوش همین « پرنسیپ آزادمنشی و گوهر جوینده و مشتاقم برای افقهای ناشناخته و دیگر سان »، ریشه می گیرند که نمی توانم فضای خفقان آور ستمگری و احکام اجباری و اوامر و سنّتهای خشک و بی مغز چنان مذاهبی را برتابم و حضور الاهان و خدایانی را تحمّل کنم که مطلق مستبدند و خونریز و جان آزار و ضدّ هر چیزی که بویی و نشانه ای از خوشی و زیبایی داشته باشد. خدایی که برهنه و عریان و پدیدار نباشد و با من، رقص شورانگیز زندگی سرشار از خوشی و خنده و مستی را همپایی نکند، هرگز چنان خدایی، ارزش نام بردن نیز ندارد؛ چه رسد به آنکه بخواهم عابد و خادم آن نیز باشم. هرگز!. خدایی که تمام پیامش و رفتار رسولش و مومنان و موکّلان و مروّجان و مدافعانش فقط در فکر « خونریزی و قتل و ترور و چپاول و ریاکاری و کثیف ترین اخلاقیّات » باشند، چگونه می توان آن را برتابید و به رسمیّت شناخت و احترام گذاشت؟. چگونه؟. وقتی که الهی و خالقی، نسخه ی درمانگرش را برای ابناء بشر با « اقتلو اقتلو » بپیچاند و در جوف سوائق اقتدار خواهی رسول و مومنانش وصله دوزی کند، چگونه می توان به باهمستانی شایسته ی زندگی و زیستن بدون خشونت و جانستانی و آزار یکدیگر، امیدوار بود؟. چگونه؟. وقتی که الهی به « قتل و ریختن خون » انسانها حُکم کند و امر دهد، چگونه می توان انسانی را که منحصر به فرد است و هرگز هیچ جایگزینی ندارد، وجودش را دوباره، جبران کرد؟. چگونه؟. من می توانم در این کره وسیع خاکی، نان و ثروت و خانه و لباس و کاشانه و امکانهای فردی ام را با دیگران در حدّ وسع خودم، تقسیم کنم و در کنار دیگران بزییم؛ ولی وقتی جان انسانی را قبضه کنند و خون انسانها را بریزند؛ آنگاه هیچکس نمی تواند جان قبضه و خون ریخته شده را بازپس گرداند. هیچکس. من چگونه بیایم الاهی را به رسمیّت بشناسم که حتّا مومنانش افتخار خود می دانند، شبانه روز به نام او، قصّاب خونریز جان و زندگی باشند؟. چگونه؟. من چگونه می توانم دینی را محترم شمارم که سراپای آن رذالت و خباثت و جهالت و حقارت می باشد؟. چگونه؟. من چگونه می توانم عدّه ای تبهکار را برتابم و به رسمیّت بشناسم که در برابر چشمانم به نام خالق و رسول و کتابش می آیند قتل و اعدام و سنگسار و شلّاق و قطع اعضاء بدن و شکنجه و زور گویی و امر می کنند؟. چگونه؟. آیا تصویر چنین الاه مخوف و کتاب مملوّ از لاطائلات بی مغز و رفتارهای رسول عقده ای و موکّلان و مروّجان بی شعورش را نبایستی سنجشگری رادیکال کرد؟. چرا و به چه دلیل نبایستی کرد؟.
مسئله اینست که روح آدمی، فطرتا، طغیانگر و کافر مسلک است و با کاربست هیچ نوع اجبار و اجحاف و ستم و شکنجه ای نمی توان آن را « اسیر و ذلیل ابدی » کرد. محال است. معمولا حکومتهای ناحقّ و مستبد مثل ولایت فقاهتی، زمانی می توانند « فرهنگ یک ملّت را متلاشی و نابود کنند » که در آغاز، « خدایان و الاهان و اصنام متنوّع همان ملّت را نابود و سر به نیست و بدنام و ملعون و مدفون و تبعید و زشت کنند »؛ یعنی رسالتی که حکومت فقاهتی در روبرو شدن با ایران و فرهنگش به قوّه ی شمشیر الهی بر عهده گرفته است. زندگی، زمانی می تواند چابک حال و سبکبال شود که انسانها بتوانند آزادانه از خدایی به خدایی دیگر، بگروند و سپس از او فاصله بگیرند و خدایانی تازه و دیگر سان را جستجو کنند و بیافرینند. گوهر آزادی از تنوّع و بسیار چهره های نامتعارف است که واقعیّت اجتماعی و ملموس پیدا می کند. ولی به محض اینکه، سایه و رگ و ریشه ی تک خدایی / تک الهی، بر ذهنیّت و فضا و اتمسفر حیاتی افراد یک اجتماع، حاکم و جبّار شود، بلافاصله، آزادیهای فردی و اجتماعی در خطر منهدم شدن قرار می گیرند. خدایی که مانیفست پیامهایش، قساوت و خشونت و انفال باشد ، چنان خدا و الاهی را هیچکس در پروسه ی زمان، نه دیگر، ارج و احترامی برایش قائل خواهد شد، نه هیچ، ترس و دلهره ای از او خواهد داشت؛ زیرا چنان خدا و الهی، بی لیاقتی و حقیر مایه گی خودش را با مانیفست امریّه هایش، پیشا پیش رسوا کرده است.
مسئله ی مذاهب هر چقدر نیز ادّعای نجاتبخشی و راهنمایی پرهیزگاران و امثال این شعارهای بی محتوا و مغز را بر پرچم تبلیغاتی خودشان رژه دهند، مسئله ی به زنجیر کشیدن و محدود و شمارش پذیر کردن پرسشها و کنجکاویها و دگرخواهیهای بشر می باشد. انسانی که « پرسشهایش »، شمارش پذیر و از تعداد انگشتان دست نیز برنگذرند، چنان انسانی، هیچ افق دیگرسان و تحوّلات نو به نو را در زندگی فردی و اجتماعی اش نخواهد داشت؛ زیرا هیچ افقی را فرا راه اعتقادات شابلونی / کلیشه ای / قالبی خودش نمی بیند که بخواهد به جنب و جوش و تکاپو افتد. از تمام آن خسته گیها و تنشهای گوناگون روحی و جسمانیست که سر انجام انسانها، واپس می نشینند و بر سطحی از واقعیّتهای ماسیده اتراق می کنند. یعنی جایی که راه به هیچ مقصد و امنیتگاهی نمی برد که نمی برد. مذاهب و ادیانی که داعیه ی جهانی بودن دارند از جمله اسلامیّت از نخستین روزهای برآمدن و شکل گیری خود به هر کجا که پا گذاشتند، معابد و خدایان و میراثهای فرهنگی ملل را نابود و سر به نیست و غارت کردند و به وجدان فردی انسانها نیز تجاوز آشکار. تازه الاهی که با قدرت و حرص و اشتها و ولع توصیف ناپذیر به ویرانگری متمایل است اگر هزاران هزار بار نیز ملعون و به صلیب کشیده شود، هرگز و هیچگاه، احساس همدردی با ابناء بشر نخواهد داشت که نخواهد داشت. او هر چیزی را که بر سر راه به کرسی نشاندن اراده ی توتالیتر خواه خودش ببیند، متلاشی خواهد کرد تا برای حاکم کردن خودش، میدانی فراخ و بی مانع بسازد. خاصیت و پیام و رسالت اسلامیّت، همان ویرانگری و برهوت بر پا کردن می باشد؛ نه آبادانی و پروراندن و نگاهبانی و مراقبت و مسئولیّت و هوشیاری و غمخواری.
از این رو، انتقاد وسیع و سر راست و بدون پرده از سراسر جلوه های چنین الاه و مذهب و رسول و رفتارهای مومنانش به معنای تن در ندادن و تسلیم نشدن به زنجیرهای حقارت آمیز عبودیّتخواهی او می باشد. در آزادی و سرفرازی و بی خدایی مُردن، زیباتر از زیستن نکبت آلود و توام با حقارت در سیطره ی الاهان و خدایان زشت سیما و زشت گوهر و زشت رفتار و مستبد و زورگو می باشد. خدایان و الاهانی را دوست می دارم و ارج می گزارم که هیچ کتاب و رسول و معبد و موکّلان و موذّنان و شمشیر کشان خونریز نداشته باشند. در جست – و جوی چنین خدایان و الاهان تبعیدی و گمنام و ملعون و رانده شده است که مشتاق و مهجور برای یافتن هر نشانه ای خردل وار از آنها، همچون « داستان آن شبان در مثنوی مولوی بلخی »، آواز خوان و دست افشان و پایکوبانم؛ آنهم در جهانی که تمام زیبائیهایش، روز به روز در کوره ی نفرت و خشونت کورمغزان مومن، در حال رنگ باختن و محو شدن می باشند.
10- آیا کتابهایتان در ایران هم به دست مردم می رسند؟
شاید بتوان بسیاری از جستارهایم را در گوشه و کنار ایران در زیر زمینها و تاریکخانه ها و صندوقهای اسرار آمیز و پنهانی اشخاص گوناگون پیدا کرد. ولی اینکه کتابها و جستارهایم، رسما در جایی عرضه شوند و امکان انتشار داشته باشند، تا زمانی که حکومتهای مقتدر و زورگو و ضدّ فرهنگ و جنایتکاری همچون ولایت فقاهتی بر مسند شمشیر اقتلویی تکیه دارند، فقط رویائیست که هرگز لباس واقعیّت به تن نخواهد کرد که نخواهد کرد؛ زیرا افکاری که ریشه ی هر مقتدر و جاه طلبی را می زنند، مقبول و خوشآمد نیستند؛ بلکه ملعون و منفور و خطرناک می باشند و وجود و شیوع و تاثیر و نفوذ چنین افکاری، مشکل تراشند برای هر فرد مستبد و نظام اقتدار گرا. گمون نمی کنم روزی روزگاری فرا رسد که آثارم؛ ولو مجموعه شان، یک جزوه ی صد صفحه ای بشود، در ایران بدون هیچ دردسری برای ناشر و خواننده، منتشر و توزیع و در باره اش گفت و شنود سنجشی شود. من گمون نمی کنم.
....
دنباله ی این مصاحبه را در آینده در ماه مگ خواهید خواند......
مصاحبه کننده: « م. ساقی »
"
چه بسا آنچه در وجود من، برای دیگران، زشت و پلشت و ناخوشایند و بی مزه می نمایاند، بهترین رانه ای باشد "که مرا به زیبائیها و زیبامنشیها بیانگیزانند. کسی چه می داند؟. آنچه در باره ی خودم می توانم بگویم، گفتن آن چیزهائیست که مثل « نبش قبر عزیران خود » می باشد. نه برای اینکه چنین کاری، عجیب و نامانوس است "
؛
گفتگو با آقای « آریابرزن زاگرسی »؛ نویسنده و پژوهشگر
[ قسمت نخست ]
- با درود فراوان به شما که دعوت ما را پذیرفتید.
*آقای زاگرسی کمی از خودتان بگویید.
وقتی می خوام در باره ی خودم، سخن بگویم، می مانم که چه باید گفت؟ و از چه چیزهایی باید حکایتها کرد؟. و چه چیزهایی اصلا ارزش گفتن دارند؟. معمولا انسانها یا از روی عادت یا از روی آنچه که معمول و مرسوم است در باره ی خودشون حرفهایی را بر زبان می رانند. من امّا نمی دانم کدام یک از ابعاد خودم را به دیگران معرفی کنم. چونکه هر بُعدی و گوشه ای را که بخواهم در کلماتم بر زبان برانم، خود به خود، ابعاد دیگرم در تاریکی می مانند و نمی توانم چهره ای تمام عیار از خودم عرضه کنم. اگه خودم را « تمام رِخ و عریان » نیز جلوه دهم، آخرش بخشی از من ، پنهان از انظار دیگران می ماند. انسان دوست داره، زیباترین ابعاد شخصیّت وجودی خودش را در معرض دیگران بگذارد. مثل میوه فروشانی که برای فروش میوه های خود، دستمالی به دست گرفته اند و تلاش می کنند تمام ظواهر میوه ها را بسابند و بسابند و برّاق کنند و سپس در زیر نورهای مخصوص، آنها را عرضه کنند تا هم، آب از دهان مشتریها بریزند، هم مارک اعلاء بودن و فروش میوه های دکّان خود را تضمین کرده باشند. ولی من حسّ می کنم و بر این اندیشه ام که انسان را باید بدانگونه که هست در تمام ابعاد وجودیش دید و شناخت و ارزشیابی کرد. حتّا معتقدم اگر قرار است انسانی را محاکمه ی قضایی کنند، حال به هر جُرمی که می خواهد باشد، نیک است قُضات و داوران در تصمیمگیری و اجرای حُکم، مجموعه ی رفتارهای نیک و ستودنی انسان مُجرم را نیز مدّ نظر بگیرند؛ ولو چنان رفتارهایی، ریختن یک سطل آب به پای درختی در بیابانها بوده باشد.
چه بسا آنچه در وجود من، برای دیگران، زشت و پلشت و ناخوشایند و بی مزه می نمایاند، بهترین رانه ای باشد که مرا به زیبائیها و زیبامنشیها بیانگیزانند. کسی چه می داند؟. آنچه در باره ی خودم می توانم بگویم، گفتن آن چیزهائیست که مثل « نبش قبر عزیران خود » می باشد. نه برای اینکه چنین کاری، عجیب و نامانوس است؛ بلکه فقط به دلیل زجر آور و آزارنده بودن نفس کار می باشد. منظورم سخن گفتن در باره ی تجربیاتیست که آدم دوست داره و ترجیح می دهد آنها را در قبرستانهای متروک « روان و ذهنیّت خودش » بدون هیچ ردّ و نشانی، گم و گور کنه؛ به جای آنکه بر زبان و قلم جاری کنه. من بر اساس حکایت مادرم، در یک شب بسیار سرد زمستانی و یخبندان استخوان ترکاننده در بهمن ماه به دنیا اومدم. اونم در مطّب پزشک و به روش سزارین!. در خانواده ای شلوغ و پُر جمعیّت و بسیار فقیر از لحاظ امکانهای معیشتی و مادّی. با زاییده شدنم به جمع دوازده نفره ی خواهران و برادرانم پیوستم!. چهار تا از خواهر و برادرانم در همان اوان کودکی به دلیل امراض عجیب و غریب، جان باختند. من فرزند هفتم خانواده هستم. شناسنامه ام را شش ماه بعد از تولّدم از « اداره ی سجل احوالات مرکز استان » برایم گرفته بودند. طبق حکایت مادرم، من 45 سالم می باشه و طبق شناسنامه ی رسمی ام، چهل و چهار ساله هستم.
نخستین قصّه گو در زندگی ام، مادرم بود که با حالتی جادویی و اسرار آمیز، قصّه های جور واجور را برای خواب کردنم نجوا می کرد. از قصّه ی « خورشید آفرین و فلک ناز » گرفته تا « امیر ارسلان نامدار و داستان جمشید جم و ضحّاک ماردوش و رستم و سهراب » و دهها داستان و قصّه های شیوا و تاثیر گذار دیگر. مادرم با قصّه گویی هایش مرا به ناکجا آبادهایی می بُرد که از هر واقعیّتی، ملموس تر و حسّی تر بودند. سفر به جهان رویاها و خیالات انگیزشی. تحصیّلات ابتدائی ام را تا دیپلم متوسطه در همون زادگاهم گذراندم تا اینکه طاعون نکبت بار انقلاب، دامنگیر من نیز شد و راهی برایم نمانده بود؛ سوای گریز از تیغ خونریز حکومتگران ستمگر و جلّاد حاکم بر آن وطنی که با تمام تار و پودم، آن را دوست می دارم؛ ولو در دست بی لیاقترینها به خرابه ای ملعون و زشت سیما، تبدیل شده باشد. با اقامت ناخواسته و اجباری در غربت، تلاش کردم که خودم را در مقام « یک ایرانی » بشناسم. این بود که برغم تمام آن خاموشیها و گوشه نشینیهایی که از کودکی به آنها خو گرفته بودم، این بار بر آن شدم که با جدّیت و پشتکار به کند و کاو در باره ی چیزی رو آورم که « چیستی ایرانی بودن مرا » رقم می زد. عطش آموختن و جستجو و فرو ریختن سیلاب پرسشها در اعماق وجودم باعث شدند که به هر گوشه ای برای یافتن پاسخ، سر بزنم. دریغا که هیچ کجا، پاسخی در خور نیافتم؛ زیرا آنچه مرا بی قرار و نا آرام و شعله ور می کرد، پاسخها نبودند؛ بلکه خود پرسشها بودند که وجودم را دم به دم، ملتهب و حیران و شکّاک نگاه می داشتند و حسرت یافتن پاسخ را می طلبیدند و خواب و آرامش را از من می ربودند.
برای یافتن پاسخهایم به دانشکده های فلسفه و تئولوژی و ادبیّات و تاریخ و هنر و حقوق و زبانهای بیگانه رفتم؛ ولی هر بار، سرخورده و نا امید بازگشتم به سوی خودم و غرق در انجماد سردسیر پاسخهای نارسا ماندم. چیزی در من بود و هنوز هست که از اعماق وجودم می سوخت و آتشفشان وار، خودش را بر سطح ذهنیّت و آگاهبودم با شور و اشتیاق می گستراند و در تار و پود رگهای وجودم، مثل خون، پیچ و تاب می خورد. تصوّر می کردم که در دانشکده های فلسفه و تئولوژی و امثالهم می توانم پاسخ پرسشهایم را بیابم؛ ولی افسوس که آنچه تجربه کردم، « اصول خشک مدرّسی و تعلیمی » بود که مرا از هر نوع درس تعلیمی و آتوریته ای و بی روح، دلزده کرد و گسلاند. من آرزومند انگیزنده گانی بودم که « اهریمن وار، بسان سقراط »، مرا در یافتن پاسخهایم به سعی و کوشش خودم و به قوّه ی مغز و شعور و نیروی تمییز و تشخیص فردی ام، یاور و مددکار باشند؛ نه اینکه باری بر دوش ذهنیّت و روانم شوند. بعد از پشت کردن به دروس تعلیمی / تدریسی دانشکده ها، وقتی زندگینامه ی متفکّران و فیلسوفان نامدار و تاثیر گذار را مطالعه می کردم و می دیدم کثیری از آنها، همین تجربه ی مرا از دروس دانشکده ها داشته اند، فهمیدم که گریختنم از « کلاسهای مدرّسی دانشکده ها »، کار بسیار خردمندانه ای بوده است، هر چند تا همین امروز، مجبور بوده ام کفّاره ی سرزنشها و نکوهشهای خانواده و اطرافیانم را برایم چنان کاری تاب آورم. ولی خُب! من در جستجوی چیز دیگری بودم و هنوز نیز هستم.
1- بفرمایید از چه زمانی کار فرهنگی و ادبی را آغاز کردید؟ آیا اولین نوشته هایتان را هنوز بیاد دارید؟
نخستین نوشته ام، توصیفی بود از مناظر روستای زادگاهم. با اشتیاقی خاصّ و مهری که به طبیعت داشتم. کلاس پنجم دبستان بودم. ولی دیگه چیزی ننوشتم تا یک سال قبل از انقلاب که به نمایشنامه نویسی علاقه پیدا کردم و نمایشنامه ای به اسم « مش حسن قهوه چی » نوشتم و با همین نمایشنامه در سطح استان، مقام اول را نصیب خودم کردم و پاداشمم نیز، رفتن به اردوهای رامسر بود. بعدش که دیگه دوران سیاه انقلاب بود و حدیث سوختنهایی که هنوز پایانی برای آنها نیست. در آن سالهای سیاه تا لحظه ی خروجم از میهن، هیچ چیزی ننوشتم و فقط مطالعه به دنبال مطالعه بود که اوقات مرا صفا آمیز می آراست.
2- مشوّقان شما در این مسیر چه کسانی بودند؟
من، هیچ وقت، مشوّقی نداشتم. کاشفین استعداد داشتم، ولی مشوّق و راهنما و سنجشگر و پرورنده ی استعدادهایم، اصلا و ابدا. شاید علّتش به این برمی گرده که من، انسانی تکرو و جمع گریز و ضدّ آتوریته و تلخگو و گوشه نشین و خیلی کم حرف هستم. همینطور مجیز هیچکس را نگفتن و در مجامع مختلف، شرکت نکردن و اهل ساخت و پاختهای محفلی و فرقه ای و حزبی و سازمانی نبودن. شاید!. نمی دانم. یادم نمی رود اون شب زمستانی را که داشتم کتاب « ربه کا »، نوشته ی « دافنه دوموریه » را با ولع و کنجکاوی می خواندم و آنچنان غرق در کتاب شده بودم که فقط مشت و لگد و فحش و فحشکاری برادرم، مرا به خود آورد. یه دفعه متوجّه شدم که ساعت سه نیمه شب می باشه و من از شوق مطالعه، اصلا خواب به چشمانم راه نیافته بود. چه کتک مفصّلی خوردم!. ولی هیچوقت شور و اشتیاق و مهر به کتاب و مطالعه تا همین امروز از وجودم، رخت بر نبست که نبست. چه غذاهایی که به دلیل غرق شدن در بحر مطالعه ی کتابها سوزوندم و شکم گشنه سر به بالین گذاشتم. چه مسیرهای عوضی و طول و دراز و سرگردانی که با قطارها و اتوبوسها پیمودم و هنوز می پیمایم. چه خریدهای اشتباهی که کردم و هنوز گرفتار چنین خریدهایی هستم. امان از غرق مطالعه شدن و سیر و سیاحت در افکار رُباینده!. هر پولی که اجرت کارهایم می گرفتم، فقط خرج خرید کتاب می کردم و کتاب و کتاب و نشریه. یه دبیر تاریخ داشتم در دوران دبیرستان که خیلی انسان شریفی بود. یه روز مرا به تصادف که دنبال کاری رفته بودم در چهارباغ اصفهان دید. به زور، دستم را گرفت و گفت همراه من بیا!. هر چقدر گفتم کجا می خواهی مرا ببری، گفت فضولی نکن!. فقط همراه من بیا!. مرا برد به یه کتابفروشی بزرگ و یازده جلد کتاب قطور در باره ی تاریخ ایران و جهان برایم خرید. هر چقدر خواهش و التماس که من نمی تونم اینها را قبول کنم، گفت اگه نگیری. پدرت را می سوزونم!. من محبور بودم سالها از ترس برادرانم، کتابهایم را مخفی بخرم و مخفی بخونم و مخفی نیز بکنم. انگار که مخفیکاری، یه سنّت دیر پایی در جامعه ی ایرانی باشه! و فقط صفت بارز حکومتهای مستبد و زورگو و ستمگر نیست. تنها کسی که استعداد های مرا تمییز و تشخیص داد و همچون ستاره ای نورانی در آسمان زندگی ام درخشید و ناگهان، ناپدید شد، آموزگار زبان انگلیسی بود که وصف ماجرایش را در جُستار « جویباری از دردهای شعله ور » نوشته ام. شاید از کژبختی یا شاید هم، خوشبختی سرنوشتم باشد که هیچ مشوّقی ندارم. البته لعن و نفرین کنها کم نیستند! و وجودشان با این زبانی که من دارم، اجتناب ناپذیر می باشد. ولی اینها نیز در ردیف همان نامشوّقان متکلّم به شمار می آیند. بگذریم. آنقدرها که از مطالعه، لذّت می برم با نوشتن، چندان میانه ای ندارم و تمام آرزویم اینه که وقت برای مطالعه، بیشتر و بیشتر داشته باشم. چنین آرزویی نیز در این دنیای شتاب آمیز لحظه ها و مسائل « بقاء و روزمره گی »، باور کنید در حُکم یافتن گنج رایگان و باد آورده می باشه.
3- شما با نوشتن بدنبال چه هستید؟
با نوشتن به دنبال واقعیّت پذیر کردن مطلق هیچ چیز خاصّی نیستم. نوشتن برایم، تفنّن نیز نیست. منبع درآمد و شهرت نیز به حساب نمی آید. اساسا نوشتن در سرزمین ما، گونه ای رفتن به هفتخوان آزمونهای مملوّ از خطر و شگفتیها و ناممکنها و ملعونیّتها و ذلیل شدنها و تنهائیهاست. گونه ای نوشتن سناریو برای زندگی فردی خود با سرانجامی نامعلوم و غافلگیر کننده است؛ بویژه اگر در دامنه ی فلسفیدن و سنجشگری سراسر آن گستره ای باشد که تمام هم وطنان انسان در آن می زییند و تنفّس می کنند. کسی که به فلسفیدن رو می آورد، تراژدی زندگی فردی خودش را نیز رقم می زند. من با نوشته هایم در آرزوی ساختن جهانی هستم که روز به روز، تمام موکّلان و مروّجان مذاهب و ایدئولوژیها و امثالهم دارند خشت به خشت آن را رو به ویرانی و نیستی سوق می دهند. می خواهم جهانی را با نوشته های خودم بیافرینم و بیارایم که نه تنها شایسته ی زیستن برای فردیّت خودم باشم؛ بلکه اگر تنابنده ای گذرش به « جهانخانه ی من » افتاد، احساس امنیّت و آسوده گی و شادمانی و آزادی و خوشی داشته باشد. نوشتن برایم، آهنگسازی پر شور و حال و رامشگری در جهانیست که آلوده ی مارش عزا و جنگ می باشد و جانهای آزاده ای همچون من در این بینابین، هیچ منفذگاهی به سوی « آزاد زیستی و آزاد اندیشی » نمی بینند که نمی بینند.
4 - آقای زاگرسی از آخرین کتاب در دست انتشارتان برای خوانندگان بگویید.
در طول سالهای غربت – محکومی، موفقّ شدم فقط یکی از کتابهایم را با سرمایه ی خودم منتشر کنم و در حوزه ی بسیار معدودی از خوانندگان علاقه مند، پخش کنم. تا امروز نیز یادداشتهای مختلف و پراکنده و نصف و نیمه داشته ام که روی هم تلنبار شده اند و الان مدّتیه، همّت کرده ام و دارم نم نم، آنها را جمع آوری و ویراسته و مرّتب می کنم. چاپ و پخش آنها از عهده ام بیرون است؛ زیرا نه هزینه اش را دارم نه امکاناتش را نه روابط آنچنانی با لابیرنت انتشار. ولی اگر روزی روزگاری، وطن، وطن شد و ناشران دلسوز و فرهنگپروری وجود داشته باشند، شاید کسی یا کسانی پیدا شوند که به انتشار آنها ساعی و راغب شوند؛ و گر نه اینها نیز بسان « طعمه ی غزواتی که ایرانزمین باشد »، به آسیاب زمان خواهند ریخت و جزء کتابهای سوخته به حساب خواهند آمد. گردآوری همین یادداشتها و پیرایش آنها در این هول و ولای وانفسای غربت و زنده بودنهای تعجیلی / اضطراری، خودش بسیار وقت می برد و باور کنید، نوشته ای که ارزش مانده گاری و خواندن داشته باشه، نوشتنش در چنین وضعیّتهایی، شقّ القمر کردنه!. حدس می زنم اگه تمام نوشته هایم را با حذف و حک و اصلاح بتونم مرتّب و منظّم بکنم، چیزی در حدود پانزده الی هفده جلد کتاب دویست و پنجاه صفحه ای بشوند. بسیاری از آنچه را که نوشته ام نیز حذف و به دور خواهم ریخت. با پُرگویی و تکرار نویسی، چندان میانه ی خوبی ندارم. ممکن است ناخودآگاه، در نوشته هایم، بسیاری جاها، مطلبی را تکرار کرده باشم. برای همین نیز، ترجیح می دهم به جای افزودن بر فضای اغتشاش و هرج و مرج نویسی، بکوشم آن چه را نوشته ام، پاکیزه و سلیس و روان و دلچسب در اختیار دیگران بگذارم. به قول معروف: « در خانه، اگر کس هست، یک حرف، بس است!. ».
5- چه انگیزه ای باعث شد تا نوشتن را جدّی بگیرید؟
تاریخ فلاکتبار و فاجعه آمیز ایران و حکومتگرانی که تمام همّ و غمشون فقط سرکوب و غارت و تجاوز و زورگویی و ستم و اجحاف و کُشتار و خونریزی و ساختن اسارتگاه و زندان و محبس و شکنجه گاه و امثالهم در حقّ ایرانیان بوده است و همچنان می باشد. نوعی احساس مسئولیّت و مدیونی به مام وطن که اینقدر مهربان و با گذشت و شایسته ی درودها می باشد؛ ولی نود و نه درصد حاکمان بر آن، هیچگاه شعور قدر دانی و پروررش آن را نداشتند و هنوز نیز ندارند. البته این را بگویم که برای من، هیچ چیزی در جهان آدمیان، شاید جدّی تر از خود آدمها نباشند. من دوست داشتم، چنین جدیّتی را در زندگی فردی خودم آزمایش کنم و به محک بزنم. نتیجه این شد که داستان « جدیّتهای من »، حکایت قمار باخته ای هستند که شوق بازی را در وجودم، سوزان و آتش افروز نگه داشته اند؛ نه حسرت بازپس گرفتن تمام آن چیزهایی که تا امروز باخته ام. نوشتنهای جدّی ام همانا « شوخکاریهای شادخوارانه و بازیگوشهای طنز آمیز » با تمام « جدیّتهای جبری روزگار » می باشند.
6- کتاب جدید شما با کتابهای دیگر شما چه تفاوتی دارد؟ (اگر در دست انتشار دارید)
تفاوت کتابهای یک نویسنده مثل تفاوت فرزندان همان نویسنده می باشند. بهره ای از او را دارند؛ ولی هر کدام نیز خصوصیّات خود را دارند. کتابهای ناتمام من، هیچ تفاوت چشمگیر و ضدّ پرنسیپی وجودم در آنها نیست؛ زیرا در هر کدام از آنها، بخشی از تامّلاتم را عبارت بندی کرده ام . شاید با کنار هم گذاشتن پازل کتابهایم بتوان سیمای مسائل فکری نویسنده ی آنها را دریافت و شناخت. با پاره اندیشه ها و جُستارهایم می خواهم آن چیزی را بر زبان و کلام، پدیدار کنم و بشناسم که هزاره ها در وجود « من تاریخی / فرهنگی ام »، محکوم و اسیر مانده بود. تفاوتی اگر هست، تفاوت تجربیّات من نوعی در مقام فردیّت و سپس در مقام « انسان ایرانی » با دیگر هموطنانم و دیگر انسانهای کره زمین می باشد. همین.
7- چه زمان وارد بازار خواهد شد؟
کدام بازار؟. و کدام خواننده؟. و کدام ناشر مسئول و دلسوز و دلیر؟. من وقتی برای مثال می بینم « استاد منوچهر جمالی » می آید و تمام دار و ندار خودش را به پای درخت « فرهنگ مدام در حال لت و پار و کوبیده و تحقیر و پایمال شده ی ایرانی » می ریزد و با غمخواری و بیدار وجدانی و مسئولیّت تام به پای بار و بر دادن این درخت دائم بریده و قطع شده و هرگز مجال بالنده گی نداشتن، صرف می کنه و آثارش را در بسیاری از کشورهای باختری، تحریم می کنند یا زیر میزی، رد و بدل می کنند، اونوقت از هر چیزی که اسمش، بازار کتاب است و کتابفروش و کتاب عرضه کن و کتابنویس و کتابگزار، جدا خنده ام می گیرد. خنده ای از سر دردی جانسوز و التیام ناپذیر. نزدیک به سی سال سپری شدن از انتشار « خون دل خوردنها و پژوهشها و افکار و ایده های تکاندهنده ی این متفکّر بی همتا »؛ آنهم با هزینه کردن تمام دار و ندار خودش، هنوز که هنوز است از میان اینهمه مدّعیان هارت و پروت دار عرصه ی مثلا « فردوسی شناسی و شاهنامه شناسی و ایرانشناسی » نمی توانید یک نفر را در سراسر کره زمین پیدا کنید که بر وجود این انسان دلیر و آگاه و بیدار وجدان، یک « آفرین خشک و خالی » گفته باشد. وقتی که « استاد منوچهر جمالی » می آید و هزاران بار بر یکی از « پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان = خدشه ناپذیری جان و زندگی » در افکار و جُستارهایش، تاکیدهای مبرم می کند و هرگز « هیچ انسان آفرینگویی » به صدا در نمی آید؛ آنهم جایی که حکومت فقاهتی همچون مور و ملخ و پشه، ایرانیان را یک به یک از دم تیغ الهی می گذراند، من در قعر ناباوریهای تاسف آلوده ی خودم فقط می توانم بخندم و بخندم و بخندم. چونکه دیگه، هیچ اشکهایی برای گریستن ندارم و حوصله و دل و دماغی نیر برای سرزنش کردن نیست که نیست. جدا که تُف به فهم و شعور چنان مدّعیانی؛ چنانچه به راستی، فهم و شعور و وجدانی داشته باشند البته.
من می پرسم آیا فاجعه ی سکوت مغرضانه و سی ساله ی چنان مدّعیانی، نشانگر قهقرائی و نابودی آن چیزی نیست که « عنصر ایرانی » خطاب می شود و در هیچ کجای جهان نمی توان نشانه ای از آن را دید؛ غیر از لفّاظیهای یک عده کوتوله مغز چیز نویس که با بند و بستهای مافیایی « مرید و مرید بازی و دستمال یزدی در دست گرفتن » به یکدیگر زنجیر شده اند و از ترس همدیگه، جرات ندارند حتّا نخستین درس کلیدی « فردوسی توسی » را که همان « آفرینگویی » می باشد در حقّ « متفکّران دلیر و رادمنش و گشود فکری همچون استاد منوچهر جمالی » با جان و دل، فریاد بزنند؟. حال اگر چنان استادان مدّعو، استعداد اندیشیدن و بازشکافی و سنجشگری و سرندکاری و ایده پروری محتویّات فرهنگ ایرانزمین را ندارند، دست کم، شعور آفرینگویی را که می توانند داشته باشند؟. یا چگونه است؟. ولی کو؟. کجا؟. و چه زمانی؟. نه! در چنین وضعیّت اسف بار، باید تصوّر وجود هر گونه « بازاری » را برای کتابهایم، چه امروز، چه فرداها فراموش کنم و با مُردنم، همه چیز را به گور ببرم. اجتماع تحصیل کرده گانی که ظرفیّت و درایت و هوشیاری و مسئولیّت شناخت و انگیخته شدن و نیوشیدن افکار و ایده های « متفکّری همچون استاد جمالی » را ندارند، من یکی، هیچوقت، محلّی از اعراب برای آنها نخواهم داشت که نخواهم داشت. این جماعتهای محفلی که همیشه دنبال مجیز گو و نون قرض ده و به به و چهچه گو می گردند؛ طرفی نیستند که آدم بخواد امیدی به جیرجیر کردنشون داشته باشد. منم آدمی هستم که با تمام وجودم از سرسخت ترین سنجشگران هر گونه سرافکنده گی و خوشامد دیگران سخن گفتن می باشم. بهتر و پسندیده تر است که آدم برای رادمنشیها و گستاخیها و سلیس و صریح سخن گفتنهایش، قرنهای قرن در گمنامی و ملعونیّت بماند؛ ولی هیچگاه برای دو روز، شهرتهای آبکی و محفلی، مجیز هیچ مستبد و ابلهی را نگوید و آب بیار هیچ « حماقت جمعی و فرقه ای و گروهی و حزبی و آکادمیکی و امثالهم » نیز نباشد که نباشد.
8- چرا کتابهایتان را به زبانهای دیگر ترجمه نمی کنید؟ اگر تصمیم به اینکار بگیرید کدامیک از آنها را پیشنهاد می کنید؟
به « ترجمه»، هیچ اعتقادی ندارم. اساسا ترجمه؛ یعنی تقلیب و تحریف و کژفهمی و مسخ متن اوریژینال. من می توانم حداکثر تلاش خودم را بکنم که خیلی ظریف و عمیق به ساختمایه های یک متن اوریژینال و بینش نویسنده نزدیک شوم؛ ولی هیچوقت نمی تونم تمامیّت آن تجربیّاتی را در بر بگیرم و بگوارم و بخشی از هستی ام کنم که نویسنده را تسخیر و سرشار کرده اند. می توان خورشید را و آتشفشانها را از فاصله ای بسیار نزدیک، تجربه کرد؛ امّا هیچگاه نخواهیم توانست، خورشید و آتشفشان را در آغوش بگیریم و همانند آنها شویم. محال است. انسان فقط می تواند « اوریژینالیته ی فردیّت خودش » را بزیید و ابعاد خودگستری اش را در کلام و رفتار پدیدار کند. حال در هر عرصه ای که استعداد و توانمندی و تجربه اش را داشته باشد. از شعر و شاعری گرفته تا نویسنده گی و سینما و تئاتر و موسیقی و رقص و پیکر تراشی و غیره و غیره. ترجمه حتّا اگر استادانه نیز صورت پذیرد، باز آن لطف و تاثیر و عمق و سر زنده بودن و تازه گی اصالت را ندارد. در ترجمه، بسیاری از ابعاد متن، ناپدید می شوند و دُرُست با غیبت ظرافتهای مویگونه است که « درخت سر سبز و شکوفای متن اوریژینال » از اصالت می افتد و در زبان مقصد به یک تیر خشک و خالی چراغ برق تبدیل می شود. چه کسی می تواند سرایشهای « حافظ و مولوی و عطّار » را به یکی از زبانهای بیگانه، ترجمه کند با همان ظرافتها و عمق و آهنگهای وجودیشان؟. چه کسی؟. چه کسی می تواند به من بگوید که « رند و رندی » را در کدام یک از زبانهای اروپایی یا آسیایی می توان ترجمه کرد؟. چه کسی؟. اینها تجربیّات منحصر به فردی هستند که مختص ملّت ایران می باشند و نمی توان با هیچ کلامی به زبانهای دیگر، پسزمینه ها ی تاریخی و فکری و ایده ای آنها را به زور و ضرب کلامهای مصنوعی و لغت پرانیهای مضحک و مکانیکی انتقال داد. همینطور برعکسش، تجربیات دیگران را از زبانهای بیگانه به زبان فارسی با لغت پرانیهای سخیف و مزخرف و مکانیکی و بی روح و جان.
من تجربه ی ترجمه کردن را داشته ام و خیلی هم با فوت و فنّ، ترجمه کرده ام؛ ولی هیچگاه منتشر نکردم. ترجمه هایم فقط برای آزمایش و تفنّن و ذوق آزمایی بودند. یه بار، چکیده ی یکی از جُستارهایم را در باره ی « آزاد اندیشی » به زبان آلمانی نوشتم و برای آنکه از تبحّر خودم و میزان انتقال و تاثیر گذار بودن، مطّلع شوم، متن خودم را به یکی از استادان آلمانی دادم که آدم استخوانداری نیز بود. البته به او نگفتم که نویسنده ی این متن، کیه؟؛ چونکه می خواستم، بدون رو در بایستی، نظرش را شفّاف و صریح بگوید. وقتی مطلب مرا خواند. به من گفت. « این متن از لحاظ ساختمان دستور زبانی و رعایت بسیاری از نکات و شیوه ی فرمولبندی، هیچ عیب و نقصی ندارد و خیلی نیز منسجم و خوب، پروریده شده است. ولی یک کلمه از آن را نمی فهمم؛ نه برای اینکه، کلمات یا جملات ثقیل در آن به کار رفته است؛ بلکه به این دلیل که نمی توانم بفهمم در پسزمینه ی این کلمات، کدامین تجربیّات انسان جانسوخته ای، اتراق کرده اند؛ یعنی منظورم تجربیّاتیست که من، هیچ پیوندی با آنها ندارم ». درست همین استدلال آن استاد بود که مرا به خود آورد و متوجّه شدم تجربیّات انسانها و ملّتها از یکدیگر متفاوت هستند؛ برغم آنکه می توانند از لحاظ ظاهری، شبیه همدیگر نیز جلوه کنند؛ ولی در عمق و اصالت، فقط منحصر به فرد می باشند و هرگز انتقال پذیر به روح و روان دیگر ملّتها نیستند. هر فردی و ملّتی می تواند از راه پیوندهای متقابل و داد و ستدهای فرهنگی با ملّتهای دیگر فقط به خویشاندیشی انگیخته شود و تجربیّات دیگران را از « بستر تجربیات اوریژینال و ملموس و حسّی » خودش و مردمش استنتاج و نتیجه گیری کند. ترجمه، هرگز نمی تواند کار تفکّر اوریژینال را بکند. هرگز!. با انتقال صدها و میلیونها آثار از متفکّران باختری، هیچ ایرانی، نه « سقراط و افلاطون و ارسطو » خواهد شد. نه « کانت و شلینگ و فیشته و شوپنهائور و هگل و نیچه ». نه « دکارت و برگسون و امثالهم ». نه « دیوید هیوم و جان لاک » و غیره. هر ایرانی فقط با انگیخته شدن از شیوه های اندیشیدن دیگر متفکّران اروپایی و یونانی می تواند اگر خردلی استعداد فردی داشته باشد به اندیشیدن در زبان و بستر تجربیات تاریخ و فرهنگ مردم خودش، کوشا و ساعی شود. با آویزان شدن به صدها گلادیاتور فکری در باختر زمین و ترجمه ی الکن آثار و افکار و ایده های آنان نمی توان متفکّر و فیلسوف اوریژینال وطنی شد و همان تاثیر و نفوذی را بر ذهنیّت و روان مردم خود داشت که متفکّران اوریژینال با افکار و ایده هایشان بر مردم و سرزمین خود داشته اند و هنوز دارند. هرگز!. فقط با افروختن و شعله ور کردن هیزم تجربیّات فردی و اجتماعی و عمیق شدن به لایه های تاریخ و فرهنگ مردم خود و وجود خویشتن است که می توان متفکّری تاثیر گذار و « اوریژینال اندیش » شد. هم برای مردم خود، هم برای ابناء بشر در هر گوشه ای از این کره خاکی.
9- چه چیزی باعث شد تا این سبک نویسندگی را آغاز کنید و چرا اینقدر از دین و خدا و... خرده گیری می کنید؟
انسان وقتی به جهان می آید، در پروسه ای پاره پاره و تکه تکه شده که ناتمام نیز هست، پرتاب می شود. در چنین جهانی که نمی توان از آن، دانش مطلق داشت و آن را به هر نامی که بنامیم، همچنان ناگویا و معمّایی و مملوّ از اسرار می باشد، آنقدر فرصت کم برای زیستن و به خود آمدن هست که مجالی نیست تا اندیشه ای و ایده ای را بتوان به شکل مفصّل، بازگسترد و عبارت بندی فکری کرد؛ ولو آرزویم چنین باشد. از این رو، سبک نویسنده گی ام، شکار کردن آن بخش از تجربیات آذرخشی ام می باشند که در تاریکیهای زندگی فردی ام، زده می شوند و من می کوشم در چکیده ترین فرم ممکن، آن چه را احساس کرده و فهمیده و پروریده و دریافته ام بر زبان برانم. سبک من، اگر بتوان آن را سبک در معنای کلاسیک آن نامید، نوعی « نامتعارفی در به خود آمدن » می باشد. این فرم نوشتن را از تابلوهای هنری و آثار نقّاشان و عکّاسان و سینماگران برجسته ی جهانی انگیخته شده ام. من بر این اندیشه ام که انسان اگر حرفی برای گفتن دارد، در این دوران « شتاب و هجوم سر سام آور ژورنالیسم خبری و توسعه ی شدید ابزارهای تکنیکی و دیجیتالی شدن حتّا روح و مغز و مناسبات و حسیّات کثیری از انسانها » بایستی بکوشد فکرش را در شیواترین و مختصر ترین شکل ممکن، عبارت بندی کند.
و امّا گلاویز شدن من با مسئله ای به نام خدا و دین. بارها نوشته ام و مستدل گفته ام که بین « تصاویر خدا » و « ایده ی خدا »، تفاوت می گذارم. همچنین بین تجربه ی ایرانیان از « دین و خدا در فرهنگ باهمستان و تجربیّات بی واسطه ی ایرانی » با برچسب دین به مذاهب ابراهیمی و نوری و امثالهم. آنچه را که من به سنجشگری اش رو آورده ام « تصویر الله » می باشد. یعنی تصویری که واتاب دهنده ی بدویّت و توحش و بی فرهنگی تمام عیار می باشد. تصویری که هیچ زیبائیهای رُباینده و ارزشهای انسانی و پرورشی و آموزشی ندارد و بسان پرچم دزدان دریایی، نشانگر مرام و مسلک تمام غارتگران و خونریزان و ستمگران می باشد. مسئله اینست که چشمه ی اشتیاقها و شور و حالهایی که در درون انسانها، غوغا و فغان می کنند، همان خلجانها می توانند تلنگری باشند از بهر جست - و - جوی آن « مجهول معمّایی » که در واقعیّت عینی و ملموس و پراکتیکی اش ممکن است به کلّی، متضاد و متفاوت با تصاویری باشند که انسانها به آنها گرایش پیدا می کنند. انسان در خیالاتش، خدا را افق و سپیده دم با خجسته ای می بیند که او را در تاریکیهای زندگی، امید می بخشد و همچون ستاره ی شمال، قطب نما و راهنما و یار و یاورش در تمام پیچ و خمهای زندگی می باشد. چه بسا اشتیاق و حسرتی را که انسان برای رسیدن و پیوستن و عجین شدن به آن افق امید بخش دارد، هیچ گاه واقعیّت ماتریالیستی و عینی و ملموس نداشته باشد؛ ولی خیال و رویای خدا، هر گاه با تصویرهای هولناکی همچون الله، خلط و اینهمانی داده شود، خطر نابودی و ویرانگری تمام بهمنشیهای آدمی و آلوده کردن تمام مناسبات انسانها را شدّت نیز می دهد؛ زیرا انسان، طبیعت وجودی و ذهنیّت رفتاری و کرداری خودش را همواره بدانسان می تراشد و فورم می دهد که از تجسّم « تصویر خدای ایده آلی اش » دارد. بنابر این، الاهی که هیچگاه خدای ایرانیان نبوده و نیست و هرگز نیز نخواهد بود، نه تنها با آن « تصویر هولناک و میر غضّبی اش »، واقعیّت زیستی و زندگی باهمستان انسانها را از درون و بیرون متلاشی و معیوب و هزار نبشه خواهد کرد؛ بلکه در ذلالت و فعّال کردن ددّخویی رفتار بشری نیز می تواند نقشی به غایت مخرّب و کلیدی ایفا کند. الله، تصویر گرد آمدن اقوام عرب می باشد که بیش از هزار و اندی سال است به زور شمشیر و خونریزیهای توصیف ناپذیر می خواهد خودش را « خدای ایرانیان » غالب کند.
تبعید و ملعون و منفور کردن تصاویر مختلف خدایان و الاهان از جوامع بشری و تلاش برای حاکم قهّار و جبّار و مطلق کردن یکی از آنها، شنیع ترین جنایتی است که در حقّ ابناء بشر تا امروز اجرا شده است. انسان در مرغزار تصاویر عریان خدایان متنوّع و رنگ آمیزیهای دلربای آنها بود که می توانست ابعاد وجود خودش و سوائق فردی اش را کشف و تجربه کند و افقهای رنگارنگی را فرا راه زندگی فردی خودش و اجتماع ببیند و بجوید. « حکومت تک خدایی / الهی » باعث شد که استبداد و خفقان روحی و روانی و فکری در تمام دامنه های زندگی فردی و اجتماعی انسانها، رخنه کند و نافذ شود؛ بوِیژه جایی که از حضور مداوم او نیز سخن گفته می شود. اگر بحث صحت مزاج و دماغ و تندرستی روح و روان بشری مطرح باشد، بایستی صمیمانه بگویم که انسان فقط در « گلستان چند خدایی و بسیار الاهان » است که می تواند از تندرست ترین و شادخوارترین موجودات روی زمین باشد. با حاکمیّت یافتن جبری تک الهی / خدایی در جوامع بشری، تمام آن انرژی وجود آدمی در یک مسیر مملوّ از خشونت و خطر به نام « ایمان سمنتی و اسارتی و عبودیّتی و حقارتی »، تمرکز داده می شود؛ طوری که امکان مهار آن، ناممکن می باشد. فقط آن ادیانی را می توان « دین اوریژینال و اصیل » نامید که بشر دوستی اشان، دامنه ای باشد برای « آزادی گزینش خدایان و الاهان دلخواه تک، تک انسانها » و هیچ جبر و امر و زور و آزاری در اصول و فروع آنها نباشد که نباشد. آیا چنین دینی در میان اینهمه « ادیان هارت و پورت کن جهانی » در جایی سراغ دارید تا من، مومن به آن شوم؟. انسانی که به تک خدایی، مومن عابد می شود، تمام ترسها و دلهره های وجودش را به چنان خدا / الاهی، زنجیر و میخکوب می کند و در قعر توهّم چنان خدایی، سراسر وجود خودش را برده وار تسلیم می کند. چنین خشونت هول افکنی را انسان در حقّ خودش روا می دارد با این امید کذّایی که ناجی او از سنگینی زنجیرهای اسارت و برده گی، همان توهّمی می باشد که او خودش را سفت و سخت به آن قیراندود، زنجیر بند کرده است. حکومت تک خدایی / الهی، زندگی را ناممکن و بسیار تلخ تر از زهر کشنده ی هلاهل می کند. درست در چاه تاریک و دلهره آور تک خدایان / الاهان می باشد که روح آزادمنش و جوینده ی انسانها نیز برای رها شدن از ظلمات استبداد الهی به « معراج سیر و سلوک عرفانی » رو می آورد تا بتواند روح خود را از شرّ نظارت مفتّشی و زورگویانه ی الاهان و خدایانی آسوده خاطر کند که غارتگر آزادی فردی او شده اند. چه حکایت تلخ و گزنده ای دارد انسان مومن به تک الاهی.
هنوز در جامعه ما به ندرت می توان افرادی را یافت که با دلیری به این پرنسیپ و اصل رسیده باشند و تصدیق کنند که انسان فقط در سایه سار آن خدایان و الاهانی می تواند آزاد بزیید و نفس راحت بکشد و خوش لحظه های شادی آفرین داشته باشد که هرگز مقتدر و جبّار نباشند و هیچ کتاب و موکّلان و رسولان و مروّجانی نیز نداشته باشند. خدایان و الاهانی که قادر جبّار و آمر قهّار و قاضی القُضات « خیر و شرّ برای آدمیان » باشند و شبانه روز نیز در بوق و کرّنا، حدیث مزخرف آنها را بیخ گوش آدمها روضه بخوانند، همه بدون استثناء، مستبد و دیکتاتور و جانستان هستند و باعث می شوند که فضایی خفقان آور و هلاک کننده ی نفوس بشری در اجتماعات ایجاد کنند. از این رو، در اجتماعات امروزی که زیر سیطره ی ادیان ابراهیمی و نوری می باشند از دامنه ی مومن متّقی برگذشتن و به دامنه ی کافر طغیانگر پیوستن، فاصله ای مویگونه می باشد و کاری بسیار پیش پا افتاده است. همینطور برعکس. از دامنه ی کافری سرکش بودن واپس نشستن و به دامنه ی مومنی عابد شدن در غلتیدن. امّا اینکه در فاصله ی « ایمان و بی ایمانی » بتوان به آن چنان « بینش فردی » دست یافت و تلاش کرد که جایگاه فردیّت و شخصیّت نامتعارف و منحصر به فرد خود را پایدار و استوار نگاه داشت، همه اش در گرو این است که انسان، « برای فرو نیفتادن در گرداب بی معنایی زندگی و مجهولات اسرار آمیز آن »، پیوسته بیندیشد و با افکار و ایده های جور واجور، سنگبنای کاخی با شکوه را دست کم، برای خودش بیافریند و پی بریزد. ایمان آوردن به ادیان ابراهیمی و نوری از تنبلی و بی مسئولیّتی و نیندیشیدن انسانها ریشه می گیرد؛ زیرا « فکر کردن » نه تنها کوششی زحمت آور و دردسر آفرین می باشد؛ بلکه اندیشنده و متفکّر را در اجتماع میلیونها انسان مومن و عابد مقلّد، تنها و گوشه گیر نیز می کند.
باید بگویم هر مذهب و دینی که در خاستگاه خودش پا می گیرد، می تواند احتمالا برای بومیان همان محل خاستگاهش چه بسا راهساز و کار آفرین نیز باشد. ولی وقتی به زور شمشیر و کُشتار و خونریزی می خواهد بر ملّتها و سرزمینهای دیگر، استیلا یابد، آنگاه مسئله اینه که اگر دین مهاجم به زور بر وجدان و سرنوشت یک ملّت، غالب قهّار شود، من می پرسم با آویختن به کدامین اشتیاقها و شور و شوقهاست که بومیان یک سرزمین در رویارویی با « دین غالب » و در این جا، « مردم ایرانزمین در مقابله با اسلامیّت شمشیر اقتلویی » می توانند تغییر دین را برتابند و تحمّل کنند و خود را فریب بدهند؟. بر خلاف سرنوشت مردم مومن در خاستگاه هر مذهب و دینی باید گفت برای « مغلوبان » فقط یک راه وجود دارد که می توانند دین غالب را تاب آورند؛ آنهم از راه نفرت و خوارخویشتنی و ذلالت و حقارت فرسایشی خود. تنها با آماج قرار دادن خویشتن و نفرت از هر چیزی که بویی از خویشتن را داشته باشد، دین غالب می تواند نم نم در رگهای وجدان و روان افراد ملّت مغلوب، نفوذ داشته باشد. برای بومیان مغلوب، رفتار حقارت آلود نسبت به خویشتن اگر چه در مراحل آغازین می تواند در انظار همدیگر، غیر عادی و مضحک جلوه کند؛ ولی به مرور زمان و با گذشت دهه ها و قرنها و هزاره ها، همچون امراض واگیر دار به ذهنیّت و رفتار و کلام و حرکات آحّاد یک ملّت، آغشته و کم کم خوی انسانها می شود. تنش شدید و خون آلود « پاکستان » با « هندوستان »، دقیقا حول و حوش محور « نفرت از خویشتن » است که اینگونه شعله ور مانده است؛ زیرا پاکستانیها نیک می دانند که از لحاظ خاستگاه ریشه ای و تاریخی و فرهنگی به سرزمینی « متعلّق » هستند که نامش هندوستان می باشد و مادر زاینده ی و پرورنده ی آنهاست. ولی پاکستانیها با گزینش نام « پاکستان برای کشور خود » نه تنها می خواستند در ایمان آوردن و تسلیم اسلامیّت شدن، خود را تافته ای جدا بافته از هندوستان بدانند؛ بلکه می خواستند مادر خود را نیز بدنام و منشاء نجاستها قلمداد کنند؛ یعنی رفتاری و موضعگیریی که ایده آل اسلامیّت در روبرو شدن با دیگر ادیان و مذاهب بشری می باشد. همینطور خاکسپاری و نفرت ایرانی از خودش و تاریخ و فرهنگش که در گوشه و کنارها در بوق و کرّنای کثیری از تحصیل کرده گان سطحی بین و کوتوله مغز میهنی شیوع دارد با این شعار خانمانسوز که « ما ایرانیان هیچ نداریم و هیچ بوده ایم و هیچ هستیم »، همه و همه تا همین امروز، حکایت از پاکباخته گی تمام عیار ایرانی در مقابل « دین غالب اسلامیّت به قوّه ی گیوتین اقتلوئی اش » می کند.
سنجشگریهای گسترده و رادیکال و بی پرده ی من از تصویر « خدا و انسان » در ادیان ابراهیمی و نوری؛ بویژه اسلامیّت، دقیقا حول و حوش همین « پرنسیپ آزادمنشی و گوهر جوینده و مشتاقم برای افقهای ناشناخته و دیگر سان »، ریشه می گیرند که نمی توانم فضای خفقان آور ستمگری و احکام اجباری و اوامر و سنّتهای خشک و بی مغز چنان مذاهبی را برتابم و حضور الاهان و خدایانی را تحمّل کنم که مطلق مستبدند و خونریز و جان آزار و ضدّ هر چیزی که بویی و نشانه ای از خوشی و زیبایی داشته باشد. خدایی که برهنه و عریان و پدیدار نباشد و با من، رقص شورانگیز زندگی سرشار از خوشی و خنده و مستی را همپایی نکند، هرگز چنان خدایی، ارزش نام بردن نیز ندارد؛ چه رسد به آنکه بخواهم عابد و خادم آن نیز باشم. هرگز!. خدایی که تمام پیامش و رفتار رسولش و مومنان و موکّلان و مروّجان و مدافعانش فقط در فکر « خونریزی و قتل و ترور و چپاول و ریاکاری و کثیف ترین اخلاقیّات » باشند، چگونه می توان آن را برتابید و به رسمیّت شناخت و احترام گذاشت؟. چگونه؟. وقتی که الهی و خالقی، نسخه ی درمانگرش را برای ابناء بشر با « اقتلو اقتلو » بپیچاند و در جوف سوائق اقتدار خواهی رسول و مومنانش وصله دوزی کند، چگونه می توان به باهمستانی شایسته ی زندگی و زیستن بدون خشونت و جانستانی و آزار یکدیگر، امیدوار بود؟. چگونه؟. وقتی که الهی به « قتل و ریختن خون » انسانها حُکم کند و امر دهد، چگونه می توان انسانی را که منحصر به فرد است و هرگز هیچ جایگزینی ندارد، وجودش را دوباره، جبران کرد؟. چگونه؟. من می توانم در این کره وسیع خاکی، نان و ثروت و خانه و لباس و کاشانه و امکانهای فردی ام را با دیگران در حدّ وسع خودم، تقسیم کنم و در کنار دیگران بزییم؛ ولی وقتی جان انسانی را قبضه کنند و خون انسانها را بریزند؛ آنگاه هیچکس نمی تواند جان قبضه و خون ریخته شده را بازپس گرداند. هیچکس. من چگونه بیایم الاهی را به رسمیّت بشناسم که حتّا مومنانش افتخار خود می دانند، شبانه روز به نام او، قصّاب خونریز جان و زندگی باشند؟. چگونه؟. من چگونه می توانم دینی را محترم شمارم که سراپای آن رذالت و خباثت و جهالت و حقارت می باشد؟. چگونه؟. من چگونه می توانم عدّه ای تبهکار را برتابم و به رسمیّت بشناسم که در برابر چشمانم به نام خالق و رسول و کتابش می آیند قتل و اعدام و سنگسار و شلّاق و قطع اعضاء بدن و شکنجه و زور گویی و امر می کنند؟. چگونه؟. آیا تصویر چنین الاه مخوف و کتاب مملوّ از لاطائلات بی مغز و رفتارهای رسول عقده ای و موکّلان و مروّجان بی شعورش را نبایستی سنجشگری رادیکال کرد؟. چرا و به چه دلیل نبایستی کرد؟.
مسئله اینست که روح آدمی، فطرتا، طغیانگر و کافر مسلک است و با کاربست هیچ نوع اجبار و اجحاف و ستم و شکنجه ای نمی توان آن را « اسیر و ذلیل ابدی » کرد. محال است. معمولا حکومتهای ناحقّ و مستبد مثل ولایت فقاهتی، زمانی می توانند « فرهنگ یک ملّت را متلاشی و نابود کنند » که در آغاز، « خدایان و الاهان و اصنام متنوّع همان ملّت را نابود و سر به نیست و بدنام و ملعون و مدفون و تبعید و زشت کنند »؛ یعنی رسالتی که حکومت فقاهتی در روبرو شدن با ایران و فرهنگش به قوّه ی شمشیر الهی بر عهده گرفته است. زندگی، زمانی می تواند چابک حال و سبکبال شود که انسانها بتوانند آزادانه از خدایی به خدایی دیگر، بگروند و سپس از او فاصله بگیرند و خدایانی تازه و دیگر سان را جستجو کنند و بیافرینند. گوهر آزادی از تنوّع و بسیار چهره های نامتعارف است که واقعیّت اجتماعی و ملموس پیدا می کند. ولی به محض اینکه، سایه و رگ و ریشه ی تک خدایی / تک الهی، بر ذهنیّت و فضا و اتمسفر حیاتی افراد یک اجتماع، حاکم و جبّار شود، بلافاصله، آزادیهای فردی و اجتماعی در خطر منهدم شدن قرار می گیرند. خدایی که مانیفست پیامهایش، قساوت و خشونت و انفال باشد ، چنان خدا و الاهی را هیچکس در پروسه ی زمان، نه دیگر، ارج و احترامی برایش قائل خواهد شد، نه هیچ، ترس و دلهره ای از او خواهد داشت؛ زیرا چنان خدا و الهی، بی لیاقتی و حقیر مایه گی خودش را با مانیفست امریّه هایش، پیشا پیش رسوا کرده است.
مسئله ی مذاهب هر چقدر نیز ادّعای نجاتبخشی و راهنمایی پرهیزگاران و امثال این شعارهای بی محتوا و مغز را بر پرچم تبلیغاتی خودشان رژه دهند، مسئله ی به زنجیر کشیدن و محدود و شمارش پذیر کردن پرسشها و کنجکاویها و دگرخواهیهای بشر می باشد. انسانی که « پرسشهایش »، شمارش پذیر و از تعداد انگشتان دست نیز برنگذرند، چنان انسانی، هیچ افق دیگرسان و تحوّلات نو به نو را در زندگی فردی و اجتماعی اش نخواهد داشت؛ زیرا هیچ افقی را فرا راه اعتقادات شابلونی / کلیشه ای / قالبی خودش نمی بیند که بخواهد به جنب و جوش و تکاپو افتد. از تمام آن خسته گیها و تنشهای گوناگون روحی و جسمانیست که سر انجام انسانها، واپس می نشینند و بر سطحی از واقعیّتهای ماسیده اتراق می کنند. یعنی جایی که راه به هیچ مقصد و امنیتگاهی نمی برد که نمی برد. مذاهب و ادیانی که داعیه ی جهانی بودن دارند از جمله اسلامیّت از نخستین روزهای برآمدن و شکل گیری خود به هر کجا که پا گذاشتند، معابد و خدایان و میراثهای فرهنگی ملل را نابود و سر به نیست و غارت کردند و به وجدان فردی انسانها نیز تجاوز آشکار. تازه الاهی که با قدرت و حرص و اشتها و ولع توصیف ناپذیر به ویرانگری متمایل است اگر هزاران هزار بار نیز ملعون و به صلیب کشیده شود، هرگز و هیچگاه، احساس همدردی با ابناء بشر نخواهد داشت که نخواهد داشت. او هر چیزی را که بر سر راه به کرسی نشاندن اراده ی توتالیتر خواه خودش ببیند، متلاشی خواهد کرد تا برای حاکم کردن خودش، میدانی فراخ و بی مانع بسازد. خاصیت و پیام و رسالت اسلامیّت، همان ویرانگری و برهوت بر پا کردن می باشد؛ نه آبادانی و پروراندن و نگاهبانی و مراقبت و مسئولیّت و هوشیاری و غمخواری.
از این رو، انتقاد وسیع و سر راست و بدون پرده از سراسر جلوه های چنین الاه و مذهب و رسول و رفتارهای مومنانش به معنای تن در ندادن و تسلیم نشدن به زنجیرهای حقارت آمیز عبودیّتخواهی او می باشد. در آزادی و سرفرازی و بی خدایی مُردن، زیباتر از زیستن نکبت آلود و توام با حقارت در سیطره ی الاهان و خدایان زشت سیما و زشت گوهر و زشت رفتار و مستبد و زورگو می باشد. خدایان و الاهانی را دوست می دارم و ارج می گزارم که هیچ کتاب و رسول و معبد و موکّلان و موذّنان و شمشیر کشان خونریز نداشته باشند. در جست – و جوی چنین خدایان و الاهان تبعیدی و گمنام و ملعون و رانده شده است که مشتاق و مهجور برای یافتن هر نشانه ای خردل وار از آنها، همچون « داستان آن شبان در مثنوی مولوی بلخی »، آواز خوان و دست افشان و پایکوبانم؛ آنهم در جهانی که تمام زیبائیهایش، روز به روز در کوره ی نفرت و خشونت کورمغزان مومن، در حال رنگ باختن و محو شدن می باشند.
10- آیا کتابهایتان در ایران هم به دست مردم می رسند؟
شاید بتوان بسیاری از جستارهایم را در گوشه و کنار ایران در زیر زمینها و تاریکخانه ها و صندوقهای اسرار آمیز و پنهانی اشخاص گوناگون پیدا کرد. ولی اینکه کتابها و جستارهایم، رسما در جایی عرضه شوند و امکان انتشار داشته باشند، تا زمانی که حکومتهای مقتدر و زورگو و ضدّ فرهنگ و جنایتکاری همچون ولایت فقاهتی بر مسند شمشیر اقتلویی تکیه دارند، فقط رویائیست که هرگز لباس واقعیّت به تن نخواهد کرد که نخواهد کرد؛ زیرا افکاری که ریشه ی هر مقتدر و جاه طلبی را می زنند، مقبول و خوشآمد نیستند؛ بلکه ملعون و منفور و خطرناک می باشند و وجود و شیوع و تاثیر و نفوذ چنین افکاری، مشکل تراشند برای هر فرد مستبد و نظام اقتدار گرا. گمون نمی کنم روزی روزگاری فرا رسد که آثارم؛ ولو مجموعه شان، یک جزوه ی صد صفحه ای بشود، در ایران بدون هیچ دردسری برای ناشر و خواننده، منتشر و توزیع و در باره اش گفت و شنود سنجشی شود. من گمون نمی کنم.
....
دنباله ی این مصاحبه را در آینده در ماه مگ خواهید خواند......
lundi 5 novembre 2007
از الهیات ترمیناتور ساز
[از الهیات ترمیناتور ساز]
آریابرزن زاگرسی
آریابرزن زاگرسی
• اساسا علم کردن « لولویی » به نام سازمان ملل، خودش از یک طرف به معنای تحقیر کردن و ذلیل شمردن ملّت خود می باشد و از طرف دیگر، نشانگر بی مایه بودن و ناباوری به فهم و شعور و خرد همآزمای خود ما می باشد. ...
دوشنبه ۲٣ مهر ۱٣٨۶ - ۱۵ اکتبر ۲۰۰۷
۱- آب در کوزه؛ ولی تشنه لب . بسیاری از چیزهایی را که ما به دنبالشان می گردیم، در همین نزدیکیهای خود ما هستند که هر روز از کنارشان برمی گذریم و اعتنایی به آنها نمی کنیم. نخستین پایه هایی که شیرازه ی یک اجتماع را می آفرینند، در وجود تک، تک ما بالقوّه هست. فقط ما تلاش نمی کنیم که چنان نیروها و پایه های وجودی خویش را در واقعیت زندگی فردی و اجتماعی بزایانیم و پدیدار کنیم تا امکانهای « بهزیستی و باهمزیستی » را به سهم خویش مهیا کنیم. نسلهای سرزمین ما هزاره هاست که در « جست – و – جوی » آن چیزهایی می باشند که در وجود خودشان، تعبیه می باشند؛ ولی نا آگاهانه از کنار « گنجهای گهر بار یکدیگر » برمی گذرند و هیچ ژرفنگاهی به هستی خزانه و معدن غنی یکدیگر نمی افکنند. وجود ما را آنانی تا امروز، کشف و بهره برداری سودجویانه کرده اند که از « گیجسریهای » ما، پیشاپیش اطمینان کسب کرده اند و با شیادی و خُدعه به دوام « پریشانفکریها و سر درگمیهای ما » میدان می دهند. ما در یک قدمی خود به خاک سپرده شده ایم؛ ولی روحمان به دنبال « آرمانشهرها و ناکجا آبادهای خیالی » دائم در حال کنکاش و زیر و رو کردن قبرستانهای دور و دراز می باشد. خاصمان ما، موجوداتی خانه گی هستند که بر ما، حاکم و آمر شده اند. ما فقط هنوز بیدار و هوشیار نشده ایم تا بخواهیم در همعزمی با یکدیگر، آن خاصمان را « در بند » کنیم و روند « فعّال مایشاء » شدنشان را خنثا و از کار اندازیم. ما همچنان مسحور و مهجور و مات « ناکجا آبادهای خود » هستیم. ۲- « یه سوزن به خودت بزن، یه جوالدوز به مردم ». .... ایندفعه در نامه اش نوشته که: « من معتقدم که اگه روزی روزگاری اونایی که رسالت ایمانی و الهی خودشون را قصّابی مردم می دونن، به اون مرحله از تکامل فهم و شعور بشری برسند که بتونن « تجربه ی درد و زخم عمیق روحی » دیگران را بفهمند و حسّ کنند، اونوقت شاید از عمق جنایتهایی که در حقّ دیگرون مرتکب شده اند و همچنان با وقاحتی توصیف ناپذیر و تصوّر نشدنی مرتکب می شوند، شاید اندک شرم و رنج وجدانی کسب کنند. شاید!. من می خوام بدونم آخه این چه مذهبیه که خالق و رسولش اینقدر قسی القلب و خونریز هستن. آخه اگه آدم یه ارزن شعور داشته باشه، چطور ممکنه چنین الاه و رسولی را به رسمیت بشناسه؛ چه رسه به اینکه به اون امریه های بی مغزش بخواد ایمان بیاره و شبانه روز در برابرش، تعظیم و تکریم نیز بکنه!. من حرفم اینه که ای آدمای مدّعی!. بروید در خلوت خودتون در باره ی اعتقادات مذهب اسلام با رادمنشی بیندیشید و ببینید آیا می توان در جامعه ای با چنین مذهب مخرّب و کثیرالنّبش، لحظه ای آرامش و زندگی انسانی داشت؟. نه! جان آن کسانی که دوست می دارید و به آنها مهر می ورزید، خوب در این باره بیندیشید و یه تصمیم و موضعی که نشانگر میزان فهم و شعور فردی شما باشد، در برابر این مذهب خونریز اتّخاذ کنید، حدّاقل برای پاسخ دقیق و روشن دادن به وجدان فردی خودتون. من می خوام بدونم، مرتکبین اینهمه جنایت به نام « الله و رسول و دین » ، چه چیزی را می خواهند اثبات کنن و استحکام دهند؟. اینکه مثلا « الّله و رسول و کتابش »، حرف اول و آخر هستی می باشن؟. آخه آدم چقدر بایستی به حضیض ذلّت درغلتیده باشه که با بی شرمی بخواد چنین ادّعایی را آنهم با خونریزیهای وحشتناک به دیگران تحمیل و تلقین بکنه؟. خیلی دوست دارم بدونم و بشنوم اگه روزی روزگاری، یه عده مسلمون زورگو و شمشیر کش را گرفتن و جلوی چشماشون به اونا گفتن که حضرات مومن، ما می خواهیم برا آزمایشم که شده شما را همونجور عذاب بدهیم که شما دیگرون را. آن هم فقط به این دلیل که به « الله و رسولش » اعتقاد دارید. دلم می خواد بشنوم واکنش اونا چیه؟. آیا مسلمونا می پسندند که اونا را فقط به دلیل اعتقاداتشون، سلّاخی کنند؟. آیا درد آور نیست چنین اقدام ضدّ بشری ؟. آخه آدم چقدر بایستی قسی القلب و ماشین کاملا ابزاری و بی روح و احساس شده باشه که بتونه اینقدر در حقّ دیگرون، سفّاک و جبّار و ستمگر باشه؟. آخه چطور میشه؟. من می خوام بدونم اونایی که اینقدر در باره ی اسلامیت و حکومت فقاهتی، به دروغ و با وقاحت تام به رتوشگری و یابس و طوبا بافیهای توجیهی و تفسیری و ماستمالی کن مشغولن، چطور می تونن چنین جنایتهایی را بپذیرند و شب و روز با وجدانی بی دغدغه در برابر اینهمه خباثت هولناک الهی سکوت کنند؟. چطور جانم؟. چطور؟. ای کسانی که آنقدر ساده لوح و خوش خیال تشریف دارید و تصوّر می کنید که با سرنگونی ولایت خونریز فقها خواهید تونست از پس این جنایتکاران و قصّابان الهی برآیید، من همین جا فریاد می زنم که خشت بر آب زده اید. آخوند و فقیه و ملّا را بایستی شبانه روز در قرنطینه ی « تعهد و التزام » گذاشت و دندون زهر آگینش را دم به دم کشید و با کوچکترین حرکت خطا در تایید و فتوا برا خونریزی و امثالهم، به آنها تفهیم کرد که اقدامات ضدّ زندگی و جان برای اسلام و مومنانش خیلی خیلی گران تمام خواهد شد. این مسئله را بایستی از لحاظ حقوقی و قانونی در « قانون اساسی ایران پس از حکومت آخوندها » عبارت بندی و اجرا کرد؛ یعنی منظورم اینه که بدون موضعگیری صریح در برابر این طیف الهی هرگز نخواهیم تونست خردلی از « ایده ی دمکراسی » را در ایرانزمین و خاور میانه واقعیت پذیر کنیم. تا مسئله ی اسلام و آخوندش در ایرانزمین، حل و فصل نشود، در هیچ کجای جهان، آتش تروریسم و کشتارهای خونی و عقیدتی اسلامیستها فرو کش نخواهد کرد جانم!. از من گفتن. پس برو دنبال راه حلّ تا مسلمونها نوبت گردن زنی جنابعالی و امثال شما را به تعویق انداخته اند !. برو جانم!. برو!. » حالا برمی گردیم به یک مسئله ای به نام « اپوزیسیون ». آقا جان!. یا شما و امثال جنابعالی مغزی دارید که در آن، شعور تمییز و تشخیص نیز شاید یافت شود شاید هم نه!. اپوزیسیون به کسانی نمی گویند که در ینگه ی دنیا لم داده باشن و فقط هنرشان برای مردم خود، جیغ و فریاد لنگش کن لنگش کن باشه!. اپوزیسیون به اونایی می گویند که برخاسته از جنبشهای واقعی و زنده و ملموس اجتماع هستن و فراکسیونی را برای واقعیت پذیری خواستها و آرزوها و آرمانها و ایده آلهای بخشهای مختلف مردم اجتماع خود، جانشینی و دفاع می کنند و در کنار مردم خود می ایستند؛ ولو در اقلیتی محدود باشند. من نمی دونم اونایی که سنگ « ایران و مردمش » را به سینه می زنند و از خون آلودی سینه هاشون، تمام مسلمین عزادار و قمه زن « حسین ابن علی »، فعلا شرمنده! هستند چقدر به حرفهای خودشون اعتقاد دارند. ولی از قدیم و ندیم گفته اند: « انسان بی عمل به زنبور بی عسل ماند ». من میگم جنابعالی و دیگرانی که اینقدر کباده ی میهن و مردم را به سر و کول خود می زنید و اینهمه نیز امکانهای رسانه ای و اینترنتی و رادیویی و تلویزیونی و ماهواره ای و روزنامه ای و غیره و ذالک دارید، خب بیایید دست در دست هم بگذارید و برای « همین مردم و میهنی » که اینقدر برایش عربده می کشید، یه کار اساسی و بنیانی کنید. بیایید مردانه و پهلوانانه وارد کارزار با حکّام شوید؛ اگه راستی راستی اعتقاد دارید که مردم، شما را دوست می دارند و در کنارتان خواهند ایستاد. استدلال من، همواره این بوده که مگه میشه، یه حکومتی بیش از بیست و هشت سال آزگار بدون وقفه، فقط جنایت و کُشتار و خونریزی و ویرانگری و تحقیر و سرکوب و شکنجه و غارت حقوق و املاک و دارائی مردم، برنامه ی عقیدتی و پراکتیکی اش باشه و با بر باد دادن ثروتها و منابع ملّی این سرزمین بتونه با بی شرمی تمام اقدام کنه، آنگاه ما بپذیریم که چنان حکومتی « مقبول و محبوب » مردم نیز می باشه؟. آخه کدوم انسان با شعوری چنین چیزی را می پذیره؟. کدوم؟. بیایید اگر خایه لای پاهایتان هست و به پرنسیپهای فردی و فکری و ایده ای خودتون، اعتقاد دارید، کاری کنید که اگر ایرانزمین به جایی نمی رسد، حد اقل از شرّ این خبیثان الهی آسوده خاطر شود بالام جان!. شاه شدن در ایرانزمین؛ یعنی دلیر بودن در گلاویز شدن با شیرهای درّنده. اگه ریگی به کفش شماها نیست و به راستی دلسوز و دوستدار و عاشق ملّت و میهن خود هستید، پس تعلّل و استخاره تا کی؟. حتما منتظر نشسته اید که خبر محو شدن نقشه ی ایرانزمین را به شما « اپوزیسیونهای مدّعو » ابلاغ کنند و سراسر ایرانزمین در قصّابگاه الهی مدفون شود و خون آنقدر بر خاک بریزد که خاک، سیرخون شود و سپس یه نیروی بیگانه ای بیاید دستان یه عدّه ای را بگیره و بر فرش خونین و مالین وطن به صدارت نوکری برساند؟. آیا این منطق و شعور اپوزیسیون بودن است؟. ولی من همچنان می گویم که رستم دستان میدان نبردم آرزوست!. آقای خوش مرام! عزّت زیاد! ». ٣- عمارتی به نام حکومت. ...... تلفنی با صدایی محکم و خیلی جدّی می گفت که: « سیستم کشور داری نیز بسان ساختمونی می مونه که هر چیزی بایستی سر جای خودش باشد تا امکان سکونت کردن در آن وجود داشته باشه. وقتی آدم ندونه که نقشه ی یک ساختمان را چگونه بایستی طرح و ساختن آن را مهیا کنه، خود به خود می بینی که آشپزخونه، توالته و توالت، اتاق خوابه و کریدور، کمد لباسه و یخچال، کفشدونیه و همینطور تا به آخر. وضعیت صحرای فقاهتی دقیقا همینه که میگم. هیچ چیزی سر جای خودش نیست؛ زیرا اونایی که شمشیر ذوالفقار در دستشون گرفتن و مردم را خانه به خانه از دم تیغ الهی گذروندند و برای عقاید و مذهب و منافع و جاه طلبیها و حسادتها و فروکش کردن عقده های خود، هر دگراندیشی را ذبح کردند. خب! معلومه که تمام زیر و بم ساختمون اجتماع را با اون کثافتکاریهای خودشون، درهم ریختند و یه عمارت مخروبه به جا گذاشتند که هر گوشه ای از اون را نگاه میکنی، جانوری وحشی اتراق کرده. بیچاره « فردوسی توسی » که بیش از هزار سال پیش سرود: « دریغ است ایران که ویران شود ... کُنام پلنگان و شیران شود ». انگاری تاریخ هزار سال آینده ی ایران را با اون تلسکوپ بسیار نیرومند « فهم و شعور و استعداد خارق العاده اش »، زُلال و شفّاف، پیشاپیش می دیده که اینچنین سروده بوده. میهن خود را آباد کردن و نگهبان آن بودن و مسئول تمام جزئیاتش بودن، مستلزم اینه که ما همدیگه را دوست بداریم و محترم بداریم و رعایت کنیم آنهم در مقام انسانهایی بزرگی جو. این نمیشه که یه عدّه ای با ابزار سازی اعتقادات خود؛ ولو برچسب مسخره ی « الهی و فراکائناتی » نیز به اونا آویزون کرده باشند، بیایند و در یک وحدت عقیده ای و کینه توز، تمام همّ و غم خودشون را صرف این کنند که سراسر میهن را به قصّابخانه تبدیل کنند و اونوقت در بوق و کرّنا نیز بدمند که ما خیرخواهان بشر هستیم و تمام اعمال و کردارها و گفتارهایمان، سند خیر خواهی و مطلق نیک بودن ماست!. آدم چقدر بایستی احمق باشه که خودش را اینطور فریب بدهد و هیچ شرمی نداشته باشه از آنچه که ادّعا می کنه و فقط دروغ و دروغ و دروغ تحویل مردم و جهانیان بده. اختناق فقاهتی، آخر و عاقبتی نداره جانم. من واقعا خیلی شادمان و خوشحالم که روند « بیداری تاریخی و فرهنگی » ایرانیان به ریشه کن شدن باتلاق استبداد از هر نوعش که می خواد باشه، مختوم خواهد شد. در ضمن، یه چیز را نیز یادت نره جانم!. ما اگه در فکر « به سازی و به گزینی و به خواهی و به گویی و به اندیشی و به رفتاری » خودمان و دیگران هستیم، دست کم بایستی نم نم از خودمان شروع کنیم و به سوی دیگرون رو آوریم. این نمیشه که ما مدام در « جبهه ی جنگ » بمونیم و دیگران را در حالت آماده باش جنگی نگه داریم. نیک است مقداری از « سوزن خشونت » خود بکاهیم و سپس به « جوالدوز کُشنده ی » دیگران اشکال و ایراد بگیریم. دیگه آنکه من ترجیح می دهم برای هر مسئله ی کشوری در باره ی چگونه گی راههای برونرفتن از آن بیندیشم؛ به جای آنکه فقط بر وجود مسئله و چهره های وخیم آن، تاکید مبرم داشته باشم. هیزمی برای آتش افروختن و گرم کردن دستان خود و دیگران بر کوس و دهل فلاکتهای اجتماعی زدن و ساز و نقّاره ی یخبندان بودن اوضاع اجتماعی را فریاد کردن، ارجحیت و امتیاز داره ای مرد نیک!. هر کسی می تونه به وسع فردی خودش در روشنگری مغز خودش و دیگرون سهیم باشه، اگر ما هنر اندیشیدن و سخن گفتن را بدانیم. بالام جان خوش ذوق!. عزّت زیاد!. » ۴- اصلاحگری حقیقتی که هرگز اصلاح پذیر نیست. ...... در نامه ای دیگه، استدلال آورده که: « یک مثل آخوندی می گوید: من از بهر حسین در اضطرابم، تو از عبّاس می گویی جوابم. » گور بابای هر چی اصلاح و مصلاح طلبه. حکومت آخوندی، یه باتلاقیه که باید خشکوندنش. اصلاح دیگه چیچیه؟. بعدشم من حاجی نشدم پدر سوخته!، مرا حاجی کردن!. می پرسی چه جوری؟. خب معلومه! ممتیکته!. وقتی میمایی را به آدم، اماله بکنن، اونوقت اونجوریاست که این جوریا میشه!. توی این مملکت آخوند اماله، اسم هر ننه من قمری، حاجی می باشه!. حالا می خواد مثه شتر عصّار خونه، دور اون بلوکای سیمانی، سگدو رفته باشه، می خواد نرفته باشه. مثه اون تیتلای دانشگاهی که به سرگین مغزا میدن و اون درجات سپاهیگری که به قصّابای حکومت آویزون می کنن. کجای کاری مرد!. این مملکت، دیگه مملکته گُل و بُلبل نیست؛ چونکه بُلبلاش، آواره و دربدر شدن و گلهاش نیز، پژمرده و پرسوخته. این مملکت، اصلا شایسته ی نام طویله هم نیس!. عین خنج و وزغ، همه توی همدیگه می لولن و از سر و کول هم بالا میرن!. هیچ چیزی سر جای خودش نیس!. آدمها هزار تا قبا و عبای رفتاری دارن با ننه من غریبم بازیها و مضحکه بازیهای که از اولاد رسول الله به ارث بردن. آقا جان!. این وطن و این مردم با حلوا حلوا گفتن خوارج ( = ینگه ی دنیا نشسته ها )، عسل نمیشن. تو بیا و ببین چقدر شیر تو شیره این مملکت که منا هیچی هیچی حاجی کردن تا بگن مسلمونم!. ریدم تو اون مسلمونیشون که معلوم نیس اصلا چه گُهیه!. حالا تو می خوای همچین حقّه بازایی را آدم بکنی!. برو بابا!. تو خودت از آدمیگری، ور نیفتی، شاهکار کرده ای!. اینجا آخوندا، یه جهنّمی درست کردن که حتّا امام زمونش میترسه ظهور کنه و عطای غیبت هزاران ساله را به لقای استغاثه ی حجّتیه ها و رقیه خاتونها بخشیده و از « عجّل علی ظهورا » توبه کرده!. خلاصه که ولللش! به قول شاعر: ملّتی، کو روز و شب بر خون خود، شد تشنه لب ... دشمنان را دعوت از بهر شبیخون می کند! » ۵- قضیه ی مرغ و تُخم مرغ در دو چشم انداز. - ) چشم انداز اول: الف: « تو کی هستی؟ » ب: « من، منم! » الف: « تو، من هستی یا منم که خودم هستم؟ » ب: « من، هم، تو هستم هم خودم! » الف: « تو، کجا هستی اصلا؟ » ب: « من، پشت درب هستم. » الف: « عجبا!. بابا پشت درب که منم! » ب: « من که گفتم من، تو ، هستم! » الف: « تو، کی، من شدی؟ » ب: « وقتی که من، تو، بودم! » الف: « معرکه گرفته ای جانم!. آخه تو، که نمی تونی هم من باشی هم خودت! » ب: « من می تونم هم تو، باشم هم خودم! » الف: « مرتاض بازی در آورده ای!. من اگه تو، بودم، پس کی و چه جوری شد که من شدم؟ » ب: « من و تو، یکی هستیم! » الف: « پس چرا تقسیم شدیم؟ » ب: « برای اینکه من، تنها بودم و همسخنی نداشتم! » الف: « اسمت چیه؟ » ب: « خدا! - اسم تو چیه؟. » الف: « انسان! » ************************** - ) چشم انداز دوم: الف: کجا داری میری؟ ب: هیچ جا! الف: ولی تو، که داری حرکت می کنی!. ب: من وایسادم بابا.! الف: پس اون کیه که داره جا به جا میشه؟ ب: جسمم داره راه میره؛ ولی خودم یه جایی دیگه هستم! الف: خودت کجایی؟. ب: همونجایی که اول بودم! ۶- چرا کثیری از مردم ایران، نا امید و سرگردان هستند؟. مردم ما مستاصل هستند؛ زیرا برای آنانی که از جان و دل، مایه گذاشتند و خونها دادند، از سوی آنها، نه پاداشی در خور کرامت و شرافت و آبرو و حیثیت خود دیدند نه روزهای خوش و شادمان. ملّتی که در تجربه های بی واسطه ی خود با مدعیان کشورداری به بن بست استیصال برسد، خیلی سریع به ورطه ی نا امیدی در خواهد غلتید. آنچه ملّت مستاصل را می تواند مقطعی از عذاب سرگردانی و نا امیدی تا اندازه ای آزاد کند و تسکین دهد همانا خرافاتیست که از کهنترین ایّام با زندگی انسانها عجین بوده اند و در مقاطع مختلف، نقشهای متنوّع خود را در زندگیهای فردی و اجتماعی آنها ایفا کرده اند و هنوز می کنند. شیوع گسترده ی خرافات و نفوذ آن در ذهنیّت و رفتار مردم، نشانگر آنست که ملّت به هیچ گرایشی از مدّعیان کشورداری، اعتقاد و باوری ندارد؛ بلکه تنها امکان و گریزراه آزادی خود را در توهّمی می جوید که فراسوی واقعیتهای پُتانسیلی گیتی و استعدادهای فردی آحّاد جامعه می باشد. اینکه چگونه می توان به ملّتی که در قعر ناامیدی و بی فریاد رسی فرو افتاده است، خردمندانه و با مسئولیّت و آگاهی مدد رسانید، معضلیست که « خوبترین خوبان » باید در باره ی آن بیندیشند و به کاربست اقدامهایی راهگشاینده بکوشند. آنانی که خود را قیّم و دلسوز و خاکسار و خدمتگزار ملّت می دانند، اگر به راستی عشقی به مردم و میهن خود دارند، پس چگونه است که هیچ طپشی و شور و حالی از خود به معشوق نشان نمی دهند؟. آیا عشق ادعایی آنها فقط شعار و حرف نیست؟. اگر « خوبترین خوبان »، دلباخته ی میهن و مردم خود هستند، چرا مهر خود را در واقعیت پراکتیکی، آشکارا در برابر ملّت، فریاد نمی زنند و آن را اثبات نمی کنند؟. مگر « فرهاد کوهکن » نبود که برای اثبات عشق خود به « شیرین »، حاضر شد بیستون را از هم فرو شکافد؟. مگر « گاندی » نبود که برای استقلال سرزمین هزار ملّت در کنار مردمش ایستاد؟. مگر « سالوادر آلنده » نبود که تا آخرین نفسها آنهم جایی که امکان گریز در یک قدمی مقرّش وجود داشت، با رادمردی ایستاد؟. مگر « مارتین لوتر کینگ » نبود که برای احقاق حقوق سیاهان در کنار مردمش ایستاد و پا به پای آنها فریاد دادخواهی سر داد و از رویای عظیم بشر دوستی اش سخن گفت؟. مگر « پاتریس لومومبا » نبود که با تمام مصیبتها و فلاکتها در کنار مردمش ایستاد و برای آنها نبرد دادخواهی و استقلال خواهی را به پیش برد؟. مگر زنده یاد « دکتر مصدّق » نبود که در کنار ملّت ایستاد و گام به گام با آنها برای حقوق حقّه ی ملّت مبارزه کرد؟. مگر « امیر کبیر » نبود که برغم خباثتهای ناصرالدّین شاهی برای ملّت با جان و دل از خودش مایه گذاشت؟. ایران میهن ماست و این حق ذاتی تک تک ماست که در گزینش نوع نظام کشوری و قانون اساسی و سرنوشت آن سهیم باشیم. ما عرب نیستیم. ما ترک نیستیم. ما روس نیستیم. ما فرانسوی و آلمانی و آمریکائی و انگلیسی و امثالهم نیستیم. ما ایرانی هستیم و تاریخ و فرهنگ باهمستان خودمان را داریم. بنابر این، ما برای باهمزیستی به نظارت مثلا سازمان ملل، هیچ نیازی نداریم. اساسا علم کردن « لولویی » به نام سازمان ملل، خودش از یک طرف به معنای تحقیر کردن و ذلیل شمردن ملّت خود می باشد و از طرف دیگر، نشانگر بی مایه بودن و ناباوری به فهم و شعور و خرد همآزمای خود ما می باشد. ۷- خواست قدرت و خصومتهای پایدار. در جامعه ی ما نمی توان به سطحی منطقی و مخر ج مشترکی از فروزه های انسانی همدیگر رسید؛ زیرا برای ما ملّت یا هر چیزی در اوج معصومیتها و پاکیها و خوبیها و بهترینها می باشد یا در حضیض ذلّت و تبهکاری و خباثت و پلشتی و نفرت و زشتی و امثالهم. برای ما هیچگاه انسان ، پدیده ای نبوده است که طیفی از گرایشهای گوناگون و حتا متضاد را از خود واتاباند. در جامعه ای که افرادش آن بینش عمیق و گشوده فکری را ندارند تا انسان را در تمامیتش ببینند و بفهمند و تائید و تصدیق و به رسمیت بشناسند، آن جامعه در کمپلکسهائی که زائیده ی حماقتها و نیندیشدنها و گشوده فکر نبودنهایش می باشد، دائم در کشمکش خواهد بود. بسیاری از خصومتهای اجتماعی و حکومتی و فرهنگی و امثالهم در اجتماع ما از سائقه ی « حسد » ریشه می گیرند. ما تاب اینکه دیگری فروزه ها و شایستگیها و هنرها و استعدادها و توانائیهائیش بر آنچه ما هستیم، بچربد، هرگز نداریم. ما دوست داریم همه را یکسان در حد مشخص و متعیّن شده ای ببینیم؛ نه در حالتی بسان بلندی و کوتاهی سلسله کوهها. آنچه تاریخ اجتماعی ما را تا امروز، خونین و زهر آلود کرده است همانا دوام خصومتهائیست که از حسادتهای فردی و گروهی و جمعی برمی خیزند. ما برای آنکه بتوانیم فرصتی فرادست آوریم و بتوانیم در باره ی معضلات فرهنگی و اجتماعی و کشوری خود بیندیشیم، بایستی رادمنشانه از خصومت ورزیدن در حقّ همدیگر تا نیرو و امکان در اختیار داریم، پرهیز کنیم. ناگفته نگذارم که « سنجشگری » هرگز « خصومت کردن » نیست. اشتباه نکنیم. گرایشهای سیاسی در جامعه ی ما به دلیل درجات متفاوت و کم و بیشی حسادتهایی که تک تک فعالین آنها دارند، در قهقرائی و عقب ماندگی و ویرانی ایرانزمین و متلاشی شدن مناسبات اجتماعی و گسترش خشونتهای توام با خونریزهای هولناک، نقش اساسی داشته اند. گرایشهای سیاسی جامعه ی ما، اصل را همواره بر تصوّرات و سمتگیریهای عقیدتی خود می گذارند. آنها در این باره اصلا و ابدا نمی اندیشند که « پرنسیپ و اصل و اُس اساسی حقانیت به قدرتورزی »، همان مردم یک سرزمین می باشند که محق و مجاز هستند هر گرایشی را که با فرهنگ باهمستانشان همخوان باشد و در راستای خوشبودی و شادمانی و زدایش درد از مناسبات اجتماعی بکوشد، بر او آفرین بگویند و به سهیم بودن آنها در دولت رسمیت بدهند. گرایشهای سیاسی جامعه ی ما فقط رقیبان قدرتگرای خود را می بینند و تمام فعالیتهای خود را در جهت بدنام کردن و کوبیدن و تهمت و افترا بستن و خصومت بیمار گونه با رقیبان خود به پیش می برند. برای هر گرایش سیاسی، مهم آنست که به ابزارهای اقتدار دست یابد تا بتواند حکومت خود را مستقر کند. واقعیتهای تلخ جامعه ی ما و نزدیک به دو دهه و نیم مهاجرت طولانی و فاصله ی شدید فکری افتادن مابین نسلها، آژیر خطریست که اگر فهم و شعور « خوبترین خوبان » ما را – چنانچه داشته باشند!. - تکانی ندهد و به خود نیاورد، روند در جا زدنها و مصیبت اندر مصیبتهای ایرانزمین به روال تاریخ گذشته اش امتداد خود را حفظ خواهند کرد و هیچ گرایش سیاسی به تنهائی نخواهد توانست، اراده ی خود را بر ایرانزمین مستقر و استحکام دهد. ما یا به گستره ی پروراندن و پدیدار کردن شعور و فهم و فرهیخته گی و گشوده فکری و باهمآزمائی و همفکری در کوتاهترین مدّت خواهیم رسید یا به سراشیب فاجعه ای در خواهیم غلتید که توصیفش ناممکن خواهد بود. من می پرسم میدان همآوردی کجاست؟. در چه مکانیست که رقیبان و حریفان و مدّعیان با یکدیگر رویارو می شوند و به آزمودن استعدادها و هنرها و فروزه ها و دانشها و توانائیهای خود می کوشند؟. فرض کنید میدان رقابتهای سیاسی، چیزی شبیه میدان فوتبال باشد. پرسش اینست که آیا مدعیانی می توانند با تسخیر میدان بدون رقابت با هماوردان خود، ادعای برنده شدن بر هر رقیبی و حریفی را داشته باشند؟. فرض کنید آنانی که خود را خواسته یا از سر ناگزیری به کناری کشیده اند و ادعا می کنند که گروه تسخیر کننده ی زمین؛ نه تنها قواعد و قوانین بازی را نمی داند؛ بلکه رویهمرفته در تضاد با قواعد و قوانین هر نوع بازیی می باشد. گرفتیم که چنان شاکیانی حق داشته باشند، اکنون می پرسم چرا اینانی که تصوّر می کنند مثلا قواعد و قوانین بازی را می دانند و آنقدر فهم و شعور دارند که نه تنها می توانند در رقابتهایی سالم، استعدادها و هنرها و لیاقتها و شایستگیها و دانشهای خود را نشان دهند؛ بلکه در گسترش و زیبا آرائی بازی نیز می توانند نقشی درخور ایفا کنند، من می پرسم چرا همین مدّعیان دانستنیها نمی توانند به یک همگرایی و همآزمایی خردمندانه دست یابند؟. چرا؟. معضل بزرگ و فاجعه بار جامعه ی ما اینست که مدعیان هماوردی به دلیل سوائق خطا آمیز و رفتارهای مستبدانه و جاه طلبیها و قدرت پرستیها و کینه توزیها و دشمنیهای فردی و جمعی خود، نه تنها نتوانسته اند تا امروز در باره ی قواعد و قوانین بازی، ژرف بیندیشند و پرورنده ی آنها باشند؛ بلکه در رقابت با هماوردهای خود نیز، دست کمی از گروه تسخیر کننده ی زمین ندارند. بحث « خوبترین خوبان » ما در این نیست که آنها به دلیل خودمطلق بینیهای خود با کوچکترین تغییرات اجتماعی، فوری میدان همآوردی را ترک می کنند و پا به فرار می گذارند؛ بلکه بیش از هر چیز، خصلت انتقام خواهی و امیال تمامیتخواه آنهاست که بر هر منطق و استدلال و برهان، غالب می باشد. گفتن ندارد که انسانی بزرگ منش و دریا دل به نام « نلسون ماندلا » در مبارزه برای فرو پاشی سیستم وحشتناک آپارتاید، هیچگاه میدان همآوردی را ترک نکرد. او بیش از سی سال از زندگیش را در زندانها به سر برد؛ زیرا به ملّتش و آرمانهایش و آرزوهایش یقین و ایمان داشت. ایمان او به نیروئی ماوراء الطبیعه نبود. ایمان او به عظمت انسان و کرامت و شرافت او بود. او در کنار ملّتش ایستاد و ملّتش نیز با تمام وجود خود، پیکار سر سختانه ی انسانی را تجربه کردند که با بینشی بسیار وسیع و فهم فوق العاده فرهیخته به گلاویزی با سیستم آپارتاید رو آورده بود. او هرگز نگریخت. او ایمان و یقین داشت به آنچه در وجودش و روحش و افکارش می جوشید. او آنقدر به مبارزه ی خود ایمان داشت که سر انجام توانست هواناکترین سیستم آپارتاید جهان را به زانو در آورد و آزادی را برای هم میهنانش به ارمغان آورد حتّا برای آنانی که از خاصمان سر سخت خود او بودند. او آزادی را فقط برای مردم سیاه خود نمی خواست؛ بلکه برای نوع انسان بدون رنگ پوست و اعتقادات و گرایشهایش. ایرانی چه در تاریخ اساطیری اش چه در افسانه ها و متلها و داستانهای عامیانه اش، همواره بر انسانهائی آفرین گفته و آنان را ستوده و از آنها در اشعار و قصه هایش یاد کرده است که در « میدان همآوردی » با حریفان خود گلاویز شده اند. آنانی که تصور می کنند با در ینگه دنیا نشستن می توانند مسائل و معضلات ایران را بر طرف کنند، همه بدون استثناء آب در هاون می کوبند و خشت بر آب می زنند. اگر حتا گروهی از خوبترین خوبان، آنقدر سابقه ی درخشان و ارزنده ای داشته باشد، تا زمانی که بیرون از « میدان همآوردی » می باشد، تمام مبارزاتش، تیر انداختن در تاریکیست؛ گیرم که سردمدار پیکار، خودش را « جمشید جم » بداند. « میدان همآوردی »، نامش « ایرانزمین » است. بیرون از مرزهای این میدان، هیچ نیرویی به جایی نخواهد رسید. ٨- دشمنی در حقّ همدیگر. دوستان و خاصمان ما آنانی نیستند که با ما « افت و خیز یا از ما نفرت و پرهیز » دارند؛ بلکه « دوستی و خصومت » از گنجینه ی فهم و شعور ما چکیده می شود و بسان شیره ای چسبان، دیگران را به ما و ما را به دیگران می پیونداند یا می گسلاند. هستند بسیاری از انسانها که با همدیگر، « حشر و نشرهای » مداوم دارند؛ ولی نه « دوست » یکدیگر هستند، نه خاصم هم. هر چقدر بر « فهمیده گی و وسعت شعور و آگاهی و وجدان مسئولیت پذیر » انسانها افزوده شود، به همان میزان نیز از « خارهای خشونت و ذلالت آور خصومت در حقّ یکدیگر » کاسته نیز خواهد شد. ما ایرانیان چقدر در سه دهه ی اخیر تاریخ معاصرمان از « فهم و شعور »، تهی و فقیر شده ایم که « خصومتها و کینه توزیهایمان » را نمی توان در هیچ منظومه ای گنجایش داد؛ سوای کهکشان هستی وجود تاریک و خموش خودمان. ما ملّتی شده ایم مملوّ از خصومت و حقارت مومنانه. ایمانی که تولید خصومت و نفرت و خونریزی و کُشتار کند، ایمانی کثیف است. ۹- فلسفه ی پول. پول، ابزاریست برای آنکه بتوان با آن، مناسبات انسانی را از پیچیده گیهای دست – و – پا گیر دار و مشکلات اضافی به در آورد و بر سرعت کارها افزود. تراژدی انسان از لحظه ای آغاز می شود که ابزار به ایده آل و هدف و آرمان و آرزوی انسان واگردانده شود. آنچه روزگاری بر سهولت مناسبات انسانها با یکدیگر می افزود و نقشی بسیار مثبت داشت، امروز تنها « معیار سنجشگری انسان و فروزه هایش » می باشد. در اجتماعاتی که پول بر وجدان انسانها سیطره یابد، آدمیگری و انساندوستی به حضیض فلاکت و فضائی اثیری در ناکجا آبادهای کیهانی تبعید خواهد شد. انسان پول پرست و پولگرا و پول انبار کن و پول حریص، انسانیست که ابزار فلزی شده است و آدمیگری در منشهای او محو شده است. انسان هر آنچه را که کشف و اختراع کرد، از یک طرف بر امکانهای زیستی او افزود و از طرف دیگر بر مصیبت فرسایش آدمیگری در وجود او، شدّت داد. اینکه آیا انسانها بتوانند ابزار را به عنوان ابزار ببینند؛ نه هدف و آمال و مقصد نهائی، به این مشروط می باشد که ما آدمیگری را در خود بازیافته باشیم و آن را بر فراز تمامی ابزارهای بشری بدانیم. جامعه ای که افرادش همدیگر را بر شالوده ی « کیسه ی زر و ثروت و داشته های مادی »، رده بندی و ارجگزاری کنند، آن جامعه، دیر زمانیست که به فلز سخت و خارا سنگ تبدیل شده است. در چنان جماعتهایی، انساندوستی و مهر به نوع بشر و آدمیگری از گوهر شب چراغ نیز نایاب تر خواهد بود. فاجعه ی امروز جوامع بشری، ابزار شدن انسانهاست. ۱۰- خیالهای رنگین کمانی. ما با مناسبات اجتماعی خود به آن چیزهائی دوست داریم، دست یابیم که در زندگیهای فردی و امکانهای دم دست خود به ندرت می توانیم آنها را به دست آوریم. روابط اجتماعی با دیگر انسانها، خود به خود به تصادم ارزشها و تصورات و ایده آلها و آرزوها و اراده ها و خواستها و نیازهای فردی انسانها با یکدیگر مختوم می شود. در تصادم و گلاویز شدن ارزشهاست که هر انسانی تلاش می کند جایگاه واقعی خود را بازیابد؛ ولی رقابتها و چشم همچشمیها و حسادتها و کینه توزیها و بد ذاتیها و پلشتیهای آدمی به تیره و تار کردن فضائی می افزایند که ما دوست داریم در آن به یافتن جایگاه واقعی خود برسیم؛ ولی نمی توانیم. سماجتها و پشتکارها و سخت سریها و خون دل خورنهای فردی در تضاد با آن چیزیست که ما را همگونه و همسان و همسطح با دیگران می خواهد؛ نه بدانگونه که ما هستیم و می توانیم بشویم. بحث ناهنجاریهای اجتماعی، بحث کشمکش ارزشهای فردی در تخاصم و تضاد با کلیشه ها و شابلونهای عمومی می باشد. جامعه ای که نتواند امکانهای خودشکوفایی افرادش را در ارزیابی و سنجشگری و ویرایش شابلونهای کلیشه ای برتابد، آن جامعه دائم در بحرانها و تنشهای خون آلود، اسیر خواهد ماند. ۱۱- آستانه ی صبر ما. آستانه ی لبریز شدن صبر ما را « مقاومتها و سختجانیهای ما » متعین نمی کنند؛ بلکه اندازه و ژرفای آن خراشهائی رقم می زنند که ما بر پوسته ی زمخت واقعیتها می کشیم و آب از آب نیز تکان نمی خورد. گاهی سراسر آن چیزی را که ما می خراشیم و به تخریبش مصمّم هستیم، همان چیزی نیست که ما در تصوّرات و خیالاتمان می پروریم و به وجودش یقین داریم؛ بلکه چیزیست که اصل آن به وجود خود ما آغشته است و ما فقط سایه اش را می سابیم و می خراشیم. نشانه ها و رد پاهای جهالت و حماقت را بایستی در ابتدا در خودمان کشف کنیم؛ چنانچه از « جهل اجتماع » در عذابیم و خواهان « مناسباتی فرهنگیده » هستیم. ۱۲- قیمت گذاری « وجدان فردی » . بودن به هر قیمتی به این معناست که ما ارجمندی و کرامت وجودی خود را در مقام انسانی منحصر به فرد درنیافته ایم. اگر هر بودنی را بتوان قیمت گذاری کرد و آن را خرید، آن بودن، بودنی بی ارزش می باشد؛ زیرا تهی از فردیّت و شخصیّت و کرامت آدمی می باشد. انسانی که دارای « بود » می باشد فراسوی هر قیمتی می باشد و هرگز در رده ی ارزشهای اقتصادی قرار نمی گیرد. آیا بود ما، وجودیست همچون کالاهای اقتصادی یا وجودیست ارجمند و هرگز قیمت ناپذیر؟. ۱٣- حسد خانمانسوز. حسد از پیامدهای مقایسه کردن خود ما با دیگریست و از کمداشت فروزه هائی شعله ور می شود که دیگران دارند و ما فاقد آنها هستیم. چنین سائقه ای را در وجود انسانها نمی توان با نق زنیهای سرزنش آمیز از لوح وجودشان زدود؛ بلکه با برپا کردن جشنهای ملّی و عمومی که توام با رقص و پایکوبی و شادخواری باشد، می توان از شدت آزارنده ی آن کاست و اهرمهای مخرّب آن را تعدیل کرد. حسد در هر دامنه ای که راه پیدا کند، آن دامنه را به خصومتگاه خونین و نفرت بار انسانها از یکدیگر تبدیل می کند. ۱۴- هردمبیل بودن. گفتارهائی را که ما از زوایای مختلف و چشم اندازهای ضد و نقیض برانداز نکرده ایم و در باره ی چند و چون آنها نیندیشیده ام، نبایستی چیزی در باره شان بر زبان و قلم برانیم. انسانی که نمی تواند نیروی داوری مغز خودش را در ارزیابی داده های گوناگون به محک بزند و گزینشی نهایی را از آنچه برسنجیده است بر زبان و قلم جاری کند، خواه ناخواه در هر جمله ای که می نویسد یا بر زبان می راند، همانند پر کاهی خواهد بود که اسیر گرایشهای متفاوت می باشد و از خود، هیچ اختیاری ندارد. چنان انسانهائی دائم در تناقض و تضاد گفتاری و پریشانگوئی با خود می باشند؛ زیرا روحی منسجم و آراسته و آگاه ندارند. ۱۵- مسئولیت و آزادی. آزادی را در جوامع انسانی نمی توان بدون طرح کردن مسئله ی « مسئولیّت » در باره اش سخن گفت. پدیدار شدن آزادیهای اجتماعی به این بازبسته است که ما احساس مسئولیتهای فردی خود را در ابعادی کیهانی بفهمیم و اجرا کنیم. آزادیهای اجتماعی، مقوله ائیست که ضرورت آن در اجتماع انسانها و باهمزیستی آنها در کنار یکدیگر، موضوع اندیشیدن می شود. آنانی که در جزیره ای تک و تنها افتاده یا ساکن می باشند از آزادی، هیچ تصوّری ندارند که بخواهند در باره ی آن نیز بیندیشند. ۱۶- « خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!. » من می اندیشم که خود بودن و بدانسان زیستن و اندیشیدن و رفتار کردن و گفتن و وفادار ماندن به آنچه فردیّت و شخصیّت و گوهر وجودی آدمیست، نوعی رسوا شدن می باشد؛ آنهم در میان جماعتی که ایده آلش از زندگی اجتماعی، همرنگ و همعقیده و همفرم و همسانی همه ی انسانها بدون استثناء می باشد. در چنین جوامعی، فردیّت و شخصیّت مستقل، تیریست که به قلب تک، تک همرنگان می خورد و زجر و عذاب طاقت فرسایی را تولید می کند. جامعه ای که به همرنگی خو بگیرد، در یک پروسه ی بسیار کوتاه مدت می تواند تمام نوابغ و متفکّران خود را قلع و قمع کند و برای همیشه و ابد از حضور ملموس و عینی آنها آزاد شود. حضور انسان مستقل اندیش در جماعت همرنگان، حضوریست ویرانگر برای آنچه همرنگی را دوام می دهد. جماعت همرنگان، اجتماع انسانهایی می باشد که مخنث مزاج، هزار نبش، مختلف الاخلاق، سطحی و علّامه نما، حاسد و کینه توز و مغرض هستند و می توانند صدها فرم دیگر که در گستره ی « همرنگی » بگنجد، از خود بروز دهند. هر انسان خویشاندیشی که در سرزمین ما، « خود » بود و خواست « خود » بماند، تمام همرنگان، او را با تمام نیرو به بیرون تف کردند. خود بودن، رسوائیست. کیست که دلیر باشد در جمع امّت گونه های همعقیده، « رسوای مطرود » شود؟. ۱۷- خاصیتهای دروغ. دروغ را ما آگاهانه اختراع کردیم تا بتوانیم در پرده ی آن، اغراض و نیّتها و مقاصد و اهداف خود را پنهان کنیم. ما در اختراع دروغ به چیزی پشت پا می زنیم که مسئولیّتش متوجّه ماست. ما با دروغ به راحتی می توانیم در مناسبات با یکدیگر، ویراژها و کژراهه ها و بیراهه ها و راه گربه روهای متنوّعی را برای رسیدن به آنچه نیّت واقعیمان می باشد، سریعتر بپیمائیم. ایرانی با آگاهی، « منش پهلوانی » را به خاک سپرد و به « رند زرنگ شدن » با علاقه ی تام رو آورد؛ زیرا رند زرنگ شدن، امکانیست عالی برای انواع رفتارهای مختلف و دروغین از خود نشان دادن و با وجدانی آسوده، هر رفتار و گفتار و کرداری از خود را توجیه و تبرئه کردن. کاراکتر اجتماعی ما ملّت با سیطره یافتن پدیده ی « رند زرنگ » بر ذهنیت و رفتار کثیری از انسانها، سلول به سلولش، فاسد شده است. ۱٨- تئوری حکومت و دولت کثرتمند. حکومت و دولت هرگز کالاهای تکنیکی و صنعتی و خشکباری نیستند که بتوان آنها را از جایی در کره ی زمین یا کائنات خرید کرد و به سرزمین خود انتقال داد. حکومت و دولت، ایده هائی هستند که بایستی آنها را فقط بر شالوده ی « فرهنگ یک ملّت » پرورانید و زایاند و سپس در راستای واقعیت پذیری و رشد و بالنده گی آنها تلاش کرد. هیچ گرایش سیاسی نمی تواند به صرف اینکه با گرایشهای دیگر اندیش در رقابت خصمانه می باشد از راه قبضه ی ارگانهای کشوری، بلافاصله از « حکومت و دولت بودن » دم بزند؛ زیرا « حکومت و دولت » را بایستی تئوریک اندیشید تا بتوان جایگاه تمام گرایشهای سیاسی را در راستای پرنسیپهای فرهنگ ملّت با تکیه به قانون اساسی، متعیّن کرد. سیستمی که با کاربست کشتار و زور و ترور و شکنجه و اعدام بر مردم، سلطه ی خود را حفظ بکند، هرگز هیچ حقانیتی ندارد؛ ولو ادّعای کاذب الهی بودن را داشته باشد. ۱۹- افتان و خیزان. انسانها با پیشآمدی یا جنبشی و تکانی و چیزکی، در چاه و دریای « تفکّر » یا می افتند یا فرو می روند یا غرق می شوند. فکر، دامنه ی جاذبه هاست. میدانیست رُباینده که انسان، تمام حسیات فردی اش را به گرداگرد خودش همچون گرداب فرامی خواند تا بتواند چند – و – چون سوائق فردی اش را بشناسد و بداند. در آنچه که بسان گرداب به گرداگرد آدمی می چرخد، « خود انسان » است که ناپیداست؛ ولی حضور ملموس و فهمآپذیر آن را می توان احساس کرد و دریافت. انسان در همان ناپیداییهاست که ریشه ی سوائق خود را بایستی جست – و – جو کند؛ ولی این کدام درخت است که بتواند ریشه های دوانده شده اش را در تاریکی خاک بشناسد و بداند؟. انسان، همیشه، افتان و خیزان خواهد زیست؛ زیرا در هر چاه و دریای « ناگهانیها » که می افتد و فرو می رود و غرق می شود، همواره، شاخه ی « استقامت دانش محض داشتن از آن چیز را »، شکسته و خورد شده بازمی یابد. ۲۰- از مفهوم به تصویر. ..... با قیافه ای فکور و زبانی سلیس می گفت که: « فرض کن اون کلمه ی نیمزاویه ای که من میگم، مثلا « کوفته ی تبریزی » باشه. خاستگاه چنین کوفته ای، شهر تبریز و مردمی می باشه که خود را تبریزی می دونن. چنین غذایی در سفره ی دیگر اقوام ایرانی و چشیدن مزه ی آن، نم نم، جایگاه خود را در بین غذاهای ایرانی، باز می کنه. بنابر این اگه در جایی گفته شود که کوفته ی تبریزی چیه؟ بایست گفت که از غذاهای ایرانی می باشه که زادگاهش تبریزه. درست همین غذا فقط یک نیمزاویه از مجموعه ی غذاهای ایرانی به حساب می آید که به همه ی مردم ایران، تعلق دارد و مستقل از زایشگاه خودش می باشد. حال اگر تبریزیها بیایند و شمشیر بر سر مردم ایران بگیرند که بالام جان. بویوک آگا!. گذای مردم ایران همون کوفته ی تبریزیه ای آروات قحبه!. اونوقت میشه، نیمزاویه ای که ادّعای جامعیت داره؛ ولی در حقیقت و واقعیـت اینطور نیست. ملّی و ایرانی بودن چنان غذایی، موقعی حقیقت ملّی دارد که مستقل از زادگاهش باشه و در خدمت همه. حالا همین حقیقت ساده و شکمی را به تمام غذاهای محلّی و قومی گسترش بده که ساخته و پرداخته ی اقوام و اقلیتها و غیره و ذالک ایرانی می باشه تا متوجّه منظور من بشی. بعدش نیز همین قضیه را ببریم در دامنه ی کشور داری: اینکه در جامعه ی ما کدامین گرایشهای اعتقاداتی وجود دارند، چندان مهم نیست. اصل اینه که اگه گرایش اعتقاداتی مثل فرض کنیم همین اسلامگرایان در یک رقابت سالم به تشکیل دولت از سوی واجدین شرایط برگزیده شوند، آنگاه آنها محقّ و مجاز نیستند که خود را به حکومت واگردانند و بگویند که حکومت ایران؛ یعنی دولت مطلق اسلامی و همه چیز بایستی در راستای ابدیت و حاکمیت اسلام و آخوند و اعوان و انصارش حرکت کنه. این کار یعنی اینکه نیمزاویه ی اسلام می خواهد با زور و کشتار به مردم ایران و جهانیان تحمیل و تلقین بکنه که حکومت ایرانی؛ یعنی اسلام و بس. برای همین نیز؛ نیمزاویه می مونه و هرگز ایرانی نیست که نیست؛ زیرا همعقیده گان خود را از تمام آنانی که مسلمان نیستند و دگر اندیش و پیرو مذاهب و ادیان و ایدئولوژیها و غیره و ذالک دیگر می باشند، متمایز می کنه و می گسله و بر آنها حاکم قهار میشه. حالا همین قضیه را بیاوریم در دامنه ی مثلا اپوزیسیون: ما برای ساختن ایران به تمام آنانی که خود را ایرانی می دانند، محتاجیم. مهم نیست چه اعتقاداتی دارند و کدام برنامه و مرامنمامه ی سیاسی را تبلیغ می کنند . اصل و پرنسیپ اینه که وقتی مثلا طیف لیبرالها برگزیده شوند؛ مجاز و محق نیستند که باریکادی بسازند برای قلع و قمع دیگران و یارگیری برای خودشون؛ بلکه آنها مسئول و موظف و متعهد هستند که ایرانزمین را با مردمش بدون هیچ تبعیضی و استثنایی در مسائل باهمزیستیشان، یار و یاور باشند و هرگز مجاز و محق نیز نیستند که معلم و آمر حقیقت حزبی و گروهی خودشون باشند. آنها فقط بایستی مسائل و معضلات باهمستان ایرانی را در مدّت مشخصی که قانون اساسی تعیین می کنه، بر شالوده ی سیاستهای پراکتیکی و آزمونگری خود به کار ببندند و همواره، آماده ی پذیرش اصلاح خطاها و بازنگری در برنامه های خود باشند و خود را آماده برای رقابتهای دور بعد انتخابات کنند و مردم مجازند که سیاستهای آنها را انتقاد علنی بکنند و هیچکس حق ندارد به احدی آزار برساند و جانش را بگیرد. جان و زندگی، پرنسیپا، خدشه ناپذیر هستند. ما اگه این « مسئله ی، نیمزاویه بودن خودمون را و آن تمام زاویه شدن باهمستان خود را در همکاری و همگرایی و هماندیشی و همازمایی » بفهمیم و به واقعیت پذیری اش بکوشیم، مطمئن باش که پازل حقیقت باهمستان ایرانی خود را ساخته ایم. اگر نفهمیدیم. مطمئن باش که ایران ما به جایی نخواهد رسید و مردم ما، دائم غارت و سرکوب خواهند شد حالا یا از سوی خودیها یا بیگانه گان و مردم بیچاره نیز فقط فلاکت و بدبختی را در طول تاریخ، تجربه خواهند کرد و تمام گروههای سیاسی نیز بدون استثنا با این یکدنده گیها و حماقتهای توصیف ناپذیر و ایران ستیزی و فرهنگ ستیزی خود حتّا نخواهند تونست که بر تخم چپ جنابعالی، حکومت ابدی کنند؛ چه رسد بر ایران و ایرانی. » ۲۱- وضعیتهای تشویشی. آنانی را که نمی شناسیم و در باره شان چیزی نمی دانیم، خصومتی نیز در حقّشان نداریم؛ زیرا کینه توزی و خصومت از پیامدهای « شناختن و دانستن بی میانجی » می باشند. بسیاری از انسانهایی را که خصومت وار با آنها رفتار و در باره شان قضاوت کرده ایم، ناگهان در برهه ای از زندگیمان، تجربه ای دیگرسان از آنها کسب می کنیم و سراسر آن چیزهائی را که تا کنون در باره ی آنها گفته و نوشته و قضاوت کرده ایم، در یک چشم بر هم زدن، پوچ بودشان را می فهمیم. آنگاه است که ما در موقعیتی تشویش آمیز قرار می گیریم و نمی دانیم که چه تصمیمی باید بگیریم. آیا باید در آنچه ما پیشترها قضاوت کرده ایم، تجدید نظر کنیم یا اینکه سراسر آنچه را سپری شده است به خاک بسپاریم و آغازی نو را رقم بزنیم. « وضعیتهای تشویشی » از بهترین امکانهای زندگی هستند که به ندرت پیش می آیند؛ ولی می توانند نقشی بزرگ و سرنوشت ساز در زندگی و آینده ی ما ایفا کنند. فقط روش و شیوه ی رویارویی ما با « وضعیتهای تشویشی » است که متعین کننده ی اکنون و آینده ی ما می باشد؛ نه آنچه ما از قبل می دانیم و می شناسیم.
Inscription à :
Articles (Atom)