نگاهي برق آسا به مسئله ي « جدايي دين از حکومت»
Saturday, April 5, 2003
سرانديشه ي « فرّ » در فرهنگ ايراني به دليل سرکوب سده ها از سوي غارتگران و سلاطين نالايق و خادمان دست به قلم و خائن فقط توانست در باور عوام به جا ماند و در دامنه ي رهبري مذهب تشيّع، راه نفوذ پيدا کند.
آ. زاگرسی
سرانديشه ي « فرّ » در فرهنگ ايراني به دليل سرکوب سده ها از سوي غارتگران و سلاطين نالايق و خادمان دست به قلم و خائن فقط توانست در باور عوام به جا ماند و در دامنه ي رهبري مذهب تشيّع، راه نفوذ پيدا کند.
آ. زاگرسی
در اين جُستار مختصر، تلاش شده است که به يکي از مهمترين و ضروريترين معضلات ايرانزمين انديشيده شود. « دين [= وجدان خويشافريده ] » در فرهنگ ايراني همانا يافتن و جُستن زيبايي وجود خويش و پديدار کردن آن در واقعيّت است و حکومت نيز در فرهنگ ايراني همانا « فرمانروايي » است که با « دين [= وجدان خويشافريده ] » پيوند تنگاتنگ دارد و فعلا بحث من نيست. من کوشيده ام که از بازشکافي تئوريک اين دو مقوله به دليل پيچيدگي فلسفي آن و سطحي نگري و نافرهيختگي ذهنيّت کثيري از روشنفکران ايراني در فهم آن، فعلا فاصله بگيرم و واقعيّت عريان و ملموس « دين و حکومت » را به بحث بگذارم؛ زيرا نزديك به سه دهه است که شعار« جدايي دين از حکومت » در نوشته ها و سخنرانيها و مصاحبه هاي طيف کثيري از ايرانيان مطرح مي باشد؛ ولي هيچکس تا کنون در اين باره نينديشيده است که مسئله ي « جدايي دين از حکومت » در ايرانزمين، فقط يک مقوله ي ذهني و تئوريک نيست که با سرنگونگي ولايت مطلقه ي فقها و مراجع تقليد و متوليان اسلام و سپس گنجانيدن يک اصل در قانون اساسي کشور بتوان واقعيّت پذيري آن را اجرا و تضمين کرد. چنين باوري از يک ذهنيّت بسيار عامي و بدوي حکايت مي کند که هنوز عمق طاعون حکومت فقها را درنيافته است. مسئله، بسيار پيچيده تر و درهمتافته تر از آنست که بتوان با شعارهاي لوس و خُنک و فاقد استدلال از پس آن برآمد.
ما در ايرانزمين بر اساس آمارهاي تقريبي در حدود چهارصد تا ششصد هزار آخوند و فقيه و ملّا و مجتهد و امثالهم داريم. از روستاها گرفته تا شهرهاي بزرگ مي توان با انواع و اقسام رنگارنگ مساجد و هيئتها و تکيه ها و زيارتگاهها و مجتمعهاي مذهبي روبرو شد. ما در تقويم ساليانه ي خود با روزها و ماههايي رويارويم که با مراسم و اعياد مذهبي عجين هستند. ما با ميليونها ايراني روياروييم که « حاجي و کربلايي و مشهدي » خطاب مي شوند و چنين عناويني کم کم دارد حکم تيتلهاي دانشگاهي را پيدا مي کند که باعث احترام و کسب وجهه اجتماعي در نزد مردم محل و اطرافيان نيز مي باشند. مردم ما با مراسم و سنتها و آدابي زندگي مي کنند که به اعتقادات مذهبي آغشته است. در کليه ي اماکن عمومي و اتوبوسها و خيابانها و کوچه ها و قبرستانها و امثالهم مي توان سيماي شرايع را ديد. مردم ما در هر اقدام خانوادگي و خويشاوندي و محلّي که مي خواهند انجام دهند از يک طرف به دعا و جادو و جنبل و استخاره استناد مي کنند و از طرف ديگر، در مسئله ي ازدواج و ختنه و مرگ و مير و کفن و دفن و غيره به فتاوي آخوندها تکيه مي کنند. در مسئله ي آموزش و پرورش، مردم ما بيش از هر چيز به اعتقادات بزرگسالان و آنچه که تا کنون مرسوم بوده است و همچنين تعليم و تربيت اسلامي بها مي دهند. دامنه ي اين واقعيِتها را – صرفنظر از تلخ و ناگوار بودن يا پذيرش نمايش عرياني زندگي مردم ما – مي توان وسيعتر در پيش چشم خود داشت و بر شمار آنها افزود.
اکنون بازگرديم به آنچه که شعار روشنفکران ايراني – بدون در نظر گرفتن گرايشهاي عقيدتي آنها – است. آنها اصرار دارند که دين بايستي از حکومت جدا شود. ولي هيچکس نمي انديشد که اين شعار را پس از هزار و چهارصد سال خشونتهاي توحش مآبانه ي شمشير کشان اسلام بر ذهنيت و روان ايرانيان چگونه مي توان در مناسبات اجتماعي و فرهنگي جامعه ي ايراني اجرا و تثبيت و از آن نگاهباني کرد. جدا ساختن حکومت از دين، معنايش اينست که حکومت از نفوذ و اقتدار مراجع تقليد و فقهاي شرع اسلام براي هميشه و ابد بايستي مستقل شود. از ديدگاه مومنان به اسلام، چنين خواستي بدين معناست که دين بايستي منهدم و منسوخ شود. در اصل، پايه هاي حاکميّت ولايت مطلقه ي فقها و آخوندها و مراجع تقليد بايستي سر به نيست شود. براي مومناني که به وحدت عقيده، ايمان دارند و دين با سراسر هستي فردي و اجتماعي و جهاني و کائناتي و فراکائناتي به هم گره خورده است، هر گونه استقلالي بدشگون است و مکروه؛ زيرا با مستقل شدن حکومت از دين، سراسر دامنه هايي ( هنر – اقتصاد – فلسفه – حقوق و غيره ) که با انسان در ارتباط هستند نيز بايستي مستقل شوند.
در اين راستا، دين در روند مستقل شدن از حکومت بايستي فقط به وجدان فردي و چهارديواري اعتقادات شخصي عقب نشيني کند و مراجع تقليد و فقها و مجتهدان نيز بايستي به شهروندان عادي تبديل شوند. وليکن دوام دين و استمرار حاکميّت مطلق فقها و قدرتورزي مجتهدان به اين بازبسته است که دين بر سراسر شئون زندگي انسانها سيطره و نفوذ ممتد داشته باشد. با از دست دادن چنين حاکميّتي، موجوديّت دين به مخاطره مي افتد و مراجع تقليد و فقها، امکانهاي قدرتورزي و تکثير و ضمانت منافع خود را از دست مي دهند. دين تا زماني که بر اذهان و شئون مردم مسلّط است، قدرت و نفوذ دارد و تا زماني که دين در روان و ذهنيّت مردم، کاربرد دارد، اقتدار و منافع فقها و مجتهدان و آخوندها تضمين شده است. فرق اساسي دين در کشورهاي اسلامي و عرب زبان با دين در کشور ايران و فرهنگ کهنسال سيمرغي اش در اينست که در کشورهاي اسلامي و عرب زبان، تمام مراجع تقليد و آخوندها و فقها از سلاطين و حاکمان تابعيّت مي کنند؛ ولي در ايران ما، مسئله کاملا متفاوت است.
سرانديشه ي « فرّ » در فرهنگ ايراني به دليل سرکوب سده ها از سوي غارتگران و سلاطين نالايق و خادمان دست به قلم و خائن فقط توانست در باور عوام به جا ماند و در دامنه ي رهبري مذهب تشيّع، راه نفوذ پيدا کند. انتخاب آخوندها و مراجع تقليد و فقها در مسئله ي رهبري در تشيِع به آفرينگويي بر شخص دارنده ي فرّ بازمي گردد که آبشخور خود را از فرهنگ ايران مي گيرد؛ نه مباني عقيدتي اسلام. سرانديشه ي فرّ در فرهنگ ايراني، شيوه ي حقّانيّتدهي مردم ايران به انسانها و شاهان و حکومتهاي سزاوار و لايق است که همچنان در وجود ايرانيان، فعّال و کارگذار هست. بزرگترين ميراث فرهنگ کشورداري ما به دليل زمين لرزه هاي اجتماعي و فکري و سياسي و ژئوپوليتيکي در طول تاريخ، جابجا شده اند و از دامنه ي کشورداري به لايه هاي مذهبي فروغلتيده است و دقيقا با همين انتقال است که سراسر تاريخ ما به فجايع اجتماعي و خونين آغشته شده است. اساسي ترين و بنياني ترين دليل دوام قدرت و نفوذ و پايداري ولايت مطلقه ي فقها و مراجع تقليد و آخوندها در ايرانزمين به همين سرانديشه ي « فرّ » بازمي گردد.
تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي چنين سرانديشه اي را در تمام دامنه هاي گوناگون اجتماعي و فرهنگي و آموزشي و کشورداري و غيره گسترش دهند و فرابالانند و نگاهباني کنند تا قدرت آخوندها و فقها رفته رفته کاسته شود؛ زيرا تا چنين سرانديشه ي پُرمايه اي از دامنه ي آخوندها خارج نشود و کارکرد گسترده ي اجتماعي پيدا نکند، قدرتورزي آخوندها دوام خواهد آورد. فرّ، ايده ي حقّانيّتدهي ايراني به هر شخصيّت و سازمان قدرتورز است و هرگز نصّي و تباري و ارثي نيست. سرچشمه ي قدرتورزي آخوندها و فقها و مراجع تقليد از يک ايده ي ايراني [ فرّ ] نشات مي گيرد و اين حقّانيتدهي با مشروعيّت اسلامي اش همواره در طول تاريخ در تنش بوده است و همچنان مي باشد. آخوندها با تمام امکانها و نيروهايي که در اختيار دارند پيوسته در تلاشند که سرانديشه ي فرّ را سرکوب کنند و به حاکميّت خود دوام بدهند. ولي درست با همين گلاويزي سرکوبگرانه است که حقّانيّت خود را به حکومت از دست داده اند و ملّت ايران اکنون در تضاد با حاکميّت آنهاست. نبرد مردم ايران با فقها و مراجع تقليد و آخوندها، نبرديست که گلاويزي سرانديشه ي حقانيّتدهي ايراني را به حکومتگران نشان مي دهد.؛ يعني نبردي که بر ضدّ مشروعيّت دهي به قدرت بر شالوده ي اصول مذهب اسلام مي باشد. شکست آخوندها و حکومت اسلامي در ايران، شکست مدنيّت متوحشانه ي اسلام از فرهنگ جهان آرا و بشر دوستانه و زندگي پرور ايرانزمين است يا به عبارت بهتر؛ شکست ملّايان و فقها و آخوندها در ايرانزمين، شکست « مشروعيّت [ بر پايه ي مباني عقيدتي اسلام ] » از « حقّانيّت [ بر شالوده ي فرهنگ جهان آرا و سيمرغي ايران فرّ ] » مي باشد.
در نظر فقها و مراجع تقليد و آخوندها براي دوام و نفوذ ديانت، مسئله از دو حالت بيرون نيست. يا حکومت بايستي تابع و مقهور ديانت باشد يا ديانت بايستي از حاکميّت مردم تبعيت کند و در راستاي خواستها و آرزوها و منافع و فرهنگ مردم گام بردارد. ولي اسلامگرايان بر اين عقيده اند که اسلام، جامع همه چيز است و هر چيزي که ادّعاي جامعيّت کرد در طلب وحدت است و ضرورتا همه چيز را در خود جمع مي کند و در باره ي هر چيزي فتوا مي دهد و آن را توجيه و تفسير نيز مي کند. آن عقيده و مذهب و ايدئولوژيي که بتواند هر چيزي را تفسير و تبيين و توجيه کند، به خودش اين اجازه را مي دهد که در هر چيزي دخالت و تصرّف نيز کند و از پس تغيير آن به نفع و در راستا و سمت و سوي مباني اعتقادي خودش برآيد.
از آنجا که وحدت بر روابط قدرتورزي استوار است، خود به خود به حاکميّت بر جهان تن و روان انسان ختم مي شود و با نفي و جدايي به شدّت در تضاد است؛ زيرا وحدت، وابستگي مطلق (= ايمان ) را خواهان است. با گرايش و وابستگي مطلق انسانها به دين، سراسر زندگي انسانها در مسير مشخّص و قالب بندي شده اي معنا پيدا مي کند. انسانها در وابستگي به دين يا ايدئولوژي مي خواهند که آرزوها و خواستهاي خود را ترضيه و برآورده کنند. اگر وابستگي مطلق، جامعيّت و وحدت خود را از دست بدهد، بلافاصله مومنان به بحرانهاي رواني دچار مي شوند؛ زيرا مسئله ي احتياجات روحي آنها مطرح مي شود. با خواست « جدايي دين از حکومت »، ما متوليان و مومنان به دين را به « جهاد اکبر » فرامي خوانيم و پيشاپيش پيداست که بازنده ترين طرف کيانند. براي دينمداران و متوليان اسلام، « جدايي دين از حکومت » به معناي بود و نبود اسلام است؛ زيرا ديانت در قدرت مطلق داشتن است که دوام و پايدار مي باشد و بدون قدرت مطلق، امکانهاي فروپاشي آن قطعي هستند. از اين رو، نبايد آنقدر سادگير و خوش باور بود که فقها و آخوندها و مراجع تقليد با رضايت تام از قدرت مطلق کناره گيري کنند. هيچ فقيهي يا مجتهدي يا آخوندي حاضر نيست که از موجوديّت قدرت خود سر سوزن کاسته شود؛ چه رسد به اينکه بخواهد براي هميشه از آن بگذرد. در اسلام زماني مي توان به وحدت عقيدتي رسيد که روابط انسانها به تابعيّت محض ختم شود و مسئله ي کثرت نابود شود. دين هيچگاه نمي تواند چيزي را جداي از خود ببيند؛ زيرا جدايي به معناي نفي حاکميّت مطلق و کسب استقلال است. چنين استقلالي به مختلف شدن و فرقه فرقه شدن و کثرت مي انجامد و کثرت نيز در دين به معناي شرک قلمداد مي شود. شرک، آسيبگاه دين است.
هر ديني يا ايدئولوژيي نمي تواند کثرت را بشکيبد و با آن مدارا باشد. وحدت خواهي و تابعيّت محض از خصوصيّات ذاتي مذاهب و ايدئولوژيهاست حال به هر شکلي که مي خواهند خود را عرضه کنند، فرقي در ماهيّت قضيه نمي کند. مبارزه ي تلاشگران آزادي و روشنگري نمي تواند و نبايد فقط به ساقط کردن حاکميّت فقها و مراجع تقليد و آخوندها بسنده کند؛ بلکه گستره ي پيکارهاي فرهنگي ما بسيار وسيعتر و دشوار روتر و مداومتر خواهد بود. در نبرد ما براي گسلاندن ذهنيّت انسانها از تابعيّت محض بايستي روابط انساني به تاثيرات متقابل بيانجامد تا استقلال افراد و گروهها و فرقه ها و سازمانهاي اجتماعي امکانپذير شود. تاثيرات متقابل بر مفهوم پذيرش فرديّت و استقلال انديشيدن انسانها استوار است. رويدادها و پديده ها و دگرگشتهاي اجتماعي را بايستي در مفاهيم تاثيرات متقابل دريافت و بازشکافي فکري کرد؛ نه در مقولات عليّتي و زيربنا و روبنا. انديشيدن در مقوله ي عليّتي و روبنا و زير بنا به رابطه ي حاکميّت و تابعيّت و وحدت عقيدتي ختم مي شود. از چنين نگرشهايي بايستي با تمام نيرو گريخت و پرهيز و با آنها مبارزه کرد. در روابط تابعيّتي و عليّتي همه ي مناسبات به يک رهبر يا هيئت رهبري بازبسته است و خطر شکل گيري حکومتهاي توتاليتر از همينجا نشات مي گيرد. ولي در دامنه ي تاثيرات متقابل ما با فرديّت و شخصيّت مستقل انسانها روياروييم که به وحدت عقيده هيچ نيازي ندارند؛ بلکه به تفاهم و همبستگي و همگرايي و همکاري يکديگر براي خشنودي و بالندگي و فراخبيني و نيکبختي همنوعان خود گرايش دارد. تمام جدائيها از سيطره ي اقتدار نفوذ دين به تاثيرات متقابل داشتن بر يکديگر اتمام مي شود و همين روند پوياست که جامعه را به رشد و شکوفايي و باروري در تمام عرصه هاي زندگي فردي و اجتماعي سوق مي دهد. جدايي و مستقل شدن از سيطره ي نفوذ دين هرگز بدين معنا نيست که ساختار اجتماع از هم مي پاشد و ارگانهاي اجتماعي نسبت به يکديگر بيگانه وار رفتار مي کنند؛ بلکه بدين معناست که هر کدام کار و وظيفه و اهداف و روشهاي خودش را در راستاي خوشبود همگاني و شکوفايي جامعه و گسترش مناسبات بين المللي اجرا مي کند.
مسئله ي « جدايي دين از حکومت » فقط يک بحث خالص تئوريک نيست؛ بلکه مقوله ايست مربوط به ايجاد و دوام دمکراسي در يک سرزمين. از اين رو، انديشيدن در باره ي دمکراسي، انديشيدن در باره ي فلسفه اي بسيار ژرف و فراخ دامنه است که متفکّران و فيلسوفان بايستي آن را فراسوي دامنه ي کشمکشهاي سياسي بجويند. ريشه هاي قطور و مستحکم فلسفه ي دمکراسي را هرگز نمي توان در شعارها و قيل و قالهاي روزانه در مطبوعات و تارنماهاي اينترنتي و مشاجرات بي پايه و مصاحبه هاي سطحي بازار سياست پيدا کرد. عصاره ي دمکراسي بر اين ايده [= سرانديشه ] استوار است که هيچ حقيقت واحدي وجود ندارد و هيچکس نيز نمي تواند و مجاز نيست که ادعاي تملّک حقيقت را در مجامع انساني سر دهد؛ ولي ما مي توانيم به کمک باهمانديشي تلاش کنيم که حقيقت را بجوييم و پيوسته در تکاپو باشيم. با انکار تملک حقيقت است که امکان گفت – و – شنود به وجود مي آيد و مبارزه ي ايدئولوژيکي و جهاد عقيدتي براي هميشه از مناسبات انسانها رخت برمي بندد. فهميدن و دريافتن مفهوم گفت – و شنود در گرايشهاي سياسي و تفاوت آن با جهاد عقيدتي و مبارزه ي ايدئولوژيک، مهمترين و تنها امکان همگرايي سياسي است. تا زماني که انسانها براي عقيده و دين و ايدئولوژي، مبارزه و جهاد مي کنند، هرگز و هيچگاه از گفت – و – شنود دريافتي نخواهند داشت؛ زيرا مالکين حقيقت واحد هستند که مي خواهند آن را به زور به ديگران حقنه کنند. انکار حقيقت واحد و گرايش به همانديشي و جست – و - جو، تنها گذرگاهيست که ما را به ايجاد و دوام دمکراسي راه مي برد.
ديانت بر وابستگي و تابعيّت محض استوار است و شناخت اساسي کسب کردن از چنين وابستگي است که ما را به دريافت مسئله ي آزادي و « جدايي دين از حکومت » بيشتر مدد مي رساند. وابستگي و متابعت مطلق را ايمان مي گويند. مسئله ي تابعيّت و وابستگي فقط به دين، مختص نيست؛ بلکه ايدئولوژيها و تئوريهاي دانشگرايانه و نگرشهاي گوناگون فلسفي و سياسي و غيره را نيز در برمي گيرد. از اين رو، وقتي از ايمان و اعتقادات مطلق سخن مي رود منظور فقط دين نيست. ايمان، يک گرايش عمومي است که از مرزهاي دين فراتر مي رود. مسئله ي حکومت و سياست، دقيقا با همين دشواري روياروست که با ايمان داشتن هرگز نمي توان به آزادي رسيد. مومنان در ايمان داشتن، هيچگاه احساس دوگانگي ندارند؛ بلکه به اندازه اي در تار – و – پود اعتقادات خود عجين شده اند که خودشان را با دين يا ايدئولوژيشان يکي مي پندارند. آنها فرديّتي ندارند؛ زيرا فرديّتشان همان دين يا ايدئولوژييشان است. وابستگي مطلق نه تنها، آزاديهاي فکري و فردي را انکار مي کند؛ بلکه آزادي احساسات و عواطف و دلبستگيهاي انسان را نيز نفي مي کند؛ بويژه احساسات و عواطفي که در دامنه هاي هنر و شعر و سينما و تئاتر و رقص و باله و موسيقي و امثالهم صورت مي بندند. آزادي را نبايستي فقط در يک دامنه خواست؛ بلکه « آزادي » را بايستي به طور مطلق خواست و به رسميّت شناخت. در اسلام، توحيد که همان عبوديّت « الّله » مي باشد، تسليم شدن محض به يک چيز مشخص و قالبيست. چنين وابستگي در احساسات و عواطف انسانها، بربريّت و توحش عاطفي را نيز ايجاد مي کند؛ زيرا کثرت گريز و کثرت ستيز است. دمکراسي بدون درهم کوبيدن وابستگيهاي مطلق هرگز پديدار نمي شود. پايه هاي دمکراسي را مي توان بر عواطف و گرايشها و احساسات و تفکّرات آزاد انسانها پي ريخت. به همين دليل، حکومت را نمي توان از دين جدا کرد؛ مگر آنکه پيشاپيش با سيطره يابي و اقتدار عاطفي و احساسي دين بر ذهنيّت و روان انسانها مبارزه ي سرسختانه اي را عملي کرده باشيم.
گسترش تفکّرات آزاد و هنرهاي زيبا و گرايشهاي فکري و فلسفي گوناگون و رنگارنگ باعث مي شوند که امکانهاي متنوع در اجتماع ايجاد شود و سياست، کم کم از لحاظ فکري از دين مستقل شود. ولي استبداد ورزي عاطفي دين براي مدتهاي طولاني در ذهنيّت و روان انسانها دوام مي آورد و بزرگترين خطر براي فروپاشي و درهمکوبي آزادي و دمکراسي درست از همين شکاف نشات مي گيرد. حتّا ممکن است که تفکّر آزاد از نو در تحت حاکميّت استبداد عاطفي و احساسي انسان درآيد. تا زماني که نقش مخرّب چنين گرايشهاي عاطفي و احساسي شناخته و سنجيده و رسوا نشوند، جدايي دين از حکومت و سياستهاي کشوري در دامنه ي فانتزي بافي نيروهاي قدرتگرا باقي خواهد ماند و دوام قدرتورزي فقها و مراجع تقليد و آخوندها تضمين خواهد بود. از اين رو، مسئله ي « جدايي دين از حکومت » و سياستهاي کشوري فقط کار سياستمداران و سازمانها و گروههاي شعار دهنده ي سياسي نيست؛ بلکه بايستي زمينه و گستره ي بسيار وسيعي را ايجاد کرد که هنرهاي زيبا و شعر و داستان و تئاتر و موسيقي و نقاشي و کاريکاتور و رقص و بالت و سينما و اروتيک و مجسمه سازي و امثالهم بر شالوده ي تفکّر آزاد و تجربيات مستقيم و بي واسطه ي انسانها در تنوع و اختلاف، امکان عرضه و نفوذ پيدا کنند.
در اسلام، ايده ي امامت، يک تئوري است در باره ي قدرت سياسي که به فقها و مراجع تقليد و آخوندها و مجتهدان شيعه، امکان قدرتورزي در دامنه ي فراحکومتي بودن مي دهد. اين طبقه مي تواند در عمل، هر دولتي را که حقّانيّت خود را از مردم گرفته باشد در جا ريشه کن و ساقط کند. ما در تاريخ ايران، بويژه از دوران صفويّه تا امروز در کنار دولتهاي رسمي، يک ابردولت نامرئي [= فقها و مراجع تقليد و آخوندها ] نيز داشته ايم که قدرت سياسي عملا در دست آنها بوده است. ايرانزمين برغم وجود دولت رسمي هميشه تابع طبقه ي علما و فقها بوده است. در ايرانزمين تا امروز هرگز قانون اساسي وجود نداشته است؛ زيرا مردم ايران هيچگاه در مقام قانونگذار نقشي نداشته اند. فقط شريعت اسلام بوده است که تا امروز مناسبات اجتماعي و سياسي و فرهنگي و کشوري و جهاني ما را رقم زده است. نظارت علما و فقها بر قوانين رسمي و دولتي همواره اجرا شده است و حتّا آن را به عنوان يک اصل تغيير ناپذير و ابدي قلمداد کرده اند که ملّت هرگز حق تصرّف و دخالت در آن را ندارد. چنين اصلي را که ملّت، هرگز آن را تاسيس نکرده است خود به خود به نفي حاکميّت مردم مي انجامد و سلطه ي فقها و مجتهدان و آخوندها را دوام مي دهد. در سرزميني که مردمش موسس نباشند، هيچگاه قانون اساسي نيز وجود نخواهد داشت. شرع اسلام هرگز قانون و حقوق نيست و با شدّت تمام در تضاد و تناقض با قوانين حقوقيست که زائيده ي آراي انسانهاي مستقل هست. تا زماني كه در برابر مسئله ي اسلام در سرزمين ما با قاطعيّت تام، صف آرائي فكري نشود، امکان پديدار شدن و نهادينه کردن آزاديهاي فردي و اجتماعي ناممکن خواهد بود. در ايران ما مهمترين وظايف تلاشگران آزادي و روشنگري اينست که بكوشند در راستاي « اصلها و پرنسيپها » بينديشند. ///
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire