mardi 8 mai 2007

جام جم

منوچهرجمالی

جام جم
به معنای آنست که :
« انسان ، سرچشمه بینش است
»
جام جم، یا پیوند یابی «مهر باخرد»
یا «با نگرانی به دردزندگی ِانسانها اندیشیدن»
مهرورزی بهرام و سیمرغ بهمدیگر،بُن هر انسانیست
اورنگ و وفا ، دونام بهرامند
سیمرغ و مهر، دونام زنخدای ایران « خرّم» هستند
اورنگ کو؟ گلچهره کو؟ نقش وفاومهرکو؟
حالی من اندرعاشقی ، داو تمامی میزنم حافظ

پیرگوهرفروش=پیرمغان=سیمرغ=خرّم=خضر

گفتمش جام جم بدستم بود طفل بودم زجهل بشکستم
عطار

درفرهنگ اصیل ایران ، انسان با « اطاعت از امرها و نهی ها، از هر که میخواهد باشد »، با « گوش دادن به موعظه های اخلاقی و دینی و حکمت آمیز » ، نه خوب میشود ، نه سعادتمند . انسان ، با « یافتن بُنش » ، با « کشف و وصل و رسیدن به بُنش » ، هست که منقلب میشود ، و نیکو میگردد، و به سعادت میرسد . سعادت و نیکی و شادی وبینش ، پیآیند انقلابیست که در « جُستن و یافتن بُن انسان درخود » پیدایش می یابد . انقلاب و تحول بنیادی ، در یافتن بُن انسان ، ورسیدن به بُن انسان که بُن کیهان نیز هست ، ممکن میگردد . « رُمانتیک سیاسی » ، در اندیشه تجدید شکلهای تاریخی ( سیاسی ، اجتماعی ، دینی ، هنری ... ) است .
این یک رُمانتیک سیاسی است که میخواهد « حکومت هخامنشی » را در ایران تجدید کند . این یک رُمانتیک دینی است که میخواهد به تجربه دینی آغاز اسلام بازگردد، و حکومت عدل علی را ازنو بسازد . مسئله ، زنده و فرشگرد ساختن« بُن» ، یا «مایه های فرهنگ ایران » است ، که در گذشته، شکلهای حکومتی هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان را در تاریخ به خود گرفته است ، ولی در آینده ، توانائی آن را نیز دارد که « شکلهای حکومتی و سیاسی و اجتماعی و دینی » گوناگون و نوین به خود بگیرد . مسئله ، بازگشت به یک شکل وصورت حکومتی ، یا یک شکل هنری یا یک شکل اجتماعی در تاریخ باستان نیست ، بلکه مسئله ، تجربه نوین کردن از بُن خود و فرهنگ خود است . تجربه مستقیم همان بُنی ، که سبب پیدایش حقوق بشر در تاریخ ایران گردید . مسئله یافتن « اصل نوشوی و نو آفرینی » است، که ایرانیان آن را « آتش فروزی » مینامیدند ( برهان قاطع ، زیر واژه آتش فروز ). بهمن و سیمرغ ( ارتافرورد) ، آتش فروز، یعنی « کواد= قباد » ، یعنی ، مبدع و نو آور بودند . و این دو ( بهمن و ارتا فرورد ) ، بُن انسان شمرده میشدند . این « بُن یابی » است که مایه تخمیرگر اجتماع و سیاست و خرد و اقتصاد و هنر، در آینده است . هنوز در کردی ،« میان» ، به معنای « مایه » ، یا اصل تخمیرکننده ،یا اصل انقلاب حقیقی است . در میان انسان ، مایه تخمیر کننده ، بُن ِ نوشوی و نو آفرینی است . بُن یابی ، تجربه مستقیم و بیواسطه از هسته وجود خوداست که درست تاریخ و گذشته و سنّت ، آنرا پوشانیده است . تاریخ ما ، سبب شده است که ما از بُن خود ، دور افتاده ایم . بُن یابی خود ، درست گسستن از تاریخ ، از شکلهائیست که در تاریخ گرفته ایم . بُن یابی ، برای یافتن « نیروی تازه شکل دهی به خود و به اجتماع خود و به اندیشه خود و به هنر و دین خود است » .
اینست که « آرزوی رسیدن به بُن »، در هرانسانی، اورا به جنبش و جستجو میانگیزد . مسئله انسان در فرهنگ ایران ، وارونه ادیان اسلام و مسیحیت و همچنین الهیات زرتشتی ، آرزومندی سعادت ملکوتی و آسمانی و اخروی برای فرد، نیست . انسان آرزومند آن نیست که «فردش» در ملکوت و آسمان ، جاودان شود ، و در سراسر عمر، برای رسیدن به این آرزو( جاودانی ساختن و سعادتمند ساختن فرد خود ) ، بیاندیشید و بگوید و کاربکند . فرهنگ ایران ، در انسان، چنین اشتها و علاقه و آز ِ بی نهایت بزرگ را، به سعادتمند ساختن ابدی فرد خود در آسمان و فراسوی جهان یا درجنّت ، تلقین و تزریق نمیکند . مسئله زندگی ، رسیدن به سعادت در جنّت و ملکوت وآخرت نیست ، بلکه مسئله انسان ، رسیدن به بُن خود، در « میان خود » است که همیشه دراو حاضراست، و نزدیکترین چیز با اوست ، و با او آمیخته است . از این رو بود که بهمن را که بُن ِ بُن هر انسانی است ، « اندیمان » هم مینامیدند ، چون بُن، در میان هرانسانی ، نزدیکترین و محرمترین چیز به اوست . فرهنگ ایران ، این « خود پرستی مقدس » را که شالوده مسیحیت و اسلامست، شالوده زندگی در این گیتی قرار نمیدهد . انسان ، نگران « کسب سعادت ابدی فرد خود » در این گیتی نیست . مسئله بنیادی زندگی در فرهنگ ایران ، جستجوی بُن و بیخ و ریشه خود ، و آمیختن با آن و نوشدن و فرشگرد یافتن ازآنست . آرزویا اشتیاق یا « بویه » ِ بنیادی انسان ، رسیدن به بُن خود است که همان « بهمن میباشد که نخستین تابشش ، ارتا فرود یا هُماست » .
در رسیدن به بُن خود است که او ، « مردم = انسان » میشود . مسئله فرهنگ ایران ، مسیحی شدن ، یا مسلمان شدن ، یا موءمن شدن به این و آن آموزه نیست . مسئله انسان (= مردم ) ، انسان شدن ( مردم شدن) است . کسیکه« بنیادی» میشود ، انسان میشود . انسان ، چیزیست که باید «بشود» . انسان ، انسان نیست ، بلکه باید انسان ( مردم ) بشود . انسان ، انسان است ، چون آرزوی « انسان شدن » دارد .
دی شیخ باچراغ همیگشت گردشهر
کزدیو ودد، ملولم و انسانم آرزوست
گفتند : یافت می نشود،جُسته ایم ما
گفت: آنک یافت می نشود، آنم آرزوست
این « آرزوی انسان شدن » ، انسان را بجستجوی انسان دربُن خود میکشاند ، و انسان ، همیشه « آنچیزی هست ، که میجوید ». چیزی که یکبار « یافته شد » ، نیاز به « جستجو و پژوهش » را از بین میبرد ، چون به غایتش رسیده است، ولی انسان ، همیشه جستنی است . و انسان را باید در آغاز، در بُن خود جُست، نه در شهر. انسان در آغاز باید از خود انتظار انسان شدن را داشته باشد ، نه از مردم شهر . از خود، باید آرزوی انسان شدن داشت . انسان ، همیشه جزآنست که یافته شده است. انسان ، روندِ شوندگیست، نه « وجود بودنی » ، و « آنچه همیشه میشود » ، « یافتنی نیست » . چیزی را میتوان « یافت » که « سفت بشود ودیگر، نشود » . و این تفاوت « تصویر انسان» در ادیان ابراهیمی ، با « بُن انسان » در فرهنگ ایران است. ما در فرهنگ ایران ، دنبال « بُن انسانیم »، نه به دنبال « تصویر انسان » .در تصاویر انسان ، با انسانی کار داریم که « بود دارد»، و در « بُن انسان» با « انسانی کارداریم که همیشه میشود » .
پذرفتن صورت ، ازجمادیست
مفسُر، اگرازرحیق ِ جانی، مولوی
و این تفاوت فرهنگ ایران با ادیان ابراهیمی و فرهنگ یونانست . اینست که « آرزو ، با آنچه همیشه میشود ، کار دارد » . ما در جهان سیاست و اجتماع ( جهان آرائی ) با « آرزو » کار داریم . انسان میخواهد با واقعیت بخشیدن به آرزوهای خود ، جهان را بیاراید . این آرزوست که اصل نوشوی همیشگی اجتماع و سیاست و اندیشه وهنراست . مسئله اینست که آرزوی انسان شدن ، در همه انسانها ، انگیخته شود .
هرجانوری ، همان جانور« هست » که زاده شده است . انسان ، آن جانوری نیست که « زاده شده و هست» ، بلکه جانوریست که باید همیشه از نو « بشود » . انسان ، بطور بدیهی ، انسان نیست، و با ایمان به هیچ آموزه ای و شخصی که میخواهد اورا روشن سازد، و تصویری که به او میدهد تا سرمشق شکل یابی خود سازد ، انسان نمیشود . انسان ، موقعی انسان ( مردم ) میشود که از بُنش ، بزاید ، پیدایش یابد ، روشن شود .آنچه انسان آرزو میکند ، در بُنش هست، و نزدیکترین چیز به اوست . و انسان ، صد ها بار نیز که بزاید ، هنوز « آبستن به خود » میماند .« انسان= مردم »، بُن و مینو است ، و تا این بُن و مینو ، پدیدار نشده است و نروئیده است ، مردم نیست . از این رو مردم ، ُبنیست که باید تنه و شاخ و برگ و بار بشود ، تا مردم بشود . تا بُن ، پیدا نشده است ، انسان ، مردم نشده است . این آرزومندی بنیادی ، در هرانسانی هست .
