mardi 8 mai 2007

تاملی بر گفتگوی آقای موقن

آ. زاگرسی
خاستگاه تفکّر فلسفی و ساینسی در زهدان بُُنداده ها [ = اسطوره ها ] تامّلی بر گفتگوی آقای موقن
Monday, May 7, 2007
نگاهی گذرا به تمام آن نامهایی که آقای « موقن » در مصاحبه ی خود، ردیف کرده اند، کفایت می کند تا ما به خود آییم و از خویشتن بپرسیم که اگر ما ایرانیان با تمام آن ادّعاهای کائناتسوزمان می توانستیم حداقل « بند کفش یکی از آنهمه متفکّران یونانی و باختر زمینی » را ببیندیم، امروزه روز حال و روز خودمان و مردممان و میهنمان بهتر از این می بود که فعلا هست. این سخن هرگز به معنای آن نیست که ما ایرانیان و بویژه نوع تحصیل کرده و مدّعی، انسانهای بی استعداد و نفهم و فاقد شعور تمییز و تشخیص می باشیم. حاشا که هرگز!؛ بلکه این سخن از سر دردی عمیق و جانسوز برمی آید که ما ایرانیان اگر به راستی اهل آموختن و انگیخته شدن باشیم، بایستی در آغاز بیاموزیم که چگونه می توان « شاگردانی جوینده و پذیرنده و پرسنده و کنجکاو » شد و به پای درسهای اساتید نامدار تفکّر و فلسفیدن نشست تا با انگیخته و آبستن شدن از افکار و ایده های آنان بتوانیم هنر « شخم زنی زمین ذهنیّت سفت و متحجّر شده ی » مردم خود را با صبوری و دلسوزی زیر و رو کنیم برای کاشتن « تخمه های افکار و ایده های فردی که از دامن فرهنگ باهمستان خودمان » برخاسته باشند. وقتی ما نمی توانیم شاگردان گشوده فکر و بینامغزی باشیم، خود به خود پیداست که آنچه را طوطی وار از دیگران اقتباس می کنیم و در زبانی الکن و ترجمه ای می خواهیم به خورد مردم خود بدهیم، هرگز بار و بری نخواهد داشت و باری بر دوش مغز و روان آنها نیز خواهد شد. ما متاسفانه برغم سالها دانشجویی و هدر دادن سرمایه های هنگفت ملّی برای آموختن و یاد گرفتن، هنوز نتوانسته ایم به این نکته ی کلیدی و راهگشاینده دست یابیم که آموختن از دیگران به معنای « به دور افکندن تجربیّات تاریخ و فرهنگ مردم خود » هرگز نیست که نیست؛ بلکه آموختن و شاگرد مستعد دیگران شدن؛ یعنی « مادری پذیرنده و زاینده بودن » و سپس پدری اندیشنده و بار دار کننده و مسئول شدن برای « باغبانی کردن فرهنگ باهمستان مردم خود ». کاری که ما هنوز نمیدانیم چیست و چگونه می توان برای انجام آن، کوشا و شکیبا و مسئول شد.
آریابرزن زاگرسی
تاریخ نگارش: 25 مارس سال 2007 میلادی
خاستگاه تفکّر فلسفی و ساینسی در زهدان بُُنداده ها [ = اسطوره ها ] تامّلی بر گفتگوی آقای موقن
- پیشگفتار:
پیش از آنکه بخواهیم « تخمه ی افکاری و ایده هایی » را در خاک روان و مغز مردم خود بکاریم، بایستی آموخت که چگونه زمین سفت و سخت شده ی ذهنیّت خودمان و آنها را شُخم زد و زیر و رو کرد تا بتوان امیدی به بار و بر دادن « بذرهای افشانده و کاشته شده » داشت؛ ولو تمام گونی بذر ایده ها و افکار، « عاریتی و اقتباسی و ترجمه ای » باشند. در سرزمینی ( مثل ایران خودمان ) که تحصیل کرده گانش هنوز نمی خواهند و نمی کوشند زمین روان و مغز خودشان و مردم میهنشان را شخم بزنند، اگر قرنهای قرن، بهترین بذرهای « فکر و ایده » را از سراسر جهان نیز بیاورند و بر روی خاک ذهنیّت و روان مردم خود بپاشند و شبانه روز با قلمفرسودنهای خود در رسای آنها، به به و چهچه بگویند و بنویسند، هرگز و هرگز نمی توان به بار و بر دادن چنان افکار و ایده هایی، امید وار بود. کماکان که تاریخ یکصد سال گذشته ی فعالیتهای مثلا فرهنگی تحصیل کرده گان ایرانی به اثبات حقّانیّت این مسئله، گواهی می دهند. فکری و ایده ای که از زمین روان انسان نروید، نه تنها بی ریشه می باشد؛ بلکه بالنده گی و مثمر بودن آن نیز، ناممکن هست. با افکار و ایده های عاریتی و بی ریشه در خاک روان ما نمی توان « خاک سفت و سخت شده ی ذهنیّت و مغز و روان خویشتن و مردم خود » را سبزه زار و باغستان بار آور تفکّر و فلسفیدن و ایده زایی و ساینسگرایی پرورید. هرگز!.
من در این جُستارم بر آن نیستم به بازگویی حرفهایی بپردازم که بارها و بارها از زوایای گوناگون در باره ی آنها نوشته ام و بحث کرده ام؛ ولی متاسفانه و بدبختانه تا امروز شاید به سختی بتوان پنج نفر را پیدا کرد که مغزه ی آنها را فهمیده و دریافته باشند. همچنین من بر آن نیستم که جمله به جمله های آقای « موقن ( 1 ) » » را بررسی کنم و برای تمام آن کژفهمیها و تشنّج شدید ذهنیّت قالببندی و فیکس شده ی او ، مثنویها بنویسم. من فقط به گوشه ای از کژبرداشتها و کژخوانیها و کژفهمیهای آقای « „ موقن » » می پردازم و خواننده گان محترم می توانند از همین جزء، برای چند و چون حرفهای آقای موقن ، قیاس بگیرند. هر کجا نیز لازم بوده است برای جلوگیری از اطناب کلام، لینک جُستارهایی را گذاشته ام که قبلا مفصّل در باره شان نوشته ام. ذهنیّت آقای « موقن »، ذهنیّت انسانیست که در باره ی « چند – و – چون واژه گان و مفاهیم و ترمینوسها » نکوشیده است به کمک مغز و شعور فردی خودش بیندیشد؛ بلکه تمام استعداد و هنر و وقت خود را در پای این تلف کرده است که گفته ها و نوشته ها و تامّلات دیگران را تکرار و بازخوری کند. فلان پژوهشگر، این را می گوید. آن جامعه شناس، این را می گوید. فلان فیلسوف، چنان می گوید. بمان متفکّر، چنین می گوید. آن استاد، اینطور می گوید. این استاد، چنان می خواند و می گوید. فلان منتقد، این گونه نوشته است. بمان مدّعی، اینگونه استدلال آورده است. خواننده ی مطالب آقای « موقن » » می ماند که در اینهمه بازار مکّاره ی « چنانگفت و چنین گفت دیگران »، پس سهم « شعور و مغز و فهم و ذکاوت و آگاهی و نیروی سنجشگری » آقای « موقن » کجاست و ایشان چگونه در برابر « چنان و چنین دیگران » به شخصه می اندیشد و موضعگیری می کند؟.
کافیست یک بار با دقّت موشکافنده، خود آقای « موقن »، مصاحبه اش را روخوانی کند؛ ولی این بار نه با چشمان « آقای موقن مترجم »؛ بلکه با چشمان آقای « موقن پرسنده »، آنگاه به عیان خواهد دید که تمام این قنطور نویسی پُر طمطراق؛ پشیزی ارزش ندارد و فقط « چیز نویسی فاضل نمایانه » می باشد که با ردیف کردن اسامی متفکّران و فیلسوفان و پژوهشگران باختری به این توهّم ویرانگر مبتلاست که با برشماریدن نام آنها، وزنه و گرانیگاه تفکّر را در وجود شخص خودش، واتاب آیینه ای دهد!. با گفتن یک بار و چند بار نامهایی مثل: « هگل و مارکس و هایدگر و امثالهم »، تصوّر کنیم که بر اعتبار و سنگینی کفه ی ترازوی « تفکّر نداشته ی خودمان » مثلا افزوده و افزوده تر شود. دیگر خبر نداریم که با بر شماری چنین نامهایی، بیشتر رسواگر نیندیشیدنهای خود می شویم. آقای موقن حداقل از خودش نپرسیده است که چرا کتاب « رنه دکارت » توانست در اروپا، بزرگترین تحوّلات فکری و اجتماعی و کشوری را ایجاد کند؛ ولی وقتی به ایران می آید و در قلم مترجم با شعوری همچون زنده یاد « محّمد علی فروغی » به فارسی برگردانیده و منتشر می شود، کوچکترین تحوّلی در ذهنیّت تحصیل کرده گان و طبقه ی مرفه ایرانی ایجاد نمی کند؟. چرا؟. اگر شاخکهای تاثیر پذیری و انگیزشی ایرانی جماعت با اروپائیان از یکدیگر متفاوت هستتند، آیا شایسته و بایسته نمی بود که آقای موقن به جای اینهمه کژ رفتنها از خودش بپرسد، به راستی شاخکهای انگیزشی مردم ما چیستند و چگونه می توان ایرانی را به تفکّر انگیخت؟. ریشه های ناپیدا و معمّایی مسئله کجا هستند؟. آنگاه به تن خویش همچون جوینده ای در تاریکی مجهولات برای یافتن پاسخ پرسش فردی خودش به کند و کاو بیفتد تا از این راه بتواند به قول خودش آن « ذهنیّت متحجّری را که ایرانی » در چنگال مخوفش اسیر و ذلیل مانده است، با روشناندیشی پُتک تفکّرات فردی خودش از هم فرو شکافد و ذهنیّت ایرانی را سیّال و خیزابزا کند. من می پرسم آیا عدم پیگیری آقای موقن، نشانگر آن نیست که خود ایشان نیز به شدّت در ذهنیّتی متحجّر و شخم ناخورده، گرفتار هستند؟.
در سراسر مصاحبه ی آقای موقن، خرواری از ترّهات نیندیشده در باره ی « اسطوره ها و ساینس و آراء متفکّران باختری » وجود دارد که من واقعا شوکه شده ام و نمی دانم چه باید نوشت؟. اینکه چگونه یک مترجم ایرانی به خودش آن جرات را می دهد در باره ی آراء متفکّران و فیلسوفانی بحث آنچنانی بکند که خواندن فقط آثار « یکی » از آن متفکّران؛ ولو دست پنجم / ششم آکادمیکی مثل « ارنست کاسیرر » باشد، به سالها وقت و حوصله و ژرفبینی محتاج است، معمّایی شرقی! می باشد که من واقعا رازش را نمی دانم. ناگفته نگذارم که بر خلاف ادّعاهای آقای موقن، « ارنست کاسیرر »، خودش را شاگرد کانت می دانست و به نام « نئوکانتیانیست » مشهور است و چندان نقشی و تاثیری نیز در تاریخ تفکّر باختر زمینیان؛ بویژه آلمانها ندارد. او به نام یک متفکّر دست پنجم / ششم آکادمیکی به حساب می آید. بنابر این، تاکیدهای آنچنانی کردن بر نظرات او و حتّا او را در ردیف [ « هگل و کانت » به حساب آوردن و فقط مورّخان!؟ و فیلسوفان حرفه ای!؟ ] را شایسته ی فهم آراء او قلمداد کردن، البته که غلوّ نیست؛ بلکه کژفهمی تاریخ تفکّر و نقش متفکّران به طور کلّی می باشد. مسئله، خیلی مضحکتر می شود، وقتی آدم، مطّلع شود که مترجم محترم، هیچ آشنایی با زبان مادری « متفکّر دلخواهش » نیز ندارد و از راهی غیر مستقیم می خواهد مثلا به فهم آن ایده ها و افکاری راه یابد که در قلم و زبان متفکّر دلخواه، عبارت بندی شده اند. اینکه ما ایرانیان؛ بویژه کثیری از طیف تحصیل کرده گان به این خرافه ی خوش نقش و نگار، عادت غذایی داریم و به خود، تحمیل و تلقین کرده ایم که « معادلتراشی و زباندانی »؛ یعنی اینهمانی روح و روان ایرانی با دیگر ملّتها، بحثیست که اگر دهها سال نیز به رسوا کردنش، کوششها شود، باز، کژرفتنها و کژگوییها و کژفهمیهای این طیف همان و جنگ اعصاب با این طایفه ی چیز نویس نیز همان و فرسوده گی مخ و مغز آدمی نیز همان. بگذریم که این درد در سرزمین ما، ریشه ی جانسوز و هزاره ای دارد.
در جهان امروز و در گستره ی شناخت به طور کلّی، وقتی از « دانش / ساینس / ویسنشافت / اپیستومولوژی » بحث می شود، معمولا مدافعان و مروّجان و پدافندیستهای « ساینس » نمی توانند بپذیرند که « شناخت اسطوره ای » در طول قرنهای قرن با زندگی بشر، همپا بوده و همچنان همپا می باشد و جایگاه شایسته ی خود را داشته و در آینده های نامعلوم نیز همچنان، نقش ریشه ای و شاهکلیدی خود را در « پُرسمان شناخت » خواهد داشت. مدافعان « ساینس راسیونالیستی » به محض آنکه بخواهند به « خاستگاه و ریشه های شکل گیری و کرانمندی » ساینس، بازگشت دانستنی کنند بدان روشی که خودشان البته ادّعا می کنند، بلافاصله با « پدیده ای بُغرنجزا » روبرو می شوند؛ طوری که در آغاز با پوزخند و تمسخر و حالتی انکاری و مشمئز کننده، موضعی حقّ به جانب می گیرند و با ناباوری؛ ولی قاطعیّت تام، ادّعا می کنند که چطور ممکن است « ساینس قیراطی و قانومند و حسابشده و دقیق » در گذشته های نه چندان دور در زهدانی خنده آور و کودکانه و بی معنی و محتوا به نام « فضا و زهدان تصاویر اسطوری » پرورده و بالیده شده باشد؟. چطور چنین چیزی ممکن است؟. دُرُست با پیله کردن برای یافتن و دانستن پاسخ قطعیست که « پدافنگران ساینس » بر آن می شوند، پاسخی مجاب کننده برای « مُعضلی = اسطوره ها » پیدا کنند که به تصوّر و تلقین خودشان، قرنهای قرن است که بشر ساینسگرا بر آن تصاویر اسطوره ای و مثلا خرافاتی، برای همیشه و ابد، چیره شده است!.
تمام تلاش پدافندیستهای ساینس در رویکردشان به تصاویر اسطوره ای بر این مدار می چرخد که « واقعیّتها » را از تصاویر اسطوره ای و خدایان رنگارنگ، بپیرایند تا در زمین فقط از « ساینس و ساینسگرایی » بحث باشد؛ نه اسطوره ها. آنان متوجّه نیستند که خصلت تصاویر اسطوره ای، « دگرگونشونده گی و پیکریابیهای رنگارنگ و نامتعارف » آنهاست که به شکلها و فرمهای دیگر در طول تاریخ، پا به پای بشر، تحوّل پذیر می شوند؛ ولی هرگز و هرگز از بین نمی روند. اگر روزی، روزگاری به فرض محال، « ساینس » بتواند جانشین تصاویر اسطوره ای شود، آنگاه خود « ساینس » هست که در پوست « اسطوره ها » خزیده و نقش آنها را مجبور می شود ایفا کند با این تفاوت مهم که « اسطوره ها » می کوشند با انگیزاندن مردم برای زندگی و هستی آنها، معنایی بیافرینند. ولی « ساینس » از آفرینش معنا برای زندگی بشر، عاجز می باشد و فقط امکانهای ابزاری و تکنیکی او را وسعت می دهد بدون آنکه با توسعه ی تکنیک و امکانهای ماتریالیستی بتواند پاسخی به پرسشهای عمیق روحی و روانی بشر بدهد. مفاهیم راسیونالیستی، هیچ گاه نمی توانند آفریننده ی معنا باشند؛ بلکه فقط توضیح دهنده و بازشکافنده ی مسائل و مقولات راسیونالیستی / منطقی هستند. ولی انسان، وجودیست کیهانی و خدایی که تنها بخش بسیار ریزی از وجود او در دامنه ی « راسیونالیستی » فعّال می باشد. به همین سبب نمی توان تمامیّت کیهانی و خدایی انسان را به خشخاش ترین بخش وجودش، میخکوب و محکوم کرد.
ایده آل تمام علوم دقیقه اینست که از انسان، وجودی ماشینوار بسازند که به جای خون در رگهایش، داده های ریاضی و ارقام هندسی و فیزیکی جاری باشد تا هر گاه مدّعیان علم ابژکتیو اراده کردند، بتوانند سیر تا پیاز کردارها و رفتارها و واکنشها و کنشها و خواستهای بشری را محاسبه کنند. مدافعان ساینس متوجه نیستند که انسان، « مفهوم راسیونالیستی ناب » نیست؛ بلکه موجودیست که ابعاد اسرار آمیز کائنات را در سراپای وجودش، جاری و پویا و سر زنده دارد. ما در متون مقدّس تمام ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی با « انسان در مقام وجودی خدایی و کاسمولوژیکی » روبروئیم؛ نه با وجودی انتولوژیکی. از این نظر من می پرسم که پدافندیستهای علمگرایی؛ آنهم شیفته گان ریاضیّات و فیزیک محض، بر شالوده ی « کدامین معیارها » به صحت و سقم تئوریها و نظریّه ها و فرضیّه های خود، متّکی هستند؟. آیا سوای معیارهای متافیزیکی ؟. اگر اینگونه نیست، پس آنان معیارهایشان را از کجا آورده اند؟. مدّعیان علم بر اساس کدام معیارها از « معتبر بودن نظریّات خود » پدافند می کنند؟. اندیشیدن عمیق در این باره به ما نشان می دهد که علمگرایان در دامن و زهدان و فضای متافیزیکی / اسطوره ای تنفّس می کنند، ولی با تمام نیرو بر ضدّ متافیزیک و اسطوره ها هستند!.
فرض کنیم خدا و دین و خرافات و تصاویر اسطوره ای از مُهمل ترین چیزهایی هستند که به ذهن بشر خطور کرده اند. من می پرسم آیا بشر با همین فرضیه ها و تصاویر و اعتقادات - که به نظر نیز خیلی مضحک و عوضی می آیند -، نبوده که از کهنترین ایّام تا همین امروز به « شناخت و دانش محض در باره ی بسیاری از عمیق ترین پرسشهای کهنسال » در باره ی خودش و کائنات و جهان دست یافته است؟. اگر تاریخ علوم و کشفیّات و اختراعات را از نو بخوانیم و همچنین تاریخ تفکّر را، می بینیم که بشر با پیشفرضهای غلط و غلوط و عوضی به نتایج کاملا درست و کشفیّات مهمی دست یافته است. حتا مارکوپولو با برنامه های حسابشده می خواست شرق دور برود که یک دفعه از آمریکا سر درآورد. بشر همینطور با پیشفرضهای مثلا علمی و صد در صد متّقن به نتایج باطل نیز رسیده است. من می خواهم بدانم علمگرایانی که اینقدر با قاطعیّت از تزهای خودشان دفاع می کنند، آیا پاسخی اقناع کننده برای چنین استدلالاتی دارند؟. حالا گرفتیم که خدا و خرافات و ادیان و امثالهم، مزخرفترین چیزهایی هستند که بشر به آنها، سفت و سخت، چسبیده است. من می پرسم، آیا همین مزخرفترین ترین چیزها تا امروز؛ بویژه تصویرهای خدا در جوامع مختلف نبوده است که توانسته اند بشر دو پا را روی زمین سر پا نگه دارند؟. از یک طرف در امیدهایش. از طرف دیگر در کنجکاویها و خیالات رنگارنگش. از طرف دیگر در آرمانها و آرزوها و خواستهایش. از طرف دیگر در منش و اخلاقیاتش. از طرف دیگر در ترسها و دلهره ها و نا امیدیها و بُن بستهای هلاکت آورش. از طرف دیگر در زایش و تضمین پراکتیکی هنجارها و باید و نبایدهایش. ( 2 )
1- اساطیر.
آقای موقن نوشته اند که: [ تفکّر حاکم بر جامعه ی ما، تفکّر اسطوره ای است که در تقابل با تفکّر فلسفی و علمی است ....... اسطوره، جهان توهّمات ذهنی است ..... ذهنیّت اسطوره ای نه تنها دست به سنجش انتقادی نمی زند؛ بلکه در جوامعی که اسطوره بر آنها، فرمان می راند، هر گونه تفکّر انتقادی به شدّت، سرکوب می شود ........ اسطوره به ذهن، حالتی می بخشد که فرد یا گروهی آمادگی می یابد تا وضع موجود را بی آنکه بهشتی حاضر و آماده داشته باشد و جایگزین آن نماید، در یک چشم به هم زدن نابود کند. اهمیّت اسطوره در همین ویرانگری است .... ]. از این نوع کژفهمیهای فاجعه بار و تلنبار شده در ذهنیّت اقای موقن می توان بسیار زیاد از مصاحبه اش استخراج کرد. ولی همین چند نمونه کفایت می کنند. آقای موقن به خودش اصلا و ابدا زحمت پرسش « اسطوره چیست ؟ » را نیز بر خودش هموار نکرده است؛ بلکه فقط یک سری تکه پاره های « این چی گفت و آن چی گفت » را در قالب ذهنیّت آکبند و آهنین خود ریخته است و نظراتی را در باره ی اساطیر، تحویل خواننده داده که هیچ ربطی به فلسفه ی اساطیر ندارند که ندارند و بیش از هر چیز، بیگانه گی ذهنیّت آقای موقن را در شناخت مسئله ی « اسطوره و فلسفه و ساینس » نشان می دهند. آقای موقن تصوّر کرده اند که تصاویر اسطوره ای، در تضاد و خصومت با « قوانین راسیونالیستی / منطقی » در دامنه ی ساینس یا فلسفه می باشند. به ذهنیّت ایشان اصلا و ابدا خطور نکرده است که « اساطیر، زهدان فلسفیدن هستند و فلسفیدن نیز، مادر تمام ساینسها » می باشد. « اسطوره و فلسفه و ساینس » برای ذهنیّت آقای موقن، پیوندهای متقابل زایشی / پیدایشی / انگیزشی نیستند؛ بلکه میدان جنگ و کُشت و کُشتار دو جبهه ی « خرافات و ساینس محض» می باشند.
با چنین ذهنیّت رسواگر به سراغ تصاویر اسطوره ای رفتن؛ یعنی پابرهنه رفتن در لانه ی عقربها و مارها و رطیلها. برای من، این معمّاست که اگر ذهنیّت اسطوره ای، فقط در فکر ویرانگری می باشد، از آقای موقن می پرسم که « قصص انبیاء و تمام آن تصاویر اسطوره ای که در قرآن و عهد عتیق و عهد جدید » از آنها سخن می رود، آیا همه، نقش ویرانگری داشته اند و هنوز دارند؟. اگر آری!؟. من می خواهم بدانم موضع فردی و صف آرایی فکری آقای موقن در برابر « قصص انبیاء و اساطیر قرآنی » در کدام مصاحبه و یا مطلبی علیحده از ایشان تا کنون بر زبان و قلم رانده و منتشر شده است؟. اگر اساطیر قرآنی، ضدّ اجتماع هستند و خاصیّت آنها، ویرانگری می باشد، چرا آقای موقن به سهم خویش بر خلاف اُمّلهایی امثال من که مثلا [ ذهنیّت متحجّر ] داریم و با مراجعه ی مستقیم به آثار اوریژینال متفکّران و فیلسوفان باختری نیز، مغز حجریمان تکانی نمی خورد، چرا ایشان نمی کوشد که اجتماع فرو خفته در باتلاق اساطیر قرآنی را به دادگاه سنجشگری در ذهنیّت پویا و آکبند علمی خودش فراخواند یا به قول خودش [ در امورش چون و چرا و تفکّر انتقادی ] کند؟. چرا؟. من می پرسم آیا تفکّر انتقادی به گفتن و نوشتن آن است یا به موضعگیری و صف آرایی شفّاف و گویا و سلیس و کاملا عریان داشتن در برابر فلاکت ویرانگر اجتماع؟. کدامیک؟.
بر خلاف تمام آن کژفهمیهای آقای موقن که من نتوانستم حتّا یک جمله ی ارزشمند و شایان آفرین در مصاحبه اش پیرامون تصاویر اسطوره ای و ساینس و فلسفیدن پیدا کنم، باید بگویم که در گستره ی تصاویر اسطوره ای، بحث بر مدار « شناختن آنچه ناشناختنی است، همواره چرخیده که گریز پایی و شگفت انگیزی و معمّایی بودن را در هر جلوه ای از چهره های پدیدار شده شان به همراه دارند » و ممتد و لاینقطع از کهنترین ایّام تاریخ بشر تا همین ثانیه های گذرا حتّا در همین باختر زمین مثلا سکولار شده و پیشتاز ساینس و تکنیک و صنعت و سیبرنتیک و کذا و کذا، بحث همچنان، داغ و پر شور و حال می چرخد و می چرخد. رویکرد ما به اسطوره ها، اندیشیدن و سخن گفتن در باره ی « چیزهایی می باشد » که در هیچ کلام و عبارتی و تصویری نمی توان « تمامیّت جلوه های » آنها را واتاب داد. گونه ای دیدن آن چیزهائی می باشد که در تاریکی مجهولات هستند و ناگهان با تابش آذرخشی تجربیات بی واسطه و عریان بشری می توان فقط تصوّری خردلوار از آنها به دست آورد و سپس در تاریکی « گمانزنیها » به جُست – و – جوی شناختن و فهمیدن و دریافتن و باز آفرینی آنها در ذهن کوشید. اساطیر در باره ی پدیده هایی حکایت می کنند که « گفتن آنها » برای همیشه، « ناگفتنی و ناتمام و نارسا و ناگویا » می ماند. در رویکرد ما برای فهمیدن و رازشکافی تصاویر اسطوره ای و معانی لایه لایه ای انباشته در بطن آنها، ما همواره با دو گرایش متفاوت روبرو هستیم: 1- تلاش بشر برای شناختن و دانش مطلق به دست آوردن از آنچه ناشناختنی می باشد. 2- تاریک و معمّایی ماندن آنچه گریز پا و همیشه ناشناختی هست. این دو بُعد اسطوره ها را نمی توان هیچگاه به یک بُعد خالص و ناب، فرو کاست و محدود کرد. اساسا خصلت اسطوره ها « هم پیدا و هم ناپیدا بودن » آنهاست که جاذبه های شگفت انگیز و انگیزنده به فکر آنها را مستدام می کند. آنچه را که ما در رویکردمان به شناخت منطقی و راسیونالیستی از آن سخن می گوییم، دقیقا همان بخشی از تصاویر اسطوره ای می باشد که امکانهای شناخت محاسبه ای را در اختیار بشر می گذارند و آنچه را که نمی توان در چنان دامنه ای جا داد، پدافنگران ساینس می کوشند با برچسبهای ناخجسته و توهین و تحقیر آمیز، بی معنا و بی محتوا جلوه دهند، در حالیکه بخش تاریک اسطوره ای، همان بخشیست که تمام فرضیه های ساینسی را می تواند در یک چشم بر هم زدن، بی اعتبار و متلاشی کند. ساینسگرایان هر چیزی را که نتوانند با گاز انبرهای راسیونالیستی و منطق قیراطی خود به سیطره ی دانستن فروکشانند، همان چیزها را مطرود و منفور و مکروه و بی ارزش می شمارند.
مسئله ی شناخت بشری، مسئله ی درک و فهمیدن و دریافتن « پاد روی دیالکتیک اسطوره و تاریخ / از تاریکی به روشنایی و بر عکس » می باشد که امکانهای شناخت ساینسی را مهیّا می کنند. با خط کشیدن بر یکی و مطلق شماری دیگری هرگز نمی توان به « شناخت و دانش » دست یافت؛ ولو چنان دانش و ساینسی، محض محض باشد. هر کجا که بشر به شناخت روشنی از چیزی دست می یابد، بر فراز همان شناختها بسان نور افکن، سایه و تاریکی نیز ایجاد می شود. در درون هر پاسخ به نظر مجاب کننده ای، پرسشی دندان شکن و سر گیجه آور نهفته است که آرامش و قرار را از بشر می رباید. هیچ چیزی را نمی توان « نور مطلق » دانست؛ زیرا آنچه نور مطلق باشد، دیگر شناخت نیست؛ بلکه خود حقیقت است و بس.
اسطوره ها، نمایانگر ابعاد اسرار آمیز هستی و اشیاء و جهان و ریشه های تاریک و معمّایی رخدادها هستند. اسطوره ها، واتاب دهنده ی بینش و نگرش دامنه دار انسان در باره ی جهان و کائنات به طور کلّی می باشند که تلاش دارند در سپهر و افق پهناور خدایی برای جهان و زندگی انسان، معنایی بیافرینند. اسطوره ها افق معنا دهنده برای زندگی انسان هستند. با حذف افق از زندگی بشر هرگز نمی توان فضایی حتّا برای نفس کشیدن داشت؛ چه رسد به ایجاد امکانهای کند و کاو ساینسوار. بر خلاف روشهای علوم دقیقه که می کوشند هر چیزی را به شکل کنکرت به کمک « علّت و معلول » تحلیل کنند، اسطوره ها برآنند که مناسبات و پیوندهای تمام اشیاء و چیزها و هستومندها را نشان دهند. بر شالوده ی تصاویر اسطوره ای، رویدادهای زندگی از سر تصادف نیستند؛ بلکه در یک هارمونی معنا داری رخ می دهند که بایستی به کشف و شناخت آنها کوشید. در تصاویر اسطوره ای، هیچ چیزی را نمی توان از دیگری مجزا کرد؛ بلکه هر چیزی در پیوسته گی با چیزهای دیگر است و سفت و سخت در آنها عجین و آغشته می باشد. بنابر این، هر گوشه ای و رویدای را در تمامیّت پیوند داشتن آن با دیگر چیزهاست که می توان شناخت و دریافت. زمان و فضایی که تصاویر اسطوره ای در آنها واتاب می یابند، فراسوی زمان و فضای فیزیکی می باشند و نمی توان رویداد آنها را در زمان محاسبه ای جای داد. اسطوره ها نمایانگر واقعیّت پذیر شدن رویدادهای نامنتظره و نامترقبه و شگفت انگیز و بی همتا در هیچ کجا؛ ولی همیشه و همه جا هستند.
به دلیل آنکه اسطوره ها، سنگپایه ی راز آمیز زندگی و جهان و انسان را در پیوند با خدا و کائنات و زندگی در حالتی کاملا « معنا دار » توضیح می دهند و سعی در بیان « پیوسته گی و قداستی آنها » دارند، بایستی توانست « بُنپارها و ابعاد مختلف تصاویر اسطوره ای » را از یکدیگر، تمییز و تشخیص داد. تصاویر اسطوره ای، ابعادی را در بر می گیرند که از کرانه های حسیّات تجربی و محاسبه پذیر و پوزیتیویستی بشر فراتر می روند و از گازانبرهای مفاهیم راسیونالیستی و تفکّر منطقی نیز می گریزند. در این گستره است که انسان را نبایستی فقط در جلوه های تاریخ پراکتیکی و اقدامهای راسیونالیستی و جامعه شناختی در نظر گرفت؛ بلکه بیش از هر چیزی در ابعاد « روانشناختی و روانکاوی ». انسان فقط عقل محض محاسبه گر نیست؛ بلکه حسیّات و عواطف و حسرتها و آرزوها و امیدها و ایده آلها و آرمانها و دلتنگیها و سوائق رنگارنگ نیز دارد.
تصاویر اسطوره ای، واقعیّت دارند، نه به دلیل آنکه از لحاظ واقعی، اطّلاعاتی را به ما ارزانی می دارند؛ بلکه به این علّت که « تاثیر گذار و با نفوذ » می باشند و ایجاد « یقین شهودی » می کنند؛ یعنی وضعیّتی که قوه ی راسیونالیستی بشر از بازشکافی توام با دانشخواهی آن، ناتوان است. سراسر تصاویر اسطوره ها بر آنند که فضا و آتمسفر متافیزیکی واقعیّتها را توضیح دهند و به کمک حکایتها و داستانها و قصّه ها و متلها، تمامیّت وجود ماتریالیستی و روحی و روانی انسانها را در پیوند با کائنات و کیهان واتاب دهند. از طرف دیگر نیز، با تکیه به سنگپایه های متافیزیکی، کرانه ی وضعیّتهایی را به انسانها یاد آوری کنند که انسانها را از آنها هرگز گریزی نیست که نیست مثل: رنجهای جسمانی و مرگ و شرّ و محدودیّتهای پیکری و غیره و ذالک. در این دامنه ها و عرصه هاست که اسطوره ها همواره نقش درمانگری و امید دهنده را نیز ایفا می کنند. سراسر داستانها و حکایتهای اسطوره ای تلاش دارند که با استناد کردن به واقعیّتها و رویدادها، پیوند معنا دار آنها را برای دوام شیرازه ی باهمستان انسانها ایجاد کنند. از این رو، واپس رانی و تمسخر و نادیده گرفتن و بی مقدار جلوه دادن تصاویر اسطوره ای هرگز به معنای اندیشدن در باره ی فهمیدن و دریافتن و رازشکافی پیام بسیار سرنوشت ساز آنها نیست که نیست.
در طول تاریخ تحوّلات فکری و فرهنگی و اجتماعی بشر بوده اند و هنوز هستند متفکّران و فیلسوفان و هنرمندان و نوابغی که نیک می دانند جهان را و هر چه در اوست، نمی توان فقط با اتّکا کردن به « لوگوس یونانی » به کشف و شناخت و دانستن آن، کامیاب مطلق شد. بسیاری از ابعاد هستی را فقط با کمک تصاویر اسطوره ایست که می توان به عمق رازهای پنهانی آنها راه یافت. کاربست لوگوس یونانی در طول تاریخ تفکّر توانست خیلی جذّاب و از لحاظ پراکتیکی و راسیونالیستی به شرح صغرا و کبرای بسیاری از پدیده های محاسبه و آزمون پذیر بپردازد؛ ولی در باره ی « پرنسیپها و ارزشها و اصلهای زندگی بشری » نه می تواند پاسخگوی پرسشهای عمیق بشری باشد؛ نه می تواند رنجها و مشقّتهای جانسوز بشری را التیام و شفا دهد.
لوگوس یونانی از واقعیّتهای ملموس و حسّی و عینی آغاز می کند؛ ولی تصاویر اسطوره ای از حالتها و رویدادها و تلاطمها و خیزابهای درونی و روانی و روحی بشر. در مرکز تصاویر اسطوره ای، کلیدی ترین پرسشهای بشری در باره ی مرگ و معنای زندگی و مجهولات و ناگفتنیها و اسرار کائنات، سخن می رود. در قلب تمام این پرسشهای جانسوز است که تصاویر اسطوره ای از واقعیّتی نیرومند و بسیار شگفت انگیز، حکایت می کنند و برای انسان می خواهند معنایی را در این جهان بیافرینند. به عبارت دیگر؛ برای هستی و زندگی او در جهان، معنایی و ارزشی بیافرینند. لوگوس یونانی، تعریف کننده و توضیح دهنده و محاسبه کننده می باشد؛ ولی اینکه تمام آن توضیحات قیراطی و محاسبه وار راسیونالیستی / لوگوسی برای انسان و زندگی اش و جایگاهش در جهان، « چه معنایی » دارند، مبحثیست که از عهده ی رازشکافی آن، بر نمی آید. لوگوس یونانی به توضیح علیّتی یدیده ها متمایل است و تکیه می کند در حالیکه اسطوره ها به تاویل و تفسیر و بازشکافی معنا دهنده ی پدیده ها متمایل هستند و اشاره می کنند. لوگوس، جنبه ی اطّلاعاتی و انفورماتیکی دارد؛ در حالیکه اسطوره ها، جنبه ی درمانبخشی و امید دهنده و آرامش بخش. اندیشیدن در باره ی تاریخ زندگی بشر نشان می دهد که تصاویر اسطوره ای و واقعیّتها چقدر در زندگی بشری به همدیگر تنیده و درهمسرشته می باشند.
کلیدی ترین خاستگاه تصاویر اسطوره ای را می توان به احتمال زیاد از « تجربه ی مرگ » دانست که آخرین « مرز تکاندهنده ی سراسر وجود آدمی » می باشد و ایجاد « حالتی روحانی و خدایی و مذهبی » در وجود انسان می کند و او را به اندیشیدن در باره ی معنای زندگی و پیوسته گی تمام اشیاء و جانداران و پدیده ها به همدیگر می کند. تجربه ی مرگ به عنوان حقیقتی ناگریز و ناگزیر باعث می شود که انسانها، خواهی نخواهی در باره ی زندگی و مناسبات باهمستانشان، در جست – و – جوی معنایی باشند. چنان معنایی را هرگز لوگوس / ساینس / ویسنشافت / علم و امثالهم به او نخواهند داد؛ بلکه تصاویر اسطوره ای هستند که ارزشها و معناها را می آفرینند. در دامنه ی همین « تجربه ی مرزهاست » که بایستی خاستگاه اسطوره ها را ردیابی و رازشکافی کرد.
اسطوره ها، جلوه های پراگماتیستی نیز دارند و برآنند که واقعیّتها را برای انسانها، ارزشگذاری و معتبر و مفید کنند؛ بویژه جایی که با کاربست راسیو می کوشد که واقعیّتهای اگزیستانسیالیستی بشر مثل زندگی و خوشی و عشق و نفرت و ضرر و مرگ و امثالهم را از لحاظ روانی و روحی و استدلالی روشن نیز بکند. اسطوره ها در « دایره ی ارزشگذاریها و اعتبار دهیها » می باشند. ذهنیّت اسطوره آفرین بشر در برابر تجربیّات بی واسطه و عریان و یکراستی که می کند، واکنشهای اعتباری نشان می دهد. انسان در پروسه ی شناخت جهان و کائنات برای راهیابی و راه آفرینی از میان آنهمه تصاویر و جلوه های معمّایی از گذشته های دور تا همین امروز کوشیده است که برای هر چهره ای از رویدادها، خدایی را متصوّر شود و بیافریند تا با نامدهیهای خودش بتواند راهی را نمادگذاری کند که به آفرینش آن کوشا بوده است. حتّا « ساینس » نیز نام « خدایی اسطوره ای » می باشد که از عصر روشنگری به این سو در ذهنیّت بشر، راه خود را باز یافته است.
معنای ساینس در زبان امروزه دانشورزان و متفکّران و پژوهشگران مختلف باختر زمینی به « پوزیتیویسم منطقی » متّکیست که تار و پود آن به « مطلق بودن روش ریاضی – راسیونالیستی » و کاربستهای دقیق آن در حوزه های مختلف منوط می باشد. به این شکل که پژوهیدن بایستی بتواند محتویات راسیونالیستی وقایع و رویدادها را در مفاهیم ملموس و دقیق واتاب و کرانمند کند. مقصد و هدف دانشهای پوزیتیویستی به گرداگرد این محور می چرخد که ارزش و اعتبار انسانها را به شکلی کاملا رادیکال و ریشه ای به یک « فونکسیون ریاضی / رقمی » میخکوب کند. چنین بینشی، حکایت از نوعی واکنش و موضعگیری روانی می کند که قصد دارد وجود « جهانی روحانی و متافیزیکی » را نفی کند و از طریق اصول و قوانین علوم محاسبه پذیر راسیونالیستی، شیوه ای از اندیشیدن و روش پژوهشگری را به گستره ی رویدادهای فرهنگی و روحی و روانی انسانها استحکام دهد و مسلّط قاهر کند.
مسئله اینست که بدون دیدگاههای ارزشگذارنده، هرگز نمی توان از دانشهایی سخن گفت که « معتبر و معنادار » باشند؛ زیرا واقعیّتهای اجتماعی و جهانی را از دیدگاههایی می توان در باره شان داوری کرد که ارزشگذارنده باشند. واقعیّتهایی را که نتوان در باره شان داوری کرد، در جهان انسانها، واقعیّت نیستند؛ زیرا هر نوع داوری؛ خواه ساینسی محض باشد یا نه، نوعی ارزشگذاری می باشد. همین متعیّن کردن و دانستن و وفادار ماندن و مبلّغ و مروّج بینش خاصّی شدن، نشان می دهد که هیچ پژوهشگری نمی تواند بدون چنین بینشی به « پژوهش کردن » رو آورد. چنین بینش ارزشگذارنده در تمام دامنه های لیبرالیستی و پوزیتیویستی و ماتریالیستی و پراگماتیستی و به طور کلّی هر نوع ایسمی، صادق می باشد. نادیده گرفتن این اصل و پرنسیپ به معنای خودفریبی و کژفهمی آن چیزی می باشد که ما به نام « ساینس » می شناسیم. هیچ گونه ساینسی را نمی توان بدون « متافیزیک معیارها » در نظر گرفت و متصوّر شد. چنین چیزی محال است. ساینس در گستره و فضای متافیزیک، لمیده است؛ ولو تمام ساینسگرایان، شبانه روز، منکر متافیزیک باشند و در ستیز هیستریک با آن نیز در آیند. مثل ماتریالیسم منحط و مدافعان آن. در آخرین خشتبنای اصول و قوانین راسیونالیستی هر نوع ساینسی می توان خمیر مایه های مذهبی و متافیزیکی و اخلاقی را کشف کرد و شناخت.
به همین سبب، من از آقای موقن می پرسم که اگر اتیکت غرور آمیز « ساینس محض » همان « پرنسیپ سنجشگری » می باشد، در اینصورت چگونه می توان این دُم خروس را نادیده گرفت و خود را فریفت و در این باره نیندیشیم و از خود نپرسیم که « پرنسیپ سنجشگری ساینس » بر کدامین « معیار » استوار می باشد و از کجا آمده است؟. آیا سوای « متافیزیک » می توان معیاری و خاستگاه دیگری را برای « پرنسیپ سنجشگری ساینس » پیدا کرد؟. اگر می شود، پس لطف کنید و آن را برای من و دیگران، پیدا و مستدل در کلمات فردی خودتان عبارتبندی کنید. ساینسگرایی برای این نیست که جانشینی برای « دین و کلیسا و مسجد و پیشوایان مذهبی » پیدا کنیم با این توهّم خانمانسوز که سالنهای دانشگاهی بشوند مکانی برای مراسم مذهبی ساینسگرایی و عبادت خدایی ( = ساینس ) که در قهّاریّت و جبّاریّت اصولش، هیچ ترحمی نیست که نیست؛ سوای بنده گی و اسارتخواهی و اطاعت و عبودیّت محض. ( 3 )
2- فلسفیدن:
دوران روشنگری به نام « دوران کفر / انتلایتمنت » معروف است. علّتش نیز اینست که با الگو شدن روشهای علوم دقیقه، تمام آنچه که قرنهای قرن، ایده آل انسانها بود و نقش بسیار بزرگی در زندگی آنها ایفا می کرد، به یکباره، پس رانده شد و تمام سوائق ماتریالیستی بشری شد موتور رفتارها و برنامه های او. نتیجه این شد که معنویّات از جوامع بشری رخت بر بستند و بحرانهای روانی و روحی به دنبال همدیگر بر جوامع بشری سیلابوار فرو ریختند و هنوز دست بردار نیستند. در دوران قرون وسطا که به غلط، آن را دوران تاریک و سیاهی مطلق می نامند، پرنسیپهای در عرصه ی تفکّر وجود داشت که از لحاظ اجتماعی بسیار کارساز بودند؛ برغم آنکه در پراکتیک اجتماعی، برخی نتایج خطا آمیز نیز داشتند و وقوعشان اجتناب ناپذیر بودند، ولی می شد آنها را اصلاح و برطرف کرد. دوران قرون وسطا، « تفکّر در پیوند با خدا و کائنات و سراسر کاسموس »، اندیشیده می شد و انسانها نوعی خوشی روحی در باهمزیستی داشتند. ولی پس از سیطره یافتن ایده ی روشنگری، خود به خود، خدا، واپس رانده و جهان ماتریالیستی، موضوع خواستهای دم دست و فوری اجرا شدنی بشر شد. انسان دیروزی، آرزوهای بسیار بسیار زیادی داشت؛ ولی هیچ خواسته ی فوری نداشت. حتّا دادگزاری نیز، آرزویی بود؛ نه قانونی و حقوقی و قیراطی!. امروزه روز، کثیری از انسانها، آنچه را ملعون و مطرود و از معنا تهی می کنند، خبر ندارند که همان چیزها، شاهرگهای امید آنها در زندگی می باشد. درد این جاست که طیف تحصیل کرده گان سرزمین ما، به دلیل عدم آگاهی دقیق و ژرف از تحوّلات باختر زمینیان و نتایج وحشتناک جنبش روشنگری، آمده اند و چنین تحفه ای را ناشیانه، الگوی چیز نویسیهای قلمی خود کرده اند و دارند با چیزنویسیهای بی فکر و ایده، مثلا به روشنگری ذهنیّت مردم خود می پردازند. دیگر خبر ندارند که آخرین پایگاههای معنویّت بشری را نیز دارند با « تقلیدها و متابعتها و دنباله رویها و ترجمه جات لغتپرانوار خود » رو به نیستی سوق می دهند. امروزه روز، آنکه می خواهد کار روشنگرانه بکند، بایستی هنر « پیوند دادن خدا و انسان و جانوران و کاسموس » را بفهمد و بیندیشید و دریابد تا بتوان امیدی به بقای زندگی و دوام شیرازه ی باهمستان بشر در این زمین اسرار آمیز داشت.
این روزها، علمزده گی و راسیونالبازی و ریاضی وار بودن، ذهنیّت بشر مثلا عصر روشنگری را، اشغال و تسخیر و مصادره به میخکوب! کرده است؛ انگاری که دنیا و کائنات همین هستند و بس. هر چیزی که بیرون از این ریاضی / فیزیک زده گی و ایدئولوژی علم باشد، برای علمگرایان هیچ اعتباری ندارد و توهّمه و ارزش علمی نیز ندارد!. خواه مسئله ای به نام خدا باشد. خواه دین باشد. خواه اخلاقیّات باشند. خواه اعتقادات و غیره و ذالک. مشکل تمام آنانی که در این چنبره ی علمزده گی فرو افتاده اند و ذهنیّتهای بسیار منجمد و آکبند قیراطی دارند، در این است که اگر سالها به مغز آنها با نیرومندترین مته ها نیز بخواهیم « پرنسیپها و اصولی » را یاد آوری کنیم که بیرون از حیطه ی دنیای من بشر می باشند، هیچ فایده ای ندارد و آخر و عاقبتش به متلاشی شدن ذهنیّت آنها ختم می شود؛ ولی به تفهیم و درک مسئله مختوم نخواهد شد. مشکل کثیری از تحصیل کرده گان جامعه ی ما در رشته های علوم دقیقه بر خلاف باختر زمینیان در این است که ما « متافیزیک و شالوده ی تفکّر » را اصلا و ابدا نمی فهمیم و در صدد فهم آن نیز برنمی آییم و احیانا اگر کسانی در بین ما پیدا شوند که چنین فهمی و شعوری برای توضیح و بازشکافی و مستدل بیان کردن متافیزیک و شالوده های تفکّر داشته باشند، هرگز به حرف آنان گوش نمی دهیم؛ مبادا که با تایید و پذیرش استدلالات آنها، نادانی خود را جار زده باشیم. یعنی کثیری از طیف تحصیل کرده گان بی حاصل جامعه ی ما ایرانیان حاضرند تمام عمرشان در حماقتهای خودخواسته، خیره سر بمانند؛ ولی یک قدم برای فهمیدن و درک مسئله بر ندارند. هرگز. این بدبختی ماست. برای ما ملّت که در طول قرنهای قرن از طرف حکومتهای خودی و بیگانه، آنقدر سرکوب و ذلیل و شکنجه و کُشتار شده و به غارت رفته ایم که با اینهمه فلاکتهایمان تا کنون، « نه رستگار شده ایم و نه ارشاد شده ایم و نه آخر و عاقبت به خیر » و فعلا نیز آنقدر حلقوممان را حکومت آخوندها در گیوتین اوامر و شرعیّات بی پایه و اصل خود، به زنجیر کشیده اند که راه نفس کشیدن را نیز از همه گرفته اند، دیگر بحث قیل و قالی کردن و متابعتی و هر چی آقا گفتنهای باختر زمینیان در باره ی کدام ساینس نداشته و راسیونالگرایی بی زهدان و مغز و سکولاریته ی بی دنیا و امثالهم می تواند در این گیتی تکنیک زده، ثمری داشته باشد؟.
برای نمونه تذکر دهم که تمام ادّعاهای محاسبه ای و راسیونالیستی که در عرصه ی سیاستهای اقتصادی اجرا می شوند، اصلا و ابدا به داده های ریاضی و فیزیکی و هندسی و نمیدانم راسیونالیستی، بازبسته و مشروط نیستند؛ بلکه « ایر راسیونالیسم و حسیّات و گمانها و احتمالات و میمها و غیره و ذالک منفور و ملعون و ریزه میزه های اصلا به حساب نیا » هستند که تمام چالشها و بحرانها و پیشرفتها و افت و خیزهای اقتصادی را در بازارهای تجاری رقم می زنند؛ یعنی همان چیزهایی که با فرمهای مختلف در تصاویر اسطوره ای از آنها حکایتها می شود. بر خلاف انسانهای نخستین که خیلی از لحاظ ژرفبینی و دقّت در شناخت محیط و گردش کائنات و زندگی و زمین ، بسیار فراخ اندیش بودند، باید بگویم که انسان امروزی، آنقدر در کوره ی تک بُعدی نگری، متخصّص خشکه مغز بار آمده است که از درک و فهم ساده ترین و اصیل ترین و کلیدی ترین پرنسیپها، واقعا عاجز می باشد. بشر امروز بعد از عصر روشنگری تصوّر می کند که با آویختن به « حبل المتین علم / ساینس » خواهد توانست، بر کائنات، سیطره یابد و حاکم مطلق آن بشود، دیگر خبر ندارد که روز به روز، زیر پای همان داده های راسیونالیستی اش نیز با یک شکاف خردلی ایر راسیونالیسم، در هم میریزند و فرو می پاشند. ما هنوز نمی خواهیم بپذیریم که « محصولی از محصولات کائنات » هستیم؛ ولو با تحمیل و تلقینات فردی، خودمان را برتر از تمام موجودات دیگر بدانیم.
هزاره ها انسان می اندیشید و همچنان می اندیشد که با پاشیدن دانه های « ذکر و ورد و اشگ و آه و ناله و نوحه و ضریح بندی و آش نذری و غش و ریسه های مالیخولیایی رفتن » می توان بر چیزی چیره شد و آن را به دام انداخت و در خدمت محض خود درآورد که نامش « قادر متعال » می باشد. جادوگری از رویه های رفتارهای مضحک بشر در باز آفرینی آن بخش از « تجربیات بی واسطه اش » می باشد که با « ابعاد نادانستنی و گریز پا » از دگر - واقعیّتهای مرموز و معمّایی و اسرار آمیز، سر – و - کار دارد. جادوگری می خواهد چیزی را « سحر و دربند » کند که بیرون از میدان مغناطیسی جادو می باشد. در فراسوی حرکات خنده آور و ادعیه نویسیها و نوحه خوانیها و خرافات و زلم زیمبوهای آرایشی و آویزه ای و عبادتی انسانهای مومن و معتقد به مذهبی می توان « آشوب آرزوها و سوائق تشنه ی آدمیان » را به عیان دید و به ذات پیچیده و بغرنجزای آدمیان پی برد. جادوگری بر این اصل تاریک و بسیار عمیق استوار است که با به دام انداختن « قادر متعال » می توان نیروی غول آسای او را از « چراغ کائنات » به در آورد و به جنبش انداخت تا در واقعیّت پذیری آرزوهای آدمی، نقش کلیدی ایفا کند. بُنمایه ی جادوگری، خواست « قدرت و اقتدار گرایی » بشر می باشد که می خواهد با نیرویی مسحور کننده به آن چیزهایی دست یابد که در واقعیّت پیرامونش، به تملّک در آوردن آنها با امکانهای محدود بشری محال می باشد. ریشه ی فعّال و نیرو زای « مذهب و ایدئولوژی » در « جادوگری از بهر اقتدار یافتن » می باشد. « دانشگرایی » بشر مدرن نیز بر اصل مسئله ی مذهبی بودن آدمیان، هرگز خدشه ای نزده است؛ زیرا بنیان فعالیّتهای ایدئولوژیگرایان نیز با ایمان کور به « دانش = جادوگری »، تعبیر دیگری ندارد؛ سوای همان کسب « قدرت و اقتدارگرایی » از بهر واقعیّت پذیر کردن آرزوها و سوائق بشری. « دانش و مذهب » دو روی یک سکّه اند که بر خرافه ی « جادوگری » استوار می باشند و پتانسیل کشمکشهای تهوع آور اجتماعی و سیاسی و جنگهای خونریز را در طول تاریخ از برای رسیدن مطلق به آرزوها و سوائق بشری رقم می زنند. انسان، موجودی خرافاتی می باشد؛ خواه مذهبی باشد، خواه دانشگرا.
من از آقای موقن می پرسم که علم زده گی تحصیل کرده گان اجتماع ما، چه دسته گلی تا امروز به سر مردم میهن زده است که بخواهیم آن را تنها راه آزادی و رهایی و پیشرفت و سعادت و خوشی و غیره و ذالک بدانیم؟. ما تا امروز خیلی که شق القمر کرده ایم از مرجع تقلیدی به مرجع تقلیدی دیگر آویزان شده ایم. کو مثقالی سهم تفکّر ما در عرصه ی همین علمی / ساینسی که اینقدر ازش دم می زنیم؟. از مسجد و کلیسا و آتشکده و معبد می گریزیم، ولی دانشگاه می شود، مسجد ما و علم می شود، کتاب مقدّسمان و استادان نیز می شوند، اخانید و مراجع تقلید ما. خلاصه خودفریبی شده غذای شبانه روزی تحصیل کرده گان سرزمین ما. ( 4 )
3- زبان و تجربیّات بشری:
از هر چیزی که موضوع اندیشیدن شود، بایستی « تعریف = Defination » آن را داشت تا بتوان با دگراندیشان به کنکاش و فهم مسئله ای کامیاب شد. تمام آنانی که از « تعریف » می گریزند، بدون استثناء از اندیشیدن نیز هیچ بویی نبرده اند؛ گیرم که به « دانشمند بودن »، شهره ی آفاق باشند. تفکّر با پرسش: « این چیست؟. »، آغاز می شود و به کند – و – کاو از بهر شناختن و دانش به دست آوردن از « چیستی موضوع اندیشیدن »، کوشا می شود. وقتی که ما از موضوعهای بحث خود، هیچ « تعریف فردی » نداشته باشیم؛ خود به خود به اغتشاش و ابهام و کلاف سر در گم شدن و درهمریخته گی موضوعهای بحث، شدّت نیز می دهیم. کسانی که در « گریز از تعریف »، بسیار خُبره و کلّاش و مُغرض می باشند، تمام آنانی هستند که در چارچوبهای اقتداری و حاکمیّت بر وجدان فردی انسانها تقلّا می کنند، خواه اعتقادات مذهبی داشته باشند، خواه ایدئولوژیکی، خواه آکادمیکی. مسئله اینست که آنها از « تعریف فردی »، وحشت دارند و با قصد و غرض و هدفمند می گریزند؛ زیرا با « تعاریف فردی » می توان ماهیّت شناختی را که دیگری از موضوع بحث دارد، بهتر و دقیق تر و بی واسطه تر کشف کرد و دریافت. تفکّر بار آور را بایستی با آنانی به پیش برد و واقعیّت پذیر کرد که نه تنها از « تعاریف فردی خود »، هیچ هراسی ندارند؛ بلکه با مطرح کردن و بر زبان و قلم راندن « تعاریف فردی » از بهر بازگشایی و شناخت ژرفتر به دست آوردن از « موضوع بحث » مددی درخور می رسانند. از کسانی بایستی دائم، پرهیز کرد و به کلکل کردنهایشان هیچ بهایی نداد که در بیان « تعاریف فردی » هرگز دلیر و رادمنش نیستند. تفکّر در « تقاطع تعاریف فردی » هست که پویا و بارآور می شود. بنابر این، همواره از خود و دیگران بپرسیم: « این چیست؟ ».
در مصاحبه های آقای موقن، من متوجه شده ام که ایشان، فاقد « بینش فلسفی » می باشد. علّتش نیز اینست که هنوز ذهنیّت و روان خودش را نتوانسته از تمام آن علقه های خواسته و ناخواسته ی حاکم بر وجودش در راستای « پژوهیدن و اندیشیدن » بگسلاند و « آزاد اندیشی » را پاس بدارد و به قول معروف، کریتیکال با تاریخ و فرهنگ ایرانی و باختر زمینیان به طور کلّی، روبرو شود. بدترین فرم کارهای پژوهشی و ترجمه ای اینست که رویدادهای فرهنگی و تاریخی و فکری باختر زمینیان را بخواهیم با وضعیّت مردم ایران، اینهمانی بدهیم. این بدترین فرم پژوهشگری می باشد که کثیری به دام آن افتاده اند. رویدادهای باختری، برغم شباهت ظاهری آنها، هیچ ربطی به مسائل ما ندارند. این نکته ای کلیدی می باشد که هر پژوهشگری بایستی حتما از آن، آگاهی مسلّم داشته باشد؛ وگر نه هر چیزی که بنویسد و بگوید، خبط محض است و بس. ما، تاریخ و فرهنگ و وضعیّت و شرایط خاصّ خودمان را داریم که بایستی از دید بینش فلسفی تجربیات خودمان با مغز خودمان در باره ی آنها بیندیشیم. تجربیات ما با تجربیات دیگر سرزمینها متفاوت هستند. حتّا همان هندوستان که با ما، پیوندهای فرهنگی خیلی مشترکی دارد، باز، تجربیاتشان با ما متفاوت می باشند. هندیها، بیشتر پاسیو و درونگرا هستند. در حالیکه ایرانیها، اکتیو می باشند.
تفکّر ایرانی در باره ی جهان و زندگی و کیهان و غیره و ذالک، بینشی « پیوند دهنده و درهمسرشته با یکدیگر » می باشد و اصلا برای ایرانی، چیزی به نام « جدایی و انزوا و گسسته گی » معنا ندارد. مسائل مردم و مملکت ما، هیچ ربطی به مسائل مشابه آنها در سرزمینهای دیگر ندارند. ما بایستی مسائل خودمان را از دیدگاه تجربیّات خودمان با مغز خودمان در باره شان بیندیشیم تا بتوانیم به راهکارها و راه حلّهایی برای روبرو شدن با فلاکتها و مُعضلات مردم و سرزمین خودمان دست یابیم. من می توانم فرض کنیم در باره ی « جدایی حکومت از دین به طور کلّی »، مثالی از کشورهای باختری بیاورم جهت تفهیم منظور نظر خودم؛ ولی نمی توانم همان راه و نسخه ای را برای مردم خودمم بپیچم که اروپائیان در باره « دین و حکومت » برای درمان فلاکتهای خودشان پیچیده اند. علّتش نیز این است که برای مردم ایران و بر شالوده ی تاریخ و فرهنگ ایرانی در معنای وسیع کلمه، حکومت بایستی « دینی » باشد!. حالا بحث بایستی گرداگرد این محور بچرخد که منظور مردم ایران از « دین » چیست؟ تا علّت اینکه چرا حکومت بایستی دینی باشد را بهتر بتوان فهمید و در باره ی آنانی که به نام « دین و خدا »، حکومت می کنند، موضعگیری شفّاف گرفت. مبحث سکولاریسم از نوع اروپایی اش، بحثیست که ربطی به ما ندارد و « چیز نویسان » ایرانی از معمّمش گرفته تا بدون عمّامه اش و تمام آن، دنباله روان هر چی آقا گفتنهای باختر زمینی، در باره اش زیاد قنطور بافی کرده اند البته کاملا ناشیانه و فاضلانه!؛ ولی هیچ کدام از اینهمه « چیز نویس »، یک بار از خودش نپرسیده است که « ایرانی » چرا به دنبال « حکومت دینی » بوده است در آرمانها و آرزوها و ایده آلهایش؟. چرا؟. باید در این باره اندیشید که چرا « شاه آرمانی مردم ایران = ایرج اسطوره ای » از « دین مردمی » سخن می گوید و آرمان ایرانی از حکومت، فرمانروایی می باشد که فروزه ی « دین مردمی » داشته باشد؟. باید دنبال فهم این مسئله رفت و مسئله ی دین را بایستی از بستر و چشم انداز تجربیّات ایرانی در باره اش اندیشید؛ نه از قالبهای ادیان ابراهیمی. آنوقت است که اگر دقیق و عمیق و ظریف در فهم مسئله بکوشیم، بلافاصله متوجه می شویم، گیر مسئله و راز ناگشوده و معمّایی فجایع و فلاکتهای اجتماع پاشیده ی ما ایرانیان در کجاست.
شنیدنیست که اصلا و ابدا به ذهن آقای موقن، خطور نکرده که نقش اساطیر در کتابهای مقدّس و قصص انبیاء بر کدامین محورهای کلیدی و اساسی تجربیات بشری می چرخند. به نظر من تمام اینهایی که از « عقلانیّت و ساینسگرایی و امثالهم » حرف می زنند، باید یک بار با ژرفبینی بنشینند و تمام متون مقدّس ادیان را با دقّت و سختکوشی بخوانند و سعی در فهم آنها داشته باشند. بحث « خدا » یک مبحث بسیار عمیقیست که با سراپای وجود آدمی، آغشته است و تازه « عقل / راسیو / خرد / رشن » و امثالهم تلاش دارند که آنچه را بشر با تمام وجودش، تجربه کرده است « دریابد و بفهمد »؛ نه اینکه از این راهها با « دانستن و سیطره یافتن » به موضوع تجربه دست یابند و خدا و دین را اسیر خود کنند!. رازشکافی « تجربیّات عمیق و تکاندهنده » را در دریای سیّالات روزگار است که می توان به دست آورد؛ زیرا « خدا و دین » رودخانه هایی هستند که دائم در تکاپو و نو به نو شدن می باشند.
در این راستا، تمام دانشهای بشری برای رتق و فتق کردن مسائل بشری به وجود آمده اند و هر کدامشان به سهم خود، نقش ارزشمند و آسیب رسان خودشان را تا امروز نیز ایفا کرده اند و همچنان می کنند. مسئله ی تغییر و تحوّل را و همچنین اندیشیدن را نمی شود یک شبه در اجتماع به واقعیّت پذیری اش دست یافت. بُغرنجهای کلافه کننده ی اجتماع ما از کهنترین ایّام نمی گویم؛ بلکه از عصر امیر کبیر تا همین امروز را می گویم. اگر بدون غرض و مرض و « نادیده گرفتن حُب و بُغضها و جانبداریهای مثلا سیاسی و فرقه ای و گروهی و مرام و مسلکی » بخواهیم با صمیمیّت به بررسی و سنجشگری « پرونده ی یکصد سال مردم خودمان و آنانی که در کشور داری، نقش آفرینی » کردند، با دلیری رو آوریم، باید عرض کنم که درد ما ملّت، درد نبودن انسانهای مسئول و نیندیشنده نیست؛ بلکه درد ما ملّت اینست که نمی توانیم « چرخهای خیر خواهی همدیگر » را در یکدیگر، طوری درگیر کنیم که چرخ عظیم اجتماع از همکاری گرایشهای مختلف به گردش در آید.
از این رو، بحث کردن در باره ی « خدا و ضرورت اندیشیدن در باره ی خدا » هست که مشخص می کند، آنچه را آخوندها می گویند با آنچه را که مردم به آن، اعتقاد دارند، چه تفاوتهایی با یکدیگر دارند. دقیقا پشت کردن به « بحث در باره ی خدا »، علّت دوام حکومت آخوندی می باشد؛ نه بر عکسش. خدا، اصل و پرنسیپ « باهمآیی ما ملّت » است. حالا چون آخوندهای قدرتپرست و بی مغز آمده اند و بحث خدا و دین را آلوده کرده اند، دلیل بر آن نیست که ما از این مبحث ریشه ای و عمیق فرهنگی و پرنسیپی بگذریم. تازه به حکومت رسیدن و دوام حکومت آخوندی، هیچگاه ما را از پرداختن به این « پرنسیپ کلیدی » نبایستی ممانعت کند که دقیقا برعکس، بایست خیلی تقویت کند و هوشیار و مسئول نیز بپروراند. بحث خدا، بحث کلیدی و تنها راه حل ساقط کردن آخوندها از حکومت کردن می باشد. اگر تحصیل کرده گان سرزمین ما بتوانند این نکته را عمیق بفهمند و در باره اش بیندیشند، آنوقت می توان مطمئن شد که گرهگاه مسائل ما ملّت در کجا تمرکز و تجمّع یافته اند و چگونه می توان از پس آنها بر آمد. خدا، گوهر و مغزه ی هستی تمام بود و نبود پرنسیپهای باهمستان یک اجتماع می باشد. ما اگر مسئله ای با آخوند داریم، بایست مسئله را حل کنیم آن هم از راه منطقی و شاهپایه ای آن؛ نه اینکه درست، شاخه ای را ارّه کنیم که خودمان و ملّتمان بر روی آن نشسته اند. بحث « خدا و دین »، کلیدی ترین و تنها رمز ساقط کردن اقتدار آخوندهاست. نفرت از آخوند را نبایستی در جایی تمرکز داد که راه نجات ما ملّت در گرو آن می باشد. گذرگاه ما برای واقعیّت پذیری « آزادیهای اجتماعی و فردی » با گذشتن از گذرگاه خدا و اندیشیدن در باره ی خداست که واقعیّت پذیر خواهد شد؛ ولا غیر. مشکل عقب مانده گیهای ملّت ما در عرصه های مختلف، هرگز خدا و دین به خودی خودشان نیستند؛ بلکه تحصیل کرده گان کم مایه و تابع غربیها و دنباله رو هر چی آقا گفت باختر زمینیان با کاراکترهای چند نبشه و حسود و محفل باز و لابیست می باشند که در گوشه و کنار دنیا و داخل ایران، ولو شده اند و میدان را به یک سری آخوند بی مایه و بی استعداد و قدرتپرست و خونریز وا نهاده اند.
4- ترجمه:
نگاهی گذرا به تمام آن نامهایی که آقای « موقن » در مصاحبه ی خود، ردیف کرده اند، کفایت می کند تا ما به خود آییم و از خویشتن بپرسیم که اگر ما ایرانیان با تمام آن ادّعاهای کائناتسوزمان می توانستیم حداقل « بند کفش یکی از آنهمه متفکّران یونانی و باختر زمینی » را ببیندیم، امروزه روز حال و روز خودمان و مردممان و میهنمان بهتر از این می بود که فعلا هست. این سخن هرگز به معنای آن نیست که ما ایرانیان و بویژه نوع تحصیل کرده و مدّعی، انسانهای بی استعداد و نفهم و فاقد شعور تمییز و تشخیص می باشیم. حاشا که هرگز!؛ بلکه این سخن از سر دردی عمیق و جانسوز برمی آید که ما ایرانیان اگر به راستی اهل آموختن و انگیخته شدن باشیم، بایستی در آغاز بیاموزیم که چگونه می توان « شاگردانی جوینده و پذیرنده و پرسنده و کنجکاو » شد و به پای درسهای اساتید نامدار تفکّر و فلسفیدن نشست تا با انگیخته و آبستن شدن از افکار و ایده های آنان بتوانیم هنر « شخم زنی زمین ذهنیّت سفت و متحجّر شده ی » مردم خود را با صبوری و دلسوزی زیر و رو کنیم برای کاشتن « تخمه های افکار و ایده های فردی که از دامن فرهنگ باهمستان خودمان » برخاسته باشند. وقتی ما نمی توانیم شاگردان گشوده فکر و بینامغزی باشیم، خود به خود پیداست که آنچه را طوطی وار از دیگران اقتباس می کنیم و در زبانی الکن و ترجمه ای می خواهیم به خورد مردم خود بدهیم، هرگز بار و بری نخواهد داشت و باری بر دوش مغز و روان آنها نیز خواهد شد. ما متاسفانه برغم سالها دانشجویی و هدر دادن سرمایه های هنگفت ملّی برای آموختن و یاد گرفتن، هنوز نتوانسته ایم به این نکته ی کلیدی و راهگشاینده دست یابیم که آموختن از دیگران به معنای « به دور افکندن تجربیّات تاریخ و فرهنگ مردم خود » هرگز نیست که نیست؛ بلکه آموختن و شاگرد مستعد دیگران شدن؛ یعنی « مادری پذیرنده و زاینده بودن » و سپس پدری اندیشنده و بار دار کننده و مسئول شدن برای « باغبانی کردن فرهنگ باهمستان مردم خود ». کاری که ما هنوز نمیدانیم چیست و چگونه می توان برای انجام آن، کوشا و شکیبا و مسئول شد.
ما با تصوّر اینکه از راه « لغت تراشی و لغت سازی برای ترمینوسها و مفاهیم فکری و فلسفی و ساینسی » باختر زمینان خواهیم توانست همان تحوّلات روحی و روانی و مغزی را نیز در ذهنیّت مردم خود و مناسبات آنها با یکدیگر ایجاد کنیم، دقیقا خطائی فاحش را مرتکب می شویم که بختک شوم و منحوس آن، بیش از یکصد سال آزگار می باشد ذهنیّت طیف تحصیل کرده گان سرزمین ما را در چنگالهای اختاپوسی و افلیج کننده ی خودش، حصار در حصار میخکوب کرده است. با افتادن در دیگ غلیان خروارها خروار ترجمه ی آثار متفکّران درجه یک تا درجه صدم باختر زمینیان هرگز و هرگز استخوان نیندیشیدنهای ما ایرانیان، پخته نخواهد شد و همچنین نخواهیم توانست « متفکّر و فیلسوف و اندیشنده » شویم؛ بلکه تفکّر و ایده آفرینی را زمانی می توان واقعیّت پذیر کرد که ما در آغاز، « فردیّت خود » را کشف کنیم و بشناسیم و در باره ی آنچه که « تاریخ تجربیّات مایه ای و بی واسطه ی » روان فرهنگی ما را می آفریند با دقّت تام بیندیشیم و در راستای بازشکافی و گمانفهمی و گمانجویی و گمان آزمایی مُعضلات فردی و اجتماعی و میهنی خودمان؛ همّت سختکوش کنیم. در پروسه اندیشیدن با مغز فردی خود؛ آنهم در بستر مُعضلات و مسائل تاریخی و فرهنگی مردم و میهن خود هست که هر کدام از ما می توانیم متفکّر و فیلسوف خویشاندیش شویم. با آویزان شدن به صدها نام بیگانه و محصول تفکّرات دیگران که از خاستگاههای تاریخی و فرهنگی و تجربی متفاوتی هستند، نمی توان با مردم سرزمین خود، باب سخن گفتن و انگیزاندن به تفکّر را گشود و هیچگاه نیز از این راه نمی توان مسائل روحی و روانی و کمپلکسهای اجتماعی را حل و فصل کرد و راهیافتهایی کلیدی را برای بدبختهای مردم سرزمین خود رقم زد. ( 5 )
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
- پانویسها:
1- مقاله ی آقای « موقن »:
2- در باره ی « خویشاندیشی » مراجعه کنید به این جُستار من:
3- در باره ی اسطوره ها مراجعه کنید به این جُستار من:
4- در باره ی نقش اسطوره ها برای معنا یابی زندگی، مراجعه کنید به این جُستار های من: [ + ] /// [ ++ ]
5- در باره ی گسستن، مراجعه کنید به این جُستار من:

Aucun commentaire: