چگونه "بهمن" كه "تخم خردِ شاد" يا " اصل انديشيدن و خنده و انجمن و بزم و همپرسي و آزادي و آفرينندگي" بود
به "عقل اسلامي" انحطاط پيدا كرد
منوچهر جمالي
عقل گرايي، خردگرايي نيست
تضاد مفهوم "خرد" در فرهنگ ايران با "عقل" اسلامي برغم مشتبه ساختن واژه "خرد" با "عقل" و يكي گرفتن خرد با عقل، در ضمير ايرانيان به جاي ماند. اين عقلي كه با زور ، با خرد، برابر نهاده شد، تناقض خود را در عرفان نمودار ساخت. عرفا، آنچه را در فرهنگ ايران از "خردشاد" داشتند، در عقل اسلامي نمييافتند و نميتوانستند در "عقل" بگنجانند، و چون اصطلاح "خرد" همسان "عقل" ساخته شده بود، نميتوانستند از اصطلاح "خرد" در برابر پديده عقل، بهره ببرند. آنچه را عرفان، جنون و ديوانگي و مستي و عشق ميناميد، در واقع، تلاش براي "به رقص آوردن خرس فكر" بود، يا به زبان ديگر، تلاش براي "دريدن عقال از عقل اسلامي" بود، تا عقل، از سر، همان "خرد شاد" بشود، و خود، مستقل بزايد و سور زادن انديشه هاي آزاد خود را بگيرد. يا به عبارتي ديگر، عرفان، تلاشي ناآگاهبودانه، براي تبديل "عقل اسلامي، به خرد ايراني" بود. چگونه ميشود، "عقل نازا و سترون و اخته اسلامي" را به "خرد خودزاي ايراني" تحول داد؟ "عشق"، كه معرب واژه "اشق پيچان و اشك و اشه" بود، ريشه اي ژرف در فرهنگ ايران داشت، كه در زبان عربي نداشت. اين بود كه عرفا، از اين واژه، كه ظاهر عربي به خود گرفته بود، همان فرهنگ پيشين خود را مييافتند. اشك يا اشه، كه عشق عربي شده بود، همان "شيره چسبنده گوهر هر چيزي در گيتي" بود. به عبارت ديگر در فرهنگ ايران، گوهر همه چيزها، عشق = اشه بود، و از اين رو، خداي خرد و خنده و "همپرسي انجمني و اجتماعي" وهومن، "دوستدار اشه" بود. از اين رو به مرغ بهمن كه جغد باشد، اشوزوشت (= دوستدار اشه) ميگفتند (بندهشن). به سخني ديگر، خرد در انديشيدن درباره چيزها و انسانها، به دنبال شيره و روغن درون آنها بود كه عشق باشد. پس خرد، در انسانها و اشياء عشق = اشه و پيوند جانها را ميجست. و اين عشق، عشق به جان و زندگي بود. اين بود كه كاربرد واژه "عشق" به خودي خود، پيوند كامل با خرد ايراني داشت. بهمن كه در هنگام زاده شدن با هر انساني ميآميخت، نشان ميداد كه فطرت هر انساني، خرديست كه به دنبال جستن و تحقق دادن "عشق به زندگي" است. عشق به خدا، چيزي جز عشق به جانها بدون تبعيض نبود. پس با آنكه عرفان، اعتراض به عقل و خرد، هر دو ميكرد (چون ميپنداشت كه خرد همان عقل است)، ولي در مفاهيم عشق و جنون و ديوانگي و مستي، همان بهمني را ميديد كه "خرد جوينده عشق و بزم و خنده" بود، همان خردي كه اصل بزم و شادي جانها بود، چنانچه "اور وهمن" در پهلوي و اوستا، به معناي شادي و نشاط است، و نام بهمن، بزمونه (= اصل بزم) است (برهان قاطع). بهمن، ميان، يا مايه ميان همه چيزها و هر انساني است، كه همه را تخمير ميكند و به هم ميچسباند و عشق را واقعيت ميدهد. بهمن، واسطه، به معناي رسول و نبي نيست، بلكه به معناي "مايه تخميريست". بهم، خرديست كه آفريننده عشق، آفريننده، جشن عشق است. خرديست كه به رقص ميآورد، به انسان، جنبش شاد ميدهد. پاي را از هر قيدي، آزاد ميسازد تا به آزادي بتواند پايكوبي كند. اين خرد با عقل اسلامي، از زمين تا آسمان فرق دارد. اين روند انديشگي را در لابلاي غزليات مولوي بلخي به خوبي ميتوان يافت.
در آن بزم قدسند، ابدال مست
نه قدسي (= بيت المقدس) كه افتد به دست فرنگ
چه افرنگ؟ عقلي كه بود اصل دين
چو حلقه است بر در، در آن كوي و دنگ
ز خشكيست اين عقل، و درياست آن (= بزم قدسي)
بمانده است بيرون، ز بيم نهنگ . . .
خمش كن كه اغلب، همه با خودند
همه شهر لنگند، تو هم بلنگ
خرد بهمني كه همه را به رقص ميانگيزد، با لنگي نميسازد. عقلي كه اصل دين اسلام است، فقط حلقه اي بر در، و كاملا "بيروني" است، و اين عقل خشكي است كه از شناوري در درياي معرفت، وحشت دارد. ولي همه اجتماع اسلامي، در پيمودن هفتخوان معرفت و جستجوي آزاد، لنگ هستند، تو هم مجبور به لنگيدن فكري هستي، تا مطرود اجتماع مومنان نشوي.
گشاي زانوي اشتر، بدر عقال عقول
بجه زرق (= بندگي) جهاني، به جرعه هاي رقيق
چو زانوي شتر تو، گشاده شد ز عقال
اگرچه خفته بود، طايرست در تحقيق
همي دود به كه و دشت و بر و بحر، روان
بقدر عقل تو گفتم، نميكنم تعميق
عقل، كه همريشه همان عقال است، زانوي شتر انديشيدن و يا مچ پاي اسب انديشيدن را بسته، و انسان را از حركت آزاد انداخته و اسير ساخته، با "دريدن اين ريسماني كه زانو و مچ پاي انديشيدن را كه اصل حركت است، بسته" و عقل ناميده ميشود، آنگاهست كه اگر هم خفته باشي، مرغ بلندپرواز جستجو هستي.
بگيرم خرس فكرت را، ز رقصش بياموزم
به هنگامه بتان آرم، ز رقصش مغتنم باشم
اين "به رقص آوردن خرس سنگين پا و گرانجان فكر" است، همان "دريدن عقاليست كه گوهر عقل" است.
اين است كه "عقل گرايي" در اديان سامي، تحريف سازي و مسخ سازي همه پديده ها و رويدادهاي جهان است، تا انطباق به كتابشان به شريعتشان، به آيات كتابشان، به گفته هاي انبيايشان با مظاهر الهيشان بيابد. چنانكه عقل در همين راستا، در ميان مسلمانان، در راستاي ساختن و پرداختن "اسلام هاي راستين نوين" امروزه به شدت در كار است. هر انديشه اي نوين را ميتوانند با همين ترفندهاي عقلي، در اسلام، "جاسازي" كنند. از اين رو چنين "عقلي"، هنرهاي ويژه خودش را دارد. اين اديان، بدين معنا، كاملا "عقليست" و عقل گرا". ولي اين عقل و عقل گرايي، بر ضد "خردمندي و خردگرايي در فرهنگ ايران هست. عقل، فقط آلت و غلام و برده ايست كه هر چه دين و كتاب و پيغمبر ميگويد، بايد در دفاع آن بكوشد، و همه رويدادها و پديده را طوري مسخ و تحريف و توجيه كند كه در اين چهارچوبه بگنجد. اين است كه در اين اديان، عقل بدين معني، رشد سرطاني ميكند. مسئله اين است كه "خرد شاد و رقصنده و بزم آور و جشن ساز" كه اصل فرهنگ ايران بوده است، چگونه تبديل به همين عقل پابسته و اسير اسلامي شده است. البته زانوي شتر يا مچ پاي اسب و استر را بستن، با حيله و مكر كار دارد، و در فارسي به آن "ارك" ميگويند، و معرب آن "عقل" شده است، چون عقل هم درست همين معني را ميدهد. واژه "عرقه" در عربي نيز به معناي "نواري كه بدان اسيران را بندند" هست (منتهي الارب) يا به معناي "تازيانه ايست كه بدان ميزنند" (ناظم الاطباء). طيف معاني كه در عربي براي عقل مانده است، به خوبي نشان ميدهد كه اين واژه، از همان "ارك" ايراني شكافته شده است. مثلا عقل به "انقلاب رحم" ميگويند يا به جامه سرخي كه بر هودج مياندازد يا به پناهگاه ميگويند، كه از تصوير رحم برخاسته است يا به "پذيرفتن نخل گشني را" (اقرب الموارد). عقل و عقال، همريشه و همگوهرند. عقال همانند ارك، رسني است كه بدان ساق و ظيف شتر را بهم بندند (منتهي الارب). عقل، آن چيزي است كه پا و زانوي انسان را ميبندد و اسير و بنده خود ميسازد. همچنين انسان با عقلش، همه جانوران و طبيعت را بنده و اسير خود ميسازد، و شريعت هم عقل است، چون همان كار "عقال" را ميكند چنانكه در ترجمه تاريخ يميني ميآيد كه "سلطان" شيطان غيرت را به عقال شريعت ببست" يا در جهانگشاي جويني ميآيد كه "اكنون كه عقل، كه عقال جنون جوانان است روي نمود" و به همين علت، تازيان به بند و رشته اي كه به دور سر خود ميبندد، عقال ميگويند، و اين به قول افرب اللموارد، ماخوذ از معني زانو بند شتر است. عقل، همان عقاليست كه بند به پاي خرد آزاد ميزند، و آن را از جنبش آزادانه باز ميدارد. و از اينروست كه مولوي در برابر چنين عقلي (كه گوهر دين اسلام است) طغيان ميكند.
تا رهي از فكر و وسواس و حيل
بي عقال عقل، در رقص الجمل
پس بكوشي و به آخر از كلال
خود به خود گويي كه العقل، عقال
در قرآن، درست آيات قرآني همين عقال هستند، و تعقل، حركت انديشه در دور و ور همين ريسمان كوتاهي ست كه به مچ پاي نيروي انديشه، بسته شده است، يا اينكه همان زانو بنديست كه شتر را از هرگونه حركتي بازميدارد. مثلا در سوره بقره (آيه 242) ميآيد كه "يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون" يا در سوره حديد ميآيد (آيه 57) كه "بينا لكم الآيات لعلكم تعقلون" و يا در سوره بقره ميآيد (آيه 42) "انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون". گفته نميشود كه اينها "انديشه هايي" هستند كه ميتوان روي آنها آزادانه انديشيد، و به آنها شك كرد و مورد بحث قرار داد، بلكه ميگويد كه اينها "آياتي هستند" كه به تو نازل شده اند، و از خوانندگان، در اصل ايمان به خود را ميخواهند، و اگر چنانچه آنها را رد بكنند يا مورد شك قرار بدهند، الله را تكذيب كرده اند "ان كنتم بآياته مومنين ـ انعام آيه 118) يا "كذبوا بآيانتا و ماكانوا مومنين" ـ 72 سوره اعراف". آيات و شريعت و دين، عقال هستند، به همين علت نيز، عقل هستند. از اينرو گفته ميشود كه دين اسلام، عقليست! عقل، انديشيدنيست كه انسان را به شريعت و اوامر الله و رسول و قرآن چنان ببندد كه انسان، فقط گرداگرد آن، حق جنبش داشته باشد. و اينها هيچكدام رويه مشتركي با "خرد شاد و زاينده و جشن ساز" ايراني ندارد كه حق حركت آزاد و پرواز در كل كيهان دارد، حق معراج به آسمان را دارد كه همگوهر خود خداست. عقل، عقال و "ارك" هست. با عقال، بايد به قول مولوي، يا در جا خشكيد و ميخكوب شد و تن به بندگي داد، يا لنگيد، يا بايد بر "وتد = ميخ طويله" پيچيد و در تنگناي همان اصطبل ماند. ولي اين اشتقاق عقل از "ارك" ايراني، و اين برابري عقل با ارك، ما را به تحول بهمن، خداي انديشه و خنده و اصل بزم و همپرسي، در دوره هاي گوناگون راهبري ميكند، و در مييابيم كه چگونه بهمن، تخم خرد شاد ايراني، به عقل اسلامي انحطاط يافته است. عقل عربي و اسلامي، چون از تاريخ تحول اين انديشه در فرهنگ ايران ناآگاه بوده است، همان برآيند منحطش را در خود جذب كرده است.
در برهان قاطع، معاني "ارك" را مييابيم، و اگر اين معاني را به اسطوره هاي آفرينش ايران، پيوند دهيم، اين تحول بهمن يا تخم خرد و انديشه آزاد، به ريسماني كه با آن زانوي شتر و پاي اسب را ميبندند، و از آن عقال و عقل عرب و اسلام شده است، ميتوان يافت. در برهان قاطع، ميبينيم كه "ارك" به معناي (1) قلعه كوچكي است كه در ميان قلعه بزرگ ميسازند. و (2) "ارك" به معناي ريسماني باشد كه گاهي بر درخت آويزند و بر آن نشينند و در هوا آيند و روند، و گاهي بر پاي اسب و استر بندند و در عفلزارها سر دهند تا بچرد.
معناي نخستين، كه امروزه نيز رد پايش مانده است، در شاهنامه در داستان، "دژ بهمن" باقي مانده است. ارك، در حقيقت همان "دژ بهمن" است. اركوان و اكوان، از نامهاي بهمن بوده اند و نام ديگر بهمن، انديمان يا هنديمان" بوده است. بهمن، در روايات زرتشتي نيز، محرمترين خدا به اهورامزدا ميماند. در شعر مولوي نيز انديمان، به معناي "محرم" به كار ميرود. بهمن، مينوي مينو، يا تخم درون تخم است. به عبارت ديگر، هر چيزي، تخمي دارد، تخم هم در درونش، تخمي دارد كه آن، اصل تخم است، و اين تخم ميان تخم، بهمن است. از اين رو بهمن، كه اصل اصل است، گم و ناپيداست. به همين علت نيز، دروازه دژ بهمن كه كيخسرو و فريبرز، به گشودن آن ميروند، ناپيداست. فريبرز، ميكوشد با جنگ و زور، دژ بهمن را بگشايد، ولي پيروز نميشود. ولي كيخسرو، بدون كاربرد زور و جنگ، دژ بهمن را ميگشايد، و به همين علت، به حكومتگري در ايران برگزيده ميشود. در اين داستان ميبينم كسي، حقانيت به حكومت مييابد و به حكومتگري در ايران، برگزيده ميشود كه بتواند، دژ بهمن را بگشايد. به عبارت ديگر، آنكه به "خرد بهمني" راه يابد، و اين "در ناپيداي خردبهي" را كه با ميانه و اشه هر چيز كار دارد، بجويد و بيابد، حقانيت به حكومت مييابد . همين داستان، هم انديشه فرهنگ ايران را از حكومت نشان ميدهد و هم مينمايد كه خرد بهمني، با زور و قهر و تجاوز و خشم، متضاد است، و بهمن در فرهنگ ايران، خداي ضد خشم، يعني ضد تجاوز و قهر و غلبه و زور و استبداد و تهديد و وحشت انگيزيست كه ذات الله و يهوه هستند. الهيات زرتشتي، چون اهورامزدا را "همه آگاه و همه دان" دانست، اهورامزدا، پيشگام يهوه و الله شد، و خداي "عالم = همه دان" گرديد، در حالي كه بهمن، خداي انديشه و خنده و همپرسي، پيشتر از آن، اصل جستجو و پرسش و تعجب و شك ورزي بود. از اين رو نيز، اكوان يا اكومن يا اركوان (= ارغوان) هم بود. بهمن، در الهيات زرتشتي، غير از بهمن در فرهنگ زنخداييست. اكوان، خداي پرسش و شك و احتمال و شگفت بود، و اين پرسش و شك و احتمال و شگفت، اركياي جهان، يعني اصل جهان آفرين بود. انديشيدن بر پايه پرسيدن و شك ورزي و احتمال دادن و شگفت كردن، اصل جهان بود. اركيا، به معناي اصل جهان، در فلسفه يونان باقي ماند.
الهيات زرتشتي، اين بخش از بهمن، خداي انديشه را، نميتوانست با "علم اهورامزدا" سازگار كند، و آن را بر ضد گوهر اهورامزدا و علمش (= همه آگاهيش) شمرد. اين بود كه اكوان واكومن، تبديل به ديو آشوبگر و شورش انگيز شد و "كماله ديو" ناميده شد. همانسان كه محمد نيز، سپس قرآن را با "هذا الكتاب لاريب فيه" آغاز كرد، و راه خرد ورزي آزاد بر بنياد شك ورزي را مانند موبدان زرتشتي بست، و درب عقل اسلامي را گشود. از اين بخش بهمن، كه خداي انديشيدن بر شالوده تعجب و شك ورزي و جستجو و آزمودن بوده است، اكوان يا اكومن را، زشت و پلشت ساخته، و طرد و نفرين كرده است. و ما رد پاي اين تحريف را از جمله در همان معناي واژه اكوان، در واژه نامه هايي مييابيم. معناي اكوان، ارغوان نيز هست (اكوان = ارغوان). پس "اك" كه همان "اگ و هاگ"، گندم و تخم مرغ است و پيشوند اكوان است، اين هماني با "اركه = ارخه = ارغه = ارجه" داشته است كه پيشوند گل ارغوان است. و اين گل، گل آغاز بهار است. از اين رو كردها، به اول بهار، ئه رخه وان سور، ميگويند كه در واقع، به معناي "هنگام سور و جشن گل ارغوان" است. برآيندهاي معاني "ارك"، را در واژه هايي كه از آن ساخته شده است، به آساني ميتوان باز شناخت. در ارغك و ارغژ و ارغچ، كه به معناي "عشق پيچان" هستند، ارك، به معناي عشق است. در واژه "ارغ" به معناي بادام و پسته و فندق و گردگان بوده است كه سپس زشت ساخته شده است، ميتوان ديد كه بيان "تخم در تخم" است. در شكل "ارغشتك" نوعي از بازي ميباشد كه دوشيزگان و دختران كنند آن چنان است كه بر سر دو پا نشينند و كفهاي دستها را بر سر زانوان مالند و چيزها گويند و همچنان نشسته بر سر پاها برجهند و كفهاي دستها را برهم زنند. همين واژه در شكل "هه رك" در كردي، به معناي حركت و حرف تعجب است. هركاندن، به معناي جنباندن و راه انداختن است، و واژه "حركه" معرب همين "اركه" است. افزوده بر اين، در شكل "ئه ره ج" به معناي "مچ" است، و درست عقال = عقل را به چداري، وصل ميكنند كه به همين "مچ" حيوان ميبندند. از همين برآيندها ميتوان ديد كه، ارك، در اصل با "تخم در تخم" كار داشته است كه اصل تعجب و جنبش و بازي و شادي و عشق و سرخي است. از اين گذشته در كردي "ئه رك" به معناي وظيفه و مسئوليت است، و اين نشان ميدهد كه خرد و انديشه، اصل وظيفه و مسئوليت است. كسي، انسان را به زور امر و نهي، مكلف نميكند، بلكه خردبهمني در هر كسي، اصل وظيفه و مسئوليت در هر كسي است، اين "ارك" كه مينو در مينو، يا تخم در تخم است، اصل ناپيدا و گم كيهانست، و از اين اصل گم و ناپيداست كه همه خدايان و جهان پيدايش يافته اند. وحدت، در ميان صورتها و كثرت اشياء هميشه گم است. از بهمن كه تخم تخم خرد و شادي و بزم و همپرسي و عشق و بازي و جنبش و سئوال است، همه خدايان و جهان پيدايش مييابد. معناي دوم "ارك" ريسماني است كه كودكان در جشن نوروز (آغاز سال) هر دو سرش، را به بام يا شاخه هاي درخت ميبندند، و يكي، درميان آن مينشيند و ميجنباند، تا تاب بخورد. همان نشستن در ميان، و ريسمان دوسر، و تعادل حركت رفت و بازگشت، و آويختن به بام، ما را متوجه بهمن ميسازد، چون او ميان دو شاخ است. اين ريسمان آويخته كه در ميان آن ميتوان تاب خورد، و تاب هم ناميده ميشود، نامهاي فراوان دارد، كه هر كدام از آن نامها، گواه بر اصل بهمني اش هست. از جمله در اصفهان آن را "چنجيل" ميخوانده اند، كه امروزه تغيير شكل داده، و چنجولي و چنگولي خوانده ميشود. به آساني ميتوان ديد كه اين واژه، مركب از "چنج + ايل" است. پسوند "ايل يا آل" همان ال، هلال ماه (خره، خره تاو = خرد) ميباشد، كه خداي زايمان يا ماما هست. چنج، همان خوشه تخمهاست كه در ميان اين هلال ماه قرار ميگيرد، و همه جهان، از اين اقتران و جشن عروسي، آفريده ميشود. در كردي چنجك، به معناي تخم و هسته و ميوه است. و چنجه به معناي تخمه است. البته شكل ديگر چنج، همان "شنج" است. و شنج به قول برهان قاطع، سرين مردم و حيوانات است. همچنين به معناي صدف است كه "توتياي اكبر" نيز خوانده ميشود. در يونان، افروديت كه برابر با سيمرغ يا خرم است، در هوا و باد سير ميكند، از صدف، زاده ميشود، و اصل همه طبيعت جاندار است، و خداي بهار و شاه گلهاست. شنج كه پيشوند واژه "شنگول" امروزه ماست، در كردي به درخت بيد مجنون، شنگه بي (= وي = بيد = واي) گفته ميشود كه نشان ميدهد كه شنگه، صفت اندرواي = رام بوده است. رام، شوخ و شنگ بوده است. اين واژه در شكل "شنجار" به معناي گل سرخ مرد است كه همان گل تاج خروس يا گل عروس (= عوروس) و يا بالاخره همان گل بستان افروز است كه گل فروردين = ارتا فررود يا سيمرغ گسترده پر است، كه گل روز نوزدهم ماه ميباشد. اين بهمن است كه هنگامي گسترش يافت و باز شد، "گوي باز" يا همان سيمرغ گسترده پر يا فروهر ميشود، و گوي باز، نام اين روز نزد مردم بوده است (برهان قاطع). پس چنجيل، به معناي "به معناي خداي خرم يا فرخ (سيمرغ = ارتافرورد) است كه كودك را در زهدان، گهواه سان تاب ميدهد. و يكي از نامهاي گهواره، بادرنگ است. اين گهواره را مانند تاب، كه بادپيچ هم ناميده ميشود، ميآويزند، و طفل را در آن ميخوابانند و حركت ميدهند. گهواره نيز كه "گاه + واره" باشد، به معناي "همانند زهدان" است. و گاهواره همان حركت نوساني تاب را دارد. و بهمين علت، ارك و بادپيچ و چنجيل، اشاره، به حركت نخستين در بطن مادر، و در شكل كيهانش، اشاره به حركت و رقص در زهدان ماه (هلال ماه) است كه اركيا و عرش خوانده ميشده است، و عرشه نوح (= كشتي نوح) و عرش الله در قرآن، و اركيا در فرهنگ يونان، و ارك تورات، كه صندوق سنگنبشته هاي فرامين دهگانه بوده، از آن، سرچشمه گرفته اند، تا اينجا ميتوان معاني "ارك و اركه" را در نخستين فرهنگ زنخدايي ايران ديد. با آمدن دين ميترايي و الهيات زرتشتي، اين اصطلاحات، همه تحريف و مسخ شدند، چون برضد اين شيوه آفرينش جهان بودند، و همان ارك يا ريسماني كه نماد شادي و جشن و پرورش و رقص و بازي بود، تبديل به بند اسارت و بي حركتي يا محدود كردن امكان حركت و لنگيدن گرديد. و اين مستقيما با بهمن يا با "اركوان" و يا انديمان (مينوي انديشه) كار داشت. و همين "ارك" بود، كه در شكل "ارج" همان قو SWANN شده بود، كه نماد "غو" يا غوغا و شور و شادي در معراج به آسمان بود.
به "عقل اسلامي" انحطاط پيدا كرد
منوچهر جمالي
عقل گرايي، خردگرايي نيست
تضاد مفهوم "خرد" در فرهنگ ايران با "عقل" اسلامي برغم مشتبه ساختن واژه "خرد" با "عقل" و يكي گرفتن خرد با عقل، در ضمير ايرانيان به جاي ماند. اين عقلي كه با زور ، با خرد، برابر نهاده شد، تناقض خود را در عرفان نمودار ساخت. عرفا، آنچه را در فرهنگ ايران از "خردشاد" داشتند، در عقل اسلامي نمييافتند و نميتوانستند در "عقل" بگنجانند، و چون اصطلاح "خرد" همسان "عقل" ساخته شده بود، نميتوانستند از اصطلاح "خرد" در برابر پديده عقل، بهره ببرند. آنچه را عرفان، جنون و ديوانگي و مستي و عشق ميناميد، در واقع، تلاش براي "به رقص آوردن خرس فكر" بود، يا به زبان ديگر، تلاش براي "دريدن عقال از عقل اسلامي" بود، تا عقل، از سر، همان "خرد شاد" بشود، و خود، مستقل بزايد و سور زادن انديشه هاي آزاد خود را بگيرد. يا به عبارتي ديگر، عرفان، تلاشي ناآگاهبودانه، براي تبديل "عقل اسلامي، به خرد ايراني" بود. چگونه ميشود، "عقل نازا و سترون و اخته اسلامي" را به "خرد خودزاي ايراني" تحول داد؟ "عشق"، كه معرب واژه "اشق پيچان و اشك و اشه" بود، ريشه اي ژرف در فرهنگ ايران داشت، كه در زبان عربي نداشت. اين بود كه عرفا، از اين واژه، كه ظاهر عربي به خود گرفته بود، همان فرهنگ پيشين خود را مييافتند. اشك يا اشه، كه عشق عربي شده بود، همان "شيره چسبنده گوهر هر چيزي در گيتي" بود. به عبارت ديگر در فرهنگ ايران، گوهر همه چيزها، عشق = اشه بود، و از اين رو، خداي خرد و خنده و "همپرسي انجمني و اجتماعي" وهومن، "دوستدار اشه" بود. از اين رو به مرغ بهمن كه جغد باشد، اشوزوشت (= دوستدار اشه) ميگفتند (بندهشن). به سخني ديگر، خرد در انديشيدن درباره چيزها و انسانها، به دنبال شيره و روغن درون آنها بود كه عشق باشد. پس خرد، در انسانها و اشياء عشق = اشه و پيوند جانها را ميجست. و اين عشق، عشق به جان و زندگي بود. اين بود كه كاربرد واژه "عشق" به خودي خود، پيوند كامل با خرد ايراني داشت. بهمن كه در هنگام زاده شدن با هر انساني ميآميخت، نشان ميداد كه فطرت هر انساني، خرديست كه به دنبال جستن و تحقق دادن "عشق به زندگي" است. عشق به خدا، چيزي جز عشق به جانها بدون تبعيض نبود. پس با آنكه عرفان، اعتراض به عقل و خرد، هر دو ميكرد (چون ميپنداشت كه خرد همان عقل است)، ولي در مفاهيم عشق و جنون و ديوانگي و مستي، همان بهمني را ميديد كه "خرد جوينده عشق و بزم و خنده" بود، همان خردي كه اصل بزم و شادي جانها بود، چنانچه "اور وهمن" در پهلوي و اوستا، به معناي شادي و نشاط است، و نام بهمن، بزمونه (= اصل بزم) است (برهان قاطع). بهمن، ميان، يا مايه ميان همه چيزها و هر انساني است، كه همه را تخمير ميكند و به هم ميچسباند و عشق را واقعيت ميدهد. بهمن، واسطه، به معناي رسول و نبي نيست، بلكه به معناي "مايه تخميريست". بهم، خرديست كه آفريننده عشق، آفريننده، جشن عشق است. خرديست كه به رقص ميآورد، به انسان، جنبش شاد ميدهد. پاي را از هر قيدي، آزاد ميسازد تا به آزادي بتواند پايكوبي كند. اين خرد با عقل اسلامي، از زمين تا آسمان فرق دارد. اين روند انديشگي را در لابلاي غزليات مولوي بلخي به خوبي ميتوان يافت.
در آن بزم قدسند، ابدال مست
نه قدسي (= بيت المقدس) كه افتد به دست فرنگ
چه افرنگ؟ عقلي كه بود اصل دين
چو حلقه است بر در، در آن كوي و دنگ
ز خشكيست اين عقل، و درياست آن (= بزم قدسي)
بمانده است بيرون، ز بيم نهنگ . . .
خمش كن كه اغلب، همه با خودند
همه شهر لنگند، تو هم بلنگ
خرد بهمني كه همه را به رقص ميانگيزد، با لنگي نميسازد. عقلي كه اصل دين اسلام است، فقط حلقه اي بر در، و كاملا "بيروني" است، و اين عقل خشكي است كه از شناوري در درياي معرفت، وحشت دارد. ولي همه اجتماع اسلامي، در پيمودن هفتخوان معرفت و جستجوي آزاد، لنگ هستند، تو هم مجبور به لنگيدن فكري هستي، تا مطرود اجتماع مومنان نشوي.
گشاي زانوي اشتر، بدر عقال عقول
بجه زرق (= بندگي) جهاني، به جرعه هاي رقيق
چو زانوي شتر تو، گشاده شد ز عقال
اگرچه خفته بود، طايرست در تحقيق
همي دود به كه و دشت و بر و بحر، روان
بقدر عقل تو گفتم، نميكنم تعميق
عقل، كه همريشه همان عقال است، زانوي شتر انديشيدن و يا مچ پاي اسب انديشيدن را بسته، و انسان را از حركت آزاد انداخته و اسير ساخته، با "دريدن اين ريسماني كه زانو و مچ پاي انديشيدن را كه اصل حركت است، بسته" و عقل ناميده ميشود، آنگاهست كه اگر هم خفته باشي، مرغ بلندپرواز جستجو هستي.
بگيرم خرس فكرت را، ز رقصش بياموزم
به هنگامه بتان آرم، ز رقصش مغتنم باشم
اين "به رقص آوردن خرس سنگين پا و گرانجان فكر" است، همان "دريدن عقاليست كه گوهر عقل" است.
اين است كه "عقل گرايي" در اديان سامي، تحريف سازي و مسخ سازي همه پديده ها و رويدادهاي جهان است، تا انطباق به كتابشان به شريعتشان، به آيات كتابشان، به گفته هاي انبيايشان با مظاهر الهيشان بيابد. چنانكه عقل در همين راستا، در ميان مسلمانان، در راستاي ساختن و پرداختن "اسلام هاي راستين نوين" امروزه به شدت در كار است. هر انديشه اي نوين را ميتوانند با همين ترفندهاي عقلي، در اسلام، "جاسازي" كنند. از اين رو چنين "عقلي"، هنرهاي ويژه خودش را دارد. اين اديان، بدين معنا، كاملا "عقليست" و عقل گرا". ولي اين عقل و عقل گرايي، بر ضد "خردمندي و خردگرايي در فرهنگ ايران هست. عقل، فقط آلت و غلام و برده ايست كه هر چه دين و كتاب و پيغمبر ميگويد، بايد در دفاع آن بكوشد، و همه رويدادها و پديده را طوري مسخ و تحريف و توجيه كند كه در اين چهارچوبه بگنجد. اين است كه در اين اديان، عقل بدين معني، رشد سرطاني ميكند. مسئله اين است كه "خرد شاد و رقصنده و بزم آور و جشن ساز" كه اصل فرهنگ ايران بوده است، چگونه تبديل به همين عقل پابسته و اسير اسلامي شده است. البته زانوي شتر يا مچ پاي اسب و استر را بستن، با حيله و مكر كار دارد، و در فارسي به آن "ارك" ميگويند، و معرب آن "عقل" شده است، چون عقل هم درست همين معني را ميدهد. واژه "عرقه" در عربي نيز به معناي "نواري كه بدان اسيران را بندند" هست (منتهي الارب) يا به معناي "تازيانه ايست كه بدان ميزنند" (ناظم الاطباء). طيف معاني كه در عربي براي عقل مانده است، به خوبي نشان ميدهد كه اين واژه، از همان "ارك" ايراني شكافته شده است. مثلا عقل به "انقلاب رحم" ميگويند يا به جامه سرخي كه بر هودج مياندازد يا به پناهگاه ميگويند، كه از تصوير رحم برخاسته است يا به "پذيرفتن نخل گشني را" (اقرب الموارد). عقل و عقال، همريشه و همگوهرند. عقال همانند ارك، رسني است كه بدان ساق و ظيف شتر را بهم بندند (منتهي الارب). عقل، آن چيزي است كه پا و زانوي انسان را ميبندد و اسير و بنده خود ميسازد. همچنين انسان با عقلش، همه جانوران و طبيعت را بنده و اسير خود ميسازد، و شريعت هم عقل است، چون همان كار "عقال" را ميكند چنانكه در ترجمه تاريخ يميني ميآيد كه "سلطان" شيطان غيرت را به عقال شريعت ببست" يا در جهانگشاي جويني ميآيد كه "اكنون كه عقل، كه عقال جنون جوانان است روي نمود" و به همين علت، تازيان به بند و رشته اي كه به دور سر خود ميبندد، عقال ميگويند، و اين به قول افرب اللموارد، ماخوذ از معني زانو بند شتر است. عقل، همان عقاليست كه بند به پاي خرد آزاد ميزند، و آن را از جنبش آزادانه باز ميدارد. و از اينروست كه مولوي در برابر چنين عقلي (كه گوهر دين اسلام است) طغيان ميكند.
تا رهي از فكر و وسواس و حيل
بي عقال عقل، در رقص الجمل
پس بكوشي و به آخر از كلال
خود به خود گويي كه العقل، عقال
در قرآن، درست آيات قرآني همين عقال هستند، و تعقل، حركت انديشه در دور و ور همين ريسمان كوتاهي ست كه به مچ پاي نيروي انديشه، بسته شده است، يا اينكه همان زانو بنديست كه شتر را از هرگونه حركتي بازميدارد. مثلا در سوره بقره (آيه 242) ميآيد كه "يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون" يا در سوره حديد ميآيد (آيه 57) كه "بينا لكم الآيات لعلكم تعقلون" و يا در سوره بقره ميآيد (آيه 42) "انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون". گفته نميشود كه اينها "انديشه هايي" هستند كه ميتوان روي آنها آزادانه انديشيد، و به آنها شك كرد و مورد بحث قرار داد، بلكه ميگويد كه اينها "آياتي هستند" كه به تو نازل شده اند، و از خوانندگان، در اصل ايمان به خود را ميخواهند، و اگر چنانچه آنها را رد بكنند يا مورد شك قرار بدهند، الله را تكذيب كرده اند "ان كنتم بآياته مومنين ـ انعام آيه 118) يا "كذبوا بآيانتا و ماكانوا مومنين" ـ 72 سوره اعراف". آيات و شريعت و دين، عقال هستند، به همين علت نيز، عقل هستند. از اينرو گفته ميشود كه دين اسلام، عقليست! عقل، انديشيدنيست كه انسان را به شريعت و اوامر الله و رسول و قرآن چنان ببندد كه انسان، فقط گرداگرد آن، حق جنبش داشته باشد. و اينها هيچكدام رويه مشتركي با "خرد شاد و زاينده و جشن ساز" ايراني ندارد كه حق حركت آزاد و پرواز در كل كيهان دارد، حق معراج به آسمان را دارد كه همگوهر خود خداست. عقل، عقال و "ارك" هست. با عقال، بايد به قول مولوي، يا در جا خشكيد و ميخكوب شد و تن به بندگي داد، يا لنگيد، يا بايد بر "وتد = ميخ طويله" پيچيد و در تنگناي همان اصطبل ماند. ولي اين اشتقاق عقل از "ارك" ايراني، و اين برابري عقل با ارك، ما را به تحول بهمن، خداي انديشه و خنده و اصل بزم و همپرسي، در دوره هاي گوناگون راهبري ميكند، و در مييابيم كه چگونه بهمن، تخم خرد شاد ايراني، به عقل اسلامي انحطاط يافته است. عقل عربي و اسلامي، چون از تاريخ تحول اين انديشه در فرهنگ ايران ناآگاه بوده است، همان برآيند منحطش را در خود جذب كرده است.
در برهان قاطع، معاني "ارك" را مييابيم، و اگر اين معاني را به اسطوره هاي آفرينش ايران، پيوند دهيم، اين تحول بهمن يا تخم خرد و انديشه آزاد، به ريسماني كه با آن زانوي شتر و پاي اسب را ميبندند، و از آن عقال و عقل عرب و اسلام شده است، ميتوان يافت. در برهان قاطع، ميبينيم كه "ارك" به معناي (1) قلعه كوچكي است كه در ميان قلعه بزرگ ميسازند. و (2) "ارك" به معناي ريسماني باشد كه گاهي بر درخت آويزند و بر آن نشينند و در هوا آيند و روند، و گاهي بر پاي اسب و استر بندند و در عفلزارها سر دهند تا بچرد.
معناي نخستين، كه امروزه نيز رد پايش مانده است، در شاهنامه در داستان، "دژ بهمن" باقي مانده است. ارك، در حقيقت همان "دژ بهمن" است. اركوان و اكوان، از نامهاي بهمن بوده اند و نام ديگر بهمن، انديمان يا هنديمان" بوده است. بهمن، در روايات زرتشتي نيز، محرمترين خدا به اهورامزدا ميماند. در شعر مولوي نيز انديمان، به معناي "محرم" به كار ميرود. بهمن، مينوي مينو، يا تخم درون تخم است. به عبارت ديگر، هر چيزي، تخمي دارد، تخم هم در درونش، تخمي دارد كه آن، اصل تخم است، و اين تخم ميان تخم، بهمن است. از اين رو بهمن، كه اصل اصل است، گم و ناپيداست. به همين علت نيز، دروازه دژ بهمن كه كيخسرو و فريبرز، به گشودن آن ميروند، ناپيداست. فريبرز، ميكوشد با جنگ و زور، دژ بهمن را بگشايد، ولي پيروز نميشود. ولي كيخسرو، بدون كاربرد زور و جنگ، دژ بهمن را ميگشايد، و به همين علت، به حكومتگري در ايران برگزيده ميشود. در اين داستان ميبينم كسي، حقانيت به حكومت مييابد و به حكومتگري در ايران، برگزيده ميشود كه بتواند، دژ بهمن را بگشايد. به عبارت ديگر، آنكه به "خرد بهمني" راه يابد، و اين "در ناپيداي خردبهي" را كه با ميانه و اشه هر چيز كار دارد، بجويد و بيابد، حقانيت به حكومت مييابد . همين داستان، هم انديشه فرهنگ ايران را از حكومت نشان ميدهد و هم مينمايد كه خرد بهمني، با زور و قهر و تجاوز و خشم، متضاد است، و بهمن در فرهنگ ايران، خداي ضد خشم، يعني ضد تجاوز و قهر و غلبه و زور و استبداد و تهديد و وحشت انگيزيست كه ذات الله و يهوه هستند. الهيات زرتشتي، چون اهورامزدا را "همه آگاه و همه دان" دانست، اهورامزدا، پيشگام يهوه و الله شد، و خداي "عالم = همه دان" گرديد، در حالي كه بهمن، خداي انديشه و خنده و همپرسي، پيشتر از آن، اصل جستجو و پرسش و تعجب و شك ورزي بود. از اين رو نيز، اكوان يا اكومن يا اركوان (= ارغوان) هم بود. بهمن، در الهيات زرتشتي، غير از بهمن در فرهنگ زنخداييست. اكوان، خداي پرسش و شك و احتمال و شگفت بود، و اين پرسش و شك و احتمال و شگفت، اركياي جهان، يعني اصل جهان آفرين بود. انديشيدن بر پايه پرسيدن و شك ورزي و احتمال دادن و شگفت كردن، اصل جهان بود. اركيا، به معناي اصل جهان، در فلسفه يونان باقي ماند.
الهيات زرتشتي، اين بخش از بهمن، خداي انديشه را، نميتوانست با "علم اهورامزدا" سازگار كند، و آن را بر ضد گوهر اهورامزدا و علمش (= همه آگاهيش) شمرد. اين بود كه اكوان واكومن، تبديل به ديو آشوبگر و شورش انگيز شد و "كماله ديو" ناميده شد. همانسان كه محمد نيز، سپس قرآن را با "هذا الكتاب لاريب فيه" آغاز كرد، و راه خرد ورزي آزاد بر بنياد شك ورزي را مانند موبدان زرتشتي بست، و درب عقل اسلامي را گشود. از اين بخش بهمن، كه خداي انديشيدن بر شالوده تعجب و شك ورزي و جستجو و آزمودن بوده است، اكوان يا اكومن را، زشت و پلشت ساخته، و طرد و نفرين كرده است. و ما رد پاي اين تحريف را از جمله در همان معناي واژه اكوان، در واژه نامه هايي مييابيم. معناي اكوان، ارغوان نيز هست (اكوان = ارغوان). پس "اك" كه همان "اگ و هاگ"، گندم و تخم مرغ است و پيشوند اكوان است، اين هماني با "اركه = ارخه = ارغه = ارجه" داشته است كه پيشوند گل ارغوان است. و اين گل، گل آغاز بهار است. از اين رو كردها، به اول بهار، ئه رخه وان سور، ميگويند كه در واقع، به معناي "هنگام سور و جشن گل ارغوان" است. برآيندهاي معاني "ارك"، را در واژه هايي كه از آن ساخته شده است، به آساني ميتوان باز شناخت. در ارغك و ارغژ و ارغچ، كه به معناي "عشق پيچان" هستند، ارك، به معناي عشق است. در واژه "ارغ" به معناي بادام و پسته و فندق و گردگان بوده است كه سپس زشت ساخته شده است، ميتوان ديد كه بيان "تخم در تخم" است. در شكل "ارغشتك" نوعي از بازي ميباشد كه دوشيزگان و دختران كنند آن چنان است كه بر سر دو پا نشينند و كفهاي دستها را بر سر زانوان مالند و چيزها گويند و همچنان نشسته بر سر پاها برجهند و كفهاي دستها را برهم زنند. همين واژه در شكل "هه رك" در كردي، به معناي حركت و حرف تعجب است. هركاندن، به معناي جنباندن و راه انداختن است، و واژه "حركه" معرب همين "اركه" است. افزوده بر اين، در شكل "ئه ره ج" به معناي "مچ" است، و درست عقال = عقل را به چداري، وصل ميكنند كه به همين "مچ" حيوان ميبندند. از همين برآيندها ميتوان ديد كه، ارك، در اصل با "تخم در تخم" كار داشته است كه اصل تعجب و جنبش و بازي و شادي و عشق و سرخي است. از اين گذشته در كردي "ئه رك" به معناي وظيفه و مسئوليت است، و اين نشان ميدهد كه خرد و انديشه، اصل وظيفه و مسئوليت است. كسي، انسان را به زور امر و نهي، مكلف نميكند، بلكه خردبهمني در هر كسي، اصل وظيفه و مسئوليت در هر كسي است، اين "ارك" كه مينو در مينو، يا تخم در تخم است، اصل ناپيدا و گم كيهانست، و از اين اصل گم و ناپيداست كه همه خدايان و جهان پيدايش يافته اند. وحدت، در ميان صورتها و كثرت اشياء هميشه گم است. از بهمن كه تخم تخم خرد و شادي و بزم و همپرسي و عشق و بازي و جنبش و سئوال است، همه خدايان و جهان پيدايش مييابد. معناي دوم "ارك" ريسماني است كه كودكان در جشن نوروز (آغاز سال) هر دو سرش، را به بام يا شاخه هاي درخت ميبندند، و يكي، درميان آن مينشيند و ميجنباند، تا تاب بخورد. همان نشستن در ميان، و ريسمان دوسر، و تعادل حركت رفت و بازگشت، و آويختن به بام، ما را متوجه بهمن ميسازد، چون او ميان دو شاخ است. اين ريسمان آويخته كه در ميان آن ميتوان تاب خورد، و تاب هم ناميده ميشود، نامهاي فراوان دارد، كه هر كدام از آن نامها، گواه بر اصل بهمني اش هست. از جمله در اصفهان آن را "چنجيل" ميخوانده اند، كه امروزه تغيير شكل داده، و چنجولي و چنگولي خوانده ميشود. به آساني ميتوان ديد كه اين واژه، مركب از "چنج + ايل" است. پسوند "ايل يا آل" همان ال، هلال ماه (خره، خره تاو = خرد) ميباشد، كه خداي زايمان يا ماما هست. چنج، همان خوشه تخمهاست كه در ميان اين هلال ماه قرار ميگيرد، و همه جهان، از اين اقتران و جشن عروسي، آفريده ميشود. در كردي چنجك، به معناي تخم و هسته و ميوه است. و چنجه به معناي تخمه است. البته شكل ديگر چنج، همان "شنج" است. و شنج به قول برهان قاطع، سرين مردم و حيوانات است. همچنين به معناي صدف است كه "توتياي اكبر" نيز خوانده ميشود. در يونان، افروديت كه برابر با سيمرغ يا خرم است، در هوا و باد سير ميكند، از صدف، زاده ميشود، و اصل همه طبيعت جاندار است، و خداي بهار و شاه گلهاست. شنج كه پيشوند واژه "شنگول" امروزه ماست، در كردي به درخت بيد مجنون، شنگه بي (= وي = بيد = واي) گفته ميشود كه نشان ميدهد كه شنگه، صفت اندرواي = رام بوده است. رام، شوخ و شنگ بوده است. اين واژه در شكل "شنجار" به معناي گل سرخ مرد است كه همان گل تاج خروس يا گل عروس (= عوروس) و يا بالاخره همان گل بستان افروز است كه گل فروردين = ارتا فررود يا سيمرغ گسترده پر است، كه گل روز نوزدهم ماه ميباشد. اين بهمن است كه هنگامي گسترش يافت و باز شد، "گوي باز" يا همان سيمرغ گسترده پر يا فروهر ميشود، و گوي باز، نام اين روز نزد مردم بوده است (برهان قاطع). پس چنجيل، به معناي "به معناي خداي خرم يا فرخ (سيمرغ = ارتافرورد) است كه كودك را در زهدان، گهواه سان تاب ميدهد. و يكي از نامهاي گهواره، بادرنگ است. اين گهواره را مانند تاب، كه بادپيچ هم ناميده ميشود، ميآويزند، و طفل را در آن ميخوابانند و حركت ميدهند. گهواره نيز كه "گاه + واره" باشد، به معناي "همانند زهدان" است. و گاهواره همان حركت نوساني تاب را دارد. و بهمين علت، ارك و بادپيچ و چنجيل، اشاره، به حركت نخستين در بطن مادر، و در شكل كيهانش، اشاره به حركت و رقص در زهدان ماه (هلال ماه) است كه اركيا و عرش خوانده ميشده است، و عرشه نوح (= كشتي نوح) و عرش الله در قرآن، و اركيا در فرهنگ يونان، و ارك تورات، كه صندوق سنگنبشته هاي فرامين دهگانه بوده، از آن، سرچشمه گرفته اند، تا اينجا ميتوان معاني "ارك و اركه" را در نخستين فرهنگ زنخدايي ايران ديد. با آمدن دين ميترايي و الهيات زرتشتي، اين اصطلاحات، همه تحريف و مسخ شدند، چون برضد اين شيوه آفرينش جهان بودند، و همان ارك يا ريسماني كه نماد شادي و جشن و پرورش و رقص و بازي بود، تبديل به بند اسارت و بي حركتي يا محدود كردن امكان حركت و لنگيدن گرديد. و اين مستقيما با بهمن يا با "اركوان" و يا انديمان (مينوي انديشه) كار داشت. و همين "ارك" بود، كه در شكل "ارج" همان قو SWANN شده بود، كه نماد "غو" يا غوغا و شور و شادي در معراج به آسمان بود.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire