lundi 30 juillet 2007

از ولایت سفله گان

آریابرزن زاگرسی
تاریخ نگارش: 26 ژولای سال 2007 میلادی
از ولایت سفله گان
[ روزی که اسلامیّت در سراسر جهان به « فرقه ی محمّدیه » تبدیل خواهد شد
. ]
در دست کسانی است نگهبانی ایران
کاصرار نمایند به ویرانی ایران
«
آن قوم »، سرانند که زیر سر آنهاست
سرگشته گی و بی سر و سامانی ایران
نعم الخلفا بین، که در این دوره ی فترت
ذیروح شدند از جسد فانی ایران
انتظار از مجلس و از شیخ و از مُلّای شهر
کار بیهوده است، خود را حاضر دعوا کنید
ای جوانان مدارس، بیسوادان حاکمند
این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید
فترت دیگر ملل، در قرنها یکبار هست

واندرین کشور، به هر عشری از اقران، فترتی است
« ملک الشّعرای بهار »1
- آن که نمی داند؛ ولی انتخاب می کند و آن که می داند؛ ولی انتخاب نمی کند.گزینشهای ما با تصمیمهای ما بر شالوده ی تجربیات و آموخته ها و احتمالها و امیدها و آرزوها و سرنوشت خودمان و دیگر انسانها پیوندی ناگسستنی دارند. در گزینشی که افق تصمیمهای مرا به جمع « همعقیده گان و هم مسلکان و هم مذهبان و هم ایدئولوژیهایم » محصور و مقیّد می کند، گزینش من، هنوز، تصمیمی خودمختار نیست؛ بلکه اسارتیست که زنجیرهائیش در ذهنیّت و روانم به یکدیگر، سفت و سخت جوشیده اند و مرا از آزادی گزینش بازداشته اند. آن گزینشهائی که زائیده ی تصمیمهای فردی ما بدون هیچ اجباری در وجود ما رخ دهند، همانان نیز گزینشهائی هستند که ما مسئولیّت پیامدهایشان را حتّا اگر ناخوشایند و مصیبت بار باشند با جان و دل می پذیریم. ولی آن گزینشهائی که از اجبارهای فتوائی و تکالیف مذهبی و ایدئولوژیکی و عقیدتی نشات می گیرند، پیامدهایشان را هیچ انسانی به عهده نخواهد گرفت؛ زیرا هیچ نشانه ای از تصمیمات فردی خود را برای عواقب معضلات پیش آمده نمی بیند. مسائل مردم سرزمین ما از یک طرف، ساخته و پرداخته ی آنانیست که انتخاب می کنند؛ ولی هیچ نیرویی برای تصمیمگیری و پذیرش مسئولیّت فردی ندارند و از طرف دیگر، ساخته و پرداخته ی آنانیست که انتخاب نمی کنند؛ ولی شعور و فهم تصمیمگیری و مسئولیّت پذیری را دارند. اجتماع ما در دو قطب هولناک و فاجعه بار « گریز آکاهانه و بلاهت معصومانه » در حال تلاطم و در هم پاشیست.
- خوش آمدن و خوش نیامدن از یکدیگر.در اجتماع و سرزمینی که ما زاده و بزرگ می شویم، نمی توان در برهه ای از زندگیهای فردیمان، آن اجتماع و مردمش را دور زد و برای همیشه از آن گسست؛ زیرا در خاکی که ما می روئیم، نشانه هائی؛ ولو خردل وار باشند، از تاریخ و فرهنگ آن سرزمین و علایق و خلق و خوی مردمش در ساقه ها و برگ و بار درخت وجودمان انباشته داریم و همه جا با خود، آنها را به دوش می کشیم. گسستن ریشه ای از تاریخ و اجتماع خود، گسستن از آن چیزیست که گوهر ما را متعیّن می کند و چه بسا، ریشه کن شدن آن می تواند پوچی زندگی ما را رقم بزند. انسان، وجودی تاریخی – فرهنگی می باشد که با مهاجرت جفرافیایی، هرگز تاریخ وجودش، جابجا نمی شود. متاسفانه در جامعه ی ما، افکار و ایده های انسانهای اندیشنده و فعّالین بیدار دل عرصه ی کشور داری را با « سائقه ی خوش آمدن و نیامدن » می سنجند و ارزشیابی می کنند؛ نه با ترازوی فهم و شعور و منطق. اگر ما از انسانهائی به دلایل شخصی و فرقه ای و اعتقاداتی و امثالهم خوشمان نیاید به افکار و نقش شخصیّتی آن انسانها هرگز بهائی نخواهیم داد و برای چنان اندیشنده گانی، احترام و ارزشی نیز قائل نخواهیم شد؛ حتّا اگر بدانیم که افکار و ایده هایشان می توانند شاه کلیدهای گشاینده ی معضلات و بدبختیهای اجتماع باشند. فاجعه ی مناسبات انسانی در ایران ما به تارهای « سائقه ی خوش آمدن و نیامدن از یکدیگر » آویخته اند. به همین دلیل است که نمی توانیم حضور همدیگر را در رایزنی از بهر رویارویی با مشکلات باهمزیستی، حلّ و فصل کنیم. سوائق و سلیقه ها ی شخصی ما بر اهرمهای فهم و شعور و دانش ما می چربند. از این رو، هر تحوّل و تغییری در سرزمین ما یعنی؛ آش همان و کاسه نیز همان.3- سهامداران قدرت.ارجحیّت دادن به « تبعیّت کردن از دیگران » بر « سهیم شدن در قدرت و همآزمایی با دیگران » باعث شده است که ما ملّتی « تاب آور زور گویان » شویم به جای آنکه مردمی « آزاد منش و همگرا و مسئول و همبسته و حقوق خواه » از آب در آییم. نفی کردن و تنفّر از « قدرت » هرگز هیچ « قدرتپرستی » را از حاکمیّت و اراده ی قدرتپرست جبّارانه اش ساقط نمی کند؛ بلکه اشتهای او را در حریص مزمن شدن برای قبضه ی تمامیّت « قدرت منفور شده » با بی شرمی، شدّت نیز می دهد. برای « کرانمند کردن و مرز گذاری قلمرو قدرت » نبایستی آن را منفور و دژنام و طرد کرد؛ بلکه بایست با آگاهی و مسئولیّت و هشیاری در کسب و تقسیم و کنترل پذیر شدن آن، همّت و روشنگری کرد. قدرتی که منفور و مطرود شود، فوری به تصاحب کفتاران قدرتپرست درخواهد آمد و هیچ کفتاری نیز با تصاحب قدرت، پرورنده ی آهوی زندگی نمی شود؛ بلکه بلعنده و خونریز جان و زندگی می شود. در مسئله ی « قدرتهای مختلف اجتماعی و کشوری » بایستی تا می توان بر میزان « سهامداران آن » افزود تا هیچکس و هیچ گرایشی نتواند به تنهایی سراسر « قدرت » را قبضه و در انحصار خود در آورد.4- حکومت مرده گان بر زنده گان.در مسئله ی « رایزنی با دیگری » بایستی تجربیات و دانشها و آگاهیها و ایده های فردی من با هوشیاری حضور داشته باشند؛ نه مبانی عقیدتی و ایدئولوژیکی و مذهبی و مرام و مسلکی ام. من می توانم در زندگی فردی خودم به هر چیزی که دوست می دارم و از آن خوشم می آیم و می پسندمش، گرایش و اعتقاد ابدی داشته باشم؛ ولی مجاز و محقّ نیستم که در « رایزنیهای کشور داری » به جای تکیه کردن و میزان و معیار گرفتن « واقعیّات زنده و ملموس » به متابعت کردن از آراء و اعتقادات و نگرش مرده گان استناد کنم. در معادله ی تجربه و قضاوت کردن واقعیّات زنده و آشکار زندگی اجتماعی بایستی فهم و شعور و نیروی گزینشی و تصمیمگیری فرد فرد انسانها حضور داشته باشند؛ نه آنچه که سنّتها و آداب و نصایح و اوامر گذشته گان متعیّن می کنند. واقعیّت زنده، رویدادی ثابت نیست که بتوان با ترازوی مرده گان به شناخت و ارزیابی آن رو آورد و در برابرش، پاسخ و نسخه ای حاضر و آماده داشت. هر واقعیّت زنده ای به گونه ای دیگر بر انسانها پدیدار می شود که هیچ شباهتی به واقعیّتهای هزاران سال پیش و واقعیّتهای نیاکان ما ندارد. زندگی هرگز در یک فرم، مکرّر نمی شود؛ بلکه در میلیونها فرم منحصر به فرد، پدیدار و آشکار می شود. ملّتی که نتواند و نکوشد « نو به نو شونده گی واقعیّتهای زنده و نامکرّر » را بفهمد و دریابد در بازخوری و تکرار اشتباهات و خطاهای هزاره ای خود، دائم غوطه ور خواهد ماند.5- وحشت از دیدن خویشتن در آیینه ی تاریخهر ملّتی در تاریخ خودش، آن چیزهایی را زیسته و تجربه و آزموده است که با آرزوها و خواستها و آرمانها و رویاها و نوجوییهایش، پیوند داشته اند. من کنکرت در عصر اینترنت به همان اندازه، « پدیده ای تاریخی – فرهنگی » محصول سرزمینم هستم که صدها نسل پس از من خواهند بود. بیوگرافی فردی من به معنای « قیچی شدن امتداد تاریخ هزاره ای نیاکان من در ذهنیّت و روانم » نیست که نیست؛ بلکه من، شاخه ای هستم که بر درخت تنومند تاریخ و فرهنگ نیاکانم بردمیده ام و مسیر خودم را در فضای زندگی شخصی ام می پیمایم. اینکه در تاریخ نیاکان من که همان تاریخ « هویّتی – فرهنگی » من می باشد، آیا واقعیّت پذیری تام یا ناتمام و کژ و معوژ شده ی آرمانها و آرزوهای آنها، کدامین عواقب ناگوار و دلخراش و آزارنده و ویرانگر را نیز به دنبال داشته اند و چه نسلهایی قربانی آن آرزوها شده اند و چه نسلهایی، بهره برداری از واقعیّت پذیری یا نپذیری آنها کرده اند، مبحثیست ثانوی که پس از « تجربه » می توان در باره ی آنها بدون « حبّ و بغض »، قضاوت کرد. تاریخ گذشته و سپری شده ی نیاکان ما و آنچه که آنها در گوشه ای از خاک کره زمین به نام « ایران » از خود به یادگار گذاشته اند هرگز دلیل بر آن نیست که انسانهایی بخواهند از محصول زندگی آنها و مرده ریگی که به او رسیده است، شرمنده باشند یا خیلی بی جا و بی منظور به آن مغرور و متکّبر. تاریخ میهن خویش را زمانی می توان در باره اش « قضاوت » کرد که انسان، « دادورز بودن خود را » در زندگی فردی اش نه تنها در حقّ خودش و خانواده و آشنایان و دوستانش؛ بلکه در حقّ تمام آن چیزهایی که پیرامون او و در پیوند با او بوده اند، به محکّ زده باشد.تاریخی را که ما معاصران، هرگز نزیسته ایم؛ بلکه وارث آن بوده ایم، تاریخی نیست که ما بخواهیم به آن بخندیم یا از رویدادش سرافکنده باشیم یا از وجودش بگریزیم. تاریخ با ما می ماند و در ما دوام می آورد، خواه چنان تاریخی را دوست بداریم یا ملعون و منفور بشماریم یا تحریف و تقلیب و تحقیر و تمسخر کنیم. در هر صورت، بیگانه گان، ما را در آیینه ی همان تاریخی می شناسند و « داغ هویّت » می زنند که وارث آن هستیم. تراژدی واقعیّت تلخشده ی تاریخ و فرهنگ ما در اینست که « تمام آن حُکّامی » که به قبضه کردن ابزار و ارگانهای اجرایی کشور، ظفر یافته اند، تمام سعی خود را بر این گذاشته اند که خصومت سر سختانه ای را با تاریخ و فرهنگ ایرانی به پیش ببرند تا از این راه بتوانند برای استقرار و دوام فاقد فرّ و شایسته گی خود، « حقّانیّت » بتراشند. آنچه در این جنجال تحریفگری و کینه توزی به « تاریخ و فرهنگ ایرانی » کانالیزه می شود، همین است که « هنر و نیروی قضاوت کردن توام با دادگری را » در اذهان انسانها، مسموم و آلوده و بسیار مغرض صفت می کنند؛ یعنی اینکه ایرانی معاصر وقتی می خواهد در باره ی « تاریخ و فرهنگ میهن خود »، قضاوت کند به تمسخر و طعنه و هوچیگری و تحقیر و پایمالی و هیچشماری آن می پردازد و حتّا از ایرانی بودن خودش نیز، شرمنده می باشد و تصوّر می کند که با تحریف تاریخ و فرهنگ خودش خواهد توانست در جهان انسانها، « هویّتی مستقل از آن تاریخ و فرهنگ » به دست آورد. چنین تصوّر و تلقین فاجعه بار و تاسف انگیز باعث شده است که ما در زیر چرخ ستمگری حّکام بی فرّ، قلع و قمع شویم؛ زیرا « آسیبگاه » ما را کشف کرده اند. تحریف تاریخ و فرهنگ ایرانی همان « چشم اسفندیار » ماست که باعث شده است حکومت خونریز فقاهتی تا همین امروز بر وجدان و روان و ذهنیّت ما ایرانیان دوام آورد و سلطه ی فاجعه بار قصّابیگری الهی خود را حفظ کند.ما تا نکوشیم با وجدانی بیدار و مسئول به « آشتی کردن با تاریخ و فرهنگ خویش » رو آوریم، نخواهیم توانست که « میراث تاریخ و فرهنگ » خود را با گشوده فکری و ذهنیّتی دادورز، سنجشگری کنیم؛ آنهم برغم تمام خصومتها و کینه هایی که تا امروز در باره ی آن از سوی « چیزنویسان مُغرض و مُتعه » می شود. آنانی که خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه به خصومت کردن با تاریخ و فرهنگ ایرانزمین؛ آنهم با انواع و اقسام « ایسمهای برچسبی »، مشغول هستند، همه بدون استثناء، فقط پوزخند و تاسّف جهانیان را برمی انگیزند؛ نه تحسین و آفرین آنها را؛ زیرا انسانی که « تاریخ و فرهنگ خویش » را انکار می کند، انسانیست فاقد هویّت و شناسنامه ی وجودی و هرگز هیچ کرامت و شرافت و اعتباری ندارد که کسانی بخواهند به آن، ارج نیز بگذارند. آن تاریخ و فرهنگی را که من « استبدادی محض » بشمارم، هیچ بیگانه ای مرا مستقل و مبرّا از « استبداد » نخواهد دانست. به همین سبب، فرق است مابین « استبدادگران حاکم » بر یک سرزمین با « فرهنگی و تاریخی که در تضاد با مستبدّین حاکم بر همان سرزمین » می باشند. تاریخ و فرهنگ و تمدّن آلمان را هیچکس با « هیتلر و سیستم مخوفش » نمی شناسد. همینطور تاریخ و فرهنگ روسیّه را هیچکس با « استالین و ماشین ترور و سرکوبش » نمی شناسد. همچنین تاریخ و فرهنگ یونان را هیچکس با « اسکندر و تمام آن مستبدّینی که بر یونان » حاکم شدند، نمی شناسند. همینطور مثالهایی از این دست در سراسر جهان. فرهنگ و تاریخ باهمستان یک ملّت می تواند قرنهای قرن در تضاد با حاکمان باشد تا روزگاری که سیاستهای حاکمان بر کشور بتوانند با آن ایده آلهای فرهنگی مردم همان کشور، همسو و همخوان و همراستا شوند. آلوده شدن آب به معنای آلوده بودن سرچشمه ی زاینده ی آب نیست. آنانی که مدام از « استبداد آسیایی / شرقی » صحبت می کنند، پیداست که نه استبداد را می شناسند. نه آسیا را می شناسند. نه مشرق زمین را می شناسند. نه تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خود را. نه حتّا لایه های ذهنیّت و روان فردی خود را.6- غربت میهن در میهن عاریتی.من آن، خُمخانه پردازم که بدمستی نمی دانمالا! ای ساقی دوران!، می از رطل گرانم ده ( وحشی بافقی )در « غربت » است که انسانها تازه می فهمند چقدر از « خود »، دور افتاده اند و « دیگران » را چقدر غریبه می بینند. در مکانی که من، غریب افتاده ام، یاد از « وطن »، بسان هق هق گریه های کودکیست که او را از « مادرش » جدا کرده باشند. در غربتی که من افتاده ام، میهنم را به یاد می آورم با سراسر زیر و بمهای تاریخ تلخ و خونآلود به پیکارهای امید بخش نیاکانم. ولی در وطن عاریتی که مقیم هستم، دیگر سان بودن خودم را باز می یابم. از این رو، مابین دو اهرم فرساینده است که من، احساس بیگانه بودن با دیگران را دارم. در وطن و زادگاهم، غریبم و ملعون و رانده شده و در غربت اجباری، شهروندی هستم در میهنی عاریتی و غریب. من در دو وطن، سرگردانم و خانه به دوش و در به در؛ زیرا در وطنی که مادر من است و حُکّام بی لیاقتش، ضدّ مردم و فرهنگ باهمستان آنها می باشند، من غریبه ام و نامتعارف و ناهمگون و هرگز بهره ای از آزادیهای اجتماعی و فردی ندارم و در غربتی که شهروند مهاجر آنم، آزاد هستم؛ ولی با هر کسی غریبه ام. زندگی من، غربت آزادی در میهنی عاریتی می باشد. به همین سبب، نه آزادی میهنی دارم که بخواهم در فضایش دلشاد بزییم و گوهر وجودم را شکوفا کنم، نه میهنی دارم که بخواهم برای آزادی و سرفرازی اش، کوشا و بیدار مغز باشم. من غریبه ای رانده شده از آن میهنی هستم که مومنان و ششمیر کشان خدای جبّارش ( = الّله ) نمی توانند دوست بدارند و مهر بورزند و « جان و زندگی » را نگاهبان و پرستار باشند.7- گرد و غبار به جا مانده از امّت.ما ردّ پای « امّت بودن و همگونه » بودن خود را با آنانی که روزی روزگاری در کنارشان بودیم، زمانی درمی یابیم که از جمع آنها می گسلیم و منفرد می شویم. انسانی که تک می افتد، خیلی سریع احساس تنهایی و نا امیدی بر وجودش مستولی می شود. درست در همین لحظات سستی و تک افتاده گیهاست که « آزادی و اسارت » در روان و مغز ما با یکدیگر روبرو می شوند. ما دوست داریم در تک صدایی خود، بازتاب میلیونی و گسترده ی روزهای « امّت بودن » را تجربه کنیم با همان پژواکها و مست بودنهای مالیخولیایی. ولی تک صدایی ما بدون هیچ بازتابی باعث می شود که ما به رخوت و گوشه گیری و سرخورده شدن درغلتیم. خطر هیچ و پوچ شدن زندگی ما در همین لحظات است که دائم در برابر چشمانمان به رقص درمی آیند و ما را از تک افتادن، می ترسانند. ولی هیچ رودخانه ای به پا نمی شود، مگر اینکه قطره ها به جویها تبدیل شوند و جویها به هم بپیوندند و رودخانه ای به وجود آید. همینطور هیچ جنگلی به وجود نمی آید، مگر اینکه تخمه ی تک، تک درختان شکوفا شوند و برای بالنده گی خودشان تلاش کنند. ناامیدیهای ما از تک افتادن و نوستالوژی امّت بودن، بحرانهای ناپیگیر بودن ما را در آنچه می جوییم و آرزو می کنیم و دوست می داریم با طنز و تمسخری خنده دار رسوا می کنند. به « گوشه و کنار افتاده گان از امّت » همان امتداد « امّت رسول الّله » هستند که خود نمی دانند چرا سرگردان و نا امیدند.8- کار نیک.برای انجام کار نیک و ثمر بخش، لازم نیست که ما به مذهبی، ایدئولوژیی، مسلکی، حتما اعتقاد و ایمان خشک و خارا سنگ داشته باشیم . همچنین ضرورتی ندارد که ما عضو سازمانی یا حزبی یا گروهی یا ارگانی بشویم. کار نیک را می توان در « هنگام و مکانی » انجام داد که تک، تک ما ، انجام دادنش را تشخیص و تمییز می دهیم. برای کار نیک، هیچگاه نبایستی استخاره و صبر و لم و بم کرد. کار نیک به هیچ چیزی مشروط نیست. کار نیک، انعکاس صمیمیت و رادمنشی و افشاندن دوستی و آیینه ی آن چیزیست که گوهر ما می باشد. انسانی که به تن خویش، کار نیک می کند، در آفرینش جامعه ای زیبا و آرامش بخش و شایسته ی زیستن، نقش واقعی تر و اصیل تر و ثمر بخش تری ایفا می کند تا انسانی که برای جامعه ای مطلق از « خیرها »، شبانه روز در فکر مبارزات خشونت گستر می باشد. آن خیرهایی که بخواهند از پس خشونتها بیایند، هیچگاه جامعه ای از انسانهای نیک منش نخواهند آفرید؛ زیرا بذر خیرخواهی آنها به زهر نفرت و کینه توزی آغشته می باشد. خیرخواهان مسلمان با گسترش خشونتهای وحشیانه باعث شدند که جامعه ای کاملا بدوی و وحوش صفت و عقب مانده برای مردم ایران ساخته شود. آرمان نخیرخواهی الهی / عقیدتی به توحش زمینی انجامید؛ زیرا هیچ مسلمانی به آنچه که ایمان آورده بود، هرگز اعتقاد قلبی نداشت که در « هنگام و مکان » به اجرایش بکوشد؛ بلکه خیرخواهیهای خود را به « حاکمیّت اعتقادات خود »، مشروط و منوط می دانست. به همین دلیل است که جامعه ی اسلامی، اجتماع ترور و ارهاب و سرکوب و خونریزی و کّشتار و شکنجه و تبعید و ویرانگری می باشد. مسئله این است که « نیک مرام بودن »، فروزه ای فردیست که در « هنگام و مکان » بر دیگران پدیدار می شود بدون آنکه چیزی یا کسی را مقیّد و متعهّد و مشروط بکند.9- باختر زمین کجاست؟.« غرب » از لحاظ جغرافیایی معنا دارد؛ ولی از لحاظ فکری و ایده ای و جویشگری و اندیشیدن، هرگز معنای جغرافیایی ندارد. آن روشن اندیشان و کوشنده گان آزادی و بهروزی که نتوانند « غرب ایده آل » خود را در تاریخ و فرهنگ و مردم سرزمین خویش، پیدا کنند و به بار وری و گسترش آن، همّت کنند، هرگز با عاریت گرفتن طوطی وار جهان ایده ها و افکار و ادا و اطوار در آوردن و خودنماییهای ظاهری در هیچ « غرب جغرافیای » نیز به آن « غرب ایده آل خود » نخواهند رسید که نخواهند رسید. « غرب »، افق و گستره ایست که از زهدان « تجربیّات تاریخی و فرهنگی » یک سرزمین فرا می جوشد و در آسمان مناسبات اجتماعی مردم همان سرزمین، گسترده می شود. رد پاهای « غرب ما ایرانیان » را بایستی در « شاهنامه ی فردوسی و گاتها و بُندهش و اساطیر سرزمینمان » جست – و – جو کنیم. آنچه بیش از یک قرن است، چشمان ذهنیّت و شعور و فهم « خوبترین خوبان » ما را خیره بین کرده است، « غرب جغرافیایی » می باشد؛ نه « غرب ایده آلهای فرهنگ ایرانزمین ». چرا ما غرب زده ی جغرافیایی شده ایم؛ ولی غربشناس میهنی نیستیم؟. چرا؟.10- موزه های فردی.از هر چیزی که من می گسلم، همان چیز بلافاصله به عتیقه ای تبدیل می شود که می توانم در « موزه ی تحوّلات فکری و روانی » خودم؛ آن را به یادگار بگذارم. در آن نمایشگاهی که محصول گسستنهای من می باشد، می توان یاد از تمام آن « ارواح و اشباح و توهّمات و تخیّلاتی » کرد که در برهه های مختلف زندگی فردی ما در وجود و ذهنیّت ما جا خوش کرده بودند و کم کم داشتند به مالک وجودی ما تبدیل می شدند. در موزه های فردی هر انسانی می توان تئاترهای خنده آور اعتقاداتی را نیز کشف کرد که مدّتهای مدید، انسان را بازیچه ی تمسخر خود کرده بودند. آن انسانهایی که در پروسه ی جوینده گیهایی خود به هیچ چیزی بازنمی مانند، بی شک در پایان گسستنهای خود به آفرینش یکی از غنی ترین « موزه های فردی » کامیاب خواهند شد. نامدارترین شاعران و نویسنده گان و عارفان و فیلسوفان و موسیقیدانان و نقّاشان و پیکرتراشان و انسانهای نامتعارف از « گسلنده ترین شخصیّتهای تاریخ بشر » می باشند که انگیزنده ترین موزه های فردی را از خود به یادگار گذاشته اند. به راستی کجایند و کیستند در میان ما، آنانی که با تماشای موزه های فردیّت دیگران به آفرینش « موزه ی فردی » خودشان انگیخته و جوینده شوند؟.11- فقدان احزاب استخواندار، مسبّب ایجاد جنگهای داخلی و فرقه ای.در اجتماعی که گرایشهای مختلف فکری نتوانند و مجاز و محقّ نیز نباشند که نگرشها و نیازها و منفعتها و آرمانها و امیدها و آرزوها و خواستهای مردم خود را در قالب سازمانی یا حزبی یا فراکسیونی پولیتیکی کانالیزه کنند تا در مسائل کشوری و اتّخاذ تصمیمهای کلیدی، نقش همفکری و همعزمی و همآزمایی ایفا کنند، آن گرایشها بی گمان به دلیل سرکوب و لت و پار شدن شخصیّتهای فعّال و فونکسیونرهای خود هرگز خاموش و سر به نیست نخواهند شد؛ زیرا هر فراکسیون / گرایش پولیتیکی از بستر اجتماعی ریشه می گیرد که با واقعیّتهای متضاد و رنگارنگ آمیخته می باشد. ریشه کن کردن ناهمگونی به معنای یکدست شدن واقعیّتها نیست. زندگی از پیچیده گیهای راز آمیز انباشته می باشد و هر بذری که از خود می افشاند، رنگ دیگری به چهره ی واقعیّتها می دهد. بنابر این با قلع و قمع کردن « دگراندیشی و دگر فراکسیونی » نمی توان به اهداف انحصار طلبانه ی همعقیده گان خود برای همیشه و ابد رسید؛ زیرا آنچه که امکان حضور و نقش در چیزی نداشته باشد با نفوذ و رخنه و رنگ انحصار طلبان و حاکمان را به خود گرفتن می کوشد به آن اهدافی دست یابد که در حالت « دگر فراکسیونی » برایش ناممکن بوده است. او در حدیث دیگری به دنبال نیّتها و مقاصد و آرمانهای خود می رود. او با تظاهر و ریاکاری به عقاید حکّام در راستای منفعتها و نگرشهای خود، گام برمی دارد. از این رو، جنگهای مذهبی در هر سرزمینی از فقدان و سرکوب وحشتناک فراکسیونهای ناهمگون پولیتیکی است که دم به دم ایجاد می شوند و اجتماع را به سوی قهقرا و تنشهای خونین و خشونتهای هولناک سوق می دهند.12- اراذل و اوباش.هیچ انسانی، مادر زاد، رذل و خبیث نیست؛ بلکه پروسه ی زایش و بالنده گی و وضعیّت آموزش و پرورشی و خانواده گی و بسیاری از مویرگهای کلیدی در زندگی فرد فرد انسانها وجود دارند که کاراکتر و منشهای رفتاری آنها را رقم می زنند. بنابر این اراذل و اوباش، انسانهایی نیستند که با قالبهای قیراطی مبانی اعتقاداتی مذهب / مرام / ایدئولوژی / نظریّه و غیره و ذالک عدّه ای قدرتپرست، همخوانی ندارند. انسان، کرامت و ارجمندی کیهانی دارد و هیچکس محقّ و مجاز نیست که انسان را بخواهد بر اساس « مبانی اعتقادات مذهبی و ایدئولوژیکی و غیره و ذالک خودش » بسنجد و قضاوت کند . از این رو، آنانی را بایستی اراذل و اوباش خطاب کرد که برای استمرار حاکمیّت بی فرّ خود با ایجاد رُعب و ترور و قتل و اعدام و شکنجه و حبس و کُشتار و خونریزی می خواهند « رذالت و خباثتهای فردی و گروهی خود » را استتار و کتمان کنند. حکومت فقاهتی، منشاء و کلیدی ترین اهرم توسعه و ایجاد و استمرار « رذالت در ایران و منطقه ی خاور میانه و جهان » می باشد و برای پنهان کردن جنایتها و تبهکاریها و زهر چشم گرفتن از مردم، جان و زندگی بی گناهان را با اتّهام واهی « اراذل و اوباش » سر به نیست می کند تا تسلّایی و مسکّنی برای غالب شدن بر وحشت از سرنگونی دست و پا کند. اراذل و اوباش، بدون هیچ استثنایی آنانی هستند که بیش از دو دهه ی مرگبار است « بر ایرانزمین حاکم اقتلویی « می باشند؛ نه مردمی که برای حقّ زیستن و حیات فردی خود به انجام کارهایی مجبور می شوند.13- قالب ما و رنگ واقعیّتها.واقعيتهاي زندگي بسان خمره هاي رنگرزي مي مانند و شناختهاي ما از واقعيتها بسان گدازه هايي مي مانند كه در قالب وجود ما جا مي گيرند. مسئله اينست كه ما، هر روز در يكي از خمره هاي رنگي واقعيتها فرو مي افتيم و تخته پاره ي شناختمان از واقعيت تجربه شده به همان رنگ نيز در مي آيد. كوشش بسياري از ما در اين راستاست كه قالب شناخت و دانش خود را يكدست و يكرنگ بيارآئيم و آن را به واقعيتها تحميل كنيم و انتقال دهيم؛ ولي تخته پاره هاي وجود ما، رنگين مي باشند و از يكساني و همرنگي به دورند. ايده آل ما اينست كه همه چيز را يكدست ببينيم تا آسان تر بتوانيم آن را بگواريم و بفهميم و بر آن مسلط باشيم؛ ولي تار و پود ما در تضاد با چنين ايده آلي مي باشد؛ زيرا ما هر روز در خمره اي ديگر از رنگهاي واقعيت فرو مي افتيم و بر سرشاري و رنگارنگي تخته پاره هاي وجودمان مي افزائيم. از اين رو، ايده آلهاي ما نمي توانند و نبايد واقعيتها را قالب بندي يكدست و همگونه كنند؛ بلكه وجود ما بايستي آيينه ي واتابنده ي تخته پاره هاي رنگارنگ باشد. تا ما چنين معضلي را عميق نفهميم، امكان ندارد كه به مدارائي و تسامح و آفرينش جامعه ي سالم و نظام كشورداري رنگين كماني به همت تمام گرايشهاي متفاوت فكري و عقيدتي و مذهبي و امثالهم دست يابيم.14- فلسفه ی تاریخ و تفاوت آن با رویداد نگاری.مسئله ی فلسفه ی تاریخ بر خلاف رویداد نگاریها و ثبت وقایع در پروسه ی زمان، تلاشیست برای آنکه بتوان رویدادهای تاریخی را از لحاظ ساختاری و سیستماتیکی به گونه ای فهمید و دریافت که بتوان با آنها « پیوندی انگیزشی » در راستای « نوزایی و نو آفرینی و نو شونده گی چشم اندازهای آینده زایشی یک ملّت » ایجاد کرد. رویداد نگاریهای تاریخی در هر فرمی که تصوّر پذیر باشند از خاطرات نویسی گرفته تا یادداشت برداریها و ثبت لحظه به لحظه ی حوادث و امثالهم از نظر ابژکتیو و سوبژکتیو به تنهایی نمی توانند گویای چیزی باشند و معنایی را انتقال دهند. آنها فقط در برهه ای از زمان، اتّفاقی را ثبت کرده اند. ولی از چشم انداز « فلسفه ی تاریخ » است که می توان تئوری و ایده ای را از بطن آنها برای معناپذیری رویدادها و معنادهی زندگی اکنون و کوشش برای آفرینش و پرورش آینده، رقم زد و استنباط کرد و در باره اش اندیشید. معمولا فلسفه ی تاریخ در این باره می اندیشد که: الف ) - در پسزمینه ی رویدادهای تاریخی، کدامین نیروها و شخصیّتها و جنبشها و محفلهای فرهنگی و کشمکشهای فکری و تجربیات آدمیان، نقش اساسی و کلیدی را ایفا می کنند. [ = تجربیات بی واسطه و مایه ای ]. ب ) – پیکریابی تاریخ بشری در کلّ، چگونه می تواند باشد و آیا پروسه ی تاریخ، حرکتی خطّی از آغازگاهی مشخّص به سوی مقصدی معلوم هست یا اینکه فقط چرخشی تکراری و جاودانه یا شاید هم هیچ رمز و رازی در رویدادها نیست و سراسر آنها، اتّفاقات تصادفی و درهمآشوبیهای بی معنا می باشند. پ ) - گرفتیم که تاریخ در پروسه ای خاصّ در حال جنبش و تکاپو می باشد، آنگاه شایسته است بپرسیم که چه چیزی آن را در چنان پروسه ای به جنب – و – جوش در آورده است. ت ) – آیا از بطن رویدادهای تاریخی می توان قانونمندیهایی را کشف کرد و شناخت که با تکیه به آنها بتوان بسیاری از رویدادهای آینده را پیش بینی یا حتّا متعیّن کرد یا ضرورت رویداد آنها را استنباط کرد.معمولا در فراسوی مفهوم تاریخ، گونه ای « پیش رفتن » را می فهمند. به این معنا که ما از مرحله ای یا نقطه ای به سوی مرحله ای تکامل یافته تر گام می نهیم که البته چنین نگرشی از همان بینش خطّی داشتن در باره ی تاریخ و ذهنیّت اشاتولوژیکی و غایتمندی و دترمینیستی در باره ی پروسه ی تاریخ، سرچشمه می گیرد. ولی در چشم انداز « فلسفه ی تاریخ » ما با چنین نگرشی نسبت به تاریخ روبرو نیستیم؛ بلکه فلسفه ی تاریخ، نوعی آتمسفر و فضا و گستره ایست که « بود و تخمه ی منحصر به فرد انسانی » می تواند امکانی را برای پدیدار شدن و آفرینش و شکوفایی خود بازیابد. در این معنا، اندیشیدن هرگز کاربست مقولات راسیونالیستی در واقعیّت پراکتیکی نیست؛ بلکه واگردانی و پیکریابی آرمانها و آرزوها و حسرتها و رویاها و خیالات و پرنسیپهای فردیّت آدمی در جهان می باشد. از این منظر، تاریخ به معنای راسیونالیستی اندیشیدن و علّیّت بابی برای چگونه گی رویدادههای تاریخی نیست؛ بلکه زایش و بالنده گی در امکانیست که « جهان را پیکریابی بود فرهنگی - تاریخی انسان » می داند. در این راستاست که می توان مسئله ی « نوزایی و نو اندیشی و نو آوری » را فهمید و دریافت؛ زیرا با « بُن = تجربیات بی واسطه و مایه ای و هویّتی » پیوند مستقیم دارد. در واقع، بازگشت به ریشه های خویش هرگز به معنای تکرار آنچه که در گذشته، رخ داده است، نمی باشد؛ بلکه زایشی دیگر از خاک فرهنگ خویش می باشد. سراسر گذشته ها، رستاخیز فکری و فرهنگی ندارد؛ بلکه مایه هایی که آبستن کننده و زاینده می باشند، رستاخیزی هستند. ما در رویکرد خود به شناخت تاریخ « هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان » و امثالهم بر آن نیستیم که واقعیّت آن دورانها را باز آفرینی و شبیه سازی کنیم؛ بلکه می خواهیم در انگیخته شدن از مایه های فرهنگی – تاریخ خویش به زایش و آفرینش « خودی دیگر در عصر خویش » کامیاب و دلشاد و نیرومند شویم. « تولّدی دیگر » همواره در گسستن از تصاویر گذشته می باشد برای آفرینش تصویری دیگر در خاک همان فرهنگ. بسیاری به غلط، تصوّر می کنند که رویکرد ایرانی به گذشته های تاریخی خود؛ یعنی تکرار همان دورانها. در حالی که چنین نگرشی از پایه؛ خطا آمیز و ابلهانه است و نشان می دهد که دیگران در فهم « فرهنگ و تاریخ و چگونه گی پیوند انگیزشی داشتن با آن » بر خطا می باشند و به کژفهمیهای شدیدی؛ بویژه ایدئولوژیکی و مذهبی مبتلا هستند.سراسر آنچه که در گذشته های سپری شده روی داده است، ماندگار نیستند؛ بلکه چیزی ماندگار می باشد که « پرنسیپ و بُن و اصل تاریخ و فرهنگ یک ملّت هست » و در طول زمان به حالت انگیزنده گی می ماند و هرگز فناپذیر نیست و در « تصاویر اسطوره ای » ابدیّت خود را تثبیت می کنند و فرا روی ملّتها در سیر دگرگشتها و رخدادهای تاریخی و اجتماعی در کنار آنها می مانند و آنها را در روبرو شدن با بن بستهای هلاک آور و مصیبت بار مدد می رسانند. مردم در انگیخته شدن از تصاویر اسطوره های خود می توانند کورمال کورمال در تاریکی مسائل باهمستان و دگرگشتهای جهانی، راه خویش را پیدا کنند و نرمگام به پیش بروند. درست در بطن تاریخ و رویدادهای گذشته است که بذر آینده، نهفته می باشد. ما برای آنکه بتوانیم چنان آینده ای را بزایانیم به این محتاجیم که بذرهای بار آور گذشته را در خاک اکنون خود بکاریم و با دلسوزی و غمخواری و مراقبت و تلاش بی دریغ به آفرینش آن همّت کنیم. مبارزه ی سرسختانه و کینه توزانه و مغرضانه ی حُکّام بی لیاقت با تاریخ و فرهنگ ایرانزمین بر سر وجود بقایای مادّی و فیزیکی گذشته ها نیست که آنها را به شدّت عذاب می دهد؛ بلکه آنچه آنها را زجر می دهد، وجود همین تخمه های فکری هست که آینده می تواند از بستر آنها زاییده شود. حُکّام می خواهند در مبارزه با گذشته های تاریخی یک ملّت، آینده را از آنها به غارت ببرند و تا ابد بر آنها، حاکم و آمر بمانند. مسئله ی تاریخ و نوزایی فرهنگی، همواره خطر برای تمام آن حکومتهایی می باشد که هرگز برگزیده ی مردم یک سرزمین بدون هیچگونه تبعیض و استثناء و امثالهم نیستند. ولایت فقاهتی و مُتعه گان مذهبی و ایدئولوژیکی آن از خاصمان کور فهم و کور دل و خبیث و کینه توز تاریخ و فرهنگ ایرانزمین می باشند؛ زیرا خطر فروپاشی و متلاشی شدن خود را در بستر تاریخ و فرهنگ ایرانی به عیان می بینند و از آن می هراسند.15- تاریخ و فرهنگ.تاریخ، « زباله دانی » نیست که بتوان تحوّلات و دگرگشتهای اجتماعی و کشوری را همچون لباسهای پاره - پوره و ژنده شده در آن « دور افکند و نیست شده » قلمداد کرد. تاریخ، زهدانیست که نطفه ی یک ملّت در آن، کاشته و پروریده و بالیده و شکوفا می شود. مردمی که تاریخ خود را در ابعاد پدیدار شده اش نادیده می گیرند یا نشانه ها و آثار و اسناد آن را تحریف و تقلیب و سرکوب و ویران می کنند، ملّتیست که در هر حرکت سرکوبگر تاریخش، بخشی از وجودش و فرهنگش را نیز لت و پار می کند. خودش را به زباله دانی می اندازد. بودش و هستی و نیستی اش را به آتش می کشد. تاریخ، وجودی ارگانیک و زنده است و نمی توان با قطع بخشهایش، آن را زنده و تمام و کمال ارائه داد. فاجعه ی تاریخ و فرهنگ سرزمین ما به اندازه ای تاسف بار می باشد که توصیف آن، دلخراشتر از باور کردنش می باشد؛ زیرا حکومتگرانی که می خواهند اقتدار و سیطره ی خود را بر ذهنیّت و روان ملّت، ابدیّت بدهند و برای همیشه، حاکم مطلق بر نسلهای مختلف بمانند، تقلّا می کنند که در آغاز فقط « تاریخ آن ملّت » را به همّت « چیزنویسان مُتعه ی حکومت » بنویسند تا بتوانند با مغشوش و مخلوط و متلاشی کردن « حافظه ی تاریخی مردم » به حکومتگری و رفتارها و کردارهای خود، رنگ حقّانیّت مطلق بدهند. از این رو، حکومتگران نالایق با کینه توزی به دوره هایی از تاریخ یک ملّت که نقش کلیدی در پیشرفت و شکوفایی و امکانهای دگرسانی چهره ی باهمزیستی انسانها داشته اند، بر آنند تا پرنسیپهایی را از ذهنیّت مردم بشویند و محو کنند که می توانند « انگیختاری تکاندهنده و نو آفرین » برای نسلهای معاصر و آینده باشند. مبارزه ی کور و مغرضانه و هدفمند حکومتگران فقاهتی و « مزدوران چیز نویس آنها » در ستیز با « تاریخ و فرهنگ ایرانزمین » برای تثبیت حکومت الهی و سر به نیست کردن هر آن چیزی می باشد که بویی و نشانه ای از « فرهنگ و آدمیگری و بزرگی جویی ایرانی » دارد در راستای صغیر و حقیر سازی ملّت ایران. از این رو، تاریخی که به دست حکومتگران نوشته شود، تاریخ نیست؛ بلکه تهمت نامه ایست کاملا جعلی و تصنّعی بر ضدّ یک ملّت در تمامیّت تنوّع وجودی اش. هیچکس نمی تواند ادّعا کند که در پروسه ی زایش و بالنده گی خود، پس از سپری کردن شیرخواره گی بلافاصله جهشی در ارگانیسمش ایجاد شده و به پیری هفتاد ساله گی پرتاب شده است! و فاقد دوران نوجوانی و جوانی و بلوغ و میانسالی بوده است. به همین دلیل، فقط آن تاریخی را بایستی به « سطل زباله » انداخت که حکومتگران نالایق و خونریز و مستبد و به زور حاکم شده در سایه ی قلم به دستان مُتعه، به رشته ی تحریر در می آورند و به ذهنیّت جوانان آن ملّت به نام « جامعیّت تاریخ و فرهنگ ملّت »، تلقین و تحمیل و تزریق می کنند. تاریخ و فرهنگ اصیل و گزند ناپذیر و دقیق و شفّاف ایرانزمین در تصاویر اسطوره های ایرانزمین واتابیده و جاودانه می درخشند. جامعیّت تاریخ و فرهنگ ما، همان اساطیر ما می باشند و تصاویر اسطوره های ما « در تضاد و نفی حکومتگرانی » می باشند که بر ضدّ « پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان » گام برمی دارند مثل: « ولایت مطلقه ی فقاهتی ». ///

mardi 24 juillet 2007

سیمرغ ، خدای مهر


سـیـمــرغ، خدای مِـهــر
منوچهر جمالی
سـیـمــرغ، خدای مِـهــر یا «صنم ِسپهرچهارم» عنکبوتیست که با تارهای تراویده ازجانش گیتی یا خانه اش را می تند خدای ِدی به دین (روز ۲۳)، یا «شنبلید» عنکبوتیست که « خانه اش، گیتی» را می تند ...
دوشنبه ۱ مرداد ۱٣٨۶ - ۲٣ ژوئيه ۲۰۰۷
Metamorphos = وردنه vartenak متامـُرفـُز = فـَرگـَرد= فروهـر بُـن انسان وخدا درفرهنگ ایرانست عنکبوت، زنبور عسل پروانه، کرم ابریشم هنگامی انسان، آبستن به اندیشه ای میشود ، و آن را میزاید و میتواند به عبارت درآورد ، که ناگهان درجستجوهایش ، به « پدیده ای ویژه، در طبیعت یا اجتماع » ، برخورد کند ، که درآن پدیده ، آن اندیشه ، فوق العاده چشمگیرمیشود. دریوغ شدن آن اندیشه نهفته وناگویا ، با این پدیده نادر، آذرخش بینش ، زده میشود .این یوغ ، یا جفت شدن خردِانسان، با آن پدیده ای ویژه است ، که نهفته و نادانسته ، آن را میجوید، و هنگامیکه ناگهان، در دیده میافتد ، سرچشمه زایش اندیشه ایست که بدون این برخورد و جفت شدن ، ناگرفتنی ونادیدنی میماند . سراندیشه « بستگی و پیوستگی سراسرچیزها به هم»، در نهان، به این جستجو میکشد که : چگونه میتواند گوهرخود ِ یک جان ، چیزدیگری را، ازگوهر خود، پـدیـد آورد ؟ چگونه میتواند« گوهر خود » ، به « دیگری » منتقل شود . چگونه« خود» میتواند ، تحول ِ وجودی، به اندیشه و کردار و گفتار و احساساتش بیابد ؟ چگونه خوشه نخستین جهان، که مجموعه تخمهای همه کیهانست ( ارتا و بهمن = خوشه پروین = ۶ + ۱= ۷) ، میتواند تحول به آسمان و زمین و آب وگیاه و جانور و انسان بیابد ؟ چگونه انسان میتواند تحول به خدا بیابد ؟ خدا ، یا « خوشه نخستین»، هستی ِ « تحول پذیر، یا Metamorphos= دگردیس شونده= وردنه vartenak » = گردنده و گشتی (= وشتی ) هست . ارتای خوشه ( ارتا خوشت » که زرتشت اورا به « اردیبهشت » ، کاسته است ، ارتا فر ورد هم هست. چرا ارتا ، « فرورد» هست ؟ « فرورد »، یا « فرگرد » ، یا « فروهر» یا « فره وشی »، نامهای ِ« اصل تحول پذیری » و دگردیسی ، یا « وردنـه » هست .ازوجود وگوهرخود او ست که گیتی ( آسمان و آب و زمین و... )، بافته و رشته میشود ، و به آنها ، تحول می پذیرد . هرجانی درگیتی ، خانه اوست . خدا ، یا« بُن گیتی » ، « خـود گـَرد » ، « خود گـشـت » یا « فـرگـرد = فـروهـر» است . خودش درگیتی ، درهرچیزی ، خانه خودش میشود . همه ذرات ، پریشان ، زتو ، کالیوه وشادان همه دستک زن و گویان : که تو در« خانه » مائی همه درنور، نهفته . همه در لطف تو خفته غلط انداز بگفته : که خدایا تو کجائی ؟ چو من این وصل بدیدم ، همه آفاق دویدم طلبیدم ، نشنیدم که چه بُد نام خدائی خدا، چیزی را فراسوی گوهر ِ خود ، با امروقدرت ، خلق نمیکند ، بلکه خودش ، همان چیز، میگردد . خدا ، خودش ، روند ِ زمان میگردد . خدا یا « سپنتا » ، خودش ، سپنج ( گذر، و جشن پذیرش نوو شگفتی ِ آنچه میآید ) میگردد . « گذر»، چهره یابیهای گوناگون ِ هستی خدا در روند زمان هست ، نه « فنا و نابودشوی » . خدا ، گیتی « میگردد » . خدا ، انسان ، میگردد . ازاینجاست که « جان وخرد » ، مقدس هستند. ازاینجاست که جنبش یا حرکت ( حرکه=ارکه ) ، فنا وگذر نیست ، بلکه جشن ِ زایش نو و رقص هست . ازاینجاست که زندگی درگیتی ، اصالت پیدا میکند . « وردنه » ، چوبی را گویند که چرخ ، برگرد آن میگردد که درعربی« محور» مینامند . این« محور چرخ نخ ریسی» را درنائینی ، ارکه میخوانند که همان « ارکه من ، یا بهمن » است . بهمن ، ارکه یا وردنه جهان هستی است .همچنین به چوب درازوگردی نیز که خمیر را با آن ، پهن میکنند ، وردنه گفته میشود . گیتی ، دراصل ، وجودخدا ، به شکل چانه خمیراست ، که خودرا پهـن میکند ، و گیتی میشود. جهان ، نانیست که از چانه خمیرگونه خدا ، پهن ساخته شده است . در پارسی باستان به شهر نیز، « وردنه vardana و دراوستا ورزنهverezena » گفته میشد ، که امروزه « برزن » شده است . برپایه این اندیشه ، آئین « نان درون » درفرهنگ ایران پیدایش یافت. نان درون ، نمایش « گیتی » یا « شهر» است که ازچانه خمیرخدا، به وجود آمده است. « آردی » که ازآن ، نان پخته میشود ، همان « ارتا» = « آرد » هست که خدای خوشه گندم وجو است . خوردن « نان » ، غرس کردن یا کاشتن تخم خدا ، در تن ِ خود بشمار میرفت . هنوز « نان » درکردی ، به معنای ۱- تو نهادن ۲- غرس کردن است. به خدای مادر( سیمرغ ) هزاره ها ، « نا نا » گفته میشده است، که امروزه به شکل سبک شده ِ « نـنـه » در آمده است .خدا ، خمیریست که پهن و گرد، و تبدیل به گیتی میشود ، و این موضوع ، درفرصت دیگر، بررسی خواهد شد . برای این خاطراست که هنوز نیز مردم ، سوگند به « نان » میخوردند. یکی از تصویر های « پـرویـن » که اصل جهان شمرده میشد ، همین « چرخ » بود ، و ستاره هقتمین درمیانش ، که بهمن باشد ، نقش همین ارکه = بهی = وردنه را بازی میکرد . وردنه ، اصل دگردیسی و« متا مـُرفـُز= دیگرگشتن ِ خود » است . « فرورد » که پیشوند « فروردین » باشد ، به معنای « متامـُرفـُز» است، وفرورد+ دین ، به معنای « زهدان یا جای دیگرگشتن ، دیگرشدن » است . و همین واژه « فرورد » است که « فـرگـرد، یا فروهر، یا فره وشی» شده است . سـیمـرغ یا ارتا فرورد ، « ارتای متامُرفــُز» دربُن هرانسانی است . این اصل، درتن انسانست که پروانه= روان یا مرغ چهارپرمیشود . درجانورشناسیZoologie ارسطو، دیده میشود که« پـروانـه» همان معنای روان psychai را دارد . واژه پسیکولوژی امروزه ، که روانشناسی باشد ، ازهمین واژه ساخته شده است . روان هرانسانی ، رام است ، که دراصل « مادرزندگی » شمرده میشده است ( درآثارمانی ، رام = مادر زندگی ) که نزد رومیها« ونوس Venus » و نزد یونانیها « Aphroditeافرودیت » خوانده میشود . این اندیشهِ متامُرفـُز، یا « فرا وردنه = فرا گردنده = فرگرد = فروهر= فره وشی » خدائی که به شکل تخم ، درجان هرانسانی که خانه اش هست ، افشانده میشود ، هم بیان متامورفوز خدا به گیتی ، و هم بیان متامورفوز جانها و انسانها ، به خدا بود . پسوند« فره وشی » ، که « وشی» باشد، و دراصل به معنای «خوشه » است ، درتبری ، به معنای « باز»، یا عقابست . خوشه ، قوش ، هم « واش »( گردونه درپهلوی ) وهم « وشی » ، شهباز( درتبری ) میگردد . « وشتن » که دوباره زنده شدن و رقصیدن باشد ، بیان همین « روند انتقال ، ازیک حالت به حالت دیگر= متامـُرفـُز» بود . رقص (رخس درکردی ) ، به معنای پای بازی و تکوین یابی ازنو است ( رخس درکردی این هردو معنا را دارد ) . این روند انتقال یابی گوهری، یا « خود ، دیگری گشتن ، خود ، دیگری شدن » ، که درآئین میترائی Transitu خوانده میشد، درپدیده های طبیعی مانند : ۱- کارتنک ( دیو پای ) و۲- درزنبورعسل و٣- کرم ابریشم ( دیوه ) ، چشمگیر وملموس میگردید . گل « دی به دین » که روز ۲٣ هرماهی میباشد ، شـنـبـلـیـد است، و درست همین شنبلید ، یکی از نامهای کارتنک یا عنکبوت یا غنده است . کارتنک وزنبوز عسل و ابریشم ( بهرامه، نام سیمرغ است ) گوهر خدائی داشتند ( دیو ، دیوه ، دی به دین ). این روند دگردیس شدن وجـودی ، چه ازخدا به انسان ، و چه ازانسان به خدا ، یک سراندیشه بنیادی بود ، که دردگردیسهائی این حشرات ، پدیدار میگردید . خدایان نوری،درگوهرخود،درخود، بسته اند ( verschlossen ) گوهر هستی اشان ، هیچگاه ازخودشان ، بیرون نمیرود ، و تحول ناپذیر، به گیتی و به انسان و به جانور و به گیاه هستند . آنها ، فراسوی خود ، فقط با امروکلمه وقدرت ، چیزی را که غیر از گوهرخودشان است ، خلق میکنند ، ودرقدرت و« بینش تفتیشی » آن و هیبت ، حضور دارند و نزدیکند ، ولی هرگز، ازخود ، به دیگری ، تحول نمی یابند ، و وجودشان ، انتقال ناپذیر به دیگریست . ازخود، به بیرون روان شدن ، ازخود ، دیگری شدن ، بنیاد اندیشه « عشق یا مهر» است . مسئله مهر، « ازخود، گذشتگی » نیست. مهر، گذشتن ازخود نیست ، بلکه ، ازخود ، دیگری شدنست . سیمرغ ، خدای مهر بود ، چون خودش ، متامُرفـُز می یافت و گیتی میشد . ازخودش ، نمیگذشت، بلکه این خودش بود ، که چهره دیگر به خود میگرفت. این وجود وگوهرخود را ، به گذر به بیرون ازخود، بستن ، درخدایان نوری ، بلافاصله تبدیل به « خودرا ، به درون خود بستن » میگردد . آنکه تحول به دیگری نمی یابد ، درخودش نیز، تحول نمی یابد. خدایان نوری ، درخود ، ثابت میمانند، واین ماندن دریک حالت را ، جاودانی بودن وبقا مینامند . دراینکه خود را به بیرون ازخود ، می بندند ، خودشان را نه تنها از دیگران ، مخفی میسازند ، بلکه از بصیرت خودشان نیز، تاریک میمانند . اینست که این اندیشه « خود - دیگری گـردی » ، یا « خود- دیگـری گشـتن » ، ازخدایان ایران و از انسانها ، موجودات « خـود گـشـا » میسازد . خدایان نوری ، خودگشا وراست نیستند ، بلکه همیشه با حکمت ، میگویند و میکنند . آنها فقط فراسوی گوهرخود ، درقدرت خود، درعکس خود ، در فرستاده خود ، در امر خود، در هیبت خود ، نمایان میشوند . درشخصی ودر کتابی ، ظهور میکنند ، و آنجا نیز درخود میمانند ( دین و آموزه ، ثابت و تغیر ناپذیر میشوند ) ، ولی خود را هرگز نمیگشایند ، بلکه خود را ، درچیزهائی که همگوهرشان نیست ، می نمایند . بر این اندیشه ِ « خود گشائی » است که ، فلسفه « آزادی » بنا میشود . در« خودگشائی » ، این گوهر خوداست که تبدیل میشود. این آرمان خود گشائی ، خود گشتی ، خود گردی ، یک پدیده خدائی شمرده میشد . ازاین رو در نامهای ۱- عنکبوت و۲- کرم ابریشم و ٣- زنبورعسل ، اینهمانی با خدایان ، دیده میشود . خدا ، عنکیوتیست که دنیارا ، ازشیره جان خود که درتنش هست ، می تند وبافد . خدا ، تخمیست که کرم میشود، و بدورخودش پیله می تند، تا درآن ، تحول به پروانه بیابد . خدا ، زنبورعسلیست که روند همین تحولات را دارد . عنکبوت ، ازجمله « دیـو پـای » خوانده میشود . « دیو » ، پیش ازآنکه زرتشت ، آنرا زشت و نفرین وطرد کند ، همان زنخدای ایران ( دی و دین ، دی = دین) بود . « خدای پا » ، بهرام است ، که جفت جدا ناپذیر سیمرغ، یا بهرامه ، یا ارتا هست . دربهرام یشت دیده میشود که نخست به کالبد باد شتابان وزید . این به معنای آنست که بهرام ، به باد ( وای به = سیمرغ ) متامرفز یافت . بهرام که خدای پاست ( پا دار) ، اورا « پـابغ » هم مینامیدند ، که درمرور زمان ، تبدیل به « بـا بـک » شده است. وای به نیز بنا بربندهش ، پا و کفش چوبینه دارد. پست باید جفت پا درانسان ، اینهمانی با جفت بهرام و ارتا فرورد داشته باشند . نام دیگر عنکبوت ، شنبلید هست، که نام گیاهیست که اینهمانی با « دی به دین » ، خدای روز ۲٣ ، اینهمانی با « دین » ، خدای روز بیست و چهارم دارد ( دی به دین = دین ) . دی ، مادر هست و دین، زهدان آبستن و دیدن هست . پس شنبلید یا عنکبوت که همان خدای دی و دین هست ، مادر و زهدان آبستن است ، که کودک را درشکمش می تند و می بافد . ازآنجا که دین ، بینش زایشی نیزهست ، پس « بینش حقیقی » ، بینشی است که بُن متامرفز درونی به هم می بافد . پس انسان که وجود آبستن است ( دین دارد ) ، بینش حقیقی خود را ازگوهر جان خودش میریسد ، و می بافد . عنکبوت ، درتبری « وند ، ونـّالی » خوانده میشود که هم به معنای بافنده و هم به معنای عاشق است . خدا ، جولاهه ایست که ازشیره تن خود ، گیتی را می تند و می ریسد و می بافد . خدا ، درهرجانی و انسانی ، خانه وپیله خود را ازشیره تن وگوهرخود می تند و درآن ، میزید و متامرفـز می یابد. دین یا بینش ، بافته و ریسیده و تنیده تن = دین ( اصل زایش وجود انسان ) است . شبکه ای که عنکبوت می تند ، نمادِ اوج ظرافت و نظم و آراستگی بود . ازاین رو به شبکه چشم ، عنکبوتیه گفته شد . نام دیگرعنکبوت « کارتنک » است . کرو کار، به ریسمان گفته میشده است. درکردی ، « کر» ، هم به معنای ریسمان و هم به معنای تنیده و بافته شده است . کارتنک ، وجودیست که ریسمان می تند و میبافد . عنکبوت ، سرمشق بافـندگی بود ، چون ازشیره جان خود ، ریسمان میساخت، و به هم می بافت . تنش را می تنید وتبدیل به « تناو= تن + آب= تنیده و بافته درکردی » میکرد . تبدل تن به تناو، به تنیله ( رشته ریسیده درکردی ) ، به ته نیاگ ( بافته ) اندیشه فوق العاده مهم دراین تصویر بود . ما این رابطه را با پدیده « تن » ، از دست داده ایم . درحالیکه این تبدیل شدن ( متامُرفـُز) تن ، با تناو و بافته ، اندیشه بنیادی این جهان بینی بوده است . چنانکه درپهلوی تندیه tandih ( فرهنگ فره وشی ) به معنای ۱- غنچه درآوردن ۲- برگ درآوردن ٣- پدیدارشدن گل و برگ برروی شاخه است . به همین علت ، نام « تنه درخت » بوجود آمده است، چون تنه درخت ، تحول به شاخه و برگ و شکوفه می یابد . نام دیگرعنکبوت ، جولاهه هست که دراصل بایستی به واژه « جیل» بازگردد ، چون درکردی ، جیلا به معنای بافنده و جیلاباف ، عنکبوت وجیلائی ، بافندگیست . و درشوشتری ، معنای اصلی جیل باقیمانده است که « نی » میباشد . ازتارهای این گیاه سایبان و جامه .. می بافته اند. درسجستانی ، چیلک ، به ریسمانی گفته میشود که از نی و جگن می بافند ( خمک ) . نای که همان چیل یا گیل باشد ، و اینهمانی با زهدان دارد ، با تارهای خود ، خانه میبافد . اینکه عنکبوت ، همگوهر خدا شمرده میشود ، برای ما شگفت آوروحتا مسخره آمیزاست . چون ما تصویر کاملا دیگری از عنکبوت داریم ، که ازآموزشهای اسلامی و قرآن تولید شده اند ، و این تصویر حاکم برذهن ماست که مارا از دیدگاه بالا ، بیگانه نگاه میدارد . دراسلام ، دودیدِ گوناگون به « عنکبوت » هست . یک دید ِ آشکار وعلنی درقرآنست ، که بیت عنکبوت ، اوهن بیوت است . این سخن البته ، درطرد جهان بینی زنخدایان مکه گفته شده است . عنکبوت ، با شیره وجود خود ، خانه خود را دراین گیتی میسازد . به عبارت دیگر، خدا ، گیتی و هرجانی را با شیره تن خود می تند و می بافد، تا جهان وجان و انسان ، خانه او باشد . گیتی یا دنیا و هرانسانی ، خانه خداهست که از شیره وجود خودش ساخته است . این تصویر، که ساختن خانه و شهرو مدنیت، با شیره وجود خود انسانهاباشد ، برضد افکار قرآنی میباشد ، چون عقل انسان هم که تنی است که ازگوهرخدا، سرشته شده ، و طبعا عنکبوتیست که با تارهای جان خود ، شهرومدنیت و قانون و اخلاق را می تند و می بافد . با زشت ساختن عنکبوت ، چنین اندیشه ای ، طرد و زشت و منفورساخته میشود . در خود آیه ای که درسوره عنکبوت درقرآن میآید ، میتوان پی برد که محمد ازاین تصویر خدا ، میان اعراب ، آگاه بوده است ، و این آیه ، درست برای طرد این تصویر بوده است . دراین آیه میآید که ( ازترجمه تفسیرطبری دردوره سامانیان، تصحیح حبیب یغمائی ) « مثل آن کس ها ، که بگرفتند ازجزخدا عزّ وجل ، دوستان ، چون مثل غنده است – یعنی کرتینه ، که بگرفتند خانه ، و سست ترین خانه ها ، خانه غنده است، اگرچنانست که بدانندی » . « خدا گرفتن » ، همانند « خانه گرفتن عنکبوت » شمرده میشود . در گزیده های زاداسپرم نیز میتوان دید که « آفرینش آفریدگان » یا گیتی ، همانند با « ساختن خانه » شمرده میشود. فرشگرد، یا باززائی و نوشوی گیتی ، سقف خانه گیتی هست( بخش ٣۴ پاره ۲۱و ۲۲ و ۲٣ و ۲۴ ) درکردی ، به تیربزرگ سقف ، « راژ» و کاریته گفته میشود ( شرفکندی ) . و به صخره فرازکوه ، راز گفته میشود . خوارزمیها بنا برابوریحان در آثار الباقیه به روز ۲٨ که « رام جید » بشد، و با مانتره سپنتا ( ۲۹ ) و بهرام ( ٣۰ ) ، سقف آسمان وزمان هستد ، « راث = راز» گفته میشود .ازاین رو در عربی به معمار، راز میگویند . درست عنکبوت برسقف ، خانه خود را می تند . چنانکه پروین اعتصامی گوید : ازپرده عنکبوت عبرت گیر بر بـام و در وجود ، تاری زن ازاین رو هست که « دیو پای = غنده » ، اینهمانی با« رام و مانتراسپنتا » داده میشده است . عنکبوت ، که اینهمانی با خدا داده میشد ، با شیره تن خود ، خانه خود را میسازد. خانه ، که در پهلوی خانیک xaanikو در ایرانی قدیم ، آهنه aahana ( جا ومحل نامیده ) دراصل واژه « کانیا » میباشد . کانیا kanya=ganyaهم به « نی میان خالی »، وهم به « دختر kanyaa» ( درپهلوی کانیک kanik ) میشده است . ازآنجا که میان نی ، شیرابه هست و زهدان ، « آبگاه » هست ، این واژه معنای « چـشـمـه » هم داشته است . اینست که درکردی « هانه » که همان آهانه هخامنشی ها باشد ، هم به معنای چشمه و « خانی » ، وهم به معنای خانه هست . ازاینگذشته دراصل ، خانه هارا از نی میساخته اند ، و هنوز نیز دربسیاری از نقاط میسازند ( ترا که خانه نئین است ، بازی نه اینست ، سعدی ) . اراین رو هما را که درواقع همان سیمرغ میباشد ، همای خانی مینامند ، چون هم دختراست (زهدان زاینده ) و هم خانه است، و هم چشمه، وهم معدن ( کان ، کانی ). این واژه را سپس دردوره مردسالاری « کانا » درفارسی ، و « کانه» در پشتو، زشت وخوارساخته اند ، ولی درعین حال ، معنای مثبت خود را نیر درپشتو همان« کانه » نگاهداشته است . چنانکه ، کانه به شهپرمرغ و بخش بالائی چهره ، و قاب آئینه یا چهارچوبه هرچیزی گفته میشود . درپهلوی به قنات ونهرkanaakih کانکیه و به گنابادkanaavat گفته میشود که مرکب از aavat+ kanaa باشد . آبی که از« کانا= زهدان = کاریز= در تبری سوما = کاریز، که همان هوم= نی باشد » بیرون میآید . این واژه دراصل وینا وت vinaavat بوده است که « وین + آباد » باشد ، و « وین »، مانند « بینی» به معنای نی و مجرای زایشی زن ( درکردی بیناور= حیض ) هست . پس « خانه یا کانا، همان نی یا زهدان بوده است ، که هم چشمه است، وهم زادگاه ومرکز آفرینش، وهم زن است اساس واژه « خانه » به پرده عنکبوت گفته میشود. ازآنجا که عنکبوت با آب آبگاهش ( کان ، تن هم نی است ) خانه اش را می تند ، ازاین رو واژه « خانه = که هم جای زندگی+ وهم سر چشمه » است ، درمورد او کاملا بجا بوده است . همانگونه اصطلاح « بیت » درعربی، به ویژه برای خدایان بکار برده میشده است . بیت الله ، بیت العتیق ، بیت المقدس ، بیت اقصی ، بیت ایل ( درعبری ، خانه خدا ) ، بیت الصنم ، بیت العروس ( مکه ، درمکه که عروس بوده است ؟ ) بیت الربه (= لات ) . بیت به « گور= قبر» نیز گفته میشود ، چون گور(= دورنگ ) اصل باز زائی شمرده میشد . ازاین رو به برج های ماه ، بیت گفته میشود ، چون ماه که تخمست ، در زهدان آن برج قرارمیگیرد . بیت ، با یوغ وجفت شدن ( تخم در زهدان ، انسان درزهدان خانه ، رفتن به درون زهدان خدا= بیت الله ، برای ازنو زاده شدن ) کارداشته است از این رو« بیت » ، به معنای زناشوئی کردن است . از این رو نیر به دومصرع شعر، یک بیت میگویند ، چون درجفت بودن باهم ، یک معنا را میدهند. خود واژه « عنکبوت » ، چنانچه درسنجش با کرم ابریشم و زنبور عسل دیده خواهد شد ، بایستی مرکب از دوبخش باشد ۱- عنک ، که معرب « انگ » است که دراصل مانند « انگرا= عنقر» ، معنای « نی =گلووحلق» داشته است . عنق = گردن و عنقا = که نام دیگر سیمرغست ، هردو به معنای « نی » هستند . و ۲- پسوند « بوت » درعنکبوت ، همان « بوس » است که نی میباشد . پس عنکبوت ، به معنای « نای بزرگ = نفیر= کره نا » هست ، که اصل آفرینش شمرده میشده است ( مانند گئو کرنا ، درمیان دریای وروکش دربندهش ). « غـُنده » که نام دیگر عنکبوتست ، دارای خوشه معانیست که اینهمانی با تصویر سیمرغ دارد : ۱- نفیر ، که برادرکوچک کرناست ۲- گلوله خمیر نان ٣- پنبه گرد و گلوله کرده، که ازآن رشته میریسند . یوستی gunde را « خوشه » ترجمه کرده است . « غـُند » دارای معانی ۱- گرد باهم آمده ۲- پیچیده ٣- جمع شده است ، ودرپهلوی به لشگر وگروه ، گـُند گفته میشود که معربش « جند » میباشد . ارتا خوشت و ارتا فرورد ، هر دو خوشه ، یعنی جانان ( تخم همه جانها به هم چسیده ) هستند . « رمه » که امروزه فقط به معنای « گله » کاسته شده است ، نام « خوشه پروین » است ، ودرواقع به معنای « کل جهان ، کل جانها» است . « رمه » گفتن به مردم ، به هیچ روی ، بیان تحقیر آنها نیست . تن ِ خدا ، پنبه یا ابریشمیست که ازآن ، جهان را میریسد و می بافد . ( پنبه= پن + به = زهدان به + ابریشم = رشتن آب که شیره وجود باشد = تن ، می تند ) . تصویر« خدای بافنده ، خدای ریسنده ، خدای دوزنده، یاجولاه » ، تصویر فوق العاده مهمی بوده است که رابطه مستقیم آفریننده با آفریده ، رابطه مستقیم خدا با انسان وگیتی ، رابطه مستقیم انسان با اندیشه ( بینش ) و گفتاروکردارش را نشان میداده است . خدا ، یا اصل هستی ، پنبه یا پیله ابریشمیست که پیچیده و ریسیده و به هم بافته میشود، و بینش و جهان و انسان و... ، جامه و کرباس و بافته و تافته از جان آبکی خدا هستند، که تبدیل به نخ و رسن و تناو ورشته شده است . اینست که نخ ورشته و ریسمان و رسن و تناب، همه، معنای « عشق » پیدا میکنند . مثلا درسغدی ، واژه پیوند ، patvand معنای « رشته » را هم دارد . یا درکردی ، « داو» ، که به معنای تارنخ یا مو ... هست ، « داوان » ، به معنای داوطلب و خواستگار است . « داوه ستن » ، محکم بستن است . داو داوی ، عنکبوت است . داوه ته جنوکه ، گردباداست . یا« رس » ، که رشته است، و رستن ، ریسیدن است ، درست واژه رسین ،« به هم چسبانیدن» است، و رسکاو، به معنای « به وجود آمدن طبیعی » است ، چون به وجود آمدن ، در راستای به هم بافتن و به هم رشتن ، درک میشد .عشق، نخ و ریسمان و رسن و رشته است . این اندیشه در ادبیات ایران ، زنده باقی میماند. چنانکه مولوی گوید : جنون عشق ، به از صد هزار گردون عقل که عقل ، دعوی « سر» کرد و عشق ، بی سروپاست هرآنکه سربـودش ، بیم سر هـمـش باشد حریف بیم نباشد ، هرآنکه شیروغـاست رود درونه ِ سم ّ الخیاط( سوراخ سوزن ) رشته عشق که سر ندارد و بی سر، مجرد و یکتاست قلاوزش کندش سوزن و روان کندش که تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست خود نخ یا رشته ، درپیچیدن و تابیدن ، نخ ویا رشته شده است، و پیچیدن وتاب دادن و نوسان کردن ( تاب خوردن )، همه پیکریابی عشق بودند. اینست که واژه های مربوط به نخ و ریسمان ، معمولا معنای پیچیدن و گشتن را هم دارند . چنانچه « جول» که واژه« جولاه » ازآن ساخته شده ، هم به معنای ریسمان است و هم به معنای « طواف کردن ، گشتن ، گرد برآمدن = جولان » میباشد . حتا به عقل و عزم و آهنگ ، نیز جول گفته میشود ، چون عقل واراده ، اصل بافنده و یا بهم بافته، شمرده میشدند . ازاین رو ، باد ( وای به= رام ) که درواقع گرد باد بوده است ( در رام یشت ) ، و پیکر یابی « جان وعشق باهمست » ، درکردی به معنای « پیچ » است . باد (که جان است) ، می پیچد ( باد، عشق است. جان و عشق درفرهنگ ایران یک گوهرند ) . اینست که درکردی ، باداک ، به گیاه پیچک ( مهربانک ) گفته میشود و بادان به معنای « تاب دادن » است . باد در سغدی به معنای « روح » هست . هفتواد ، به معنای « هفت جان وروح ، یا هفت عشق» هست . باد که همان دم یا جان است ، تبدیل به نخ یا « غزل = ریسمان » میشود . غزل حریر، به ابریشم رشته شده گفته میشود. غزل قطن ، کتان رشته شده است . ازآنجا که نخ = غزل ، پیکر یابی پدیده عشق است ، درست همین واژه است که « غزل lyrik » شده است . درعربی ، غزل، حدیث زنان و حدیث عشق ایشان کردن است . غزل ، رشته و نخ ، درست معنای سرودن از عشق زنان را می یابد. غزلبافی وغزلسرائی ، حدیث عشق است ، و البته دراصل ، حدیث عشق به سیمرغ ، درعشق به هرزنی بازتابیده میشود ، چون « غز+ ال » ، همان پیله ابریشم زنخدا هست ( غز= قژ= کج ، همان کچه یا دوشیزه با کره هست ) . درعشق به زن ، عشق به سیمرغ نیز هست ، چون ازپنبه و ابریشم وجود سیمرغ ، رشته شده است . اینست که هر غزلی درادبیات ایران ، نهفته بیان « عشق به سیمرغ یا خرّم یا فرّخ » هست، ازاین رومعانی غزل ، دورویه و مبهم است . مولوی میگوید : بـود کان غزل درسوزن نگنجد، کین دمت ، غزل است ( دم = غزل = نخ ) که میریسی ز پنبه تن ، که بافی حله ادکن لباس حله ادکن ، ز « غزل پنبکی » ناید مگراین پنبه ، ابریشم شود زاکسیر آن مخزن چو ابریشم شوی ، آید وریشم ، تاب ِ وحی او تراگوی بریس اکنون ، بدم پیغام مستحسن حله ، به جامه ابریشم گفته میشده است ، ولی حله دراصل ، زنبیلی بوده است که از نی می بافته اند ، و معنای خانه ومنزل را هم دارد . علت این بوده است که خانه هارا نخست ، ازنی میساخته اند. هنوزهم دربسیاری از نقاط ، خانه ازنی میسازند . چون از تارهای نی ، جامه میساخته اند و« نای به» که سیمرغ ( بهرامه ) باشد ، اینهمانی با « پیله ابریشم » نیز داشته است ، سپس به ابریشم اطلاق شده است .ازآنجا که عنکبوت وکرم ابریشم با آب دهان خود ، خانه خود را میریسند ، به سخن و بینشی که ازخون دل وجان بافته شود ، حله گفته میشد . فرّخی گوید : با کاروان حله برفتم زسیستان با حله تنیده زدل بافته زجان این « انتقال وجودی= یا فرگردی جان ، به گفتاروکردار و اندیشه و احساسات و عواطف و پدیده های خود داشتن ، سپس آرمان فلسفه معاصر شده است ( اکزیستنسیالیسم ) . هنگامی اندیشه و گفتار و کردار، ارزش والا دارند، که فرگرد ( متامـُرفـُز) جان یا بُن ِ خود انسان ( که بهمن و هماست ) باشند . تصویر خدا به کردار جولاهه، یا بافنده ، که عنکبوت و کرم ابریشم بهترین نماینده این سراندیشه میباشد ، چون با پدیده عشق ( نخ ، ریسمان ) کار داشته است ، و رابطه فرگردی یا متامرفزی خدا با گیتی وانسان را آشکارا نشان میداده است. این تصاویر درتضاد کامل با تئوری خلقت همه مذاهب نوری بوده اند، ازاین رو این تصاویرتحقیر و زشت و فراموش ساخته شده اند . ولی رد پای آنها درپدیده هائی باقی مانده است ، که اگربادقت نگریسته شود ، حکایت ازاصل خود میکنند . یکی آنکه آفتاب ، عنکبوت زرین تار، خوانده شده است. آفتاب که ( آبیست که درتارهای نورش، تابیده میشود ) همان « صنم » درشعرعبید زاکان میباشد، که خدای مهردرسپهر چهارم است . آفتاب ، خدای مهر است، واو شاهیست که هیچ همانند با شاهان ندارد . این خانه که سپهر چهارم باشد ، و سپهر میانی است ( چهار، میان هفت است ) جایگاه حاکمیت است، ولی دراین خانه شاهی وحاکمی نیست ، بلکه صنمی هست که هم زیبا ، و هم رامشگر خوشنواز، وهم ساقی جهان است ، و همه جهان، دراثر مهر به او ، لشگرو سپاه او میشوند . این تصویر آرمانی ایرانیان از حکومت و شاهان بوده است . سریرگاه چهارم که « جای پادشه » است فزون ز قیصرو فغفور و هرمز و دارا تهی زوالی و خالی ز پادشه دیدم ولیک ، لشگرش از پیش تخت او برپا فرازآن صنمی با هزار غنج و دلال چو دلبران دلاویزو لعبتان خطا گهی به زخمه سحرآفرین زدی رگ چنگ گهی گرفته بردست ساغر صهبا روزخورشید را سغدیها ، « میر» میگفتند، که همان « مهر» باشد.به خورشید، سیمرغ آتشین و سیمرغ آتشین پرنیزمیگفته اند ( برهان قاطع ) . از برابری عنکبوت زرین تار ، با صنم زیبائی که برای همه جهان چنگ میزند، و ساقی همه جهانست، با سیمرغ آتشین پر ( پر= پرتو = تار ) میتوان دید که آفتاب و عنکبوت ، همان ارتا بوده است . خورشید که سیمرغ در روز باشد ،اینهمانی با عنکبوت داده میشود ، و تارهایش، پرتو آفتابند. با این تارها یا پرها یا پرتوها ، گیتی را به شکل خانه خود می تند . گیتی ، خانه ارتا هست ، که درآن زندگی میکند . ماند به عنکبوت سطرلاب آفتاب زو، ذره های لایتجزی برافکند خاقانی صبج چون عنکبوت اصطرالاب برعمود زمین تنید لعاب نظامی نظرش برفلک تنید لعاب از دم عنکبوت اصطرالاب نظامی همچنین طبقه چهارم چشم ازطبقات چشم، عنکبوتیه نامیده شده است . چشم آسمان ، ماه است که اصل روشنی شمرده میشده است که هرروز خورشید ( خودش ) را میزائیده است . ماه ، اینهمانی با نرگس داده میشود و پروین ، نرگسه است . از پرده عنکبوتی نرگس تو دردل زده عنکبوت مژگان تو چنگ « چشم » ، ماهی بود که خورشید را میزائید، و هردو متامرفز سیمرغ بودند، وسیمرغ یا ماه ، متامرفز بهمن بود . ونرگس ، اینهمانی با چشم داشت . بالاخره ، تنیدن تارعنکبوت ، به معنای عشق باقی مانده است : عشق او عنکبوت را ماند بتنیده است تفته ، گرد دلم شهید بلخی همچنین پرده عنکبوتیه است که دماغ را می پوشاند و تاج شاهی را با بافته خود میپوشد : عنکبوت آمده آنگاه چو نساجی سرهارتاجی ، پوشیده به دیباجی منوچهری وبالاخره ، ناصرخسرو ، اشعارو افکارخود را نیست مرا تار، مگر عنکبوت کو زتن خویش ، شده تار ِ خویش آنگاه مولوی ، وجود انسان را اصطرلابی میداند که پرده عنکبوتی ( شبکه ) براو نقش شده است و ازاین پرده عنکبوتیست که غیب را میشناسد : آدم اصطرلاب اوصاف علو ست وصف آدم ، مظهر آیات اوست هرچه دروی می نماید ، عکس اوست هم چو عکس ماه ، اندر آب جوست برصطرلابش ، نقوش عنکبوت بهراوصاف ازل ، دارد ثبوت تا زچرخ غیب و وز « خورشید روح » عنکبوتش درس گوید ازشروح درادبیات ایران ، هرچند دیدگاه منفی اسلامی نسبت به تصویر عنکبوت ، باقی مانده است، ولی دراین میان، نه تنها مولوی بلخی این برآیندها را باز زنده ساخته است، همچنین پروین اعتصامی ، ازنو، راه به تصویر اصیل عنکبوت درفرهنگ ایران که زمانها فراموش شده بود، می یابد، و عنکبوت را « جولای خدا » مینامد، وسرمشق کاروکوشش میشمارد. کاهلی عنکبوتی دید بردر، گرم کار گوشه گیرازسرد و گرم روزگار دوک همت را بکارانداخته جز ره سعی وعمل، نشناخته رشته هارشتی زمو باریکتر زیروبالا ، دورتر، نزدیکتر پرده میآویخت پیدا ونهان ریسمان می بافت ازآب دهان کاردانان ، کار زینسان میکنند تا که گوئی هست،چوگان میزنند تصویر مثبت عنکبوت در اسلام ، در داستان غاری که محمد و ابوبکر درگریز ازمکه درآن پنهان شده اند ، نیز مانده است . هرچند این معجزه ، به الله نسبت داده میشود که به عنکبوتها امر میکند که فوری بر درغارپرده به تنند ، ولی درواقع ، این داستان بازتاب عقیده مردمان مکه درآن زمانست ، که درخود عنکبوت ، گوهر خدائی میشناختند ، و نیاز به معجزه الله نبوده است . نا کرده مکر مکیان ، جان محمد را زیان چون عنکبوتی درمیان ، پروانه غار آمده ( خاقانی ) جالب اینجاست که تصویرعنکبوت ، تصویرپروانه را تداعی کزده است . این تداعی دراثر ارسطو نیزهست ، که ناخود آگاهانه زنبورعسل و پروانه ، همدیگر را تداعی میکنند ، و جای یکدیگرمی نشینند . یا وقتی عطار ازهمین واقعه سخن میگوید : حبیب، حضرت خود را کشید بر در غار زپرده ای که تند عنکبوت ، شادروان پرده عنکبوت ، شادروان میشود . شادروان، به « پرده درپیش درخانه شاهان » گفته میشده است . چون « شاد و شاده » ، نام سیمرغ یا رام بوده است . چنانچه « شادروان مروارید » ، نام لحن دوازدهمست که روزه ماه ( = سیمرغ ) است . همچنین، شاد ورد ، طوق و هاله وخرمن ماه است . درسغدی به گردن ( گرد+ نا ) که اینهمانی با رام جید دارد ، شاده shade و شادکوshadaku گفته میشود ( قریب ). نیایشگاه شاد یا شاده دربلخ ، نیایشگاه سیمرغ بوده اند، و هیچ ربطی به نیایشگاه بودائیان ندارد ، و برمیکیان ، تولیت ( سدانی ) این نیایشگاه را داشته اند . این سیمرغ ( = عنکبوت ) بوده است، که انسان را ازگزند جانی ( تعقیب محمد برای کشتنش) میرهاند . البته مفهوم « خانه= کانا » و« بیت که همان پیت= فیت است» و« سرا » نیز که اینهمانی با نی= زهدان دارند ، افاده همین اندیشه را میکرده اند . شهر وخانه ، زهدانی شمرده میشدند که جایگاه قداست جانست و جان درآن گزند ناپذیر میباشد . بررسی ادامه دارد

نقطه ی موهوم و حیرانی خسروان


نقطه ی موهوم و حیرانی خُسروان چگونه تحصیل کرده گان ایرانی، مام وطن را نابود کردند؟
آریابرزن زاگرسی
• .... حکومت ولایت فقیه و ستمهای مظاعف زمامداران قدرت پرست و خبیث آن در حقّ مردم و آخر و عاقبت آنها = شیرفروشی همواره آب در شیر می کرد و می فروخت. سیل آمد و رمه ی او را ربود. شیر فروش، بی نهایت، بیتابی می کرد. یکی از عارفان، او را دید و گفت: « آری!. آن قطرات آب در شیر، بصورت سیلی درآمد و رمه را در ربود ...
دوشنبه ۱ مرداد ۱٣٨۶ - ۲٣ ژوئيه ۲۰۰۷
حافظه ی فراموشکار و گازرهای حکومتی. ملّت فراموشکار، ملّت هوشیار و بیدار و فهمیده ای نیست؛ بلکه ملّتیست که در فرصتهای مناسب، از نو، به دام همان بلاهایی درمی غلتد که قربانی ممتد آنها می باشد. حکومتگرانی که بر آنند استبداد گری خود را بر سراسر اجتماع، ابدیت بدهند و دوام آن را استحکام خلل ناپذیر کنند، تمام همّ خود را پس از سرکوب کردن مردم و مخالفان قدرتگیری مطلق و لت و پار کردن آنها به گرداگرد « حافظه شویی » متمرکز می کنند تا داغ دردهایی را از ذهنیت مردم پاک کنند که سند رسواگر جنایتها و تبهکاریها و خباثتهای حُکّام می باشند. ولایت فقاهتی در طول بیش از دو دهه سرکوبگری و خونریزیهای توصیف ناپذیر و جنایتها و رذالتها و سفّاکیهایی که مرتکب شده است، پا به پای جنایتهای خود به « شُستن حافظه ی مردم » نیز تقلّا کرده و همچنان با قاطعیت، در چنین کاری سماجت می کند. تاریخ و فرهنگ ستیزی حُکّام فثقاهتی و همداستانان آنها نه تنها در ابعاد شفاهی و نوشتاری و اسنادی اجرا می شود؛ بلکه در ابعاد روانی و روحی و ذهنیتی نیز به پیش برده می شود. ملّتی که تاریخ « دردها و رنجها و فریبها و ستمها و غارتگریهای خود » را از یاد می برد، ملّتیست که نسلهایش، یکی پس از دیگری، دائم بسان گوسفند قربانی هستند که هر پگاه به مسلخ برده می شوند و هر شامگاه، استخوانهایشان به دور انداخته می شوند. « تاریخ حافظه شویی » ما ایرانیان را هنوز هیچکس ننوشته است. ۲- فرار از تغییر. تغییر دادن به چیزهایی بدون حساب و کتاب و اندیشیدن و آگاهی باعث می شود که انسان در سرخورده شدن و آزار دیدن از نتایح نامنتظره ی « تغییر بی برنامه و حسابشده » به محافظه کاری درغلتد و خود به خود در فکر بازگشت به همان وضعیت قبل از تغییر رو آورد. خطری که انسان در باره اش نمی اندیشد و زود در دامچاله ی آن فرو می افتد، همینست که انسان هیچگاه نخواهد توانست به « عقب » بازگردد؛ زیرا « پروسه ی زندگی، حرکت در مکان نیست؛ بلکه دگرگشتیست در زمان ». از این رو، بازگشت به عقب هرگز نمی تواند همان چیزی را باز آفرینی کند که زمان بر آن سپری شده است. بازگشت به عقب نیز خودش، تغییری دیگر است که می تواند نتایج و عواقب نامنتظره و ناگوار و آزارنده ای را نیز به شکلی مضاعف به همراه بیاورد. بحث و مسئله ی ما نبایستی این باشد که « تغییر »، پدیده ای شوم و منحوس می باشد؛ بلکه بحث ما بایستی این باشد که تغییرات را چگونه می توان آگاهانه خواست و با صمیمیت و دلیری و بیداری و هشیاری از رخداد آنها استقبال کرد. ملّتی که تغییرات فردی و اجتماعی و کشوری را آگاهانه و با گشوده فکری می پذیرد، ملتیست که هیچگاه در تغییر، غبطه ی وضعیتهای سابق را نخواهد خورد؛ بلکه امکانهای بهزیستی و به گردانی و به آفرینی را در « پدیده ی تغییر » کشف خواهد کرد و با گستاخی و تفکّر به استقبال و آزمونگری آنها رو خواهد آورد. من می پرسم چرا ملّتی که ناآگاهانه از نظمی به تغییری ناگوار رانده شده است، اکنون برغم بیداری نسبی نمی تواند از تغییراتی استقبال کند که امکانهای آزادی و بهزیستی او را به ارمغان می آورند؟. چرا ما ترسو و درخود خزیده شده ایم و از هر تغییری می هراسیم؟. چرا؟. ٣- چیره شدن بر مشکلی که خود ما مسبّبش هستیم. مشکل از آسمان بر انسان نمی بارد؛ بلکه برعکسش صحت دارد؛ یعنی انسان است که مشکل را به آسمان می فرستد تا بر وجود او، رگبار سان ببارد!. زندگی در جهان، کلیشه نیست؛ بلکه سیالیت بی شکل هست که ما آن را می توانیم در فرمهای دلخواه خود، رنگ آمیزی کنیم. بحث باهمستان انسانها نبایستی این باشد که انسانها کدامین اعتقادات فردی را دارند؛ بلکه بایستی گرداگرد این پرنسیپ بچرخد که چگونه می توان از کلیشه ها گذر کرد برای آفرینش رنگ دلخواه خود. جامعه ای که افرادش در باره ی « رنگ فردیت و شخصیت خود » نمی اندیشند، جامعه ایست که آن را به رنگ کلیشه های عام ( = مذهب / ایدئولوژی / مرام و مسلک و امثالهم ) در خواهند آورد؛ ولو هر کس ادّعا کند که به چنان کلیشه ی عامی اعتقاد ندارد و متعلّق و وابسته ی به آن نیز نیست. رنگ خود را آفریدن و پاس داشتن؛ سوای خلعت همگونه پوشیدن و تظاهر کردن به دگرسان بودن می باشد. آنانی که خلعت و کلیشه ی عام را می پذیرند و به اهرمهای سلطه خواه آن، تن در می دهند، در رفتار و کاراکتر، همانی می باشند که می نمایند؛ نه آنچه که ادّعا می کنند. فرق است بین تظاهر به انکار کردن چیزی و زیستن در بستر و فضای همان چیز. انکار و تمسخر اسلامیت هرگز دلیل بر نامسلمان بودن نیست که چه بسا عکس قضیه با شدّت و غلظت بیشتری موید این باشد که اسلامیت در تار و پود وجود ما رخنه و نفوذ و استحکام زنگار گرفته نیز دارد. مشکل از آسمان بر کسی غالب نمی شود؛ بلکه از سطح زمین است که سقف آسمان را کارخانه ی مشکل سازی می کنند. مسئله ی اجتماع ما ایرانیان ( = کانیبالیسم فقاهتی )، مُعضلی زمینی می باشد؛ نه آسمانی. کار زمین را نیز فقط انسانها می توانند حلّ و فصل کنند؛ نه مالک نامعلوم آسمانها. ۴- کافر مسلک؛ ولی با نقاب ایمان دروغین. تاریکی بستر رانه ها و سوائق معمّایی انسان می توانند در کلیدی ترین لحظات زندگی آدمی، آنچنان نقشی را در سرنوشت فرد، فرد انسانها ایفا کنند که خود فرد نیز در « بازنگری به رفتارها و گفتارهای خودش »، ناباورانه و شکّ انگیز متعجّّب شود. برای آنکه بتوان سیمای حقیقی انسانها را در آنچه که « بالذّات » هستند؛ نه آنچه که در انظار عموم می نمایند، بهتر و ژرفتر و دقیق تر شناخت، بایستی در این باره اندیشید که چنان انسانهایی در سیطره ی حکومتهای بی فرّ و خونریز و شمشیر کش و استبدادی به کدامین رفتارها گرایش دارند و در کدامین کلامها به سخن در می آیند و به کدامین روشها می زییند. در اجتماعی که طیف تحصیل کرده گانشان هنوز از آنچه که بر زبان می رانند، هیچ « تعریف روشن فردی » ندارند، آن تحصیل کرده گان در « نقابهایی » خود را به دیگران، عرضه می کنند که هرگز بالذّات نیستند. تظاهر کردن شفاهی به عقاید و مذهب حُکّام مستبد و کانیبالیسم فقاهتی و آرایشگری ظواهر خود و همپایی و همداستانی با اوامر و خواستهای آنها به معنای تسلیم شدن در برابر اراده ی صغارتخواه و تحقیر کننده و پست شمارنده ی حُکّام بی لیاقت می باشد که در راستای « همگونه گی و همسطح سازی » سراسر افراد اجتماع با دقّتی قیراطی و کنترل شدید و کاربست شمشیر، ناظر و حاکم هستند. ملّتی که تحصیل کرده گانش در کافر مسلکی خود با نقاب ایمان دروغین به حمایت و استقبال از ضحّاکان می شتابد، ملّتیست که به هیچ چهره ای از چهره های نمایشی اش نمی توان اعتماد و اطمینان راسخ داشت؛ زیرا آنچه که واقعیت دارد، هرگز اصیل و استخواندار و ریشه دار نیست؛ بلکه حبابیست که هر آن، امکان ترکیدن و متلاشی شدنش، گریز ناپذیر است. کافر مسلکی با نقاب دروغین ایمان، بسان ریختن آهک به جای آب در پای درخت وجود خویش می باشد. ما ایرانیها – مهم نیست کجا مقیم باشیم - در سیطره ی حاکمیت فقاهتی و نفوذ و توسعه ی باتلاق اسلامیت، بیش از دو دهه است که خشکستان خاور میانه شده ایم؛ زیرا کافر مسلکیم و نقاب دروغین ایمان را یدک می کشیم. ۵- آدمهای آرینه ای. اخلاقیات برآمده از اسلامیت و فتاوی متشرّعان و تعلیم و تربیتهای مذهبی؛ بویژه از دو دهه پیش با سیطره یابی و استیلای « شمشیر الهی بر ایرانزمین » تا همین امروز از ما ایرانیان – مهم نیست کجا مقیم باشیم – آدمهای « آرینه گفتار و آرینه زیستار و آرینه خو » به بار آورده است. در هر چیزی که ما منفعت و سود خود را ببینیم، حتّا اگر بدانیم که از لحاظ وجدان فردی و در عمق دلمون بر خلاف آدمیگری و پرنسیپهای داد ورزی می باشد، بلافاصله به آن چیز سود آور و منفعتی از دست و جانب هر کسی که باشد، « آری و آمین » می گوییم. ولی اگر خلاف قضیه باشد و به منفعت ما نیانجامد و تنها به « دوام پرنسیپهای فرهنگی و ارجگزاری به آدمیگری » مختوم شود و چیزی نیز « عاید » ما نشود، بلافاصله به آن چیز « نخیر » می گوییم؛ یعنی اینکه « خیر ما و در این جا به معنای منفعت و سود ما در آن نیست. ». اجتماع کنونی ایرانزمین از آدمهای « آرینه ای »، مملوّ می باشد و حاکمیت فقاهتی بر شانه های همین انسانهای « آرینه ای » هست که تا کنون توانسته است دوام آورد. ما برای برونرفتن از تمام این فلاکتها و مصیبتها و بی سامانیها و بیدادها و ستمگریهای هزاره ای به انسانهایی محتاجیم که « راد منشی و گستاخی آنها در گفتار و کردار و اندیشه » بسان دریچه های تنفّسی در قفسه ی سنگ خارایی اسارتگاه میهن باشند تا ملّت بتواند، نم نم به خود آید و از باتلاقی به در آید که محکوم زیستن در آن هست. آدمهای « آرینه ای = هم آره، هم نه! » از شاهکلیدهای فجایع تاریخ و فرهنگ سرزمین ما هستند. ۶- حزب و سازمان و حکومت، منم؛ ولی مبارز و جانفدا کن، تویی! آنانی که به خودشان بر چسب « اپوزیسیون » می زنند و هنرشان فقط « پیغام و پسغام » فرستادن برای مبهمی به نام « مردم » می باشد، نیک است در آغاز به آیینه ی وجدان فردی خود بنگرند و از خود بپرسند آن مردمی که ما می خواهیم بر آنها « حاکم » شویم، آیا حاضر هستند برای ادّعاهای ما، جانفشانی و جانفدایی و رزمنده گی کنند و حُکّام وقت را از اقتدار مطلق ساقط کنند؟ یا همه اش خواب و خیالات خوش می باشد؟. کدامیک؟. آیا مردمی که در طول تاریخ یکصد سال اخیر خود، بارها و بارها در سیطره ی پرچمهای مختلف، فقط فریب خورده و به غارت رفته و شکنجه و آزار و ستم دیده اند، حاضر می باشند، این بار نیز برای ادّعای من، از خود گذشته گی کنند؟. ملّتی که در کمتر از یکصد سال، به فجیع ترین فرمهای ممکن، فریب داده شده و به تمام هستی و نیستی اش تجاوز آشکار شده و شبانه روز به غارت رفته و سرکوب شده و همچنان می شود، ملّتیست که مدّعیان « فرمانروایی » بایستی این بار با جان و دل از خود، مایه بگذارند و تن به تن به گلاویزی با حُکّامی بروند که هیچ لیاقتی به فرمانروایی ندارند و فقط با تکیه به شمشیر توانسته اند تا همین امروز، خود را حاکم قاهر و جابر بر سرنوشت مردم بدانند. سیاست / کشور آرایی به این منوط نیست که من کدامین ایده ها و برنامه ها را دارم و به کدامین حزب و سازمان و گروه و امثالهم وابسته ام؛ بلکه سیاست / کشور آرایی هنوز در نظر مردم ایران؛ یعنی استقبال کردن از « ناگهانیها و نامنتظره ها و غافلگیر شدنها و فرصتهای نامکرّر » و همآورد شدن با آنها می باشد برای اثبات « حقّانیت خود » در فرمانروایی بر کشور و خدمتگزاری به مردم. چرا « مخالفان ولایت فقاهتی » اینقدر به اخلاقیات دروغین، آغشته اند؟. چرا؟. ۷- نوع طبقات در اجتماع ایران. تعریف کلاسیک « کارل مارکس » از طبقه که آن را در پیوند با ابزارهای تولیدی، تعریف می کند و خود پیداست که تعریفی بسیار نارسا و خام و تک بُعدی می باشد، تا امروز در اذهان بسیاری از جامعه شناسان و پژوهشگران، جا خوش کرده است. ولی واقعیت هر اجتماعی در تجربیات بی واسطه و عریان ما با افراد اجتماع و ژرفنگری ظریف به زیر و بمهای تاریک – روشن و طیف سان آنها به ما می گوید که در هر اجتماعی می توان سه طبقه را به آسانی از یکدیگر تمییز و تشخیص داد. ناگفته نماند که قشرهایی نیز وجود دارند که با شدّت و غلظت متفاوتی در بینابین این سه طبقه، در حال نوسان یا پیوستن و گسستن از آنها می باشند. این سه طبقه، در هیچ اجتماعی از بین نخواهند رفت؛ ولو در اجتماعات بشری، سالیانه، دو الی سه بار، انقلابهای اساسی و ریشه ای نیز رخ دهد. فقط پیامد هر تحوّل زیرساختی می تواند این باشد که افراد در ساختمان آن طبقات، جا به جا شوند؛ ولی کارکرد و شیوه ی رفتاری و نگرشی و گفتاری و فونکسیونالیستی طبقات به همان فرمی می ماند که از قدیم و ندیم بوده است و هنوز هست و همچنان خواهد بود. کشمکشهای اجتماعی و قیامها و انقلابها و تحوّلات مختلف می توانند فقط بر کیفیت رفتاری و گفتاری و کارکردی طبقات تاثیر بگذارند؛ ولی ریشه کن کردن آنها هرگز امکانپذیر نیست که نیست. این سه طبقه عبارتند از : ۱- طبقه ی احمقها که کثیر بسیار میلیونی از انسانها را در بر می گیرد، مهم نیست در کدامین رده ی تحصیلاتی و دارای کدامین مدارک عالی نیز باشند یا نباشند و همچنین از لحاظ شغلی و اقتصادی و تجاری در کدامین رده ی امکانداشتی ایستاده باشند. حماقت و جهالت را به مدرک داشتن و نداشتن و وضعیت اقتصادی، نمی شناسند و به محک نمی زنند. ۲- طبقه ی زرنگها و رندان فریبکار و کلاهبرداران و حقّه بازان و شارلاتانها و مکّاران از هر نوعش که تصوّر پذیر باشد. از مذهبی و دانشگاهی و تجاری و هنری گرفته تا ادبی و نمایشی و سیاسی و امثالهم. ٣- طبقه ی بسیار انگشت شمار و اقلیت همیشه بیدار وجدان و مسئول و غمخوار و دانا و زیرک و با گذشت و مهربان و جان نسار که پیوسته مانند خروس « عزا و عروسی »، قربانی ارجمندی و بزرگیجوییها و رادمنشیها وفرزانه گیهای خویش در « کشمکشهای طبقه ی احمقها و شارلاتانها » می باشد. اجتماع ایرانزمین در طول تاریخ پُر فراز و نشیبش، بارها در تلاطم امواج دریای چنین طبقاتی، آسیبها و ترمیمها و سوختنها و فریاد رسیها را به خود دیده است و کم اتّفاق افتاده به مرحله ای برسد که فقط یک طبقه بتواند بر سراسر آن، چیره و غالب خونریز شود. فاجعه ی امروز ایرانزمین اینست که بیش از دو دهه است در زیر سیطره ی فقاهتی بر خلاف کثیری دیگر از اجتماعات بشری فقط طبقه ی زرنگها و شارلاتانها و کلاهبرداران و جُهلاء دقیانوسی بر آن توانسته اند بر صخره ی طبقه ی احمقها، حاکم مطلق شوند و به قلع و قمع طبقه ی بیدار وجدان، ساعی و راغب عبادی شوند. تراژدی مناسبات وحشتناک کشور داری در ایرانزمین، محصول « تضادهای طبقاتی به تعبیر کارل مارکس » نیست که نیست؛ بلکه محصول « فروپاشی انسان در ارجمندی و آزادی و فردیت نامتعارفش » می باشد؛ یعنی چیزی که اراده ی همگونه خواه حُکّام می خواهد و انسانها را به گونه ای درهم فروچلانده است که هیچ « تفاوت و اختلاف شخصیتی » نمی توان در انسانها دید. همه، افتخار آن را دارند که عضوی از « دنیای امّت » شده اند. ٨- پاتوق نشینی در کنج کینه توزیهای کهنه. آنانی که سالهایی از زندگی خود را « لباس مبارزه » به تن کردند و به نام « آزادی و دادخواهی و پیشرفت و امثالهم » بر ضدّ هر چیزی که آن را نماد و سمبل و نمودار و تصویر و چهره ی بیدادگری و استبداد می دانستند، با ولع و حرارتی شعله ور جنگیدند و مبارزه ی کور و ناسنجیده ی خود را حتّا با سالها حبس پرداختند و سپس محصول مبارزات خود را از صمیم قلب به طیف « ولایت فقاهتی » با « احترامات فائقه » تقدیم کردند و پاسدار و محافظ آنها تا همین امروز ماندند و به دست جلّادان چنان حُکّام محترم شده! نیز بیشینه شمارشان یکی یکی جهت قدر دانی از جانقشانیهایشان به مسلخ فرستاده شدند، اکنون بازمانده گان همان مبارزان در کنج کهنسالی و زانوی غم در بغل گرفتن، هنوز به این مرحله از فهم و شعور نرسیده اند که در اعتراف کردن به خطاهای خود، رادمنش و دلیر شوند. آنان به این استدلال خانمانسوز آویزان مانده اند که ما، سالهایی از زندگی خویش را در حبس و مبارزه به سر بردیم، چگونه بپذیریم که چنان مبارزاتی، حتّا باد هوا نیز نبوده اند و نه تنها ثمره ای برای خودمان و مردم میهن نداشته اند؛ بلکه بزرگترین و کلیدی ترین رمز فلاکتها و مصیبتها و بدبختیها و نابود شدن ثروتهای هنگفت این ملّت و سرزمین نیز بوده اند. وحشت و گریز از اعتراف به خطاهای خود و تلاش برای کتمان بلاهتهای توصیف نشدنی باعث شده است که آخوند جماعت در کاربست متدهای گوناگون برای استحکام و نفوذ و ریشه ی قطور پیدا کردن به گرداگرد ایرانزمین، بسیار حسابشده قدم بردارند. ولایت فقاهتی بسان « آناکوندایی » می باشد که به گردا گرد طعمه ی ایرانزمین پیچیده است و روز به روز در حال خفه کردن طعمه ی خود می باشد و برای بلعیدن تمام و کمال آن، تقلّا می کند. ۹- میهن و مذهب. جامعه ای را می توان به « امّت مذهبی » واگرداند که تمام نشانه های « فردیت و علقه ی میهندوستی » را از ذهنیت افراد آن جامعه، شستشو داده باشند و حکومتگران ذینفع و قدرت پرست، پیوسته در خصومت و دشمنی و سرکوب کردن و واپس راندن دلبسته گی به میهن و تاریخ و فرهنگ مردم همان جامعه، شبانه روز در رسانه های مختلف، مشغول باشند. اسلامیت در یک مبارزه ی طولانی هزار و چهار صد ساله با کینه توزیهای متافیزیکی و حکّاکی شده در روان و خون مومنان بی مغز و روح خود توانست از ما ایرانیان، انسانهایی تربیت کند که نه تنها « ادبیات دشنامی و پرخاشی » آن را الگوی فرزانه گیهای خود می دانیم؛ بلکه « اخلاقیات صد نبشه و فاجعه بار آن » را نیز به جای « منش راستی و رادمنشی » می شماریم. اگر مذهب در جوامع بشری بایستی نقشی روحانی برای پاسخگویی به پرسشهای معمّایی و ترسها و هراسها و امیدها و دلتنگیهای بشری ایفا کند، در ایرانزمین هرگز از چنین نقشی، خبری نیست که نیست؛ بلکه نقش مذهب در ایران، تکنیک کاربست ماشین ترور و خونریزی برای استحکام اقتدار بی لیاقترین و خشن ترین و احمق ترین متولّیان مذهبی می باشد. تلاش برای سنجشگری رادیکال مذهب و اقتدار آخوندی در ایرانزمین به این بازبسته است که ما « فهمی و شناختی و بینشی ظریف از معنای میهن » داشته باشیم. در میهن خویش می توان هر گونه مذهب و دین و ایدئولوژی و مرام و مسلک و عقیده و نظریه ای را پذیرفت و جایگاه شایسته ی آن را پیدا کرد. ولی « در مذهب حاکم و اقتدار گرا » هرگز نمی توان کوچکترین نشانه ای از « میهن و مهر به آن » را پیدا کرد؛ زیرا آنانی که فردیت و شخصیت و استقلال اندیشیدن فردیشان، سر به نیست شده است و در جمع امّت می باشند، هیچگاه به « میهن » محتاج نیستند؛ بلکه به همعقیده گانی نیاز دارند که آنها را در « همسان بودن و هعقیده بودن » پشتگرمی دهند. ۱۰- خسته از یکدیگر و امیدوار به همدیگر. هیچ ملّتی در جهان به اندازه ی ما ایرانیها – مهم نیست کدامین گرایش اعتقاداتی را داشته باشیم – از یکدیگر خسته و آزرده و بیزار و سرخورده نیست. ما نه یارای شکیبیدن همدیگر را داریم، نه آن تواناییهای بی اعتناء بودن در حقّ سرنوشت یکدیگر را که بتوانیم یا بخواهیم از یکدیگر چشم بپوشیم و هر کداممان راه خود را برویم. ما در یک دایره ای فرو افتاده ایم که از هر کجایش بخواهیم آغاز کنیم، همانجا به خط پایان می رسیم و هر کجا که خط پایانی می بینیم، همان جا را آغازگاه به هم رسیدن خود می دانیم. برغم این سرگردانیها و فلاکتهای هزاره ای و قرن به قرن، هنوز حاضر نیستیم با یکدیگر در آغاز راهی بایستیم تا به نقطه ای پایانی نیز با همدیگر برسیم؛ بلکه ما پیوسته مابین « آغاز پایان و پایان آغاز » در حال نوسانیم و آوانگوار در هم می لولیم و زجر کُش می شویم بدون آنکه، سنگی را از روی سنگ دیگر برداریم یا بگذاریم. « تاریخ مبارزات سیاسی فعّالین سرزمین ما »، تاریخ آونگواری بسیاری از انسانها در « قطعگاه آغاز و پایان » می باشد؛ نه تاریخ پیکار همبسته در امتداد آرزوها و آرمانها و ایده آلهای مردم خود. ۱۱- ناپایداری ارزشهای متعالی. اگر آن معنویاتی که در عرش ارجگزاری و حرمت بسیار ستودنی هستند به بی انتهایی ذلالت و حضیض تمسخر و تحقیر و ریشخند، سقوط کنند، آن معنویات را دیگر با هیچ استدلال و خروارها خروار کاغذ سیاه کردنهای شبانه روزی و موعظه ها و اندرزها و پندها و نصیحتهای کلثوم ننه ای نیز نمی توان دوباره به همان جایگاهی نشانید که شایسته ی حرمت و ارجگزاری بوده اند. بیش از دو دهه ی نکبتبار است که « خدا و دین و نیایش » را حکومتگران فقاهتی به آنچنان باتلاق ذلالت و کثافت فرو تپانیده اند که دیگر هیچ چیزی مضحکتر و پوچ تر و بی معنی تر از آن « معنویات » نیست که نیست. آن چیزهایی که می توانستند، روزی ایده آل انسانها باشند و با خیالات رنگارنگ و خوش آراسته ی آنها عجین شوند و در زندگیهای فردی شان، در هر وقت و بی وقتی، مدد کاری کنند، اکنون در واقعیت حوزوی شده شان، هیچ و پوک شده اند. فرو پاشی ارزشهای متعالی در ایرانزمین از پیامد « دروغگوییها و جنایتها و تبهکاریها و غارتگریها و ستمهای وحشتناک و قتل و کُشتارهای سر سام آور آخوندیسم خبیث » می باشد که تمام آن « معنویات متعالی » را هدفمند در راستای اغراض قدرتپرستیها و منفعت طلبیها و جاه طلبیهای توصیف ناپذیر و حس انتقامجوییها و ترضیه ی کینه توزیهای خود به کار بستند و باعث شدند که شیرازه ی آنها از هم فرو پاشیده شوند و افراد اجتماع ایرانزمین را به « بحرانهای روانی و رفتار توام با خشونتهای بدوی در حقّ یکدیگر » تبدیل کنند. ۱۲- سیاستهای حاکم و مخالفتهای نسیمی. سیستمی که خود را با کاربست هر گونه وسیله ی سرکوبگری بر سرنوشت یک اجتماع، حاکم و غالب می کند، در تجربه ی هر گونه « مخالفت با حاکمیت خود »، گونه ای « وزش نسیم گونه » را احساس می کند که بسان بادی خُنَک، جلوه می کند؛ یعنی نسیمی که برای سوپاپ اطمینان و تنظیم کردن و کاهش شدّت حرارتی ایجاد شده است که حکومتگران از عواقب سرکوب مردم و قلع و قمع مخالفان خود، ناگزیر به تولید عرق ریزی مبتلا شده اند. مخالفت با هر گونه سیستم ناحقّ بایستی در دامنه و میدانی واقعیت پیدا کند که حاکمان ناحقّ می خواهند خود را تنها « حاکم همیشه گی بدون هیچ رقیب دیگری » بشمارند و به حساب آورند. دلخوشیها و امیدهای سطحی آنانی که تصوّر و گاه در حالتی شدید به خود تلقین می کنند که با مخالفتهای شبانه روزی از راه رسانه های مختلف برونمرزی می توانند « پایه های استحکام حکومت فقاهتی » را متزلزل و سپس سر به نیست کنند، تصوّری بسیار فانتزی و فریبنده می باشد؛ زیرا حکومتی که در دامنه ی « مجهولات معمّایی روان بشر »، ریشه دوانیده باشد، آن حکومت و فعّالان و ذینفعان و مدافعانش را نمی توان فقط با مخالفتهای تئوریک، خنثا و از کار انداخت؛ زیرا مردم یک سرزمین بایستی بتوانند به عیان ببینند و تجربه کنند که مخالفان حکومت فقاهتی از لحاظ « کاراکتر و منش و ایده آل و تلاشهای مسئولیت پذیر خود » در میدان همآوردی، سوای آنانی هستند که حاکم و غالب می باشند. درست از همین مقایسه ی رفتاری و گفتاری و کاراکتری هست که مردم می توانند « کفه ی گزینشهای خود » را به سمت آنانی سنگین کنند که شایسته تر و با شعورتر از حُکّام وقت می باشند. سیاسیگریهای فقاهتی که بیش از دو دهه است بر سراسر ایرانزمین با خشونتی بدوی و بلاهتی متافیزیکی حکم گذار نصّی هستند، سیاسیگریهایی می باشند که ایده آل پراکتیکی برای فقها و تمام مذهبیون ذینفع می باشند. بنابر این، دلخوش کردن به آن نسیمهای مخالفتی که وزنده بودن آنها – خواه از داخل باشد. خواه از برونمرزها - به شادابی حُکّام می انجامد؛ ولی راهساز و چاره گر واژگونی و خنثا کردن اقتدار و حاکمیت فقاهتی نیست که نیست. مبارزه بایستی در میدانی واقعیت پیدا کند که مردم، شاهد و داور آن باشند. ۱٣- کدام « معناها »، معنای واژه گان من نیست. در کلمه ای مشترک و کلیدی که من و دیگران به کار می بریم، هرگز « معنایی واحد و مشترک » وجود ندارد که ندارد؛ زیرا در آن « معنایی » که من از کلمه ی مشترک و کلیدی می فهمم، سراسر تجربیات و سوائق و آموخته ها و دیده ها و تامّلات و شنیده های من نیز آغشته و همراه می باشند. اینست که معنای منظور نظر من از یک واژه، دقیقا همان معنایی نمی باشد که دیگری استنباط و برداشت می کند. من زمانی می توانم معنایی مشترک و واحد را تایید و تصدیق کنم به شرطی که من و دیگری در تعریف کلمه ی کلیدی و مشترک به نتیجه ی واحدی رسیده باشیم. کلماتی که مشترک و کلیدی می باشند (= خدا / دین / آزادی / دمکراسی / حقوق و امثالهم ) ، بزرگترین دامگاههای فریب و به چاله ی تاریک افتادن و بازیچه ی قدرتپرستان و غارتگران خونریز شدن می باشند. از این رو، پیش از آنکه بخواهیم به تایید و تصدیق و کاربست « کلمات مشترک و کلیدی » استناد کنیم، بکوشیم که « معناهای فردی » خود را از آن کلمات مشترک و کلیدی برای یکدیگر بازشکافی و تشریح و روشن کنیم تا بفهمیم دیگری منظورش از کلماتی که به کار می برد و ورد زبان خود دارد « چیست؟ ». برای مثال: من وقتی از « کلمه ی کلیدی و مشترک خدا » سخن می گویم، هرگز منظورم « یهوه و پدر آسمانی [ عیسا مسیح ] و الّله و اهورامزدا و دیگر الاهان نوری و خالقی » نیست که نیست. برای رفع و جلوگیری از هرگونه « کژبرداشتها و مصون ماندن از فریب » بایستی هنر رمزگشایی معنای واژه های مشترک را به تن خویش دریافت و به کار بست. بیشینه شمار مردم ما، قربانی آن زبانی هستند که کاربرد واژگان مشترکش از معانی متفاوت و ضدّ و نقیض، انباشته می باشند و شیادان و شارلاتهای قدرتپرست حاکم بر مردم در پس همان معانی، مقاصد و اغراض خود را استتار کرده اند و همچنان استتار می کنند. ۱۴- انسان در چهره هایش. هر انسانی، چهره های پیدا و ناپیدا دارد. ما همدیگر را فقط در نیمرخهای آشکار می بینیم. آن چهره های نیمرخی از ما که برای دیگران، آشکار و شناخته شده می باشند، نیمرخهای رو به دیگران هستند. ولی آن چهره هایی که ناپیدا می باشند، نیمرخهایی هستند که رویشان به سوی خود ماست؛ نه دیگران. در آن نیمرخهایی که ما، شناخته شده هستیم، تلاش می کنیم تا آنجایی که در توانمندیهای وجودمان می باشد به رتوشگری و خوش آرایی و فریبایی آنها بیفراییم و آن نیمرخهایی که برای چشمها و انظار دیگران، آزارنده و تهوّع آور می باشند به سوی خود بازگردانیم. انسانی که تمام زشتیهای شخصیتی و کاراکتی خودش را به درون خودش فرو می ریزد، آن انسان در گفتارها و رفتارهای اجتماعی اش، انسانی ریاکار و مزوّر و حقّه باز و کلاهبردار و شیاد می باشد؛ زیرا می خواهد آن چیزی را نمایش دهد که خوشایند دیگران می باشد؛ نه آن چیزی را که بالذّات خودش هست. انسان تا زمانی که در تمام چهره هایش برای دیگران، آشکار نباشد، هیچگاه نیز به زیبا آرایی تمام وجودش رو نخواهد آورد. تراشخوری ظاهر ما، هیچگاه درون ما را زیبا نخواهد آراست. تمام مذاهب و ایدئولوژیها و مرامها و مسلکهای امریه ای و منکراتی و معرفاتی با تاکید مبرم و مطلق داشتن بر ظواهر، از انسانها، موجوداتی ریاکار و کثیرالنّبش بار می آورند. در حالیکه انسانی که رادمنش باشد، همواره بدانسان پدیدار می شود که گوهرش هست و در بستر بالنده گیهای خود بدانسان تراش می خورد که یاقوت و الماس بدخشان، آراسته می شود. کارگاه و هنرمند تراشکاری گوهر وجود آدمی بایستی در وجود خود آدمی باشد تا آنچه که ما را زیبا منش می کند، هیچگاه در آراسته گی ما، آمر و مامور آزارنده نباشد. آن که بر خویشتن، فرمانفرماست، زیبایی وجودش را بر دیگری می بخشاید؛ نه اینکه بر دیگران، سلطانی قاهر شود و جبّّاری کند. آنچه زیباست به رسول و موگّل و مفتّش و موذّن و میر غضب و داروغه و مفتی و فقیه هرگز محتاج نیست. ۱۵- به من خوش می گذرد، گور بابای ملّت!. انسان، خوشیهایش را در آن فضاهای دوست داشتنی و گردهمآییها و با هم بودنها و تنهاییها و گوشه گیریهایی می جوید که حسرت آنها را گاه و بی گاه بر زبان می راند و از ته دل، داشتن آنها را آه می کشد و آرزو می کند و خیلی به ندرت می تواند به آنها دست یابد؛ زیرا هیچ خوشی و شادمانی و شادخواری را نمی توان به تنهایی از آن، لذّت سیراب شدن کسب کرد و دلشاد از این بود که من به تمام آنچه می خواستم خوشی باشد، دست یافتم و اکنون، خوشترین انسان هستم. وقتی که انسان، خوشی خودش را در نادیده گرفتن و اهمیت ندادن به « ناخوشی دیگران » به دنبالش می رود، خود به خود در انتهای شیرینی خوشیهای فردی اش، قطره ای تلخی آزارنده هست که تمام لذّت آن خوشیهای فردی را خنثا و بی اثر می کند. انسان، زمانی خوش است و دلخوش می زیید که شادمانیهایش را بتواند با دیگران تقسیم کند تا دیگران نیز بیاموزند که انسان را در زدودن غمهای آدمی، یاور و مددکار باشند. انسانی که برای کسب خوشیهای فردی خود به دردها و رنجهای مردم میهنش، پشت پا می زند، انسانیست که بر کوه سنگین و کمر شکن غمهای دیگری، خنده های تلخکام خود را خواهد زیست؛ نه شادمانیهای خوشی آفرین خود را. انسان بی درد، انسان خوشگذران نیست؛ بلکه خودفریبیست که دوام غمهای ملّتش را وسعت می دهد. شادی، یک موج با طراوت و نشاط آور در دریای باهمزیستی می باشد؛ نه قطره ای به کنار افتاده در ساحل بی دردیها. ۱۶- آینده ای که به گذشته سرازیر است. شاید تا امروز به ذهن هیچکس خطور نکرده باشد که ما به سوی « آینده » روان نیستیم؛ بلکه برعکس. ما، روز به روز به عبور از دالان « تاریک گذشته ها سپری می شویم »؛ زیرا « آینده » است که همچون آبشاری بر ما جاری می شود و ما را در بستر « دریای رویدادهای نامنتظره و غافلگیر کننده اش » در بر می گیرد. مردمی که از تاریخ گذشته گان خود، درسهای انگیزشی آموخته باشند، نیک می دانند که بایستی برای « زیستن در اکنون »، هنر « شناگری = همگام هنگام شدن برای زیستن آینده اندیش در هر آنی » را آموخت تا بتوان در « دریای مجهولات آینده » بدون هیچ هراس و دلهره ای زیست و از لحظه های اکنون خود، دلشاد بود. ولی ملّتی که « آینده » را در نقطه ای موهوم می داند و سمتگیری به سوی آن را نمی داند، پیوسته تمام « موقعیتهای تاریخی و زایشی و آفرینشی و سرنوشت سازش »، نم نم از اکنون به تاریکی گذشته، سرازیر می شوند؛ بدون آنکه بتواند « ریشه ای ژرف » در بستر زمان بزند. ما، اکنون خود را با کاه کهنه به باد دادن در باره ی حسابهای شخصی و گروهی و سازمانی و حزبی و فرقه ای و عقیدتی و قومی و امثالهم تلف می کنیم و هدر می دهیم. به همین سبب، اکنون را نداریم؛ چه رسد به « آینده ای » که با شتاب سر سام آوری دارد ما را در طپش خیزابهای رنگارنگ و معمّایی اش هر لحظه، غافلگیر می کند. ما با « غفلتهای هزاره ای و قرن به قرن خود » به سوی حفره ی تاریک گذشته ها در حال بلعیده شدن هستیم. ۱۷- پیوسته بودن من به جهان پیرامونم. در اساطیر ایرانی آمده است که « جمشید جم »، هفت بار گذاشت که انسانها خودشان در آزادی بی قید و شرط با یکدیگر زندگی کنند و روزگار خود را بگذرانند. البته این هفت بار، فقط هفت مرتبه نیست؛ بلکه بیانگر تکرار پیوسته است و جنبه ی شمارشی ندارد. هر بار نیز که « جمشید جم »، چنان پرنسیپی را ارج می نهاد و پای آن ایستاده بود، مردم به سراسر آن پرنسیپ، گُه می مالیدند و باز، روز از نو و روزی از نو. ولی « جمشید جم » هیچگاه برغم آن گُه کاریهای انسانها به این نتیجه نرسید که آدمها، بی شعورند و نفهم و اصلا لیاقت هیچ چیزی را ندارند و فقط بایستی بر سر آنها کوبید و شمشیر قیراطی اوامر الهی را بر شاهرگ حیاتی آنها، حاکم مطلق گذاشت؛ یعنی کاری که آخوند جماعت، رسالت ذاتی و وجودی خودش و خالقش و رسولش می داند. تفکّر از کهنترین ایام تا همین امروز در هر دامنه ای که بوده است، حتّا همان علوم دقیقه (= نیچر ساینس ) و تکنیک و اختراعات و کامپیوتر و امثالهم، همواره به « پرنسیپهای تفکّر فلسفی / اسطوره ای » تکیه داشته و محتاج همیشه گی بوده است. وقتی تحصیل کرده گان یک سرزمین نتوانند « تفاوتها و تمایزها و دگرسانیها و نامتعارفی تجربیات عریان و بی واسطه و مایه ای فرهنگ باهمستان مردم خود را با دیگر ملّتها » از یکدیگر تشخیص و تمییز بدهند، دیگر نباید از مردمی شاکی بود که تمام عمرشان در باتلاق خرافات و شرایع، غوطه ور هستند و دائم، موضوع غارت و چپاول و سرکوب حُکّام بی لیاقت و خبیث می باشند. وقتی تحصیل کرده گان و فعّالان دامنه ی مثلا کشور داری / پولیتیک / سیاست، راه را بر تحوّلپذیری ذهنیت و رفتار و کردار و بینش خودشان ببندند، پیداست که شاهرگهای حیاتی امکانهای گسترش و گشوده فکر شدن خود را با دستان خویش، بریده و ریشه کن کرده اند. چرا؟؛ زیرا برای کثیری از تحصیل کرده گان سرزمین ما، پذیرفتن این تلخنوش سخت است و به غرورشان برمی خورد که کسی بخواهد به آنها بگوید: « در این جا، دیدگاهایت خطا آمیزند و فاقد بینش عمیق فلسفی و تجربی. نیک است یک باز بینی و باز اندیشی در نظراتت بکنی! ». وقتی ما راه را بر تاثیر پذیری و آموختن از افکار و ایده ها و سنجشگریها و نظرات یکدیگر ببندیم، هیچگاه از لحاظ فکری و فرهنگی و فرهیخته گی رشد فکری نمی کنیم و در همان خطاها و توهّماتمان، غوطه ور می مانیم. اگر تا قبل از فروپاشی سیستم شوروی سابق به کمونیستها می گفتید که حکومت شوراهای سوسیالیستی، جهنّمی است که مانند ندارد، بلافاصله انسان در معرض بدترین اتّهامات قرار می گرفت. همینطور در باره ی اسلامیستها که بیست و هفت سال است شاهد جنایتهاشان در ایران و جهان هستیم و می بینیم که روز به روز در گسترش جنایتها و تبهکاریهایشان، بی شرم تر نیز می شوند. چرا؟. برای اینکه مومنان و یسل کشان اسلامیت یا خودشان چشمانشان را بسته اند یا گذاشته اند که با چشمان بسته، در همین حالت بمانند. وقتی آدم، چشمانش را ببندد، حتا اگر او را به بهشت نیز ببرند، هیچ چیزی نمی بیند؛ زیرا چشمانش را یا بسته اند یا خودش خواسته که چشمانش بسته بمانند. کسانی که در حصار اشتباهات خودشان، مُصر و مومن می مانند، هیچوقت چیزی یاد نمی گیرند؛ ولو ساده ترین منطق را نیز برایشان در تفهیم مسائل، آدم بخواهد به کار ببرد. عادت به اشتباهات خود، مثل عادت هندیها در خوردن غذا می ماند که اگر یک کیلو عسل نیز به آنان بدهید تا مزه اش را فقط بچشند، می بینیم که قبل از خوردن عسل بر اساس « عادتخواره گیهای خود »، یکی دو کیلو، فلفل نیر در آن می ریزند! و پیداست که نه تنها مزه ی عسل، گم و گور می شود؛ بلکه معده ی آدم نیز به نفخی دچار می شود که تصوّرش، آدم را از خنده روده بر می کند. اگر به بازار نشر در ایران و همچنین در برون مرزها از کتاب گرفته تا روزنامه و نشریه و هفته نامه و اینترنت و غیره و ذالک، نگاهی سرسری بکنیم، می بینیم که آنقدر گلادیاتورهای شمشیر کش در عرصه ی قلم پیدا می کنیم که نه تنها « تمام متفکّران یونانی را بلعیده و هضم شده دارند؛ بلکه تمام متفکّران و فیلسوفان اروپایی و امریکایی و حتّا شرق دور را نیز، جویده و بلعیده شده و دست آخر نیز، تفاله شده ی آنها را در قلمسوزیهایشان، لت و پار و نفله کرده اند! ». شنیدنیست که اکثر چنان قلم به دستانی، آکادمیکر نیز هستند یا بالاخره ادّعای یه کسی بودن را دارند. این جور آدما وقتی یک کتاب صد صفحه ای می نویسند، هشتاد و پنج صفحه اش، کتابنامه می باشد!؛ آنهم کتابهایی که آدم وقتی فقط به یکی از آنها نگاه بکند، می ماند که این بابا، چه جوری توانسته است آن کتاب را اصلا روخوانی کند؛ چه رسد به فهم افکار و ایده های نویسنده ی کتاب. بارها نوشته ام و گفته ام که اعتقادات و نگرشها و باورداشتها و رفتارها و گفتارها و غیره و ذالک آدمها می توانند انسانها را در ایجاد فضای کثیف و لجن آلود باهمزیستی، تهییج و تحریک و مجبور کنند. بنابر این، اعتقادات می توانند حتّا کثیف باشند. اعتقادات آدمی به طور کلّی درست مثل لباس می مانند. بنابر این، لباسی را که کثیف می شود یا می شویند یا بعد از اینکه نخ نما شد، لباسی تازه می خرند. لباسهای اعتقاداتی آدمها، دنیای باهمزیستی آدمها را می سازد. اگر دنیای باهمزیستی آدمهای یک جامعه، کثیف می باشد؛ یعنی اینکه آدمها بایستی در باره ی اعتقاداتشان بیندیشند و خودشان، کثافت را از لباس اعتقاداتشان پاک کنند. اگر اسلامیت، لجن و کثیف است برای زندگی باهمستان انسانها، وظیفه ی معتقدین به این مذهب است که لجن را از استخر اعتقادات خودشان پاک کنند؛ یعنی تجدید نظر و سنجشگری رادیکال کنند. بدون اندیشیدن در باره ی کثافتهای دنیای اعتقادات و نظرات و دیدگاههای خود نمی توان هیچ دنیای قشنگ و شایسته ی زیستنی را دست کم برای باهمستان خود داشت؛ چه رسد به آنکه ارزش « میهمان دعوت کردن نیز داشته باشد ». فرض کنیم جهان، یک کوچه ایست که هر کدام از ما در انتهای آن کوچه، خانه ای برای خود، دست و پا کرده ایم و در آرامشگاه آن، لم داده ایم و آنطور که دوست داریم در آن می زییم. دیگران نیز در قسمتهای مختلف کوچه، مقیم هستند. این کوچه ای که اسمش « میهن / جهان » می باشد، کوچه ایست که من از آن عبور خواهم کرد و دیگران نیز. چه بخواهیم. چه نخواهیم. حتّا جنازه ی تک ، تک ما را نیز از این کوچه، عبور خواهند داد؛ ولو تا لحظه ای که زنده ایم، نخواهیم پا به این کوچه بگذاریم. این کوچه که اسمش « میهن / جهان » است، محصول اعتقادات و افکار و نگرشها و رسومها و غیره و ذالک آدمهایی می باشد که آن را ساخته اند. این کوچه ( = میهن / جهان )، زمانی متعفن و بوگندو می شود که تک، تک ما، آن شعور را نداشته باشیم که فضولات چندش آور اعتقادات خود را در خانه ی خودمان مدفون کنیم؛ بلکه از بالای دیوار به داخل کوچه، سرازیر و پرتاب کنیم. اگر هر فردی از ما، بهترین ایده و فکر و بینش را نیز برای زنده گی فردی خودش داشته باشد که بخواهد فقط خوش باشد و شیک بگردد و شیک حرف بزند، درست مثل آدمی که سر تا پایش اتو کشیده و کراواتی باشد ( بخوانید مدرنیته ای تمام عیار! )، وقتی از این کوچه عبور کنیم، یک دفعه می بینیم بر روی آن همه کت و شلوار با مارک آرمانی و عطر و ادکلن ژیل ساندری و سه تیغه ریش تراشیدنهایمان، فضولات همسایه هاست که سرازیر می شود. چرا؟. در نظر اول، اعتراض می کنیم و شکایت و غیره . ولی اگر این کار، ادامه پیدا کند چه کار می کنیم؟. فوقش با خود می گوییم، من میروم خانه ی خودم و درب خانه ام را صدها قفل می زنم و گور بابای دنیا و مافیهایش. فکر میکنیم چه اتّفاقی خواهد افتاد؟. اینقدر در کوچه ( = میهن / جهان )، فلاکت و بلاهت و جهالت و خباثت روی هم تلنبار می شود که تا آخر کوچه نیز سر برخواهد کشید و روزی که هر کدام از ما بخواهد پنجره ی خانه اش را باز کند، فقط بوی تعفّن و لجن است که به مشام می رسد . در ایرانزمین، بر سر مردم، چماق امریه های الهی گرفته اند؛ زیرا بیشینه شمار مردم ایران نمی خواهند مثل حکومتیها باشند؛ ولی زشتی حاکم و متّکی به شمشیر اقتلویی می خواهد که خودش را غالب بر مردم ببیند. آیا باید سکوت کرد؟. میهن و دنیا را نمی شود خوبیهاشان را بدون مبارزه کردن با چهره های زشت و کراهت آور واقعیتهای باهمستان، نصیب برد. زشتیها و زیباییها، همیشه در کنار هم بوده اند. فقط کمیت و کیفیت آنها از یکدیگر متفاوت بوده و آنهم چگونه گی درصد زشتیها و زیباییها در گرو این بوده که نسلها و انسانهای هر دوره ای، چقدر دوست داشته اند، پاکیزه زندگی کنند. بالطّبع نسلی که گُه پسند باشد، جامعه ای مملوّ از پلشتیها و کثافتها خواهد ساخت، درست مثل وضعیت فعلی مردم در حکومت فقاهتی و نسلها و انسانهایی که زیبایی را ترجیح دهند، جامعه ای در خور شعور و فهم خودشون نیز خواهند آفرید. سنجشگری در هر اجتماعی نمی خواهد درس حقیقت به مردم بدهد؛ بلکه هدف و پرنسیپ سنجشگری بر آنست که به مردم یاد آوری کند که اعتقادات خودشان را برای خودشان داشته باشند و آن را با خشونت و زورگویی و شکنجه و آزار بر سر دیگران هوار نکنند. اگر انسانی مثل من در نوشتن و سخن گفتن و رفتار کردن فکری، بسیار رادیکال با اعتقادات مردم، روبرو می شوم، دلیلش مثل روز روشن است. من نمی توانم در اجتماعی زندگی کنم که عدّه ای می خواهند با تکیه به شمشیر و شکنجه و آزار و کُشتار به سرا پای من، فقط عن و گُه اعتقادات خود را بمالند؛ زیرا از تمییز و پاکیزه کردن ذهنیت و اخلاقیات وجود خود، عاجزند یا شاید هم، منفعت و امتیاز و نمیدانم ترضیه ی سوائق فردی و جمعیشان در گرو غوطه ور بودن در پلشتیها می باشد. اعتقادات هر کسی بایستی فقط عصایی باشند برای زندگی فردی خودش. ولی وقتی که قرار است ما در کنار همدیگر زندگی کنیم به « شعور و استعداد و فهم و آگاهیها و ایده ها و ذکاوت و نیروی تصمیم گیرنده و مسئولیت پذیر یکدیگر » محتاجیم؛ نه اعتقادات و حقیقتهای همدیگر. من می توانم به یک بُت سنگی ایمان مطلق داشته باشم تا بتوانم در زندگی فردی خودم بر تمام ترسها و دلهره ها و نگرانیها و غیره و ذالک خودم در این جهان معمّایی چیره شوم و آسوده زندگی کنم، دیگری می تواند به الّله، ایمان مطلق داشته باشد و شبانه روز، برای اظهار عبودیت و بنده گی به او، در حالت رکوع و سجود بماند و از این راه بر ترسها و غیره و ذالک خودش چیره بشود. همینطور دیگر معتقدین و مومنان به انواع و اقسام مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها و غیره و ذالک. ولی وقتی قرار است که ما با هم و در کنار هم در آن کوچه ی « میهن / دنیا » زندگی کنیم، به رعایت پرنسیپهای باهمستان و ارجگزاری به آنها ملزم و متعهدیم. اگر کسانی می گویند « میهن / دنیا » کثیف است، کثافت میهن و دنیا را چنان اعتقاداتی به وجود آورده اند که بایستی به سنجشگری رادیکال آنها رو آورد و با سنجشگری نیز نمی خواهیم دنیای پیرامونمان را واژگون کنیم؛ بلکه می خواهیم آدمها یاد بگیرند که در حمّام سنجشگری، دوش شاداب شدن بگیرند و بوی گند عرق اعتقادات ذهنیت و روان خود را بشویند و با منشی شایسته ی ارجمندی انسان در کنار یکدیگر بزییند. ///

lundi 9 juillet 2007


آریابرزن زاگرسی
تاریخ نگارش: 22 ماه ژوئن 2007 میلادی
تاریخ ویرایش: پنجم ژولای سال 2007 میلادی

از نشستهای بدون قیام
[ چرا آخوندها به ریش مخالفان خود می خندند؟. ]
( فاجعه ي اقتدار و آتوريته ي فقها و آخوندها و مراجع تقليد = [Sola es quies - mecum ruina cuncta si video obruta; - mecum omnia abeant. Trahere, cum pereas, libet. = من آنزمان، آرامش خود را بازخواهم يافت كه همه چيز را همراه مرگ خودم، ويران و نابود و سر به نيست كرده باشم. همه چيز بايستي همراه مرگ من به عدم بپيوندد. جاذبه هاي قدرتپرستي من در لحظات مرگ است كه به من آرامش مي دهند؛ زيرا همه چيز را با مرگ خودم به قعر نيستي فرو مي كشانم. ] )
« سنكا ( ۴ ق.م - ۶۵ ب. م ) » - مجموعه ي آثار - متن لاتين .
1- تکواره؛ ولی هم پیما.
زندگي انسانها بسان رودخانه ای می ماند که از کوهسارهای خانوادگی و پیچ و خمهای خویشاوندی و طایفه ای گذر می کند و به دریای اجتماع می پیوندد. هر انسانی دوست دارد که زندگي فردی اش، گوارا و زلال و پر جوش و خروش و روان باشد. ولي همانطور که آبهای کوهساران در گذرگاه بسترهای طبیعی خود به سوی مقصدی نامعلوم روان است و از پیچ و خمهای ناشناخته و اسرار آمیز عبور مي کند، خطر آلوده شدنها و هرز رفتها و تبخیر شدنها و فرو افتادنها و فرو رفتنها و برخورد با موانع صخره سان نيز اجتناب ناپذير است. از اين رو، جريان آبها هر چقدر نيرومندتر و سنگينتر باشد، مي تواند به همان اندازه و گنجايش خودش نيز، موانع و آلودگيها و خار و خاشاک را با خودش به همراه ببرد و بستر جاري خود را از آلودگي پاک کند. جامعه ي ما به شدّت، آلوده ي بسياري از خباثتها و کثافتهای رفتاری و گفتاری شده است؛ زيرا رودخانه ي زندگي فرد فرد ما در بستري مشترک [ = فلسفه ی باهمزیستی ] جاري نيست تا بتوانيم در باهمآيي و همبستگي خود، نيرويي اجتماعي بيافرينیم از بهر چيره شدن بر موانع و صخره ها و درّه ها و ژرفاهها و پيچ و خمهاي مسائل و مشکلات زندگي اجتماعي. ما آلوده ي ايستايي و پراکنده بودن خود شده ايم. به همين دليل است که درياي ايرانزمين، مسموم شده و تعفن مي دهد و زندگي در آن، در حال هلاکت است.2- پیشاهنگ شدن و سرمشق رفتار.
انسانها زمانی « آزاد » هستند که در خودشان، آن دلیری و رادمنشی را برای اتّخاذ « تصمیم »، کشف و اجرا کنند. هر تصمیمی نیز دربیست که به سوی « تاریکی مجهولات » گشوده می شود و تمام استعدادها و هنرها و آموخته ها و فهم و شعور و سوائق فرد، فرد ما را به همآوردی فرا می خواند. نسلهای آن ملّتی که از « تاریکی و آزمودن مجهولات » وحشت کنند و واپس نشینند، در آغاز به خودشان خیانت کرده اند و سپس به نسلهای پس از خود. آنانی که در شعله های عشق به آزادیهای فردی و اجتماعی در حال سوختن و اشتیاقهای بی قرار می باشند، بایستی هنر مصمّم شدن برای آزمودن فروزه ها و استعدادها و چیره دستیهای خود را در « تاریکی مجهولات » نشان دهند. آزادی را نمی توان از هیچ کجا به چنگ آورد یا دُزدید؛ زیرا آنکه می خواهد « آزاد » باشد، باید « تصمیم بگیرد و آماده ی همآوردی با مجهولات » شود. از این رو، آموزش و پرورش جوانان و کودکان و افراد یک ملّت فقط زمانی امکانپذیر می شود و بار و بر خواهد داد که « فرزانه گان و کشور داران و هنرمندان و پژوهشگران و مسئولان و کلّا پیشاهنگان یک ملّت » هرگز در « شکّ و سرگردانی و بی اعتنائی و مسئولیّت گریزی » غوطه ور نباشند؛ زیرا فقط آنانی می توانند پیشاهنگ و راهگشای مسائل و سرمشق رفتار پسندیده در اجتماع انسانها شوند که خودشان به تن خویش به « پرنسیپهای انساندوستی و ارزشهای معنوی » پایبند باشند تا بتوانند راهی را نمادگذاری و روشن افروز کنند که دیگران را به پیمودن آن، شوق و رغبت و اختیار باشد. آموزگاران و کشور دارانی که تنها به موعظه و نصیحت و اندرز و پند و توصیه و امر و زور و امثالهم متوسّل می شوند، هرگز نخواهند توانست سنگی را از روی سنگ دیگر بدبختیهای اجتماعی بردارند. آنچه که باید تاثیر گذار و با نفوذ باشد، « فقط کلمات و مواعظ » نیستند؛ بلکه « بود و منش پیشاهنگان » هست که می تواند « الگوی رفتاری دیگران » شود و آنها را به شوق و ذوق خوشمنشی بیانگیزاند.3- نیندیشیدن در باره ی صورت مسئله و کژ رویهای حلّ مسئله.« طیف مخالفان حکومت فقاهتی » با تمام آن خوش نیّتیهای خود و « نشستها و گرد هم آمدنهای گاه گداری » به تنها چیزی که اصلا و ابدا رو نمی آورند و در باره ی آن نیز هیچ سخنی نمی گویند، همانا « اصل مسئله ی حقّانیّّت نداشتن حکومت فقاهتی » می باشد. تمام بحثها و بگو مگوهای « مخالفان » به گرداگرد محورهایی می چرخند که هیچ ربطی به واقعیّت حاکم و اقتداری فقها و آخوندها ندارند که ندارند. حتّا اکثر شرکت کننده گان در نشستهای مختلف، اختلافشان بر سر علایق شخصی و اعتقادات فردی و گروهی و مسلکی و گرایشی می باشد تا « اختلاف نظر داشتن » بر سر شیوه های روبرویی با مسئله. گفتنی است که صورت مسئله ی حکومت فقاهتی را بایستی فهمید تا بتوان با تاکتیکها و روشهای دور اندیشانه و بسیار حسابشده، نرم نرم به کمک مردم و تمام آن نیروهای مسئول و ایراندوست و بیدار وجدان و هوشیار بتوان به ساقط و خنثا کردن اقتدار و حاکمیّت آخوندی، پایانی ابدی داد. ولیکن واقعیّت اسف انگیز رفتارها و موضعگیری طیفهای مختلف مخالفان حکومت فقاهتی تا امروز نشان داده و اثبات کرده اند که « صورت مسئله = حقّانیّت نداشتن حکومت و ولایت فقاهتی » را نادیده می گیرند و از کنارش می گذرند و دقیقا با همین بی اعتنایی خواسته و ناخواسته است که در باره ی رفع مسئله ی حادّ مملکتی [ = اقتدار و حاکمیّت مطلق فقها ] نمی توانند پیگیر و مصمّم با یکدیگر، رایزنی و هماندیشی و همسخنی بار آور داشته باشند. من در جِستارهای منتشر شده ام بارها استدلال آورده ام که مبارزه با اقتدار حکومت فقاهتی بایستی حول و حوش چهار محور کلیدی برای ساقط کردن اقتدار آخوندها، تلاش استخواندار و پیگیر و سرسختانه داشته باشد تا بتوان به جایی رسید. محورهایی مثل: 1- مطلقیّت قداست جان و زندگی 2- لغو شرایع اسلامیّت که به نام تحریفی و اماله ای قانون اساسی به مردم، حقنه شده است. 3- حذف بدون امّا و اگر پسوند مضحک و مزخرف و صغیر ساز و تحقیر آمیز « اسلامی » از نام ایران؛، زیرا مروّجان و موگّلان و متولیّان چنین صفتی تا امروز اثبات کرده اند که در خصومت با تاریخ و فرهنگ و واقعیّت زیستی و چندین ملّیتی ایرانزمین می باشند. 4- هر ایرانی بدون امّا و اگر، محقّ و مجاز است که به ایرانزمین باز گردد و هیچکس و هیچ ارگانی و اداره ای و غیره و ذالک نیز، حقّانیّت ندارند که در زندگی خصوصی و افکار و ایده ها و دار و ندارش، لم و بمی بکنند. تا چنین اصلهای کلیدی، « موضوع بحث و محور اندیشیدن و رایزنی در باره ی آلترناتیو حکومت فقاهتی » قرار نگیرند، تمام بگو مگوی نشستهای مختلف مخالفان، ثمره ای کلیدی نخواهند داشت و تحوّلی نیز در واقعیّت اقتداری فقها ایجاد نمی کنند و حتّا باعث می شوند که آخوندها به ریش مخالفان خود فقط بخندند.4- طوفان غبار آلود و خفقانی اخبار.
بارش شبانه روزی رگبارهای سر سام آور « خبرها » باعث می شوند که چشمان مغز و روان و ذهنیّت انسانها از دیدن « علل و ریشه های تولید گرد و غبارهای طوفانی در عرصه ی اجتماع » محروم شوند و وجود انسان به طور کلّی در گرداب هجوم سیلابوار « اخبار دلهره آور و آزارنده و تاسف انگیز »، ناخواسته، غرق رویدادهای روزمره شوند. در حالیکه برای اندیشیدن در باره ی مصیبتها و فلاکتها و بدبختیها و رنجهای قرن به قرن و چه بسا هزاره ای مردم و میهن خود بایستی تا می توان از سطح رباینده گی اخبار روزمره فاصله ی آگاهانه گرفت تا بتوان کمتر به « دام گردبادی آنها » درغلتید و بیشتر و بیشتر به « ریشه یابی و منشاء رویدادها »، دقیق و ظریف بین شد و « علل فلاکتها » را در خاستگاه آنها شناخت و از بهر گلاویز شدن با آنها چاره گر کاردان و ماهر و اندیشنده شد. ملّتی که تحصیل کرده گان و فعّالین عرصه ی کشور داری و فرهنگی اش به « گرداب اخبار روزمره » فرو افتاده باشند، فقط شبانه روز به گرد حلقه ی گیج سرانه ی « تکرار مکرّرات » خواهند چرخید تا یا بلعیده ی حوادث شوند یا اینکه آنقدر خیره سر بمانند که نتوانند در باره ی هیچ چیزی، کاری را از پیش ببرند؛ چه رسد به واقعیّت پذیر کردن آرزوها و آرمانها و ایده آلها و رویاهای خوش نقش و نگار خود. گرفتار شدن در « تور گردباد حوادث میهنی و جهانی » به معنای اندیشیدن در باره ی راهکارهای اساسی برای برونرفت از مصیبتهای میهنی و جهانی نیست که نیست.5-خاستگاههای نامرئی مسائل حادّ.
کثیری از ما ایرانیان، عادت کرده ایم که وجود مسائل را بیرون از « دایره ی زندگی و اعتقادات شخصی خود » بدانیم. برای ما هر کاری که بکنیم و « منفعت و سود خواهی و سوائق لذّت جوی شخصی تک، تک ما » را ترضیه و ترمیم و پاسخگو باشند، وجود چنان رفتارها و گفتارها و رویدادهایی، « احسن و پسندیده » می باشند. فقط ما از لحظه ای صدایمان در برابر حکومتگران بی لیاقت و فرّ به آسمان « دادخواهی و دادجویی » بلند می شود که « منفعتها و امتیازهایمان »، ناگهان کاسته شوند یا آسیب ببینند یا نارسا ترضیه شوند. مسئله ی پیدا کردن مقصر و فاعل و « بانی و باعث شرّ » در وجود ما می کوشد که بیرون از « خصوصیّات رفتاری و گفتاری و کرداری و نظری تک، تک ما »، دیگران را آماج تمام سیاه روزیهای خود بدانیم بدون آنکه لحظه ای در این باره تامّل کنیم که چقدر « سهم فردی خود » ما می تواند در رویداد مصائب و فلاکتها، نقش تعیین کننده نیز داشته باشند. ما عادت کرده ایم که بانی مصیبتهای فردی و اجتماعی را بیرون از خود به دنبالش بگردیم. به همین دلیل، هیچکس خودش را « مقصّر » نمی داند که بخواهد مسئولیّت « فلاکتهای فردی و اجتماعی را به سهم خود » بر عهده بگیرد. از این رو، مسائل ایران ما، مسائلی هستند که به « هیچکس » مربوط نیستند تا بخواهد برای برطرف کردن آنها به سعی و وسع خویش، کوششها کند و آستین همّت بالا بزند.6- گم کردن سر نخ مسائل.
تمام سرکشیها و اعتراضها و طغیانها و قیامها و انقلابها و کشمکشهای خونین و ویرانگریهای « بدون نتیجه » از این جا ریشه می گیرند که مردم و طیف تحصیل کرده گان اجتماع، هنوز نمی کوشند « ریشه ی مسائل اجتماعی را کند و کاو کنند و علّت تمام نارضایتیها و واکنشهای نفرت آلود داشتن را » نسبت به حُکّام بی لیاقت و خاصم، منشاء یابی کنند . مردم ما در سایه ی « متابعت کردنها و دنباله رویها و گدا صفت بازیهای کثیری از تحصیل کرده گان مقلّد هر چی باختر زمینیان حُکم کردند » از عصر مشروطه تا همین امروز، « مسائل خودش » را گم کرده است. به همین سبب نیز هست که مردم نمی توانند با شورشهای مقطعی و دهه ای و سال به سال و گاه گداری خود به اهدافی و مقاصدی حسابشده برای روبرو شدن و حلّ و فصل کردن مسائل خود برسند. ما تا ندانیم که مسائل میهن و مُعضلات باهمستانمان در کجا ریشه دارند و چگونه و با کدامین روشهای خردمند و بار آور می توان و بایستی به برطرف کردن آنها بکوشیم، مطمئنا در طول زمانهای نامعلوم نیز با شورشهای جور واجور نخواهیم توانست « مسائلی » را پاسخ بگوییم که ما آنها را تا امروز « گم کرده ایم » و گیجسرانه، وجود عاصی خود را به دست امواج حوادث، دخیل آرزومند و مشگل گشاینده بسته ایم. مسائل اجتماع ایرانزمین را از یک طرف « تحصیل کرده گان سطحی نگر و اهل طایفه ی ترجمه جات و از طرف دیگر، حکومتگران خبیث و ضدّ فرهنگ و خونریز » از جلو چشمان مردم، استتار کرده اند. ما زمانی خواهیم توانست تحوّلاتی کلیدی و اساسی در مناسبات اجتماعی مردم و حکومتگران ایرانزمین ایجاد کنیم که « مسائل سرزمینمان » را بشناسیم و آنها را از آن خود بدانیم و در صدد گلاویز شدن با آنها بر آییم. مسائل ما نیز هرگز « مسائل مردم دیگر سرزمینها یا اینهمانی گوهری و ظاهری داشتن با مسائل آنها » نیست که نیست. مسائل اجتماع و مردم و میهن ما، مسائل خاصّ خودمان هست؛ زیرا واقعیّت چنان مسائلی از پیامدهای رفتاری و گفتاری و اخلاقی و آموزش و پرورشی تک، تک ما ایرانیان معاصر و به طور کلّی مسائل ارثیه ای تاریخی و فرهنگی خودمان می باشند.
7- وحشت از دیگر اندیشان.
تفاوت کشور داران باختری با مدّعیان عرصه ی « سیّاسیگری در ایرانزمین » ( ما هنوز هیچ درکی از پولیتیک در زبانها و فرهنگ باختر زمینیان نداریم . جهان آرایی را در زبانها و فرهنگ ایرانی نیز متاسفانه نمی شناسیم!. ) به گرداگرد محور این حقیقت تلخ و خانمانسوز می چرخد که کشور داران باختری برای رسیدن و واقعیّت پذیر کردن چه بسا « ساختن مدرسه ای در فلان آبادی » به سالها « بحث و کشمکشهای استدلالی و پیگیری سر سختانه با چهره های مختلف اپوزیسیون نظری و مقتدر » رو می آورند تا سر انجام به اهداف خود دست یابند؛ ولو سی درصد از تمام آن هدفها باشد. در اجتماع ما برعکس می باشد. هیچکس حاضر نیست برای اهداف و خواسته ها و ایده آلها و آرمانها و آرزوهای خود با « دیگر اندیشان »، گفت و شنودی داشته باشد یا حضور آنها را برتابد و به رسمیّت شناسد یا اینکه پیگیر و سر سخت برای واقعیّت پذیری اهداف و مقاصد خود، کوششها کند. ما هر چیزی را به طور کامل و تمام و صد در صد و فوری می خواهیم. حاضر نیز نیستیم برای کسب خواسته های خود، صنّار از وجود خود، مایه بگذاریم. یا مخالف عقیدتی و فکری و نظری داشته باشیم. هر چیزی برای ما بایستی « گنج باد آورده و رایگان و مفت و مجانی » باشد. وحشت از دیگر اندیشان و تلاش نکردن برای تفاهم با یکدیگر، قرنهاست که مردم ما را محکوم « اقتدار ضحّاک صفتی حُکّام بی شعور و نفهم و بی لیاقت » کرده است. ما تا نیاموزیم که چگونه می توان « دیگر اندیشان » را برتابید و به رسمیّت شناخت و با آنها هماندیشی کرد و پرنسیپ سنجشگری را در حقّ دیدگاههای یکدیگر پذیرفت، هرگز از شرّ ضحّاکیان و مستبدان و دیکتاتورها نیز آسوده نخواهیم شد.
8- مفاهیم عام و واقعیّتهای تکواره.
هیچ چیزی جنبه ی عام ندارد. ما فقط با « تکواره ها » روبروییم. مفاهیم عام راسیونالیستی برای اندیشیدن در باره ی مسائل « تکواره ها » ست که آفریده و پروریده شده اند؛ نه اینکه « مفهوم عام » به خودی خود و فی نفسه نیز وجود داشته باشد. حتّا واقعیّت پذیر کردن « دادگزاری » نیز از راه مویرگ تکواره ها و فردیّتهاست که امکانپذیر می باشد. فرد است که بایستی دادگزار باشد؛ نه اینکه مفهومی عام از قبل بسان بشکه ی آبی در جایی ( = حکومتها / دولتها / ارگانها / اداره ها / سازمانها / احزاب / رهبران / گروهها / یسل کشان قدرت و غیره ) ذخیره باشد و هر کسی بخواهد سهم خودش را با آوردن لیوان و سطل احتیاجش از آن بهره برداری کند. چقدر ابناء بشر و ملّتهای مختلف در طول تاریخ، قربانی « مفاهیم عام » شده اند و هنوز که هنوز است از تجربیّات استخوانسوز خودشان، درسی نیاموخته و به خود نیامده اند؛ بویژه ما ایرانیان که خُبره ی فریب خوردن از مفاهیم عام هستیم. مفاهیم عام در هیچ اجتماعی واقعیّت عام نمی یابند؛ زیرا آنچه که « عام » می باشد به حوزه ی تفکّر تعلّق دارد از بهر اندیشیدن در باره ی کنکرتها برای همآهنگی و همسو کردن و همآوازی فروزه های بهمنشی انسانهای کنکرت در راستای خوشی همگانی.9
- ملّت بهانه ها.
انسانهایی که نخواهند کاری را از پیش ببرند؛ ولو منفعت و خوشی و سعادت و هستی و نیستی خودشان در گرو چنان کاری باشد، هر چیزی برایشان در قبال گریز از کار، « بهانه ای صریح و مستدل » می باشد. گریز از مسئولیّت را می توان با انواع و اقسام شیوه ها توجیه کرد. خواه چنان توجیهاتی، تصنّعی باشند، خواه با بسیاری از واقعیّتهای روزمره گی، همخوان باشند، خواه احتمال رویدادشان، اجتناب ناپذیر باشد. ما ملّتی از « مردم بهانه تراش » شده ایم که تمام « بی مسئولیّتیها و جهالتها و ندانمکاریها و خباثتها و تنبلیها و بی پرنسیپیها و صد جور رنگ عوض کردنهای خود را » در طشت بهانه های دم دست می ریزیم؛ یعنی در طشت دامنه ی حکومتگران خبیث گرفته تا تب یک ساعته در شب مهتابی از عشق فاطی خانوم. وقتی من نخواهم کاری را انجام دهم، هیچکس با پرتوان ترین استدلال نیز نخواهد توانست مرا در انجام چنان کاری، مجبور یا تشویق و ترغیب کند. انسانهای بهانه تراش، انسانهایی هستند که برای « زندگی و پذیرش مسئولیّت » هرگز آفریده و ساخته نشده اند. وامانده گی و قهقرایی و رشد نامیزان و کژ و معوج و مریضحال بودن مناسبات اجتماعی ایرانیان در هر فرمش از پیامدهای رفتاری و نگرشی انسانهای بهانه تراش می باشد. بیاید برای یک بار نیز که شده، رادمنش باشیم و بپذیریم که ما ایرانیان، بهانه تراش ترین مردم خاور میانه می باشیم؛ زیرا نمی خواهیم به تن خویش، مسئولیّتی را به عهده بگیریم.
10- ثروتمند؛ امّا گدا صفت و ذلیل.
ایرانزمین، یکی از ثروتمندترین سرزمینهای جهان در « فرهنگ فراسوی تضادها و دارنده ی منابع طبیعی سرشار » می باشد. ولی پیامدهای « سُست فکری و نیندیشیدن عمیق و حماقتهای زنگار گرفته » باعث شده اند که مردم ما از طیف تحصیل کرده اش گرفته تا فرد ساده و عامی اش، « گدا صفت و ذلیل رفتار » باشند. تحصیل کرده اش نمی تواند و نمی کوشد و نمی خواهد « پُتانسیلهای فکری و ایده ای فرهنگ ناشناخته ی مردم سرزمین خودش » را بشناسد و کشف کند و به تئوریزه کردن ابعاد رنگارنگ آن همّت کند. به همین دلیل، شبانه روز با گرفتن کاسه ی گدایی، دور دنیا به دریوزه گی افتاده است. گدای مارکس. گدای نیتچه. گدای هایدگر. گدای پوپر. گدای دریدا. گدای رورتی. گدای هگل. گدای روسیه. گدای آمریکا. گدای انگلیس. گدای اتّحادیه اروپا. گدای حقوق بشر. گدای سازمان ملل. گدای ایکس و ایگرگ. دنبال سوسیالیسم؛ نه در فکر سوسیال اندیشی. دنبال مدرنیته؛ نه در فکر نو زایی و نو شدن از زهدان تجربیّات خود. دنبال علمزده گی قیراطی؛ نه اندیشیدن با مغز خود. دنبال دیجیتال بازی جهانی؛ نه مبتکر و ایده آفرین شدن. دنبال پراگماتیسمزده گی هزار نبشه؛ نه رادمنش زیستن و پهلوانی. انسان عامّی اش نیز، گدائیست که از سپیده ی صبح تا غروب آفتاب، محکوم سنّتها و آداب و رسوم آوار شده یا تحمیل شده یا اماله شده به آبا و اجدادش می باشد. دائم به دنبال نشستن سر سفره ی ابوالفضل. پختن و خوردن آش نذری پشت پا و شله زرد. سینه زدن برای این هیئت و آن هئیت. حلوا خوری سر این قبر و اون گور. عَلَم گردانی برای این دسته و آن دسته. گریه و ندبه برای این امامزاده و اون تکیه. اشک ریختن پای منبر این آخوند و آن رمّال. کاچی پختن و خوردن سر قبر این سیّد اولاد رسول و آن معجزه کرده ی امام راحل. همینطور تا به آخر. ملّتی که سراپای وجودش، ثروت شگفت انگیز می باشد در سیطره ی حکومت خونریز و جنایتکار الهی / آخوندی، مابین دو اهرم « گدا صفتی تحصیل کرده گانش و جهالت تحجّری » به یکی از ذلیل ترین و دریوزه ترین ملّتهای روی زمین تبدیل شده است.
11- مخالف حکومت بودن، هرگز به معنای « آلترناتیو حکومت بودن » نیست.
انسانها وقتی نتوانند و نکوشند و نخواهند که « تفاوتها و تضادها و تنشها » را ریشه ای بشناسند و واکاوی کنند، خود به خود در نظرات و رفتارهایی که از خود بروز می دهند، می توان خطاهای فاحش و مضحک آنها را به عیان دید. کثیری از ما ایرانیان تصوّر می کنند که « مخالف حکومت فقاهتی بودن »؛ یعنی همه چیز. در حالی که « مخالف حکومت بودن » هرگز به معنای « آلترناتیو همان حکومت بودن » نیست که نیست. به همین علّت، حکومت فقاهتی می تواند سالیان سال در فضای مخالفان درونمرزی و برونمرزی، بدون هیچ هراسی دوام آورد و به کاربست اهداف و مقاصد خودش با سر سختی و خونریزیهای دریا آسا تقلّا کند و آب نیز از آب، تکان نخورد؛ زیرا گرداننده گان حکومت فقاهتی می دانند که « مخالف بودن » هرگز « آلترناتیو بودن » نیست. فقط حکومت فقاهتی روزی فرو خواهد پاشید که « آلترناتیو آن » با قاطعیّت و استواری و بیداری و هوشیاری و دور اندیشی به مقابله با او بایستد. حکومت فقاهتی در طول « سه دهه سیاستهای تمام عیار پراکتیکی و تجربه ی تئوریکی و پراکتیک کارهای پنهان و آشکار هزار و چهارصد ساله ی ترور و ارعاب و ارهاب و غصب و غارت و کُشتارهای نجومی تاریخ مملوّ از کثافت و نکبت اسلامیّت شمشیر اقتلویی » دریافته است که از تمام خاصمان خودش فقط « مخالف » بسازد تا در استمرار و دوام پایه های استبداد الهی / فقاهتی خودش مطمئن باشد. تا زمانی که حکومت فقاهتی فقط « مخالف » دارد، هیچ آسیبی نخواهد داد؛ ولو شبانه روز کشتی فقها و آخوندها و مُلّایان و طیف مُتعه گان آنها در طوفانها و کشمکشهای اجتماعی و منطقه ای و جهانی، غوطه ور باشد.12
- آزادی در حصار خانه.
کثیری از ما ایرانیان، آن فهم و درکی را که از مسئله ی « آزادی » داریم، فقط به چهارچوب و حصار خانه ی شخصی خودمان محدود می شود و بیرون از چهار دیواری برای ما، گستره ی آزادی و امتداد امکانهای آزادی به حساب نمی آید. به همین دلیل نیز ما در خانه، احساس اُنس با خویشتن را داریم و از کمال آزادی فردی خود، لذّت می بریم. ولی به محض آنکه پایمان به کوچه و خیابان باز می شود، همه چیز باژگونه می شود و کپسول اکسیژن آزادی به پایان می رسد. برای ما، خانه، محلّ آزادی و مرغزار تاراندن اسب خیالات رنگارنگ خودمان می باشد؛ ولی بیرون از خانه، برای ما، آغازگاه خفقان و اسارت و استبداد می باشد. ملّتی که خانه ی خود را به دلیل توهّم آزادی به زیباترین فرم ممکن می آراید و نقش و نگارهای چشمگیر و رویایی به آن می آویزد، چنان ملّتی، کوچه و خیابان را به زباله دادن تبدیل خواهد کرد؛ زیرا اعتقاد راسخ دارند که بیرون از خانه، آشغالدونی می باشد و فضای مُرده و چاله ای برای دفن زباله ها می باشد. به همین سبب، برایشان چندان نیز مهم نیست که بیرون از چهار دیواری خانه شان، چه می گذرد و نکبت تا چه اندازه ای دور و بر آنها را در چنگال گرفته است. اصل برای ملّت، همین است که در حصارخانه ی فردی خود، احساس آزادی دارند؛ به عبارت بهتر و گویاتر: « چهار دیواری، اختیاری! ». دُرُست با همین اعتقاد خودفریبنده است که ما هیچگاه نمی توانیم اجتماع و سیستم کشورداری آرزویی و معتدل خود را به کمک همدیگر بیافرینیم و بپرورانیم؛ زیرا حکومتها و حُکّام برای ما در واقع همان، « کوچه و خیابان » به حساب می آیند که ارزش بها دادن ندارند؛ چه رسد به جدّ گرفتن. ملّتی که کوچه و خیابان را جزء خانه ی شخصی و خصوصی و فضای حیاتی خودش نداند، آن ملّت در تمام نکبتها و ذلالتهایی که به کوچه می پاشد و تلنبار می کند، روزی روزگاری، غرق و مدفون خواهد شد. حکومتها به این دلیل بر ما، حاکم مستبد می شوند، زیرا تک، تک ما، « دامنه ی آزادی و فضای زندگی » را به حصارهای شخصی، محدود و میخکوب کرده ایم. تا ما نیاموزیم که کوچه و خیابان ( = گزینش حُکّام لایق و مسئول و با شعور و فهمیده و نگهبان جان و زندگی ) نیز، فضای زیستبوم و حیاتی تک، تک ماست، خواه ناخواه، دوام حکومتهای خونریز و مستبد و ضدّ جان و زندگی بسان ولایت کانیبالیستی فقاهتی نیز اجتناب ناپذیر خواهد بود.13
- « وای اگر از پس امروز بُوَد فردایی! ».
قرنهای قرن است که ما این شُعار را در موقعیّتها و مکانها و زمانهای مختلف به مناسبتهای جور واجور بر زبان و قلم می رانیم؛ ولی هیچ « امروز و فردایی »، نه ما را در رفتارهایمان متغیّر کرده است؛ نه آن حُکّامی را که از دستشان شاکی بودیم و هنوز هستیم. وقتی من امروز نتوانم کاری را پیش ببرم که بایستی در طول همین امروز انجام شود، مطمئنا اگر فرداهایی نیز بیایند، هیچ کاری را نخواهم توانست که از پیش ببرم؛ زیرا آنانی که اهل کار و شناخت لحظه ها باشند، هر ثانیه ای را « غنیمتی ارزشمند » می دانند که حاضر نیستند « نقد امروز » را به « نسیه ی فردا » موکول کنند.14- مسئولیّتهای کرانمند و نتایج بار آور آنها.
برای پذيرش و کاربست مسئوليّتهاي فردي نبايستي وظايف انسانها از دامنه ي زندگي آنها تا بي نهايت گسترده شوند. من به دليل نگرانيهاي خودم براي انسانها، مسئوليّت فردي خودم را مي توانم در مقطعي از مکان و زمان برآورده کنم. نگرانيهاي من به امکانهاي راهيابي و نگرشهاي من مدد مي رسانند و من به کمک نگرش خودم مي توانم با ديگران همدردي کنم و در فکر بر طرف کردن مسائل رنج آفرين آنها باشم. اگر همدردي من با ديگري امتداد پيدا کند و در همان مقطع زماني و مکاني به فروگشايي دشواريهاي بغرنجزا نينجامد، خود به خود مسئوليّت من در برابر ديگران فقط در همدردي با ديگران درجا مي زند. در حاليکه من بايستي از مسئول بودن در همدردي بتوانم فرا گذرم و به دامنه ي همکاري و باهمانديشي و باهمآزمايي با ديگران نزديک شوم. آناني که در احساسات همدردي خود با ديگران غرق مي شوند از هر گونه گردهمايي و باهمانديشي و باهمآزمايي از بهر خوشزيستي يکديگر امتناع خواهند کرد. چنين گريزي در تضاد با مسئوليّتهاي انساني در برابر يکديگر و زندگي اجتماعيست. انساني که در برابر همه ي چيزها و مکانها و زمانها و انسانهاي ديگر، متعهد و ملتزم شود، هرگز در فکر هيچکس و هيچ چيز نيز نخواهد بود؛ زيرا من، خودم را از واقعيّات پيراموني گسسته ام و با زيستبوم و انسانهاي اطراف خودم فاصله گرفته ام. آنجايي که واقعيّتها و پديده ها و رويدادها براي من، ملموس و عيني نباشند، مسئوليّتهاي انساني فاقد محتوا و نتيجه خواهند بود. جامعه ي امروز ما از انسانهاي همدرد، مملوّ است؛ زيرا ما واقعيّتهاي اجتماع خود را گم کرده ايم و از مسئوليّتهاي فردي خود در برابر زمانها و مکانها و انسانهاي اطراف خود با شدّت آزارنده اي گسسته ايم. ما در مناسباتي مي زييم که فرساينده ي روح و روان يکديگر هستيم به جاي آنکه تيمارگر همديگر باشيم.15- خدشه ناپذیری جان و زندگی.
وقتی که « جان و زندگي » برای ما، مقدّس نباشند، هيچ معيار و سنجه اي نيز وجود نخواهد داشت که بتوان با تکيه به آن در باره ي قتل و قاتل، داوری نهایی و قاطع کرد بدون آنکه جان و زندگی قاتل و آزارنده ی زندگی، آسیب نبیند. ايده ي [ = سرانديشه ] قرباني، امکانی بوده است که تا امروز، کُشتارهاي هولناک و عظیم تاریخ بشر را رقم زده و امکانپذیر کرده است. قرباني کردن، همانا ریختن خون و جانستاني از بهر توجیه و تبرئه کردن خواسته هاي زندگي – ستیز مي باشد. در عمل کُشتن و خونريزی از برای ایدئولوژي و الاه و مذهب و مرام و مسلک و رهبر و پیشوای خود، نه تنها فرد قاتل، معصوم و منزّه از جنايت می شود؛ بلکه خود عمل کُشتن نيز، تبرئه و توجيه مي شود. ايده ي قرباني که قاتل و آزارنده ی جان و زندگی را در معصوميّت نگاه مي دارد به کُشتارهاي بي حدّ و حصر اجتماعي ميدان تاخت و تاز مي دهد. در اين راستا، قاتلان همواره کساني نيستند که عملي فيزيکی را مرتکب مي شوند؛ بلکه آن کساني نیز هستند که ايده ي قرباني خوني را مي ستايند و از آن، پشتيباني نيز مي کنند و آن را حتّا به ميزان اخلاق ستوده اجتماعي ارتقا مي دهند. در آن جامعه اي که هزاران هزار انسان را براي يک الاه و مذهب و رهبر و عقیده و مرام و مسلک مي کُشند و همچنين آن آرمانخواهان و آزاديخواهان و دادخواهاني که براي مقاصد و اهداف و آرزوها و آرمانهاي انساني خود نه تنها جان خويش را؛ بلکه جان هزاران انسان را به سلّاخ خانه براي قرباني شدن مي فرستند از ستايشگران و دلباختگان ايده ي قرباني خونی هستند. با خونريزی و خوندهي نمی توان هرگز حقّانيّت الاهان و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها و مذاهب و آرمانها و ايده ها و آرزوها و مبارزات شبانه روزی خود را اثبات کرد و به کرسی نشاند. آن « آزاديي » که بخواهد از دريای خونريزی به دست آيد، آزادي نيست؛ بلکه کُشتارگاهيست که تابلوي « آزادي » را بر پيشاني خود دارد. شهوت قتل و خونريزی در وجود انسان باعث شد که ايده ي قرباني خوني، تقديس شود. به همين دليل است که خيرخواهان هر ملّتي؛ بویژه آنانی که ادّعای رسالت الهی نیز دارند بدون دغدغه ي خاطر و عذاب وجدان به کُشتن و خونريزی رغبت دارند؛ زيرا مي دانند که در اعمال خود، معصوم و منزّه از جنايت هستند. آنها حتّا از رفتارهاي جنايت آميز خود، با افتخار سخن مي گويند. در اجتماعي که ايده ي قرباني خوني و جانستاني ستوده مي شود، هيچگاه نهال « آزادي » به ثمر نخواهد رسيد.16- تصاویر ایده آلی و واقعیّتهای ضدّ آنها.
تصاويري را که مردم ايرانزمين از « شاهان » آفريده اند، شالوده ي « حقّانيّت به قدرت هر نوع فرمانروایی » را پي ريخته است، مهم نیست نامش و فرمش چه باشد. در تصویر « اسطوره ی فریدون شاه »، ايده آل داد ورزي، تبلور يافته است. ايده آل کشف و اختراع و ابتکار و هنرهاي درماني و خرد جهان آرا و دانشجويي، در « اسطوره ي جمشيد جم » بازتاب يافته است. در تصویر « سیاوش »، ایده ال راستی و رادمنشی واتاب یافته است. همچنين ايده آل مهر ورزي و مدارايي و دوست داشتن، در « اسطوره ي ايرج » تجسّم يافته است. مردم ايران از نخستین سپیده دم باهمآیی و زایش فرهنگ باهمستانشان، دلبسته به اين تصاوير ايده آلي بودند و هستند و هميشه خواهند بود. آنچه که مردم ايرانزمين از « شاهان » خود آرزو داشتند واقعيِت پذير شود، اکنون از تمام حکومتگران و احزاب و سازمانها و ارگانها و موسسه ها و امثالهم انتظار دارند که چنان ایده آلهایی در مناسبات اجتماعی و کشوری، تحقّق پيدا کنند؛ زيرا واقعيّت پذيري چنين ايده آلهايي براي مردم ايران بدون هيچ استثنائي، تنها اصل و معيار « حقّانيّت » داشتن حکومتها و دولتها و افراد و شخصیّتها به قدرت ورزي مي باشد. آناني که در کشمکشهاي خود براي فرمانروايي بر ايرانزمين نتوانند چنين ايده آلهايي را واقعيّت پذير کنند، هرگز حقّانيّتي به حکومت ندارند و بايستي در راستاي ساقط کردن آنها از « قدرت ورزي » تلاش کرد. از جمله تلاش برای متلاشی کردن اقتدار ولایت مطلقه ی فقیه؛ زیرا ولایت آخوندی در خصومت سرسختانه با ایده آلهای فرهنگ مردم ایران می باشد
. ///
این جُستار برای بسیاری از سایتها فرستاده شد؛ ولی فقط در سایتهای « حزب میهن و آژانس خبری کوروش و ایران فردا و ایران لیبرال »، منتشر شد
.
تلخنیش: نود و نه و نیم درصد سایتهای برونمرزی، آن دلیری و گشوده فکری را ندارند که جُستارهای مرا واتاب دهند. از این نظر، بسیار دلشادم؛ زیرا نیک می دانم که این مدّعیان دروغین و شارلاتان برونمرزی در رفتار و گفتار و کردار با بدیلهای فقاهتی خود، هیچ تفاوت و تمایزی ندارند. همه ی اینها به فرم و روش خود بر ضدّ آزادی و سرفرازی ایران و مردمش می باشند. اینان فقط به دنبال نوکر و مجیز گو می گردند.