جانا دلم ببردی، در قعر جان نشستی من با کنار رفتم ، تو درمیان نشستی
گرچه ترا نبینم،بی توجهان نبینم
یعنی تو نورچشمی،درچشم ازآن نشستی
گفتی مراچوجوئی، درجان خویش یابی
چون جویمت ؟ که درجان ، بس بی نشان نشستی عطار

« مردم شدن» ، یک آموزه نیست که انسان بیاموزد و بدان ایمان آورد . انسان با اطاعت از یک مشت امر ونهی ، انسان نمیشود . مردم شدن ، پیدایش بُن مردمی از درون خود است . زندگی کردن ، همین زائیده شدن ، همین روئیدن بُن مردم درهر انسانیست . زیستن ، پیدایش گوهر مردمی از خود است .انسان ، هنگامی آغاز به مردم شدن میکند که « شوق یا آرزوی مردم شدن » پیدا میکند . انسان ، آرزومند مردمشدن میشود . گوهر انسان ، آرزو هست . گوهر انسان، « جستجوی آرزو» است . در تاریخ بیهقی میآید که « در این تن ، سه قوه است ، یکی خرد .... دیگر خشم ، سه دیگر آرزو » . این سخن بیهقی ، رد پائی از جهان بینی سیمرغیان یا خرّمدینانست ، که هزاره ها پیش از زرتشت نیز، در میان مردم زنده بوده است .خرّم ، یکی از نامهای سیمرغ یا ارتا فرورد است . بُن انسان که جم و جما (جم و جما ، در فرهنگ زنخدائی ایران ، بُن انسان شمرده میشدند ) باشد ، بهرام و سیمرغ (= سن = صنم= ارتا فرورد= فروردین= خرّم ) میباشند،که سپس تحریف به بهروج الصنم شده اند . ایرانیان ، به تصویر ِ نخستین جفت انسان ، روی نمیآورده اند ، بلکه برایشان ، مسئله ِ« بُن انسان » مطرح بوده است . انسان ، از بُنش، که عشق خدایان به همست ، میروید . انسان ( جم و جما ) ،شاخ وبرگ و بارگیاهی ( اسپرم ) هست، که در ریشه و بیخش ، دو خدا، که سپس اورنگ و گلچهره، یا وفا و مهر نامیده شدند ، همدیگر را تنگ در آغوش گرفته اند . جم و جما ، درختی است که از همآغوشی بهروز و صنم ( سن)، یا اورنگ و گلچهره ، یا بهرام و سیمرغ، میروید . این بُن که اورنگ و گلچهره باشد ، در ایران ،« مهرگیاه » نیز نامیده میشد
سبزه خط تو دیدیم ، و زبستان بهشت
بطلبکاری این « مهرگیاه » آمده ایم
حافظ برغبت از بهشت بیرون میآید چون آرزومند این « مهرگیاه » است .
این گیاه ، از بُنش گرفته تا شاخ وبرگ و بارش، باهم یگانگی دارند . ریشه و بیخ انسان ، در تاریکی ، از« عشق خدایان » آبیاری میشود و خون خدایان در رگ زن ومرد ، روانست . زن ومرد، بیکسان همسرشت و همگوهر خدایانند . این شاخ و برگ و بار ، ازآن بُن ، بریده شدنی نیست . این اورنگ و گلچهره ، یا بهروز و سیمرغ ،.... که بُن انسانند ، تبدیل به سه چهره میشوند ، ایرانیان ،« اصل مادینه جهان» را که گلچهره یا سیمرغ یا خرّم باشد ، دارای دوچهره میدانستند . رام ( که نزد یونانیان، افرودیت و نزد رومیان ، وِنوس ، و نزد اعراب ، زُهره خوانده میشود ) دختر خرّم بود . اصل مادینه جهان ، در دوچهرهِ مادر( خرّم = سیمرغ = ارتافرورد) ، و دختر( رام ) نموده میشود: .یک چهره ، نماد مهر مادری ( دایه ) بود، و یک چهره نماد مهر به معشوقه وجشن بود . از این رو، بُن انسان ، مرکب از 1- بهرام 2- ارتافرورد 3- رام بود . بهرام ، اصل جنبش و جستجو و سلوک بود 2- ارتا فرورد ، اصل زیبائی و دین و خرد بود 3- رام ، پیکر یابی آرزو بود . به عبارت دیگر بُن انسان ، پیوند سه اصل 1- جستجو 2- زیبائی( دین = خرد ) و 3- آرزو بود . سپس که بهرام نزد برخی، به «اصل خشم» کاسته و مسخساخته شد ، این سه قوه ، همان سه قوه شدند که بیهقی از آن به خرد+ خشم + آرزو یاد میکند . آرزو ، سپس در الهیات زرتشتی ، بسختی نکوهیده و زشت ساخته شده است، و این معنای نکوهیده و زشت ساخته آرزوست که سپس در ادبیات ما، بر معنای اصلیش ، چیرگی یافته است . ولی آرزو ، نزد سیمرغیان یا خرّمدینان ، معنای بسیارغنی و ژرف و مثبت داشته است ، که رد پای آنرا هنوز در آثار مولوی می یابیم
ننشیند آتشم که زحق خواست آرزو زینسونظرمکن که ازآنجاست آرزو
تردامنم مبین که ازآن بحرترشدم گرگوهری ببین که چه دریاست آرزو
شست حقست آرزو ، وروح ، ماهی است
صیادِ جان فداست ، چه زیباست آرزو
آرزو ، قلاب حق وحقیقت هست و روح انسان ، ماهیست . حق، با آرزوئی که درانسان نهاده است ، انسان را به خود میکشد و صید میکند.
چون این جهان نبُود ، خدا بود در کمال
زآوردن من و تو ، چه میخواست آرزو؟
گر آرزو کژست ، دراو راستی ، بسی است
نی کز کژی و راست مبراست آرزو
آن کان دولتی که نهان شد بنام « بد »
آن چیست ؟ کژ نشین و بگو راست ، آرزو
آرزو ، کان یا معدن سعادتست که بنام « چیز بد »، زشت و پوشیده ساخته شده است .
موریست نقب کرده ، میان سرای عشق
هرچند بی پراست ، به پرواست ، آرزو
مورش مگو زجهل ، سلیمان وقت اوست
زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو
بگشای شمس ، مفخر تبریز ، این گره
چیزیست کو نه ماست ، نه جزماست ، آرزو
این آرزو که « نه ماست و نه جزماست » ، و « دولت یا سعادتیست که در زیر نام بد ، آنرا نهان ساخته اند » همان رام ، خدای شعر و موسیقی و رقص بوده است . انسان در آرزو ، نمیخواهد که به خواستها و هدفهای تنگ و محدود ومختصربرسد ، بلکه میخواهد « به کل ، به کان » برسد . انسان در آرزو ی به بُن ، میخواهد ، کل را تغییر بدهد .
خود کارمن گذشت زهرآرزو وآز ازکان وازمکان، پی ارکانم آرزوست
هرچندمفلسم،نپذیرم عقیق خُرد کان عقیق نادرارزانم آرزوست(مولوی)
اینهمانی« رام= زُهره » ، با« آرزو» ، در داستانی از شاهنامه باقی مانده است که به بهرام گور ، نسبت داده شده است . ولی درحقیقت، داستان بهرام و ارتافرورد و رام است . ارتافرورد ، دراین داستان« گوهر فروش» نامیده شده است، و دختری بنام آرزو دارد که همین رام باشد، و بهرام ، عاشق او میشود ، و با او جشن وصال میگیرد . این به معنای آنست که انسان ، پیوند فطری جویندگی و آرزو با همست . از آنجا که موبدان زرتشتی، باشدت برضد این اندیشه میجنگیدند که « بهرام + ارتا فرورد + رام » بُن انسان هستند ، و میکوشیدند که آفرینش مردم = انسان را به خواست ِاهورامزدا نسبت دهند ، این داستان آفرینش، در زمان ساسانیان بکلی سرکوب شده است، و در اسلام نیز همخوانی با اندیشه توحید و انحصار خلاقیت به الله نداشته است . از این رو این اندیشه در شاهنامه شکل داستانهائی از بهرام گور را گرفته است . داستان بُن آفرینش ، قصه ای از عیاشیهای بهرام گور شده است . ویژگی اسطوره، اینست که برغم سرکوبی ، به خود تغییر شکل میدهد، و هسته و مغزش ، در این تغییرچهره، باقی میماند . در داستان هنر نمودن بهرام گور بنخجیر ، و خواستن دختر گوهر فروش ، این اندیشه بنیادی فرهنگ ایران، باقی مانده است که آرزو ، همان رام است، و« پیر گوهر فروش»، همان ارتافرورد یا خرّمست ، و بهرام گور ساسانی ،همان بهرام ، اصل جستجو و سلوک در کیهانست . البته اسطوره ، شکل داستان پهلوانی و شاهی گرفته است . در آغاز، بهرام و روزبه که دستورش باشد به نخجیر ( جستجوی سیمرغ ، چون نخجیر، به معنای بُزکوهیست که یکی از برترین صورتهای سیمرغست ) .ولی روزبه و بهروز، نام دیگر خود بهرام است . در هنگام شکار به بیشه ای پرازگوسفند میرسد و سر شبانش به او میگوید که :
هم این گوسفندان گوهر فروش بدشت اندرآوردم از کوه ، دوش
توانگر خداوند این گوسفند نپیچد همی از نهیب گزند
بخروار با نامور گوهرست همان زرّ و سیمست و هم زیور است
ندارد بجز دختری چنگ زن سرجعد و زلفش شکن برشکن
نگیرد جز از دست دختر، نبید کسی « مرد پیر»ی از آنسان ندید
دراینجا ارتا فرورد یا خرّم ، مرد و نرینه و « پیر » وپدر ساخته میشود، و گوهر فروش خوانده میشود . این گوهرفروش از هیچ گزندی نمی هراسد
و گوهرش ، به خرواراست . همانسان که در داستان لنبک ، لنبک آبکش در داستان ، آبفروش هم شده است ، دراینجا این پیر که نامش « ماهیار» است ، گوهر میفروشد . چون اصل وجود ارتا فرورد ، جوانمردیست ، خودش را ( ابر گوهر فشان و درخت بزرافشان ، تخمه = بزر= گوهر ) که آب و تخمه یا گوهر است ، میافشاند، واساسا ، اهل داد وستد و بازرگانی نیست ، بلکه خودش را درجهان می بازد وازاین باختن ، جهان و انسان ، پیدایش می یابد .
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماندهیچش الا هوس قمار دیگر
ارتا فرورد یا سیمرغ یا خرّم ، گوهر افشان و گوهر فروز است . اساسا بنا بر آثار الباقیه ،سغدیها ، اتافرود را « فروذ » که همان فروز باشد میخوانده اند . گل ارتا فرورد ، گل بوستان افروز و بوستان فروز است .و در صیدنه ابوریحان دیده میشود که نامهای دیگر این گل که نامهای دیگر این خدایند ، عبارتند از داه ( داح ) و فرّخ ... است . بنا بر پلوتارک ، اشکانیان ، از تبار « داه = خرّم= فرّخ » بوده اند . و نام آفتاب نیز داح = داه است . آفتاب یا خورشید در آغاز مادینه و خانم بوده است . خورشید ، پیش ازآمدن میترائیان و زرتشتیان ، همین فرِّخ وخرم بوده است . به همین علت خوارزمیها ارتا فرورد را ، روجن ( روشن ) مینامیدند . مردم، ارتا فرورد را « گوی ِ باز » مینامیدند، که همان « تخم و بزر شکفته و بازشده و گسترده شده باشد ( برهان قاطع ) . و این همان « سیمرغ گسترده پر » در شاهنامه و همان فروهر امروز است . و بقول عطار، وجود ِ سیمرغ جهان را پر میکند . جهان، همان سیمرغ است
الحق شگرف مرغی، کزتو دوکون پُرشد
نه بال باز کرده ، نه زآشیان پریده
مرغ عجبی که می نگنجد درصحن سپهر ، پر و بالت
بسخنی دیگر، جهان گسترش تخم(گوی) سیمرغست. بافروزش تخم سیمرغ ( گوهر ) ، جهان پیدایش می یابد . جهان، پروبال،یا فروزش سیمرغست .
معنای اصلی « گوهر که در پهلوی گورgohr هم نوشته میشود » ، در هزوارش مانده است . هزوارش ، که ئوز وارشن( اوز = هوز = خوز) باشد ، به معنای « گردانیدن واژه های زنخدائی = اوُز = نای » میباشد . این واژه ها که همه نشانگر فرهنگ زنخدائی ایران بودند ، از موبدان زرتشتی ، همه تحریف و مسخساخته میشدند ، تا این فرهنگ ،یا فراموش ویا زشت ویا اجنبی ساخته شود .« گوهر» در یکجا ( یونکر) معنایش دالمن daalman است که همان عقاب ( شاهین = شائنا = سئنا = سیمرغ ) میباشد . معنای دیگر دالمن ،« چاربوشیا » است که به معنای « چهار زهدان، یا چهار اصل آفریننده » است . بوچ که پسوند واژه « خربزه » هم هست، هنوز در کردی به معنای فرج زن ، و بوش به معنای « میان تهی » است . بُن انسان دارای دوبخش است : یک بخش ، تنش هست که از آرمیتی ، زنخدای زمین است . «تن» اساسا به معنای زهدانست( تنبان+ تنکه ) . در این زهدان تن ، گوهر هست که بخش سیمرغی میباشد که مرکب از چهار بخش است . این « گوهر »، همان هُما، یا مرغ چهار پر است . پر = برگ نیز دارای معنای زهدان بوده است که معنای اصل آفریننده و نوشونده و رستاخیزنده داشته است . با این چهارپر = گوهر است که ضمیر انسان، به سوی چهاربُنش درآسمان پرواز میکند . دالمن ( مینوی دا ل ) همین معنا را داشته است . کرکس یا لاشخور بنا به تصویری که مردمان آنروزگار از این مرغ داشتند ، مرده را نمیخورد ، بلکه سایه اش را بر آنها میاندازد تا، مرده را به آغوش سیمرغ ببرد تا از وصال با او از سرزنده شود . اینست که دیده میشود در کردی دال ، هم به معنای 1- لاشخور ( کرکس ) است، و هم به معنای خوشه است ، و آسمان ، خوشه و پوست آسمان و جای رستاخیزو نوشوی است . هنوز در کردی ، دالک به معنای مادر است و دالو به معنای مترسک است . این مترسک همان « میتراس = خوشه میترا = زهدان میترا ، زنخدای مهر بوده است که همان خرّم باشد، و ربطی با « ترسیدن » ندارد . پس گوهر، همان تخم سیمرغ درزهدان تن است ،که دریک آن تحول مییابد و به بُنش پروازمیکند . بخوبی دیده میشود که واژه « گور که معربش قبراست » ، همان واژه گوهر gohr= گور است .اینست ترکیبات واژه گور ، همه برآیند های این تصویر را درخود نگاه داشته است . گور در کردی معنای « گرد همآئی » دارد ، چون در ارتا فرورد ، همه فروهری انسانها باهم میآمیختند ویک سیمرغ میشدند . گوران ، به معنای تکوین یافتن جنین در رحم و هم به معنای رستن است . در قبر= زهدان ، مرده ، جنینی است که ازنو زاده میشود . گوراو به معنای تکوین یافته + تغییر یافته است . گورچو ، به معنای تهیگاه ( زهدان ) است و گورن ، به معنای بیضه و قبر است . از این رو بود که به دخمه پدران رستم ، گورابه ( گور+ آوه = زهدان سیمرغ ) میگفتند . سیمرغ ( گوهر ) سرّ نهانی و ویژگیهای نهفته و پوشیده و فرهنگ درانسانست که از انسان در شادی ودر اندیشیدن و در روءیا ودر مرگ ، پیدایش می یابد . پس نام « بهرام گور» آنچنان که معروفست، ربطی به شکارگور نداشته است، بلکه بیان « تکوین و تحول یابی همیشگی بهرام » خدای ایران داشته است . بهرام ، اصل تحول یابی و شدن و جنبش و سلوک بوده است . « گور» صفتی از بهرام ، بُن انسان داشته است . بدینسان روشن شد که ارتا فرورد ، گوهر فروز است . گوهر افروز است ، تخم را پدیدارو روشن میسازد . افروختن مرکب از ریشه اوستائیraocaya + aiwi است. raocaya ریشه روز و روشن ( روجن ) و رخشان است . افروختن به روشن کردن آتش و چراغ گفته میشود . ولی در اصل ، آتش ،« آگر» ، آذر ، معنای تهیگاه و تخم را داشته است . درواقع ، گوهر فروز ، همان معنای آتش فروز را داشته است . ارتا فرورد ، زنخدای زایمانست . دایه ایست که گوهر نهفته ، دین را از همه میزایاند . به اصطلاح ما ، مامای معرفت از بُن انسانست . ارتا فرورد، مامای سیمرغ نهفته درانسانست که ، زیبائیش همچند همه زیبایان جهان میباشد، از تن انسانست . همآهنگی نهفته در انسان را پدیدار میسازد . این « گوهر فروز » این فروزنده یا دایه معرفت و هنر و زیبائی از انسان ، دراین داستان ، تبدیل به « گوهر فروش » شده است ، که گوهر بخروارها دارد ، چون فروز و گوهر فروز ، شب فروز، آتش فروز، گیتی فروز ، بطور آشکارا میان مردم ، نامهای او بوده اند . گوهر فروز ، زیر پوشش نام « گوهر فروش » درآمده است . این گوهر فروز که نامش « ماهیار» است ، انسان پیر است :
نگیرد جز از دست دختر نبید کسی « مرد پیر »ی از آنسان ندید
در داستان پیش از این هم در شاهنامه ، که داستان دهقان برزین، با سه دخترانش هست که سه زنخدای هنرند، می بینیم که« برزین» که همین ارتافرورد یا خرّم باشد، مرد پیر است. سیمرغ همیشه برلب آب و کرانه دریاست . برزین پیر، کنارآبگیر نشسته است .
میان گلستان یکی آبگیر بلب بر نشسته یکی مرد پیر
سه دختر ، براو نشسته چو عاج بسر برنهاده ز پیروزه تاج
این دهقان برزین پیر ، یا این گوهرفروش پیر ، که خرّم یا فرّخ یا سیمرغ میباشند ، همان پیر مغان و پیر میفروش حافظ شیرازی هستند. در زمان حافظ کسی را دیگر پروای آن نبود که دم از خدای خرّم یا فرّخ بزند .ولی در همین داستان دیده میشود که بهرام :
همی تاخت گلگون برآواز چنگ سوی خان بازارگان بیدرنگ
بزد حلقه را بردر و بار خواست « خداوند خورشید » را یارخواست
دیده شد که نام بوستان فروز، داه ( داح ) و فرّخ هست و داح ، به خورشید نیر گفته میشود . از اینگذشته زن چنگزن که دختر گوهر فروشست ( رام )
زن چنگزن(رام) ، چنگ بر برگرفت
نخستین ، خروش مغان در گرفت
اصطلاح پیر ، معنای « کهنسال » را نداشته است . معنای نخستین « پیر » ، درهزوارش باقی مانده است . پیر، mastar+masaatur + mastur بوده است . واژه مَستَر ، مرکب از دو پاره مَس + تر است . مَس ، همان ماه است ( پیشوند ماهیار) و تر ، به معنای ترو تاره و جوان است .« ترانه» فارسی،که به معنای جوان خوشروی و سرود است ، از همین ریشه است.پس « مَس تر » به معنای « ماه تاز و نو » است که همان هلال باشد . ماه نو ، نام ماه فرورین ، یعنی ارتا فرورد است . پس پیر ، نام ارتافرورد یا خرّم است . واژه دیگر که « مَس + تور » باشد ، به معنای « ماه یا زنخدای جشن ساز » و ماهی که معشوقه و محبوبه همه است، و ماه جوینده است . چون « تور » ، دارای معانی 1- مهمانی و ضیافت و بزم است 2- معشوق و مطلوب هرجائی که زشت شده معنای « معشوقه همه مردمان » است و3- تجسس کردن است . ولی تور نام دختر ایرج ( اِرِ ز = ارتا ) است . نام زن ایرج ، ماه آفرید ( ماه آفریت ) میباشد . میدانیم که به« کیوان» نیز پیر فلک میگویند ، ولی بخوبی میدانیم که کیوان ، معشوقه بهرام است و بهرام برای وصال به معشوقه اش، به فلک هفتم میشتابد . از اینرو به کیوان ، پیر فلک گفته میشد ، چون بُن نوشوی زمان و زندگی بود. در اوستا «پیر» به واژه paro+parya+paoirya برمیگردد که به معنای « پیشین و نخستین » است ، از این رو درگویشهای گوناگون معنای « پدر» را دارد، چون پدر در فرهنگ نرخدائی ، تخمپاش است . علت نیز این بوده است که سه سپهر فرازین بهرام + خرّم(مشتری= اناهوما) + کیوان که همان رام است ، نماد خوشه ایست که نوشوی ازآن آغازمیشود. پایان ، سر و بُن تازه میگردد . ماهیار و مازیار هردو باید یک نام باشند ، چون « مازار » که به عطار و گیاه فروش گفته میشود ( برهان قاطع ) به علت آنست که ماه ، مجموعه تخمه ها( گوهرها )ست . در واقع ، مازار = مازیار= ماهیار همان « افشاننده تخمه ها = پاشنده گوهرها » است، که سرآغاز پیدایش است . پیرگوهرفروش ماهیار ، این معنای گوهر افشان و گوهر فروز و مبدع و نوآور را دارد . در انساب سمعانی دیده میآید که « مازیاری از فرقه خرّمیه میباشد » . این بخوبی نشان میدهد که مازیار، زرتشتی نبوده است . حافظ، با نامهای « پیر مغان و پیر میفروش و پیرما و پیر بی خانقاه » ، فرهنگ خرمدینان را که دشمن شماره یک اسلام شمرده میشدند، وکسی دیگر پروای آن نمیکرد که نامی از « خرّم = زنخدای ایران بویژه اهل فارس» ببرد ، در غزلیات خود، با نام « پیرمغان و پیر میفروش و پیربی خانقاه » زنده و پایدار ساخته است .
حلقه پیرمغان ازازلم درگوشست برهمانیم که بودیم وهمان خواهد بود
گرمدد خواستم از پیرمغان عیب مکن
شیخ ما گفت که درصومعه همت نبود
« پیرگلرنگ » من اندرحق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ، ارنه حکایتها بود
نیکی پیرمغان بین که چو ما برمستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
وگرکمین بگشاید غمی زگوشه دل حریم درگه پیرمغان، پناهت بس
نام این خدا ، غمزدا است ( برهان قاطع : غمزدا ) . این خدا ، گلرنگ و گلچهره و گل کامکارو گلشاه وگلشهر ( گل + شهر، نام زن پیران ویسه است )نام دارد . البته « گلچهره » ، بدان معنا نیست که سرو سیمایش ، مانند گل است ، بلکه به معنای آنست که « گوهرو بُنش ، گل » است . «ُ گل» به معنای « خوشه گندم و جو » نیزهست ( فرهنگ لری ، ایزدپناه ). ُگل ، در رتبه نخست ، به گل سرخ گفته میشود.اینست که« رخش» ، اسب رستم که خودِ سیمرغ است بنا برفردوسی
تنش پر نگار از کران تا کران چو داغ گل سرخ بر زعفران
یکی دیگر از نامهای گل سرخ ، گل سوری است .
غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
« سور » یکی دیگر از نامهای سیمرغ یا خرّم بوده است . چون این زنخدا پیکریابی و گوهر « جشن و مهمانی و ضیافت و خرّمی و فرّخی و شادی » است . از این رو فرّخ و خرّم و شاد و سور .. از نامهای او هستند . خرّمی ، فروزش خرّم ( خدا) است . فرّخی ، فروزش « فرّخ » است . شادی ، فروزش « شاد = زنخدا » است . در کردی به « گل بوستان افروز» که گل ارتا فرورد است ، « سوراو» میگویند . البته سور به معنای « سرخ » است . سور به معنای دلکشی و جاذبیت نیرهست ( فرهنگ کردی فارسی شرفکندی ) . سورانه ، جشن و سور خرمن برداری است . سور دان ، به معنای رقص است . سوره ، چرخش است . سوراندن ، چرخاندن و گرداندنست که بخش اصلی رقص است . ما از تصاویری که باقی مانده میدانیم که رام ، در حالت رقص با جام نبید در دست، از سیمرغ، زاده میشود . پیدایش و آفرینش ، جشن است . زندگی ، جشن است . سوره بی و شنگه بی ، بید است که درخت این زنخداست . سوره تاو ، آفتاب گرمست که اینهمانی با این خدا دارد . سوره دال ، همان کرکسی است که مرده را با رسانیدن بوصال سیمرغ از سر زنده میسازد.« سوره ورد» که گل سرخ سیمرغ باشد ، همان واژه « سُهره ورد » ماست.
به غلغک کردن که « بخنده انگیحتن » باشد ، ُگل خوچه میگویند . خنده ، ُگل خواجه ، گل سیمرغ است .هرکه میخندد ، گل سیمرغ میشود . خواجه ( خوا+ جه = تخم یا گوهر سیمرغ) یکی از نامهای مشهور سیمرغ بوده است، و به معنای « زنخدای تخم یا گوهر » است . کسانیکه پیرو سیمرغ یا خرّم بودند ، خود را « خواجه » مینامیدند . این زنخدا ، کارش جش سازی و بخنده آوردن بود . مردم را میخندانید . اکنون ، آرزو ، دختر چنگزنِ این زنخداست، که به این زنخدا، که نام دیگرش « دین » است ، جام نبید میدهد .
درنگر ای جان که درحسن « وفا » جام جم از دست جانان میخورم
رام در اصل ، نی نواز ( رام جیت ) بوده است، ولی بعدا ، اورا چنگزن کردند ، چون نی و سرو ( شاخ ) ، که ابزار بادی موسیقی هستند نشان فرهنگ زنخدائی بودند . از اینرو کوشیده میشد که ابزار موسیقی با تار بدست انها داده شود تا نی نوازی ( نی سرائی ) فراموش ساخته شود.
اینکه آرزو ، همان « رام » است ، از مقایسه این داستان با داستان پیشین در شاهنامه روشن و چشمگیر میگردد . در داستان پیشین ، پیر برزین ، سه دختر دارد بنام ماه آفرید و فرانک و شنبلید، که درواقع سه زنخدای شعر و موسیقی و رقص هستند. اینها ( شعر+ موسیقی + رقص ) سه چهره رام میباشند . اکنون دیده میشود که این دخترجوان که جام برای مهمان ( بهرام ) و پیر گوهرفروش پدرش ( که دراصل مادرش خرّم بوده ) میآورد ، پیکر یابی این سه هنر است .
کنیزک بیاورد جام نبید می سرخ و جام از گل و شنبلید
بیازیددهقان(پیرگهرفروش)بجام ازنخست بخوردوبمشک وگلابش بشست
به بهرام داد آن دلارام ، جام بدو گفت ، میخواره را چیست نام
هم اکنون بدین ، با تو پیمان کنم ببهرام شاهت گروگان کنم
فراوان بخندید ازوشهریار بدو گفت نامم ، گشسپ سوار
من ایدر ، به آواز چنگ آمدم نه از بهر جام و درنگ آمدم
بدو میزبان گفت کین دخترم همی باسمان اندر آرد سرم
همو میگسار و همو چنگ زن همو چامه گویست وانده شکن
دلارام را ، آرزو نام بود همه غمگسار ودلارام بود
این رام، این آرزو،هم ساقی است، وهم غمگساروهم چامه گو وهم چنگزن
آرزو= رام به بهرام میگوید:
چنان دان که این خانه سورتست پدر میزبانست و گنجور تست
بدو گفت بنشین و بردار چنگ یکی چامه باید مرا بی درنگ
شود ماهیار( پیرگوهرفروز) اندراین شب جوان
گروگان کند پیش مهمان روان
زن چنگزن ، چنگ بر بر گرفت نخستین « خروش مغان» در گرفت
چو رود زریشم سخنگوی گشت همه خانه از وی سمنبوی گشت
بهرام سراپا شیفته و عاشق « آرزو = رام » میگردد ، و از پیرگوهرفروش ، دخترش را خواستگاری میکند .
در اینجا نکته بسیار مهمی نهفته مانده است که یاد آوری آن برای حقوق زن در ایران ، اهمیت فراوان دارد ، چون زناشونی بهرام ورام که بُن انسانهایند، نمونه اعلای زناشوئی در ایران بوده است . و آن اینست که این دختر است که باید شوهرش را به پسندد و برگزیند، و با همین پسندیدن و برگزیدن دختراست که زناشوئی ، از سوی خدا ( خرّم = سیمرغ ) مبارک و روا ساخته میشود .
چنین گفت با ارزو ، ماهیار کزین شیر دل ، چند خواهی نثار
نگه کن بدو تا پسند آیدن براو شوی ، سودمند آیدت
چنین گفت با ماهیار آرزوی که ای باب آزادی نیکحوی
مرا گر همی داد خواهی به کس همالم گشسپ سواراست وبس
بگفتار دختر، پسنده نکرد ببهرام گفت کای سوار نبرد
بژرفی نگه کن سراپای اوی همان کوشش و دانش ورای اوی
نگه کن بدل ، تا پسند تو هست ازاو آگهی، بهتر است از نشست...
بدو گفت با دختر ای آرزوی گزیدی، پسندی تو اورا بشوی؟
بدو گفت اری پسندیدمش بچشم سر از دور چون دیدمش..
پدرگفت ، کاکنون تو جفت وئی چنان دان که اندر نهفت وئی
تنها شرط زناشوئی،آنست که هردوهمدیگررابه پسندند وبرگزینند. هرچند که از بررسی اصل موضوع دور افتادیم ، ولی بسیاری از نکات مهم برای درک فرهنگ زنخدائی روشن گردید . چنانکه روشن شد،این داستان شاهنامه ، همان داستان بهرام و ارتا فرورد و رام است، و این پیوند ، بُن پیدایش انسان ( جم و جما ) است . بهرام در جستجو، ارتا فرورد و رام را می یابد . البته در این داستانها ، ارتا فرورد ( لنبک = آذر برزین = گوهرفروش ... ) نرینه و پدر= پیر ساخته میشود . ارتا فرورد که همان دین میباشد، و اصل زیبائی جهانست ، مادر ِ« آرزو » است . اصل زیبائی ، زاینده اصل آرزوست . آرزوی زیبائی ، گوهر هر انسانیست ، وپیوند« جنبش و جستجو» با« آرزوکه از زیبائی میزاید » ، گوهر هر انسانیست .
« تجربه دین» در ایران ، با « تجربه زیبائی ، با دیدن زیبائی ، با مست شدن از زیبائی » کار داشت . این تجربه بنیادی ایرانیان از دین ، به کلی برضد الهیات زرتشتی و شریعت اسلام بود و هست .از اینجاست که در عرفان، همه، آرزوی دیدن زیبائی خدا را دارند. اینست که تجربه دین، هم در اسلام وهم در زرتشتیگری برای ایرانیان ، بیان « یک دین تهی وخشگ » بود
عاجزی در دین وزهد خویشتن خیز،زین« دین تهی » بیزارشو(عطار)
گوشم شنید قصه ایمان ومست شد کوقسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
انسان ، صورت یا دیمه ِ زیبای خدا را که دی = دین میباشد ، میخواهد ببیند . «ودیدن» در فرهنگ ایران ، برابر با« نوشیدن» است . اینست که جام جم ، هم آینه است و هم پیاله وقدح . کسی خدا را ، می بیند که اورا مینوشد .نوشیدن نبید( که در پارسی باستان nipita است) و می ازجام ، هردو ، همین محتوا را داشته است( بعدا به بررسی هر دو واژه خواهیم پرداخت ) . در این داستان ، خرّم یا سیمرغ ، جام نبید را از رام یا آرزو میگیرد و مینوشد . رام( که اینهمانی با آرزو + با هنرها + با شناخت دارد) ، ساقی زنخدا، خرّم است . تصویر ساقی در فرهنگ ایران ، از تصویر رام وارتا فرورد برمیخیزد . این سه که بهرام و ارتا و رام باشند ، نخستین پیدایش« بهمن» هستند، که همیشه در میان تاریک انسان ، گُم است . به همین علت مولوی میگوید که
دردل ما صورتیست ای عجب، آن نقش کیست ؟
وینهمه بوهای خوش ، از سوی بستان کیست ؟
گم شدن در گم شدن ، دین منست نیستی درهست ، آئین منست
من چرا گرد جهان گردم، چو دوست درمیان جان شیرین منست
در فرهنگ ایران ، بهمن که بن همه بُنهاست ، در میان انسانست ، و مایه تخمیر یا سرچشمه نوشوی و نو آفرینی ، و تحول و انقلاب کل انسان و اجتماع است . اینست که درنخستین عبارت یسنای یکم ، میآید که « نوید میدهم به بُن » .این اصطلاح معمولا به « میستایم »، ترجمه میگردد ، و ستایش، درواقع ، همین « نوید یافتن بُن » است . بُن ، نوید دهنده جشن و بزم و شادی است . نام بهمن ،« بزمونه» ، اصل بزمست که دربُن انسانست . بزم ، انجمن شادی و همپرسی ( هماندیشی باهم ) است . بُن انسان ، جشنگاهست.در بن انسان ، بزم ارتا فرورد و رام و بهرامست . نوید ، خبر خوش یا هرچیزیست که سبب خوشحالی میشود، و بشارت به جشن یا مهمانی و ضیافت میدهد . نوید nivaedh، مرکب از پیشوند نی ni وپسوند vaed وِ د است که به معنای آنست که « نی حکایت میکند و میآگاهاند و باخبر میسازد » . البته « نی، از آمدن جشن، خبر میدهد که خبر خوشی است » .. یافتن و تجربه مستقیم از بُن خود کردن ، غیر از « بازگشت تاریخی » است .تجربه بهمن را درخود کردن ، پیوند بیواسطه و مستقیم با بُن جهان و اجتماع ، دربُن زندگی خود یافتن است . فرهنگ ایران ، هرگز به اندیشه « بازگشت تاریخی » نیست ، بلکه « نوید رسیدن به بنی را میدهد که در هرانسانی ، حضور مستقیم و بیواسطه دارد» . و بُن انسان ، بهرام ، ارتا فرورد و رام است، که از وهومن، پیدایش یافته اند ،و بهمن ، درونی ترین محرمترین بخش هر انسانیست که میان انسانست . « بنیادی شدن » ، تجربه تازه و نو کردن از درونی ترین و صمیمی ترین و محرمترین بخش انسانست . هسته هستی خود را ازنو آزمودن ، بنیادی شدنست، نه « بازگشت به گذشته ای که ما در تاریخ ، ازآن ، جز رد پاهای بسیار ناچیز و ازهم پاره و پراکنده و نامفهوم ، نداریم و نمیشناسیم .
بهرام و ارتا فرورد و رام ، سپس ، سه نیروی گوهری انسان نامیده شدند که 1- جویندگی و پژوهندگی و 2- و دین که اصل زیبائیست و 3- آرزو باشند . ارتا فرورد که دین ( ماه و خورشید ، هردو چشم جهان بین هستند ،و ماه ، خورشید را میزاید . چشمی که در تاریکی می بیند و شب افروز است ، تبدیل به چشمی میشود که در روشنائی جهان را میافروزد و گیتی فروز میشود) است . تخمی از ارتا فرورد در هر انسانی هست، و جزو بُن هر انسانیست . در هادخت نسک که بوسیله موبدان زرتشتی ، تحریف و مسخ ساخته شده است ، میتوان از لابلای تناقضاتی که در اثر این تحریفات ایجاد شده است دید که دین ، وارونه آنچه موبدان زرتشتی در هادخت نسک وارد ساخته اند ، مجموعه اعمال موءمن به دین زرتشت نیست ، بلکه « دوشیزه ای زیبا و درخشان و نیرومند و برزمند .... است که پیکرش همچند همه زیباترین آفریدگان ، زیباست – هادخت نسک ، پاره 9 ). آنگاه انسان که رویا روی دین خودش که در مرگ از او زاده شده است ، گردید ، از این اصل زیبائی میپرسد « پس کجاست آن که ترا دوست داشت برای بزرگی و نیکی و زیبائی و خوشبوئی و نیروی پیروز و توانائی تو در چیرگی بر دشمن ، آنچنان که تو در چشم من مینمائی ». همین دیدن« صورت و روی خدای زیبائی » است که در عرفان بُن تجربه دینی میشود . دین ، گوهر 1- بزرگی 2- نیکی و 3- زیبائی و 4- خوشبوئی ( معرفت مردمی ) و 5- نیروی پیروز و توانائی چیرگی بر دشمن است . و دشمن او، « اصل ستیزندگی » در جهانست، نه یک دشمن خاصی . از این دین= دی = خرّم = سیمرغ است که « آرزو » میزاید . سپس این سراندیشه در میان عرفا و شعرای ایران میماند که ، عشق از زیبائی در ازل ( که نام دیگر همین زنخدای دین است ) پیدایش مییابد . عشق ، جانشین اصطلاح آرزو میشود . چنانکه حافظ میگوید .
در ازل ، پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیداشد و آتش بهمه عالم زد
دین در فرهنگ ایران ، نه تنها « اصل زایش و پیدایش » هست ، بلکه همزمان با آن ، « اصل بینش » هم هست . آنچه زائیده و روئیده و پیدا شد ، دیده میشود . پیدایش و بینش ازهم جداناپذیرند . از این رو هم هست که زیبائی و «آرزو یا عشق» ،ازهم جدا ناپذیرند . هرجا زیبائیست ، عشق و آرزو هم هست . ِ دین ( ارتا فرورد ) یا اصل زیبائی از بهمن ، که بُنش هست ، چون آذرخش ، میدرخشد، دلهارا میرباید، و آرزوها را میانگیزاند وبازدر تاریکیِ ِبُنش گم میشود . ازاینرو همه مردمان را جوینده خود میسازد :
جانا دلم ببردی ، در قعرجان نشستی
من با کنار رفتم ، تو در میان نشستی
گرچه ترا نبینم ، بی تو ، جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی ، درچشم ازآن نشستی
گفتی مرا چو جوئی ، در جان خویش یابی
چون جویمت ؟ که درجان ، بس « بی نشان » نشستی
موبدان زرتشتی ،« آینه» را جانشین اصطلاح « دین » ساختند . و لی مردمان ، همان دین جمشید را « جام جم » نامیدند . جام ، همان دین= خرد = چشم( ماهی که خورشید را میزاید ) در معنای اصلیش بود . جام جم ، همان دین در بُن هر انسانیست ، چون جم ، بُن انسانها بوده است .اینست که جام ، هم معنای آینه، و هم معنای پیمانه و قدح را دارد . و جام ، همان « یام »، و بالاخره همان « یان » است، که سپس معنای « وحی » در الهیات زرتشتی گرفت، و در تصوف « جهان آشتی وپیوند اضداد باهم » شد، و همه طبقات ایران بدون استثاء ، خود را زاده از این سرچشمه واحد میدانستند (آموزیان= کاتوزیان + نیساریان + نسودیان ..... )، و بالاخره پسوند نام ایران ( ایر+ یانه ) است . جام جم ، هم آینه ای بود که همه جهان، درآن رو مینمود ، و هم پیاله و قدحی بود که ازآن مینوشیدند، تا به بینش کل جهان برسند . در اصل، این دو اندیشه، به هم پیوسته بودند . انسان ، خدا را( خرد ویا دین خدا را ) مینوشید و با گواردن خدا ، بینش کیهانی از او میروئید و میشکفت . این اندیشه ، سپس در اینهمانی ساقی و می و جام باهم ، در عرفان باقی ماند .
چو می در ساغر و ، ساقی یکی شد دوئی گم شد ، می وساغرمیندیش
این جام جم ، انباشته از آب خضر ( خیذر= خدر= سیمرغ = خرّم ) بود .
آب بجوئیم زخضر ای پسر جام نخواهیم زجم ای غلام ( عطار)
بسی سرها ربوده چشم ساقی بشمشیری که آن یک قطره آبست
یکی گوید که این ازعشق ساقیست یکی گوید که این فعل شرابست
می وساقی چه باشد؟ نیست جزحق خداداندکه این عشق ازچه بابست
و دیدن روی دین ( دوشیزه ای که همچند همه زیبایان ، زیبا بود ) ، اصل تجربه دین در فرهنگ ایران ماند . این بود « روی زنخدای دین= چهره اصل زیبائی » ، همان « آینه = جام » شمرده میشد . آینه ، که دیدن باشد ، دیدن روی ارتا فرورد بود ، نه معنائی که سپس ازواژه « آینه» گرفته شده است . این اندیشه پرمعنا ، در زیر پوشهِ واژه « آینه »، در ادبیات عرفانی ایران باقی ماند.چنانکه در غزل عطار، رد پای آن بخوبی آشکار است .
روی تو درحسن چنان دیده ام کاینه هر دوجهان دیده ام
جمله ، ازآن آینه پیدا شود و آینه ، از جمله نهان دیده ام
جمله درین آینه ، جلوه گرند و آینه را ، حافظ آن دیده ام
صورت آن آینه ، چون چشم بود پرتو آن آینه ، جان دیده ام
همه، از آینه ( زیبائی دین = زیبائی خرّم )، پیدایش می یابند .
در زبان کنونی ما، بیگانگی دو واژه « آینه و دین » ازهم ، چنانست که ما پیوند اصلی اندیشه هارا درآن، فوری نمی بینیم . در حالیکه آینه در پهلوی aayenak+ میباشد که دراصل aadenak است و دربلوچی aadenagh است . این واژه مشتق از دی= diاست که هنوز در کردی به معنای دیدچشم + دیو ( زنخدا که زشت ساخته شده است ) + تامل و دقت + مادر+ ... است . و « دیا » به معنای مادر + تماشا و منظره است . « دیای » به معنای نگاه کردن است، و دیم درکردی ودیم و دیمه در فارسی ، به معنای چهره و روی است . واژه « دین » نیز از همین ریشه ، مشتق شده است ،و درکردی دارای معانی 1- زائیدن 2- دیدن 3- دیوانه میباشد ( فرهنگ کردی فارسی شرفکندی ) . در این معانی ، زنجیره اندیشه های فرهنگ ایران به هم پیوسته است . با دیدن روی دین ( خدای روی وچهره و رُخ ) ، انسان به بینشی میرسد که ازآن مست وسرخوش و دیوانه میگردد . انسان ،« یانه» یا جامی میشود که زنخدای دین ( دیو = زنخدای زیبائی ) درآن فرومیریزد و ازآن لبریز میشود . او دیو + یانه ، جام خضر میشود .
درده ازجام جمت آب حیات هین که بی جام جمت میمیرم ( عطار)
این تجربه ویژه دینی ، که دیوانه ومست شدن از زنخدای زیبای دین باشد ، سپس در الهیات زرتشتی و درشریعت اسلام، از دست رفت ، وهمه مردم ایران ، درد این کمبود را داشتند و دارند .
یادبادآنکه خرابات نشین بودم ومست
آنچه درمسجدم امروزکمست آنجابود ( حافظ )
این نیروی کشش زیبائیست که آرزو و یا عشق و یا اشتیاق نامیده میشود
مقناطیسی و ، جان ، چو آهن میآید و دست و پا ، نی
خلاصه دو جهانست آن پری چهره چو او نقاب گشاید، فناشود زُهره
ستارگان سماوات جمله مات شوند
به طاس چرخ چو آن شه در افکند مهره
مست و مات و سرخوش وشاد و دیوانه شدن از جمال زیبای دین ( سیمرغ = خرّم = برجیس= بلقیس) یا خدا،درست تجربه ایست که به کلی با تجربه ادیان ابراهیمی از الاه ( یهوه و الله و... ) دارند ، فرق دارد . آنها در رویاروشدن با یهوه یا الله ، از هیبت وسهمناکیش، دچار مرگ و نیستی میشوند . برای ایرانی ، تجربه خدا ، شادی آور و مست کننده و نشاط انگیز است . ایرانی میخواهد از خدا پُرشود ( دیوانگی ) تا دین پیداکند ، تا مست از زیبائی خداشود ، تا جشن وصال با خدا بگیرد . تا خدا را از جام جمش بنوشد . اینست که دیدن روی خدا، یا آینه ، همانند نوشیدن خدا ازجامست .
این رد پا، هم در واژه « رخ » مانده است که نام سیمرغست . رُخ همان روخ است که به معنای « نی » باشد، و این خدا ،« نای به= ارتا فرورد» است . همچنین واژه « روی » ، دراصل به مس و « قلعی گداخته » داده میشده است. مس ، فلزی بوده است که دراثر رنگ سرخش ، نماد عشق و مهر بوده است . از این رو مس ، هم فلز بهرام است و هم فلز رام ( زُهره ) . پیوند این دو باهم ( بهرام و رام که دختر خرّم است و پیکریابی آرزو است ) ، که همان بُن انسان باشد ، بیان ـ اصل عشق انسانی و کیهانی – هست . اساسا خرّم ( = سیمرغ ) و رام ، دوچهره اصل مادینه جهان بودند ، یکی نماینده مهر مادری و دیگری نماینده مهر به معشوقه بود . چنانکه در اشعارمولوی رد پایش مانده است .
ای عشق پرده در، که تو درزیر چادری
درحسن ، حورئی تو و در مهر، مادری
این واژه « روی » ، از اصل اوستائی raodhita برخاسته است که به معنای سرخ رنگ است. ودر پهلوی به شکلهای rodik+ rod + roi+ royin درآمده است .وواژه روتRot آلمانی و ردred انگلیسی از همین اصلند . پس « روی = دیم = رخساره » ، از سوئی اینهمانی با عشق بهرام و رام ( زُهره ) داده میشده است، و از سوی دیگر، با خرّم که مادر هردو است ، اینهمانی داده میشده است . مردم ،روز مرداد را « رخ فروز » مینامیدند ، چون افروزنده روز هشتم است که روز خرّم = دی = مهر بوده است . از این رو بود که درمراسم مرگ ، سگ در چشمدید ، باید « روی مرده » را ببیند . « روی » ، پیکر یابی اصل زیبائی است که همآهنگی بهرام و رام ( = اندازه ) میباشد . در فرهنگ ایران ، زیبائی ، از « اصل ِ اندازه یا همآهنگی» پیدایش می یابد . و بهرام و ارتا یا بهرام و رام ( اصل مادینه و اصل نرینه کیهانی ) ، پیکریابی اصل همآهنگی هستند . همآهنگی 1- جستجو و2- خرد=دین و3- آرزوست که به « روی میآید »
لیلی و مجنون عجب ، هر دو به یک پوست درون
آینه هردو ، توئی ، لیک درون نمدی
زایش آرزو از دین (که در فرهنگ اصیل ایران، چیزی جز خرد نیست) ، زایش آرزو از اصل زیبایی ، از اصل نیکی ، از اصل بزرگی .... است . مردمان ، همه، آرزومند ِ زیباشدن و بزرگشدن و رسیدن به معرفت و تحول دهی ستیز به مهر هستند . زیبائی و بزرگی و بوی خوش ( بینش ) و نیکی و تحول کینه و ستیز به مهر ، همه مردمان را بسوی خود میکشد. ازتا فرورد که همان خرّم یا سیمرغ یا دین باشد ( که نخستین پیدایش در چشمان انسانست= آینه ) اصل زیبائی ، اصل نیکی و اصل بزرگی و اصل مهر منقلب سازنده هست که در همه مردمان ، آرزوی به خود را میانگیزاند . زیبائی و نیکی و بزرگی و مهر و بینش ، هرانسانی را آرزومند خود میکند . به عبارت دیگر ، آرزوی بینشی که ازخود بجوشد ، آرزوی کردن کار نیک ، آرزوی بزرگی ، آرزوی تحول کین به مهر ، جزو فطرت یا گوهر هر انسانیست . بهرام ، پیکریابی اصل جنبش و جویندگی و نخستین سالک و جهانگردِ جهانست . این آرزوهای گوهری، هر انسانی را به جستجو و پژوهش میانگیزد و بجستجو میکشاند تا 1- زیبائی و همآهنگی را در هرپدیده ای بیابد 2- تا بینش های بنیادی را درخود بیابد 3- تا سنجه نیکی و روش رسیدن به نیکی را بیابد 4- تا توانائی تحول کینه ها و ستیزندگیها را به مهر و آشتی بیابد . این سه که 1- جستجو و 2- خرد= دین و 3- آرزو باشند ، نیروهائی هستند که هرچند بظاهر متعدند، ولی در حقیقت ، به هم پیوسته اند، و در همکاری باهم معنا دارند . در واقع ، دین = خرد ( بینشی که از بُن خود انسان بیواسطه بروید) در آغاز ، آرزوی بخود ، یا «کشش به سوی خود» را پدید میآورد . دین یا خرد ، دین پژوه یا خرد پژوهست . دین در آغاز، خود را میپژوهد . خرد، دربُن ، خود را میپژوهد و میجوید . این روند را درفلسفه «reflexive بازتابنده » می نامند . دین ، خود را مپژوهد . خدا ، خود را میجوید . چون این خدا ، گوهر انسانست ، در انسان ، جویندگی ، گوهر خدائیست . خدا در انسان ، خودش را میجوید . هر جستنی ، جستجوی خداست . انسان ، آنچیزیست که همیشه میجوید . انسان در خود ، خدا را میجوید تا آنرا از خود برویاند ، بزایاند ، بجوشاند ، بوجودآورد .
تو هنوز نا پدیدی ، زجمال خود چه دیدی
سحری ، چوآفتابی ، زدرون خود ، برآئی
خضری ( خیذر= سیمرغ ) به میان سینه داری
درآب حیات و سبزه زاری
خرد ، خرد پژوهست . به عبارت دیگر ، دیده موقعی می بیند که خود را ببیند . دین و یا خرد ، دیده ایست که خود را ببیند . کسی که خود را نمی بیند و نمیشناسد ، بیدین و بیخرد است . این اندیشه فوق العاده بنیادیست . مردم روز پانزدهم هر ماه را که روز دی میباشد ، و همان دین است ، «دین پژوه» مینامیده اند . گوهر خدای ایران ، جستجو است، نه صندوق معلومات جهانی و دارنده لوح محفوظ و علم کل . خدا ، خداست چون همیشه خودش را در همه جا و در همه زمانها میجوید . چون ، کشش به خود آفرینی دارد . دین ، آرزومندی است . دین آرزوی آن را دارد که ازنو بزاید ، از نو بیافریند ، نو بشود ، تحول بیابد ، ازنو بیندیشد . دین بویه و شیفتگی به آفریننده شدن دارد .
چگونه انسان ، بیدین و بیخرد ساخته شد ؟
درفرهنگ ایران،
«ایمان»، اصل«درد بیدینی و بیخردی» انسانست
درفرهنگ ایران ، ایمان، متضاد با دین وخرد است

بهرام ( جویندگی) و ارتا ( دین = خرد= زیبائی= همآهنگی ) و رام ( آرزو ) که سه بُن انسان هستند، از « بُن ِ بُن انسان و کیهان » که وهومن است ، پیدایش یافته اند که اصل بزم ( بزمونه ) و همپرسی و آشتی و اصل میان است . در واقع اینها همان چهارپرمرغ ضمیر،یا چهار نیروی بنیادی انسان ، هستند. بیواسطه یا مستقیما، با« اصل هستی که اصل انسان هم هست » ، پیوند یافتن « بنیادی = بُن + داته » شدن بود . در فرهنگ ایران ، هرانسانی آرزومند است که به این بُنها و بُن بنش ( مینوی مینویش ) که بهمن است وهمیشه در میان او و آمیخته با اوست ، برسد، و با آن بیامیزد . انسان ، برای یافتن اصالت ، نیاز به بازگشت به گذشته تاریخی ( به کورش و داریوش ، یا به اردشیر با بکان و ..... ) ندارد ، بلکه اصالت او نزدیکترین چیز و اندرونی و محرمترین چیزو صمیمی ترین چیز به اوست . او در جستجوکردن ( بهرام ) آرزوی ( رام ) خود به زیبائی و همآهنگی و نیکی و بزرگی و تحول ستیزه جوئی به آشتی ( ارتا = دین = خرد )، به بُن خود که بهمن است میرسد . اصل انسان، که با آن در آسمان بینش و شادی و موسیقی ، پرواز میکند ، چهار پراست ( گوهر، در هزوارش به معنای چهارزهدان= چهار اصل زاینده است ) ، وگرانیگاه و میان این چهار ، بهمن و ارتا یا هما هستند . این دو اصل ابداع و نو آوری هستند، و به اصطلاح ایرانیان ، آتش افروزند ( برهان قاطع ) . از لحنهای باربد میدانیم که بهمن ، دین و آئین جمشید ، بُن انسانهاست . در الهیات زرتشتی ، این بُن بنها و سه بن باهم از انسان ، دریده و دورانداخته و تبعید میشوند . در داستان « بُن انسان » ، این چهار، ازبُن انسان جداساخته و تبعید میشوند . بهمن و دین که ارتا فرورد = سیمرغ = خرّم است ، و اصل زیبائی و بینش و نیکی و بزرگیست ،از گوهر انسان ، بریده و حذف میشوند . دین و خرد، دیگر پیکر یابی خود زنخدا و تخم اودر میان زاینده انسان نیست ، بلکه فقط اعمالی هستند که طبق خواست اهورامزدا ، انجام داده شده اند . انسان به کلی از بُنش ، بریده و دریده شده است .ولی مسئله اینست که انسان را نمیتوانند با همه تلاشها و تحریفاتشان ، از بُن اش ، ببرند ، چون بهمن که بُن هر بنی است ، بلافاصله خود را از نو میآفریند . همچنین ارتا فرورد که دین یا خرد است ، اصل زایندگی و آفرینندگی است . خرد که خره+ تاو باشد، به معنای اصل تابنده = اصل زاینده است . پس بریدن انسان از بُنش ، بریدن یکباره نیست . هر آنی باید انسان ازنو ، از بُنش دریده شود . هرآنی باید انسان از « بُن دینش » و از « بن خردش » بریده و دریده شود . هرآنی باید از نو ، انسان از اصالت انداخته شود . پس این درد بیدینی و درد بیخردی ، یک درد پیوسته و همیشه تازه انسان است . در هر عملی ، انسان باید طبق امر ونهی خارجی رفتارکند ، و خواستی را که از خرد و دین بنیادیش ( بهمن و ارتا = هما ) برمیخیزد ، طرد و نفرین کند . از این ببعد ، درد بیدینی ، درد بی بینش ، درد بی نیکی .... دراو ایجاد و ابدی میگردد . با آمدن « ایمان» ، انسان ، از بُن ، سترون یا نازا میگردد . دین ، اصل نوزائی در انسانست . خرد ، اصل نوزائی در انسانست . بیدین شدن ، نازاشدن از شناخت خوب و بد از بُن خود است . با بیدین شدن ، انسان هیچگاه جامی نیست که از نبید خدا پرشود ، مست و سرخوش و دیوانه از خدا شود . با آمدن ایمان ، انسان ، بیدین میشود . بیدین شدن ، از دست دادن نیروی آفرینندگی است . بیدین شدن ، افتادن از اصل نو آوری و ابداعست . در ادیان نوری و ابراهیمی ، این روند بیدین سازی را ، ایمان مینامند . در ایمان ، دین اصیل انسان ، بریده و دورانداخته میشود ، و بجایش اطاعت و دلبستگی به الهی که هرگز با انسان نمیآمیزد ، گذارده میشود . اینست که در هر موءمنی ، این « درد بیدینی » هست . هرموءمنی از دید این ادیان ، در هرآنی ، در خطر از دست دادن ایمانست . دین حقیقی ، همیشه برضد این دین جعلیست که با زور ایمان ، غالبست . ایمان به الله و به یهوه و به پدرآسمانی و به اهورامزدا ، اوج بیدینی است . در این ادیان ، خدائی که در میان انسانست و بُن انسانست ، از بُنش کَنده و دور انداخته و شوم ساخته میشود . خدا نمیتواند باچنین کثافتی که اصل گناه وفسادونقص است ، آلوده و آمیخته بشود . اینست که با ایمان به این الاهان و رسولان این الاهان ، دینی جعلی و ساختگی ، بنام دین فطری به انسان ، تحمیل میشود ، تا جانشین خدائی بشود که در هر رگ ( ارته = رگ ، نام ارتا ) انسان روانست . خدائی که خون در رگهای انسان و در دل انسان ( ائورته = ارتا ) و درجگر انسان ( بهمن ، جگر= جرگه = میان ) است . بنا براین هرموءمنی در گوهرش ، بیدین است ، چون ارتا و بهمن دراو ، کوفته و پوشانیده و بریده شده است . این « در بیدینی که در زیر پوشه ایمان ، نهفته است » ، با « آرزومندی یا اشتیاق یا بویه » فرق دارد . از اینروست که بجای « آرزوی زیبائی = آرزوی وصال با سیمرغ = دین » ، « درد اشتیاق » مینشیند . اشتیاق که آرزومندیست، و در فرهنگ ایران ، شادی و جشن بود ، در عرفان ، درد بریدگی و ازهم دریدگی میشود . آرزومندی ، درد آرزومندی و اشتیاق میشود . چنانکه « دورماندن از اصل خود » برای « نی = مولوی» ، ایجاد « درد اشتیاق » میکند .
کزنیستان تا مرا « ببریده اند » از نفیرم ، مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح « درد اشتیاق »
هرکسی کو دور ماند از « اصل خویش» بازجوید روزگاروصل خویش
این فراق ، فراق ودرد زخم بریدگی از اصل یا بُن است ، که « بهرام + خرّم + رام + بهمن (بُن بُن ) » باشند . در بازیابی و آمیزش با اصل است که ازنو ، سعادتمند و شاد و مست میگردد . این بهمن و بهرام و خرّم و رام ، اصل زمان و زندگی و کیهان هستند . آرزومندی ، مسئله « بریدگی و درد از دریده شدن از اصل » نیست ، بلکه « شادی کشش به اصل » است . در حالیکه در رویائی ، تنه و شاخ و برگ ، در ظاهر از اصل دور میشوند ، ولی از اصل و ریشه بریده نیستند ، بلکه شیره ریشه، هر آن از نو به نو ، به تنه و شاخه و برگ او میرسد، تا در رویش پیش برود، و به کمال برسد ، چون کمالش که بارو هسته و تخم شدنست ، « اصل شدن = بُن شدن » است . در کمالست که ازنو، خودش بنیاد نو آفریدن میشود . آرزوی کامل شدن، در نوآفرین شدن را دارد . آرزوی خوشه شدن را دارد که همان پروازکردنست . در رسیدن به کمال ، به هستی منجمدی نمیرسد ، بلکه « بُن تازه از نو شدن » میگردد.آرزومندی که از زیبائی میزاید ، اصل جشن است ، چون رام که آرزو باشد ، پیکر موسیقی و شعر و رقص وشناخت باهم است . رام ، خدای نی نواز است، از اینرو ، رام جیت خوانده میشود . که همان « شیت = شید » باشد . شیت ، هنوز در کردی هم به معنای سوت ( نی ) است و هم به معنای دیوانه ( = دین ) است . جمشید ، همین پسوند( شید = شیت ) را دارد و به معنای « جم نی نواز» ، یا « جم فرزند نای به = ارتا فرورد » است . نای به = ارتا فرورد= دین ، عشق را میزاید یا بقول مولوی
نی ، حدیث راه پرخون میکند قصه های عشق مجنون میکند
نی که نماد اصل زایندگی و آفرینندگی بوده است ، ( معنای دین = داء نای ، نای آفریننده و زاینده است ) ، با نوایش ، حدیت عشق میکند و آرزوو عشق را درهمه میانگیزاند. دین ویا زیبائی ، عشق میآفریند .
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی است
بناله دف و نی ، در خروش و ولوله بود
مباحثی که درآن مجلس جنون میرفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
این تجربه ویژه ایرانی از« دین» که دراشعار حافظ یا مولوی و عطار، عبارت بندی میشود ، از تجربه دینی اسلامی والهیات ِ زرتشتی ، سرپیچی میکنند . به همین علت ، مردمان هنوز نا آگاهانه ، از اشعارحافظ بیاد تجربه فرهنگی خود از دین میافتند .این تجربه دینی که ریشه در اصالت انسانی ( جام جم ) داشت، و بیان همگوهری خدا و انسان بود ، و هستی انسان و جهان را تراوش عشق و آرزو میدانست، و جهان آرائی( سیاست ) را برشالوده ِ « زیبائی و همآهنگی » بنامیکرد ، درآغاز از الهیات زرتشتی ، زخمگین شد، و سپس از شریعت اسلام ، شکسته شد، و تلخی این تجربه فاجعه آمیز، در همه آثار ژرف ادبی و عرفانی ایران ، باقی ماند . یکی از بهترین نمونه هایش غزل شیخ فرید الدین عطار است :
دوش عشقت درآمد از در دل من زغیرت زپای ننشستم
گفت : بنشین و جام جم درده تا زجام جمت کنی مستم
گفتمش جام جم بدستم بود طفل بودم ، زجهل بشکستم
گفت : اگر جام جم شکست ترا دیگری به از آنت بفرستم
سخت درمانده بودم و عاجز چون شنیدم من این سخن ، رستم
آفتابی برآمد از جانم من زهردو جهان برون جستم
از بلندی که جان من برشد عرش و کرسی بجمله شد پستم
ولی هیچگاه این امید را از دست نداد که سیمرغ یا خرّم یا لنبک(لان + بغ، زنخدای ِ افشاننده = جوانمرد) و رام ، نخستین ساقی جهان هستی ، جام جمی بهتر، برای او هدیه خواهد فرستاد .
الهیات زرتشتی که درصدد گرفتن اصالت از انسان بود ، نه تنها ، اصطلاح « دیدار » را جانشین همپرسی خدا و انسان کرد که بیان آمیزش خدا با انسانست ، بلکه « آینه » را جانشین « دین » کرد . ولی مردم ، جام جم را بر اصطلاح « آینه »، ترجیح دادند ، که ویژگی زایش بینش از انسان بود . این بود که موبدان زرتشتی کوشیدند ، همین جام را نیز به کیخسرو نسبت بدهند ، چون جام جم ، بیان « گوهر انسان بطورکلی » بود ، و ویژگی به شخص برگزیده ای نداشت . در نوشیدن از جام جم بود که هنوز اندیشه آمیختن خدا ( نبید ومی = خون ُگش = خون = هونیا = هو+ نای = نای به = ارتا فرورد= سیمرغ ، نبید = نی + پیتا = نای نا = نای بزرگ ، پیتک = خمسه مسترقه است که جهان ازآن میروید) با انسان ، و پیدایش روشنی و بینش از انسان ، نگاه داشته شده بود . از جام جم ، میتوان خون و افشره ای را که شیره جهان هستی است ( اشه = اشیر ) و اصل عشق و مهر ( آمیختن ) در جهانست ، نوشید . ارتا فرورد ، اشَوَن است . جام جم ، تنها آینه نیست که فقط انسان ، جهان هستی را درآن ببیند . بلکه نوشداروئی درآنست که بیان « همبستگی جهان و سامانیابی جهان » است . از این رو با نوشیدن سرشکی از این جام ، میتوان سراسر جهان هستی را دید ، چون این شیره = اشه = سرشک ، همه جهان را به هم می پیوندد . نوشیدن این افشره است که انسان را شاد و سرخوش و منقلب میکند . با نوشیدن این افشره است که ستیزه جوئی و کینه توزی در انسان ، تبدیل به مهر و آشتی میشود . معمولا در جام ، آب+ و افشره نای ( هوم ) که نماد شیره همه گیاهانست + و شیر ، میریزند ، و آب ، گوهر آناهیتاست، وافشره هوم یا نای ، گوهر سیمرغست ، و شیر ، گوهر آرمیتی است . شیره و افشره سه زنخدا دراین جام باهم میآمیزند و با نوشیدن از جام ، انسان از گوهر سه زنخدا ، آبیاری میشود، و با جذب این شیره که شیره سه بخش گیتی ( رودها ودریاها + آسمان + زمین ) است ، انسان ، تحول کلی می یابد و بینش جهانی ازاو میروید . نوشیدن سه مایع ( آب + افشره یک گیاه یا نبید یا عرق + شیر ) باهم از جام یا پیمانه که در انجمن دور میگشت ، در فرهنگ زنخدائی ایران ، آئین بستن پیمان و اجتماعسازی بوده است . در واقع همه، خون سه زنخدا را که شیره کل هستی باشد و در آمیختن باهم ، نماد مهر کیهانیست مینوشیدند و با این آئین ، از اندام اجتماع میشدند .

Aucun commentaire: