انديشيدن دربارهی پرسمان خدا
Saturday, August 7, 2004
انديشيدن در باره ي « خدا »، انديشيدن در باره ي چشمه ي خودزا و آتشفشانواري است که هزاره هاست مدّعيان و متولّيان مذاهب و ايدئولوژيها و دانشهاي رنگارنگ مي خواهند آن را در وجود ما سرکوب و نابود کنند
انديشيدن در باره ي « خدا »، انديشيدن در باره ي چشمه ي خودزا و آتشفشانواري است که هزاره هاست مدّعيان و متولّيان مذاهب و ايدئولوژيها و دانشهاي رنگارنگ مي خواهند آن را در وجود ما سرکوب و نابود کنند
.
آ. زاگرسی
آ. زاگرسی
« انديشيدن دربارهی پرسمان خدا »
انديشيدن در باره ي خدا از اساسي ترين و تعيين كننده ترين مسائل بشري مي باشد؛ بويژه در استواري و باهمزيستي آحاد يك ملت. من تلاش دارم كه در باره ي « پرسمان خدا » تا آنجايي كه در توانائيهاي فكري ام مي باشد با زباني رسا و سليس بينديشم. بالطبع مي كوشم كه از كاربست اصطلاحات فلسفي – تئولوژيكي براي تفهيم مسئله تا آنجايي كه امكان دارد، پرهيز كنم و بيشتر به بازشكافي مغزه ي مسئله بپردازم. لازم به تذكر مي دانم كه « پرسمان / مفهوم / ايده ي خدا » را از تصاوير رنگارنگ و ضد و نقيض آن ( سيمرغ – ميترا – اهورامزدا – الله – يهوه – پدر آسماني { عيسا مسيح } و امثالهم ) متمايز مي كنم؛ زيرا بر اين انديشه ام كه سنجشگري تصاوير خدا نمي تواند به تنهائي پاسخگو و راهگشاي معضل بسيار متعين كننده و مهم « پرسمان خدا » را در زندگي فردي و اجتماعي انسانها رقم بزند. بنابر اين با انديشيدن در باره ي مفهوم و ايده ي « خدا » مي توان تصاوير نارسا و پيچيده و اسرار آميز و حتا آزارنده و زمخت و زشت « خدا » را در ذهنيت و روان انسانها دگرگون كرد و چهره هاي اكراه آميز شده ي خدا را زيبا آراست.
در ضمن تاكيد مي كنم كه از بازماندن در چارچوبهاي كليشه اي و مبتدي در راستاي كاربست برهانهاي راسيوناليستي براي اثبات يا انكار خدا كناره گيري مي كنم؛ زيرا هيچ پاسخ درخوري را در باره ي مفهوم و ايده ي خدا به دست نمي دهند. اساسا متدهاي راسيوناليستي و دانشهاي آزمايشگاهي و اتكاء به آنها، راههاي انديشيدن درباره ي ذات معمائي خدا نيستند. ناكامياب و نارسا بودن برهانهاي راسيوناليستي را مي توان با همان منطق راسيوناليستي، تيز بينانه سنجشگري كرد. جستار من، تلاش و نگرشي فلسفي مي باشد از بهر انديشيدن در باره ي « پرسمان خدا » و پيوند آن با انسان و گيتي و هر چه در اوست و كائنات و غيره. كوشش من بر اينست كه چنين مبحثي را به دليل نقش بسيار اساسي آن در دامنه هاي مختلف و از چشم اندازهاي گوناگون در جستارهاي متنوع بينديشم.
مي پرسم چرا بايستي براي شناختن و برونرفتن از معضلات و فلاكتهاي زندگي مشترك اجتماعي در باره ي « خدا » انديشيد. « لئوپولد فون رانكه ( 1795 – 1886 م. ) » بر اين انديشه بود كه: ( هر دوراني با « خدا »، پيوندي بي واسطه دارد. ارزش چنان دوراني به اين بازبسته نيست كه چه چيزي از بطن آن، زائيده مي شود؛ بلكه ارزش و تاثير آن به وجود و زايشش مشروط مي باشد؛ يعني به آنچه كه هست و منحصر به فرد بودنش را در تاريخ بشر رقم مي زند.) در اين راستا، من مي انديشم كه زايش هر ايده اي و مفهومي همزمان با شكل گيري ذهنيت انسانها، مراحل بالندگي و تغيير و پيچيده گي خود را مي پيمايد. وجود و دوام سفت و سخت مفهومي به نام خدا را نمي توان فقط به عادات انسانها و باورهاي خرافي و زباني محدود و مقيد كرد؛ زيرا مفاهيم و كلماتي كه به تار و پود انسانها عجين مي باشند از تجربيات بي واسطه اي نشات گرفته اند كه انسانها برغم تلاششان در مصور كردن آن تجربيات بي واسطه، همچنان از دريافتن و فهميدن گوهر آنها در شگفتي هستند و هر تصويري و نشانه اي و نماد و راهي كه براي تفهيم آن تجربيات به كار مي برند، نارسا و نامفهوم مي باشد. بنابر اين، پروسه ي جستجوي خدا، جنبشيست كه يك سويش به انسان متصل مي باشد و ابعاد و سمتهاي ديگرش به خدا و جهان و جانوران و گياهان و ديگر موجودات در كائنات وصل مي باشد.
خدا در سرشاري مهر خود، بسان چشمه اي كه مملو از آب گوارا باشد با شتابي شادي آفرين افشانده مي شود. از اين رو، رنگارنگي آنچه در سراسر كائنات جلوه مي كند از گوهر غني و ثروتمند خدا حكايت مي كند. خدا در افشانده شدن خودش از آفرينشهايش منفصل مي شود. اينست كه در جستجوي آفرينشهاي خود به هر چيزي كه نشانه اي از او را داشته باشد، مهر مي ورزد. آفرينشهاي خدا نيز همسان خدا در انفصال ناگزير از خدا به جستجوي خاستگاه خود رو مي آورند. خدا و انسان، هر دو جوينده اند و در پروسه ي جويندگي بر آفرينشهاي نو به نو خود مي افزايند. بنابر اين، مفهومي به نام كمال هرگز در ساحت خدا و انسان و كائنات نمي گنجد؛ زيرا آن چيزي كه كامل هست، هرگز آفريننده نخواهد بود. كمال، فاقد نقص هست و زاينده و جوينده نمي باشد. ولي آنچه هنوز در حال افشانندگيست، امتداد دارد و از آن نمي توان سبقت گرفت.
در اين راستا. انديشيدن خدا، انديشيدن در باره ي سبقت ناپذيري اوست. انديشيدن بي نهايتيست كه در فضاي كرانمند نمي توان آن را محبوس و در بند كرد؛ زيرا او خودگستر است و جوينده و مهر ورز. بنابر اين هر چيزي كه هستي دارد از جاندار گرفته تا بي جان، همه و همه در قلمرو حقانيت به زندگي قرار دارند و واقعيت ضروري مرگ و زندگي از رازهائيست كه انسانها نمي توانند به ذات سببيت آنها راه يابند. خدا به هر آن چيزي كه از وجودش منشعب شده است، مهر مي ورزد و او را دوست مي دارد حتا اگر در آفرينشش نقصاني به چشم آيد. خدا، تخمه ي خودزائي مي باشد كه در خودگشائي گوهر خود و گسترش چهره ها و تصاوير و ابعاد مختلف وجودي اش در كيهان و گيتي و كائنات اسرار آميز در پروسه اي ممتد و پويا در حال جست و جو و دادگستري مي باشد. مقوله ي « داد » ، يك مقوله ي كيهانيست و فقط جنبه ي حقوق و قانوني ندارد. كنكاويدن در باره ي زندگي و هر آن چيزي كه گرداگرد و مربوط به اوست، ما را به سوي گستره ي خدا ترغيب مي كند. خدا را در نگاه نخست مي توان به عنوان « سنگپايه يا پسزمينه يا افق يا گرانيگاه يا مسير و دست آخر، مغزه و هسته اي » به شمار آورد كه اس پرنسيپ تمامي پرنسيپها مي باشد. در نگرش به اين شاخصهاست كه مي توان خدا را از لابلاي تصاوير و پيكرها و شكلهاي متفاوت و رنگارنگش فقط دريافت و فهميد.
ناديده گرفتنِ پُرسماني از روی عمد يا از سرِ ناآگاهي، هيچگاه دليل بر آن نيست که در باره ي آن پُرسمان، انديشيده مي شود يا انديشيده شده است. تاريخ گلاويزيهاي اجتماعي مردم ما با حکومتگران نالايق و زندگي - ستيز، مملوّ از بسياري مسائل و کلافهاي درهمتافته ي فکري – فلسفي مي باشد که تا کنون هيچ دلاور خويشانديشي، ژرفبينانه به کنکاش در باره ي آنها روي نياورده است. يکي از اين پُرسمانها که نقش بسيار مهمّي نيز در مسائل انساني ايفا مي کند، پُرسمانِ خداست. در اين زمينه، جوينده ي خويشانديش بايد به خود جرات بدهد و در باره ي پِرسمانِ خدا بينديشد. بايد اين پرسش را مطرح كرد که مفهوم خدا چگونه و چرا در ذهنيت انسانها زاده شده و ريشه ي ضخيم در روان و مغز آنها دوانيده است؟.
شايد براي روشنفكران ايراني چندش آور باشد كه بخواهند در باره ي خدا بينديشند. ما حسّ مي کنيم که سخن گفتن در باره ي اين پُرسمان، مسخره كردن خود است. در حقيقت، بهانه دادن به ديگران است براي شنيدن و تحمّل کردن حرفهاي تحقيرآميزشان. چنين کاري به معناي متهم شدن به کهنه گرايي و مرتجع شدن است. از ترس صدها برچسب بر آتشفشان وجودي خويش، صخره هاي خارا مي نهيم و پيوسته در تب – و – تابهاي دلهره آور مي زييم و خبر نداريم که ريشه ي دردها و بدبختيها و هراسهايمان در گريز از روبرو شدن با پرسمان خداست. ازآنجا كه روشنفکران ايراني در باره ي پُرسمانِ خدا نينديشيده و پرداختن به آن، پيوسته تحقير و پايمال و مضحک شده است، اكنون سخن گفتن از خدا در ذهنيّت آنها به يک بغرنج ( كمپلكس) بسيار خطرناک و فاجعه زا تبديل شده است. روشنفکران ايراني در چنبره ي بختکِ خدا به هذيان گوييهاي روحي – رواني مبتلا هستند؛ زيرا پرسمان خدا در ذهنيت و روان آنها به كلافي سر درگم تبديل شده است كه آسيبگاه ( چشم اسفنديار ) آنها در مناسباتشان با مردم ميهن مي باشد. گريز و نفرت روشنفکران ايراني از پرداختن به اين معضل، نشانگر ايمان نامرئي آنها به اعتقادات خشک مذهبي - ايدئولوژيکي و متافيزيکی شدن عقده هاي سرکوفته ي آنهاست.
ما بايد آگاهانه ، شفاف و اساسي با اين موضوع رويارو شويم؛ زيرا تا نياموزيم که پُرسمانِ خدا تنها پيچ معمّايي فلاکتهاي جامعه ي ايران است، هيچگاه اين ضرورت را درنخواهيم يافت که انديشيدن در باره ي آن، رويكرديست براي نگريستن خود در آيينه. چرا ما از ديدن خود، وحشت كيهاني داريم؟. انديشيدن در باره ي خدا، سواي انکار يا اثبات تصاوير متنوع و متناقض آنست. کاري که تا کنون در مشق نويسيهاي بى مايگان رنگارنگ و مغزهاي گنديده ي مذهبي ( اثبات خدا ) – ايدئولوژيکي ( انکار خدا ) نوشته و منتشر شده و هنوز مي شود. اگر برايمان باور نکردني و دشوار است که بپذيريم رازِ قدرت گيري و دوام حکومت آخوندي درست در همين پُرسمانِ خدا ريشه دارد، دست کم، گذشتِ بيست و چهار سال سلطه ي وحشيانه و مملوّ از خونريزي و استبدادورزي ملّايان و آخوندها بايستي انسانهايي را به تفکّر در باره ي اين پُرسمانِ جوهري انگيخته باشد. تا زماني كه پرسمان خدا از اسارتگاه آخوندها و فقها و ملايان آزاد نشود و به موضوع انديشيدن جويندگان خويشانديش واگردانده نشود، هر گونه دگرگشت و تغيير بنياني در جامعه ايران فقط سراب روشنفکران چيز نويس و قدرت پرستان بي فر و جنجالهاي مطبوعات ژورناليستي خواهد ماند.
براستى چرا بايد از انديشيدن در باره ي ژرفترين و استخواندارترين لايه ي هستي خود، رويگردان باشيم؟. چرا هنوز نمي خواهيم دريابيم که انديشيدن در باره ي خدا، انديشيدن در باره ي آزادي است؟. پشت کردن به خدا، كشتن آزادي است. انکار خدا، انکار آزاديي است که ما قرنهاست در حسرت آن در حال سوختن هستيم. به همين دليل، « خدا » راز است. رازي که در غيابش، هزاران پرسش دلهره آور را در ذهن انسان برمي انگيزاند. رازي که هيچکس آن را نخواهد دانست. در باره ي خدا هرگز نمي توان دانش پيدا كرد. خدا با خيالات و آرمانها و اميدها و آرزوها و هراسهاي انسان عجين است. تنها انگيختار براي آفرينشهاي نو به نو فقط خدا هست. دانش هيچگاه ما را به آزادي نخواهد رسانيد؛ زيرا حقايقي که دانش کشف مي کند، حقايق جبري هستند که ما فقط بايستي آنها را تصديق و تاييد کنيم. در برابر حقايق جبري دانش نمي توان طغيان کرد؛ زيرا راسيوناليستي هستند. در نتيجه، جبريت پذيرش آنها اجتناب ناپذير است. دانش بر ضدّ آزادي است. در حالي که خدا، گستره ي آزاديست. با خيال و روياي خدا مي توان تجربه ي آزادي را در تار – و پود خود چشيد. با نامها و چهره ها و نشانه هاي خدا مي توان ناممکنها را امکانپذير کرد.
دانش فقط تواناييها و امکانهاي فيزيکي و رفاهي ما را بهبود مي دهد. ولي خدا، تلنگري است که انسان را گاه و بي گاه به کشف و اختراع و زايش چيزي تازه مي انگيزاند. لازم به تاکيد است که قرن نوزدهم، پيکار سرسختانه ي سه تن از پُرمايه ترين و ژرف انديشترين متفکّران را بر ضدّ حقايق جبري دانش به محک زد که انگيزندگي افکار آنها همچنان پايدار است و پايدار خواهد ماند. متفکراني چون: 1- فريدريش نيچه 2– سورن کيرکگارد 3– تئودور داستايفسکي. کثيري از پيامبران و تئولوگها و فيلسوفان و شاعران و نويسندگان بودند و هستند و خواهند بود که خدا را جست – و – جو کرده اند و همچنان مي جويند. آنها آثار ژرفمايه اي از خود به يادگار گذاشته اند.
تاريخ بشر، تاريخِ جست – و – جوي خداست. نياکان ما، خدا را در هر کجا جست – و – جو مي کردند. در جانوران، در جنگلها، در گياهان، در زهدان مادران، در ستارگان و رويدادهاي طبيعت. خدا، نامهاي انگيزنده و جاذب بسياري دارد و هر ملّتي و دوراني، او را از نو کشف مي کند. از ياد نبايد برد که « الّله » براي « مولوي بلخي » فقط جنبه ي انگيزندگي داشته است؛ نه جبار خونريز و طالب عبوديّتي محض. از کهنترين ايّام تا امروز، از ساختن برج بابل تا فروپاشي برجهاي تجارتي نيويورک، روندِ جست – و – جوي خدا ادامه داشته است و هنوز امتداد دارد. در تمام اين چم و خمهاي جست – و – جو که مابين مذاهب و پيامبران و منکران و شيفتگان و متفکّران صورت گرفته است فقط يک چيز مشترک وجود دارد و آن هم: « پرسيدن و پرسيدن و پرسيدن و جستجو و انديشيدن » مي باشد.
هزاران هزار سال است که انسانها از زادروز تا مرگروز خود، پرسشهايي را طرح مي کنند و با پرسشهاي خود مي زييند و با پرسشهاي بي پاسخ خود مي ميرند. انسانها در اين سنگلاخ پرسشها فقط پژواک صداي خود را شنيده اند. از جادوگران و قدّيسان و پيشگويان و عارفان و فيلسوفان گرفته تا رمّالان و فالگيران و معرکه گيران و جن گيران و مومنان و زاهدان و امثالهم، هر کدام از راهها و بيراهه ها و درهمراهه ها و کژراهه ها خواسته اند که روزنه اي به سوي خدا بيابند. خدا، راههاي بي نام و نشان، بسيار زياد دارد که در هر کدامشان مي توان رد پايي يا نشانه اي از او را کشف کرد؛ ولو خردل وار باشد. از اين رو؛ ما بايد بياموزيم که چگونه مي توان راههايي را کشف کرد که ما را به جست – و – جوي خدا بيانگيزانند.
خدا در روند تاريخ بسيار کهن بشر، از جايي به جايي ديگر، از سرزميني به سرزمين ديگر، نامي و چهره اي ديگر به خود گرفته است؛ ولي هميشه همان رازي که بوده است و هست، همچنان رازوار پايدار خواهد ماند. پرسيدن در باره ي تصوّري که انسان از « خدا » دارد، پرسشي است در باره ي زندگي و شيوه ي زيستن در جهان. در اصل، کنکاشي است در باره ي معمّاي زندگي و مرگ. از خدايان هند و چين و ايران و يونان گرفته تا بتهاي راسيوناليستي امروز بايستي بتوانيم زيرلايه هاي سخت و پايدار وجود « خود » را كشف کنيم؛ زيرا آزادي تک، تک ما در گرو اين کشف است. براي نياکان ما، رويارويي با آتش و آب و خاک و آسمان و طبيعت، ملاقاتهاي لحظه به لحظه با خدا بود. بي گمان « افلاطون » حق داشت که مي گفت پيشينيان به خدا نزديکتر بودند تا ما اکنونيان.
ما امروزيان، خدا را گم كرده ايم به همين علت است كه در اضطراب و وحشت و نااميدي و تنهائي مي زييم. درونمايه ي بسيار غني و رازآميز « خدا » را مي توان در ناله ها و فريادهاي زنان زائو، در اشتياقها و شادکاميهاي عشّاق دلباخته، در نگاههاي حسرت بار ميرندگان، در دادخواهيهاي نااميدان و ستمديدگان کشف کرد. همچنين در آرزوهاي آناني كه مي خواهند ديگرسان باشند و ديگرسان بزييند. در تكاپوهاي آناني كه براي ساختن جهاني خرم و شادي آفرين مي كوشند. خدا با هر رويداد سرنوشت ساز و شناخت نو به نو با چهره ها و معناهاي ديگر، خود را آذرخشوار پديدار مي كند و در يك « آن » ناپديد مي شود. او آشكار ناپيداست. او ناپيداي حاضر هست. آنچه را که مردم يک جامعه در آغاز زايش فرهنگ خود به نام « خدا » تجربه و فوق العاده ستايش کرده اند و بعدها در گذر زمان به دلايل سودخواهي و قدرت پرستي از راههاي گوناگون با او به عنوان، خرافه و دروغ و توّهم و شبح و امثالهم مبارزه شده است و همچنان مي شود، امروزه بايستي در مقام يک جوينده ي خويشانديش، آن شعور و فهم را داشت که مغزه ي جاودانه و انگيزنده ي خدا را شفاف و ژرفنگرانه كشف كرد و آن را در زبان و كلمات خود بازانديشيد. مغزه اي که در پس چهره هاي رنگارنگ و ناهمگون « خدا » پنهان شده است.
انديشيدن در باره ي « خدا »، انديشيدن در باره ي چشمه ي خودزا و آتشفشانواري است که هزاره هاست مدّعيان و متولّيان مذاهب و ايدئولوژيها و دانشهاي رنگارنگ مي خواهند آن را در وجود ما سرکوب و نابود کنند. خدا در سراسر هستي ما، گسترده و روان است؛ زيرا انسان، معبد خداست و خدا، خواستگاه انسان. به همين دليل، اگر آرزو مي کنيم که از چنگال حکومتهاي مستبد ( چه مذهبي، چه ايدئولوژيکي، چه دانشگرا، چه خارق العاده صنعتي و غيره ) آزاد شويم، راهي نيست سواي آنکه خدا را دريابيم و او را از زهدان انديشه هاي خويش بزايانيم.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire