samedi 12 mai 2007

حاشیه ای بر چیز نویسی آقای میر فطروس- آریا برزن زاگرسی

. زاگرسی
از تصویر و فرّ انگیزشی دکتر مصدّق تا امتداد کینه توزیهای خاصمانش [ حاشیه ای بر چیز نویسی آقای میرفطروس
]Saturday, May 12, 2007
مطلب آقای میرفطروس در باره ی کاریسما و اینهمانی پنداشتن آن با فرّ و بسط مُضحک آن به شخصیّت دارنده ی فرّی همچون زنده یاد « دکتر مصدّق »، تکرار کاملا سطحی و بی مایه ی همان چیزنویسی آقای « دکتر جلال متینی » می باشد که رویهمرفته، خلط و تقلیب و تحریف واقعیّت و حقّانیّت جنبش زنده یاد « دکتر مصدّق » است. مسئله ی ظهور و سقوط زنده یاد « دکتر مصدّق » را فقط از چشم انداز « تصاویر اسطوره ای ایرج و سیاوش و سیامک » است که می توان در باره اش پژوهش کرد و نظری شایسته ی تامل و درخور شخصیّت او و پدیده ی آرزویی مردم ایران نوشت. بیرون از این دایره ی اساطیری فرهنگ ایرانی، هر نوع قضاوتی در باره ی زنده یاد « دکتر مصدّق »، مغرضانه است و جانبدار. حال چنان قضاوتی، خواه به نفع مطلق زنده یاد، « دکتر مصدّق » تمام شود. خواه به نفع دشمنان همچنان حاسد و بی فرّ او.
آریابرزن زاگرسی
تارخ نگارش: یازدهم ماه مای سال 2007 میلادی
از تصویر و فرّ انگیزشی دکتر مصدّق تا امتداد کینه توزیهای خاصمانش[ حاشیه ای بر چیز نویسی آقای میرفطروس ]
{ ....... حکومتِ اقتدار يا اقتدار حکومت؟
برخلاف جامعة مدنی (Société civile) در جوامعی که هنوز توسعهء اجتماعی و انکشاف طبقاتی در آن ها صورت نگرفته و جامعه هنوز در دوران پيشامدرن و به شکل «جامعهء توده وار» (Société de masse) بسر می برَد، رهبران جنبش های عظيم اجتماعی، غالباً در هیأت پيشوای فرّهمند (charismatique) و «پدر ملّت» ظاهر می شوند. در اينجا، ديگر «پيشوا»، تنها رئيس دولت يا شخص مقتدر حکومت نيست بلکه کسی است که در برابرش نهاد مستقلی وجود ندارد و بهمين جهت پارلمان، دادگستری و ديگر نهادهای قانونی، بنام «مصلحت ملّی» می توانند تعطيل شوند. در چنين جوامعی، پوپوليسم رهبر سياسی، مردم (خلق) را تا حدّ تقدّس بالا می بَرد و پيشبرد هدف های سياسی را نه توسط مجلس، احزاب و نهادهای مدنی، بلکه به خواست و ارادهء مردم، ميسّر می داند چرا که در نظر پوپوليسم، اراده و خواست مردم، عين اخلاق، آزادی و عدالت است. پوپوليسم با تظاهر به ساده زيستی و استضعاف، خود را نمايندهء محرومان جامعه و تجلّی خواست و ارادهء توده ها وانمود می کند و همواره، «توطئه» يا «دست بيگانگان» را علّت ناکامی های سياسی - اجتماعی خود می داند. در اينجا، کانونی شدن ارادهء عمومی و مصلحت ملّی، قانونی می شود و تحقّق خواست ها و آرمان های رهبر (پيشوا) به هدف اصلی جنبش بَدَل می گردد. بدين ترتيب، تهديد به بسيج مردم و تحقير نمايندگان مجلس، ابزاری ست برای پيشبرد آرمان های رهبر. از نظر رهبر پوپوليست، جوهر جنبش او در نصّ قوانين موضوعه (خصوصاً قانون اساسی) نيست بلکه در درک و دريافتی است که «پيشوا» می تواند از قوانين داشته باشد، بهمين جهت، او در موارد اساسی به «روح قانون» و «مصلحت اجتماعی» (که در واقع روح و مصلحت خود اوست) استناد می کند و حضور هيجانی «قاطبهء ملّت» را ملاک درستی عمل خود و «قوهء تمييز و تشخيص مردم» می داند. بررسی وقايع اين دوران و خصوصاً نگاهی به انديشه ها و عملکردهای سياسی دکتر محمّد مصدّق، مصداق عينی يا بازتاب واقعی چنين جامعه ای می تواند باشد. ...................... ( ادامه ی مطلب آقای میرفطروس ) }
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
حاشیه ی آ. زاگرسی
درخرابات مُغان، منزل نمی باید گرفتچون گرفتی، کینِ کس، در دل نمی باید گرفت ( صائب تبریزی
)
اینطور که شواهد و قرائن نشان می دهند، هشدار من به آقای میرفطروس، کوبیدن پُتک سنگین استدلال بر آهن سرد ذهنیّت آکبند و انجمادی وی بوده است. گویا ایشان آنچنان از شیرینی آغازین آدامس ایدئولوژی منحط مارکسیسم، شیفته و بی قرار شده اند که هنوز حاضر نیستند چنان آدامسی را برغم لاستیک و مُتعفّن شدنش از دهان مغز و قلب خودش به بیرون تُف کند و بکوشد که هنر و پرنسیپ پژوهشگری را بدون متابعتها و دنباله رویها و واماندن به ذهنیّت آکبند و فیکس شده ی آکادمیکی / کلیشه ای، به تن خویش واقعیّت پذیر کند. آقای میرفطروس هنوز از چاله ای در نیامده به چاهی مخوفتر و تاریکتر، خودش را فرو انداخته است با این توهّم رسواگرانه که با تلاشها و عرق ریزیهای علمی نما، مثلا روشنگر و پاسخگوی مُعضلات میهن و مردم ایران باشند.
انسانی که می خواهد در باره ی تاریخ یک ملّت، پژوهش کند بایست آن پخته گی مغزی و سیّالیّت ذهنی و ذکاوت و هوش و فهم را داشته باشد که در آغاز از تار و پود فرهنگ و تاریخ و پرنسیپهای باهمستان مردم خود در تنوّع وجودیشان، بینش بسیار ژرف و بایسته به دست آورد تا در سنجشگری و پرداختن به موضوعهای دلخواهش، هرگز سرنا را با تمام نیروی وجودی اش از سر گشادش ننوازد. وقتی که ما از یک طرف، فرهنگ خودمان را اصلا و ابدا، شناخت عمیق و پالوده شده ای از آن نداشته باشیم و از طرف دیگر، شناخت درخور و پیش پا افتاده ای نیز از تحوّلات فرهنگی و فکری و اجتماعی و تاریخی باختر زمینیان نداشته باشیم، آنگاه، آنچه را در دیگ « کژفهمیهای شلنگ – تخته ای خود » می پزیم، آش شله قلمکاری از آب در خواهد آمد که راه به هیج ناکجا آبادی نخواهد برد؛ سوای سرگردانی مردم و تشدید کمپلکس فاجعه بار مسائل اجتماعی و تاریخی و فرهنگی ما.
آقای میرفطروس در متابعت کردن از مراجع باختر زمینی و اینهمانی پنداشتن مسائل باختری با رویدادهای ایرانی و ارزشیابی ظهور و حضور شخصیّتهای نامدار در دامنه ی کشور داری از پُشت عینک خوشنما و خودفریب و دیگر فریب غربی! اثبات کرده است که نه فرهنگ و تاریخ مردم خود را می شناسد؛ نه چند و چون زیر و بم دگرگشتهای فرهنگی و اجتماعی و تاریخی و فلسفی و تئولوژیکی باختر زمینیان را. مسئله ی « کاریسما » در باختر زمین با مسئله ی « فرّ » در فرهنگ ایرانی از زمین تا آسمان به شدّت با یکدیگر متفاوت و متضاد می باشند.
با روخوانی کردن دو سه جزوه ی پیش پا افتاده در باره ی جامعه ی کذّایی مدنی! نمی توان ادّعای فهم آن مُعضلی را داشت که ریشه ی بسیار کهن و تقریبا سه هزار ساله در کشمکشهای فرّهنگی و تاریخی و هنری و اجتماعی و غیره و ذلک باختر زمینیان دارد و سپس همان را معیاری و خط کشی قیراطی و هرگز لم و بم ناپذیر برای ارزشیابی مسائل و میهن خود به حساب آورد. من می پرسم این چگونه پژوهشگری می باشد که هنوز روان تاریخی / فرّهنگی خودش و مردمش را نمی شناسد، ولی ادّعای دانستن روان و تاریخ بیگانه گان را دارد!؟. کاریسما را هرگز و اصلا و ابدا نمی توان به « فرهمند »، برگرداند. کی گفته یا ادّعا کرده است که روان ایرانی با روان دیگر ملّتها، اینهمانی گوهری دارد و تجربیّات ایرانی، همسان تجربیّات مردم باختر زمین می باشد؟. به یک فرانسوی اگر بگویید، شما آلمانی هستید، بلافاصله واکنش نشان می دهد و شروع به بد و بیراه گفتن می کند. همین طور برعکسش. این چگونه است که آقای میرفطروس هنوز متوجه نشده اند، تجربیّات ایرانی، تجربیّات دیگر ملّتها نیست که نیست.
بحث کاریسما برای نخستین بار در ذهنیّت تئولوژیکی « پائولوس » عبارتبندی مفهومی شد و منظور از آن نیز « فیض الهی » می باشد که همانند « یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم » در قرآن می باشد و هیچ ربطی و پیوندی با « فرّ » در فرهنگ ایرانی ندارد؛ زیرا « فرّ » از پیامدهای « فردیّت شدن و مستقل اندیش بودن » انسانهاست که ریشه می گیرد. در حالیکه انسان کاریسمایی، هیچ فردیّتی ندارد و بایستی آن فریضه ای را به جا آورد که الاهی به رسولش و مومنان به رسولش تفویض کرده است. معیار و میزان کاریسما بودن در تئولوژی مسیحیّت، همان « پدر آسمانی [ = عیسا مسیح ] » می باشد؛ در حالیکه معیار فرّ در فرهنگ ایرانی، « نگاهبانی از جان و زندگی و شادی آفرینی و خوشی و امنیّت و رقص و آواز بهروزی برای نوع بشر » می باشد. من از آقای میر فطروس می پرسم ذهنیّتی که نتواند تفاوت و تضاد بسیار عمیق و ریشه ای این دو مسئله را بفهمد، چگونه به خودش جرات می دهد ادّعای پژوهشگری رویدادهای تاریخ ایران را داشته باشد؟.
مبحث کاریسما در باختر زمین به گرداگرد « فیض الهی » می چرخد که به اشخاص مصطفائی به طور امانت، واگذار می شود و آنها نیز موظف هستند اراده ی الهی را در زمین؛ گسترش دهند. اینکه اصحاب کلیساهای کاتولیک و پروتستان و امثالهم در باختر زمین، این مسئله را چگونه در نوشته های خود تا امروز، تفسیر و عبارتبندی کرده و همچنان می کنند، بحثیست که نیاز به جُستار بالا بلندی دارد و من حوصله ی این کار را فعلا ندارم. فقط جهت یاد آوری و تذکر مجدّد به آقای میرفطروس بگویم که زنده یاد « دکتر محمّد مصدّق » برغم خطاهایی که در اتّخاذ و کاربست تصمیمهای خودش داشت، هرگز فردی « کاریسما » نبود و از طرف قادری قهّار و جبّار نیز، رسالت آن را نداشت که در سرزمین ایران به گسترش اراده ی فراکائناتی چنان الاهی تلاش کند؛ بلکه زنده یاد « دکتر مصدّق »، دارای فروزه ی « فرّ » بود که آفرینگویی مردم ایران را انگیخته و همپا و در کنار خود داشت.
مطلب آقای میرفطروس در باره ی کاریسما و اینهمانی پنداشتن آن با فرّ و بسط مُضحک آن به شخصیّت دارنده ی فرّی همچون زنده یاد « دکتر مصدّق »، تکرار کاملا سطحی و بی مایه ی همان چیزنویسی آقای « دکتر جلال متینی » می باشد که رویهمرفته، خلط و تقلیب و تحریف واقعیّت و حقّانیّت جنبش زنده یاد « دکتر مصدّق » است. مسئله ی ظهور و سقوط زنده یاد « دکتر مصدّق » را فقط از چشم انداز « تصاویر اسطوره ای ایرج و سیاوش و سیامک » است که می توان در باره اش پژوهش کرد و نظری شایسته ی تامل و درخور شخصیّت او و پدیده ی آرزویی مردم ایران نوشت. بیرون از این دایره ی اساطیری فرهنگ ایرانی، هر نوع قضاوتی در باره ی زنده یاد « دکتر مصدّق »، مغرضانه است و جانبدار. حال چنان قضاوتی، خواه به نفع مطلق زنده یاد، « دکتر مصدّق » تمام شود. خواه به نفع دشمنان همچنان حاسد و بی فرّ او.
با ردیف کردن و برشماری تمام آن خطاهای پراکتیکی و نظری زنده یاد « دکتر مصدّق »، هیچگاه و هرگز نمی توان « فرّ » او را پایمالی و نادیده گرفت و به خاک سپرد؛ آنهم در مقابل رقیبان خاصمی که در مقایسه با زنده یاد « دکتر مصدّق »، هیچ فرّی نداشتند و فقط در فکر قدرت و جاه طلبی و منفعتهای شخصی و گروهی و فرقه ای خود بودند. فاجعه ی کاراکتری آن طیف از تحصیل کرده گان ایرانی که سالهایی از عمر خود را تا لحظات مرگ در باتلاق ایدئولوژی مارکسیسم روسی و نوکری برای خاصمان ایران هدر دادند و همچنان با افتخار، هدر می دهند، در این است که اگر تک، و توکی در میان آنها پیدا شود که بخواهند خودشان را از زنجیر اسارتهای تشکیلاتی منفصل کنند، یک چیز را همیشه با خودشان به عنوان « یادگاری » در کنج دلشان تا مرگروزشان محفوظ خواهند داشت؛ آنهم « کینه توزی » به زنده یاد « دکتر مصدّق و هر چیزی که رنگ و بویی از تاریخ و فرهنگ سیمرغی » ایرانزمین داشته باشد. چنین رفتارها و موضعگیریهایی از سوی آنان، رسواگر ذهنیّت شریعت مآب و همچنان ناپالوده شده از قیر عبودیّتهای شیعه گری کینه توز می باشد.
مصیبت درد آور افرادی که در باتلاقهای تشکیلاتی / محفلی / فرقه ای آلوده به انواع و اقسام ایدئولوژیهای مخرّب و ضدّ تاریخ و فرهنگ ایرانی و مردمش می لولند، اینست که وقتی از آنها می بُرند، یا مُتعه ی رقیبان زنده یاد « دکتر مصدّق » می شوند و کینه توزیهای خود را به « تصویر انگیزشی او » همچنان حفظ می کنند یا اینکه مُتعه ی حکومت فقاهتی می شوند و همپای با فقها و آخوندها، رسالت خصومت کردن با جان و زندگی و تاریخ و فرهنگ ایرانی را با از خود گذشتنهای بی مانند، به پیش می برند. هیچ کدام از آنها این دلیری را ندارند که روی پاهای مستقل اندیش خود بایستند و فردیّت خود را پاس و ارج بدارند و به جای چُسچاپ کردن ترّهات علمی نمای خود در این راستا بکوشند که هر چه زودتر، کینه توزیهای خود را درمان کنند.خصومتی که تا همین امروز از سوی طیفهای سلطنت طلبان و ایدئولوژی زده گان مُتعه و اسلامگرایان تاق و جُفت در حقّ زنده یاد « دکتر مصدّق » می شوند، همه حکایت از آن می کنند که چنین خاصمان قدرت پرست و بی لیاقت، هنوز از « فرّ زیبا و جمشید گونه ی دکتر مصدّق و تصویر و یاد انگیزشی - آرمانی او برای مردم ایران »، بسیار بسیار می هراسند و چنین هراسی، نشانگر آنست که تمام خاصمان زنده یاد « دکتر مصدّق » از بستر و زهدان پرورنده ی او که همانا « فرهنگ سیمرغی مردم ایران » می باشد، بسیار نفرت و وحشت دارند و با امتداد نفرتها و شعله ور نگاه داشتن کینه توزیهای شیعه مآب خود در « عقیده و عمل »، وحدت و اشتراک موضع دارند. خواه چنان خاصمانی، ایدئولوژی زده گان و تابع هر چی آقا گفتنهای باختر زمینیان باشند. خواه مدّعیان تاج و تخت بر باد رفته باشند. خواه مدافعان مذهب اسلام امّتگرا باشند. کینه توزی این سه گرایش ناحقّ و فاقد فرّ و لیاقت به زنده یاد، « دکتر محمّد مصدّق »، به وحدت قلبی و نظری آنها در خصومت کردن با « پرنسیپهای فرهنگ سیمرغی ایرانزمین » گواهی می دهد؛ ولاغیر.
با این تذکر به آقای میرفطروس، همچنان یاد آوری کنم که « فرّ در تجربیات و فرهنگ ایرانی » با مفهوم « كاريسما » در زبانهاي بيگانه، كوچكترين ارتباطي ندارد. عدم تشخيص و نفهميدن فرق اين دو با يكديگر، ما را از شناخت و راهيابي به ژرفاي فروزه ی پیدایشی / زایشی « فرّ » بازمي دارد. عالي ترين و بي مانندترين توليد مشترك فرهنگي اقوام و قبيله ها و ايلها و مليّتها و انسانهايي كه در سرزمين ايران زندگي مي كنند، زايش و پرورش پرمايه ترين و ژرف انديشيده ترين سرانديشه اي است كه تئوريهاي دمكراسي از دوران يونان باستان تا اروپاي مدرن هنوز هم نمي توانند همسنگ و همتراز با آن باشند. چنين سرانديشه اي؛ يعني فرّ با بينش بسيار ظريف و لطيف ايراني از جهان و جانوران و كهكشانها و پديده ها پيوند ناگسستني دارد و مغزه ي آن فقط به زندگي و نگاهباني كردن از آن مي انديشد. بازشناخت سرانديشه ي فرّ و پرداخت تئوريك آن، دشوارترين و پرجاذبه ترين پرسمان در فرهنگ ايراني است.
سرانديشه ي فرّ، آنقدر براي ايرانيان جاذبه دارد كه بسياري از حكومتگران نالايق و زندگي - ستيز مي كوشند حقّانيت حكومتگري خود را با سرانديشه ي فرّ، عينيت بدهند و مردم را از اين راه بفريبند. اينكه سرانديشه ي فرّ، چگونه به آرمان ارزشمند ايراني از شيوه ي حكومتگري حاكمان واگردانده شد و در طول تاريخ هزاره ها در ذهن و قلب و روان و تار - و - پود ايرانيان تا امروز پايدار مانده است و همچنان پايدار خواهد ماند، پدیده ایست كه استاد « منوچهر جمالی » از راه كنكاشهاي گام به گام در ژرفاي فرهنگ ايراني به بازآفريني و بازاندیشی آن، همت كرده است. وی می اندیشد که بدون سوائـق و التهابات و قواي آتشفشاني در تاريكيهاي گوهر انسانها نمي توان هيچ كار بزرگي كرد و اين نيروها در حالت عادي از هيچ چیزی تابعيت نمي كنند؛ ولي موقعي كه به آرمانهاي بزرگ انساني بسته شوند كارهاي بزرگ تاريخي پيدايش مي يابند. آرمانها موقعي ارزش اخلاقي / منشی دارند كه بتوانند قواي تاريك و بي اندازه ي ما را جذب كنند.
سرانديشه ي فرّ بر پرورش جامعه استوار مي باشد و به حكومتگري و قدرتورزي حاكمان، حقّانيت مي دهد. اين آرمان تنها آرمان ايراني از شيوه ي حكومت مي ماند و هرگز تغيير نخواهد كرد؛ زيرا بر بنياد انگيختن مردم پي ريزي شده است؛ نه حكم و امر و دستور و فتوا. هر گاه سخن از فرّ مي رود كه در فرهنگ کشورداری ايران، اصل نظم اجتماعي و سامانبندی است، پديده اي كه معيار آنست، تصوير « جمشيد جم » مي باشد. پيامد تراوش فرّ، كارها و انديشه ها و خواستهائـيست كه به خوش زيستي و دير زيستي و نگاهبانی از جان و زندگی مي انجامند. آنكه براي مردم در گيتي آنچنان بينديشد و كار كند كه مردم، خوش بزييند و دير بزييند و جان شیرین داشته باشند، او فرّ دارد و تا لحظه اي كه چنين بكند و چنين بينديشد و بخواهد، فرّ او نيز پايدار است؛ ولي از لحظه اي كه چنين نينديشد و نكند و نخواهد، فرّ را گم مي كند و خود به خود از قدرتورزي ساقط مي شود.
اعمال و افكار و خواستهايي كه از گوهر انسان پيدايش يابند و بتراوند، فرّ را نيز پديد مي آورند. يكي از برترين ويژگيهاي آن، ناگرفتني بودن آن است و با پيمان بستن هرگز نمي توان آن را صاحب شد يا براي كسي ديگر آن را تثبيت كرد. او انتقال ناپذير است. نه از راه وراثت نه از راه انتصاب، هيچكس نمي تواند آن را از راههاي زندگي - ستيز به چنگ آورد. فرّ از ديدگاه ايراني بيان گوهر ذاتي هر فرد در اعمال و گفتار و انديشه هايش هست كه براي آبادي گيتي و بهزيستي مردم اجتماع مي كند. بايد بر دارنده ي فرّ، آفرين گفت و آن را شناخت و ارج نهاد تا فرد و اجتماع در پيوندي آفرّيننده و پرورنده با هم قرار گيرند. مسئـله ي فرّ، مسئـله ي فرديّت ايراني است. مسئله ي شناخت ارزش فرد در اجتماع و کشورداری است. تجربه اي بسيار مايه دار و نيرومند است كه هنوز در روان ايراني، زنده و فعّال می باشد. ويژگي برجسته ي فرّ، راستي است كه با بي آزاري و عدم خشونت همراه است. راستي همان پديدار شدن گوهر خود است. از اين رو، با راستي يا خويشزايي، انسان خوش است و پرورده مي شود و با دروغ، خود انسان در چنبره ي خوارمايگي، بسته و اسير مي ماند و زندگي نمي تواند پيدايش يابد. از اين رو، انسان خوارمایه، خود را مي آزارد و در اثر فشرده شدن در خود، مهاجم و آزارنده و قهرورز مي گردد. راستي بر پايه ي يقين گوهري به خود است كه از زندگي فردي فرا مي جوشد و در پي زُدايش دردهاي ديگران است و مي كوشد كه ديگران را به خوشي و شادي آفريني ترغيب كند. فرّ، نيروها و افراد و طبقات و اقوام متضاد را به هم مي بافد و ميان آنها صلح و آشتي برقرار مي كند و نماد يك تجربه ي مايه اي فرهنگ کشورآرایی ايراني است كه هنوز در روان و گوهر ايراني زنده و پوياست و بر اين تجربه ي مايه اي كه شالوده ي فرهنگ کشور داری ماست، دمكراسي و نظام کشور آرایی آزاد استوار خواهد شد. فرّ، بيان خويشبودي هر فرديست كه اصالت گوهري خود را مي نماياند. با مفهوم فرّ، حاكميّت از گوهر خود انسان مي تراود و سرچشمه مي گيرد نه انتقالي است نه تباري نه نژادي نه ارثي. سرانديشه ي فرّ، پيوند خاموش و بي كلام است. پيونديست بي نياز از هر امريّه اي. در پيوند فرّي به كلمه نيازي نيست. فرّ، اصالت پهلوان را در خود او مي داند و هدفش گذر كردن از هفتخوان و با جان و دل خريدن همه ي دردهاست براي رسيدن به اوج چكاد خود تا انسان بتواند به تنهايي بر روي پاهاي خودش استوار بايستد و به خود، يقين داشته باشد. به همين دليل، در فرهنگ ايراني، سيمرغ شدن، چكاد خودگستري انسان است. ستودن و آفرینگویی در فرهنگ ايراني، معناي گوهري و کشور داری و اجتماعي دارد. ستودن و آفرینگویی بر فرّ دیگران، اندازه ي قدرتي است كه از طرف مردم اجتماع، مشخّص و متعيّن مي شود و بيان فروتني و تسليم و حكمپذيري نيست. فرّ بايد به آفرين گفتن از سوي مردم بيانجامد.
ايراني از راه خشونت و قساوت، به كسي حقّانيت نخواهد داد. از اين رو، فرّ، بيانگر نرمي و استواري خوي و منش ايراني است؛ يعني بيانگر لطافت و ظرافت در عمل و گفتار و انديشه است؛ نه فرصت طلبي و همرنگ اجتماع شدن و تسليم در برابر قدرت و زور. خودجوشي و خودافشاني از ويژگيهاي سرانديشه ي فرّ هستند. فرّ، چهره ايست كه با پرتو زيبايي اش مي انگيزد و ناگهان از اين انگيزه، نيروهاي فراوان پيدايش مي يابد. تابيدن فرّ با نيروي انگيزنده اش ايجاد مستي و شور و حال مي كند كه از ناگنجا بودن و آكنده شدن ظرفيّت روحي انسان به سبب داشتن شور زندگي نشأت مي گيرد و بلافاصله از اين آكندگي است كه مهر، سرازير و فرا افشانده مي شود. اينست كه فرّ، اصل پرورندگي و كششي است كه در نهاد هر انساني نهفته مي باشد. فرّ، ويژگي سيمرغي بودن انسان و ويژگي سرچشمه بودن نظام کشور داری و حقوقي او را نشان مي دهد. بر پايه ي فرهنگ ايراني، انسان بي فرّ، براي سياستمداري و حكومتگري هيچ گونه حقّانيّتي ندارد. فرّ، كششي است كه در اثر پيدايش و گشايش گوهر فرّد پيدا مي شود و سروري و بزرگي فقط از راه پيدايش گوهرانسان حقّانيت دارد. ناگرفتني بودن فرّ با مفهوم آزمون، پيوند جداناپذير دارد.
فرّ، سرشت انگيزندگي دارد؛ يعني مجموعه ي اعمال و افكار و نيروهائـيست كه مردم را مي انگيزاند و آنها را به انديشيدن آبستن مي كند و هيچگاه وجدان و ذهنیّت آنها را متعيّن نمي كند. فرّ در روند انگيختن، هر چیزی را آزاد مي گذارد و هيچ چیزی را در انگيختن، قالب بندي نمي كند. ازاين رو، انديشه انگيزي با فلسفه ي آزادي سر - و - كار دارد. فرّ همچنين، ويژگي مهرورزي دارد كه تضادهاي آشتي ناپذير را مي شكيبد. مهري را كه از فرّ برمي خيزد در ميان مردم بايد جُست. به همين سبب، فرّ، يك روند يافتني و گريختني است؛ نه يك چيز داشتني يا اعطايي و انتصابی و وامي و ارثي. با اعمال و افكاري مي توان آن را يافت و با اعمال و افكاري نيز مي تواند از انسان بگريزد. آن پیشوازی میلیونی مردم ایران از « خُمینی »، نمایانگر آفرینگویی مردم ایران بر « فرّ » او بود. ولی با ریختن نخستین قطره ی خون و آزردن جان به امر خمینی، بلافاصله، « فرّ » از او گریخت و خمینی و همعقیده گانش به « ضحّاکیان » واگردانده شدند.
سرانديشه ي فرّ ، برترين ايده آل اجتماعي و کشور داری و حقوقي تفكّر ايراني است و ويژگي هيچ شكل حكومتي خاصّي نيست؛ بلكه معياريست كه از طريق آن، ايراني هر گونه حكومتي و نظام کشوری و حقوقي را مي سنجد. آن كسي كه مي تواند از راه خرد نگهبان جان و خواست خود، دردهاي مردم را در اين گيتي بزدايد و جان آنها را بپرورد، همان کس، فرّ دارد. اين ايده ي گوهري ايراني از مفهوم داد است. سراسر حقوق کشور داری و اقتصادي و اجتماعي و جزايي از همين سرانديشه، ريشه مي گيرند. سرانديشه ي داد در ايران همين فروزه ی پیدایشی / زایشی فرّ است. او، سرانديشه اي پرمايه و دامنه دار در تفكّر کشور داری فرهنگ ايراني مي باشد كه به حكومتهاي جمهوري يا دمكراسي يا سلطنت مشروطه و امثالهم هيچ ربطي ندارد. او نماينده ي تصويري خاصّ از انسان است كه تراوش و رويش نيرومندي مي باشد. فرّ در ريشه اش به انديشه ي جامعه ي رويشي و حكومت و قوانين رويشي / زایشی / پیدایشی مي رسد. در واقع، جامعه و نظام و قوانين و حكومت و حقوق از انسانهايي مي رويند كه با هم جمع مي شوند و بر دارندگان فرّ، آفرين مي گويند. فرّ، فروزه ائیست كه درخشش گوهري فردي را بيان مي كند و بُعد کشور آرایی مفهوم راستی و حقيقت از ديدگاه ايراني است كه پيامد اعمال و افكاري هست كه مردم را بدون كاربرد زور و قدرت جذب مي كنند. ايراني، زور و پرخاشگري را نمي پذيرد و نمی پسندد. از اين رو، با هر حكومتي و نظامي و قانوني و دين و مذهب ايمانخواه و ایدئولوژيي مخالف است كه به هر بهانه اي مي كوشد به زور و تحميل و فشار و تجاوز و پرخاش دست بزند. فرّ، نيروئيست كه همه ي جانداران و انسانها را به خود جذب مي كند و به فرّيب دادن ديگران و زور گویی به ديگران براي تحميل خواست و عقيده ي خود، نياز ندارد. ايراني هميشه مي خواسته است حكومتي بيابد كه تجسّم سرانديشه ي فرّ باشد. حكومتي كه در آن، طبقه ي حاكمه، هيچگاه به زور و فريب و قهر دست نزند و فقط با جاذبه ی موسیقایی رفتار و گفتار و منش فرهیخته، مردم را به گرد خود جمع كند. سزاوار و فراخور و شايسته بودن به مقام و قدرت، چیزی جز قبول طبقه بندي در دامنه ی کشور داری نيست كه مسئله اي اجتماعي مي باشد. در واقع، مردم بايد فرد را لايق و شايسته ي مقام بدانند. كسي كه بدون داشتن فرّ به مقامي دست يابد، بلافاصله رشگ انسانها را برمي انگيزد و زماني رشگ از بين مي رود كه فرّ در ميان انسانها مرجع گزينش شود. ///
تلخنیش: نود و نه و نیم درصد سایتهای برونمرزی، آن دلیری و گشوده فکری را ندارند که جُستارهای مرا واتاب دهند. از این نظر، بسیار دلشادم؛ زیرا نیک می دانم که این مدّعیان دروغین و شارلاتان برونمرزی در رفتار و گفتار و کردار با بدیلهای فقاهتی خود، هیچ تفاوت و تمایزی ندارند. همه ی اینها به فرم و روش خود بر ضدّ آزادی و سرفرازی ایران و مردمش می باشند. اینان فقط به دنبال نوکر و مجیز گو می گردند.

Aucun commentaire: