samedi 29 septembre 2007

از گردابهای ناگزیر


از گردابهای ناگزیر
[ گام به گام تا محشر کبر ]
آریابرزن زاگرسی
حسّی را که ما نسبت به میهن داریم همان حسّی نمی دانیم که به هم میهنانمان داریم. ما از همدیگر می گریزیم و حتا بیزاریم بدون آنکه خردلی از مهر خود، نسبت به میهن بکاهیم. وطن برای تک، تک ما، درختی بوده است که ما بسان پیچک به تنه و ساقه ها ی آن، خود را پیچانده ایم و به بالا کشیده ایم ...
آدينه ۶ مهر ۱٣٨۶ - ۲٨ سپتامبر ۲۰۰۷
(مضحکه ی اقتدار و حاکمیّت مصیبت زای دلقکهای الهی = ..... چون تیمور لنگ بر بایزید، پادشاه عثمانی غلبه کرد، او را در قفس آهنین محبوس کرد. به محض اینکه تیمور، بایزید را در قفس دید، به خنده در آمد. بایزید به تیمور گفت: « از این پیروزی سرمست مشو! ». تیمور جواب داد: « بر ناپایداری احوال جهان واقفم و خنده ی من بر تو از سر خود خواهی و غرور نیست؛ بلکه بخت و اقبال با برگزیدن دو مرد ناقص مثل من و شما برای تقسیم کردن تمام امپراتوری آسیا، واقعا انتخاب عجیبی کرده است؛ زیرا شما از یک چشم، کور و من از یک پا، لنگم! ». ) (سفر نامه ی سانسون / ص. ۲۷ ) ۱- تراژدی دیالکتیک عشق و نفرت. حسّی را که ما نسبت به میهن داریم همان حسّی نمی دانیم که به هم میهنانمان داریم. ما از همدیگر می گریزیم و حتا بیزاریم بدون آنکه خردلی از مهر خود، نسبت به میهن بکاهیم. وطن برای تک، تک ما، درختی بوده است که ما بسان پیچک به تنه و ساقه ها ی آن، خود را پیچانده ایم و به بالا کشیده ایم. از این رو، مهر ما به میهن، مهر به ایده ی میهن یا تکه ای خاک در منطقه ای جغرافیائی نیست؛ بلکه مهر به آن تکیه گاهیست که ما به آن از کودکی آویخته شده و بزرگ شده ایم و اکنون نمی دانیم آن تنه و ساقه ها چیستند و کجایند. مهر سرگشته ی ما به همان چیزیست که در تنه و ساقه های درخت میهن پیجیده اند و یاد از آنها، دلتنگیهای ما را وسعت می دهند. دریغا که ما هنوز نمی دانیم مردم ما، همان تنه و ساقه های درخت میهن هستند؛ یعنی ما به چیزی مهر می ورزیم که با شتابی باور نکردنی از آن گریزانیم و رو برتافته ایم!. ۲- انسانها چقدر به « پولیتیک » محتاجند؟. نیازهای آدمی را نبایستی با خواسته های آدمی اینهمانی داد. ما در مسئله ی باهمزیستی به بسیاری چیزها نیاز نداریم و نبایستی چنان چیزهایی را « نیاز خود » به حساب آورد. « پولیتیک / کشور داری / سیاست / » در اجتماعات بشری از خواسته هاییست که می توان از نقش و نفوذ آن در مسائل میهنی بسیار کاست؛ چنانچه انسانها، « فرهنگیده رفتار کردن در حقّ یکدیگر » را پرنسیپ زندگی باهمستان خود بدانند. جامعه ای که مناسبات فرهنگی اش بسیار آسیب ببینند و لطمه بردار باشند، جامعه ایست که سراسر آن، سیاسی خواهد شد، خواه چنان سیاستی، بدشگون و منحوس و آزارنده باشد، خواه سیاستی، امریّه ای و قانونتراش و بند و بست و لجام زننده به بسیاری از چیزها باشد. در هر دو صورت، آسیب رسان می باشد و بر دشواریهای زندگی انسانها با یکدیگر، دو چندان می افزاید. غامض و لاینحل شدن مسئله ی سیاست فقاهتی در ایرانزمین، نشانگر آنست که « فرهنگ باهمستان ایرانیان » از دو دهه قبل تا همین امروز، به شدّت آسیب دیده است. ما آنقدرها که مطبوعات و رسانه های متنوّع از بامداد تا شامگاه در گوشمان فرو می کنند به « پولیتیک » محتاج نیستیم که جزو خواسته های ماست و می توان از آن، چشم پوشید؛ زیرا وجود آن اثبات کرده است که بر ضدّ پرنسیپ باهمستان و فرهنگ ماست. سیاست فقاهتی در ایرانزمین، ضدّ « نیازهای اساسی و حیاتی ایرانیان » می باشد. ٣- حاکمانی که به حکومت کردن، محکوم هستند. چیزی را که انسانها یک بار، آگاهانه یا ناآگاهانه و توام با هیجانها و التهابهای روحی و روانی برمی گزینند و می آزمایند و سپس در باره ی پیامدها و عواقب آزمونگرایی خود می اندیشند و در صدد تجدید نظر برمی آیند، اگر آن چیز یک بار برگزیده شده در موقعیّتی قرار گرفته باشد که بتواند بر تمام ارگانها و تار – و – پود فونکسیونالیستی کشور، نفوذ و دخیل و آمر شود، آنگاه است که بایستی فکر « واژگونی حاکمان و ساقط کردن آنها را از قدرت » ، ریشه ای طرّاحی کرد. تحصیل کرده گان اجتماع ایرانزمین تا امروز نتوانسته اند سیستمی را از لحاظ تئوریک برای اداره کردن ایرانزمین در سر بپرورانند؛ طوری که اگر عدّه ای خواسته و ناخواسته به قدرت دست یابند، هرگز نتوانند در مدّت اقتدار خود، آنچنان بر کُنج و کنار و ساختار فونکسیونالیستی ارگانهای کشوری و روان و ذهنیّت ملّت بسان سرطان، چنگ اندازند که هیچ امیدی به ساقط کردن حکّام نباشد. ایده ی کشور داری را طوری بایستی اندیشید و قوانین و قوای ذینفوذ و دخیل را به گونه ای باید ساختمانبندی کرد که هیچ گرایشی نتواند پس از به قدرت رسیدن به طور کامل و تمام عیار بر سراسر ساختمان کشور داری و ذهنیّت و روان مردم چیره شود و استیلا یابد. « ولایت فقاهتی » در ایرانزمین به « حکومت کردن »، محکوم می باشد؛ زیرا طیف تحصیل کرده ی ایرانی از « اندیشیدن در باره ی ایده ی کشور داری بر شالوده ی فرهنگ باهمستان »، ناتوان و ناجسور است. ۴- سناریوی زندگی. زندگی، کتابیست که نمی توان آن را پیشاپیش خواند، بدون آنکه آن را نزیسته باشیم. اندیشیدن در باره ی زندگی، یادآوری و بازخوانی همان چیزهائیست که بر سر ما رفته است و تجربه کرده ایم. آنانی که می خواهند کتاب زندگی را صفحه به صفحه بخوانند، همه بدون استثناء با جدّیتی خاصّ به آن رو می آورند. ولی آنانی که در باره ی « زندگی » می اندیشند، مجبورند که یاد - آشوبهای خود را از نو بزییند و یادآوری کنند. همین اندیشیدن در باره ی زندگی زیسته شده، سراسر جدّی بودن آن را رسوا می کند. تفکّر در باره ی « زندگی زیسته شده » به خنده دار و مضحک بودن و تراژیک بودن زندگی می انجامد؛ زیرا انسان در انتهای جمعبندی حماقتها و امیدها و تلاشها و سرخورده گیها و جانبازیها و وحشتها و خنده ها و شادمانیها و گریستنها و خباثتها و تبهکاریهایش می باشد که می تواند به معنائی برای زندگی؛ ولو پوچ باشد دست یابد. قصّه ی زندگیهای تلخ در بازخوانی و یادآوری همهمه ی خاطره هاست که به سناریویی خنده دار واگردانده می شود. ۵- گریختن ایرانیها از یکدیگر. ما از یکدیگر می گریزیم؛ زیرا پای رفتن و آمدن به سوی یکدیگر را نداریم. ما گلوله ای شده ایم که در حالت دوّار بودن می باشیم و در هیچ فرمی نیز نمی توانیم در کنار یکدیگر بایستیم. ما را باید به یکدیگر ببندند و در چارچوبهایی محفوظ و دربند کنند تا امکان « گرد آمد » ما امکانپذیر باشد. ملّتی که « اشتیاق و درد و شور و حال و دست و پای رفتن به سوی همدیگر » را ندارد یا به عمد و قصد، دست و پای خود را از کار انداخته است، ملّتیست که دائم، « بسته و اسیر » خواهد ماند؛ ولو عالیترین و بهترین امکانها و مغزها و استعدادها و هنرها و تواناییها را نیز داشته باشد. ملّت بی دست و پا، ملّت صغیر و حقیر و حاجتمند است؛ نه ملّتی که خودش آقای خودش می باشد. چرا ما ایرانیها، اینقدر بی دست و پا شده ایم؟. ۶- از اخلاقیّات Cash Value تا منش پهلوانی. زندگی فردی و جمعی در اجتماع را نمی توان بدون اندیشیدن توام با سنجشگری در باره ی « اخلاقیّات حاکم و نافذ و تعیین کننده » در مناسبات انسانها برتابید. بسیاری از آن چیزهایی را که ما برای ترضیه ی سوائق و نیازها و خواستها و آرزوها و رویاها و خیالات متنوّع خود به دنبالشان هستیم با « بینش و اعتقادات فردی و جمعی » ما، عجین می باشند. اینکه هر انسانی در کدامین موقعیّتها و لحظات، کدامین نیازها و سوائق عاجل را داشته باشد، در همان حالتها نیز برای کسب و برآوردن چنان سوائقی، مبانی اعتقاداتی خود را کارساز می داند. اگر انسانی برای رسیدن به پُست و مقامی در یک « مصاحبه ی اداری » بداند که با گفتن بعضی دروغهای کوچک و بزرگ یا جعل اسناد ریز و دُرشت می تواند به آن چیزی دست یابد که به نحوی پاسخگوی همان نیازها و خواستها و آرزوها و سوائقش باشد، بی گمان با روشهای رفتاری و گفتاری و نوشتاری خود در فضای « اخلاقیّات مصلحتی و Cash Value » می زیید که می تواند « دلایل توجیهی و تفسیری » برای دروغگوییها و تبهکاریهای خودش بتراشد. ولی « منش پهلوانی » در وفادار ماندن به آن چیزهاییست که فروزه های « فردیّت و شخصیّت » انسان را رقم می زند و حتّا از مرزهای « خویشتنپایی » نیز برمی گذرد و در برابر چیزهایی صف آرایی می کند و در تضاد با آنها می باشد که « فاقد شایسته گی و فرّ » هستند و به دروغ می خواهند به چیزهایی دست یابند که لیاقت آن را ندارند. اجتماع ایرانزمین در طول تاریخ پر فراز نشیب خود، بارها و بارها در « فضای، گاهی اخلاقیّات Cash Value و گاهی، منش پهلوانی » نوسانهای کوتاه و بلند داشته است؛ ولی هیچ دوره ای از تاریخ ایران را نمی توان شناخت که فقط یک بُعد توانسته باشد بر سراسر ذهنیّت و روان افراد اجتماع، استیلا یابد و مناسبات انسانها را متعیّن کند. فقط با به قدرت رسیدن « ولایت فقاهتی » بود که اجتماع ایرانیان، بیش از دو دهه است در « اخلاقیّات پراگماتیست زده ی Cash Value » غوطه ور است؛ زیرا بی لیاقترینها و تبهکارترین جنایتکاران بر سرنوشت آنها، حاکم و آمر شده اند. ملّتی که بخواهد و بتواند در کنار قاتلان و ویرانگران فرهنگ و تاریخ خود بایستد، ملّتیست که « یاقوت منش پهلوانی خود » را در بورس تجارت اخلاق به « مناقصه » گذاشته است. بر ما چه رفته است که « خود فروش » شده ایم؟. ۷- وحشت از مرگ، ضامن استمرار حاکمیّت آخوندی. زندگی و مرگ آدمی در جهان، بسان تمام پرسشهای معمّایی بشر، جزوء رازهایی می باشند که برای همیشه، مکتوم خواهند ماند. در آن لحظه ای که انسانها در برابر مرگ و مردن، وحشت کنند، مسئله ی آنها، دیگر، مسئله ی چگونه زیستن و دشواریهای زیستی و رفع نیازهای مادّی نیست؛ بلکه یافتن راه مقابله با وحشت از مرگ می باشد. درست در همین هول و ولا و اضطرابهای درونی و روانی می باشد که آخوندها و مُلّایان و فقها و کاردینالها و پاپها و اسقفها و شیّادانی از این دست که بزرگترین و کلیدیترین منشاء توسعه ی « وحشت از مرگ » می باشند به چاره سازی نیز رو می آورند. آنها با تبلیغ و ترویج و تحمیل و تلقین و اماله کردن هجویّاتی که فهم و تفسیرش را فقط منحصر به اقتدار و دفتر و دستک خود می دانند، اراده ی مستبد و قدرتپرست و جاه طلب خود را بر ذهنیّت و روان انسانها غالب می کنند تا مردم با تابعیّت کردن از فتاوی آخوندی به چگونه مقابله کردن با مُردن و چیره شدن بر وحشتهای فردی رو آورند و دست آخر به سعادت دنیوی و اخروی برسند. به عبارت دیگر؛ با تن در دادن به اقتدار و حاکمیّت آمرانه ی آخوندی می توان هم از وحشت اخروی آزاد شد هم از رنج دنیوی!. ( برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به آثار آیت الله دستغیب و امثال او بویژه کتاب: قیامت در قرآن ). پیکار فکری « عمر ابن خیّام » با چنین شیّادیها و شیّادان بود که امکانهای حکومت ابدی آخوند و فقیه را در ذهنیّت و روان انسانها متزلزل کرد. او با پادزهر استدلالهای توام با طعنه و طنز و تمسخر خود به خنثا کردن لاطائلات بافیهایی رو آورد که آخوند جماعت نیز از وجودشان هیچ اطّلاعی نداشت و هنوز ندارد که ندارد. با تزلزل انداختن در ماشین تبلیغاتی فقها و رشد آگاهیهای فردی انسانهاست که پایه های دوام حکومت آخوندی در ذهنیّت و روان انسانها و اجتماع، سست تر و متزلزل تر می شوند. هر چقدر انسانها از مرگ نهراسند و به خوشزیستی بیندیشند و به دنبال شاد خواری و شاد زیستی بروند به همان میزان نیز و توام با حالتی کاملا تصاعدی از دوام و نفوذ اقتدار آخوندی در جوامع بشری کاسته خواهد شد. ٨- حقیقت ملموس ما. جامعه ی ما در حقیقتی می زیید که بیرون آمدن از آن حقیقت به منش پهلوانی انسانهائی بازبسته است که می خواهند خود باشند و راه خود را بیافرینند و بدانسان بزییند که آرزو می کنند باشند. حقیقت حاکم و غالب شده بر ذهنیّت ما، دروغها و ریاکاریها و تظاهر کردنها و مسئولیت گریزیها و کم مایگیهای هولناک و ماسکهای رنگارنگ و تعارفات تهی و خودنمائیهای بی شرمانه ی ماست. حقیقت ما، ستمها و کلاهبرداریها و حقّه بازیها و تحقیر کردنها و نیش زدنها و آزار دادنها و بی اعتنائیهائیست که هر روز در حقّ یکدیگر روا می داریم. حقیقت ما، جانبداریهای فرقه ای و عقیدتی و سکوتهای مغرضانه و ندید گرفتنها و پایمالی هر آن چیزیست که بویی از آدمیگری و هنرهای فردی می دهد. حقیقت ما، خانه ی زاد و ولد بیمار گونه و تکرار سنّت نیاکان و اجداد و پدران و حاکمان ماست. حقیقت ما، حقیقیست که بسان قیر به سراپایمان مالیده شده است و ما خودمان را با او اینهمانی داده ایم. حقیقت ما، متعفن ترین حقیقتیست که ما را در اسارت خودش گرفته است و با افتخاری توام با حماقتی وصف نشدنی به داشتنش می نازیم و می بالیم. حقیقت ما، حقیقتی دروغین هست که از شدّت آغشتگی به دروغ، حقیقت می نماید. ما، دروغ حقیقت نما هستیم. ۹- « سواره از پیاده خبر ندارد. ». من می اندیشم که مغزه ی این ضرب المثل به تجربه ای باز می گردد که ایرانیان از دو « واقعیّت متفاوت » داشته اند. یکی آنکه بر دوش چیزی آویخته و حمل می شود و دیگری بر چیزی که به دوشش آویخته است و آن را حمل می کند. سهیم بودن و محروم شدن در قدرت سیاسی همانا حکایت « سواره و پیاده » می باشد. از این رو، آنان که در برون مرزها بر آنند « درونمرزیها » را متعیّن بکنند، خشت بر آب می زنند؛ زیرا آنانی که صاحب و مالک قدرت هستند هرگز از احساسات و حالتهای آنانی که فاقد قدرت هستند، هیچ خبری ندارند. بنابر این، « متعیّن کردن شروط انتخاباتی برای آنانی که در قدرت هستند »، آنهم از برون مرزها، نشانگر عدم بینش ژرف پولیتیکی می باشد. آنانی که می خواهند به چیزی برسند، بایستی « شرایط را » بیافرینند؛ نه آنکه از « ملغی کننده گان شرایط »، خواهان « شرط و شروط » باشند. « خوبترین خوبان » ما، بعد از دهه ها مبارزه ی دونکیشوتوار خود، هنور فرق « سواره را از پیاده » نمی دانند. ۱۰- بر باد رفتن عُمر در گاه و بی گاه. با دیگران بودن آسان نیست. بدون دیگران زیستن نیز آسان نیست. گاهی با آنانی بودن که دوستشان می داریم یا برحسب اتّفاق با آنها آشنا می شویم، گاهی گریختن از آنانی که برایمان عزیز هستند، گاهی جستجوی آرامش خود و خیره شدن به تصویر خویش در آیینه، گاهی گریستن به حال و بیچارگی خود، گاهی هم دیوانه بازیها و قهقهه های کودکی زدن، گاهی تامل کردن در معنای آنچه هستیم یا آرزو می کنیم که باشیم، گاهی خندیدن به بلاهتهای خود، گاهی نیز سکوت در باره ی هر چیزی که گرداگرد ما گسترده شده است، گاهی هوس خودکشی کردن از سر کنجکاوی، گاهی هم امیدوار شدن به لحظه های شیرین تر و دلچسب تر، گاهی سرخورده گیهای شدید و نفرت آور از هر چیزی که تجربه کرده ایم، گاهی به تخم خود نیز حساب نکردن هر رویدادی و حادثه ای، گاهی دلداری دادن و غمخوار دیگران شدن، گاهی رها کردن همه چیز و سر به بیابان تنهائی خود گذاشتن، گاهی مصمّم شدن برای انجام دادن کاری کارستان، گاهی پشت پا زدن به هر چیزی که تهوّع آور باشه حتا دیدنش و شنیدنش، گاهی مات و مبهوت شدن از همه چیز. عمر ما در همین گاه به گاه شدنهاست که به گایدن می رود و اسمش را به دروغ، زندگی می گذاریم!. ۱۱- ایمان تعلیمی، ضدّ یقین فردی است. به هر گوشه ای از جهان که بنگریم، می توان میلیاردها انسان مذهبی و معتقد را دید که سفت و سخت به تمام اصول و مبانی اعتقاداتی خود، آویزان هستند. ولی هیچ جهانی را نیز نمی توان در منظومه ی شمسی شناخت که به اندازه ی مردم کره زمین در « بی اعتقادی و بی دینی » ممتاز نباشند. ایمان اکتسابی و تعلیمی هیچگاه، شناخت و یقین فردی نیست. خطای عظیم و ویرانگر تمام اجتماعات بشری در « تعلیم و تربیت مذهبی » همین است که « ایمان » را تدریس و تلقین و تحمیل و حقنه می کنند. ایمانی که در « تجربیات و شناختها و تاملات فردی آدمی »، هیچ ریشه ای نداشته باشد و به « یقین زاییده از گوهر آدمی » متّصل نباشد، پوسته ایست که به پیکر آدمی آویخته می باشد و بر فروپاشی مناسبات اجتماعی، تاثیر هلاک کننده ای نیز خواهد داشت؛ زیرا از گوهر آدمی، سرچشمه نمی گیرد و هیچ کارکردی ندارد؛ سوای تظاهر نمایی. ایمان تعلیمی و اجباری، پدیده ای امّتی و اعتراف به همعقیده گی می باشد، در حالی که « یقین »، آزمون و باور فردی می باشد. آن که « یقین دارد » به هیچ ایمان تعلیمی و امریّه ای، محتاج و ملزوم نیست؛ زیرا باور داشتهایش از تجربیّات و آزمونهای فردی و شناختها و پرسشها و کنکاشهای خودش، انگیخته شده اند. ایمان امّتگرا و توده ای، ضدّ یقین فردی می باشد. مردم اجتماع ما در « بی یقینی مومن نما »، اسیر و وامانده شده اند. به همین دلیل است که معلّمان و مدرّسان ایمان هنوز بر آنها، حاکم و آمر مانده اند. برای رسیدن به « یقین فردی » بایستی از ایمان تعلیمی و امریّه ای و روضه ای گسست و به آزمونهای فردی رو آورد. چرا ما برای رسیدن به یقین فردی از « تاریکی نامنتظره ها و اسرار آمیزها و افقهای ناشناخته » می هراسیم؟. چرا؟. ۱۲- جامعه شناسی دم دست. ..... می گوید که: « سخترین لحظات هر انسانی اون موقعیّه که تمام اعتقاداتش فرو می ریزه. من دیگه به چیزی و کسی، اعتقادی ندارم. قبلا هم گفتم که این حرفای من، دیدگاهه. چشم اندازیست به آنچه من می بینم و می فهمم و دریافت می کنم. برداشتهائیست از آنچه تجربه می کنم. استنباط می کنم. من نه رهنمودی برای کسی می نویسم. نه اساسا راه و نشانی متعیّن می کنم. هر انسانی به فراخور فهم و شعور و نیاز خودش می تونه از این نگرشها به آفرینش چیزی انگیخته بشه. فلسفیدن برایم گونه ای به خود آمدنه. گسستن از روزمره گی خسته کننده. پوست انداختن و عادت گریزی. شستشوی روح و روان و ذهنیّت فردیست. تکنوازیه. برای انسانی که دائم در گشت و گذاره و از هر چیزی به شگفتی می رسه. زمزمه خوانی و سوت زدن در تنهائی و خلوت خودمه. ایران برای من، یک رویاست. رویایی که در تاریکیهای زندگی ام مثل شمعی رو به باد در حال سو سو زدنه. بدبخت اونایی هستن که تصوّر می کنن با سیستمی درگیر و گلاویزند. اونا خبر ندارن که اقتدار آخوندها و فقها از لحاظ ابژکتیو، هیچ واقعیّتی نداره. جامعه ی ایرانی، جامعه ی کاسبکارها و معامله گران و بساز و بفروشها شده. از آخوندش گرفته تا گدایش، همه و همه اهل ساخت و پاختند. البته هر کس نیز با روش و متاع خودش به کاسبکاری اش مشغوله. تغییر، یه آرمانه و ایده آل. تغییر در جایی صورت می گیره که « پرنسیپها و اصلهایی »، جوهر خودشون را حفظ کنن. امروز، اقتدار و ولایت آخوندها با آنچه که مردم هستند، اینهمانی منفعتی و کاسبکاری داره جانم!. مگه میشه در جامعه ای که هر کس، یک شبه به میلیاردها تومن پول می رسه، بحث تغییر و سرنگونی را هم انتظار داشت؟. بله مردم ما از عاداتشون شده که به همه چیز و همه کس فقط فحش بدهند. یارو از ننه اش قهر می کنه، فحش به آخوند و خدا و دین می ده. می خواد تو رختخواب با همسرش بخوابه، فحش به آخوند و خدا و دین می ده. می خواد لاستیک ماشینش را عوض کنه، فحش به خدا و دین و آخوند می ده. می خواد شلوارش را وصله کنه، فحش به خدا و دین و آخوند می ده. ولی همین آدمها، امروز فحش می دن، فردا دو دستی بر سر خود می زنند و با سینه های خونین و مالین برا حسین، عزاداری می کنن. دو روز بعدش هم در مجلس میهمانی، ویسکی آنچنانی می نوشند و روز بعدش نیز، اهل معامله و ساخت و پاخت هستن. توی ایران امروز، استاد دانشگاهش، هم درس می ده. هم رمّالی می کنه. هم شریک دزده. هم رفیق قافله. هم اهل خرید و فروش مصالح ساختمانه. هم تزهای آنچنانی در باره ی پیشرفت و توسعه و اقتصاد محشر می نویسه. هم قمار باز حرفه ایه. هم مومن و متّقیه. هم کافر درجه یک. جامعه ی ما، جامعه ی کاسبکارها و دزدهای راضی و نق زن و خدا را شکر کن می باشه. جامعه آدمایی که می دونن چه جوری میشه نون را به نرخ روز خورد. برا همینه که آخوند و فقیه و ملّایش نیز اهل معامله و بده بستون هستن. آخوند با متاع الله و محمّد و دین و غیره به کاسبی مشغوله و دیگران نیز با متاع بنجل خود. در این جامعه، هستند آدمهایی نیز که فراسوی این بساز و بفروشیهای حکومتها و مردم هستن. ولی خب! اینان نادران و کمیابان هستن. آدمهایی که میشه بگی از تب و تابهای خود بیشتر می سوزند تا از واقعیّتهای اجتماعی. انسانی مثله من از اشتیاقهایی شعله وره که تار و پودم را آفریده اند. من به گونه ای دیگر نیستم؛ زیرا این گونه بودنم را خودم رقم زده ام و پروریده ام. بنابر این، من همینیم که هستم. جامعه ی ما در کلافی ویرانگر از مناسبات بازاریها و دلّهالها و محلّلها و صد نبشه های اعجوبه به هم بافته شده است که خیلی خوب در باهمسازی، کیر و کون آشنا می باشن. آخه مگه میشه در جامعه ای، قیمت یه خونه صد متر مربعی از مرز میلیاردها بگذره!؟. تو، اسم این فاجعه را چی میذاری؟. ما با یه سری آدمها در سرزمینمون روبروئیم که فقط « خر پول » هستن. الاغهائی، مملوّ از خورجین خورحین اسکناسهای بی پشتوانه. آدمهایی با مغزهای متحجّر و بسیار گندیده. جامعه ی ما، از درون، پوسیده و متعفن شده و بوی گندش، سراسر دنیا را جا ورداشته. ایرانزمین، باتلاقیه که هر کسی به سهم خودش در ریده مالی کردن آن، نقش داشته. اگه می خوای سرزمینی بسازی که ارزش زندگی برا تک، تک آحادش داشته باشه و در سطح جهانی، معتبر باشه!. به تک، تک همونایی که تصوّر می کنی، شق القمر خواهند کرد و زیر پای سیستم فقاهتی/ کاسبکاری / الهی را خواهند زد، اول باید یاد بدهی که گه خود را با دستهای خود بخورند تا کم کم بفهمند که پایمالی « پرنسیپها و اصلها و بنمایه ها »، چه عواقب فلاکت باری می تونه داشته باشه. نه!. من دیگه هیچ آرزو و آرمان و رویا و ایده آلی ندارم که بخوام خودم را براشون به آب و آتیش بزنم. رویاهای من، زمانی دود شدن و به هوا رفتن که مدّعیان ایراندوستی با علاقه ی تام بر سراسر ایران، پا گذاشتن و « مام وطن » را‌ در بازار برده فروشان فروختند. اون مادری که تو دنبالش می گردی، الان، روسپی خاور میانه است. » ۱٣- برج عاج نشینان. ..... نوشته که: « تو، گمون می کنی همین حضرات روشنفکر، کیا هستن؟. بابا جون!. اینا هم، بر و بچّه های همین ملّتند دیگه. نیگاه نکن که شش یا هفت ترم مثلا در دانشگاهای فرنگی یا داخلی درس خوندن. حالا خوبه خودت دائم فریاد می زنی که خرخونی سوای اندیشیدنه. مدرک داشت، فرزانه بودن نیس!. به اینا از همون بچگی یاد ندادن توی خونواده که با مغز خودشون فکر کنن و مسائل و مشکلات فردیشون را یاد بگیرن با تکیه به توانائیها و استعدادها و دلاوریها و ریسکها و امیدها و تلاشهای فردی خودشون حل و فصل کنن. همیشه اگه کسی که که توی کونش گیر می کرده، خانواده و فامیل و خویشان، حاضر و آماده بودن. خب معلومه که این جور آدمها وقتی هم بزرگ بشن به یه عده ای نیاز دارن که درب کونشون را بگیرن. حالا تو اومدی توقع داری که حضرات با مغز خودشون فکر کنن. اونم آدمایی که فکر کردن براشون مثل زهر هلاهل می مونه. ما مصرفگرا هستیم. هر چقدر مردم عادی در بنجل خریدن و کالاهای فرنگی حریص هستن به همون اندازه، طیف تحصیل کرده در نشخوار تولید قلمی و فکری بیگانه ها نیز خشتک پاره می کنن. حالا کو تا گوساله گاو بشه و یکی دو تا متفکّر جسور و مستقل مثل اون بزرگان فرهنگی زیر خاک خفته؛ اونهم در عصر اینترنت پا به عرصه بذاره ؟. آخه بالام جان. ما هنوز نمی تونیم یه جمع پنج نفره و منسجم درست کنیم برا رسیدگی به مثلا نظافت محلّ، اونوقت انتظار داری که کشور وسیعی مثل ایران را اداره کنیم. ای بابا! دلت خوشه. ما ملّت، وقتی امروز سه نفر میشیم، فردا انشعاب می کنیم و پس فرداش متّحد می شیم با انشعابیون از گروه سه نفره دیگه برا جنگیدن با اتّحادیون اول و بازم منشعب می شیم و همینطور تا به آخر ، علیه هم می جنگیم و اسمش را می ذاریم مبارزه برا آزادی و دمکراسی و استقلال و آبادانی مملکتمون!. » ۱۴- روضه ی قهوه خانه ای برای توی ذوق آدمها زدن. ..... پیغوم و پسغوم فرستاده که: « ما اگه می خواستیم خدمتگزار همدیگه و خاک لم یزرع وطن باشیم که دیگه مرض شمشیر کشیدنمون چی بود؟. بحث سر این نیست که عدّه ای خادم ملّتن و عدّه ای خاصم وطن. مسئله اینه که هیچکس منفعت و خوشی خودش را تمییز و تشخیص نمیده. هر کسی تصوّر میکنه زندگی یعنی به آلاف و اولوف رسیدن و کولی گرفتن از دیگری. برا همین هست که هیچکس دوست نداره اگه کولی نمیگیره، حداقل کولی هم نده. اینه که همه به همدیگه ، مظنون و مفتّش هستن. تو مملکتی هم که آدماش، کج قلب و مستنطق کون و پیزی همدیگه باشن، هیچی بر مدار خودش نمی چرخه. بعدش هم بالام جان!. مخاطبای تو، کدوم آدما هستن؟. اگه مردمت را میگی که باید عرض کنم، این مردم در درجات « شعور و فهم و آگاهی » کاملا متناقض و قمر در عقربی هستن. بعدم هیچکس به دلیل همین شلم شوربا بودن سطح شعور، سر جای خودش نیست. یارو وزیر مثلا یه وزارتخونه ای میشه، نه برا اینکه از صناعت و چم و خم اون وزارتخونه مطّلعه و چیزی می فهمه و لیاقت و شعور چنان پُست و مقامی را داره، نه به جان تو؛ بلکه به دلیل اون پشم بوگندو و درازی که داره و شیپیش اسلام توی اون، لونه کرده و حریف، در رکاب وارثان رسول الله، حسابی قصّابی مومنانه کرده. اینکه فلسفه ی وزارت چیه؟. گور باباش!. مهم اینه که منتصب شده و بنده گی خودش را اثبات الهی کرده. حالا تو با چنین آدمایی که اصلا لیاقت آفتابه شوری را نیز نداشتن، بعد یه دفه به مقام وزارت میرسن، می خوای مملکتی درست کنی که تمام نقشه ها و برنامه ها و سیاستهاش از روی فکر و دور اندیشی و شعور و دانش پا بگیره؟. دلت خوشه به چل گیسو قسم!. یارو می دونه که اصلا لیاقت نداره و به اون پُست و وزارت، منتصب شده. اونوقت اجازه بده که آدمای با پرنسیپ، جاش بشینن. خب میره توی خلوت خودش، میگه اگه بشه با خونریزی و چار تا صلوات و یه توبره ریش عنی به وزارت و ریاست جمهوری و کذا و کذا رسید، مگه خُلم که بشینم شبانه روز دود چراغ بخورم و بیست سالی مته به خشخاش دروس دانشگاها بذارم و مواظب باشم که بعدش توی زندگیم، حرکاتم احمقانه و ابلهانه و آزارنده نباشند. ولللش!. همین کُشتن و توجیه وجدانی اش به قوه و نصّ الهی، زودتر ما را به منفعتهای نجومی می رسونه تا اونهمه آداب و معاشرت آدمیگری. به قول شاعر: « تا زر و سیم، راهزن خلقند ..... فضل را هیچ قدر و قیمت نیست ». حالا فهمیدی رمز و راز اون اقلیّتی که قصّاب شدن و ملّت کافر کیش مسلمون نمای جنابعالی را توی مخمصه گذاشتن، در چیه!؟. ما مشکلمون اینه که آدما نمی دونن، چطوری میشه با رعایت پرنسیپها به منفعتهای خود رسید؛ گیرم نجومی نیز باشن. مشکل، عزیز جان، نفهمی آدماست. تو بیا توی همین جماعت تحصیل کرده و مدّعی روشنفکری که خودتم جزوشون هستی، ببین می تونی یه گردهمایی ساده ازشون درست کنی که فقط جشن بگیرن و حال کنن. نه جون من!. ببین می تونی؟. یادتم نره که بحث حال کردن و خوش بودنه. بحث حکومت و دولت و پُست و مقام و فلان و بیسار نیس. بابا جون. ما مشکل فهم داریم. چرا اینقدر راه دور و دراز میری. این جماعت، آخوندش احمقه. استادش احمقه. سیاستمدارش احمقه. چریکش احمقه. هنرمندش احمقه. دانشمندش احمقه. متخصّصش احمقه. پژوهشگرش احمقه. مترجمش احمقه. مهاجرش احمقه. سازمان سیاسیش احمقه. نویسنده اش احمقه و میره از قصّابای روباه صفت حمایت می کنه. همین سر نخ را بگیر و برو تا آخر. در ضمن، احمق نبودن نیز به این مدرکا دارم و اون دکترا را دارم، هیچ ربطی نداره. ما خیلی چیزا داریم که هیچ ملّتی روی کره زمین نداره. ولی آیا ما اون شعور را داریم که ارزش و شیوه ی کاربست داشته های خودمون را بدونیم؟. می بینی که حقّ با منه. ما اگه در تمام این رده ها، بهره ای کت و کلفت از حماقت در وجودمون نبود، امکان نداشت بی لیاقتا بر گُردمون سوار بشن و تمام دار و ندارمون را به کیر گا بزنن. حالا تو هی بیا و قنطور کن و قصّه و حماسه بسرا. والله! ما احمقیم و به حماقت خودمون واقف نیستیم. بیا در این باره فکر کن که چه جوری میشه از قیر تاریک حماقت، بیرون جهید؟. هی میگه میشه میشه میشه میشه!. اگه شدنی بود که تا حالا یه پخی شده بودیم. می بینی که نمیشه به دلیل همون « حماقته » که میگم. ».

mercredi 26 septembre 2007

نماد حقانیت به حکومت در ایران

تــُرنج»نمادِ حقانیت به حکومت در ایران

منوچهر جمالی
• «داستان»، به معنای «جایگاه زاد ِ بینش» است، که با «خرد آزمایندهِ همگان» کار دارد، و از مفهوم «اسطوره»، که بار معنای قرآنی و اسلامی، بر آن سنگینی میکند، بسیار دور میباشد ...
سه‌شنبه ٣ مهر ۱٣٨۶ - ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۷
«تــُرنج»، یا « گوی سرخ وسپید= دورنگ» « گـوی ِ بـاز » نمادِ حقانیت به حکومت در ایران نام دیگر ِتـُرنج، کـواد= قـُباد است « قباد » ، پیوند یابی دونیرو، از نیروی سومیست که سرچشمه « روشنی وبینش وحق » میگردد چراهـرانسانی، قـباد است؟ قباد،به معنای اصل ابتکاروپیشروی ونوآوریست پـیـوندِ انـدیشهِ شـاهی(= حکومت ) با مفهـوم « قـباد » شاهی ، « همکاری ِسه قباد یا سه نیرو باهم » اسـت برهان قاطع ، مینویسد که واژه « غـُباد » ، به معنای « ابداع » باشد ، که « نو آوردن و نوساختن و شعرنو گفتن » است . همچنین « مردم حق را ، غباد گویند ، که در فعل حق ، طرف نقیض را نگیرد، وجانب کسی را ملاحظه نکند، و روی نبیند، و آنچه حق است بجای آورد » . ودکتر معین، در زیرنویس این واژه دربرهان قاطع ، میگوید که این معانی مجعولند ، و در زیر واژه « قباد » ، گمان زنی بارتولمه را که بدون ریشه در داستانهای ایرانست ، به کردار معنای درست « قباد » آورده است ، که قباد به معنای « کی ِمحبوب = سرور گرامی » است . با چنین حدسیات نارسائی ، خط بطلان روی فرهنگ اصیل ایران کشیده میشود، این بررسی های با سطحی سازی فرهنگ ایران ، « عـلـم و علمی و دانشگاهی » هم شمرده میشود . واژه « قباد » ، یکی از اصطلاحات ژرف، در فرهنگ ایرانست، که هم ۱- با « فطرت یا گوهر انسان » ، و۲- هم با حقانیت حکومت ( شاهی ) وفلسفه سیاسی درایران ، ٣- وهم با تقسیم قوا درحکومت ، ارتباط تنگاتنگ دارد . « قباد Govaad» ، دارای معانی « حق تاءسیس کنندگی و نو آفرینی، و ازخـود بـودن ، وازخود، حق ابتکار داشتن، وخود،اصل روشنی و بینش بودن » میباشـد ، ولی این معانی، با الهیات زرتشتی، که ارث آن کم وبیش ، به ایرانشناسان هم رسیده است ، واندیشه حکومتی و حق تاج بخشی موبدان زرتشتی ، سازگار نبوده است . « گواد = قباد = گـه و+ واد » چنانچه دیده خواهد شد ، معنائی همسان با « همزاد و یوغ و سنگ و ا َمَـر= امهر... » داشته است، که آمیختگی و امتزاج و اتصال و پیوند دونیرو یا دواصل باهم ، سرچشمه نوآفرینی و روشنی و بینش حقیقت » هستند . اندیشه همزاد، یا « دوقلوی به هم چسبیده » ، درتصاویر گوناگون ، چهره به خود میگیرند . یکی تصویر ِ « گردونه با دواسب یا دوگاو» است ، دیگری در« زنی که آبستن است وکودک درشکم خود دارد» ، و سدیگر، به شکل ترکیب دوجانورِ، یا یک یا چندجانور با انسان . ازجمله همین گباد( قباد = Gobaad) با « نیم تنه گاو و نیمه بالای انسان، یا نیم تنه اسب با نیم تنه انسان= نیم اسپ » ، چهره به خود میگیرد . درمینوی خرد ( تفضلی) میآید که « ٣۱- گوبد شاه درایرانویچ درکشور خنیرس است و٣۲- وازپای تانیمه تن گاوو ازنیمه تن تا بالا انسانست » . همچنین « داستان دیو گاوپای» درمرزبان نامه ، به همین اندیشه بازمیگردد . این معنا هم درشاهنامه، در داستان تا ج بخشی به قباد، و هم درغزلیات مولوی درباره انسان باقی مانده است . درروایات هرمزیارفرامرز، جلد دوم، صفحه ۵٣۶ ، « باد » ، متناظر با سینه ( ریه ها یا شش ها که پری هم خوانده میشود ، تحفه حکیم موءمن ) شمرده میشود، که دوبخش به هم چسبیده اند، و« ایزد قباد » ،« سروربرباد » خوانده میشود . روزباد ، که روز ۲۲ باشد ، روز گواد ( قباد ) هم خوانده میشود( ص ٣۴٣ روایات فرامرز) . این نشان میدهد که باد و قباد، باهم اینهمانی داشتند. درعربی رد پای این واژه ، چنین باقی مانده است، که « قـُواد » به معنای« بینی » است و آن لغت حمیری است . یکی آنکه بینی، همان واژه « وین » است که نی باشد، و دیگر آنکه « بینی »، بنا بربندهشن ، بخش سیزدهم ، دودمه ( دو سوراخ = دونای به هم چسبیده )هست . دم و دمه ، نه تنها ، باد است ، بلکه معنای آتش فروز را هم دارد . ازاینگذشته ، مردمان ، روز بیست دوم را « دوست بین » میخوانده اند ( برهان قاطع ) که بنا بر داده ها بالا ، به معنای « نای دوست ، یا بینی دوست » میباشد . باد ، چون درشکل « گرد باد » درنظرگرفته میشد، معنای « پیچیدن » داشته است . ازاین رو« باد » درکردی، معنای پیچ ، وباداک معنای پیچه ( اشق پیچان = مهربانک = سن = لبلاب) را دارد . به هم پیچیدن، یا گرد چیزی پیچیدن ، معنای « عشق ورزی » داشته است . ازاین رو هست که با د ۱- موکل بر تزویج و نکاح و ۲- نوبریدن ونو پوشیدن است . باد یا قباد ، با مهر ی کاردارد که نوآفرینست . این بود که باد، هم معنای عشق وهم معنای جان ( دمیدن جان درتن ) داشت، که دوپدیده ازهم جدا ناپذیر بودند. باد یا قباد، هم عشق وهم جان باهم بود . با دم ( باد ) ، جان وعشق پیدایش می یافت ، واین سیمرغ بود که بادنیکو = وای به = نای به بود . مولوی نیز که درجبرئیل مانند پدرش، هنوز هما و سیمرغ میدید ، اورااینهمانی با باد میدهد و انسان را مریم میداند: باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گل روی ازین هردو زاد رقص شما هردو ( به هم پیچیدن )، کلید بقاست رحمت بسیاربرین رقص، باد تختگه نسل شما شد، « دماغ » تخت بود، جایگه « کیقباد » همین اندیشه « دو چیزبه هم چسبیده = همزاد یا یوغ » ، در تصویر « در ِخانه ، یا چوب آستانه درخانه » نیز به خود شکل میگرفت . چون یا آنکه در، ازدو بر= دولنگه ساخته میشود ، یا آنکه هردری ، دو رویه ( به داخل و به خارج ) دارد . ازاین رو ، به آستانه درنیز « کواده » گفته میشود، که همین قباد باشد، و نام دیگر این درگاه و آستانه خانه ، « جناب » است و جنابه ، به معنای همزاد است . و« در» هست که «اصل افتتاح » است . ازاینرو تا کنون برای دادن اهمیت ب یک شخص ، جناب ، گفته میشود ، چون وجود او ، آستانه ورود هست . « در» ، دو جهان را به هم متصل میسازد. « در، یا آستانه در، یا چهارچوبه در» ، اصل ونیروی متامورفوزTransitos ازیک حالت به حالت دیگر، ازیک شکل به شکل دیگراست . هربرهه ای اززمان نیز، « دری » با برهه دیگراززمانست که ازپی مِیآید. پیمودن زمان ، سیر از درون درهای زمانهای به هم بسته است که درهر دری ، متاموفورز تازه ای روی میدهد . همچنین درون انسان ، دری به بیرون او دارد ، یاجهان بیرون ، به درون انسان ، دری دارد . « برونسوObective» و « درونسوSubjective»، ازهم بریده وپاره نیستند ، بلکه از«دری= نیروی متامورفوزی » که میان آن دوهست ، میتوان ازحالتی، خارج و به حالت دیگری، داخل شد. انسان ، خانه ایست درجهان که میتواند، از درونسویش وباطنش و گوهرش ، بیرونسوو پدیدار بشود . به همین علت، سیمرغیان به نیایشگاه سیمرغ ، یا زنخدای مهر، « در ِمـهـــر» میگفتند ، چون در واردشدن به نیایشگاهی که جشنگاه زنخدای مهر بود ، حالتشان دگرگون میشد، گوهرشان ، فرورد = فرگرد میشد . این را « دیوانگی = خداشدن = سیمرغ شدن » مینامیدند . زندگی در گیتی نیز، دری به زندگی در خودِ خدا ( ارتا فرورد = فروردین ) داشت، و انسان دراین آستانه ، ازانسان ، به سیمرغ یا به خدا ، تحول می یافت . ازاین رو ، دین ، دیوانگی( خداشدن وحالت شادی و نشاط یافتن ) بود . « دین یا بینش زایشی یافتن » ، تغییرکلی حال دادن ، یا متامورفوزیافتن ، یا تحول کلی درگوهریافتن بود. ازاین رو اصطلاح « قباد = کواد = قواد ) ، تصویر فوق العاده مهمی شمرده میشد، و سیستانی ها بنا بربیرونی درآثارالباقیه ، ماه فروردین ( ارتا فرورد = سیمرغ ) را « کواد = قباد » مینامیدند، چون سال و زمان نوین را افتتاح میکرد ، دراین زمان ، زمان ، نو میشد . دوبرهه اززمان، ازهم بریده نیستند، بلکه دری ازتحول ( گشتن = وشتن ) میان دوبرهه است . همانسان که ازگذشته، میتوان ازاین دربه آینده رفت ، از امروز نیز میتوان به گذشته و گذشته ها رفت . اساسا، گوهر زمان ، « درگاه و آستانه ودر بودن » است . سیر در زمان، رفتن ازخانه ای به خانه دیگر، ازحالتی به حالتی دیگر، از اندیشه ای به اندیشه دیگراست . زمان، اصل گشتن و وشتن ، یا رقصیدن درزمانست . « پیـشـداد» و« قـباد»، « حقوق ِاساسی » است هم اصطلاح « پیشدادpara-dhaata » ، و هم اصطلاح « قـبـاد » ، حاوی « فرهنگ سیاسی و حکومتی ایران » میباشند . دادن این نام به شخصی ، برای انتقال دادن این « مرجعیت حقوقی یا تاءسیس قانون ونظام » به آن شخص بوده است . این داستانها که درشاهنامه ، دراثرنفوذ موبدان زرتشتی در دوره ساسانیان، ازمحتوای اصلیشان، تهی و مسخ ساخته شده اند ، حاوی « حقوق اساسی ، یا حقوق بنیادی حکومت و نظام اجتماعی و سیاسی » بوده اند . این داستانها ، ادبیات ، به معنای امروزه نبوده اند. این داستانها ، مایه های فرهنگ حقوقی و سیاسی و دینی و اجتماعی را دراجتماع ، ازنسلی به نسل دیگر، انتقال میداده اند . به بررسی های ادبی در شاهنامه ، نمیتوان قناعت کرد . کاستن شاهنامه ، به ادبیات ، وبررسی آن با مقولات ادبی وزیبا شناسی و « اسطوره ای به معنای متداول دراسلام » ، بی ارزش ساختن شاهنامه است . « پیشداد » ، چنانچه تا کنون به معنای « نخستین و کهن ترین واضعان حقوق و قانون » ترجمه شده است، کاستن « اندیشه بـُن» ، به « آنچه گذشته است » میباشد . « پـَرَ=para=fra » ، تنها به معنی « آنچه درگذشته و پیش ازاین بوده است » نیست .. بلکه para =fra که همان « پیش » باشد ، به معنای « قبل ، از دید زمانی » فهمیده نمیشده است ، بلکه به معنای « بُن و اصل و اساس » فهمیده میشده است . « پیشداد= پـرداتـه » ، به معنای « حقوق وقانون اساسی » میباشد . مثلا فرادات fra+datha که همانند واژه پیشداد است ، به معنی « پیشرفت دهنده » است . یا fra+pita به معنای پیش تازنده است. یا fra+dakhshta به معنای آموزگار است ، و درواقع ، معنائی همگوهر با « سرمشق= پیش نقش » را دارد . همانگونه به سر دسته و رهبر، فرتما fratema و به حکومت fratemaat فرتمات گفته میشده است . همچنین « فـرمـان » ، معنای « اندیشیدن ازبُن وجود انسان » را داشته است، ومعنای «امرو حکم کردن » را نداشته است . این نام « پیشداد » ، نخست به هوشنگ داده شده است ( هوشنگ پرداته ) . هوشنگ یا هائوشیانه ، بدون شک ، همان « بهمن = آسن خرد = بُن اندیشیدن در کل هستی= بُن آفریننده درکل هستی » میباشد . بینش هرچیزی، ازاین بُن ، زاده و پدیدارمیشود . اینست که دات dhaata، هم معنای۱-« بینش وخرد » و ۲- هم معنای حق وقانون ( داد ) را دارد. به همین علت است که « داستان » که « داتستان = دات + ستان » باشد ، هم معنای « جایگاه زادن ِ اندیشه و خرد » و هم معنای « جایگاه زادن ِ قوانین وحقوق» را دارد . حقوق و قانون ، دراصل ، در روند داوری کردن وقضاوت ، بتدریج ، زاده میشده است . این قاضی بوده است که در روندِ آزمایشها یش ، قوانین و حقوق را می جسته ومی یافته است . فردوسی درشاهنامه ، همیشه سخن از محتوای « خرد تجربی و خرد اجتماعی وهمگانی ِ » داسـتـان ، میراند . جشن سـده (سه + داه )، که جشن هوشنگ است ، همان جشن بهمن است که دربهمن ماه ، روی میدهد ، و چون بهمن ، هم آذر فروز، و هم « آسن بغ = حسن بگی= سنگ خدا » هست، وبیرون آمدن روشنی ازسنگ ( امتزاج دواصل یا اتصال دونیرو) یا زاده شدن روشنی و بینش و حقوق ازبُن هستی انسان ، خویشکاری بهمن است ، که با تصویر اهورامزدا در دین زرتشتی سازگارنبود . حقوق اساسی ایران ، براین اصل استوار بود که « حقوق وقانون و نظام اجتماع » ، از « خردِ بهمنی ، یا آسن خرد ِ همه انسانها دراجتماع » پیدایش می یابد . اصل حکومت یا شاهی، درفرهنگ ایران ، خرد و رای ( خرد بهمنی = خرد تهی ازقهروخشم و زدارکامگی و تهدید ) شمرده میشد . « رای » ، برآمده از واژه « راینیتنraayenitan » است، که دارای معانی « حرکت دادن ، پیش بردن ، نظم وسامان دادن ، مدیریت کردن ، رهبری کردن » است . رای داشتن ، دارنده خرد سامانده و حرکت دهنده و پیش برنده میباشد . رای زدن ، مشورت کردن خردها باهم ، برای سامان دادن و اداره کردن ورهبری کردنست . گرانیگاه « نیروی ساماندهنده خرد» ، در اصطلاح « رای » آورده میشود .این اندیشه، برغم اندیشه « فرّه ایزدی ِ موبدان زرتشتی » است که درشاهنامه ، اصل نخستین شمرده میشود : هرآن نامور که نباشدش رای به تخت بزرگی نباشد سزای نزیبد بریشان همی تاج وتخت بباید یکی شاه « پیروز بخت» پیروزبخت ، کسیست که ارزشهای سیمرغی ( = پیروز) بهره یافته است . که باشد بدو ، فرّه ایزدی بتابد زگفتار او بخردی با آنکه اصطلاح « فرّه ایزدی موبدان » ، به جای « فره کیانی که شناخت شخص بوسیله اعمال سودمند اجتماعیش هست » ، بکار برده میشود ، ولی معنای فرّه ایزدی ، در عبارت بعدی که « بتابد زگفتاراو بخردی » باشد ، روشن وبرجسته میگردد . حکومت وحاکم باید پیکریابی « خردبهمنی ، خرد همپرس » باشد ، نه آنکه مرّوج یک شریعت یا آموزه دینی یا یک ایدئولوژی باشد ، و تبارو نژاد ، نقش درجه دوم را بازی میکرده است . این اصل، برضد فلسفه حکومتی موبدان زرتشتی ، وهمچنین برضد شریعت اسلام هست . بررسی شاهان پیشدادی در شاهنامه ، که بنیاد گذاری ِ « حقوق اساسی » ایران بوده اند ، کاریست که باید درفرصتی دیگر انجام داد ، و این حقوق اساسی را از زیر تحریفات موبدان زرتشتی درشاهنامه ، ازاین داستانها بیرون آورد . همانسان که اصطلاح « پیشداد » ، بیان یک پدیده واصل حقوقیست ، اصطلاح « قباد » نیز که نام بنیاد گذارحکومت کیانیان بوده است ، حاوی چنین اصل حقوقیست . « شاه = حکومت » ، قباد است ( سه قباد باهمست ) که حقانیت به نوآوری وابداع و تاءسیس و راهگشائی دارد . پدیده قباد ، چنانچه دیده خواهد شد ، مرکب از« سه قباد » بود ۱- سروش و رشن باهم ، قباد هستند ( روز۱۷ وروز۱٨) ۲- فروردین یا سیمرغ ( روز۱۹ ) ، کواد ( قباد ) هست ٣- بهرام ورام باهم، قباد هستند ( روز ۲۰ و۲۱) روزهای ۱۶ و۱۷ و۱٨ و۱۹ و۲۰ و۲۱ ماه مهر، جشن مهرگان بودند. این سه قباد، بُن هرانسانی نیز شمرده میشدند . بُن همه انسانها ، با گوهرشاهی وحکومت که درتاج ، نماد خود را می یافت، چه رابطه ای داشت ؟ شاه ( قباد ) ، کسیست که میتواند نیروهای ی ابتکارو نوآوری و بینش و روشنی و حرکت وپیشرفت خواهی وساماندهی همه افراد را دراجتماع ، به هم پیوند بدهد و ازآنها ، یک کل بسازد . شاهنامه ، داستان انتخاب شدن قباد را به شاهی نگاه داشته است. واژه « قباد» ، نامی برای هرشاهی بود .چنانکه مولوی هم واژه قباد را درهمین راستا بکارمی برد : گرنه شمس الدین ، قباد جانهاست صدهزاران جان قدسی، هردمش منقاد چیست مرد که « گـوهـری بود » ، قیمت خویش ، خود کند شاد نشد به شحنگی ، هیچ قـبـاد و سنجری قباد، کسی است که خودش ، میزان ومعیارخودش هست . قباد ، ازسوی سپاهیان ایران ، با پیشرو بودن ِ زال زر، به شاهی « بـرگزیده میـشود » ، و زال زر، به سرسلسله کیانیان قباد ( قباد+ کاوس+ سیاوس + کیخسرو+ لهراسب + گشتاسپ..) تاج شاهی را می بخشد و« آفرین میکند ». « آفرین کردن » ، یک اصطلاح تمام عیار، حقوق سیاسی بوده است . آفرین کردن ، اصطلاحی همانند « آفرین گفتن ، به معنای مدح ظاهری کردن برسر زبان »، نبوده است . « آفرین کردن » زال یا سران سپاه ، دادن حق حکومت به کسی دربرگزیدن او، برپایه خرد وشناختن او به کردار« قباد = اصل پیوند دهنده » بوده است . آفرین کردن ، شناختن حق (= حقشناسی ) کسی به حکومت کردن بوده است. کسی بر جامعه درایران حق حاکمیت پیدا نمیکرده است که مردمان ازاو میترسیده اند . کسی حقی برمن دارد که من سپاسگزارش هستم . سپاس، نگاهداشتن است . پیدایش حق ، دراثر سپاسگزاری از کردارهای نیکیست که برای پرورش و نگاهبانی جان وخرد اجتماع کرده میشود . شناختن دیگری در نیکیهایش ، و ارج گزاری به کارهای درنگاهبانی از قداست جان ، بنیاد پدیده حق ( به معنای حقوق ) درایران بوده است . بُن وگوهر هرکسی در عملی که برای نگاهبانی جانها میکند ، پدیدار میشود . اودر چنین کارهائی ، راستی گوهر خود را مینماید . او دراعمالش، پای بندی خود را به « ایمان خود به یک آموزه و شریعت و راه راست » نشان نمیدهد . اعمال ایمانی ، ایجاد « حق » نمیکند . اعمالی ، ایجاد سپاس و حق میکند ، که در راستای قداست جان وخرد ، همه جانها وهمه خردها را ، بدون تبعیض ایمانی وجنسی و طبقاتی و قومی ... نگاه میدارد. این اندیشه دراین شعراسدی توسی ، باقی مانده است که : زتو تا بوم زنده ، دارم سپاس که من با خرد، یارم وحقشناس «آفرین کردن » که بنیاد حقوقی برپایه« سپاس » میباشد ، با « ایجاد حق ، برپایه ترس ازقدرتمند وحکومت ، یا از الله وخلفایش » تفاوت کلی دارد . آفرین کردن ، که قبول حق حاکمیت بود ، بربنیاد پدیده « سپاس ازنیکی » قرارداشت ، نه برپایه « ترسیدن از آنکه قدرت را تصرف میکند » . با ترسیدن از کسی ، ولو این الله یا یهوه یا ... باشد ، دیوار روانی میان انسان و آنکس یا قدرت یا خدا ، ساخته میشود . با ترسیدن ازکسی ، و دادن حق حاکمیت به او ، « جنگ با دیگری ، درتزویر با دیگری ، ودر تظاهربه صلح با او » آغازمیشود . اینست که روند « آفرین کردن » در فرهنگ ایران ، گوهرحاکمیت وشاهی و تاج و تخت را معین میساخته است ، که درفرصت دیگر، گسترده خواهد شد . همین داستان تاج بخشیدن به قباد و برگزیدن او به شاهی و آفرین کردن به او ، نشان میدهد که « تاج بخشی سیمرغیان » ، چه مرجعیت بزرگی دردوره کیانیان بوده است، و تنش و کشمکش خانواده گشتاسپ با خانواده زال زر، ازکجا سرچشمه میگرفته است . این رویداد ، بهترین گواه از فرهنگ ایران، برحق « برگزیده شدن شاه » میباشد ، که نزد مردمان ، جزو « حقوق اساسی ایران » شمرده میشده است . شـاه درآن هنگام درموقعیت جغرافیائی ایران ، بیشتر نقش « ایمن نگاهداشتن کشورازمهاجمان» را داشته است ، واین نقش، به عهده سپاهیان بوده است ، و آنها طبعا حق چنین انتخابی را داشته اند . شاه ازاین رو درشاهنامه ، غالبا سپهبد خوانده میشود . روان نظامی و پهلوانی و ارتشی ، بکلی با روان موبدی و آخوندی و کشیشی فرق دارد . چنین حقی ، سازگار با اندیشه موبدان زرتشتی نبوده است . یکی آنکه حقانیت به شاهی را در« ترویج دین زرتشت » میدانستند، و دوم آنکه این حق را ، منحصربه خانواده گشتاسپ میکردند که نخستین شاه موءمن به زرتشت بوده است ، و خودشان ، بجای « خانواده رستم » میخواستند « تاج بخش » بوده باشند . این حقانیت بود که بنیاد حکومت را برای دفاع از ایران، در زمان هجوم اعراب ، به کلی ازبین برده بود . چرا،رستم،دوبـازسپیدیست که تاج رامیآورد؟ هنگامی زال زر، رستم جوان را به البرزکوه میفرستد تا به قباد این پیام را برساند که سپاهیان ایران اورا به شاهی برگزیده اند ، ناگاه به گروهی در میان راه برمیخورد ، وآنها،اورا به بزم خود فرامیخوانند ، و ازآنهاست که سراغ قباد رامیگیردوقبادرا همانجا می یابد : تهمتن همیدون یکی جام می بخورد ، آفرین کرد برجان کی توئی از فریدون فرّخ ، نشان که رستم شد از دیدنش، شادمان ابی تو مبادا جهان یکزمان نه اورج شاهی و تاج کیان شهنشه چنین گفت با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان که ازسوی ایران، دوبازسپید یکی تاج رخشان به کردارشید خرامان و نازان رسیدی برم نهادندی آن تاج را بر سرم چوبیدارگشتم شدم پرامید ازآن تاج رخشان وبازسپید بیاراستم مجلسی شاه وار بدین سان که بینی درین جویبار تهمتن مرا شدچوباز سپید رسیدم زتاج دلیران نوید تهمتن چو بشنیدازآن خواب شاه زباز و زتاج فروزان چو ماه چنین گفت با شاه کندآوری نشانست خوابت زپیغمبری درهمین بیت ، نیروی پیش دانی و پیش اندیشی قباد را نشان داده میشود. سپس رستم قباد را با خود بسوی پدرش، زال زر میبرد چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی کرد هرگونه ساز ازآرایش جامه پهلوی همان تاج و هم باره خسروی چوشب تیره شد، پهلو ِ پیش بین برآراست با شاه ایران زمین به نزدیک زال آوریدش به شب به آمد شدن ، هیچ نگشود لب نشستند یک هفته با « رای زن » شدند اندران ، موبدان انجمن که شاهی چو شه کیقباد ازجهان نباشد کس ازآشکارو نهان همیدون ببودند یک هفته شاد به بزم و به باده ، برکیقباد به هشتم بیاراستند تخت عاج بیاویختند از بر عاج، تاج بدینسان رستم و زال زر، تاج سیمرغی را فراز سرقباد میآویزند. سلسله کیانیان، مانند پیشدادیان ، تابع ارزشهای سیمرغی بودند . این رویدادها ، قصه ها وافسانه های خام ودروغ نیستند ، بلکه این داستانها ، دربرگیرنده ِ« حقوق اساسی » ایران هستند . اینها بیش ازهمه تواریخ ، معین سازنده ِ تفکرسیاسی بوده اند . دوبازسپید ی که قباد به خواب می بیند ، همان اندیشه جفت وهمزاد و کواد و سنگ ... است . همانسان که « دوپرسیمرغ » ، فرّ کلاه ( تاج= دیهیم = داهیم ) زال زراست، که ازسیمرغ هنگام وداع ازاو میگیرد. هنگام بدرود زال زر و فرود آمدن از فراز البرز به زمین ، زال زر به سیمرغ میگوید : به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت : مگر سیر گشتی همانا ز « جفت » ؟ نشیم تو، رخشنده ( رخش = دورنگ سرخ وسپید ) گاه منست دو پرّ تو ، فـرّ کلاه منست یا هنگام کشته شدن سیمرغ بدست اسفندیار، این دوبچه یا جفت بچه های سیمرغند که پروازمیکنند و میروند . این همان جفت و ابلق و پیسه ایست که اصل آفرینش و نوآوریست .صفتِ درخت همه تخمه harvisptokhma، ویسپوبیسvispo+bis که فرازش سیمرغ نشسته است( بیس = ویس = جفت ) ، « همه جفت » هست . نماد بالهای نمادین سیمرغ ، که بر فرازش ترنج رخشان مهرگان ( زنخدا مهر= میترا کانا = بغ کنیز درسغدی ) قرادارد ، درتاجهای ساسانی باقی میماند . همین ساختارتاج ، درست دردوره ساسانی ، برغم آنکه درسنگ نگاشته ها که اهورامزدا و میتراس و آناهیتا ، آئین تاج دهی را نشان میدهند، بیان چیرگی و محبوبیت ارزشهای سیمرغی نزد مردمست . این اصطلاح قباد ، که بیان سرچشمه آفریننده بودن برپایه « آمیزش وبه هم چسبیدگی دواصل باهم » میباشد ، پیوند زندگی با مرگ را هم معین میساخت . زندگی ( گیان = آشیانه سیمرغ ) ، متامورفوز به « ارتا فرورد = جانان = خوشه خدا » می یافت . خدا، درانسان ، فقط متامورفوز= فروهر= فرگرد= دگردیسی می یافت ، چنانچه ازارتای خوشه ، به زندگی درگیتی متامورفوز یافته بود . این بود که برای زال زرورستم ، « زندگی درگیتی » و « زندگی پس ازمرگ » ، دو چهره به هم چسبیده سیمرغ بودند . اندکی ازاین اندیشه در این ابیات اسدی توسی در گرشاسپ نامه باقی مانده است : جهان بزمگاهیست نغزازنشان میش( می آن ) ، عمرما پاک و، ما می کشان بهشتی بُدی گیتی از رنگ وبوی اگر مرگ وپیری نبودی دراوی یا دردوبیت دیگر، در تن همه دوجهان را می یابد تنت آینه سازو هردو جهان ببین اندرو، آشکار و نهان همه با تو است ، اربجوئیش باز نباید کسی تا گشایدت راز تو نیاز به کسی نداری که رازجهان را بگشاید ، بلکه خودت میتوانی در تن خودت ، آینه هردوجهان و آشکار ونهان را بیابی. ولی این موضعگیری به زندگی و مرگ ، به شکل دو گونه زندگی سیمرغ ( دوشکل از وجود سیمرغ یا خدا )، درکیخسرو ، وقتی به اوج قدرت میرسد ، به هم میخورد . تحول ناگهانی کیخسرو درباره مرگ و ترس او، ازیافتن قدرت بی اندازه، و پیدایش ِ « مسئله سکولاریته » با تحول ِ ناگهانی روانی ِ کیخسرو، فرزند سیاوش وفرنگیس ، و دگرگون شدن پـدیــدهِ مرگ درروان وضمیر او، گرانیگاهِ سراسرارزشهای دینی واجتماعی وسیاسی ایران سخت، تکان داده شد ، واین گرانیگاه ، به « جهانی فراسوی خاک » بـُرده شد . سرایت این دگرگونی روانی سپس ، به لهراسب وپسرش گشتاسپ ، مسئله امروزه ما را که « سکولاریته » باشد ، پدید آورده است. این تجربه ای که کیخسروکرد، وبرای همه بزرگان ایران آن زمان چنانچه درشاهنامه روایت شده است ، بسیار شگفت انگیزو خیره کننده وحتا نفرت انگیز و باورناکردنی بود ، با آمدن زرتشت ، در دین نوینی، عبارت بندی برجسته وچشمگیر خود را یافت . تخم تجربه ژرفی را که کیخسرو، کاشت ، زرتشت، پرورانید و شکوفا وبارور کرد، واین دین نوین ، طبعا رویاروی جهان بینی زال زرو خانواده اش، قد علم کرد ، که درآن ، ارتای خوشه ( سیمرغ )، هم آسمان و هم زمین بود ، ودوجهان، با دوگوهر گوناگون ومتضاد را نمیشناخت ، بلکه« خـُدا » که دراصل ، معنای « بُـن سراسر ِ هستی » را داشت ، وبه هیچ روی ، معنای « شخص » نداشت، خودش ، مستقیما تبدیل به گیتی و همه جانها میشد ، و«خاک» نیز، همان « آگ = اخو» ، یا خوشه ارتا بود دوجهان، فقط متامورفوزخود او، به دوحالت وشکل بود واین دوکاملا به هم یوغ و جفت بودند . دراین رویاروشدن دو جهان بینی متضاد، مسئله « حقانیت حکومتLegitimacy » درایران ، دچارتزلزلی سخت گردید . به گفته گشتاسپ درشاهنامه ، ازاین پس، حکومت ایران میبایست برپایه « منشور یزدان = منشور اهورامزدا » قراربگیرد . به عبارت دیگر، این اهورامزدا و موبدانش هستند که ازاین پس ، باید « تاج بخش» درایران باشند، نه پهلوانان سیمرغی ، که متعهد به ارزشها و معیارهای سیمرغی ( ارتای خوشه ) هستـند . بدینسان ، جنگ میان دوقشر یا دولایه دراجتماع که ۱- « موبد ویا آخوند » و۲- « پهلوان » باشند ، که دارای دو شیوه اخلاقی ودو روش زندگی ودو شیوه اندیشیدن متفاوت هستند ، درتاریخ ایران آغازمیشود . درحالیکه بنیاد حکومت درایران تا آن زمان، برپایه « ارزشهای سیمرغی، یا ارتای خوشه » قرارداشت وضامن تداوم این ارزشها، خانواده سام وزال ورستم بودند، وآنها ، « مرجعیت تاج بخشی » را داشتند . گشتاسپ و اسفندیار، و پسرش بهمن ( شاهانی که مبلغان دین زرتشتی بودند ) ، ناچاربودند که این مرجعیت تاج بخشی را، که خانواده زال داشتند ، به هرگونه ای که شده ، نابود سازند ، تا ارزشهای سیمرغی ( ارتای خوشه ) ازآن پس ، گرانیگاه حاکمیت درایران نباشند ، ولی همه تلاشهای آنها دراین راستا، درپایان ، باشکست روبروشد . مثلا پشوتن به بهمن، پسراسفندیار که به نابودکردن خانواده سیمرغیان برخاسته میگوید : تو این تاج ازاو ( رستم که نگهبان تخت کیانست) یافتی یادگار نه ازشاه گشاسپ و اسفندیار( نه از نیایت ونه ازپدرت ) زهنگامه کیقباد اندرآی چنین تا به کیخسرو پاک رای « بزرگی » ، به شمشیراو داشتند جهان را همه زیراو داشتند تا آن گاه ، حکومت ایران ، استوار برجهان بینی سیمرغی ( ارتا خوشت = اردوشت = ارد وج ) قرارداشت، و شاهی ، بر بنیاد اندیشه « کواد = قباد ، که درلاتین کاوتس Cautes شده است» قرار داشت ، که استوار برهمان اندیشه یوغ = همزاد = ییما = سنگ = سپنج ( سپنتا) میباشد . همانسان که بُن آفریننده ِ زمان وجان وخورشید و جهان ، جفت وهمزاد ی بود که یک اصل میان ، آنهارا باهم میآمیخت و باهم یکی میساخت ،« شاهی= حاکمیت » نیز، استوار بر« سه نیروی مبدع ونوآورو برابر، و متمم هم ، وجدا ناپذیرازهم » بود، که قباد یا کواد نامیده میشدند. یکی از بهترین نمادهای این اندیشه درطبیعت ، « تـُـرنـج » بشمارمیرفت که نامهای دیگرش ، ۱- « بـادرنگ» و۲- « آبست » و ٣- « کواد = قواد = قباد » ، ۴- زماورد( بزماورد= نرگس یا نرگسه ، که بیان اقتران ماه وپروینست ) ...میباشد . « ترنج » که کوات ( قباد)، ومعربش « اترج » است ، نماد « همزاد بهم چسبیده یا تواءمان ، یا اصل آبستنی» بود، که متضاد با مفهوم « همزاد ازهم جدا ومتضاد باهم زرتشت » است . در آثارالباقیه بیرونی ، دربیان اشیائی که بطور نادر روی میدهد، میآید ( ص ۱۲۰ ) « ... مانند میوه هائی که تواءم است وبهم چسبیده ، و یا میوه هائی که دو مغز دریک پوست دارند ، و اما انواعی که طبیعت دومرتبه و متداخل هم ساخته مانند اترج که درمیان آن اترجی دیگرمانند اترج روئی موجود است ... » . سراندیشه « همزاد= سنگ = یوغ = گواز » ، که بن آفریننده جهان و زندگی و انسان وروشنی و بینش شمرده میشد ، همیشه به این گونه پدیده های نادرو کم نظیر، توجهی بیش ازاندازه میکرد ، چون آنهارا بهترین پیکریابی این اندیشه می یافت ، مانند «عدس » ، که دولپه دریک نیام است. ازاین رو « استر» که قاطر باشد، و واژه « سترون » امروزه ما به غلط ازآن ساخته شده ، هم « عدس » ، و هم بغل( بغ + ال ) نیز نامیده میشود. دیدآنها نسبت به استر، یا قاطر که درست عدس و بغل هم نامیده میشود ، وارونه اندیشه ما ، نشان عقیم بودن نبود بلکه درست بیان این اصالت بود . استروعدس وبغل، به معنای « دوتخمه بودن» است ، ومعنای سترون بودن ، برای زشت سازی اندیشه اصلی ساخته شده است . ازجمله این سوء تفاهمات ، لقب « استر» است که برای اصالت وبزرگی به کورش داده شده بود . کاهنان معبد دلفی در یونان، بنا برآنچه هردوت گفته است ، نمیدانسته اند که چرا کوروش ، درایران ،« استر» خوانده میشود، ومی پنداشتند که چون مانند قاطر، پدرش، شاءن کمتری ازمادرش داشته ، ازاین رو ، استر نامیده شده است. ولی ایرانیان ، چون درکوروش ، « اصل آفریننده= نو آور= آتش فروز» یا « قباد= نوآورونوآفرین » ، میدیدند ، اورا « استر= همزاد= جفت = کواد = قباد » میخواندند . البته رنگ سرخ ترنج دربیرون و سفیدی پوستش در درون، و بوی خوشش نیز ، این سر اندیشه را دراوج برجستگی، نشان میداد . این سراندیشه درست ، اینهانی با روز شانزدهم که « مهر» نامیده میشود ، داشت. « مت= maetha» که ریشه واژه « میترا= مهر» میباشد، به معنای « جفت= یوغ » و « وصال و اتحاد » است ( یوستی ) . گل یا گیاه این روز، دراصل «مهرگیاه » بوده است ( پزشکی درایران، دکترموبد سهراب خدابخشی ) که همان « اسن بغی » درکردی، بهروج الصنم = بهروز وسیمرغ ، استرنگ = شاه بابک = لعبه(= لفه )» میباشد. و لی ازآنجا که این « مهرگیاه » ، درست بیان پیدایش جهان ازاصل « جفت آفرینی » است ، و برضد اندیشه همزاد زرتشت میباشد، موبدان نام این گیاه را( دربندهش ) مسخ وتحریف کرده اند . اینهمانی گوهری تصویر« ترنج » با « مهرگیاه= اصل آفرینش کل هستی واصل ِ جمشید که بُن انسانهاست » ، درآئین این روز، باقی مانده است . ابوریحان مینویسد که گویند روزشانزدهم ماه مهر « هرکسی صبحگاه این روز، پیش ازآنکه سخن گوید ، یک به چاشت بخورد و ترنجی ببوید ، آن سال را به خوشی و فراوانی خواهد گذراند و ازقحط و بیچارگی و بدبختی در امان خواهد بود » . این بود که « ترنج » ، نشان نیروی همبستگی و پیوند واقتران ِ همیشگی و اصل آفرینندگی وگرما و روشنی وبینش و آباد ی بود . ازنامهای گوناگون ترنج ، میتوان بخوبی برآیند های اندیشه نهفته دراین نماد را یافت . نام دیگر ترنج ، « آبست » است ، که همان « آبسته » باشد که آبستنیست . آبسته ، زهدانیست که حامله به کودکست . واین یکی ازشکلهای « همزاد= جفت » است . مادرو کودک با هم ، یوغند . یا تخم سیمرغ که درتن انسان افشانده شده است ، اصل جفت بودن سیمرغ با هرانسانیست . ازاین رو جمشید ، ییما نامیده میشد ، چون جم ، به معنای دوقلوی به هم چسبیده است . نام دیگر ترنج ، « باد رنگ » است که منسوب به روز هشتم هرماهیست که « دی به آذر» باشد . « دی به آذر » ، « دی به مهر» ، « دی به دین» ، بیان اینهمانی « دی » ، با « آذر، ومهر، و دین » میباشد، وهرسه ، سـر آغـازیا آفریننده سه هفته هستند . « دی » ، که همان دایه و دیو ( زنخدا و مادرخدا و ماما و شیردهنده ) میباشد ، سه چهره متم همدیگر دارد ، یکی « آذر» است، و دیگری « مهر» است، و دیگری « دین » میباشد . موبدان زرتشتی ، کوشیدند که این اندیشه را بدینسان مسخ سازند که بگویند « دی » ، همان اهورامزداست . این همگوهری دین با آذرو با مهر، کل ساختار این فرهنگ را مشخص میساخت . به هرحال دیده میشود که روز هشتم که دی = آذر باشد ، ویژگی آتش رنگ بودن ترنج ، یا« زرافشان = افشاننده تخم = خوشه= نام روز آذر میان مردم دربرهان قاطع ) بودن ترنج را معین میسازد. نام دیگرترنج ،« زماورد » است که دراصل « بزماورد » بوده است. بزماورد، چیزی همانند « ساندویچ » امروزه بوده است ، که غذائی درون نانست ، وهمانندی با کودک درشکم مادرو اصل آبستنی دارد . بزماورد ، « خوان نرگس یا نرگسه » نیز خوانده میشود . نرگس، ماهست و نرگسه ، خوشه پروینست، و هردو باهم ، نماداقتران ماه و پروینست، که اصل آفرینش جهان شمرده میشد. بدینسان ترنج که کواد یا بزماورد باشد ، پیوند بنیادی وناگسستنی آفریننده و روشن کننده و گرما افزا است ، که همسان اقتران « ماه وپروین = نرگس و نرگسه » درجهان هستی است ، که جهان را ازنو پدید میآورد . این بود که ترنج ، گـوی فـراز تاج بسیاری ازشاهان ایران ، به ویژه در دوره ساسانیان بود . برغم آنکه درنقوش برجسته ، اهورامزدا و آناهیت ومیتراس را درتاجگذاری انبازمیساختند ، ولی فرهنگ مردم ایران ، دست از« ترنج » نمیکشید، که « حقانیت سیمرغی شاهی » را خواهان بود . اینکه مورخان و ایرانشناسان این گوی را « Globe = کره زمین » میخوانند ، دراثر بیخبری آنها از فرهنگ ایرانست . البته گوی خورشید ( خورشید خانم ) به ویژه اینهمانی با « ترنج » داده میشد وخورشید ازاین رو، « ترنج مهرگان ، یا ترنج زر و زرین » خوانده میشود . ردپای اندیشه ترنج و کلاه وتاج شاهی دراین شعرناصرخسرو، نمایانست. درخت ترنج از بروبرگ زرین حکایت کند ُکلـّـه قیصری را ترنج ، نشان مهرهمیشگی( عشق و اقتران ) بود . ازاین رو آئین « ترنج زدن » یکی از آئین های متداول در مراسم عروسی بوده است. چون داماد عروس را به خانه میآورد، بر سر دروازه که میرسیدند ، داماد برعروس و عروس بر داماد ، ترنج میزدند . این بود که مردم بغداد، بنا بر حدود العالم ، آن را چون عطری در جامه دانها نهادندی تا جامه ها بوی خوش گیرد و هم دربغل داشتندی . این بود که شکل ترنج را برمنبر، و برسرتابوت و روی جلد کتاب و درقالی بافی و درتشبیه ذقن خوبان بکار میبردند ومیبرند. احمد مرعشی درگویش گیلکی درمورد نارنج مینویسد که « زنان و دختران روستا های گیلان، برای خوشبو کردن بدن ، بهارنارنج را درچاک گریبان میگذارند یا آن را به نخ کشیده به صورت گردن بند به گردن میاویزند .. » . درداستان ، ویس ورامین ، دایه به ویس میگوید که : برادر گرنبودت پشت ویاور بست، پشت ، ایزدو، اقبال، یاور وگر پیوند « ویرو» با تو بشکست جهاندای چنین ، با تو به پیوست فلک بستد زتو ، یک سیب سیمین به جای آن ، « ترنجی داد زرین » دری بست و ، « دو در همبرش » ، بگشاد چراغی برد و، شمعی باز بنهاد « کواد» ، به « چوب آستانه در» نیز گفته میشود، که در با دولنگه یا بر ِدر، درآن چهارچوبه ، جاداده میشود . ازاینگذشته به همین آستانه در، « فروردین » هم گفته میشود ، و لغت نامه نویسان ، به غلط میانگارند که این واژه « فروردین » ، نیست ، بلکه « فرودین » است( به معنای پائینی ) . ولی ابوریحان بیرونی درآثارالباقیه ، براین گمان غلط، خط بطلان میکشد ، چون مینویسد که سجستانیها ،« فروردین » را ، کواد ( قباد ) مینامیدند. وفروردین که ارتا فرورد و سیمرغ باشد ، آستانه درهمه خانه ها هست . « درخانه » درفرهنگ ایران ، نه تنها با کل آن خانه ، بلکه با کل آنچه انسان داشت ، اینهمانی داده میشد . فروردین ، « زمانی» از سالست که« در ِهستی» را به جهان تازه، به خانه نوین هستی، به آفرینش جهان وزمان ازنو میگشاید . ودر، یا دوبر و دو لنگه دارد ، یا دو رویه دارد . نام دیگرآستانه در، « جناب» یا « جناوه » است که معنای دیگرش، «همزاد » میباشد . نکته جالب توجه آنست که دایه ویس ، مفهوم جفت ویوغ بودن ترنج را میشناسد ، چون این ترنجست که « دو در همبر» دارد. ترنج مهرگان ، که به آفتاب هم گفته اند ، نشان روز شانزدهم ( مهرگیاه ) است که اصل آفریننده جهان وزمانست، و جشن مهرگان که شش روزاست با مهرگیاه ، آغازمیشود، و روزپایانش که رام روز ، باشد ، مهرگان بزرگست. آئین تاجگذاری درفرهنگ سیاسی ایران ، با تاجگذاری فریدون دراین جشن ، گره خورده است. تاجگذاری فریدون درمهرگان وجشن مهرگان ، گوهر ِ« حکومت به حق » را درایران ، معین میسازد . فریدون ، اصل سرکشی برضد ضحاک ( خدائیکه پشت به اصل قداست جان کرد، و قربانی خونی را بنیاد دینش قرار داد ، و پدیده پیمان وعهد اجتماعی و سیاسی و دینی را براین آئین قربانی خونی قرارداد ) وتعهد برای نگهبانی از قداست جان دراجتماع و قانون ونظام ، ازحقوق اساسی = پیشداد شمرده میشود که جدا ناپذیر ازتاج شاهی است . تاج ، ایجاب چنین تعهدی را میکند . جشن مهرگان ، جشن سیمرغست .« مهرگان که میتراگانا » باشد ، به معنای « میترای دوشیره ، میترای نی نواز» ، چون « گانا ، کانا ، کانیا » ، دوشیزه = نی میباشد . مهرگان را سغدیها « بغ کنیز= بغ دوشیزه » میخواندند . فریدون برضد اندیشه « قربانی خونی » که درضحاک سربلند کرده بود ، برمیخیزد . قربانی خونی ، برضد اندیشه « قداست جان ِ » زنخدای مهر ، سیمرغ بود . اینست که فریدون با پیروزی برضحاک ، داد را که قانون وحق و قضاوت میباشد، ازسردرایران ، بربنیاد « قداست جان » میگذارد . اینکه فردوسی میگوید که « پرستیدن مهرگان ، دین اوست » تن آسانی و خوردن آئین اوست این چامه به معنای آنست که فریدون به « زنخدا مهر= سیمرغ » ، همان خدای زال زر و رستم ، اعتقاد دارد . برای همین نیزهست که مهرگان بزرگ ، روز رام ، روز ۲۱ هست . بیرونی میویسد « میگویند سبب اینکه این روز را ایرانیان بزرگ داشته اند ، آن شادمانی وخوشی است که مردم شنیدند فریدون خروج کرده .. » یا آنکه بیرونی مینویسد : « روز بیست ویکم ، رام روز است که مهرگان بزرگ باشد و سبب این عید آنست که فریدون به ضحاک ، ظفریافت و اورا به قید اسارت درآورد .. این روز سرکشی و سرپیچی فریدون برضد « میتراس = خدای قربانی خونی » ، اوج رویش مهرگیاه ، در « سروش + رشن + فروردین + بهرام + رام » است . ازترنج ( روزشانزدهم = مهرگیاه = بهروزو سیمرغ = اورنگ وگلچهره ) ، سروش و رشن و فروردین و بهرام و را م ، که باهم تخم انسانند ، پیدایش می یابند. این جشن ، فقط یادگار یک رویداد گذشته و کهن نبود ، بلکه بیان تجدید و دوام ِ تعهد حکومت وملت ، به یک حق بنیادی حقوقی و سیاسی بود . دادن تاج فریدون به شاهان ، تعهد شاهان وحکومتها به نظامی ( دادی ) بود که فریدون برپایه « نگهبانی جان وخرد مردمان ازهرگونه زدارکامه وقهرو تهدیدی » نهاده بود، و دادن این تاج فریدونی بوسیله خانواده زال ، وحق انتخاب شاه ، جزو خویشکاریهای تاج بخش بود . چنانچه درانتخاب « زو » به شاهی پس از نوذر، بازاین حق، چشمگیر میشود : یکی مژده بردند نزدیک زو که تاج فریدون به تو گشت نو سپهدار دستان و، دیگر سپاه ترا خواستندی ، سزاوارشاه بزرگان برو آفرین خواندند نثارشهی ، بروی افشاندند بشاهی برو، آفرین کرد زال نشست ازبر تخت زو پنچ سال آفرین کردن ، به به وچه چه کردن نیست ، بلکه آئین برگزیدن و پذیرفتن و تعهد کردن و acclamation ( آفرین کردن ) میباشد که پیش شکل دموکراسی ( بدون دادن کاغذ رای، بلکه علنی وشفاهی، مستقیما رای خود را درجمع دادن ) میباشد . این ها قصه ها و افسانه ها واسطوره های ضد عقلی وضد علمی یا بدوی و کودکانه نیستند ، بلکه داستانهائی هستند که بیان « اندیشه های حقوق سیاسی ایران» هستند ، که بیش از تاریخ ، در روان وضمیر ایرانیان کارگذار بوده اند ، و معیارشان برای دادن حقانیت به هرحکومتی بوده است . « داستان » ، به معنای « جایگاه زاد ِ بینش » است، که با « خرد آزمایندهِ همگان » کار دارد، واز مفهوم « اسطوره »، که بارمعنای قرآنی واسلامی،برآن سنگینی میکند، بسیاردورمیباشد . فرهنگ سیاسی و حقوقی ایران را درهمین داستانها میتوان یافت ، نه درخبرهای تاریخی که از هرودوت و پلوتارک و... مانده است. کاستن این داستانها، وارونه انگاشت غلط بسیار ی ازپژوهشگران شاهنامه ، به رویدادهای تاریخی ، از ارزش انداختن فرهنگ ایرانست ، نه بالا بردن ارزش آن .

dimanche 23 septembre 2007

جویباری از دردهای شعله ور


«جویباری از دردهای شعله ور»
من، آن آواره ی شوقم که بر جمعیّت حالم ...... به قدر حلقه ی آن زلف، می خندد پریشانی (بیدل دهلوی)
آریابرزن زاگرسی
دمکراسی ، پرنسیپ نهالیست که بایستی آن را با جان و دل دوست داشت و همسان رعیّتها با غمخواری به آبیاری و مراقبت از آن کوشید. این پیچیده گی روان ایرانی را نمیشه با نصیحت و توصیه و توهین و شماتت و تمسخر و امثالهم به مداوایش کوشید. نه!. باید یاد گرفت کلنگ و بیل را بی خبر از همه در «زمین ناممکنها» به چرخش در آورد ...
سه‌شنبه ۲۷ شهريور ۱٣٨۶ - ۱٨ سپتامبر ۲۰۰۷
۱- اهریمن زیبامنش. ...... قیافه اش را تا زنده ام با اون قامت بلند و ورزیده و عینک چخوفی و سبیلهای نیتچه وارش فراموش نمی کنم. به محض اینکه وارد کلاس درس شد، تکه گچی را در دستش گرفت و بر روی تخته سیاه، اسمش را نوشت و گفت: « من امسال، معلّم زبان انگلیسی شما هستم. لطفا از هفته دیگه که سر کلاس من می آیید، چهار دفتر یادداشت نیز همراه خودتون بیارید. » انسان بزرگی بود. در فکر. در تدریس. در رفتار. در مسئولیّت. در مهر ورزی. اون روز شروع کرد به پرسیدن نام تک تک محصّلان و جویای آرزویی که برای آینده ی خود در سر دارند. اکثرا گفتند: « ما دلمون می خواد وقتی درسمون را تمام کردیم، دکتر بشیم. مهندس بشیم و به مردممون خدمت کنیم. » حال بماند که اکثر همکلاسیهای من حتّا نتونستند دیپلم متوسطه را نیز بگیرند. به من که رسید به انگلیسی پرسید: « اسمت چیه و دوست داری چکاره بشی؟. » منم خودم را معرفی کردم و گفتم: « دوست دارم نویسنده بشم!. ». دیدم ایستاد و به من خیره شد. خجالت کشیدم. خیال کردم حرف عوضی و بی ربطی زده ام. خودم را یه مقدار جمع و جور کردم و سرم را انداختم پایین. دوباره از من پرسید: « برا چی می خوای نویسنده بشی؟ ». منم جواب دادم: « برا اینکه خیلی از چیزهایی را که می بینم با آنچه می گویند، همخوان نیست و یه جورایی به دروغ و خلاف آغشته است . ». پرسید: « منظورت را دقیقتر و واضحتر بگو ببینم. » جواب دادم: « آخه می گن ما خیلی نفت داریم و سرزمینمون ثروتمنده. ولی من نمی فهمم چرا اینقدر توی آبادی ما، انسانها فقیرند و نان شب هم ندارن. این چه ثروتیه که ملّت، هیچ بهره ای از اون نداره. ». دیدم بد جوری به چشمام خیره شده. گفت: « عصری بیا دفتر باهات کار دارم. » راستش را بخواهید از ترس داشتم می مُردم. دلم می خواست از مدرسه پا به فرار بذارم و دیگه برنگردم. احساس کردم حرفهای عوضی گفته ام و عصری باید کفاّره شون را پس بدم. خلاصه تا عصر همان روز، آب تو دلم بند نمی شد. همش اضطراب و هول و ولا داشتم. آخرش با خودم گفتم: « فوقش سه چهار تا سیلی زیر گوشم می زنه و میگه دیگه از این غلطها نکن. تو هم برو مثل بقیّه، دکتر و مهندس بشو!. » اون روز عصر رفتم مدرسه. در زدم و اجازه گرفتم و رفتم داخل دفتر. دیدم بلند شد و با من دست داد و گفت: « بفرما بنشین. » بعد جلویم شیرینی و شکلات گذاشت. به مستخدم مدرسه گفت برایم چای آورد. من داشتم از خجالت، رنگ به رنگ می شدم. نمی دونستم چی بگم. دیدم با لبخندی عمیق بر لبانش و چشمانی بسیار مهربان و ژرفنگر به من نگاه می کنه و سرش را به علامت تائید تکون می ده. ازم پرسید: « تا به حال چیزی هم نوشته ای؟. » گفتم: « آره. یه مقدار تجربه های ساده در توصیف مناظر طبیعت روستا و دو سه تا نمایشنامه ی کوتاه و بعضی دلتنگیهای خودم. » پرسید: « به چه چیزهایی بیشتر علاقه داری.؟ » گفتم: « به نمایشنامه نویسی. » پرسید: « از نمایشنامه نویسهای دنیا و ایران چه کسانی را می شناسی.؟ » منم یه چند تایی را که می شناختم و در مدرسه، اسمشون را شنیده بودم براش گفتم. بعد به من گفت: « اینها کافی نیست. آثار این نویسندگان و نمایشنامه هایی را که می گم برو گیر بیار و بخون و دو ماه دیگه، برای من، یه نمایشنامه بنویس و تحویلم بده، ببینم چقدر آموخته ای. بعدش هم اگر فرصتی پیدا کردی، برو تهران، تئاتر ۲۵ شهریور . » منم جوابش دادم: « ای آقا!. من شبها در زیر نور مهتاب، تکالیف مدرسه ام را می نویسم و تابستونا کار می کنم برای پول خرید قلم و کاغذ سالانه ام. پاییز نیز می رم توی باغها به مردم آبادی کمک می کنم و مقداری سنجد و دیگر حبوبات برای توشه ی زمستونم جمع می کنم. من از این پولها ندارم که چنان کتابهابی را بخرم و چنان مکانهایی برم؛ آنهم در تهران. من، بچه ی روستا هستم و دلباخته ی صمیمیّت روستائیان و فرزند فقر و ثمره ی آرزوهای بیکران مادری قالیباف و پدری هیزم کش بیابانها.» . احساس کردم با این حرفام خیلی متاثرش کردم. دیدم چشمانش نمناک شدند؛ ولی رویش را برگرداند و گفت: « من با مدیر مدرسه صحبت کرده ام و قرار است که کتابخانه مدرسه را گسترش دهیم و در نوشتن روزنامه ی دیواری مدرسه، فعالیت بیشتری بکنیم. ماه آینده برای خرید یک سری کتابها به تهران خواهم رفت و وقتی برگشتم دوست دارم که در فهرست بندی کتابها در کنار مسئولین کتابخانه مدرسه به من کمک کنی. » گفتم: « چشم آقا. با کمال میل. ». از آن روز به بعد، من به مدّت یک سال و نیم تمام در اوج خوشیها و شادمانیهای توصیف ناپذیر بودم. زبان انگلیسی و متدهای آموختن آن را از او فرا گرفتم و خوشبختانه توانستم متدهای آموزشی اش را در فراگیری زبانهای دیگر نیز بیازمایم و موفقیّت آمیز بودند. حداقل آن متدها برای من سودمند بودند. اون سال با راهنمائیها و کمکهای بی دریغ او تونستم در رشته ی « نمایشنامه نویسی » در سراسر استان به مقام اوّل برسم. پاداشمم رفتن به اردوی رامسر بود. نمی خواستم برم. ولی به بابام گفته بودند اگه نره به اردو، سال دیگه اسمش را نمی نویسیم و باید در فکر یه مدرسه ی دیگه باشه. به زور مدرسه و نصیحت بابام رفتم اردوی رامسر. تجربه ی اردوی رامسر، خیلی برای من، خوش و خرّم گذشت. بعد از بازگشتم از اردوی رامسر بود که آتش اغتشاشات داشت در سراسر مملکت شعله ور می شد. سالی بود که من در خواندن هر نمایشنامه ای کوتاهی نمی کردم. عجب عطشی داشتم! و چه خیالهای خوشی. تصوّر می کردم معلّم ما برای یکی دو سال آینده در مدرسه ی ما می ماند؛ ولی اینطور نشد و اون بعد از یکسال برای تکمیل تحصیلاتش به دانشگاه اصفهان رفت. بعد از رفتن او بود که من دیگر او را ندیدم؛ سوای در رویاهایم. این روزها وقتی به دالانهای تو در توی حافظه ام سرک می کشم، حسرت دیدن آن انسان دریا دل و بزرگ، تمام وجودم را می لرزاند. نمی دانم زنده است یا نه. حتّا نمی دانم اگر زنده است در کجای این جهان گسترده مقیم است. او یک « آموزگار انگیزنده به تفکّر » بود و رفیقی دوست داشتنی به وسعت مهر ایرانزمین. ۲- زُمرّدهای نایاب. ...... اون روزهایی که زنده یاد « سهراب شهید ثالث » فیلم « طبیعت بیجان » را ساخت و بر آکران عمومی برد، من یادمه که تعداد تماشاگرانش از شمار انگشتان دست به سختی افزون بود. فقط تا دلتان بخواد مردم برای فیلمهای آبگوشتی بود که سر و دست می شکستن و پشت گیشه ی سینماها از بوق سحر تا شیپور شامگاه، غلغله و هیاهو می کردن. ولی امروز آنانی که می خواهند تاریخ سینمای ایران را بنویسن و مرور کنن، نیک می دونند که زنده یاد « شهید ثالث » از استخوانداران و آبروهای سرفراز فیلم ایرانیست. از این گونه نمونه ها در تاریخ و فرهنگ ما می توان بسیاری را نام برد. در سرزمینهای دیگر نیز می توان از این گونه نمونه ها زیاد دید و نام برد. برای مثال: موقعی که « آندره ژید » به سرمایه ی خودش، کتاب « مائده های زمینی » را منتشر کرد، تونست در طول ده سال آزگار فقط به فروش چهارصد نسخه از آن موفّق بشه؛ یعنی سالی چهل نسخه آنهم در اروپای عصر روشنگری!. ولی امروزه روز، نام « آندره ژید » بر تارک ادبیّات فرانسه و جهان با غروری وصف ناشدنی می درخشه. از این نوع مثالها می تونم صدها و هزارها بنویسم. با این مثالها می خوام نتیجه بگیرم که بسیاری از قلمفرسودنها هست که در همان حالت نوشته شدن می میرن و حداکثر عمرشان از یکی دو ساعت، بیشتر نیست. بسیاری از نوشته ها نیز هستن که هیچگاه شادابی و تازه گی و زُلالی و دلنشینی خود را از دست نمی دن حتّا اگر گرد و غبار ماهها و سالها و قرنها بر آنها بنشیند. گفتارها و نوشته های مادام العمر را کمتر کسانی پیدا می شن که خواهان آنها باشن؛ نه برای اینکه بی ارزش هستن؛ بل به دلیل آنکه ذهنیّت و روان ما را می تونن ساعتهای بیشمار در فضای اثیری خود بگیرن و ما را به اندیشیدن در باره ی بغرنجزا بودن آنچه « خیلی بدیهی می نماید » ترغیب کنن. فقط دردسر ما اینه که دوست داریم همه چیز خیلی « راحت الحلقومی » باشه تا هم بتونیم در یک چشم بر هم زدن، قورتش بدهیم هم بتونیم مشابه اش را عرضه کنیم؛ ولی افکار و اندیشه های عمیق، منحصر به فرد و یگانه هستن و نمی توان مشابه آنها را تحویل دیگران داد. چقدر ما ایرانیها، آدمهای « راحت الحلقومی و مشابه نویس و کپی نویس مشقهای همدیگر » شده ایم و خودمون خبر نداریم. ٣- آن چیزی که من خواستم و شد. ...... مدیر دبیرستان مرا توی دفتر خواست. انسان شریف و با مسئولیّتی بود. خوشرو و خوش قلب. وظایف و تکالیف شغلی خودش را خوب می دانست و در اجرای آنها با تکیه به وجدان فردی اش، بهترین تلاشها را می کرد و از خودش حسابی مایه می گذاشت. اون روز یادم نمیره. به من گفت: « فلانی!. این اولین و آخرین حرفهای من است به تو. اگر گوش کردی و دنبالشون رفتی که خوشا به سعادتت. اگر هم گوش کردی و بعدش پشت گوش انداختی، خود دانی و سرنوشتی که برای خودت رقم می زنی! ». به من گفت: « تو، انسانی هستی که لیاقتها داری و می توانی در زندگی ات حتّا به مدارج بسیار عالی کشوری نیز برسی فقط اگر بتونی جلو زبانت را بگیری و دهنه به مغزت بزنی. ولی اگر می خواهی آنچه را در قلبت و مغزت می گذرد بدون هیچ مراعاتی بر زبان برانی، آنگاه هیچ خدایی و بنی بشری زورش به تو نخواهد رسید و عاقب و آخرتت این میشه که فقط یه حمّال از آب در بیایی!. » بعدش سکوت کرد و به من گفت: « حالا مرخصی!. برو و فکراتا بکن!. ». راستش را بخواهید من واقعا شوکه شدم. اومدم خونه و همش در فکر حرفایی بودم که به من زد. اصلا خوابم نبرد و دائم با خودم کلنجار می رفتم که خب. مدیر دبیرستان که بد مرا نمی خواست و تازه خیلی آدم دلسوزی هم هست. شاید حقّ با اون باشه و من باید یه تحوّل حسابی در مرامم ایجاد کنم؛ حداّقل برا خوشی خودم. این بود که بعد از دو روز کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم به همون روشی رفتار کنم که مدیر دبیرستان دوست می داشت. حدس بزنید چی شد؟. من آدمی ریاکار و مزوّر شدم!. در اولین مسئله ای که برایم پیش اومد بعد از اون تصمیمم برای ریاکاری، به قدری دچار عذاب وجدان شدم که از توصیفش عاجزم. تمام سیستم بدنم داشت به هم می خورد و من حال و روزم مصیبتی بود. بعد از یک هفته بر همه چیز صلوات فرستادم و با خودم گفتم: « نخیر!. ریا کاری و تزویر و خودخوری » به من نیومده. این بود که همه چیز را فوری به خاک سپردم. نتیجه این شد که من نه به مدارج عالی کشوری رسیدم نه حمّال از آب در آمدم؛ زیرا هر دوی اینها، راههایی بودند که مدیر دبیرستان می شناخت و می خواست جلوی پای من بگذارد. ولی من بیراهه های خودم را پیمودم و اکنون به این جایی رسیدم که هستم. ۴- صیّاد آرزو. ...... قضیه برمی گرده به بیست و چهار سال پیش. همون محلّه ای می نشستند که خواهرم منزل داشت. رفته بود پیش خواهرم و التماس حلالیّت و دعا کرده بود. گویا می خواست برود به جبهه ی جنگ مومنان علیه کفّار. خواهرم به او گفته بود: « مادرت، تو و خواهران و برادرانت را با بدبختی و شب زنده داریهای شکم گشنه، بزرگ کرده. آخه جبهه، حلوا خیر نمی کنن پسر جان. نرو جبهه!. تو، بچّه ی صغیر و شیر خور داری. حالا اگه اشتباهی هم رخ داده، دلیل نمیشه که تو ، عذاب وجدان داشته باشی. برادر من، آدم بی کینه ای بود. هیچ کاری دیگه هم، فایده نداره. برا اینکه او، آواره ی غربت شده است. نرو جبهه برار!. » درست یک ماه بعد از رفتنش بود که خبر شهید شدن « معلّم گرینشگر » را در آبادی جار زدن. من از شنیدن این خبر در غربت، اصلا دلشاد نشدم. حقیقت این بود که او مرا از لحاظ « اهداف انقلاب اسلامی » در گزینش برای معلّمی آنهم در یکی از محرومترین مناطق استان به خواست و داوطلبی خودم، تائید و تصدیق نکرده بود. او حتّا به برادرم گفته بود که من در رشته ی زبان انگلیسی از مابین تمام داوطلبان، بهترین نمره را آورده بودم. منطقه ای که من حاضر بودم داوطلبانه با جان و دل برای تدریس بروم، منطقه ای بود که وزارت آموزش و پرورش استان، معلّمین را به زور می فرستاد آنهم با مزایای هنگفت. ولی من با تمام مهری که به آب و خاکم داشتم سوای حقوق حقّه ام بدون کوچکترین چشمداشتی می خواستم بروم. مشکل بزرگ و دست و پا گیر دار و خار مغیلان برای حاکمان وقت در امریّه دادن جهت گزینش معلّمان ، چیزی نبود؛ سوای شایستگی و استعدادهای فردی من. در دنیای صغیر و حقیر مومنان به اسلامیّت، بیگانه بودن در وطن و غریب بودن در غربت، « مزد شایسته گی و پاداش استعدادهای فردی من » می باشد. ۵- جهنّم مادران. .... هر آخر هفته ای که میشه و صدای تلفن به گوشم می رسه، تمام تنم می لرزه. می دونم که مادر فرسوده سال و استخوانی ا م، خواب « هلفرا » دیده و دل نگران منه. آهناله ها و زمزمه های مهر آمیزش در گوشم طنین می افکنند که « کی می آیی مادر؟. همه مُردند و من هنوز چشمام به درب خونه، آویزونه! . تا حالا چهار بار، عزرائیل اومده جونم را بستونه و من با دعوا از خونه، بیرونش کرده ام. به اون گفتم اگه بخوای جونم را بگیری، شکایتت را به خدا می کنم. من هنوز آرزوی دیدن بچّه ام به دلم مونده. حسرت به دل موندم که یه بار دیگه ببینمش و بعدش خودم می میرم. تو دیگه نمیخواد دنبالم بیایی. خسته شدم ننه!. کی می آیی ای عمر سوخته در غربت؟. کی می آیی؟. » فقط صدای هق هق گریه هاش هست که عمق درد جانسوز او را در گوشهایم شعله ور می کنند و هیزم وجودم را به آتش می کشند. اگر روزی، این فتنه ی خونریز فقاهتی از ایرانزمین برافتاد و نظامی دادگزار بر این سرزمین همیشه غارت و سرکوب شده، فرمانروا شد، بایستی تمام آنانی را که در حقّ ملّت ایران و مردمش بدون هچ استثنائی، ستم کردند بر « شالوده ی مجموع آن قطره قطره اشکهایی » قضاوت کنند که در طول حاکمیّت چنان دژخیمان بی فرّی از چشم مادران چکیده شده اند. حکومت فقاهتی برای تمام مادران ایرانی در طول نزدیک به سه دهه، فقط « جهنّم الهی » را به ارمغان آورد و هنوز که هنوز است آسیاب خونریزی و کُشتار و ترور و آزار و شکنجه را با ایمانی زاهدانه، فعّال شبانه روزی نگه داشته است. نمی دانم چرا باران آن « رحمت الهی » که اینقدر در باره اش « اراجیف می نویسند و می گویند » بر چشمان منتظر و خشکیده ی مادرم نمی بارد تا آن مادری که نهال « مهر و وفا » را از کودکی بر لوح دلم کاشت و قصّه ی « زال زر و خداوند مهر » را برایم خواند، اگر روزی، روزگاری، به میهن، بازگشتی بود، آنگاه دیگر شاهد آن « ضحّاکیانی » نباشم که دژخیم جان و زندگی هستند و افتخار و امتیاز خود می دانند که میر غضّب ستم و بیدادگری را سرلوحه ی ایمان دنیوی و اخروی خودشان بشمارند. ۶- نسلهای نفرین شده. .... بچّه که بودم با بچّه های محلّ، دائم توی کوچه به دنبال بازیگوشی بودم. وقتی یه سوسک سیاه پیدا می کردیم، می گرفتیمش و یه چوب کبریت توی کونش می کردیم و می گفتیم حالا برای ما، این زمین را شخم بزن!. سوسک بیچاره نیز بی خبر از اینکه، کی توی کونش، چه سیخی تپونده، شروع می کرد دور خودش چرخیدن. حالا نچرخ و کی بچرخ. من وقتی در باره ی تاریخ معاصر ایران؛ بویژه از رویداد مشروطه به این طرف می اندیشم و اخبار نا آرامیها و طغیانهای گاه و بیگاه جوانان ایرانی را می شنوم، کونچرخی اون سوسک بدبخت، یادم می آد و دلم حسابی می سوزه. از دوران مشروطه تا همین امروز، چهار نسل به دنیا آمده است و هر نسلی، چوب کبریتی توی کون نسل دیگر فرو کرده است: نسل مشروطه خواهان به نسل مصدّق. نسل مصدّق به نسل خمینی. نسل خمینی به نسل انقلاب. اکنون نسل انقلاب است که می تواند سرنوشت خودش و نسل آینده را رقم بزند. آیا می توان به ثمر بخش بودن چنین خیزشها و پایورزیها و دادخواهیها، امیدوار بود؟. من هنوز نمی توانم داوری کنم؛ زیرا از یک طرف، تجربیات من نیز، تلخ هستند و از طرف دیگر، تاریخ روشنفکری و کشورداری ما ایرانیان، صرفنظر از تاریخ اسفبار و فلاکتبارمان در کلّ، از رویداد مشروطه تا امروز، گریز از اندیشیدن و همگرایی و همآزمایی و همفکری بوده است. ۷- زنبور عسل ساز. ...... توی خانواده ی یکی از بستگان دورم، غلغله و کتک کاری شدیدی شده بود. مادر بیچاره ی من، سراسیمه و هراسان وارد حیاط خونه مون شد و داد زد: « ننه!، چی نشسته اید که خوار و برادر، همدیگه را تیکه و پاره کردن. بدوید!. فریاد رسی کنید!. » یادمه اون روز، پا برهنه با زیر شلواری حالا ندو و کی بدو. وقتی رسیدم به منزل اون بستگانمون. دیدم ای داد و بیداد! هفت هش نفر، آش و لاش و خونین و مالین به گوشه و کنار افتاده ان. تمام وجودم می لرزید و وحشت داشت مثل خوره وجودمو می خورد. با یه بدبختی تونستم از لابلای ازدحام مردم یکی از آدمایی را که سرش به تنش می ارزید یه گوشه ای بکشم و بپرسم چی شده؟. دعوا اصلا سر چی بود؟. دیدم یارو، یه پوزخندی زد و گفت: خنده ات میگیره اگه بگم. گفتم خب بگو در هر صورت. گفت: دعوا سر این بوده که کیا باید آخر هفته برن اون هزار متر زمین بایر ارثیه ای را بیل و کلنگ بزنن برا کشیدن دیوار دور تا دورش. گفتم. همین. گفت به پیر، به پیغمبر همین. بعد که با اون فرد حرفامو رد و بدل کردم. آخر هفته، کله ی سحر بلند شدم، بیل و کلنگ به دستم گرفتم بدون آنکه به کسی چیزی بگویم، راهی رسیدن به اون زمین بایر بستگانم شدم. وقتی پیداش کردم، شروع کردم از یه گوشه به کلنگ زدن. اصلا دور و بر خودم را نیز نگاه نمی کردم که آیا کسی هست یا نه. تکلیف انسانی خودم می دونستم که در حدّ توانائی ام بیل و کلنگ بزنم برای آنکه شاهد خونریزیها و کتک کاریها و آبرو ریزیها در بین بستگانم نباشم. دیدم در همون وسطای کارم، نزدیکای ظهر سه نفر دیگه با بیل و کلنگ دارند یه گوشه ای دیگه از زمین را می کنن. من اونا را اصلا نمی شناختم. هیچ حرفی نه اونا با من زدن. نه من با اونا. فقط هر کسی کار خودش را می کرد. بالاخره تونستیم در عرض دو روز، دور تا دور اون منطقه را برا پی ریزی خاکبرداری کنیم. این واقعه و تجربه ی تلخ و شیرین به من درسهایی داده که به عمق وجودم آمیخته اند. وقتی می شنوم روشنفکران مخالف و فلان و بمان دیروزی، شده ان مبلّغ و مروّج حکومتگرانی که قاتل هزاران « امیر کبیر » هستند، مرا یاد اون حکایت پدرم از دوران زنده یاد « مصدق » می ندازه که مردم، صبح می گفتن: « یا مرگ یا مصدّق ». بعد از ظهرش همون مردم می گفتن: « جاکش کیه؟، مصدّق!». گمون کنم امروزه روز دیگه همه خوب بفهمن که چرا من اینقدر از دست « خوبترین خوبان » مملکتمون، سرخورده و ناامیدم. اگه آدم بخواد منتظر بشینه که کسانی در میدان عمل، برای ملّت، اقدامی بکنن، باید خیلی ساده دل باشه. حکایت بلدرچین و اون رعیّت یادم میاد. جهان از آن انسانهای فهیم و با شعوریست که منتظر هیچکس نمی نشینن و به تن خویش، آن کاری را می کنن که بایسته و شایسته است بدون توپ در کردن و هیاهو و جنجالها و هوچیگری. وقتی « ارنستو چه گوارا » می خواست « ناممکنها را واقعیّت پذیر » کند، هیچگاه نگاه نکرد چه تعدادی در پشت سرش به صف ایستاده اند یا چند هزار نشریه و رادیو و تلویزیون و امثالهم در باره ی آرزو و آرمان و ایده آلش، به به و چهچه می زنن. دمکراسی ، پرنسیپ نهالیست که بایستی آن را با جان و دل دوست داشت و همسان رعیّتها با غمخواری به آبیاری و مراقبت از آن کوشید. این پیچیده گی روان ایرانی را نمیشه با نصیحت و توصیه و توهین و شماتت و تمسخر و امثالهم به مداوایش کوشید. نه!. باید یاد گرفت کلنگ و بیل را بی خبر از همه در « زمین ناممکنها » به چرخش در آورد. ٨- رمزگشایی گفتارهای چندش آور. ...... کم اتّفاق می افته که ما بخواهیم در باره ی « اندیشه ها و ایده های انسانها » قضاوت کنیم. ما عادت کرده ایم آدمها را آنطور ببینیم و دوستشون و ازشون نفرت داشته باشیم که خودمون تصوّر می کنیم چنان و چنین باید باشند و خبر نداریم که با آن خواستهای آرزویی خودمون چه ستمی در حق دیگرون می کنیم. نمی فهمیم که آدمها را به چه عذابی می اندازیم وقتی خبر دار بشن ما چه تصوّری از اونا در ذهنمون داریم؛ یعنی تصوّری که اصلا و ابدا با واقعیّت دیگران اینهمانی نداره. ایکاش ما می آموختیم که آدمها را آن سان که هستند بپذیریم و رادمنشانه از آنچه در وجودشان « ناپسند » می باشد به اندیشیدن انگیخته شویم و ایده ای بیافرینیم که ثمره اش فضایی باشد برای پالاندن رفتارها و گفتارها و سخنهای « ناپسند » دیگران به همّت خودشون. من می اندیشم که « مدّاحی در تاریخ ادبیّات ما » بیش از آنکه به مجیز گویی سلاطین و حکّام بی فرّ و فاقد شایسته گی نظر داشته باشد، در این راستا بوده است که شاعران می خواسته اند ایده آلهای آدمیان را از صفات پسندیده و رفتارها و اندیشه های آرزویی در « مدحگویی سلاطین بی لیاقت و فرّ » عبارت بندی کنند. از این رو، در « مدیحه سرایی » بایستی عکس قضیه را فهمید و دریافت؛ نه آنچه توی « ذوق » آدم می زند. ۹- ساده بودن زندگی و پیچیده بودن روان و مغز. ...... من یه رویاهایی دارم. یه خواستهایی. یه آرزوهایی. یه آرمانهایی. خیلی از اینها را میشه دور ریخت یا ندید گرفت. ولی یه چیز را نمیشه دیگه ازش گذشت. اونم نیازهای آدمه. بعضی وقتها که چه عرض کنم. باید گفت اکثر مواقع حیران و پریشانفکر می مانم که چرا آنچه اینقدر ساده و پیش پا افتاده و طبیعی می باشه در ذهن ما انسانها به پیچیده ترین و مشکل سازترین و زمخترین معضل فکری و روانی تبدیل می شود. انسان چه خوشش بیاد چه خوشش نیاد در طول زندگی، متحوّل میشه. چه در باور داشتهایش. چه در رفتارهایش. چه در ارگانیسم بدنی اش. در این گر و واگیر بودنها و شدنها، در یه مقطعی از زندگی فردی ات متوجّه میشی که اصلا زندگی نکرده ای؛ بلکه فقط نفس کشیده ای و دنبال خیلی چیزها دویده ای که صنّار ارزش نداشته اند و فقط مراعات کرده ای هر آن چیزی را که مجبورت کرده اند مراعات کنی. حالا یا با نصایح و اندرزها و توصیه ها. یا با منطق و استدلال. یا با تنبیه و کتک کاری و تحقیر و زور گویی. یا با امریّه و منهیّه. تو فقط مراعات کرده ای. ولی هیچوقت وجود خود تو و آنچه که هستی و آرزو می کنی بشوی و باشی، هرگز مراعات نشده. دلت می گیره. خسته میشی. از همه چیز. حتا عزیزترین افراد نزدیکت. دوست داری بگریزی. از همه چیز. بخندی به همه چیز. واژگون کنی همه چیز را. به عجز خودت خنده ات می گیره. دلت می شکنه. زخمی میشی. نفرت، وجودت را تسخیر می کنه. دلت میخواد از همه انتقام بگیری. نیرو نداری. خودت را مثل شیر زخمی به هر دری می زنی. یه گوشه ای می افتی. له له می زنی. هیچکس اهمیّتی به تو نمیده. هر کسی تو لاک خودشه. باز دوباره خنده ات می گیره. با خودت حرف می زنی. حساب و کتاب می کنی. چون و چرا می کنی. آخرش می بینی. همش کشک بوده. از همون اولش. همش کشکیّات بوده. عصبانی و غضبناک میشی. می خوای فریاد بزنی. نه!. هیچی تغییر نمی کنه. تو هستی که باخته ای. نمی دونی میشه جبران کرد یا نه عمر بر باد رفته را. همش فکر می کنی. استدلال و برهان میاری. آخرش می بینی که تمام « زندگی »، آنقدر ساده و طبیعی بود که فقط ذهن پیچیده شده ی تو نمی توانست آن سادگی را بفهمد و دریابد. واقعیّت تلخ جامعه ی ایرانی، محکوم پیچیدگی هولناک و اسرار آمیز ذهنیّتها و روانهای مشوّش افرادش می باشد؛ زیرا « زلالی و آرامش و سادگی زندگی » را نمی فهمیم. قرنهاست که ما ایرانیان، هنرمان این شده است که « زندگی » را حرام کنیم و به دور اندازیم، حال به هر نامی که می خواهد بوده باشد. « کُشتن و حرام کردن زندگی »، بزرگترین افتخار ملّی ما شده است. ۱۰- وقیحان خبیث مسلک. ...... یه ضرب المثل سودانی می گوید: « مردی که ادّعا کند از هر چیزی، سر رشته دارد و تمام زیر و بم آن چیز را می داند، آن مرد، بی شک، مادر خود را نیز خواهد گایید ». مغزه ی عالی این ضرب المثل در باره ی طیف اسلامگرایان و آخوندها و فقها و مراجع تقلید و ملّایان تاق و جفت، خیلی صدق می کند. امکان ندارد جایی یا چیزی وجود داشته یا نداشته باشد که موکّلان اسلامیّت در باره ی چم و خم آن، خروارها یابس و طوبا بافیهای مزخرف نگویند و ننویسند و اظهار لحیه نکنند. این طیف آنقدر بی شرم و آبرو هستند که هیچ قلمی نمی تواند وقاحت آنها را توصیف کند. ۱۱- رگه رگه های الماس. - - انسان به این دلیل، زندگی نمی کند که به جهان آمده است؛ بلکه به این دلیل می زیید که می خواهد « زندگی فردی خودش را بجوید ». - - آنچه که دائم، پشت پای ما می زند، همه جا در پیش پایمان افتاده است. - من، آن انسان قدرتگرایی را که برای کسب قدرت، تلاش می کند با تمام وجودم دوست می دارم؛ ولو دهها خطای پراکتیکی، پس از کسب قدرت داشته باشد و آن انسانی را نیز که قدرت طلب و مسحور و برده ی قدرت می باشد؛ ولی سائقه ی قدرتخواهی خود را با مزوّرانه ترین فرمهای رفتاری و گفتاری و نوشتاری، کتمان می کند و آن را در « لباس روحانی » می پوشاند، آن انسان را یک خبیث و خاصم بشر می دانم؛ زیرا انسان قدرتگرا، اگر در قدرتخواهی اش به راستی، صادق و صمیمی و شریف باشد، هرگز نبایستی در لباس « قداستها و اعتقادات دینی انسانها؛ ولو خرافات محض باشند »، مقاصد و سائقه ی قدرتخواهی خود را پنهان کند. - - خیلی از چیزها، زیبا می شوند، وقتی که ویران شده باشند. حاضرم شرط ببندم که اسلامیّت پس از ویرانی ماشین اقتدار تروریستی ولایت فقاهتی، خیلی جذّاب نیز خواهد شد. - انسانی که رویا می بیند، هنوز خوابش نبرده است!. - یکی از فقها، حدیثی نوشت و سند آن را نقل نکرد. به وی گفتند: « چرا سند آن را ننوشتی؟ ». گفت: « این حدیث را برای عمل کردن نوشتم؛ نه برای رونق بازار ». - همه ی آدمها، یک زیر زمینی در مغز و روانشان دارند که مملوّ از خرت و پرتهای اسرار آمیز اعتقاداتی می باشند. - آزادی همواره در ابعاد انکاری به خودش چهره می گیرد؛ نه در حالتهای تاییدی. - تفکّر در خلوت خویش؛ یعنی افتادن در چاه پرسشهای خود. - زنده یاد « ابوالقاسم حالت » در طنزی کوبنده و رسواگر، واقعیّت کاراکتر ما « ایرانیان مسلمان نما »را اینگونه سروده است: « مُسلّم است که ایرانی نجیب و اصیل به علم و دانش و فضل است بی نظیر و عدیل » « خلاصه، مردم ایران، تمام، مشهورند به عقل سالم و دامان پاک و خُلق جَمیل » « نه بنگی اند و نه تریاکی و نه عَرَقی نه تنبل و نه ضعیف و نه عاجزند و علیل » « نه حُقّه باز و نه خائن، نه رشوه خوار و نه دزد نه بیسواد و نه بیکاره و نه هردمبیل ». - مشکل معمّایی قدرت در اینست که از مردم، سرچشمه می گیرد؛ ولی ضدّ مردم به کار برده می شود!. - تنها چیزی که هیچوقت، زمانش به سر نمی آید همان « زمان » می باشد. - سپاهیی از میدان جهاد می گریخت. گفتند: « کجا می روی ای نامرد؟. » گفت: « آن خوشتر دارم که گویند فلان بگریخت لعنه الله، از آنکه گویند فلان کشته شد، رحمه الله ». - سپاهیی زنی جمیله داشت حور نام. روزی به غزا رفته بود. بعد از نفیر عام، روی به گریز نهاد. گفتند: « ای نامرد! باز گرد که اگر کافری را بکُشی، غازی باشی و اگر کافری تو را بکُشد، شهید باشی و در روز قیامت، حور عین یابی. » گفت: « من خود اکنون حور دارم و برای عین، خود را به کُشتن نتوانم داد » . - سپاهیی ریش دراز داشت و از هارون الرّشید چیزی محقّر خواست. هارون گفت: « ریش دراز آورده ایی و هیچ جو عقلی نه!؟. » گفت: « اَما تَسمَعُ اَنَّهُ اِذا طالَت لِحیَهُ المَرء فَکَوسَجَ عَقلُهُ = آیا نشنیده ای آن را که چون دراز گردد ریش مرد، کوسه شود عقل او ! ». - از آواره ای که در به در شده بود، پرسیدند:« تو چرا پیوسته، سرگرم سفر هستی؟. » گفت: « من هر بذر مُرادی را که در خاک وطن کاشتم، سبز ناشده، آن را درو کردند!. » - آنانی که هیچ چیزی نمی دانند، به چیزی نیز شک نمی کنند!. - انسانها همواره در گلاویز شدن با مُعضلات و مسائل کشوری با دو درب روبرو هستند: ۱- دربی که به بُن بست می رسد. ۲- دربی که راهگشا می باشد. چرا ما ایرانیها عادت داریم فقط دریهایی را بگشاییم که به بُن بست می رسند؟. - قدرت طلبی هرگز مقصد و هدف نیست؛ بلکه ابزاریست برای رسیدن به مقاصد و اهداف و اغراض. - « آخوندها » در پروسه ی اقتدار خواهی و حاکمیّت مطلق بر زمین، به پیکر « ضحّاک » در می آیند و سیمای « کریه و چندش آور » به خود می گیرند و در پروسه ی ساقط شدن از قدرت و تمامیّتخواهی به شکل « مُلّا نصرالدّین » در می آیند و سیمای شوخ و شنگی به خود می گیرند. ایرانیان فقط آن چهره از « واقعیّت آخوندها » را دوست دارند که مُلّا نصرالدّین شده باشند؛ نه ضحّاک مار دوش و جانستان پلشت. ۱۲- زمزمه های دل. من، افت و خیزهای روح و روان خودم را در اون لحظه هایی می فهمم و احساس می کنم که چیزی یا چیزهایی در درونم، مرا به شوق میارن و روحم را بالهای پرواز می بخشن. چیزایی که نمی دونم ریشه هاشون در کدوم « همخوانیها و همسُراییها و سوائق » وجودم به آوازخوانی بر خاسته اند. یه چیزایی هست که نمیشه چگونه گی رخدادشون را در هیچ کلامی و با هیچ توضیحی به دیگران تفهیم کرد. فقط می توان در فضای اثیری و رویایی چنان حسیّاتی، آرامش روح و روان و قلب بی قرار خود را باز یافت. انسان دردمند، همواره بیش از آنست که هست و در آن « بیش - بوده گیها » می باشه که « هستی و انسان بودن و آزادی خود » را کشف می کنه و درمی یابه و می فهمه. وقتی من، دوست می دارم و مهر می ورزم، در وجود هر چیزی و انسانی و جانداری و گیاهی، بهره ای از خودم را می بینم که پخش شده و در سراسر کائنات، گسترده است. مهر من به دیگران، مهری بازگشوده و افشانده و شکوفا شده است که از نهال درخت هستی ام به پیرامونم سرایت میشه. هر چقدر از چشمه ی وجودی خودم در پیوند با انسانها و جانوران و اشیاء و کائنات، سرشارتر شوم، به همان اندازه نیز در « مهر ورزیها و دوست داشتنهایم »، بخشنده تر و گشوده دست تر می شوم. وقتی که تمام اعتقادات و اخلاقیّات اجتماعی در راستای سرکوب و توبیخ و تحقیر و تمسخر آن حسّیاتی رو آورند که من با اشتیاق تمام بر زبانم می رانم و از آنها سخن می گویم، آنگاه است که همه ی خوش نغمه های آدمیگری و فروزه های مهر افزونم به « زنجموره ها و چُسناله های آزارنده » مبدّل میشن و تمام سلولهای مرا مسموم و تلخ و زهر آگین می کنن و روحم را در قفسی خفقان آور، اسیر و میخکوب می کنن. من با لب افشانی غلیانهای درونم در هر لحظه ای که می گذرد، احساس می کنم آنها زیر و بمهای آهنگ وجودم هستند که بر زیبایی جهان شگفت انگیز می افزایند. من با فروشکستن مرغک خنیاگر روحم به آراستن هیچ چیزی مدد نمی رسانم؛ بلکه به هر چیزی که وجود دارد، حتّا آسیب نیز می زنم. هزاره هاست که حکومتهای زندگی ستیز و جانستان، رسالت خودشون را این می دانند که تمام قناریهای درون انسانها را سلّاخی کنن تا از گردآمد آهنگهای فرد، فرد آنها، هیچ ارکستراسیونی ایجاد نشود و دلهای آدما به هیجان نیایند و شور انگیز نشوند و همچنان بسته و زنگار گرفته بمانند. ولی گوهر جهان، هارمونی موسیقایی دارد و هر جنبنده ای می تونه نوازنده ای بشه که سهم و نقش خودش را در آن هارمونی داشته باشه. چرا من خودم، افتخارم را در این بدونم که با دستهای خودم، قناری خوش الحان درونم را زندانی اخلاقیّات متعفّن و کلیشه ای حُکّام جان آزار و اجتماع امّت صفت کنم؟. یا اینکه از ترس توبیخ و سرزنش و پوزخند و تمسخر و تحقیر و نیش زدن دیگران به کُشتن آن، رغبت و رضایت دهم؟. چرا؟. چه چیزی بر زیبایی روح من و آراستن چهره ی جهان خواهد افزود که من مشفق و دلشاد به انجام چنان کاری باشم؟. چرا هنوز نمی خواهیم بپذیریم پیامد چنان رفتارها بود که جهان و زندگی بشر را از « مهر ورزی و دوستی و عشق »، بسیار بسیار خالی و سردسیر و بی روح کرد. من اینک، مهر می ورزم و دوست می دارم و با مهر ورزیهایم هرگز شرمنده و طلبکار و نادم نیز نیستم؛ زیرا من آن چیزهایی را می زییم که گوهر وجودم هستند؛ نه آن چیزهایی را که به من « امر و نهی » می کنند تا غُل و زنجیر به بال و پر روح جوینده و آزادجویم بزنند. ۱٣- « سرود مرغ هنگامخوان »: سراسیمه و آشفته حال از خانه به کوچه دویدم، دیدم که غلغله ای به پاست از مردم محلّ، کف بر دهان، دشنامها می دانند و سنگ و کلوخ می انداختند. بر تندی گامهایم افزودم تا او را ببینم، که کشان کشان بر خاک به قتلگاه می بردند. نگران و آکنده از وحشت، خشمگین فریاد برآوردم: « گناهش چیست؟ آنکه همچون من و شماست!. » همه با چشمانی از کاسه در آمده و حالتی نفرت انگیز به من خیره شدند. در این بین، او برخاست با پاهایی لرزان و لباسهایی پاره - پاره و چهره ای آلوده به خاک و خون. آن دم با نگاهی سرشار از مهر، غمگنانه آواز داد: این منم؛ « آریا »: « رسواترین و مهر ورزترین عاشقان روزگار » « رمیده از بلاهت آبا و اجدادی » » کاونده و جوینده ی راستی ». این منم؛ « آریا »: « شکّاک ناآرام » « پرسشگر و دلباخته ی شناخت ». این منم؛ « آریا »: « پیکارگر تاریخ و فرهنگ سرزمین خویش » « درخودنگر و بیگانه کاو » « ناهمگن و وفادار به خویش ». این منم؛ « آریا »: « فردگار در اندیشیدن و گفتار و کردار » « جوینده ی چند – و – چون ریشه هایم ». این منم؛ « آریا »: « آزماینده و در تکاپوی خویشافرینی » « نیرومند و زاینده ی چشمه ی مهر » « دلباخته ی گیتی و هر آنچه که در اوست ». این منم؛ « آریا »: « مشتاق دانش و خردورزی » « بیزار از ستمکاری و جان آزاری » « کوشنده ی آبادانی و گیتی آرایی » « نگهبان زندگی و دلشادی دیگران ». این منم؛ « آریا »: « آرزومند شادخواری و دست افشانی و پایکوبی » « خواهنده ی داد و دهش » « نشاننده ی درخت دوستی و مهر ورزی ». این منم؛ « آریا »: « همدرد و غمگسار شما » « نگران و دلواپس تک، تکتان » « سنجشگر باورها و اعتقادات متعفّن شما » « پاسدارنده ی آرمانها و آرزوها و ایده آلهای پویا و جانبخش شما ». این منم؛ « آریا »: « رانده و ملعون شده به دست شما » « آواره ی غربت به دست شما » « تنها و سرگشته ی وطن به دست شما » « محکوم و آزرده به دست شما ». این منم؛ « آریا »: « ستایشگر خورشید و ماه و زمین و ستارگان » « سپاسگزار ابر و باد و باران » « نیایشگر جویبارها و رودخانه ها و دریاها و چشمه سارها ». این منم؛ « آریا »: « فراخواننده ی هماندیشی و همآزمایی و همدردی » « گامنورد گمراهه ها و بیراهه ها و درهمراهه ها ». این منم؛ « آریا »: « خنیاگر زندگی و سرگشته ی پرندگان خوش آواز و جانوران و گیاهان و ... » هنوز سرودخوان بود که ناگهان شحنه ای عربده کشید: « دهانش را بدوزید!؛ زیرا کفر می گوید و لغز می خواند! ». - غوغا و همهمه ای به پا شد ، او را بی درنگ به دار آویختند، و تکه – تکه ی پیکر بی جانش را سوزاندند، و خاکسترش را بر باد دادند. آنگاه خیل حرامیان با چشمانی شهوت آلود و حریص، آهسته آهسته به سوی من گام برداشتند. به یاد دارم که من آنجا و آنزمان، گریان و سوگوار نالیدم: « پسندی و همداستانی کنی که جان داری و جانستانی کنی » و هنوز در شگفتم، که چرا هیچکس با من همآواز نیست؛ تا برای « در بند کردن ضحّاکیان » رسواترین مهر گستران روزگار شویم. ///

samedi 15 septembre 2007

شعله آتش در فرهنگ ایران

شعـلـهِ آتـش» در فـرهـنگ ایـران
منوچهر جمالی
فرهنگ اصیل ایران، درشعله آتش، گرانیگاه ِ « تجربه بینش حقیقت » را کشف کرد. «بیصورتی» که تحول به جهانی از صورتها می یابد، ولی هر صورتی از این تارهای گیسوی آشـفـتـه، لرزان و بربلندی یازان و چون دلبری مست و خرّم گرازان وخروشان ودرهم پیچان و رقصان، بی درنگ، صورت خود را دردیگرگونشدنش، گم میکند ...
= ال+ لو= پیچهِ سیمرغ+ عشق ِسیمرغ درتبری، ال و ال پر= شعله آتش ا َل = شعله آتش = سیمرغ ال پَر= شعله آتش= پرتوسیمرغ + پـروبرگِ سیمرغ گرانیگاه ِ تجربه ِ بینش حقیقت وازخـود ، زائـیـده شـدن « شکـُفـتگی ِگـوهـرانسان » تن انسان،آتشکده ایست که ازآن، شهاب وبرق برمیخیزد پیشگـفـتـار فرهنگ اصیل ایران، درشعله آتش، گرانیگاه ِ « تجربه بینش حقیقت » را کشف کرد . « بیصورتی » که تحول به جهانی از صورتها می یابد، ولی هر صورتی از این تارهای گیسوی آشـفـتـه، لرزان و بربلندی یازان و چون دلبری مست وخرّم گرازان وخروشان ودرهم پیچان و رقصان، بی درنگ، صورت خود را دردیگرگونشدنش، گم میکند. درک کل جهان ، به کردار« شعله آتش» ، به کردار« بیصورتی» ، که در صورت یابیهایش، « صورتی » ، یا« سرخ رنگ» یا آل ، یا رنگ شادی وجشن و زایش و راستی وصراحت وگرمی وجاذبیت ودلکشی میگردد . سراسرجهان، شعله آتش ، یا رقص رشته های گوناگون ازهم ، و درهمست . جهان ، شعله آتشی میشود که ناهمگونی صورتها و درهم گداخته شدن صورتها ، به کلی ، دست از اندیشه « نظام سفت وثابت» میکشد . صورتهایش درکشیدن و واکشیدن ، درهرج ومرج و پراکندگی ونا استواری خود ، تحول به روشنی و گرمی یکپارچه ویگانه می یابد . گرمی این آتش ، به گوهر نهفته در درون همه چیزها ، پر، برای پروازمیدهد . در شعله آتش، معما و راز بُن جهان، یا حقیقت یا خدا باشد ، بدین شیوه ، به او روی میکنند . خدا و حقیقت یا بُن گیتی ، « مادّه وتن میگردند» ، که هیچ سنگینی و گرانجانی درخود، ندارند ، بلکه اوج سبکی باد را نیز دارند. هم تن وماده اند، وهم سبک وروان . چنان گرم شد رخش آتش گهـر که گفتی برآمد زپهلوش پـر گرانیگاه تجربه آتش، که در« بیرون آمدن و زهـش گوهری تخم » ودر « فرازگیرانیدن »، و در« روئیدن پرها، ازشانه های تخم » ، یا در « الاو » بود ، در دین زرتشتی ، ازهم پاره ساخته شدند . آتش، پـرخود را ازجانش ، نمیرویاند و نمیگستراند، بلکه« درخشش » ، « پـر ِ قرضی » هست ، که اهورامزدا ازروشنی گوهری خودش ، به او میچسباند . این اهورامزداست که از« روشنی یکرنگ وثابت » خود، « آتش بی شعله ودود » میآفریند . چنانچه دربخش چهارم بندهش ، پاره ٣٣ میآید که : « آتش ، که درخشش او، ازروشنی بیکران ، جای هرمزد است ... » . درخشش آتش ، ازآتش نمیزهد ، بلکه اهورامزدا از روشنی بیکرانش ( دانش فراگیرش، که ساکن و ثابت وتغییر ناپذیراست ) به آتش ، میچسباند . اینکه در شاهنامه میآید که زرتشت ، آتش را از بهشت آورد، همین معنا ومحتوا را دارد، چون بهشت، جای روشنانست. بدینسان ، تجربه زهش شعله آتش، تجربه معجزهِ چسباندن « روشنی وامی ، به آتشی که ازگوهرخود ، سترونست » میگردد. تجربه مرغی که دیگر پر، از کتف خودش نمیروید ، ولی پـری عاریه ای، به او آویخته میشود . بدینسان ، اصالت ، ازتخم همه جانها وانسانها ، گرفته میشود . هرچند زرتشت ، « آئین ظاهری ِ آتش » را پذیرفت ، ولی تجربه اصیل شعله که ، روند ِ زایش ِ گوهربُن هرجانی وانسانی را مینمود ، و حقیقت آن را ازخود آن جان ، به روی میآورد ، ازبین برد . بدینسان « روبه آتش کردن » ، برای زرتشت ، وبرای زال زرو رستم ، دوتجربه گوناگون بادومعنای کاملا متضاد باهم بودند . آتش زال زر، آتش زرتشت نبود. دراین تجربه ژرف از« شعله آتش » ، فرهنگ ایران، بزرگترین سراندیشه جهانی خود را یافت ، که سپس دربرداشتی تنگ وناقص ، به هراکلیت ، فیلسوف یونانی رسید، که فلسفه و شیوه زندگی غرب را درنهادش برانگیخت ، وشکل داد وبارورو پویا ساخت . ما برای شناخت تجربه آتش و رابطه اش با زایش حقیقت وراستی و شادی و جشن به کردار نهادِ زندگی و« اصالت آفرینندگی درهرجانی و هرانسانی » که ازآنها جدا ناپذیرند، ازردپاهای دیگرجزمتون زرتشتی، که بجای مانده است، بهره میبریم . تجربه شعله آتش در ویس و رامین و رابطه اش با «سـوگـنـد» سوگند خواستن، یا سوگند دادن و گفتن ، رویارو با آتش ، برپایه اندیشه « پیدایش و رویش و وخشیدن ِ تخم ازگرمی » بوده است . این آئین که در دوره زنخدائی پیدایش یافت، با اندیشه « قداست جان » به هم گره خورده بوده است ، ونمیتوانسته است ، سوگند دادن، با « جان آزاری و زدارکامگی » همراه بوده باشد . درشاهنامه نیزرد پای این سوگندگفتن دربرابر آذرگشنشپ، موجود هست . درخود اوستا ، شعله آتش، saoka -aatare نامیده میشود ، و« سوکه » ازسوئی دربرهان قاطع ، به معنای اندام تناسلی ، وازسوی دیگر« سوگ » ، به معنای «خوشه گندم وجو» است . این واژه ، اصل همان اصطلاح« سوختن» درعرفانست، که گرانیگاه معنایش را عوض کرده است . شعله آتش، اینهمانی با « خوشه تخمها درزهدان = آتش در آتشدان » داشته است. چنانچه دیده خواهد واژه « آذرگشسپ » نیز همین معنا را دارد . « سوک سیاوش » نیزچنین گونه سوگندی بوده است . شعله آتش ، یا سوک ( خوشه ، او ج پیدایش و روشنی ِگیاه است ) . بنا براین ، دادن معنای به اصطلاح saokenta(vant ) = دارای گوگرد ، گونه تحریف وبرداشت جان آزارنده درمیترائیسم بوده است . اندیشه بنیادی همان اندیشه وجود « آتش اوروازیشت » درهرتخمی هست ( درگفتارپیشین ، بررسی شد ) . در گزیده های زاد اسپرم میآید ( بخش سه، پاره ٨۰ ) « آتش اور وازیشت، که در گیاهان است ، که درتخم ایشان آفریده شده است. زمین سفتن، جوش آوردن و تافتن آب ،و با آن شکوفه گیاهان را دلپسند و خوشبوی کردن و بر پزاندن ( پخته کردن ) و به مزه های بسیارگردانیدن ، وظیفه اوست » . این گرمی هست گه هنروگوهر تخم را، پدیدارمیسازد. شراب هم ، چنین گونه آتشی شمرده میشده است که گوهرنهفته تخم انسان را پدیدارمیسازد . اسدی در گرشاسپ نامه در داستان جمشید میگوید چو بیداست و چون عود ، تن را گهر می، آتش . که پیدا کندشان هنر می، ویژگی آتش را دارد . تن ، اینهمانی با« عود» یا« بید» دارد و گرمی آتش ، گوهر نهفته در تن را میرویاند = می وخشاند = شعله ورمیسازد. البته این روند بیرون آوردن گوهرهرچیزی ، معنای « آفرینش » را داشت . آفرینش ، خلق کردن از فراسو ( از روشنی یا ازخواستِ اهورامزدا) نبود ، بلکه « ازخود»، روئیدن ، یا« ازخود »، وخشیدن = شعله ورشدن بود . این بود که « راسـتی » ، « خود آفرینی یا گوهرخودرا ازگرمی یا آتش درون ، شعله ورساختن » بود . برای برگذاری آئین « سوگند دادن » ، آتشی برپا میکردند ، و درآن صندل و عود و کافورو مشک ... میریختند ، تا بوهای خوش آنها بیرون آید و فضارا بیاکند . درروبروی آتش ایستادن، رنگ سرخ آتش به رخسارانسان می تابد وروی انسان را همرنگ وهمگوهرخود میسازد . ببین در رنگ معشوقان، نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دورنگ خوش ، ازآن بیرنگ جان ، اینک سوگند گفتن ، سرمشق شدن چنین روندی درپیدایش بو ازعود درآتش ، یا از«پیدایش شعله ازهیزم و ذغال » میباشد . با رو به روی شعله آتش نهادن ، ورنگ سرخ اورا گرفتن ، گوهر انسان شعله ورمیشود و پیکریابی « راستی » میگردد . حقیقت ازاو، میشکوفد . این « ارتای خوشه » است که ازدرون خودش ، بیرون میآید و شعله میشود ، و این سرمشق انسانست . این تجربه بود که بنیاد اینهمانی دادن خدا ، با « تحول یابی هیزم وذغال ، به شعله آتش، و تحول یابی شعله آتش، به روشنائی وگرمی » شد . وازآنجا که می هم همین رنگ و ویژگی را داشت و با خون اینهمانی داشت ، آتش شمرده میشد. خدا یا حقیقت یا بن گیتی درهرجانی، درروند آفریدنش ، همان روند زایش شعله وتابش وپرتو، ازذغال یا شمع وچراغ و هیزم را دارد . این بردمیدن شعله وروشنی ازهیزم و ذغال وشمع وچراغ ، روند آفرینندگی جان و خدا ( تخم ارتا = تخم آتش ) درانسان ، درعرفان نیز باقی میماند همه آتشی تو مطلق ، بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری بفروز آتشی را ، که درو نشان بسوزد به نشان ، رسی تو آن دم ، که تو بی نشان، بمانی ای چراغ و مشعله هفت آسمان خاکیان را ، آمد ی مهمان ، بلی صفت خدای داری ، چو به سینه ای درآئی لمعان طور سینا ( بوته آتشینی که نمیسوزد)، تو زسینه وانمائی صفت چراغ داری ، چو به خانه شب درآئی همه خانه نور گیرد، ز فروغ روشنائی صفت شراب داری ، تو به مجلسی که باشی دو هزارشور و فتنه ، فکنی « زخو ش لقائی » این روند « تحول یابی ، یا متامورفوز ِهیزم و ذغال وشمع » ، به « شعله = الاو= ال پر= ال » ، وسپس متامورفوز « هرج ومرج و خم وپیچ و تعدد وکثرت شعله » ، به « یگانگی ِ روشنی و تابش و فروغ همرنگ » نشان « پیدایش خدا ازخدا ، در دیگرگونه شدنش » بود. این ذغال یا آتش یا شعله یا روشنی یا گرمی ، به خودی خود و جدا ازهمدیگر، نبود که روبه یکی ازآنها کرده میشد ، بلکه « رو به این تحولها و متامورفوزها پیاپی » کرده میشد . «ارتای خوشه » ، در هر دانه اش درجانها و انسانها ، متامورفوز به « ال = الاو= ال پر» می یابد . راستی (= ارتا ) ، روند خود آفرینی خدا در تبدیل شدنش به جهان جان ، به گیتی ، به انسان هست . راستی ودروغ ، لق لق سر زبان نیست، بلکه روند ِ تحول گوهری و پدیدارشدن این گوهر است . اینست که سوگند ، با ایستادن روبروی آتش، گره ِ وجودی خورده بود ، تا تاب ورنگ آتش بر روی انسان بتابد و انسان ، همرنگ او بشود . در رنگ یار بنگر، تا « رنگ زنـدگـانی » بر روی تو نشیند ، .... ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوانست ، تا زندگی بیابد تو ، ذره ای . نداری ، آهنگ زندگانی ؟ این اندیشه درداستان ویس ورامین نیر بازتابیده شده است که شاه ، ازرامین روبرو با شعله آتش ، سوگند میخواهد . کنون من، آتشی برفروزم برو، بسیارمشک وعود ، سوزم تو آنجا، پیش دینداران عالم بدان آتش، بخور سوگند محکم ..... زآتشگاه ، لختی آتش آورد به میدان آتشی چون کوه برکرد بسی از صندل و عودش خورش داد به کافور وبه مشکش، پرورش داد زمیدان ، آتشی سوزان برآمد که با گردون گردان همبرآمد چو زرین گنبدی ، بر چرخ ، یازان شده لرزان و ، زرّش ، پا ک ریزان به سان دلبری ، درلـعـل و مـُلحم گـرازان و خـروشان ، مسـت و خـرّم چوروز وصلت ، او را روشنائی همو سوزنده ، چون روز جدائی ( دروصال ، آتش ، گرمی همراه با روشنائیست + سوختن آتش، معنای جدائی وبریدگی دارد ) زچهره، نور درگیتی فکنده زنورش، تار تاریکی رمنده چو ازمیدان برآمد آتش شاه همی سود از بلندی ، سرش با ماه زبام کوشک موبد ، ویس ورامین بدیدند آتشی یازان به پروین بزرگان خراسان ایستاده سراسر، روی زی آتش نهاده این توصیف درویس و رامین ، درست تجربه اصیل فرهنگ ایران را از« شعله آتش » ، نگاه داشته است ، که درهمه متون زرتشتی ، سرکوبی و حذف شده است . شعله آتش ، دلبریست که پیراهنی چسبان از ابریشم سرخ رنگ پوشیده و میرقصد و مست وخرّم وخندان است وبیننده را افسون میکند . این « تجربه شادی وخندی وخرّمی وجشنی درآتش » هست که درغزلیات مولوی ازسربه سخن میآیند : آتش که او نخندد ، خاکسترست و دودی شمعی که او نگرید ، چوبی بود ، عصائی آتشی از رخ خود ، دربت و بتخانه زدی وندرآتش بنشستی و چو زر میخندی مست وخندان زخرابات خدا میآئی بر شر و خیرجهان ، همچو شـر ر ، میخندی بلند شدن شعله (= الاو) ازآتش، بیان « آفرینش جهان ، به کردار زایش » بود، که بلافاصله دو برآیند گوناگون بسیارژرف داشت: ۱- جشن وشـادی و ۲- بینش و روشنی . آتش ، در درون هیزم یا چوب یا درپیه و روغن ، نهفته هست ، وفقط باید بیرون بیاید، یا زائیده بشود . اینست که دربخش چهارم بندهش پاره ٣٣ ازآتش خواسته میشود که هنگامی تراچیزی برچیز نهند ، « بیرون آی» و « فرازگیر» . آتش، درست این عمل « بیرون آمدن و روئیدن و مشتعل شدن و زبانه کشیدن » را میکند . این « ازخود بیرون آمدن » و « وخشیدن وبـر افروختن » ، درست معنای « زائیده شدن » را دارد . درعرفان وادبیات ایران ، این اصطلاح « ازخود بیرون آمدن » میماند ، ولی ژرفای این زمینه فرهنگیش را ازدست میدهد . « ازخود بیرون آمدن » ، به هیچ روی معنای « دست کشیدن ازمنیت، ویا ترکِ هستی خود » را نداشته است ، بلکه معنای« شکفته شدن گوهرخود» را داشته است . مولوی میگوید : ای غنچه ، گلگون آمدی ، وز خویش بیرون آمدی با ما بگو : چون آمدی ؟ تا ما زخود ، خیزان کنیم درست این « بیرون آمدن ازخود» ، که زائیده شدن باشد ، جشن سازنده است . صائب تبریزی ، امکان شکفتن گوهرانسان را دراجتماع خود ، نمی بیند ، و همیشه از« غنچه ماندن وجود انسان » ، می نالد .انسان نمیتواند ازخویش، با گونه سرخ بیرون آید ، وازخود ، برپای خود ، برخیزد . هرپیدایشی وآفرینشی وزایشی ، همسرشت با جشن و شادی است . « سراسرجهان ، شعله آتش است » ، به معنای آنست که جهان، همیشه ازگوهرخودش و ازژرفای خودش ، پیدایش می یابد، وبا آن، شادی وجشن میآید . آتش که در راستای گرمای گوهری درک میشود ، ۱- ازسوئی نقش روشن شدن و آشکارشدن و چهره یافتن یا بینش را دارد و۱- ازسوی دیگر نقش شادشدن و جشن ساختن رادارد . گرهمچو روغن سوزدت ، خود روشنی گردی همی سرخیل عشرت ها شوی ، گرچه زغم چون مو شوی اندیشه جشن وشادی ، درفرهنگ ایران ، جداناپذیر از« شعله آتش » است، که روند آفرینش میباشد . درست الهیات زرتشتی ، این دونقش شعله آتش را یا نادیده میگیرد ، یا برداشتی دیگر ازآن دارد. البته آتش ، دردین زرتشتی ،« آفریده اهورا مزدا » میشود ، درحالیکه « ارتا = ارتای خوشه= سیمرغ » ، خودش ، آتش و خودش شعله آتش است، که ازآن ، روشنائی وگرمی می تابد. به عبارت دیگر، خودش ، در همه جانها و انسانها ، نهفته است ، و خودش ازخودش ، زاده میشود (= معنای اصلی واژه ِ خدا ) . دربندهش ، روایت زرتشتی چنینست که اهورامزدا : « فرمود به آتش که تورا خویشکاری در دوران اهریمنی ۱- پرستاری مردم کردن ۲- خورش ساختن و ٣- از میان بردن درد است . با این فرمان ، اهورامزدا ، خویشکاری یا اصالت را ازآتش ( همه جانها و انسانها ) میگیرد . آنها ازخودشان ، آفریده نمیشوند . اینست که « جشن زایش و پیدایش ازخود » را ندارند . معنای « شادی » درالهیات زرتشتی ، به « تسکین درد ی که اهریمن ایجاد میکند » ، کاسته میگردد . « شادی» درفرهنگ سیمرغی و درسنگنبشته های هخامنشیان، معنای دیگری دارد که درمتون زرتشتی به آن داده میشود . همچنین دراین متون ، ازپیدایش بینش وروشنی دراثرگرمی ، سخنی نمیرود، درحالیکه این یک مفهوم بنیادی بوده است . آتش وجشن وشادی ، پدیده های ازهم جداناپذیرند . با آوردن آتش بوسیله زرتشت ازنزد اهورامزدا ، یا خلق آتش از روشنی بی جشن وبی زایش ، گرانیگاه پدیده « شادی » عوض میشود . شادی ، دیگر ریشه درگوهر خود انسان وجهان ندارد .گاهنبارها ، درفرهنگ سیمرغی ( ارتای خوشه ) شش تخم یا آتش هستند، که ازآنها ابربارنده و آب و زمین وگیاه وجانور و انسان میرویند یا شعله ورمیشوند . این شش گاهنبار، که شش آتش پراکنده در گیتی هستند، و الهیات زرتشتی آن را مسکوت میگذارد ، بزرگترین جشن های آفرینش جهان از« تخم آتش = ارتا = سیمرغ » هستند. اینست که جهان « شعله ارتا = شعله سیمرغ = پروبال گسترده ِسیمرغ » میباشد. در تبری به شعله آتش، هم « ال » گفته میشود که سیمرغ خدای زایمان باشد ، و هم « ال – پر » گفته میشود . پر، هم به معنای برگ درخت است ، و هم به معنای روشنی و شعاع وپرتو است ، و هم به معنای بال است . پس شعله آتش ، متناظر با گیسوی روشنی و شعاع وپرتو است ، هم متناظر با برگهای درخت « ون وس تخمک » است ، هم متناظر با« پرسیمرغ » است . اینست که شعله آتش درویس و رامین، بشکل دلبری زیباست که جلوه کنان با نازو تکبرمیخرامد ( گرازان ) و میبالد، و پیراهنی ابریشمی که نهایت ملایمست به تن چسبانیده است که سرخگونه ( لعل )است . لعل ، معرب « لال » است، ولال دراصل « الال = الاله » بوده است که « ال ِ ال= سرخ ِ سرخ » باشد. به سان دلبری ، درلعل ومـُلحم گرازان و خروشان ، مست وخرّم و روشنائی او، زاده از« وصال وهمآغوشی » است ( چو روز وصلت ، اورا روشنائی ) ، چون روشنائی آتش، چانچه دیده خواهدشد ، ازسنگ ، یا امتزاج دوبُن جهان ( که بهرام و سیمرغ باهم باشند ) برمیخیزد . این ویژگیها که در اشعارِ نقل شده در داستان ویس و رامین ، ازشعله آتش، آمد ه است ، تجربه های بنیادی فرهنگ ایران رادرباره گوهرانسان ، مینماید . انسان ، تخم آتش است ، و هنگامی به وجود میآید ، که به بلندی وبه فرازه ، شعله بکشد . بُن انسان ، درفراز وبلندیها ، در هما وبهمن ، در « اقتران خوشه پروین با هلال ماه » است . انسان ، تخم درختیست که باید شعله آتش، یا « بلند آتش » گردد ، تا « هستی بیابد » . شعله ، با گردون، همبرمیشود : « زمیدان آتشی سوزان برآمد که با گردون گردان ، همبر آمد » . یا شعله آتش « چو زرین گنبدی ، برچرخ ، یازان » ویا آنکه : « همی سود ازبلندی، سرش برماه » ، و بالاخره « بدیدند آتشی ، یازان به پروین » . هرچند ما دراین تصاویر، تخیلات و تشبیهات شاعرانه می بینیم ، ولی اینها همه به « داستان های بنیادی آفرنش » درفرهنگ ایران برمیگردند . آنچه درباره شعله آتش گفته میشود ، با پدیده « آتش سوزنده که گوشت را می بلعد ومیخورد و متجاوز و نابود سازنده » است ، فرق کلی دارد . این ویژگیها ، اندکی برجسته ساخته میشود ، تا بیتشربا تجربه آنان از« شعله آتش » آشنا گردیم رابطه «شعـلهِ آتش» با «گـنـبـد» ( ۱ ) شعله ، مانند گنبدی زرین است که به سوی چرخ میبالد، ویا قصد پیمودن به چرخ را دارد . شعله ، میخواهد مانند گنبد ، که نماد جنبش به آسمانست ، راهش را به آسمان بپیماید . گنبد وقبه ، نماد « تنگنا و چهارچوبهِ » آتش نیست . شعله آتش را نمیتوان قاب کرد، یا درچهارچوبه و در قفس گذاشت . قبه و گنبد ، مانند بام ، اینهمانی با آسمان دارند . چوزرین گـنـبـدی ، بـرچرخ ، یـازان یازیدن ، به « بالیدن درخت » گفته میشود و یازیدن ، آهنگ کردن ( قصد واراده کردن ) ، و بلند برشدن و پیمودن، و دست بسوی چیزی درازکردن نیزهست . اینجا شعله ، ویژگی گنبد را دارد که دست بسوی چرخ می یازد. شعله ، قصد رسیدن به آسمان را دارد ودرحال پیمودن این مسیراست . زبانه آتش ، اینهمانی با« انگشت » و با « پروبال » داده میشود. درخت ، مرکب ازدوواژه « در+ اخت » است . آختن ، برکشیدنست . درخت، تخمیست که ببالا کشیده میشود . اینست که سیمرغ ، فراز« سه درخت » درفرازکوه البرز، یا برفراز درخت بس تخمک دردریای ِ وروکش است . سیمرغ ، شعله ایست که برفراز درختان ، زبانه کشیده است، و این شعله اش هست که به خوشه پروین میرسد . تلازم اندیشه شعله آتش با تصویر« گـنـبـد » ، پیوندی بسیار ژرفست . گنبد و آتش، با همند .آتشکده و آتشگاه ، « گنبد آذران » نیزنامیده میشود . برای شناخت ِ بنیاد این پیوند ، نگاهی به داستان کیخسرو درشاهنامه ، افکنده میشود ، که بدون قهرو جنگ ، « دژ بهمن » را میگشاید . تنها، گشودن دژ بهمن ، یا دست یافتن به چنین معرفتی که گوهرش بدون قهروپرخاش است ، « حقانیت به حکومت کردن درایران » میدهد . این اصل ، بنیاد فلسفه سیاسی و حقوقی و قانونی بوده است . رعایت نکردن آن از حکومتها درتاریخ ایران ، بیان نفی و فقدان این فرهنگ نیست ، بلکه بیان « درجه حقانیتی بوده است که مردم به یک حکومت یا شاه یا هرحاکمی میداده اند ». وجود این فرهنگ درضمیر مردم ، سبب میشود که از حدی که این تفاوت میان « واقعیت تاریخی» و« فرهنگ» ازحدی میگذشت ، ملت ، حق به سرکشی می یافت . واقعیت تاریخی ، هیچگاه درایران، با فرهنگش، سازگار نبوده است . این اختلاف« فرهنگ » با « واقعیت تاریخی » ، سبب « اصل غاصب بودن همه حکومتها درایران » گردیده است . این گشودن دژ، یا حصار(ارک ، نام بهمن ارکمن است ) بدون خشم یا بدون پرخاشگری یا عنف و زور، بنیاد بینش ِ سیاسی درفرهنگ ایران بوده است و خواهد ماند . بدون شک ، همین اصل « بنیاد جهان آرائی ِ دموکراسی » است . در جامعه ای دموکراسی هست، که درهیچیک از روابط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حقوقی و دینی ، باهیچ انسانی با زوروقهرو عنف و تحمیل وتهدید رفتارنشود . ضمیروخرد هیچ انسانی، نباید آزرده شود . این جامعه را درفرهنگ ایران، هزاره ها پیش ازپیدایش پدیده دموکراسی دریونان ، درایران ، « شهرخرّم » مینامیدند . « خـرد» ، درفرهنگ ایرانی، که تراوش مستقیم جان ( = آتش ) است ، نه تنها فاقد گوهر خشم و قهرو عنف و انذارو وحشت انگیزی است ، بلکه برضد خشم و قهرو عنف و انذارو وحشت انگیزی و ارهاب نیزمیباشد. ازاینرو هست که پدیده « خرد » ، در فرهنگ ایران ، به کلی با پدیده « عقل » درغرب و اسلام ، فرق دارد . درگشودن ِ« دژ بهمن » است که « گنبد آذرگشسپ » بنیاد کرده میشود ، که درپیش آن ، سوگند یاد میکرده اند . پس « گنبد آذران = یا محراب که « میترا آوه » باشد ، به معنای آتشگاه مهر است = « در ِمـهـر» ، که نام دیگر آتشکده است » به معنای« تخم یا آتش مهر»است ، تنگاتنگ با « بهمن = بُن کل هستی و خرد بنیادی یا آسن خرد درهرانسانی » پیوند دارد . اینست که باهمدیگر، زمانی در چند بیت فردوسی ، درنگ میکنیم . هرچند کیخسرو دراین داستان ، در را بدون قهر میگشاید، ولی برضد اندیشه اصلی بهمن، با جنگ وپیکاروقهر، به دیوان درون دژ میپردازد . این تصویر بهمن ، در دین زرتشتی ، به کنار نهاده شده بود است، و بهمن ، مستقیما میبایستی از« روشنی اهورامزدا که دیگر ازآتش بر نمیخیزد » پیدایش یابد . ازاین رو با « آئین بهمنی درشکل اصیلش »، دشمن بودند. اکنون کیخسرو ، پس ازآنکه نامه ای در دیوار ارک می نهد ، ناگهان در دژ، پدیدارمیشود و به خودی خود، گشوده میشود . ازآن پس یکی روشنی بردمید شد آن تیرگی سربسر ناپدید برآمد یکی باد با آفرین هوا ، گشت خندان و روی زمین « در دژ» ، پد ید آمد « آنجایگاه » فرود آمد آن گرد ِ لشگر پناه « بدانجا » که آن « روشنی بردمید » سرباره تیز شد ناپدید بفرمود خسرو ، « بدان جایگاه » یکی « گنبدی » سر به ابر سیاه .. درست درچنین جائیست که گنبد آذرگشسپ پایه گذارده میشود . « بردمیدن روشنی » درجائی که « در دژ خرد بنیادی و ضمیر انسان ، گشوده میشود » و هوا و زمین ، میخندند ، « جایگاه گنبد آذران » است . گنبد ، گنبز هم گفته میشود، و بخوبی دیده میشود که پسوند « بد » ، همان « بز » است . « بز»، به معنای زهدان است، و گـُـن که دراوستا gaone باشد ، دارای معانی ۱- رنگ و ۲- افزایش و غنا هست ( یوستی ) . پس گنبد ، به معنای « زهدان یا شکم برآمده و آماس کرده ایست که اصل افزایش و لبریزی و « رنگ » هست . ولی« گون » ، معنای « جان » هم را دارد . پس « گنبز » ، جایگاه پیدایش زندگی و بینش(= روشنی ) و جهان جانست. تخمدان و خوشه تخم ها دران ، نماد همین « آتشدان و هیزم و ذعالها » هست ، که ازپیوند یابی، یا عشق آنها باهم ، آتش افروخته، و تبدیل به «الاو یا شعله » ، میگردد . این تجربه ، در تنگنای مفاهیم ما از « قرارگرفتن تخم در زهدان » نمی ماند ، بلکه همچنان ، بیان « زایش اندیشه ها و بینش ازخرد = کل وجود انسان » و پیدایش و آفرینش جهان وزایش خورشید از ماه نیزهست . ازاین رو آتشکده ، « در مهر » و « محراب » نیز خوانده میشد ، چون پسوند « محراب » که« آوه » در « میترا + آوه » باشد، به معنای « آتشگاه و کوره و داش » است ( لغت نامه ) .« میترا آوه = محراب » ، به معنای آتشگاه عشق است . وهرمحرابی ، گواه بر خمیدگی شکم آبستن مادر، بر « گـُن + بـَز» است . چون اصطلاح « آذرگـُشـسـپ » یکی از اصطلاحات فوق العاده مهم درفرهنگ ایرانست ، دراینجا بررسی کرده میشود ، چون روشنگرتجربه پیدایش شعله و روشنی از تـن ( که به معنای آتشکده یا مقام وجای آتش میباشد ) انسان است . هرتـنـی، آتشکده میباشد . این، هم بیان ارج تن یا جسم ( جسه = لار) است، هم بیان اصالت هرچیزمادی و گیتی ، وپیدایش معرفت ازانسانست . « آذرگشسپ » ، همان خدائیست که درمُهره ای درخبیص کرمان ، تصویرآن نگاشته شده است . برسراپای تن این زنخدا ، نـُه خوشه بسیار بلند، که بسوی آسمان افراشته شده اند ، روئیده اند . چنانچه نشان داده شد ، خود واژه « وخش ، وخشیدن » نه تنها معنای «روئیدن وبالیدن » را دارد ، بلکه معنای « شعله کشیدن و برافروخته شدن » را هم دارد. همچین آنها در این خوشه ها ، شعله های آتش هم میدیده اند . پیشوند « گـُـش» در گشسپ هم ، همان واژه « ووش = وشی » است، که به معنای« خوشه » است . همچنین « سوگ » ، ازسوئی به معنای « خوشه گندم وجو » است ، و ازسوی دیگر معنای « شعله آتش » را دارد . در اوستا aatara saoka به معنای « شعله آتش » است . به ویژه که برفراز مو، یا گیسوی این زنخدا، سه خوشه که سه مشعله باشد ، نقش گردیده اند . به همین علت درکردی « گیسنای »، به معنای افروختن است، و گیسه نه ، افروختگی است، و واژه « گیزان» که ازهمان گیز= گیسو » ساخته شده، به معنای « استره » است که نی میباشد . این زنخدا، اینهمانی با روز نهم( ۹= سه بارسه ) « آذر» دارد، ومردم، این روز را « زرفشان » میخوانده اند ( برهان قاطع ) . و نام « زال زر» ، وهم نام دودختر رستم ، که « آذرگشسپ» و « زربانو» باشند ، همگی ، نامهای این خدا هستند . ازتن ، یا آتشکده ِ وجود ( میترا+ آوه = محراب ) آذر، نه شعله آتش ، به آسمان می یازند . در هزوارش ، دیده میشود که « آذر» به معنای « زهدان » و « زن آموزگار» است، که حاوی معنای روشنی است . آذر درکردی ، آگر است، و در فارسی ،« آگر» ، به معنای تهیگاه است، و آور ، درکردی هم آبستن و هم آتش است . پس تن که اصل زایش و نماد آفرینش بطورکلی است ، اصل شعله آتش نیز میباشد . روند آفرینش، روند پیدایش شعله آتش از« تن = زهدان » است . کل وجود مادی ، به کردار« تن » شناخته میشود که ازآن شعله آتش برمیخیزد. به جهان جسمانی،« تـنـکـرد » گفته میشود . « بانو » که در پهلوی baanoy باشد و به معنای عروس است ، درشکل baanuy که همان واژه میباشد ، دارای معانی روشنی ، پرتو ، شعله ، حرارت نیزهـست ( فره وشی ) . بانو، عروس یا زن ، اینهمانی با « روشنی و پرتو و شعله وحرارت » داده میشود . ازهمین نکته ، میتوان دریافت که به زن ، به چه دیده ای نگریسته میشده است . ازاین رو هست که در بهمن نامه ، درپایان داستان وورشکستگی بهمن زرتشتی درجهاد های دینی اش با خانواده زال و رستم که سیمرغی بودند ، دودخت رستم ، یکی که « آذرگشسپ » باشد ، « پیشرو » هما میشوند ، که بنیاد گذارحکومت هخامنشی درداستان میگردد ، و دیگری که « زر بانو « باشد، « رایزن هما » یا شاه میگردد . دودخت جهان پهلوان ، تهمتن یکی « پیشرو» شد ، یکی « رایزن » به همین علت ، « دل» نیز که« میان وجود انسان » شمرده میشد ، نام این خدا را داشت . نام دل zr+daya = hr+day میباشد که همان «ارد» یا ارتا باشد ، که دراوستا سبکشده به شکل zered درآمده است .به دل ، ارد هم گفته میشد . دی و دایه ، نام مادر و زنخداهست . ازبرابری zr با hr میتوان دریافت که « زر» دراصل به معنای « نی » هست ، چون « هره »، نی میباشد . و درکردی « زه ل » که « زه ر» باشد، به معنای « نی » هست . پس دل ، خداوند ِ نای ، خدائی که نایست ( نای به = وای به ) میباشد . دل ، آتشکده ایست که شعله هایش در همه خانه تن و اندام حسی میپراکند و ازاین روزنه ها سر بر میکشد . گذشته ازاین، نام خودِ زرتشت که درگاتا tra+ thush+zara میباشد ، درست نام همین زنخدا هست . thush نی هست، چنانچه توشمال درشوشتری، و برخی دیگر ازگویشها ، نی نوازیست و پسوند « تره » ، سه هست . توشترا ، به معنای سه نای = سئنا = سن = صنم هست که نی باشد، و زره توشترا ، نائیست( نای= تن = زهدان = اصل آفریننده ) که متامورفوز به شعله آتش می یابد، و ازآن شعله ها یا خوشه ها ، روشنی وفروغ برمیخیزد ، چون تخم، درفرهنگ ایران ، اصل روشنی و پیدایش است . یکی از معانی « آذرگشسپ » ، برق است که درفرهنگ ایران ، گوهر « خندان » دارد . بـرق ، میخندد . برق ، خنده سیمرغست. گوهر سیمرغ ، خندیدن است . درغزلیات مولوی ، برق ، همیشه خندانست . ودر داستان « برخ اسود » که شیخ عطار درکتاب « مصیبت نامه ، صفحه ٨٣ » میآورد ، و رد پائی ازهمین خداست ،و به معنای « برقی که زاده از سیاهیست= برقی که ازابرسیاه که سیمرغست میزاید ومیخندد » ، کسیست که یهوه موسی را روزی سه بار، با انتقاد ازخدا ، میخنداند . این ویژگی « برق » ازکجا میآید ، و با آتشی که ازآذرگشسپ شعله میکشد ، چه رابطه دارد ؟ « برق آذرخش »، در تبری ، ال سوسو نامیده میشود، و برق آسمان ، الب سو، و برق لحظه ای، الب ، و برق ناگهانی ،« الـبـیـس » و« سنـجـل » نامیده میشود . همین نامها ، هویت برق، را که شعله آتش شمرده میشده است ، روشن میسازند . الب ،« ال به » است . از نام دیگربرق، که « سنج + ال = سنگ + ال» ، وآتشیست که از ابرمیجهد ، باز میتوان گوهردقیق برق را یافت . برق و ابر هردو، در بندهش ( بخش نهم ) باهم « سنگ » شمرده میشوند . سنگ ، امتزاج و اتصال دواصل یا دوچیزهست. وجود ال ( سیمرغ ) آمیزش دواصل باهمست ( اصل سه تا یکتائی= دوچیز+ اصل آمیزش= ٣ ) . ازسنگست که آب ( باران ) و آتش ( برق ) سرچشمه میگیرد . نام دیگربرق ناگهانی که « الـبـیـس » باشد همان « ال + ویس » است، که به معنای « یوغ وجفتی وهمزادِ ارتا و بهرام » میباشد . « ویس »، همان واژه « وی » هست که به معنای « جفت » هست. درست همین واژه « الـبـیـس » است که معربش « ابـلیـس » شده است . همه متون اسلامی ، اعتراف میکنند که ابلیس مهتروشاه پریانست و خدای مجوسانست . نام دیگر ابلیس درعربی « حارث» است که معرب « ارتا = ارس » میباشد که همان سیمرغ و آذر( خدای آتش ) میباشد . پس ازآنکه تا اندازه ای با گوهربرقی که درآسمان ابرمیزنند ، آشنا شدیم ، میپرسیم که این آتش برق ، چگونه درتن آذرگشسب در زمین می نشیند ؟ آتش در زمین، « می نشیند» . آتش را هیچگاه نمی کـُشتندچون این گناه شمرده میشد ، بلکه آتش را « می نشاندند» . هنوزهم آتشکشی نیزمعمول نیست، بلکه ما « آتش نشانی » داریم . آتش باید درزمین بنشیند ، همانسان که آذرگشسپ نیز درنقش، برزمین نشسته است . اگر اندکی در نام « آتش درابر» و « اتش درگیاه » بنگریم ، می بینیم که آتش درابر، « وازیشت » نام دارد ، و آتش در درون گیاه ، « ئور وازیشت» نام دارد ، که وجه مشترکشان ، « وازیشت » است . وازیشت Vaazisht، آتشی است که برای برافروختن بکارمیبرند ( فره وشی ) . اکنون از بررسی این اصطلاح، که فوق العاده روشنگرست میگذریم، و فقط بطورکوتاه ، اشاره بدان میکنیم ، که این برق ( جـَمره ، این واژه، معرب ِ همان واژه ِ« چمره » است که سیمرغ افشاننده تخمها میباشد، چمران = شمیران ) درروز یکم ماه آبان، بنا بربندهش ، به زیر زمین میرود ، آنجا که چشمه آبهاست .گرمی و خویدی (= آتش وآب) را به آب درفرستد، تا ریشه درختان به سردی و خشکی ، نخشکد، و درماه دی ، روز آذر(روز نهم = روز این خدا ) همه جا آتش فروزند، و نشان کنند که زمستان آمد . روند تحول از میان ابر، به زیر زمین ، درپیکر خدای دیگر که « رپیتاوین » نام دارد ، چهره به خود میگیرد . رپیتاوین ، آبستن به اصل گرمی ازآتش افروخته درابراست، که آن را به زیر زمین میرساند، تا ازریشه درختان وگیاهان فرا آهنجیده شود ، و این آتش سیمرغ یا ال ، که جفت جدا ناپذیربهرامست، از« رپیتاوین» به تن «آذرگشسپ» ، متامورفوز می یابد . دراین متامورفوز« ال » به « رپیتاوین » ، و ازرپیتاوین به « آذرگشسپ » ، نوبت بالاخره به آذرگشسپ میرسد که این آتش به شکل شهاب ، به آسمان بپرد و بجهد . «شهاب » ، هم به معنای « درخش آتش + شعله کشیدن آتش و شعله آتش که بلند میشود » هست ، وهم تیروناوکیست که انداخته میشود . این تیر شهابست که با آن میتوان غمهارا راند زجور چرخ ، چو حافظ به جان رسید دلت بسوی دیو محن ، ناوکِ شهاب انداز- حافظ شهاب نیز، مرکب ازدوواژه « شاه + آوه » یا « اتشگاه سیمرغ » است( آوه = آتشگاه ) .« شاه » ، نام سیمرغست . شهاب ، به گیاه کاجیره هم گفته میشود که نامهای دیگرش، بهرام و بهرامه ( سیمرغ ) است ( فرهنگ گیاهان ماهوان) . واژه « وازvaaz» که ازآن « وازیشت vaazisht» برآمده ، و گوهر آتش ابر و گیاه را مشخص میسازد ، دارای معانی : پرواز، حرکت ، جنبش ، جهش است ( فره وشی ) . vaazenitanوازنیتن ، به معنای روشن کردن و افروختن میباشد. Vaazishinبه معنای الهام است . واژه « وازپیچ » که از« واز» ساخته شده ، بنا بربرهان قاطع ، ریسمانی را گویند که درایام جشن وعیدها، ازجائی آویزند و برآن نشسته درهوا آیند و روند . نام دیگر تاب ، « ارک » هست. واز، با« جنبش جشنی» کاردارد . این جنبش وجهش ونوسان وشادی ، « ارکه هستی » درهرجانی شمرده میشد . درکردی ، واز، دارای معانی شادابی و شکوفائی نباتات و لبریزی و بازی کردن با چیزهاست . تجربه تحول ومتامورفوز آتش درآذرگشسپ ، به یک جنبش جهشی » ، یکی از برآیندهای مهم « شعله آتش» بوده است . جـَستن ( جهش ) ، کاریست که بدون خواست وعمد ، ازکسی سرمیزند، و طبعا چنین پیدایشی ، نشان سرشت و طینت اوست . ازاین رو جهش ، معنای سرشت و طینت بر زمینه Immanenzدارد . نام یکی ازپهلوانان ، « نیکی جهش » است که به معنای « نیک سرشت » است . این جوشیدن و فوران ( yas=jas ) جهشنjahishn گوهر انسان وتن را ، برجسته و نمایان و واضح میسازد . اینست که بازی و رقص و انگیختگی و لبریزی و ازخود سررفتن و غلغله انداختن وفواره آسا ازخود بیرون ریخته شدن ، وطرب آشکارکردن ، گوهر« تن » را پدیدارمیساخته است . ازاین رو به « تن»، یا «شکل انسان » در پشتو ، « جسه » ، و درکردی « جه سه = جه سته » میگویند که معربش « جسد » شده است . چون دراین دل، برق نور دوست ، جست اندرآن دل ، دوستی میدان که هست ( مولوی ) بساط سبزه ، لگد کوب شد بپای نشاط زبس که عارف وعامی ، به رقص ، برجستند ( سعدی ) و مولوی همین اندیشه « بیرون جهیدن آنچه درضمیر انسانست » را گواه بر زهشی بودن خدا، درانسان میداند. آنچه درضمیرست ، تنها بطورخشک وخالی ، پدیدار نمیشود وآهسته آهسته بیرون نمیآید ، بلکه برون میجهد : تو کئیی دراین ضمیرم ، که فزونتر از جهانی تو که « نکته جهانی » ، زچه نکته ، « می جهانی » بُن انسان ، فواره ایست که بیرون میجهد ، برقیست که میجهد ، فرامیجوشد، لبریزمیگردد . بنیاد اخلاق، نزد همه ادیان نوری بطور کلی ، خواستی یا ارادیست. اطاعت کردن ، متلازم با خواستن است . ولی «خواست » ، فراجهیدن گوهرانسان را کنترل و سانسور میکند . ازاین رو بود که عرفا، گوهر « زهد دینی» را ، کفر میدانستند ، چون هرگونه زهدی و طاعات دینی، گوهرانسان را میپوشاند، و تاریک وسد میسازد . شادی، که گوهروسرشت زندگی و جانست ، پدیده ای برون جهنده ازانسانست، ولو ازآن با هزارفن وفوت ، باز داشته شود : تا چند نهان خندم ، پنهان نکنم خند ه هرچند نهان دارم ، از من بجهـد ، خنده ور تو پنهان داری ، ناموس تو من دانم کاندر سر هرمویت ، درجست ، دوصد خنده هر ذره که می پوید ، بی خنده نمی روید ازنیست ، سوی هستی ، ما را که کشد ؟ خنده این پری درون انسانست که انسان را به چرخ درمیآورد : هر روزپری زادی ، ازسوی سراپرده مارا وحریفان را ، درچرخ درآورده دی رفت سوی گوری ، در مرده بزد ، شوری معذورم . آخر من . کمتر نیم از مرده هر رزو – برون آید - ساغر به کف و گوید : والله که بنگذارم ، درشهر یک افسرده اگرهمه قدرتها ، اندیشیدن را زندانی و درقفس کنند ، ولی اندیشه، آزادیش را در شکافتن این دامها و این « حقایق و آموزه های ساکن » ازهم ، و بیرون جهیدن ازآنها ، نگاه میدارد . اینست که « اندیشه های جهشی ، در جهش اندیشه ها ازاصطلاحات کهنه و ازعبارات یخ بسته ، آزادی ضمیر را نگاه میدارد . این اندیشه های جهشی وناگهانی درمثنوی مولویست ، گوهرحقیقی اورا مینماید ، نه اندیشه های سیستماتیک او. تا تک تک ابیات غزلیات حافظ، درراستای اندیشه های جهشی درک نشود ، بررسی حقیقی نیست، بلکه یاوه سرائیست: چنین اندیشه را هرکس ، نهد دامی ، به پیش وپس گمان دارد که درگنجد ، به دام وشست (= قلاب) ، اندیشه چو هرنقشی که میجوید ، زاندیشه همی روید تومرهرنقش را مپرست و ، خود بپرست ، اندیشه جواهر، جمله ساکن بـُد، همه همچون اماکن بـُد شکافید این جواهر را و، بیرون جسته اندیشه خـوشه یا مَشعـل درنقش آذرگشسپT که دختر زیبائیست که بر روی زمین ، نشسته است ، و نه خوشه یا مشعل ( آذر= روزنهم ) ، از سراسر تن او فرا می یازند و میجهند ، دیده میشود که یک خوشه یا مشعل هم در دست دارد، وسه مشعل یا خوشه ، برفرازگیسوان او روی سرش روئیده اند ، و دو مشعل یا خوشه نیز بر دوکتفش روئیده اند . پیشوند « گـُش » در « گشسپ » ، « ووش = وش » است که خوشه میباشد . سغدیها و خوارزمیها ، ارتا را، « ارد وشت » و اهل فارس اورا « ارتا خوشت » میخواندند . خوشه که مجموعه بهم چسبیده تخمهاست، گوهرخدا یا بُن گیتی را نشان میداد . همانسان که یک معنای « خوش » ، قوش ( باز، مرغ ، پرنده است . درترکی به هما ، « لوری قوش» گفته میشود، و به جغد که مرغ بهمن است بای قوش گفته میشود ، و بیان متورفوز خوشه به پریدن وپروازاست، همانسان معانی واژه « وش = گش » ، گواه بر این متامورفوز یا دگردیسی مانده است . طیف معانی واژه های « وشت » درتبری، بخوبی این متامورفوز را نشان میدهد . «وشت » ، به معنای حرکت ناگهانی و جهش است .« وشتک واز» ، پریدن ازشادیست . ـ وشتـل و واز»، دارای معانی گسترده و فراوان و انبوه است. « وشته » ، جوانه و نهالست . وشنه ، هم اخگر وهم چوب بلندیست که با آن آتش تنور یا اجاق را بهم میزنند . « وشته کال » ، مشعل بزرگست . وشته کل ، هیزم نیمه سوخته و دارای آتش است .« وش داشتن » ، خوب ورآمدن خمیر و اماده شدن است. «وشکو»،شکوفه های درخت جنگلیست. «وشکوته» ، شکفته وبازشده است. « وشنه vashne» به معنای میدرخشد است .vashenessan وشه نسن ، به معنای نورپراکندن و درخشیدن است vashennen به معنای بازکردن هرچیزاست . و وشوvasho به معنای اضطراب و آشوب است. یک تصویر، همیشه دارای خوشه یا طیفی ازمعانی گوناگونست، که اتصال آن معانی را بهم ، فقط از اسطوره ( بنداده = داستان = زند )های « باستان » میتوان یافت . همین خود اصطلاح « بـاسـتـان » که دراصل « واس + ستان » میباشد ، نام همین دوره زنخدائی ایران است ، چون «واسه = واس » ، هم به معنای «خوشه »، و هم به معنای « آب» ، باهمست ( واسه = خدای آب بوده است – فره وشی ، watter+Wasser درآلمانی وانگلیسی، ازهمین ریشه است ). اصل آفرینش ، « یوغ آب وتخم باهم ، یا «جفت آب وآتش باهم » ، یا آمیزش « گرمی وخویدی باهم » است . رپیتاوین ، گرمی وخویدی را درپیوند باهم ، به زیر زمین میبرد . ابروماه ، جفت آب وخوشه اند . ابر، جفت آب و آتش باهمست . اینست که « باستان » ، بیان فرهنگ زنخدائیست که سراسر جهان آفرینش ، از« یوغ = جفت = همزاد= مر= گواز= همزاد = ییما ... » فهمیده میشد . چیزی باستانیست که اصل « همبغی= همپرسی= هماندیشی = همروشی = همکاری » را بنیاد اجتماع وجهان میداند. « بـاسـتـان » ، جایگاه وزمان ازنو روئیدن ، یا ازنو افروخته شدن ویا ازنو آفریدن است . درادبیات ، گرانیگاه ِ واژه « سوک = سوچ = سوش » که همان « سوختن » باشد ، بتدریج ، نابودشدن و ازبین رفتن شده است . درحالیکه معنای اصلی « سوختن، یا سوک وسوچ وسوش » ، «ازنوبه وجود آمدن ، به پا خاستن و رقصان شدن و ازنو شکفته شدن» بوده است . چنانچه دین مانی ، aatare- soche-den دین آتش ِفروزان ( سوزان) یا دینی که آتش شعله ور است ، خوانده میشده است. دین مانی ، بینشی است که ازنو میآفریند و میافروزد و شعله ورمیسازد . مردم ایران منجی آینده را سوشیانت saoshyantمیخواندند، و این به معنای « افروزنده آتش = مشتعل سازنده آتش »، یا کسیست که ازنو،همه را ازبُن وگوهرخودشان، شعله ورمیسازد ، میجهاند ، به رقص و جنبش میآورد. این اندیشه ، درست گوهرسیمرغ یا سمندر بود که به زرتشتیان ، به ارث رسیده بود . عنقا وبهمن ، آتش افروزند ( برهان قاطع زیر آتش افروز ) . آتش افروختن ، معنای ازنو آفریدن وازنو پیدایش یافتن داشت ، نه معنای نابود ساختن و معدوم شدن .خاکسترشدن سمندردرآتشی که خود برمیفروزد ، به معنای « نوزائی و نو آفرینی » میباشد . خاکستر که « هاگ وآگ + استر» باشد، به معنای « افشاندن وپاشیدن تخمها» است . سمندرکه همان سیمرغست، درخودافشانی اش ( ارتای خوشه ) ، تخمها یش را میافشاند ، خاکستر میشود ، نه اینکه نابود بشود، و ازبین برود ، بلکه خود را میکارد تا ازنو بشکوفد وبروید و شعله به آسمان بکشد و پروازکند . شعلهِ لرزان دلبری که گرازان ومست وخرّمست ( ۲ ) چو زرین گنبدی ، بر چرخ ، یازان شده لرزان و ، زرّش ، پا ک ریزان به سان دلبری ، درلعل و مـُلحم گرازان و خروشان ، مست و خرّم چوروز وصلت ، او را روشنائی « لرزان » ، چنانچه دیده خواهد شد، دراصل معنای لغزان و چرخیدن وبه دورخود گردیدن و رقصنده داشته است. تجربه ایرانی از شعله ( الاو)، این بود که دلبری سرخپوش مست وخرّم و رقصان درآتش ، روبروی خود دارد که به او، رنگ وتاب خود را میدهد . این دلبرشعله گون که انسان را میافروخت ، تجربه او ازحقیقت و ازخدا واز « بُن آفریننده گیتی » درهرجانی وهرانسانی است . ایرانی نمیتوانست با چنین تجربه ای ، خدا یا حقیقت یا بُن آفریننده را درهرچیزی ( ارک = وازپیچ )، تبدیل به « شخص » کند . چون هرگونه « شخصیتی» ، ناچار ازسفت شدگی و تثبیت شدگی و« همیشه همان مانی» در ویژگیهای بنیادی است . شعله را نمیشود قاب کرد . ازاین تجربه بود که فرهنگ ایران، ویژگیهای شخصی را از« آنچه خدائیست » ،« ازآنچه بنیادی درضمیرانسان » است ، از« حقیقت » نفی و حذف کرد. فرهنگ ایران ، برضد « تصویر» نبود ، ولی هرتصویری را فقط « نشان بی نشان » ، زبانه ای ازآتش میشمرد، که هنوزشکل ناگرفته ، ازهم میگریخت . حقیقت و آنچه خدائیست و بن وارکه را ، در « جلوه های بیقرارو جنبان ورقصان و همیشه درخم و پیچ » میدید . درشعله خدا وحقیقت و ضمیر، زبانه های متعدد میدید که هیچکدام ازهم جدانیستند . جداشدنشان ودرهم آمیختنشان ، خمیدگی و بلندگرائی و نرمی و سبکی و تندی حرکات شتاب آمیزشان ، آنهارا مسحور ومفتون خود میساخت . درشعله ، زبانه های بسیاری پیدایش می یابند که برغم کثرت ، هیچگاه ازهم جدا جدا و ثابت درخود نمیشوند و جدا نمی مانند . شعله ، ویژگی خوشه را که « کثرت بهم چسبیده » باشد، درخود، بازمی تابد. فرهنگ ایران، درشعله آتش ، حقیقت و خدا و بن گیتی را درجلوه ها وصورتهای بیقرارش می بیند . درشعله آتش، هیچ رد پا یا نشانی را ، نمیتواند « بگیرد و تثبیت کند » . ردپا واثر، برای او، خرابه ها نیستند که مانده اند، بلکه « افرازه ها» هستند . شعله ، لرزان است. شعله ، متزلزل و مرتعشست . لرزان ، برای ما، بیشتربا پدیده ترس وپشیمانی و زردی رخسار کار دارد . ولی برگ درختان، یا خوشه وگلها، هم ازگذر نسیم درشادی وازمعاشقه بادنیک با آنها وازحاملگی ازنسیم ، میلرزند . فشاندن و افشاندن هم معنای دیگر لرزانیدن هست . به جنبش سرین نیزکه جنبش رقصی ونازو عشوه است، لرزان گفته میشود . لرزان ، معنای جنبش هم دارد وانکه دستی را تو لرزانی زجاش هردوجنبش ، آفریده حق شناس لرزنده برجان کسی بودن ، به معنای شفقت داشتن به او و غم اورا خوردنست . فردوسی گوید : ترا بود باید نگهبان اوی پدروار لرزنده برجان اوی یا رودکی میگوید : دایم برجان او، بلرزم ازیراک مادرآزادگان، کم آرد فرزند اینکه غالبا گفته میشود که « مانند برگ بید ازترس لرزیدن » ، اصطلاح نا به هنجاریست. چون « بید » ، درختیست که اینهمانی با سیمرغ دارد ( وی + وی دار). وبرگ بید ، ازنسیم ( وای به = باد نیکو ) میلرزد، و این نشان جان یافتن واهتزارو نشاط ازآمیزش با باد آبستن سازنده است. و زیر درخت بید نیر برای همین خنکی اش که دراثرسایه ولرزش برگها میآفریند ، می نشینند.برگان هیچ درختی ازنسیم ، نمی ترسند، بلکه از طوفان که شاخه هارا میشکند ، میترسند . اساسا یکی ازنامهای « شعله آتش و اخگر» ، لخشه = لخچه هست . شعله آتش ، لخشنده ، لغزنده است . لیزمیخورد . بدین علت به درخشش و اشتعال، لخشیدن میگویند وبه قول تفسیر ابی الفتوح « آتشی است که به آن دودی نباشد » . البته پیشوند ِ « لخشه = لخ + چه » ، همان لوخ و دوخ و جگن یا نی است. در بررسیهائی که میآید ، دیده خواهد شد که واژه « نی » ، اینهمانی با « شعله آتش و آتش » دارد . نی ، از آتشگیره هاست . لرزیدن درپهلوی ، نامهای دیگرهم دارد .نام دیگرش drafshidan درفشیدن است. درواقع اهتزاز پرچم که پدیده ای بزرگ بوده است ، لرزیدن شمرده میشده است. و نام دیگر لرزیدن wizandidan ویزندیدن است .ویزندیشن wizandishn لرزش است . این واژه همان ویزن است که « بیختن باشد . بیژن که غربال یا الک باشد، باید برای بیختن آنچه دراوست، باید آن را گاه بدینسو وگاه بدانسو ریخت و واریخت. این جنبش نوسانی، لرزش خوانده شده است و بیختن ، اینهمانی با روند رسیدن به بینش وشناخت رادارد . این واژه ها، معنای حقیقی شعله لرزان را برجسته ترمیسازند . درتبری ، لرزانک ، نوعی رقصیست که درآن رقصنده به طورمداوم ، دراندامش ایجاد لرزش میکند . واژه « لرزیدن » ،بایستی در پهلوی « لرتیدن یا لاره تیدن » بوده باشد، که از ریشه « لر» ساخته شده است . ودرست واژه های « لر» و « لار» هستند ، که معنای اصلی لرزان را پدیدارو برجسته میسازند . دراستان خراسان ، « لاری » ، نام رقصیست که به ویژه درعروسیها کنند . درافغانی، « لاردادن » به معنای لذت دادن و حال دادن سازوموسیقی ومانندشان میباشد . درچهارلنگ بختیاری، لـِردادن ، چرخاندن وگرداندن است . درشوشتری ، لر خوردن ، به دورخود چرخیدنست . لردادن گرداندن و چرخاندنست. در راجی ( دلیجان ) لری ، نوعی بازیست . یک نفر، یک گوی را دردست گرفته وآن را به زمین میزند ، تا هنگامی که گوی بالا بیاید، اوچرخی به دور خود زده ، وباضربه دست به گوی میزند تا دوباره به زمین به خورد وباز بالابیاید ... . درکردی ، لاره ، به« خرام »، به « جنبش شاخه وگیاه ازباد» ، و « خط کج ومعوج شخم» گفته میشود . لاری کردن ، شوخی وبازی کردن و تمرّد کردنست . لاری گرتن ، منحرف شدنست . لار، کج و چم وخم رفتن با نازو عشوه است . اگر پیش چشم داشته باشیم که « لار» نام تن نیز هست ، بخوبی روشن میگردد که گوهر تن ، همین خرامیدن و با چم وخم رفتن وبا نازوعشوه رفتن است که ازجان شاد برمیخیزد . پس شعله لرزان ، شعله ایست ازشادی وجشن.افتادن چشم به زیبائی رخسار، که مشعله جانست ، تن را لرزان میکند زحسن یوسفی سرمست بودم که حسنش، هردمی گوید الستم درآن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست ودست خستم دست لرزان ازدلربائی زیبائی،بجای ترنج، دست را زخمی میکند تا بدیده است دل آن حسن پری زاد مرا شیشه بردست گرفته است و پری خوان شده است بردرخت تن اگر، باد خوشش می نوزد پس دوصد برگ و دوصد شاخ ، چه لرزان شده است آن بادی که میلرزاند ، خودش نیز درنهان لرزان ومتموجست. بادکه اصل جان وعشق باهمست، درکردی به معنای« پیچ » است. باد، تموجست ، میلرزد . خلق چون برگ و تو با د و ، همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان ، میلرزی بالاخره با رسیدن پیامبرعشق نیمشبان، درمحراب ( آتشکده عشق) است که همه دلها لرزان میشوند، وشمه ای از لرزش آنها ازتجربه عشق ، درلرزش سیماب ( جیوه ) بازتابیده میشود : این نیمه شبان ، کیست؟ چو مهتاب رسیده پیغمبر عشق است، زمحراب ( میترا+ آوه=آتشکده مهر ) رسیده نیمشب، گاه همآغوشی بهرام وارتا هست که ازعشق آندو، جهان و زمان و جشن وموسیقی پیدایش می یابد آورده یکی مشعله ، آتش زده درخواب ازحضرت شاهنشه بیخواب رسیده این کیست؟ چنین غلغله درشهرفکنده برخرمن درویش ، چو سیلاب رسیده این کیست؟ چنین خوان کرم بازگشاده خندان ، جهت دعوت اصحاب رسیده دلهـا همه لـرزان شده ، جانها همه بی صبر یک شمه ازآن لـرزه ، به سیماب رسیده یک دسته کلید است به زیر بغـل « عشق » ازبهـرگشـا ئیدن ابـواب رسیده این بررسی ادامه دارد