dimanche 30 décembre 2007

سکولاریته بر پایه اندیشه های ایرانی

سکولاریته، برپایهء اندیشه های ایرانی

منوچهر جمالی

فرهنگ ایران ، به «سرچشمه آفرینندگی درهرانسانی»، دین می گفت: “دائنا= دا+ نا” که همان واژه «دین” باشد، به معنای “نای نوآور و مُبدِع، یا نای اندیشنده”. نای ، اصل زایندگی و آفرینندگی و موسیقی بود . سپس، این نام را به “آموزه هائی” دادند که باید به آن ها ایمان آورد ، و با این ایمان، گواهی برآن داد که :
انسان ، سرچشمه آفرینندگی بینش” نیست . درواقع ، دین جعلی ، باید جانشین دین حقیقی شود . امروزه ، باید درکشورهای اسلامی ، ایمان به این دین جعلی داشت ( الله ، جاعل است ) ، تا حق به زنده بودن درآن اجتماع و حق عضویت درآن اجتماع را داشت . به عبارت دیگر ، باید به آن گواهی داد که : من همیشه در زندگی ام خواهم کوشید که، سرچشمه آفرینندهِ بینش تازه نباشم ، و برضد آفرینندگی خود ، پیکارکنم به همین علت ، هرچه من از این پس میاندیشم ، باید مشتق ازآن آموزه باشد ، و برای درستی هراندیشه ام بایستی گواهی ازآن آموزه و یا کتاب بیاورم وگرنه اندیشه ای که ازمن سرچشمه گرفته ، به خودی خود ، هیچ ارزشی و اعتباری ندارد. این نفی ارجمندی و شرافت انسانست .
“جداسازی دین جعلی از حکومت” ، به هدف “پیوند دادن دین حقیقی با حکومت” است . جمع دین جعلی و حکومت باهم ، جعلی سازی حکومت است . حکومت ، هنگامی جعلیست که از خردمردمان ، سرچشمه نگرفته باشد دین جعلی ( دینی که استوار برایمان است ) ، حکومت را نیز، جعلی و ساختگی میسازد . حکومت ، برپایه این اندیشه ، بنا میشود که “انسان ، سرچشمه آفریننده بینش” است ( یعنی بازگشت به دائنا ، که به معنای وجدان زاینده و آفریننده درهر انسانی است ) . مسئله ما، این نیست که خودرا با “دین جعلی، که سده ها حاکم برجامعه است” ، سازگار و هم آهنگ سازیم . بلکه مسئله ما، اینست که دوباره “دین حقیقی مان را که همان وجدان زاینده و نوآفرین است” در خود ، جوشان و فوران سازیم .
مسئله بنیادی ما ، تضاد “دین ایمانی” و “دین حقیقی یا وجدان آفریننده” است . دین حقیقی ، بیان اصالت انسان ، بیان آفرینندگی انسان ، بیان خودجوش بودن بینش از انسان است . این دین ( سرچشمه آفرینندگی بینش ) در هرانسانی ، پوشیده است، و کسی آنرا نمیشناسد که به آن گواهی یا شهادت بدهد به دین حقیقی ، هیچکس گواهی نمیدهد، و نیازی به گواهی ندارد . انسان به چیزی گواهی میدهد که ثابت و سفت است و آنرا میشناسد و حق ندارد آنرا تغییربدهد
انسان ، به دین ساختگی، گواهی میدهد که چیره بر اجتماع و آگاهبود او است ، و انسان ، همیشه به آن تظاهر میکند ، و بقول مشهور، همرنگ جماعت میشود ، و جامه ای را که همه یکنواخت به تن کرده اند ، او نیز میپوشد ، و بدینسان ، در رفتار و گفتار وکردارش ، همیشه به ایمانش، شهادت میدهد .”دین ساختگی» را عرفا ، “شریعت” مینامیدند، و دین حقیقی را ، حقیقت . شریعت ، بهرِتن باشد ، حقیقت بهر دل باشد ( عطار) زیستن در این تضاد و تنش ، زیستن همیشگی ایرانیان در دروغ و ریا و نفاق بوده است همه اشعار عطار و مولوی ، حکایت از درد و عذاب ازاین تضاد و تنش میکند. اینست که باید ، امکان پیدایش دین حقیقی ( سرچشمه درونه انسان از نو، جوشان شود ) داده شود بدین علت است که “جداسازی حکومت از دین ِ ایمانی و جعلی ، در واقع ، بازشدن و شکوفاشدن سرچشمه آفرینندگی بینش درهرانسانی، و بازگشت به دائنا ( تجربه اصیلی که فرهنگ ایران از دین داشته است ) است . حکومت ، از دین ساختگی استوار برایمان ، رها ساخته میشود ، تا دین حقیقی که سرچشمه آفرینندگی بینش از خود انسان است ، نیرو به حکومت برساند . حکومت ، از این پس از شیره جان و جدان زاینده خود انسان، تغذیه میگردد . اینست که دین ساختگی ، ازاین جابجاشدن ، میترسد و خطر وجودی خود را درمی یابد.

سکولاریته و زندگی درگیتی (= دنیا )
در تورات، “زندگی کردن درگیتی” ، یک مجازات است. همچنین درقرآن، زندگی کردن گیتی (دنیا) را لهو و لعب میداند. درقرآن بارها این اندیشه میآید که «انّما الحیات الدنیا لعب و لهو» ( سوره محمد آیه 47 ). و زندگی کردن درگیتی را «متاع قلیل = کالای بسیارکم ارزش» ومتاع غرور= فریب” می داند.
آنچه را در غرب ، سکولاریته مینامند، تراویده از موضعگیری وارونه به این اندیشه در ادیان ابراهیمی ست . درست «با ارزش شمردن زندگی درگیتی» و «زندگی را نه تنها لهولعب ندانستن» ، بلکه پرداختن به آنرا ، بزرگترین خویشکاری انسان و اجتماع و حکومت دانستن ، محتویاتیست که در زیر اصطلاح «سکولاریته” ، خلاصه و فشرده میگردند . در فرهنگ ایران( فرهنگ زنخدائی ایران = خرّمدینان) ، خدا ، تخمی (= مینوئی ) است که میروید و “درخت کل زندگی” میگردد . زیستن در گیتی، گرانیگاه زندگیست . زیستن درگیتی ، شادساختن و پرستیدن خداست . اساسا واژه “پرستیدن” در هزوارش ، شادونیتن ، میباشد که به معنای شاد زیستن و مردمان را در گیتی ، شاد کردن است . زیستن در گیتی ،برترین ارزش را دارد. زیستن درگیتی ، چیزی جز “شکوفاشدن تخم خدا” و گسترش یافتن خدا نیست . زیستن شاد درگیتی ، کامجوئی ( در ویس و رامین ، کام ، ابزارتناسلی است ) و شهوت پرستی و میگساری ( همانند خیام ) نیست . درست اینها در اثر بی ارزش شدن و خوارشماری جسم و زندگی در گیتی، به وجود میآید.
شهوت ، مفهومیست که درمسیحت و اسلام ، در اثر جداساختن روح از جسم (که گرانیگاهش ابزار تناسلی بود) پیدایش یافت، و درفرهنگ یونان و در فرهنگ ایران، وجود نداشت .
آباد کردن گیتی و پروردن طبیعت در فرهنگ ایران ، همان ستایش و یزش خداست که گیتی، امتدادش هست .
بی ارزش ساختن زندگی درگیتی (یا لهو و لعب دانستن زندگی دنیائی) راه را برای حکومت کردن برمردم می گشاید . وقتی من ، زندگی خود را در گیتی «لهو و لعب» میدانم، آنگاه ، از حکومت هم توقعی بیش ازآن ندارم ، که زندگی مرا ، بی ارزش و لهو ولعب بداند ، و با من و سایر مردمان ، همان کاری را بکند که اسلام با لهو ولعب میکند. این “با ارزش شمردن زندگی در گیتی” است که انسان را برآن میدارد که از حکومت میخواهد ، زندگی هرانسانی را برترین ارزش بداند . وقتی حکومت، زندگی کردن انسان را درگیتی ، برترین ارزش بشمرد ، حکومت ، سکولار شده است .


مسئله بنیادی انسان ، جستجوی زندگی در گیتی است نه “جستجوی حقیقت”
سکولاریته ازکجا سرچشمه میگیرد؟

مسئله بنیادی ِ انسان دراصل ،”جستجوی حقیقت” نبوده است ، بلکه مسئله بنیادی انسان ، جستجوی زندگی در گیتی” بوده است و میباشد . در گذشته ، این سراندیشه ، در داستانهای “جستجوی آب زندگی”، شکل به خود میگرفت .داستانهای خضر ( که نام دیگر ِ همان سیمرغ است ) آب حیات را میجوید ( درداستانی در شاهنامه ) . تشنه آب بودن ، تشنه گوهر زندگیست .همچنین داستان رستم در هفتخوان، که غرم اورابه آب راهنمائی میکند ، حاوی همین اندیشه جستجوی زندگیست ، و غرم ، یکی از چهره های سیمرغست . آب ، به معنای افشره و شیره زندگی ( همه جانها ) شمرده میشد . جانور، می زید ، ولی انسان ، فقط نمی زید ، بلکه در جستجوی “زندگی کردن بهتر در گیتی” است . او میخواهد که بهتر ازآن بزید ، که زندگی میکند . او با خردش، که پیدایش همان جان یا زندگی اوست ، میتواند زندگی خود را بهترسازد . خردش ، کلید ، گشودن بهشت درگیتی است. او میخواهد برغم فریب خوردن ، برغم درد بردن، برغم اشتباه کردن ، برغم برخورد با تضادها ، برغم واقعیات تلخ و پیچیده ، بهتر زندگی کند . او حتا میخواهد برغم مرگ ، زندگی کند ، و مرگ را تبدیل به زندگی کند. برترین دروغ و فریب ، آنست که به انسان بگویند “بهترین زندگی که تو درگیتی میجوئی” در گیتی نیست ، بلکه در زندگی دیگری ممکن است ، که درغیب است ، و فراسوی دنیاست . تو باید به این شک کنی و بدبین باشی که دراین گیتی میتوانی به زندگی بهتر دست یابی . ولی در فرهنگ ایران ( نه در زرتشتیگری ، اینها، دومقوله متفاوت وحتا متضادند ) ، هومان که “خردسامانده ، واصل ضدقهرو پرخاشگری” است ، و ما با آن، به برترین زندگی دراین گیتی میرسیم ، بُن هرانسانی ،و درمیان هرانسانی است ، وطبعا جستجوی زندگی ، جستجوی همین بُن زندگی در خود است . افزوده براین ، هومان یا بهمن ، اصل میان بطورکلی هست . به عبارت دیگر ، اصل بهم پیوند دهنده میان انسانها، و میان انسان و خداست ( خوشه انسانها ، خداست ). هومان ، هم ، درمیان انسانست، و هم میان انسانها ، و هم میان انسان وخدا . بدینسان، پیامبری و مظهر الهی و رسولی ، در میان خدا و انسان و گیتی نیست . میان خدا و انسان ، بریدگی نیست که نیاز به واسطه ای باشد . معنا و اصل آفرینندگی و بهزیستی ، در ژرفای خود انسانست ، که باید بجوید، نه در کتاب مقدسی ، نه در سخنانی که پیامبری یا رهبری بنام خدا گفته است. معنا و حقیقت زندگی در بُن هرانسانیست .
معنا و حقیقت زندگی را درفراسوی زندگی ، درفراسوی دنیا قرار دادن ، بزرگترین دروغ و فریب است . دروغ ، درفرهنگ ایران ، اصل آزار (اصل زدارکامگی ) است . همه این ایمانها، که حقیقت و معنای زندگی را، فراسوی زندگی میدانند ( میان انسان را، ازدرون انسان ، می برّند و پاره میکنند و به فراسویش میبرند ) آزارنده زندگی دراین گیتی هستند ، نه رستگار سازنده . فرهنگ ایران ، دوجهان را نمیشناخت. اصل به همبستگی جهان و خدا که اصل عشق یا مهر باشد ، راه به چنین پارگی وبریدگی را می بست . این خدا خودش بود که گیتی (= دنیا ) میشد ، وطبعا دنیا و جسم و تن ، همانقدر مقدس بودند که خدا . گیتی و انسان ، امتداد و گسترش و شکوفائی خود خدا بودند . واژه “معنا” ، چیزی جز همان واژه “مانا” نیست، که “مینو” باشد . مینو، به معنای تخمیست که هنگامی روئید ، بهشت و خدا ( مینو ) میشود . هومان ( =بهمن) ، مینوی درون مینو ، یعنی تخم درون هر تخمیست . انسان هم که “مردم” باشد ، چنین تخمیست . مردم ، مرکب از “مر+ تخم” است . به عبارت دیگر ، هومان ، اصل زاینده و آفریننده در خود هرجانیست . جوهر و حقیقت و معنا( مانا= مینو ) ی هر انسانی، در ژرفای خود زندگیش هست . انسان در جستجوی بهزیستی ، جهان را بهتر و آبادتر میکند. هرچه، جهان را آبادترسازیم ، بهتر خواهیم زیست . هومان را مردم ،”بزمونه = اصل بزم و همپرسی ، اصل زایش” میخواندند . هومان که خردسامانده باشد ، خردی بود که از ژرفای انسان با همپرسی (= دیالوگ ) ، جهان را سامان میداد . سامان ، به معنای نظم و حکومت است .
حکومت ، مستقیما ازخردی که در ژرفای انسانها ، میتراوید . حکومت الهی ، معنائی نداشت . این همان اندیشه ایست که در غرب ، در سکولاریته ، پیگیری میشود ، و درایران ، زرتشتیگری ( در دوره ساسانیان ) آنرا سرکوبی کرد . سکولاریته ، معنا وحقیقت زندگی را در خود زندگی، درهمین گیتی میداند ، و با آباد ساختن گیتی ، و با گسترش داد و آزادی وخرد انسانی در این گیتی ، یقین دارد که میتواند زندگی را بهتر سازد . سکولاریته میکوشد ، حداقل این اندیشه را در گستره حکومت ، واقعیت بدهد ، ولی در واقع ، ریشه در اندیشه ای دارد که سراسر زندگی را در برمیگیرد. زندگی در خودش ، معنا و حقیقت دارد . به عبارت ایرانی ، بُن زندگی، در خود زندگی انسان است ( = هومان ) . زندگی انسان ، نیاز به آن ندارد که به آن معنا و حقیقت “داده شود” ،یا هرروزی ، کسی برای آن معنائی تازه وضع کند . نوسازی (= فرشگرد ) ، فطرت خود انسان هست . زندگی ، بی معنا نیست که کسی به آن معنا بدهد یا ازآن معنا را بگیرد . کشف کردن معنای زندگی در خود زندگی ، بیان اصالت زندگی و اصالت خرد انسانی در گیتی است . دادن معنا به زندگی ، بیان آنست که زندگی ، به خودی خودش ، اصالتی ندارد . درسکولاریته ، زندگی به خودی خودش ، آبستن به معناست، و در پروردن زندگی ، این معنا ، زاده میشود.

هرکسی دینی غیرازاسلام بپذیرد، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد (قرآن)
هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان ، در این درگاه نیست (حافظ)

کاه ، هرگز به ژرف دریا نمیرسد، و منکر آن می شود که دریا ژرفست . ولی سنگِ سنگین است که به ژرف دریا میرسد . سود ِ خواندن ، در تعداد و حجم کتابها، نیست ، بلکه به ژرفروی در یک نقطه یا دریک اندیشه است . اندیشه های مایه ای و کلیدی بسیاری در فرهنگ ایران ، اینجا و آنجا پراکنده است . اینکه روشنفکران ما ازآنها بیخبرند ، چون سنگینی برای ژرفیابی ، و نیروی گسترش آن اندیشهای ژرف را ندارند . هگل درباره کتاب منطق اش میگوید که این کتاب ، گسترش صد جمله هراکلیت است که ازاو باقی مانده است . برای آزمایش ، آن صد جمله را میان روشنفکران ایران پخش کنید، و ازآنها بخواهید که برداشت خود را ازآنها بگویند . به یقین اغلب آنها ، این گفته ها را خرافه یا پوچ یا کم بها خواهند شمرد . کتابها و مقالاتی که درغرب در باره این صد جمله و هراکلیت نوشته شده است ، بی نهایت زیاد است . وهمین صد اندیشه که درظاهرچیزی به نظرما نمیآیند ، جهان اندیشگی را در غرب معین ساخته است . اگرکسی سنگینی سرب را داشته باشد ، و توانا به گسترش ایده داشته باشد ،که پیشفرض وجود یک متفکر اصیل است ، در این شعرحافظ ، بیان اوج آزادیخواهی درفرهنگ ایران را خواهد یافت .
حافظ شناسان ما که کارشان دراین خلاصه شده است که ، هر بیتی ازاو را با زور به آیه ای و حدیثی بچسبانند ، تضاد اندیشه های اورا با قرآن ، نادیده میگیرند، و با یافتن چند اصطلاح قرآنی دراشعاراو ، اورا مسلمان میشمارند، و اندیشه های اورا ، زاده وبرآمده از اسلام میدانند ، چون از فرهنگ اصیل ایران بیگانه اند . همین بیت بالا به تنهائی ، خط بطلان به همه این ادعاهای بیهوده میکشد . چون درقرآن به صراحت میآید که “اگر کسی به دینی غیر از اسلام ایمان آورد ، هرگز ازاو پذیرفته نمیشود” . و من ینبغ غیرالاسلام دینا فلن یقبل منه ( سوره آل عمران ) . الله ، آزادی انسان را درقبول ادیان ، با همین عبارت ، به کلی نابود میسازد . الله ، فقط یک امکان برای داشتن دین یا ایمان آوردن به دین ، به مردمان میدهد . البته کسی که یک امکان دارد ، مجبور است و اکراه ، ویژگی مجبوربودنست . چنین ایمان اجباری ، به این اندیشه بازمیگردد که فقط یک حقیقت و حق وجود دارد . طبعا همه جهان باید به آن ایمان آورند ( چه باشمشیر ، چه از راه دعوت و تبلیغ ) . در فرهنگ ایران ، خدا ، انسانها را برای”ایمان به دینی ویا ایدئولوژی” نمی پذیرد و رد و طرد نمیکند . “ایمان به حقیقت منحصر به فردی” معیار قبول دراجتماع ونزد خدا نیست ، بلکه معیار، فقط داشتن جان ( زندگی ) است. مسئله بنیادی ، پروردن زندگی و جان ( وطبعا خرد ) است ، نه امتحان اینکه آیا کسی به تنها حقیقت جهان ، ایمان دارد یا نه ! فراموش نباید کرد که خدای ایران ، اصل جستجو و پژوهش است ، نه “همه دان” که طبعا ، با چنین دانشی ، حقیقت واحد را به وسیله رسولش میگوید . بدینسان ، قداست جان و زندگی و خرد ، بنیاد اجتماع میگردد ، نه ایمان به حقیقت واحد و منحصر به فرد. و این بنیاد اندیشه سکولاریته است . جامعه و حکومت ، با پروردن جان و خرد کار دارد، نه با ایمان افراد ، و نه با اینکه حقیقت واحد ومنحصربه فرد، چیست و نزدکیست . مسئله بنیادی اینست که ما میخواهیم باهم زندگی کنیم ، هرکه به هرچه میخواهد ایمان بیاورد ، بیاورد . ما باید نگران زندگی او درگیتی باشیم و خرد باید به نگهداری و پرورش جان بیندیشد . از این رو بود که دراثر این جنگ و دعواهای خانمان کن میان موءمنان به حقیقت واحد، حافظ خط بطلان روی همه ادیان و مذاهب کشید.
جنگ هفتاد و دو ملت ، همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند
ایمان به حقیقت واحد ، خواه ناخواه به تعصب و بنیادگرائی و جنگ میکشد. مولوی ( همچنین عطار و حافظ ) ، اندیشه وارونه آنرا بیان میکند که باز درتضاد کامل با اسلام قرارمیگیرد. همه ادیان و عقاید و مذاهب ، همه تجلیات یک حقیقت درصورتهای گوناگونست . یک ماه است که در همه چاهها عکسش هاست ، و بارسن عشق او، باید از این چاهها رهائی یافت. اینست که فرهنگ ایران ، اصل قداست جان انسانی را ( و اندیشیدن به همزیستی ) را بنیاد زندگی در گیتی کرده است ، نه ایمان به حقیقتی را.
در فرهنگ ایران ، ایمان به هیچ دینی نباید آورد ، ولو الله یا الهی دیگر بخواهد آنرا تحمیل کند یا به ما عرضه کند . دین در فرهنگ ایران ، بر ضد هرایمانی است . ریشه واژه ِ “گرویدن و گرائیدن» ، “گراو” است که به معنای “نی” است . نی ، ازسوئی بیان کشش با موسیقی و عشق بوده است، واز سوی دیگر،نماد اصل آفرینندگی بوده است . خود واژه “دین” ، دائنا است، که به معنای “اصل نوآور و اندیشنده و آفریننده” میباشد . آنکه دروجودش، اصل آفریننده و اندیشنده و نوآور بینش را دارد ، دیگر نیاز به ایمان آوردن به دینی ندارد . دین درفرهنگ ایران ، نیروی زاینده و آفریننده بینش در درون هرانسانی است . هر گونه حکومت اسلامی ، ناچار به تنفیذ این آیه ( وآیه های نظیر ذیگر در قرآن ) دراجتماعست ، و پس انداختن تنفیذ آن ، به کردار”مصلحت وقت” پذیرفته میشود ، اما معتبر بجای میماند تا فرصت اجرایش برسد . فرهنگ ایران ، از انسان میخواهد که دین تو ، نیروی زاینده و آفریننده بینش از فرد خودت هست ، و به هیچ آموزه ای که خود را دین میشمارد ( ادعای دین بودن میکند ) ایمان نیاور ، چون نابود سازنده این نیروی زاینده و آفریننده بینش تو هست . تو حق داری به آموزه یا کسی ، ایمان آوری ( پیمان ببندی ) که نیروی زاینده و آفریننده و بدعت گذار تورا از کار بازندارد .

انسان نباید ازهیچکسی حتا از الله اطاعت کند
معنای “فــرمـان» درفرهنگ ایران چیست ؟
“اطاعت ازامر و یا از "حُکم" را برترین فضیلت ساختن ، به معنای آنست که همه افراد جامعه ، سرباز بشوند ، و جامعه ، یک ارتش یا سپاه گردد . جامعه ای که براین فضیلت ، ساخته شده است ، یک “جامعه ارتشی” است ، هرچند که مردمان آن نیز، لباس یکنواخت ارتشی نیز نپوشیده باشند . ازاین رو در جووامعی که اطاعت از امر، برترین فضلت شمرده میشود ،آن جوامع ، ارتشی+ دینی هستند . تفکردینی و تفکرارتشی ، درچنین ادیانی باهم آمیخته اند ، و ارتش دینی ، یا دین ارتشی به وجود آورده اند . صف بستن درمساجد ، و با هم اجرای سجود و رکوع کردن و درپس یک امام نمازخواندن ، مقدس ساختن اندیشه ارتشی است . همچنین صف بستن درکلیسا و کنیسه ، ازهمین اندیشه حکایت میکند . شناختن این فضیلت یا تقوی ، به کردار برترین ارزش ، بیان آنست که همه افراد ، سربازدر یک ارتش هستند، و فقط نیاز به بسیج ساختن آنها هست .
درفرهنگ ایران ، “فرمان” بنا بر پژوهش های ایرانشناسان ( یوستی و بارتولومه .. ) به معنای “مشورت کردن” است و بنا بر پژوهش های این پژوهشگر ، به اندیشه ژرفتری بر میگردد که با تصویر انسان در فرهنگ ایران ، سروکار دارد . بهمن که “خرد سامانده” و “اصل اصل کیهان و زندگی” است ، در ژرفای هرانسانی است ، میاندیشد و میخواهد ، و سروش ، اندیشه ای را که در بُن انسان ( هومان ) پدید آمده است ، به آگاهبود میآورد . چنانکه در آغاز شاهنامه، در داستان کیومرث ، سروش دوبار پدیدار میشود . این سروش است که هر دو بار، فرمان را از تاریکی میآورد . کیومرث در این داستان ، نقش نخستین حاکم را باری میکند ، از این رو ، شاهنامه نشان میدهد که فرمان ، ازکجا باید سرچشمه بگیرد تا فرمان باشد .
از همین رو بود که هخامنشی ها خودرا “هخامنش” مینامیدند ، چون “اخه + من” ، نام دیگر “بهمن” است . سروش، آورنده فرمانیست که از بهمن ( ازخرد سامانده + از آسن خرد + از اصل ضد خشم و آزار که بهمن باشد+ از اصل همپرسی یا رایزنی انجمنی) که در بُن هر انسانی ست می آورد . و اینکه سروش، “تنو مانتره” خوانده میشود ، و از موبدان زرتشتی به “پیکریابی اطاعت” ترجمه میگردد ، به معنای “از زهدان سه اصل گیتی” است . بنا براین ، فرمان ، مرکب از “پرمه + مان” میباشد و پرمه ، همان prime انگلیسی و پرمه parama سانسکریت است . در سانسکریت پرم تتو parama tattvaبه معنای قدیمی ترین عنصر، جوهراصلی ، نطفه واقعی است . پرم پوروشا parama purusha به معنای اولین انسان و انسان بزرگ و کامل و بشر جامعست و پرماتما paramatma به معنای روح اعلی + جان جانها + جان بزرگ + روح اولیه + حق مطلق است .
پس جای هیچ شکی نیست که فرمان همان پرمه مان یا فرمه مان است ، که به معنای “نخستین پیدایش اصل یا مینو” در انسان است . فرمان ، خواستی است که از همپرسی اصل جهان یا بهمن در درون هرانسانی ، پیدایش می یابد و ازآنجا که بهمن ، اصل ضدخشم ( یعنی اصل ضد قهر و پرخاشگری و تجاوزطلبی و جنگ و جهاد ) است ، پس فرمان ، نخستین خواست برای نگهبانی زندگی و پرورش هرجانی است . فرمان ، خواستی است که از بُن هرانسانی بوسیله سروش، که یکی از بخشهای همین بُن است ، به آگاهبود انسان آورده میشود . بهمن که خردسامانده است ، خواست کیهانی را ازراه سروش ، در آگاهی انسان ، پدیدار میسازد. بدینسان دیده میشود که انسان درفرهنگ ایران ، باید فقط از خرد سامانده یا بهمن درخود بشنود ، نه از الاهی ، نه از رسولی ، نه از اولوالامری ، نه از کتاب مقدسی .... . با این اندیشه بزرگ آزادی انسان در فرهنگ ایران بود ، که موبدان و شاهان ، هزاره ها درایران جنگیده اند ، و ما باید ازسر، این اندیشه والای فرهنگی ایران را در مردمان ، ازنو بسیج سازیم . ازهیچکسی جز خرد بهمنی خود فرمان نبر .

تضاد کفر وایمان ( دارالحرب و دارالسلام )
جنگ اهورامزدا با اهریمن پی آیند خشونت و خرفتی حواس هستند
کسانی، حواس را خوارشمردند، و طبعا با آن ، “جسم” را تحقیر کردند که خودشان ، “لطافت حسّی” نداشتند ، و از پرورش لطافت و ظرافت حواس انسانی بیخبر بودند ، و بجای تلطیف حواس جسمانی ، در جهان ساختگی “روح” سیر میکردند . هرچه حواس انسان ، لطیف تر شوند ، فرهنگ آن جامعه میافزاید . درواقع آنچه را “روح” نامیده اند ، چیزی جز همان لطافتی نیست که حواس یافته اند . درفرهنگ ایران ، به “روح” ، “وخش” میگفته اند ، و “وخش” ، به معنای روئیده ( روئیدن ) هست. نگاه و بینش ، وخش ِ چشمان است . تخم در روئیدن ، تنه ( ساقه ) و شاخه وبرگ و شکوفه و میوه و هسته میشود . طیفی از پدیده ها میشود . بینش حقیقی ، “هنر لطیف دیدن” است ، “هنر لطیف چشیدن” است ، هنر لطیف بسودن است ، هنر لطیف بوئیدن بوهای خوش است . لطیف ساختن هریک از حس ها ، کار سده ها و هزاره هاست . یک حس ، موقعی لطیف میشود که طیف پیدا کند . میان شیرینی و ترشی ، میتواند صدها درجه مزه بیابد . چشم در لطف ساختن دیده ، میتواند میان روشنی و تاریکی ، صدها رنگ بشناسد . خدای ایران ، اینهمانی با رنگین کمان داشت که “سَن وَر» خوانده میشد ، که به معنای “زهدان سیمرغ” است . این طیف رنگها ، اصل آفریننده بودند ، ازاینرو ، نام دیگر سیمرغ ، سیرنگ بود . درست آنها برضد این اندیشه مولوی میاندیشدند که میگوید :
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسئی با موسئی درجنگ شد
آنها ، آفرینندگی را درست، پی آیند “همآهنگی رنگ ها” میدانستند . به همین علت، خدایان گوناگون، باهم میآفریدند، واین “همآفرینی” را همبغی مینامیدند ، که سپس تبدیل به واژه “انباز= همبغ” شده است . مثلا چهارنیروی ضمیر، که همان مرغ چهار پراست ، از نریوسنگ ( نرسی که نام دیگرش ، همبغ بود ) همآهنگ ساخته میشد تا انسان از نو زنده بشود . کسیکه حواس لطیف دارد ، دنیا برای او، هرگز به دوبخش حق و باطل ، ایمان و کفر ، راستی و دروغ ، ایده آلیسم وماتریالیسم ، الحاد و خداپرستی ، خالق و مخلوق ، اهورامزدا و اهریمن ، دوست و دشمن، روح و جسم ... تقسیم نمیشود. احساس برای درک جهان در دوقطب متضاد ، ریشه در”حواس خشن و بدوی” دارد . حق و باطل ، ایمان و کفر و خالق و مخلوق ، سیاه و سپید .... هنگامی پیدایش می یابند که مردمان خبری از “لطافت حسی” ندارند .
هنر لطیف ساختن حواس ، بنیاد فرهنگ ایرانست . به همین علت، خدای آسمان که سیمرغ باشد و همان گرمائیل درشاهنامه است ، و خدای زمین که ارمیتی باشد و همان ارمائیل درشاهنامه است ، آشپز یا “خوالی گر» بودند . خوال که همان واژه خیال است ، درپهلوی به معنای “انحنا و خمیدگیست” . رنگین کمان و هلال ماه ، کژ پشت هستند و کژپشت نام ماه دی نزد سیستانیها بوده است که همان ماه خرّم یا سیمرغ باشد . طیف با خمیدگی و با انعطاف ، کار دارد . چنانکه همان رنگین کمان ، کمان بهمن خوانده میشود . بهمن که اصل اصل جهانست ، در طیف رنگها پدیدارمیشود . خدای آسمان و خدای زمین باهم آشپزجهانند . انها هستند که هنرآمیختن چاشنیها و رنگها و سبزیها و .... را باهم میشناسند ، ازاین رو خدایان “مزه = میزاگ = مذاق” هستند .
آنها اصل ذوقند . لطافت چشیدن و بوئیدن ، نشان با ذوق بودن ست . هنر لطیف ساختن حواس جسمی ، بنیاد فرهنگ و دین و فلسفه است . دین و فلسفه ای که حواس جسم را نمی پرورد، اسیر ِ اضدادی مانند جسم و روح ، ماده و ایده ، کفر و ایمان .... میگردد .
در فرهنگ ایران، “مهر» ، نه محبت مسیحی است، نه عشق افلاطونی ست، نه شهوت جنسی است که از هم بریده شده اند، بلکه طیف همهء مهرهاست. همهء مهرها با هم یک طیف از هم پاره ناشدنی هستند، رنگ های یک رنگین کمان مهرند. در فرهنگ ایران، داستان ابراهیم و قربانی اسحاق (یا اسمعیل) هیچگاه نمی تواند روی بدهد، چون در این ادیان، ایمان به یهوه و الله و پدرآسمانی درتضاد با عشق به فرزند است. الهیات زرتشتی، که جهان را از همان آغاز، روند پیکار اهورامزدا با اهریمن ساخت ، لطافت را از فرهنگ ایران تبعید کرد و در تاریخ یک جنبش ضد فرهنگی شد، چون ایرانیان ، یقین داشتند که همه رنگها ، همه اختلافات را میتوان ، همآهنگ ساخت .
فرهنگ ایران نمی خواست ایجاد “وحدت” و ایجاد “ایمان همه به یک حقیقت واحد و منحصر به فرد” بکند، بلکه می خواست، با قبول کثرت رنگ ها و عقاید و مسالک و اندیشه ها، از آنها یک همآهنگی پدید آورد. به همین علت خدایان ایران، همه و بدون استثناء، خدایان موسیقی هستند و همه سروش نامیده می شوند، چون با آهنگ های موسیقی ست که می توان هنر لطیف شنیدن را درجامعه پرورد، و دیالوگ انسان ها با هنر لطیف شنیدن کار دارد.
درآسمان نه عجب ، گر بگفتهء حافظ
سرود زهره برقص آورد مسیحا را

dimanche 23 décembre 2007

از رونق حکومت گیوتین و خرافات


از رونقِ حکومتِ گیوتین و خرافات
چگونه تحصیل کرده گان و مبارزان عرصه ی سیاست، معلم و مدرّس و مشاور حکومتگران قصّاب شدند؟
آریابرزن زاگرسی
انسان مابین دو بی نهایت افکنده شده است. یکی بی نهایت «آینده» و دیگری، بی نهایت «گذشته». تمام تلاشهای آدمی بر آنست که بر این دو بی نهایت، چیره شود آنهم در «اکنونی» که از یک طرف به «گذشته» متّصل می باشد و از طرف دیگر به سوی «آینده» روان هست ...
چهارشنبه ۲٨ آذر ۱٣٨۶ - ۱۹ دسامبر ۲۰۰۷
۱- آونگ بودن بین دو قطب. انسان مابین دو بی نهایت افکنده شده است. یکی بی نهایت « آینده » و دیگری، بی نهایت « گذشته ». تمام تلاشهای آدمی بر آنست که بر این دو بی نهایت، چیره شود آنهم در « اکنونی » که از یک طرف به « گذشته » متّصل می باشد و از طرف دیگر به سوی « آینده » روان هست. تلاش برای چیرگی بر بی نهایتها به ملال و افسردگی و رنجها و مصیبتها و ناکامیها و معضلاتی ختم می شود که گریبان انسان را در « اکنونش » می گیرند. « گذشته و آینده » همسان گرده ماهیی می مانند که ما را دائم به « اکنون » پرتاب و میخکوب می کنند. به همین دلیل، آنکه نتواند ژرفای و گیرایی « اکنون » را دریابد و در آن بزیید، بی شک در قطبهای « گذشته و آینده »، آونگ خواهد ماند. ۲- گریز از اصل مسئله. گشوده فکری همانا انعطاف پذیری نیروی فهم و رشد فرهیختگی شعور آدمیست. هر چقدر ذهنیتی بر دگمهایی ثابت اصرار ورزد به همان میزان بر تنگ کردن امکانهای تاثیر پذیری و انگیخته شدن از افکار و ایده های دیگران بر ذهنیت و روان خودش می کاهد. مسئله ی « دفاع و مشاجره »، مسئله ی « حقّ با کیست؟. » نمی باشد؛ بلکه مسئله ی « کشف و شناخت حقیقت » از راه تدقیق شدن شنوندگان و خوانندگان به گفتارهائیست که بر زبان طرفین جاری می شود. ذهنیتی که نتواند « مایه های فکری بحث » را؛ ولو خردلی باشند، از لابلای سطور نوشتاری و کلامی بیرون بیاورد و در باره ی آنها به تن خویش بیندیشد، آن ذهنیت هنوز درگیر معضلاتیست که برایش، روشن و مستدل و گویا نیستند. از این رو، در خاک و زهدان فکر و ایده و نظریه ای که ما هنوز ریشه نزده و نبالیده ایم، نمی توان با قاطعیتی محکم در باره اش نظر داد و قضاوت کرد. ما خیلی ساده و بی دغدغه می توانیم بر بسیاری از « نامیده ها » خط بطلان بکشیم؛ ولی نمی توانیم از حضور آنها در ذهنیت و روح و روانمان بگسلیم. آنچه را ما بر زبان، مُنکریم در قلب و مغزمان به وجودش آگاه و بر دوامش مصرّیم. دیالکتیک انکار همانا تائید و تصدیق موضوع انکار هست در مفهوم و رفتار و عبارت دیگر. ٣- تضاد حاکم و محکوم. شیرازه ی اجتماع را هیچ قانون و جبر و قدرت و سیاستی نمی تواند نگاهبانی کند؛ سوای « فرهنگ زایشی و خویشپرورده ی یک ملّت ». رفتارها و کردارها و گفتارهایی را که به درهمریزی مناسبات اجتماعی انسانها مختوم می شوند، نمی توان به پای « فرهنگ آن ملّت » نوشت؛ بلکه باید از « عدم کاربست آنچه گوهر فرهنگ آن ملّت را می آفریند »، نشات گرفته دانست. چیزی که بخواهد فرهنگ جوینده و آزماینده و گزینشگر یک ملّت را « متعین و قالب بندی » کند در زایش بحرانها و انثلابها و شورشها و قیامها و درگیریهای پی در پی اجتماعی، نقش تخریبگر و فرسایشی بسیار زیادی ایفا خواهد کرد. « فرهنگ یک ملّت »، آزمونگاه « فردیت و شخصیت و نوجوئیهای آحّاد یک ملّت » هست؛ نه عرصه ی آنچه اراده ی عده ای، حاکم و قاهر می خواهد به ملّت، حقنه و امر کند. ۴- خوابگاه. آنکه در « حقیقتهای تلقینی - تبلیغی »، خوابگاه خود را می سازد و تمام عمرش در آن می خوابد، چگونه می تواند گوشهایی برای شنیدن و فهمی برای گواریدن افکار و ایده های نو به نو داشته باشد؟. وقتی که تار – و – پود اشخاصی به رنگ حقیقت در آید، هیچ منطقی نیز نمی تواند ذهنیت آلوده ی آنها را بشوید و پاک گرداند؛ زیرا انسان در بستر حقیقت، به خواب رفته و با حقیقتش عجین و آمیخته است و فقط خودش می باشد که با تلنگری یا اخگری انگیزنده می تواند بیدار شود و از آن خوابگاه فریبنده بگریزد و راه خویش را بیافریند. آیا ما در خوابگاه حقیقتها فرو خفته ایم یا جوینده گان و پرسنده گانی هوشیار و بیدار فهم هستیم؟. کدامیک؟. ۵- ایرانزمین در چنبره ی سه چاه هلاکت آور. اگر نسلی از ملّت ایران بتواند خودش را از سه آلوده گی مزمن و مخرّب با بینشی بسیار عمیق و سنجنده و آینده جو برهاند و بر پاهای « مستقل اندیش خودش » بایستد، بی شک، ایرانزمین، در کوتاهترین فرصت ممکن خواهد توانست تمام آن فلاکتها و مصیبتها و بدبختیها و ویرانگریها و شکستهایی را جُبران کند که در طول تاریخ پُر فراز و نشیبش تا همین امروز داشته است. چنان نسلی باید بتواند در رویکرد انگیزه پذیر خودش به « تجربیات مایه ای و تصاویر اسطوره ای مردم ایران » در برابر این سه اهرم مهلک آور، صف آرایی دلیرانه و بار آور کند: ۱- اسلامیت در تمام ابعاد عینی و ملموس و فونکسیونالش و همچنین جلوه های ارثیه ای اش از عصر میترائیسم تا زرتشتیگری ۲- غربگرایی در تمام ابعاد متابعتی و دنباله روی و هر چی آقا گفتنهایش و ایدئولوژیها و تزها و نظریه های رنگارنگش ٣- آتوریته و استاد گریزی در تمام جلوه های پدیداری اش. ۶- کشکه بادمجان برای آدمهای نوسکولار در حرف؛ ولی مومن مزوّر و دغلباز در عمل: - خانمها آرزومندند و آقایون، ابزار برآوردن آرزو! - ازدواج، سر آغازیست به سوی بهشت بدبختیها! - پدر شدن به نون در آوردنه؛ نه به بابا خطاب شدن!. - پیشرفتهای اقتصادی و شکوفایی ملّتها، مدیون بند و بساط خانوماست!. [ .... ابن سیرین گوید: « اگر کسی در خواب بیند که سطل داشت، دلیل است که خدمتکاری حاصل کند. اگر بیند که سطل بشکست، دلیل کند که خدمتکار او بمیرد. جابر مغربی گوید اگر بیند که سطل نو بخرید، دلیل بود که کنیزکی صاحب جمال، حاصل کند .... ] کتاب: « تعبیر خواب ابن سیرین » / جیش بن ابراهیم / انتشارات بین الملل / تهران / ۱٣٨۰ / ص. ۲۲۷ حاشیه ی آریا: « کُس ننه ی آدم دروغگو!. پفیوز نفهم!. پس چرا من هیچ کنیزک صاحب جمالی حاصل نکردم، اونم جایی که همین هفته ی پیش، خواب دیدم که دو تا سطل نو خریدم!. » الف ) - « موعظه ی آریای اُمُّل از بالای منبر الاهیات سابق »: - سابق بر این، مردم اعتقاد داشتند که « خدا، بزرگ است و روزی رسان. »، برای همین نیز دختر همسایه با پسر همسایه، فوری ازدواج می کرد و راه زندگی خودشون را پیدا می کردند. امروزه روز، خدا به « جنده خانه » کشیده شده است و روز به روز به دست جاکشهایی به نام « آخوند »، دائم به گا می رود و هیچ فریاد رسی ندارد. در نتیجه، پسر همسایه، هرز می پره و دختر همسایه نیز، لا می دهد. در این بینا بین نیز، هیچکس، راه « زندگی » را پیدا نمی کنه. - سابق بر این، مردم از خدا می ترسیدند و به شب و روز، اعتقاد داشتند و رفتارهایشان با پرنسیپ بود. امروزه روز، مردم از « آخوندهای جماعت » می ترسند؛ زیرا خدا را از « معنای پرنسیپی و ارجمندش » تهی و گُه مالی کرده اند. - سابق بر این، مردم در حقّ یکدیگر، « جوانمردی و پهلوانمنشی » می کردند و از سر تقصیرهای همدیگر می گذشتند و خوش و خرّم در کنار یکدیگر می زیستند. امروزه روز، مردها، زیر ابرو بر می دارند و ماتیک و پودر و کرم به خودشون می مالند و زنها، کُت و شلوار مردانه می پوشند و آرایش و ادا و اطوار مردها را در می آورند. - سابق بر این، مردم به خدا، توکّل می کردند و با کوه مشکلات بدون هیچ بیمه ی عُمری، گلاویز می شدند. امروزه روز، مردم روی پاهای خودشون نیز نمی توانند بایستند؛ برغم اینکه دهها نوع بیمه دارند. - سابق بر این، مردم به هر کجا که می نگریستند، نشانه ای از « خدا » را می دیدند و به شور و شوق می آمدند. امروزه روز، به هر کجا که می نگری، سر تا پای نشانه های خدا را محو و غارت و لجن مالی می کنند و اسمش را می گذارند « روشنگری و پیشرفت و سکولاریسم! ». ب )- خُرناسه کشیدن مدرنیته ای: - در ادا و اطوار می توان همسان دیگران شد؛ ولی در منش می توان فقط همانطور بود که خمیر مایه ی آدمی هست. - یارو قصّاب خوبیه، فقط قربانی را نمی شناسه!. - کاسب، حبیب خداست به شرط جواز کسب از شهرداری!. - داماد سر خونه = گوشت کوب اجاره ای!. - راننده ی تاکسی = کعب الاخبار با شترش در عصر اتم!. - سپاه پاسداران = کندوی زنبوران حشری – مشری! - آخوند = سیاس گیوتینی با دیزاین صحرانوردی!. - حجاب = ویترین خالی!. ۷- هیچ نگفتن. من ترجیح می دهم در باره ی چیزهایی که نمی دانم و به تن خویش، آنها را تجربه نکرده و در باره شان نیز نیندیشیده ام، هرگز لام تا کام، سخنی نگویم؛ زیرا « سکوت کردن در باره ی آنچه که نمی دانیم » از سخن گفتن و لاطائلات بافیدن در باره ی « مجهولات »، بسیار نیکوتر می باشد. تاریخ کتبی و نوشتاری و ثبتی تولیدات بشر در باره ی « مجهولات »، نشان می دهد که اگر چنین حجم تولیدی وجود نمی داشت، شاید بشر، خیلی سریع تر و آسان تر می توانست به کشف و شناخت معمّاها و مجهولات پیرامون خودش دست یابد. ٨- خصومتهای موذیانه. تفاوت بزرگ و کلیدی تمام آنانی که مذهبی هستند با آنانی که در « چنگال ایدئولوژیها و تزها و نظریه های آکادمیکی / وارداتی » فرو چلیده می باشند، در این است که « مذهبیون » به دلیل حقیقت پنداری مذهب خودشان و خواست مرز بندی کردن با « دیگر اندیشان » می کوشند که آثار و جُستارها و نوشته های آنان را بخوانند تا بتوانند به صف آرایی عقیدتی با دگر اندیشان، کوشا و آگاه باشند. دُرُست در همین تلاش مذهبیون برای انتقاد از افکار و دیدگاهها و نظرات دیگر اندیشان است که امکانهای مستقیم و نامستقیم « تحوّل و انعطاف پذیری و گشوده فکری؛ ولو حلزون وار باشد » در ذهنیت و مغز و روان آنان ایجاد می شود. اینست که وقتی به دامنه ی عقیدتی / فکری « مذهبیوّن » نگاه گذرا می افکنیم، می توان به آسانی در بسیاری از ابعاد رفتاری و گفتاری و نوشتاری، به دگرگون شدن ذهنیت و روان و مغز آنان پی برد. ولی انسانهایی که در « لابیرنتهای ایدئولوژیکی؛ بویژه از نوع مارکسیسم » درغلتیده باشند، اینان از تحوّل پذیری و پذیرش و تلاش برای تحوّل، ممانعت می کنند؛ زیرا از همان آغاز، تمام راهها و کوره راهها را برای « مرز بندی کردن با دگر اندیشان » می بندند و مسدود می کنند. کسانی که خود خواسته، راهها را بر خود ببندند، پیداست که در تحجّر و بدویت ذهنی خود، بسیار زمخت و خاراسنگی می شوند. صفت اینگونه متحجّران ایدئولوژیکی، همان « کینه توزیهای موذیانه » در حقّ دگراندیشان می باشد. اینگونه ایدئولوژی زده گان از کلیدی ترین سدّهای دگرگشت در جوامع بشری و خاصم درجه یک، « فرهنگ سرزمینها » هستند. نگاهی گذرا به وضعیت ایدئولوژی زده گان اجتماع ایرانی نشان می دهد و اثبات می کند که هر چقدر « تحوّل در دامنه ی مذهبیون »، وسعتی دامنه دار به خود گرفته است، به همان میزان در دامنه ی ایدئولوژی زده گان جامعه ی ما به تحجّری وحشتناک، آغشته و زنگار گرفته، آلوده می باشد؛ زیرا لایه ی روانی اینگونه ایدئولوژی زده گان در همان بدویتهای مذهبی / اعتقاداتی، میخکوب مانده و ذهنیتهای آنان نیز از انواع و اقسام « ترجمه جات »، تلنبار شده است. تا زمانی که چنین ایدئولوژی زده گانی در اجتماع ما وجود دارند، « تحوّلات اساسی در همان دامنه ی مذهبیون » نیز با دشواریها و موانع دست و پا گیردار روبرو خواهند شد. مارکسیسم از کُشنده ترین و خطرناکترین ویروسهای ضدّ فرهنگ می باشد که تا امروز در جوامع بشری، شیوع یافته است. ۹- نامهایی که هیچ محتوایی ندارند. یکی خودش را « حزب خلق » می شمارد و ادّعای سوسیالیسم دارد. یکی خودش را « حزب لیبرال » می داند و ادّعای آزادی دارد. یکی خودش را « حزب مردم » می داند و ادّعای مردمدوستی دارد. یکی خودش را « حزب طراز نو طبقه ی کارگر » می داند و ادّعای وکیل و وصی بودن را برای زحمتکشان دارد. یکی خودش را « حزب سوسیال دمکراسی » می داند و ادّعای هم دمکراسی دارد، هم سوسیال بودن. یکی خودش را « حزب مشروطه » می داند و ادّعای پادشاهی دارد. یکی خودش را « حزب دمکراتیک مردم ایران » می داند و ادّعای قیمی ملّت را دارد. یکی خودش را « حزب سکولار و دمکرات » می داند و ادّعای راسیونال پروراندن مردم را دارد. یکی خودش را « حزب الله » می شمارد و ادّعای به « صراط المستقیم » آوردن گمراهان را دارد. یکی خودش را « حزب عدالت و استقلال » می داند و ادّعای کشور داری دارد. بسیاری خودشان را « حزب فلان و بیسار » می دانند و ادّعاهای آنچنانی دارند. در میان اینهمه مدّعی، یک نفر « پرسنده و اندیشنده و ژرفنگر » نمی توان پیدا کرد تا دریابد و بفهمد و تمییز و تشخیص دهد که پشتوانه ی هر « حزب و ساختمایه ی پرنسیپی اش » بایستی « تفکّر و فلسفیدنی باشد که از بُنمایه های فرهنگ باهمستان یک ملّت در تمامیت وجودیشان »، ریشه گرفته باشد تا بتوان ساختمان حزب دلخواه خود را بر شالوده ها و ریشه هایی استوار کرد که بخشی از تنه ی درخت فرهنگ مردم به حساب آید و سپس لیدرها و اعضا حزب، ادّعای چیزی را داشته باشند. جامعه ی ما در سرابی از مدّعیان سطحی نگر، فرو خفته و در حال دست و پا زدن می باشد؛ زیرا هیچکس به خودش زحمت نمی دهد که « فکر کند و زاینده ی ایده ای » باشد. همه فقط شعارنده و اعلان موجودیت کننده ی احزاب و سازمانهایی هستند که هیچ « پرنسیپ و محتوا و رگ و ریشه ای » ندارند. جنبش لیبرالیسم در اروپا، بیش از صدها متفکّر و فیلسوف داشت و هنوز دارد. بر شانه های افکار و ایده های چنان متفکّران و فیلسوفانی هست که « احزاب لیبرال » توانسته اند در باختر زمین، شکل بگیرند و در سرنوشت مردم سرزمینهای باختری سهیم و دخیل باشند؛ نه بر ورق پاره های اعلان موجودیت کردن سازمانها و احزاب باسمه ای مثل سرزمین ما. ۱۰- آنسوی « این سو » !. این سویی که من ایستاده ام، پشت سویم را هیچکس نمی بیند. آنسویی را که دیگران ایستاده اند، روبرو یشان را من می بینم. کسی که بتواند روبروی دیگران را ببیند؛ ول آنسوی خودش و پشت دیگران را نبیند، آن انسان، کور فهم است؛ زیرا برای دیدن آنسوی خویشتن و پشت دیگران بایستی « مغزی بیدار چشم » داشت تا بتوان آن سوی خود را و پشت دیگران را نیز دید. « کشف و شناخت » فقط به چشمهای ماتریالیستی محتاج نمی باشد؛ بلکه « چشمانی در مغز » نیز بایستی داشت تا بتوان از چیزی، « شناخت ژرف و مایه دار » کسب کرد. کثیری از ما ایرانیان، دو چشم ماتریالیستی داریم بدون « چشمانی در مغز خود ». شاید به همین دلیل باشد که ما در شناخت مُعضلات میهنی و راهیافتهای علاج آنها، اینقدر سطحی بین هستیم و راه به جایی نمی بریم. مغز فهیم آدمی در سراسر وجود آدمی، عجین و گسترده می باشد؛ نه در گوشه ای از جمجمه ی آدمی. ۱۱- امتداد کینه توزیهای کُمپلکسی. انسان را نمی توان هیچگاه از سوائقش، مبرّا کرد و از او، وجودی یکدست و ایده آل تمام نمای « نیکیها » ساخت. انسان با تمام آنچه که هست، انسان می ماند و انسانوار نیز می زیید. ولی در وجود هر انسانی می توان به کمک « اندیشیدنهای انگیزشی »، نیروهایی را فعّال و بیدار کرد که فرد، فرد انسانها بتوانند خودشان برای شناخت و کنترل و دامنه دار پروردن تمام « سوائق طیفی وجود خودشان » همّت کنند؛ یعنی سوائقی که تار – و – پود وجودشان را پی ریخته اند. فاجعه ی جوامعی مثل ایران ما، در این است که به دلیل فقدان « تفکّر سنجشگر و توام با گستاخی و صمیمیت فردی »، بسیاری از سوائق به آنچنان نفرتها و حسادتهایی آلوده می باشند که در گذر زمان به خطرناکترین اهرمهای تخریب روان و مغز انسانها نیز تبدیل می شوند و وجود و کاراکتر آنها را از درون و برون، همچون موریانه در خود فرو می بلعند و نابود می کنند. حسادت در ایران ما به « کُمپلکسی مزمن » تبدیل شده است؛ طوری که در رفتارهای کثیری از انسانهای « بی مایه و کم مایه و حقیر و عقده ای و کینه توز و فرصت طلب و هوچیگر و نوکر مآب و خود شیرین کن برای هر سفیه و مستبدی »، نقشی کلیدی ایفا می کند. جامعه ی ایرانی در آتش لهیب حسادت و نفرت کم مایگان در رفتار با انسانهای « متفکّر و ایده آفرین و مستقل و پهلوان منش »، قربانی قرون مانده و در باتلاقی به نام « شیعه گری »، متمرکز شده است و چنین منجلابی، کانالیست که نه تنها در ذهنیت و وجود اسلامیستهای انتحاری، جاری و روان می باشد؛ بلکه در ذهنیت و مغز و روان پر مدّعاترین « آته ایستهای ایرانی » نیز، با حرارتی بی مانند در حال جوش و غلیان می باشد. گرهگاه ناپیدای کینه توزی وحشتناک در بین افراد اجتماع ما از « کُمپلکس سکس فرو کوبیده و تخیلات جنایتخواه و انتقامگرای آغشته به آن »، ریشه می گیرد؛ زیرا چنان کینه توزانی در کوره ی « سرکوب نیازها و غرایز و زُهد نماییهای قُدّوسی »، قالب ریزی تفته ای شده اند. در اجتماع ما، مُعضلی به نام « سکس »، برغم عربده های مطبوعاتی چیز نویسان مادینه و نرینه، همچنان با همان « بدویتهای اعتقاداتی » در ذهنیت و رفتار و مغز و گفتار انسانها، میخکوب مانده است. ۱۲- وجدانبود؛ نه وجدانداشت. تکیه ی مدام بر « وجدان داشتن » به معنای آن نیست که ما انسانی « با وجدان بیدار » نیز می باشیم. بسیاری از انسانها هستند که « وجدانهای تصنّعی » دارند با این توهّم توجیهی که چنان وجدانی می تواند بسان « فیلتر » به تصفیه سازی رفتارها و ذهنیات و گفتارهایی مشغول شود که در انظار و ذهنیت دیگران به نام « بی وجدانی » ارزشیابی می شوند. انسانی که نمی خواهد مسئولیت چیزی را به عهده بگیرد، به دنبال چنان « وجدان ساخته گی » می رود و همواره به آن « سنّتها و اعتقادات و شرایع و توصیه ها و نصایحی » بازمی ماند که « بی وجدانی » را می توانند « رنگ و لعاب وجدانی » بدهند. تک، تک ما بایستی در این باره بیندیشیم که آیا « انسانهایی هستیم با وجدانی تصنّعی » یا اینکه « وجدانمان همان اصالت وجودمان در تمام تار – و – پودش » می باشد؟. کدامیک؟. انسانی که خودش با وجدانش، اینهمانی داشته باشد، انسانیست که « بودش » همان وجدان بیدارش می باشد. ولی انسانی که وجدانش، ساخته گی می باشد، دائم در تنش بین « دروغ و ریا و تظاهر و عذاب و ندامت و اضطراب و امثالهم » در حال غوطه خوردن می باشد. انسان با وجدان، هیچگاه « کثیرالنّبش و کثیر الرفتار » نیست؛ بلکه گفتارش و کردارش و اندیشیدنش با تمام وجودش، اینهمانی دارد و بدانسان پدیدار می شود که بالذّات هست. ۱٣- از خود واماندن. انسان زمانی با خودش، یگانه و همدم می شود که از تمام آن چیزهایی، خالی شود که به نام « خود؛ ولی تصنّعی » می باشند و بر ذهنیت و روان ما، حاکم هستند. وقتی که من انسان نتوانم در باره ی آنچه که هستم، با آرامش بیندیشم و خود را بدانسان که هستم و می فهمم و درمی یابم در واقعیت زندگی ام پدیدار کنم، آنگاه است که از « خود »، بیگانه شده ام و نمی دانم آن صداهایی که در من به جنجالها و کشمکشهای درونی ام، شدّت می دهند، صدای چه کسانی هست که من آنها را نمی شناسم. تا زمانی که ما از اندیشیدن در باره ی « خود »، ناتوان و گریزانیم، خود به خود تصوّر می کنیم که ایمان داشتن خشک و توام با تعصّبی خانمانسوز به مذهب و ایدئولوژی و اعتقادات متحجّر و سنّتهای زنگار گرفته و نظریه های مُد روز بایستی حتما و بی امّا و اگر، همان « جلوه های خود » ما باشند. در حالیکه من، زمانی « خودم » هستم که به آوازهای خویش، گوش سپارم و در زبانی سخن بگویم و بنویسم که رنگ و بوی « خود مرا » داشته باشد. هزاره هاست که قدرتپرستان حیله گر و منفعت خواهان نجومی با عَلَم کردن انواع و اقسام مذهبهای فراکائناتی و ایدئولوژیهای زمینی و نظریه های آکادمیکی بسیار پُر زرق و برق بر آنند که انسانها را از « به خود آمدن » ممانعت کنند و در وجود آنها، چیزی را تحکیم و چفت و بست کنند که هیچ سنخیتی با « خود گوهری آنها » ندارد که ندارد. در جهان امروز می توان میلیاردها انسان را دید که هیچ « خود اوریژینال » ندارند و فقط بسان وسائل الکتریکی و صنعتی با رفتارها و گفتارها و حرفهای « تمام اتوماتیک » به مراوده با یکدیگر در هم می لولند. کم می توان در اجتماعات بشری؛ بویژه امروزه، انسانهایی را یافت که « خود » را بکوشند کشف کنند و جلوه های منحصر به فرد خویشتن را پدیدار کنند. ما از خود، بیگانه شده ایم و در این وامانده گی خود، احساس « هویت » می کنیم. هیچکس نمی تواند با فرو ماندن در کیسه های مذهبی و ایدئولوژیکی و آکادمیکی و تزهای جور واجور و مرامها و فرقه ها و مسلکهای خوشنما، « خودی اوریژینال » را بزایاند که استقلال و فردیت خاصّ خودش را داشته باشد. کثیر میلیونی اجتماع ما ایرانیان، انسانهایی هستند که هنوز « هیچ خودی » ندارند؛ بلکه انباشته شده از عقاید مذهبی و ایدئولوژیکی و نظریه های پُر دبدبه و کبکبه ی مدرنیته ای – پُست مدرنیته ای و اولترا مدرنیته ای هستند. هنوز کم دلاورانی را می توان در میان ما یافت که « خویشتن » را دریابند و « اوریژینالیته ی خویشتن » را بیندیشند و بزییند. ۱۴- آموختن از دشمنان خویش. یکی از انگیزنده ترین پدیده ها برای « کشف دیگر سان بودن تک، تک ما » بی گمان، دشمنان ما هستند. خواه چنان دشمنانی، خصم فیزیکی ما باشند. خواه، خصم فکری ما باشند. خواه، هم خصم فیزیکی و هم خصم فکری باشند. در هر صورت، هیچ تفاوتی نمی کند. اصل مسئله اینست که چنان خاصمانی در به خود آمدن و بیدار و هوشیار شدن و استقلال فکر ما می توانند نقش مهمّی را ایفا کنند. کشف و شناخت جلوه های انگیزنده گی دشمنان ما به چشمی بسیار ظریف و بینا منوط می باشد که بتواند از لابلای طوفان « نفرتها و کینه توزیها و خصومتها و بد پوزیها و اتّهامات و شانتاژگریها » به دیدن چنان تارهای انگیزنده، کامیاب شود. آموختن از دشمنان خویش به پهلوان – منشی و گشوده فکری و بیداری وجدان فردی محتاج هست. ۱۵- آفرینشهای جنبش مشروطیت . یک مقایسه ی ساده و بی آلایش تمام آن نوشته ها و یادمانده های میهندوستان و آزادیخواهان و اندیشنده گان « جنبش ژرف مشروطیت » با تمام آن نوشته های منحط و بی ریشه و تهی مغز و خانمانسوز روح و روان و ستیزنده ی فرهنگ و تاریخ ایرانی که تولید نسلهای پس از مشروطیت بوده اند تا همین امروز اثبات می کنند و نشان می دهند که از آغاز شکلگیری « حزب توده » و به دنبال آن، سازمانهای مارکسیستی با انواع و اقسام ترجمه جات سطحی و نوشته جات کپیه برداری شده از احزاب برادر!، چقدر فاصله ی فکری و مسئولیت پذیری و ژرفبینی تکاندهنده ی نسل مشروطیت با نسلهای پس از مشروطیت، گسترده بوده است و چه تضاد و تفاوت شایان تامل و اندیشیدنی با یکدیگر دارند. نسل مشروطیت، انسانهای بیدار مغز و هوشیار و با شعور بودند و برغم امکانهای محدودی که در آفرینش فضای « روشنگری و سنجشگری » و پیوندهای تاثیرگذارنده از یک طرف بر ذهنیت و روان مردم ایران و از طرف دیگر، تاثیر پذیری از افکار و ایده های همعصران متفکّر خود و پیشینیان فرهیخته در سراسر ایرانزمین می داشتند؛ ولی در اصل و پرنسیپ تمییز و تشخیص دهی و رادمنشی و گستاخی و میهندوستی، بسیار همدل و هماندیش و همآواز و هم پیکار و آفرینگوی فرّ یکدیگر بودند. بر خلاف چنان نسل فرهیخته و با شعور، نسلهایی که پس از آنها آمدند از چند استثناهای درخشان و فهمیده که چشم بپوشیم، برغم امکانهای مکفی و دم دست و بهبود وضعیت اقتصادی و مناسبات فرهنگی و تجاری با سرزمینهای باختری، تنها چیزی که هیچ ردّ پایی در نسلها نداشت و هنوز به سختی می توان نشانه ای یافت، همانا نیروی « فهم و شعور و تمییز و تشخیص و احساس میهندوستی و مهر ورزیدن به آب و خاک و تاریخ و فرهنگ و مردم میهن » خود می باشد. نسل امروز و فردای ایرانزمین بایستی تلاش کند که با پیشگامان فکری جنبش مشروطیت مثل: « ایرج میرزا / میرزاده عشقی / نسیم شمال / ناظم الاسلام کرمانی / میرزا آقا خان کرمانی و بسیاری امثال این نامداران فرزانه »، پیوندی انگیزشی و زایشی پیدا کند تا بتواند بر باتلاقی که محصول بلاهت و فریبخورده گی نسلهای پس از مشروطیت در سمت و سوی استقرار و حاکم کردن « شمشیر اسلامیت و اقتدار مطلق و خونریز آخوندها » می بود با درایت و هوشیاری چیره شود و ابعاد قهقرا خواه و زُمخت و خشونتگرا و پوسیده گیهای متحجّر شده ی سیستم فقاهتی را خنثا و سر به نیست کند. آن کوششهای نوشتاری و گفتاری و فکری که نتوانند چنان پیوندی را با شتابی خستگی ناپذیر و استقامتی شکست ناپذیر، واقعیت پذیر کنند، بی گمان، امتداد و استمرار باتلاق فقاهتی را؛ ولو غیر مستقیم باشد، تضمین خواهند کرد؛ گیرم که شبانه روز به آخوند جماعت و اسلامیت نیز دشنامهای آبدار و تحقیری نثار کنند. ۱۶- ساده و پیچیده. ساده نویسی به تنهایی نمی تواند « ابزاری » باشد برای تفهیم ایده ها و افکار و تجربیاتی که منظور نظر ماست. افکار و ایده ها را زمانی می توان به چند و چونشان راه یافت که به وجود ما عجین شوند و از تار – و – پود دستگاه گوارشی « فهم » ما گذر کنند. تا زمانی که ما فکری را با میل و رغبت ننوشیم و نخوریم و نگواریم و جذب وجودمان نشود، محال است بتوان آن فکر یا ایده را فهمید و دریافت. ابزار ( شیوه ی نوشتن و سبکهای نوشتاری )، هر چقدر نیز ساده یا دشوار باشد در مسئله ی « فهمیدن چیزی »، چندان نقش کلیدی ندارد؛ زیرا می توان پیچیده ترین مسائل را نیز به زبان کودکان نوشت و منتشر کرد. ولی آیا ساده نویسی، تنها و یگانه راه منحصر به فردیست به سوی فهماندن ایده ها و افکار و امید داشتن به فرزانه و متفکّر شدن دیگران؟. ناگفته نماند که قُلمبه - سُلمبه نوشتن نیز هرگز دلیل بر « محتوا و مایه و مغزه داشتن گفتارها » نیست که نیست. ایده ها و افکاری را می توان فهمید که در زبان فردی، عبارتبندی شده باشند؛ زیرا هر فردی می تواند در هماندیشی با افکار و ایده های فردیت دیگری به زایش فکری نو و ایده هایی بکر در زبان فردی خودش، انگیخته و ترغیب و تشویق شود. به همین سبب، تا زمانی که فکری و ایده ای از چشمه ی تجربیات و اندیشیدنها و جستجوهای فردی ما ریشه نگرفته باشد، آن فکر و ایده را نیز نه تنها نخواهیم توانست در زبانی گویا به دیگران تفهیم کنیم؛ بلکه در فهمیدن افکار و ایده های دیگران نیز ناکام خواهیم بود. « فهمیدن »؛ یعنی تلاش سخت سر برای همآغوشی و همبستر شدن با فکر و ایده ی دیگری. در تختخواب عریانی اصالت فکر من هست که می توان با اوریژینالیته ی فکر و ایده ی هر متفکّر و فیلسوف و جوینده ی خویشاندیش، پیوندی بی واسطه داشت از بهر آبستن شدن به افکار و ایده های نو به نو. فهمیدن، تلاش و جنبشیست برای زایش استقلال اندیشیدن فردی. ۱۷- چهره های تاریک ایران در سیطره ی حکومت فقاهتی. از لحظه هایی که اقتدار آخوندی بر ایرانزمین، اختاپوس وار چیره شد تا همین امروز، مردم در سیطره ی شمشیر فقها، چهره های مختلفی را با ماسکهای رنگارنگ به خود آویخته اند. گونه ای از زندگیهای مرموز هستند که در پسزمینه ی واقعیتهای روشن و آشکار، چه در شب، چه در روز، به کار خویش مشغولند. گونه ای از زندگیها نیز هستند که با واقعیت اعتقاداتی حکومت و حُکّام، خودش را به نحوی همرنگ و همسان می کنند. گونه ای از زندگیها را نیز می توان کشف کرد که در بینابین چهره های نقابزده، گاهی اینند و گاهی آنند و گاهی هیچکدام یک. در تک، تک چهره های تصنّعی و جعلی نمی توان خردلی از « اصالت فردیت افراد » را در آن فرمی که به زیستن، تظاهر می کنند، نشانه ای یافت؛ زیرا هیچکس در آن نقشی که بازی می کند، « خودش » نیست؛ بلکه وانمود کردن به گونه ای زیستن است که با نوع دلخواه حکومتگران، همخوان و همسو می باشد. ایرانزمین را از لحظات استیلای فقاهتی هنوز هیچکس تا امروز نکوشیده است در چهره های تاریکش، بازکاوی و سنجشگری کند. ناکامیابی تاثیر و نفوذ و امکانهای تحوّل ناپذیری در ایرانزمین از چهره ی رنگ آمیزی شده ی انسانهاست که ریشه می گیرد؛ زیرا آنقدر بر گنبد وجود خود، رنگ و روغن ریاکاری و دروغوندی و تظاهر و مزوّری مالیده اند که حتّا قطره ای آب فکر نیز نمی تواند بر سطح وجود آنها، لختی دوام آورد؛ چه رسد به آنکه شانس نفوذ و تاثیر نیز داشته باشد. ما قربانی تمام آن چهره های دروغین و ماسکها و نقابها و نقشهای ساخته گی هستیم که خواسته و ناخواسته به آنها تن در داده ایم و تسلیم اراده ی توتالیتر خواه حُکّام شده ایم. به همین دلیل نمی توانیم ذرّه ای اعتماد و اعتقاد قلبی به یکدیگر پیدا کنیم. چهره های تاریک ایرانزمین از واقعیت ایران و حُکّامش، نکبت و فلاکت و عجوزه ای رُعب آور ساخته اند.

lundi 17 décembre 2007

سکولاریته بازگشت زهره یا رام در روان هاست


سکولاریته بازگشتِ زُهـره یا «رام» در روان هاست
منوچهر جمالی
• سکولاریته،با وارد کردن یک ماده در قانون اساسی، یا با ترجمه کتابهای گوناگون از اندیشمندان غرب، آفریده نمیشود. این پیکر ِ لخت و برهنه و رقصان ِو نوازنده و ساقی ِ رام یا زُهره است که آگاهبود همگانی را، آگاهبود جشنی میسازد ...
يکشنبه ۲۵ آذر ۱٣٨۶ - ۱۶ دسامبر ۲۰۰۷
رام،« مادر زندگی» و « خدای زمان = زروان » است . با رام است که در« گـَشـت زمان » ، « جـشـن گـرفـتن » ، نقطه محوری زندگانی اجتماعی میگردد . اینست که درفرهنگ سیمرغی ، دین ، « دین جشنی » بود . خویشکاری موبدان وهیربدان ، سازمان دادن جشن ها دراجتماع بود . زمان ، گشتگاه رام ، روندِ جشن بود .« جشن»، گرانیگاه دین سیمرغی بود . جـشـن ، اصل اجتماعساز بود ، نه « ایمان به یک کتاب مقدس یا شخص مقدس». سکولاریته ، هیچگاه درانتظاربهشت، یا زمان آخر، و ظهوریک منجی، نمی نشیند ، و به وعده های توخالی بهشت، گوش فرانمیدهد ، بلکه در رندگی درگیتی ، بهشت یا جشن را میخواهد. این، « زندگانی تهی ازجشن درگیتی» هست که، نیاز به وعده و روءیای بهشت درآینده ، یا امید به فراسوی این جهان را دارد . زرتشت ، آتش را ازبهشت میآورد . به عبارت دیگر، جایگاه جشن ، درگیتی نیست. درست این ، برضد جهان بینی زال زرو رستم بود . زُهره یا رام ، بنیاد گذار فرهنگ جشن هست . سکولاریته ، با وارد کردن یک ماده درقانون اساسی ، یا با ترجمه کتابهای گوناگون ازاندیشمندان غرب ، آفریده نمیشود . این پیکر ِ لخت وبرهنه و رقصان ِو نوازنده و ساقی ِ رام یا زُهره است که آگاهبود همگانی را ، آگاهبود جشنی میسازد . خویشکاری حکومت(شاهی)،جشن سازیست . جشنگاه، درهرشهری ، باید میان شهرباشد، وجایگزین مساجد ومعابد گردد . نیایشگاهها ، باید جشنگاه ها باشند. غایت نیایش وگوهرنیایش، جشن است . معابد و مساجد و آتشکده ها وکلیساها، باید تبدیل به « جشن گاه زندگی درگیتی » گردند . جشن، نه تنها مرهم برای نابرابریهای اجتماعیست ، بلکه درست برای « ایجاد برابری اجتماعی و طبقاتی و سیاسی و دینی » است . گرانیگاه مسائل ایران ، دوهزارسالست که مسئله « امتیازطبقه موبدان و آخوندها وفقها و علمای دین » ازهمگان است ، نه مسئله تبعیض طبقات اقتصادی . این تبعیض بنیادیست که بایستی نخست ازبین برده شود ، تا « مای اجتماعی ویا مای ملی » ، دراثر« جشن » ، آفریده شود . « دموکراسی » هم ، «جامعه جشنی » است . بازگشتِ زُهره یا« رام » ، بزرگترین یاغیگری و طغیان وسرکشی دربرابر ادیان نوری ( چه مسیحیت ، چه اسلام ، چه زرتشتی ، چه یهودیت ) میباشد. واین پرچم طغیان و یاغیگری را مولوی بلخی درفرهنگ ایران ، بازبا گستاخی بی نظیرش، برافراشته است . خدایان نوری ، ازیهوه گرفته تا اهورامزدای زرتشت ، ازپدرآسمانی گرفته تا الله ، همه بزرگترین دشمن خود را در زهره = افرودیت = رام وسیمرغ میدیدند، و اورا هست که ابلیس ودجال و شیطان و اهریمن و جمشید کُش و زدارکامه و زائوکش یا « لواط کننده با خود » یا« روسپی= جنده » دانسته اند. واژه « آسـیـب » که حتا درغزلیات مولوی به معنای « عشق » است ، تبدیل به « گزند و آزار» کرده اند . «عشق » ، اصل آزارمیشود . همچنین« ویناس» که تبدیل به واژه « گناه » امروزه ما شده است ، به معنای قوناس وقوناخ ( عشق ومهمانی) است. همه اینها ، بیان مسخسازی و واژگونه سازی ارزشهای ِ فرهنگ اصیل نخستین است . این مولوی بلخیست که « زُهره » را که یهودیت ومسیحیت ، تبدیل به شیطان کرده بودند ، ودراسلام نام « ابلیس» بدو داده شده بود ، پیکریابی اندیشه سکولاریته است، با دلیری و گستاخی بی نظیری ، از سر، در غزلیات خود ، به کردار اصل عشق و طرب و زیبائی زنده ساخت . او خدا را، درغزلیات خود ، باز ازنو به کردار « عاشق و مطرب و ساقی » تصویرکرد . زُهره عشق هرسحر، بر درما چه میکند ؟ دشمن جان صدقمر، بر درما چه میکند ؟ هرکه بدید ازو نظر ، باخبراست وبی خبر او ملکست یا بشر؟ بر درما چه میکند ؟ زیرجهان ، زبر شده . آب، مرا زسر شده سنگ ازو، گهرشده ، بر درما چه میکند ؟ در زاهدی شکستم ، به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت ، همه بیقرار بادا تن ما ، به ماه ( سیمرغ ) ماند، که زعشق میگدازد دل ما ، چو چنگ زُهره ، که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر، به گسستگی زُهره تو حلاوت غمش بین ، که بکش هزار بادا چه عروسی است درجان، که جهان زعکس رویش چو دو دست نو عروسان، تر و پرنگار بادا بادا مبارک درجهان، سور و عروسیهای ما سورو عروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکر هرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش سیمای ما این سرکشی و سرپیچی و یاغیگری ازخودِ گوهر رامی یا زهره ای مولوی بود، که دراو، باز برانگیخته و بسیج شده بود . درفرهنگ ایران ،« روان هرانسانی» ، گوهر « رام = زهره ، خدای عشق و موسیقی و رقص وشعرو زیبائی و شناخت » را دارد( رام = روان ، آنندراج ) . و این روان یا رام است که « افروزنده آتش جان » هرانسانی است . این رام هست که آراینده و نظم موسیقائی به تن میدهد ( گزیده های زاد اسپرم ، ۲۹ ، ۷ ). در روز بیست ویکم ، روز رام است، که فریدون برضحاک چیره میشود . دراین روزبود که برای چیرگی بر« اصل زندگی آزاری ، ضد قداست جان » ایرانیان ، زنـّار،یا کمر بند، که دراصل، سی وسه رشته ( خدایان زمان= خدا درتبدیل به گشت درزمان، جشن زندگی میشود= سکولاریته) بود، به کمر می بستند ( آثارالباقیه ابوریحان )، تا سوگند وفاداری به این اصل بزرگ، یاد کنند . موبدان زرتشتی ، اینهمانی رام با روان انسان را، دربن انسان ، حذف کرده ، و آن را جزو « بن جانوران » کردند ( بندهش ، بخش چهارم، پاره ٣۵ ) . دستانی یا لحنی را که باربد برای « رام جید» که روز ۲٨ ماه باشد، ساخته است ،« نوشین باده یا باده نوشین » نام دارد . گوهرزنخدا رام ( درتصویربالا که با خوشه انگوراست) ، باده نوشین است . ساقی بودن و مطرب بودن و عشق و عاشق و معشوق بودن ، گوهر خدای مولوی گردید ، که همه بازتاب تصویر ِ زهره (رام ) وماه ( = سیمرغ ) است . مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم ، خنده شدم دولت عشق آمد ومن ، دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا زَهره شیر است مرا ، زُهره تابنده شدم زُهره بـُدم ، ماه شدم ، چرخ دوصد تاه شدم یوسف بودم ( اصل زیبائی) زکنون ، « یوسف زاینده » شدم ازتوام ای شُهره قمر، درمن و درخو دبنگر کز اثر خنده تو ( هلال ماه ، خندانست) گلشن خندنده شدم مقبل ترین و نیک پی، دربرُج زهره ، کیست؟ نـی . زیرا نهد لب بر لبت ، تا ازتو آموزد ، نوا نی ها وخاصه نیشکر، برطمع آن بسته کمر رقصان شده درنیستان ، یعنی تعزّ من تشا بـُد بی تو، چنگ و نی، حزین . بُرد آن کنارو، بوسه این دف گفت : میزن بر رخم ، تا روی من یابد بها دراینجا که مولوی ، دربرج زُهره ، نی می یابد ، درست نشان بقای تصویر « رام » در ذهن اوست . این زُهره یا رام است که آرمان هستی یا زندگی انسان برای او میگردد همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش کشد کنون کف شادی ، به خویش دامانم زبامداد کسی غلملیج ( غلغلک= گل خوجه ) میکندم گزاف نیست که من ناشتاب ، خندانم ترانه ها زمن آموزد این زمان ، زُهره هزار زُهره ، غلام دماغ سکرانم واو ازیاد نمی برد که این شمس تبریزیست که گوهر زُهره را دروجود او، ازسر برانگیخته است : شمس تبریز مرا ، طالع زُهـره داد است تا چو زُهـره ، همه شب جز به بطرمی نروم بطر، درشادی و نشاط و خرّمی به اوج رفتن است . بطر، گردن کشی کردن است . این فطرت رامی یا زُهره ای در مولوی، ازنو بسیج و زنده میشود ، و این گوهر انسانیست که زندگی را از ملول بودن میرهاند : ازملولی هرکه گرداند سری درکشم درچرخش و گردان کنم آن ملولی، دُنـبـل « بی عشقی» است جان اورا عاشق ایشان کنم عاشـقـی چـبـود ؟ کمال تشنگی پس بیان چشمه حیوان کنم صبرنماندست که من ، گوش سوی نسیه ( فردا، بهشت) برم عقل نماندست که من ، راه به هنجار روم عقل مزورو مصلحت بین وسرد ، که دنبال راه همه میرود چنگ زن ای زُهره من ، تاکه برین تن تن تن گوش برین بانگ نهم ، دیده به دیدار برم بادا مبارک درجهان ، سور و عروسیهای ما سور وعروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی، قرین شد باشکر هرشب ، عروسی دگر، از « شاه خوش سیمای ما » این زُهره ، دخترصبحی که تورات دراو، شیطان را میشناسد ، واین زُهره که دراسلام ، زنیست که هاروت وماروت دل به او می بازند وبدین علت، ازگستره ِ خدائی، طرد میگردند ، ازسر، درفش خود را برضد « ضحاک زدارکامه که در قربانیهای خونی ، گوهر جشن را می یافت » در غزلیات مولوی برمیافرازد . آنگاه این روشنفکرانی که لوزیفر( آورنده روشنائی = زُهره = شیطان= خدای ماما ) ازمتامورفوز وجودِ خود ِ آنها ، آتشی نیفروخته ، به مـُشتی اصطلاحات خشک و مفاهیم ِ یخزده وزمهریری از فلسفه غرب چسبیده اند، تا ایرانیان را سکولار کنند . این پیکر زیبای زُهره یا رام هست که همه را از زیبائیهای گیتی ، مست و خرّم و رقصان میکند ، نه چند تا مفهوم خشکیده وبی روح و یخ زده و ترجمه شده ازغرب . سکولاریته ، عاشق « رام » شدنست که خدای تحول دادن گوهرجشنی خود ، درروند زمان ودرگوهرانسانها ودرگیتی و طبیعت هست . درفش سرکشی برضد خدایان نوری را، که مولوی برافراشت، هیچ روشنفکری درایران، تاکنون بوئی هم ازآن نبرده است ، تاچه رسد به اینکه گستاخی وتوانائی آن را داشته باشد که این درفش را بازبرافرازد . خدایان آورنده روشنی از تاریکی بُن جویندگی و بینش حقیقت، درهرانسانی چیست که هردمی چنین ، میکشدم به سوی او ؟ عنبر، نی . و مشگ ، نی . بوی ویست ، بوی او چرا رام یا زُهره ، اینهمانی با« بـوی » دارد ؟ چرا، زُهره ، کسیست که میخواهد خـدا را ازتخت ، بیندازد ؟ چرا زُهره، کسیست که قدرتهارا برروی زمین ، سرنگون میـسازد ؟ ای مطرب دل، زان نغمه خوش این مغز مرا ، پـُر مشـغـله کن ای زُهره ومَـه ، زان شعـلهِ رو دو چشم مرا ، دو مَـشـعـلـه کن کجاست مطرب جان( رام ) تا زنعره های صلا درافکند ، دم او ، در هزار سر ، سو دا اگر زمین بسراسر، بـرُویـد از « تـوبه » بیک دم ، آن همه را ، عشق بدرود ، چو گـیا ازآنکه توبه ، چو بند است ، بـند نپـذیرد علوّ ِ موج چو کـُهسار و، غـره دریا درفرهنگ ایران ، سه خدا بودند که « آورنده روشنی ازتاریکی » بودند : ۱- رام (= زهره ، درایران، زاور، خوانده میشد) و۲- سروش و٣- رشن( رشنواد ، کسیکه داراب، فرزند هما را برای نخستین بار، میشناسد- درشاهنامه ) . درتورات ، یهوه درهفت روز خلقت ، اصلا آتش را هم خلق نمیکند ، وصحبتی ازآتش نیزنمیکند، و « روشنی و گرمی » ،ازآتش برنمیخیزد ، بلکه در آغاز، خود یهوه ، « روشنائی » را خلق میکند . روشنائی یهوه و الله ، ازآتش برنخاسته اند . روشنائی و گرمی ، متامورفوز « آتش = تخم » نیست . بدین سان ، انسان وجان ، ازاصالت بطورکلی، و از« اصل بینش و روشنی بودن » افتاده اند. تورات با این عبارت آغازمیشود که : « وخدا گفت : روشنائی بشود و روشنائی شد، و خدا روشنائی را دید که نیکوست ، و خدا روشنائی را از تاریکی، جداساخت » . با جداساختن روشنی ازتاریکی و خلق روشنائی مستقیما در آغاز، سرنوشت زُهره ، معین میگردد، که خدای « آورنده روشنی از تاریکی Lucifer» بود . همینسان این خدایان ) ( زُهره + سروش + رشن = کاوتِس ) ، هم در میترائیسم ، وهم دردین زرتشت ، خویشکاری ِ نخستین ِ خود را از دست میدهند . دراین دو دین ، هرچند رام و سروش و رشن ، نگاه داشته میشوند ( زرتشت درگاتا ، فقط یکبارنام سروش را میآورد و یادی از رشن نمیکند ) ، ولی ازاصالت، انداخته میشوند ، یا نقشهای « وردستی » به آنها داده میشوند. اهورامزدائی که جایگاهش، روشنائی بیکران است، وهمه چیز را از روشنائی خود( ازهمه آگاهی خود) میآفریند ، دیگر نمیتواند ، رام ( زاوَر= زُهره ) و سروش و رشن را ، به کردار « آورنده روشنائی از بُن تاریک انسانها » تاب بیاورد . اینست که این هرسه خدا ، از « بُن انسان » ، تبعید و طرد میشوند، و ارج روشنی و بینشی که درجستجوی مستقیم و بلاواسطه خود انسان، ودرمتاموروفوزگوهرخود انسان، یافت میشود ، ازبین میرود . درلاتین دیده میشود که لوسیفرLucifer که به معنای « آورنده روشنی است هم به ۱-زنخدای ماه ، وهم ۲- به ستاره سحری که زُهره باشد، و هم٣- به دیانا Dianaگفته میشد که خدای ماما ست که یاری دهنده در زائیدنست، مانند سیمرغ که آل نامیده میشده است، و دراصل مامای زائیدن رستم از رودابه بوده است . این معانی سه گانه ، روند زاده شدن خورشید( روشنی روز) از ماه درشب، بوده است . لوسیفر، یا آورنده روشنائی ازتاریکی ، که بیان پیدایش وزایش روشنی وبینش و کل هستی، ازبُن وتخم هرچیزیست، راه را برای « خدای خلق روشنی » بکلی می بست. ازاین رو، لوسیفر، فرشته یاغی شد که خدایان نوری را ازتخت میاندازد و همچنین ، قدرتهای زمینی را سرنگون میسازد. این خدایان ) رام ، سروش ، رشن ) ، درالهیات زرتشتی ، نگاهداشته میشوند، ولی همه ، گوهراصلی خود را که در دین سیمرغی یا زال زری داشتند ، از دست میدهند . تصاویرخدایان « رام» و « سروش » و« رشن » ، در الهیات زرتشتی، درست نابود سازنده فرهنگ اصیل ایران و اصالت انسان و اصالت گیتی و خاک میگردند . این هرسه ، پیکریابی « آگاهبود سحری، یا سپیده دمی، یا پگاهی » یا بسخنی دیگر، پیکریابی « اصل متامورفوز مستقیم وبیواسطه حواس ِ خود ِانسان، به آگاهی وبینش وروشنی » هستند . رام یا زُهره ، اینهمانی با « بوی » دارد، و بوی ، به « همه حواس و اندام شناخت وگفتار » ، گفته میشده است . دربندهش( بخش چهارم، پاره ٣۴ ) میآید « روان ، آنکه با بوی درتن است : شنود، بیند و گوید و داند » . « بوی » درفرهنگ ایران ، همانسان که به « حواس » گفته میشده است ، به «آگاهبود و شعور و وجدان » نیز گفته میشده است . درفرهنگ ایران ، حواس ، از آگاهی و بینش و روشنی، جدا ساخته نمیشوند ، بلکه انسان درهمان آن، که حس میکند ، روشن و آگاه وبیننده نیز میشود . یا درهمان آن که روشن و آگاه میشود، حس نیز میکند . آگاهی وشعورووجدان ، خویشکاری ِ نیروئی فراسوی « حواس» نیست . این اندیشه بسیار ژرف ، در اصطلاح « بوی = روان = رام = زُهره » ریشه دوانیده است . آگاهبود سحری و سپیده دمی ، نه تنها آورنده روشنائی ازژرفا و بُن تاریکست ، بلکه هنر « پیش روی ، پیش دوی ، پیش تازی ، پیش آهنگی » دارد . روان انسان ، رام یا « بوی » بود . همه حواس و نیروی شناخت انسان، هم آورنده روشنائی ازبُن تاریک بودند ، و هم پیش بین و پیش یاب وپیشگام وپیشتاز بودند . سحر و سپیده دم بینش و آگاهی ، ازبُن هرچیزی بودند . حواس و خرد ، بو میبرند . حواس و نیروی شناخت انسان ، در« کنـون » نمیایستد و نمی ماند ، بلکه در زمان ، به پیش می تازد . این بو بردن ازآینده وپیش آمدها ، که درخودِ گوهر اندام حسی و شناختی » انسان، سرشته شده است، اورا راهبری میکند . آگاهبود سحری یا پگاهی ، نه تنها پیش بینی در دیدن هست ، بلکه دیدن هم ، یکی از بوی ها = حواس هست . انسان درهمه حواسش ، پیش بو ، پیش بین و پیش یاب وپیشتاز هست . خود جان ، نوعی پیش آگاهی ازخطر و آزار را درهمه حواس پدید میآورد که انسان را راهنمائی میکند . این « ازخود ، درجستجو، راه را گشودن و راه را بو بردن » در هرجانی هست. سروش ، که دربُن هر انسانی است ، در نخستین داستان شاهنامه ، از توطئه اهریمن برای کشتن کیومرث( بُن همه انسانها در الهیات زرتشتی ) ، زود آگاه میشود، و این آگاهی را درگوش سیامک زمزمه میکند . این سروش دربُن ِ وجود ِ فریدون هست که اورا ازتوطئه برادرانش برای کشتن او ، آگاه میسازد . او بو میبرد که برادرانش میخواهند اورا بکشند . اینست که حواس ، تنها مستقیم و بلاواسطه ، « آنچه درپیششان= حضورشان هست » درنمی یابند ، بلکه همانسان که واژه « پیش » در فرهنگ ایران ، نه تنها بیان « حضور» است ، بلکه بیان « بسوی آینده= و آنچه پیش میآید » نیزهست ، با هرحسی ، گونه ای « پیش حسی » ، « پیش آگاهی » نیزهست ، که « رازگونه ، در گوش خرد، زمزمه » میشود . حواس، امتداد می یابند ، به آینده ، کشیده میشوند . این آگاهی ، ویژگی آمیختگی سیاهی با سپیدی را دارد، دود و شعله با همست،« سایه روشن » است. هرحسی،هرشناختی ، پیشرو، پیش دو، پیش کشنده نیز هست . درست با همین ویژگی « بوی = رام » بود که ادیان نوری ، سرسازگاری ندارند ، چون با چنین ویژگی، جان و روان انسان ، نیاز به راهنما و پیشوا ومرجع تقلید و پیامبر و واسطه و حُجـّت ندارند . آشیانه سیمرغ ، برفراز « سه درخت خوشـبـو » بُن هرجانی، « سه بوی به هم آمیخته»، یا عشق است سیمرغ، یا بُن هستی، یا خدا،« اصل عشق » است درشاهنامه ، برفرازکوه البرز، سه درخت خوشبو هستند که به هم پیوسته اند ، و برفرازاین سه درخت خوشبو هست که سیمرغ ، آشیانه دارد . به عبارت دیگر، درخت کل هستی ، مرکب ازسه چوب = سه بوی = سه عشق است، که باهم میآمیزند ، ویک بو، یا یک عشق میشوند . « ون van » هم درپهلوی « درخت وجنگل » است و« درخت بس تخمک » که فرازش سیمرغست، « وَن van» نامیده میشود ، و واژه « وندیدن vanditan» درپهلوی به معنای « دوست داشتن و پرستیدن و ستایش کردن » است . همچنین در سانسکریت « ون van » به معنای « عشق و دوست داشتن » است و هم « وان vaan» به معنای چوب ، عشق ، پرستش »، وهم « ونه vana» به معنای « درختستان ، و خواهان ومشتاق » است، وهم نی و چوب و چوب نی، « ونسه » میباشد. زُهره ،که درایران « زاور»، و در روم ونوسVenus نامیده میشد از واژه ونس vanas مشتق شده است، که به معنای لذت و کامست( Stowasser) که درآلمانی هنوز به شکل « ونه Wonne» بکاربرده میشود(Duden). خدای عشق و زیبائی ، با چوب نی، و نی، و بوئی که درچوب و تخم گیاهان نهفته است، کار دارد . نه تنها ونوس رومی ، بلکه افرودیت یونانی ، خدای زیبائی وعشق، که همه گستره طبیعت ازتن او میرویند و ازاو جان میگیرند ، نیز در اصل دیونه Dioneیا Dio+naia نامیده میشده است، که به معنای « نی خدا » هست . سه درخت خوشبو ، سه اصل جهان در درخت کل هستی میباشند، که باهم آمیخته اند، که گوهر سه اصل، باهم آمیخته و یکی شده (« بوی» و« بود » ، یک واژه اند . چیزی «بود» دارد، که بودارد وبو میدهد ، وازحواس انسان ، حس کرده و شناخته میشود ) کل هستی میباشند . بدینسان گوهر ِ سیمرغ = ارتای خوشه ، « بوی = عشق = آرزو= امید » هست ، که ازاو درسراسرگیتی، پخش وپراکنده میشود و فضا را پرمیکند وهمه ، عشق را می بویند . بوی آن خوب ختن می آیدم بوی یار سیمتن میآیدم میرسد درگوش ، بانگ بلبلان بوی با غ و یاسمن میآیدم درد ، چون آبستنان میگیردم طفل جان ، اندرچمن میآیدم بوی زلف مشکبار ِ « روح قدس » همچو جان ، اندر بدن میآیدم خدا ، سیبی ( سیب = پیکریابی عشق است ) است که هرجا آن را بشکافند، بوی خوشش، همه جا پخش میگردد . ازآن سیبی که بشکافند در رو م رود بوی خوشش، تاچین وماچین اگر« سیبش» لقب گویم ، وگر« می » وگر« نرگس»، و گر« گلزار» و « نسرین » یکی چیزست . دروی چیست ، کان نیست ! دراو چیست که نبوده باشد . دراو، همه چیز، موجود هست. خدا پاینده دارش ، یارب ، آمین خدا یا بُن هستی، « بوی یا عشق» است، که ازهرجانی، بیرون آمد، همه جا پراکنده میشود و دریک نقطه نمی ماند، و همه را بدون تبعیض فرامیگیرد . اینست که رام ، که دخترسیمرغ ، یا نخستین پیدایش اوهست، اینهمانی با «روان = بوی » دارد . خدا یا بُن هستی، بودارد ، خوشبو هست، چون، « بود= اصل هستی هرچیزی » هست . حتا اهورا مزدا، همین ویژگی خوشبوئی گوهری را به خود نسبت میدهد . این بُن هرجانی یا هرانسانی هست که مارا میکشد. بوی هرچیزی ، مارا به سوی شناخت آن ، حس کردن آن ، راهبری میکند . همه خدایان ایران ، دارای بوهای خوشند . بوی هرچیزی ، پیامبر اوست . گفتا که بود همره ؟ گفتم خیالت ای شه گفتا که « خواندت » اینجا ؟ گفتم که « بوی جانت » ای روی خوشت ، دین ودل من ای بوی خوشت ، پیغمبر من چیست که هردمی چنین ، میکشدم بسوی او عنبر، نی و، مشک ، نی . بوی ویست ، بوی او سلسله ایست بی بها ، دشمن جمله توبه ها توبه شکست . من کیم ؟ سنگ من وسبوی او مولوی چوب درخت کل هستی ، بوی مهر دارد ، که میکشد و جاذبه دارد . ازاین روی هست که وای به ( = نای به ) کفش چوبین دارد ( بندهش ) . این بوی مهر سیمرغ( خوشه سه درخت خوشبو) ، در آشیانه اش هست که سام را بسوی کوه البرز، برای یافتن گم کرده اش ، راهبری میکند . برفراز این سه درخت : برو بر، نشیمی چو کاخ بلند زهرسو، برو بسته راه گزند برو اندرون ، بچه مرغ و زال تو گفتی که هستند هردو همال همی « بـوی مهـر» آمد از باد اوی به دل ، شادی آورد ، همی باد اوی نبـُد راه، برکوه ازهیچ روی دویدم بسی گرد او پوی پوی مرا « بـویـه پورگم کـرده » خاست به دلسوزکی ، جان همی رفت خواست این بوی سیمرغ و زال، که شیر را ازپستان خدا مکیده است ، درسام ودرهرانسانی ، « امید، آرزومندی = بویه » میآفریند ، وهنگامی که سیمرغ ازکوه ، زال را با خود فرود میآورد : زکوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال، اندر کنار زبـویش، جهانی پـُرازمـُشک شد دو دیده مرا با دولب ، خشک شد.. به پیش من آورد ، چون دایه ای که ازمهرباشد ورا مایه ای زبانم برو بر، ستایش گرفت بسیمرغ بـُردم نمار، ای شگفت دراینجا سام نریمان ، نخستین بار درفرهنگ ایرانی ، « تجربه قداست دینی » را میکند ، که تفاوت کلی با تجربه قداست دینی، در یهودیت ودر اسلام دارد . سام نریمانی که فرزندش زال زر، را درواقع ، کـُشته است، ودرکودکی ، بیرون افکنده ، و بدست مرگ سپرده است، واکنون برای پوزش ، نزد خدا آمده است، خدا ، نه تنها، دم از گناه بزرگ اوکه برضد قداست جان بوده است، و قبول پوزشش ، نمیزند ، بلکه با مهرش، به پیشواز او میشتابد، و فرزندش را که اکنون فرزند و همال خود ِ سیمرغ یا خدا شده است، به اوازنو هدیه میدهد . عشقی که گناه قتل را حتا فراموش میکند، و ازمجازات قتل وقصاص ، سخن نمیگوید ، عشقیست که وجود سام را دیگرگونه میسازد . این تجربه عشق خدای ایران، سیمرغست که برعکس تجربه های قداست در یهودیت و اسلام ، روبروشدن با خدا و دیدار مستقیم او ، در بوی مهری که جهان را فرامیگیرد، سام را چنان منقلب میسازد که « خرد ، درسرش دیگر جای نمیگیرد » . این بوی زال، درآشیانه سیمرغست که سام جوینده را به سوی کوه البرزراهبری میکند . جای شگفت و حیرت است که شعرای ایران ، این همه از یعقوب و بوی پیراهنش ، شعر سروده اند، ولی کسی جز فردوسی، ازبوی زال وسیمرغ، که چشم سام را روشن میکند، و رهگشای بسوی خدای مهراست، سخنی کوتاه هم نگفته است . سیمرغ ، مهترپریان، همیشه در« بوی وشعله آتش» چهره می نماید . هنگامی زال زر، بیاری سیمرغ برای درمان رستم ورخش نیاز دارد سه مجمر(= آتشدان ) پرازآتش تیز( آتش شعله ور) با عود سوزان، فرازکوه میبرد، و دراین شعله آتش و بوی است که سیمرغ درمیان شب ، تجلی میکند : هم آنگه چومرغ ازهوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید نشسته برش زال با داغ ودرد زپرواز، مرغ اندرآمد به گرد بشد تیزبا عود سوزان فراز ستودش فراوان و بردش نماز به پیشش سه مجمر( آتشدان ) پـُر از« بـوی » کرد زخون جگر، بر رخش ، جوی کرد همیشه بُن هستی یا خدا یا حقیقت، در« بوی برخاسته ازشعله آتش » پیکربه خود میگیرند، نه در« روشـنائی ».این «متامورفوزخود تن » هست که گوهر خدائیش، تبدیل به روشنی و گرمی،به حقیقت میگردد.این وحی نیست که ازآسمان،عاملی آنرا فرود بیاورد.این است که مولوی میگوید پیامبران،عود هستندکه هنگامی درآتش افتادند، بوی خدا، ازآنها برمیخیزد، ولی اگر تو به چنین بوئی ، قانع نیستی خودت، عودی درآتش بشو، تا معدن و سرچشمه حقیقت گردی : عود خلقانند ، این پیغمبران تا رسدشان بوی علـّام الغیوب گر به بـو ، قانع نه ای . تو هم بسوز تا که معـدن گـردی . ای کان عیوب چون بسوزی، پـُرشود چرخ از بخور چون بسوزد دل ، شود وحی القلوب فقط توئی که خودت را ازاین متامورفوز ِ گوهری بازمیداری ، و از اصالت بینشی خودت ، روبرمیگردانی .« بو» که « بودت » هست، باید گرم شود ، تا ازخویشتن برآید . در شعله کشیدن وجود خوداست که بوی خوشی که درجانست ، پدیدارمیشود . بسوز ای دل که تا خامی، نیاید بوی دل ازتو کجا دیدی که بی آتش ، کسی را بوی عود آمد همیشه بوی با عود است ، نه رفت ازعود ، نه آمد یکی گوید که دیرآمد ، یکی گوید که زود آمد بوی هرکسی را میتوان، بیش ازگفتارو پیش ازگفتار، شنید. آنچه کسی نمیگوید و فاش نمیسازد، میتوان ازآنچه گفته است ویا ازخاموشی اش ، بو برد. بوی نهفته درانسان یا درهرچیزی، غماز است وخودرا لو میدهد . بورا نمیتوان پوشانید. هیچ چیزی نمی تواند ، بوی خود را مخفی سازد . بو که گوهر هرجانیست ، به رغم آنکه نهان و غیب است ، ولی نیروی کشش برما دارد . حواس ما ، بو میکشند ، یا به عبارت دیگر، با بُن واصل چیزها ، رابطه مستقیم دارند. این کشش به درون و باطن و گوهر نهفته هرچیزیست که انسان را به جستجو می انگیزد . هیچ انسانی نیاز بدان ندارد که با اراده و عمد ، جوینده بشود . این، جویندگی وپژوهندگی ِ زورکی و نمایشی وساختگیست . انسانی، که حواسش را خرفت نکرده باشند ، به خودی خود ، جوینده و « بوینده » هست . با زور و عنف و اراده و تقلید ازشعار « خودجوئی وجستجوی حقیقت » ، نباید و نمیتوان به جستجوی حقیقت رفت ، بلکه باید روزنه های حواس خود را که با مفاهیم و تصاویر و آموزه ها، پُر کرده و گرفته اند ، ازاین مفاهیم و تصاویر و آموزه ها ، آزاد ساخت . روزنه های حواس را باید ازاین عادتهای فکری و ایمانی ، خالی کرد . این ایمانها و آموزه ها و عقاید هستند که هیاهو راه انداخته اند که حواس، به تنهائی ، قادر به درک حقیقت وبُن پدیده ها نیستند . حقیقت، غیب است. حقیقت ، فراسوی حضور حواس است . حقیقت وخدا و بُن همه چیزها ، بدان علت « غیب و فراسوو ترانسندنس » است، چون عقاید و عادات فکری و آموزه های آموخته شده ، روزنه های حواس ما را آکنده اند . بوی حقیقت وخدا وبُن هستی ، دیگر نمیتواند به حواس انسان راه یابند . حواس ، «اخشم » شده اند ، و توانا به بو کشیدن نیستند . حقیقت یا اصل و گوهرچیزها ، در بویشان ، که نادیدنی و ناگرفتنی هستند ، درپیرامونشان پخش و پراکنده میشوند و جهان را پرمیکنند . فضای ما، پر ازبوی حقیقت و بُن و اصل پدیده هاست . فقط ما را « اخشم » کرده اند . سراسر وجود ما ، بینی هائی هستند که حس بویائیشان را دراثر « خشم = تجاوزخواهی = زدارکامگی = بردن به هرقیمت = قهرو قدرت طلبی » ، از دست داده اند . ما به« زکام کل حواس= زکام وجودی » ، مبتلا شده ایم . هستی ما ، زکام شده است . وانسانی که برغم داشتن بینی، و« حواسی بینی گونه اش »، نمیتواند بو ببرد، نمیتواند بوی حقایقی را که درسراسر فضای اجتماعی و سیاسی ودینی اوپخش و پراکنده اند، دریابد.غیب بودن، مسئله نیست . بوها همه ،غایب ازنظرند و به دست نمیآیند . با دریافتن این بوهاست که بوی جان خود انسان نیز ، برمیخیزد ، و نسیم بهاری میگردد : بیا تا نوبهارعشق باشیم نسیم ازمشک و ازعنبر بگیریم زمین وکوه و دشت و باغ جان را همه ، درحلـّه اخضر بگیریم دکان نعمت ، از« باطن » گشائیم چنین خو ، از درخت تر بگیریم تا بالاخره بجائی برسیم که بوی سیمرغ یا رام یا زُهره ، از ژرفای هستی وجان خود مان ، به حواسمان برسد چند باشد غم آنت که زغم ، جان ببرم خود نباشد هوس آنکه ، « بدانی جان چیست ؟ » چند گوئی که چه چاره است و مرا درمان چیست ؟ چاره جوینده که کرده است ترا ؟ خود ، آن چیست بوی نانی که رسیده است ، بران بوی برو تا همان بوی دهد شرح ، ترا کین نان چیست گرنه ، اندر تتق ازرق ، زیبا روئیست درکف روح ، چنین مشعله تابان چیست آتش دیده مردان ، حجب غیب بسوخت تو ، پس پرده نشسته ، که به غیب ، ایمان چیست بوی جان خود را دریافتن ، بوی جان هرکسی را دریافتنست، و این راه ِجستن چاره ، برای رهانیدن جان خود وجانهای دیگر ازغم و رسیدن به طرب است . ازجان خود است که میتوان، بوی زهره یا ماه ( سیمرغ ) را که جانان ، که مجموعه همه جانها درعشقست، شنید . ازکنار خویش یابم هر دمی من بوی یار چون نگیرم خویش را من هرشبی اندر کنار تا فریاد زنیم : من طربم ، طرب منم ، زُهره زند نوای من عشق میان عاشقان ، شیوه کند برای من این زُهره یا رام هست که هنگامی درخاک وگلی که یهوه والله ازآن وجود انسان را برای عبودیت واطاعت ساخته اند ، پنجه خود را بزند ، این گل وخاک وجود انسان ، در یک آن ، تبدیل به چنگ وچغانه میشوند، و انسان اصل موسیقی و طرب میگردد : ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای در سرو دردماغ جان ، جـَسته زتو فسانه ای چونکه خیال خوش دمت ، ازسوی غیب در دمد زآتش عشق برجهد ، تا به فلک زبانه ای زُهره عشق ، چون بزد ، پنجه خود « درآب وگل » قامت ما ، چوچنگ شد، سینه ما ، چغانه ای

samedi 8 décembre 2007

روزی که آتشکده های خاموش، شعله ور خواهند شد

از رانده شده گان دو جهان
روزی که آتشکده های خاموش، شعله ور خواهند شد



آریابرزن زاگرسی



• زمانی می توان از چیزی، معرفت دقیق و ژرف داشت که ما در برابر مغناطیس بسیار رُباینده و جاذب آن، خود را نبازیم و دلباخته ی آن نیز نشویم. در جذب چیزی شدن نمی توان تمام آن چیز را در ابعاد مختلفش بازکاوید و شناخت ...



سه‌شنبه ۱٣ آذر ۱٣٨۶ - ۴ دسامبر ۲۰۰۷



۱- آفرینش جهان باهمستان در ادبیات

آنچه که در گستره ی ادبیات می تواند واقعیت و حقیقت داشته باشد، جهانی است که ما، کنج و کناره ها و فراز و نشیبهایش را تجربه می کنیم و می خواهیم که آن را در جهان واقعی، پدیدار کنیم و به آن، چهره ی ایده آلی بدهیم. در پروسه ی واقعیت دادن به جهان ایده آلی ماست که جهاننگری ما نیز به وجود می آید و به کمک آن، تلاش می کنیم آن جهانی را بشناسیم و بفهمیم و دریابیم که در آن، زاده شده ایم. آن جهانی را که ادبیات می آفریند، جهانی بشری می باشد و آن جهانی را که بشر در آن، زاده می شود، جهانیست که معمّایش در آفرینش جهان ادبی مطرح می شود؛ ولی هرگز کشف نمی شود. انسانها از زادروز تا مرگروزشان در دو جهان می زییند. یکی جهانی که اسرار آمیز می ماند و همیشه انسان را در شگفتی وامی گذارد. دیگری، جهانی که انسانها، ان را به تن خویش می آفرینند و در آن، اتراق می کنند. بر خلاف بسیاری از ملّتها، آن جهانی را که ما ایرانیان در ادبیاتمان ساخته ایم، جهانیست بسیار زیبا و افسونگر و دلآرا و آرزویی و ایده ال؛ ولی هنوز که هنوز است در آن نمی زییم. به همین علّّت نیز دائم در تنشهای هویتی و اجتماعی و کشوری هستیم. ما، نه جهان آفریده ی خود را داریم که بتوانیم و بخواهیم در آن بزییم، نه آن جهانی را که در آن، آفریده شده ایم. ما، رانده شده گان دو جهانیم.

۲- غارتگران معابد خدا.

« مارتین لوتر ( ۱۴٨٣ - ۱۵۴۶ م.) » می اندیشد: « قلب انسانها، هر گونه ای که باشد، خدایشان نیز بدانسان خواهد بود ». من می اندیشم که انسان در پروسه ی زایش و مرگ خود از هزاران پیچ و خمهای حوادث برمی گذرد و در هر گوشه و کنار حوادث زندگی خود نیز که باشد، سایه ای مرموز و مهر ورز و بال گسترده بر سرنوشت خویش را احساس می کند. سایه ای نیکو که همه جا، یار و یاور تنهاییها و وامانده گیها و دلهره های اوست. چنان یاور همیشه حاضر از گرانبهاترین گوهرهایست که هر انسانی در « گنجینه ی قلب خود »، آن را پنهان می کند و دوستش می دارد و به آن مهر می ورزد و از داشتن آن، نیرو و امید می گیرد و دلشاد می زیید. هزاره ها ایرانی می اندیشید که « سیمرغ درون هر انسانی »، هیچ نامی ندارد و « گنجینه ی پنهان شده در قلب انسانها » بی نام است؛ زیرا آنچه « نام » داشته باشد، می تواند شناخته شود و به غارت رود. ایرانیان باستان، چنان گنجینه ی بی نام را « خدای هر انسانی » می دانستند که « مقدّس بود و شایسته ی ارجگزاری ». از روزی که انسانهایی پیدا شدند تا « خدا » را نامگذاری کنند از همان روز نیز بود که « کلید » گشودن گنجینه ی پنهانی قلب انسانها به دست متولیان و موکّلانی افتاد که می خواستند « خدای بی نام » را نامگذاری کنند. آنها با « نامگذاری » خدای مجهول بود که توانستند و هنوز می توانند « قلبهای آدمیان » را معلوم کنند و آن را بگشایند و گنجهای غنی و جواهرات پنهانی آنها را به غارت ببرند. خدای مجهولی که معلوم و به غارت برده شود، خدایی آلتی و مزدور و مُتعه ی نامگُذارن خود خواهد شد که با ابزار شدنش به سیطره یافتن بر انسانها و برده و ذلیل و حقیر و صغیر و شهید کردن آنها، آمر و فاتح و قهّار و سلطه گر می شود. کانیبالیستهای فقاهتی از غارتگران بی شرم و حریص و شهوانی « معابد خدایان انسانها » هستند که در چپاولگری گنجینه ی درون انسانها، آنها را به ویرانه هایی مخروبه تبدیل می کنند. متولّیان و موکّلان هر مذهب و ایدئولوژی راسیونالیستی از غارتگران معابد انسانها هستند که جوامع انسانی را به میدان راهزنیهای خونین خود واگردانده اند. در سیطره و حاکمیت متوکّلان و متولّیان « خدایان و الاهان با نام و معلوم »، هیچ انسانی، امنیت و آسایش و رفاه و شادمانی و خوشی و آزادی ندارد که ندارد. خدایی که « معلوم و با نام = الله، یهوه، عیسا مسیح و امثالهم » باشد، خدایی مستبد و خونریز و جانستان و دلیل قهقرایی فرهنگ و علّت گسترش شرّ در جهان خواهد بود.

٣- قانقاریای انکار.

به نظر من، آنچه آزار و نا امیدی ما را امتداد می دهد، وجود فرد، فرد ما نیست؛ بلکه تاریک بودن و معمّایی جلوه کردن و نفهمیدن « موضوعیست » که ما در باره اش زیاد حرّافی می کنیم؛ ولی در باره ی چنان موضوعاتی، رایزنی و تفکّر و سنجشگری و همپرسی از خود نشان نمی دهیم. ما در نفی و انکار هر چیزی، ید طولائی داریم. مهم نیست که چنان انکاری، برحقّ می باشد یا جای چون – و – چرا دارد. ما اصل را بر این می گذاریم که « انکار » کنیم؛ زیرا جامعه ی ما به حالتهای انکاری، بیش از همه، عادت کرده است تا به منطق « تائید و تصدیق و سپس سنجشگری رادمنشانه از بهر انکار آنچه نباید باشد برای ارجگزاری به آنچه باید باشد. » تا نکوشیم که چیزی را – مهم نیست در کدام دامنه از مسائل ما باشد – در آغاز به رسمیت بشناسیم و با ژرفنگری و اگاهی سنجنده و پرسنده از آن سخن بگوییم، خواه ناخواه نمی توانیم بخشهای « ناپسند » آن را نیز برسنجیم و بر بخشهای « پسند آور » آن بیفزاییم. ما جامعه ی مبارزان انکاری هستیم و فلاکت قرن به قرن ما نیز در همین معضل ریشه دارد.

۴- شاخص دانائیهای ما.

میزان و شاخص « دانائیها و ثمره ی فکری تحصیل کرده گان » یک اجتماع را از پیش پا افتاده ترین « واقعیت مضحک و چه بسا دلخراش » افراد همان اجتماع می توان تمییز و تشخیص داد. در آن واقعیتهایی که ما را از خنده، روده بر می کنند، می توان عمق جهالتهای طیف تحصیل کرده گان اجتماع خود را شناخت. دانائی و آگاهی با دوام و استقرار جهالتها، رابطه ای معکوس دارد. ما همچنان در مدار جهالتها می چرخیم و پرتوی به پیرامونمان نمی درخشد؛ زیرا « واقعیتهای مضحک »، آیینه ی تمام نمای « دانائیهای » ما هستند.

۵- ناکوک بودن ساز وجود خویشتن.

ما از افکار و نگرشها و ایده های دیگران نمی توانیم در نخستین مرحله، معنایشان را بفهمیم؛ ولو خیلی آسان و ساده جلوه کنند یا بسیار ثقیل و چند پهلو نیز باشند. ما در مطالعه ی آثار فکری دیگران در آغاز، « موسیقی کلمات » را می شنویم و طنین واریاسیونهای جملات و واژگان را که تارهای « ذوق » ما را به ارتعاش در می آورند. وقتی ساز وجود ما، « کوک » نباشد، آنچه در ما مرتعش می شود، درآمدی برای فهمیدن نخواهد بود؛ بلکه دل آشوبه ایست که ممکن است ما را به تهوع نیز بیاورد. پیش از آنکه بخواهیم افکار و ایده ها و نگرشهای متفکّران و فیلسوفان و نویسندگان و شاعران را بفهمیم، نیک است حتما « ساز وجود خویش » را کوک کنیم تا نتهای کلمات و جملات افکار آنها بر سیمهای مغز و دل ما خوش نشیند و آن نغمه هایی را تولید کنند که برای شادابی و سر زنده گی روح ما ضروری هستند.

۶- اتّحاد خواهی؛ ولی حول و حوش کدام پرنسیپها و اصلها؟.

برای ساختن سرزمینی کهنسال و شالوده ریزی سیستمی که غمخوار و همکار و رهاننده ی مردم از مسائل و مشکلات باهمزیستی و امثالهم باشد، بایستی راهها و امکانها و توانمندیها و استعدادها و ابتکارها و ایده ها و افکار و روشهای گوناگون را ارزیابی کنیم و برسنجیم. ما بدون تقبّل و تصدیق و احترام توام با مسئولیّت در ارجگزاری به [ پرنسیپها و اصلها و بنمایه ها ] هرگز نخواهیم توانست آن « اتّحادی را که همه از آن دم می زنند؛ ولی پایبند و وفادار به آن و مجریش نیستند »، واقعیّت پذیر کنیم. اگر می پرسید که آن پرنسیپها کدامینند، می گویم که بردارید یک نگاهی به نقشه ی ایران کنونی بیندازید. بعد قلمی در دستتان بگیرید و نام اقوام و ملیّتها و غیره و ذالک را برشمارید. بعدش نیک بیندیشید که حاصل گردآمد انسانهای متفاوت در سرزمینی به نام ایران، چه بوده است؟. آیا سوای فرهنگی که زائیده ی هزاران سال کورمالی نسلها در تاریکی امید و آرزو و ایده آل باشد، چیز دیگری می بینید؟. ما فرهنگی داریم که شیرازه ی باهمزیستی ما را در طول تاریخ تا امروز امکانپذیر کرده است. در تار و بود فرهنگ ایرانی ( = عصاره ی باهم آمیختگی و درهمسرشتی اقوام و ملیّتها و غیره ) می توان ایده های حکومت و دولت و قانون اساسی و حقوق و اقتصاد و غیره را به شکل خاکهای بکر و دست ناخورده؛ ولی خارق العاده سرشار از ثمربخشی و مفید بودن به راحتی دید و کشف کرد. فقط به مغزهایی نیاز هست که به جای آویزان شدن و تابع و مطیع و دنباله روی از تزهای قمر در عقرب آکادمیکرها و اساتید باختر زمینی به شخم زدن زمین فرهنگ مردم خود بکوشند و بذر اندیشه های خویش را در خاک شخم زده ی آن بکارند و با دلسوزی تمام، آنها را آبیاری و مراقبت کنند تا باغ آرزوها و ایده آلهای مردممان به بار نشیند. با جار و جنجالها و کلیشه های حاضر و آماده و قالبی و نصّی هرگز نمی توان به آن « اتّحاد ایده آلی » رسید که آرزوی هزاران یا شاید هم میلیونها ایرانیست.

وقتی که فعّالان هر گرایش سیاسی در ایرانزمین و بیرون از مرزها هنوز که هنوز است در باره ی « اصلها و پرنسیپها » نمی اندیشند، چگونه می توان به آن « اتّحاد ایده آلی » رسید؟. اگر مدّعیان کشورداری و عرصه ی سیاست، واقعا با جان و دل، بدون هیچ تبعیضی، عاشق ایران و ایرانیان بودند، امروزه روز، ایرانزمین جایگاه شایسته ی خود را هم در آسیا هم در جهان می داشت. دریغا که مدعّیان حکومتگری از آخوندهای نفهمش گرفته تا سیاستبازان قهّارش به تنها چیزی که نمی اندیشند همین « اتّحاد = همگرایی و باهماندیشی و باهمآزمایی از بهر خشنودی و بهزیستی آحاد مردم میهن خود » می باشد. درد این طیفها، درد وطن و مردم میهن نیست. کثیری از مدّعیان هنوز که هنوز است نمی توانند از عقاید بی مایه و باورها و نگرشهای سخیف خود، دست بردارند و گوش شنوا برای حرفهای همدیگر داشته باشند؛ چه رسد به « اتّحاد داشتن از بهر آبادانی ایران و نیکبختی مردم ». آرزو کنیم اول از همه، خودمان را کشف کنیم و از ایرانی بودن خود نیز شرمنده نباشیم، بقیّه ی مسائل را می شود با ژرفنگری و حوصله و گستاخی و دلاوری، نم نم، حلّ و فصل کرد.

۷- قیچی کردن سبیل گربه وار مومنان در صراط المستقیم:

زن جُحا، جان بداد. وی در کنار پایش نشست و زار زار گریست. به او گفتند: « باید در کنار بالینش بنشینی ». جواب داد: « در جایی نشسته ام که مرا بهره می داد ».
- شخصی جُحا را در گورستان دید. پرسید: « این جا چه کار می کنی؟. ». جواب داد: « قبر مادرم، پاره شده بود و اکنون مشغول وصله کردن آنم ».
- به جُحا گفتند: « از الله در باره ی هول روز قیامت بپرس. » جواب داد: « چه کسی در این دنیا تا روز قیامت، زنده می ماند! ».
- جُحا به حمّام رفت. دلّاکی او را کیسه می کشید. چون خواست پهلوی دیگر را کیسه کشد، در حین برخاستن خایه ی دلّاک بی چاره پیدا شد. جُحا، خایه ی او را بگرفت. دلّاک بانگ بر آورد که: « چه می کنی ؟ ». جواب داد: « ترسیدم به زمین بخوری! ».
- وقتی جُحا به شهری رسید، مناره ی بسیار دید. از یکی پرسید که: « اینها چیست؟. ». جواب شنید: « اینها ذَکَرهای ( = کیرهای ) مردم این شهر است ». جُحا گفت: « لابد فروج (= کُسهای ) زنان این شهر البته باید آن قدر فراخ باشند که از جای این ذَکَرها تنگی نکنند! ».

[ .... از عربی پرسیدند: « کیف حالک؟ ». در پاسخ گفت: « حالم خوبست؛ زیرا لباس دینم را با چاقوی گناهان، پاره می کنم و با سوزن استغفار می دوزم! ».

- هذه الممنوع عنها ...... و انالمحتجّ عنها
مالها تحرم فی الدّنیا ...... و فی الجنّه منها؟

« دیوان ابونواس اهوازی / متن عربی / چاپ بیروت »

[= آنچه در دار دنیا، ممنوع می باشد، من می توانم دلیل و برهان برای راز بقایش بیاورم؛ زیرا اگر چیزی در این جهان، ممنوع شود، چگونه می تواند همان چیز در دنیای دیگر(= جنّت )، وجود داشته باشه؟. ]

- رفع صلوه: [ گویند عربی در یکی از غزوات محمّد به جنگ برفت. در بازگشت از او پرسیدند: « از این جنگ، چه غنیمتی بردی؟. ». در پاسخ گفت: « رسول الله، نیمی از نماز را از ما عفو کرد و برداشت. امیدوارم اگر در جنگ دیگر، شرکت کنم، همه ی نماز را از ما برگیرد!. ]

- عقرب عاشق گز: [ علی ابن بسام بغدادی گوید: « دائی من، ابن حمدون ، غلام زیبا چهره ای داشت و من، فریفته ی او بودم. شبی در منزل دائیم خوابیده بودم. نیمه شب که هر آنی در انتطار فرصت بودم از رختخواب خود برخاسته و به کنار آن جوان رفته تا کارش بسازم و نرد عشقی به او ببازم. در آن حال، عقربی پایم را گزید و ناله از دلم به آسمان کشید. دائیم از خواب، بیدار شد و پرسید: چرا از محلّ خود به اینجا آمدی؟. گفتم: از محلّ خود برخاستم تا بول کنم. دائیم گفت: راست گفتی!؛ امّا خواستی در مقعد غلام من، بول کنی. ]

٨- شناخت در فاصله ها.

انسانها زمانی نزدیک بودن و عجین شدن با دیگران و چیزها را در می یابند و می فهمند که از آن انسانها و چیزها می گسلند و جدا می شوند. من در فاصله هایی که از بسیاری اشخاص و اشیاء می گیرم، کم کم می فهمم تا چه اندازه، خودم در تسخیر عاطفی و فکری و روحی و روانی آنها بوده ام. شناخت عمیق و تکان دهنده ی ما از چیزها و انسانها در فاصله ای اتّفاق می افتد که ما با آنها می گیریم؛ نه در ادغام شده گی ما با آنها و برعکس. دانش از پیامدهای کرانمند بودن چیزی می باشد. آنچه ناکرانمند شود و بیرون از مرزها و امکانهای شناخت آدمی قرار گیرد، از دایره ی « دانش / علم / ساینس » نیز بیرون می افتد. بسیاری از شناختها و دانشهای قطعی ما در گستره ی « کرانمندها » می باشند و بسیاری دیگر از شناختها و شبه دانشهای نیز در گستره ی « بیکرانه ها ».

۹- معتاد رابطه ها.

وقتی در جامعه ای نتوان بر شالوده ی توانمندیهای استعدادی و آموختگانی و تجربی به آن مقام و درجه ای دست یافت که شایسته ی آدمی می باشد، آنگاه است که « روابط، جای ضوابط و قوانین و پرنسیپها » را قبضه و مناسبات اجتماعی را فلج می کنند. در چنین جوامعی ( مثل ایران ما ) آنچه که فونکسیون اجتماعی را امکانپذیر می کند، « باور داشتن و مهر به کار کردن » نیست؛ بلکه تزریق اراده ی کور خود به پشتوانه ی اسکناسهای بی اعتبار در رگهای اجتماع است که همانند موادّ تخدیری به نشئه گی لحظات دقیقه ای مدد می رسانند و رتق و فتق مسائل جاری را تسکین می دهند، ولی حلّ و فصل نمی کنند؛ زیرا نشئه گی زودگذر، خُماری هزاره ای و قرن به قرن را به دنبال خود می آورد. ما ایرانیان از نخستین سالهای آشنایی خودمان با تمدّنهای جدید باختری و آغاز انقلاب مشروطیت تا همین امروز فقط « نشئه ی سال و ماهِ امروز را بچسب » شده ایم؛ ولی نزدیک به یک قرن است که « خُمار فلاکتهای تلنبار شده ی هزاره ای » مانده ایم؛ زیرا « ضوابط و قوانین و پرنسیپها » را زیر پا گذاشته ایم و « روابط تخدیری » را مستحکم کرده ایم. سیستم فقاهتی به معتاد شدن ما در دوام « فاجعه ی روابط تخدیری و فک و فامیلی و مافیایی » شدّت داد.

۱۰- صفات بی محتوا.

به هر چیزی که صفات ایدئولوژیکی و مذهبی و عقیدتی و مرام و مسلکی و نظریه ای آویخته شود، آن چیز را حتما از « محتویاتش » خالی کرده اند. در سرزمین ما، هر چیزی که در پیوند با مسائل انسانی باشد به صفت کریه « اسلامی » آغشته و آلوده می باشد؛ زیرا آنچه فاقد محتوا باشد به توجیهات و زیور آلات توصیفی محتاج می باشد. « جمهوری اسلامی » فاقد محتوای « جمهوریت » می باشد. « خطاب برادر و خواهر به انسانها » فاقد محتوای « فردیت و شخصیت و استقلال فکری » آنهاست. « حقوق بشر اسلامی!؟ »، فاقد « حقانیت بخشی به حقوق انسانها بدون تبعیض و تمایز » می باشد. همینطور تعلیم و تربیت اسلامی، فاقد پرنسیپ « آموزش و پرورش » می باشد. در همین زمینه، سراسر آن چیزهایی که به صفات عارضی و عاریتی مبتلا هستند از هر گونه محتوایی نیز خالی می باشند و بسان کف و حبابهای آب و جلبکهای هرز، تمام سطح اجتماع را تسخیر می کنند. جامعه ی اسلامزده ما، بسان طبلی تهی می باشد که جیغ و فریادش بسیار است؛ زیرا هیچ مغزه ای از « ایرانیت » در آن نیست که نیست.

۱۱- ریشه ی نفرت و کینه توزی.

شدّت و حرص کینه توزی و نفرت تک، تک ما به یکدیگر، نشانگر تایید و به رسمیت شناختن « منفور شده ها » می باشد. هر چقدر ما از دیگری متنفّر و بیزار باشیم به همان میزان بر حقّانیت وجودی دیگری، صحه گذاشته ایم. انسانهایی که احساس « حقارت » به تار و پود وجودشان آغشته می باشد در کینه توزیهای وحشتناک و افراطی و کُشنده نسبت به دیگران، بیش از هر چیزی به آنچه که خود هستند، اعتراف آشکار می کنند تا به آنچه که در « منفور شده ها نمی پسندند » . نفرت داشتن از صفات بارز انسانهای تحقیر شده می باشد که نمی توانند فردیت و شخصیت و جایگاه حقیقی خود را پیدا کنند.

۱۲- حضور و نقش کنشگر فهم و شعور فردی .

انسان می تواند از دوران بلوغ تا مرگروزش در فضای هر اعتقادی که دوست می دارد، زندگی خود را سپری کند. ولی در تصمیم گیری برای حضور در مسائل کشوری و هنر باهمزیستی بایستی اعتقادات خود را به کناری نهاد و با فهم و شعور و نیروی گزینشگر خود در رویارو شدن با مسائل شرکت کرد. جایی که فهم و شعور انسانها، تابعی ثانوی از اعتقاداتشان باشد، خیلی سریع، مسائل کشوری و اجتماعی به اختلالات و معضلهای بحرانزای اجتماعی و منطقه ای و جهانی واگردانده می شوند. مردم ما دوست دارند که با اعتقاداتشان، مسائل پیچیده ی مملکتی و منطقه ای و جهانی را رفع و رجوع کنند. ما هنوز در فضای جهان معاصر زندگی نمی کنیم؛ بلکه ما خوابنمائیم و سرگردان در هزارتوی مناسبات میهنی و جهانی.

۱٣- آزمودن خمیر مایه ها.

آنچه را که ما خواستیم و هنوز می خواهیم؛ ولی در آزمونهایمان هرگز به دست نیامد، چیزیست که هنوز در تمام آزمایشهای کوچک و بزرگ و گاه گداری ما، همچنان به دست نیامده است. بنابر این، ما همچنان می آزماییم و می جوییم و صبوری و مدارایی می کنیم تا شاید در فرصتهایی مناسب بتوانیم آن چیزهایی را بیازماییم که آرزومند و خواهانیم، خیلی سریع، ثمره ی آزمونهای خود را نیز ببینیم. چیزی که تا کنون در آزمونهای ما ایرانیان هنوز آزموده نشده است و ضرورت آزمودنش هست، سراسر آن چیزهاییست که « خمیر مایه ی خود / بود » ما را می سازند و ما از آنها تا امروز غافل بوده ایم. ما سرزمین خود را میدان ترکتازی برای آزمودن « عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و مسلکها و تئوریهای جور واجور » کرده ایم؛ ولی هنوز که هنوز است هزاره هاست « بُنپارهای فرهنگ باهمستان ( = مهر و داد و راستی و خدشه ناپذیری جان و زندگی ) » خودمان را نیازموده ایم. اینک هزاره ی تاریخی واقعیت پذیری و تجربه و آزمودن « فرهنگ جهان آرای ایرانی » فرا رسیده است و بر ماست که با هوشیاری و ذکاوت و دانایی و بیداری با گامهایی استوار و خستگی ناپذیر به آزمودن چیزی رو آوریم که « خود / خویشباشی / هویت » ماست: ایرانی بودن و ایرانی زیستن و ایرانی اندیشیدن و ایرانی مُردن = پدیدار کردن ابعاد میهنی و گیتایی و کیهانی فرهنگ باهمستان ایرانزمین.

۱۴- جاذبه ی اعتقادات کهنه.

زمانی می توان از چیزی، معرفت دقیق و ژرف داشت که ما در برابر مغناطیس بسیار رُباینده و جاذب آن، خود را نبازیم و دلباخته ی آن نیز نشویم. در جذب چیزی شدن نمی توان تمام آن چیز را در ابعاد مختلفش بازکاوید و شناخت؛ زیرا تارهای قدرتمند « جذّابیت آن چیز » باعث می شوند که امکانهای چشم اندازی ما، ثابت و لایتغیر بمانند. از این رو، شناختهای ما، تک بعدی و توام با دلبسته گی شدید می شوند. در پروسه ی گسستن و بریدن از اعتقاداتی یا مذاهبی یا ایدئولوژیهایی یا مرام و مسلکهایی یا نظریه های آکادمیکی بایستی بتوان جذب اهرمهای افسونگر آنها نشد و از تمام چم – و – خم آنها، آگاهی درخور و سنجیده به دست آورد تا هیچگاه همچون « فنر »، پس از گسیختن به جایگاه وابسته گی آغازین بازگشت نکنیم. انسانهایی که مقطعی از زندگی خود را با مذهبی یا ایدئولوژیی یا نظریه ای به سر می برند و سپس در مقطعی دیگر از آن، فاصله می گیرند و باز در مقطعی دیگر به همان اعتقادات سابق خود باز می گردند، چنان انسانهایی، هیچ شناخت ژرف و بایسته و همه جانبه از مذهب و ایدئولوژی و نظریه ی خود ندارند. به همین دلیل است که دائم، اسیر نیروی ساحر کننده ی اعتقادات خود می مانند و هرگز به استقلال اندیشیدن و هنر جوینده گی دست نمی یابند. ///



چاپ کن

ما که بـه آواز سیمـُرغ سخن میگفته ایم، چرا رقصیدن در اندیشیدن ِ به آوازسیمرغ را فراموش کرده ایم؟

ما که بـه آواز سیمـُرغ سخن میگفته ایم، چرا رقصیدن در اندیشیدن ِ به آوازسیمرغ را فراموش کرده ایم؟




منوچهر جمالی



• بزرگترین آماج فرهنگ ایران، «زندگی کردن به کردار جشن» بود. زندگی در گیتی، باید «جشن همیشه تازه» باشد. هر روز از زندگی، باید، جشنی دیگر باشد ...


چهارشنبه ۱۴ آذر ۱٣٨۶ - ۵ دسامبر ۲۰۰۷



بزرگترین آماج فرهنگ ایران، «زندگی کردن به کردارجشن» بود. زندگی درگیتی، باید « جشن همیشه تازه » باشد . هر روز از زندگی ، باید ، جشنی دیگرباشد. این آماج ، بافـت ِ « دین وخـدا » ، وروش ِ« جهان آرائی = سیاست وحکومت» ، و ساختـار ِ« اقتصاد» را معین میسازد .« زمان »، هرروزجشنی دیگر، و گـُلی دیگر، و آهنگ وترانه ای دیگر، و خدائی دیگر میشود( آنچه که امروز دراصطلاح سکولاریته ، عرضه میشود ) زمان وزندگی باهمند . زندگی، دگردیسی جشنی درزمان است . این آرمان ، هنگامی واقعیت پذیر بود که « بُن یا تخم جشن ِهمیشه تازه شونده » که « فرشگرد » نامیده میشد ، درگوهر هرانسانی باشد . پیشوند « فرش» درفرشگرد، همان معنای « فرشک » درکردی را داشته است که « آغوز و پنیرمایه » میباشد . آغوز، شیرجانورتازه زائیده است و مایه ،« اصل تحول دهنده» است .
« زندگی» ، این« آماج یا مزه ویا معنا » را درخود، نهفته وپوشیده دارد . هیچکسی وهیچ قدرتی و هیچ آموزه ای ومذهبی وعقیده ای وعلمی ، ازفراسوی انسان ، به زندگی ، مزه وغایت ومعنا نمیدهد . هرانسانی، آبستن به آنست .این تخم ، همان زندگی بود که « جی= ژی= زی » نامیده میشد، و همین « جی= ژی= زندگی » ، نام خودِ مادر ِزمان واصل زندگی ، « رام » بود ، که « خرّم و فرّخ » هم نامیده میشد .
به عبارت دیگر، گوهرجداناپذیراز زندگی هرانسانی، خدا یا، اصل خرّمی و فرّخی هست، و بدینسان زندگی خرّم، قداست دارد، وخدائیست . خدا، چیزی جز« اصل همیشه تازه شوی زندگی ، و اصل جشن سازی همیشگی » نیست.
این بُن یا « تخم جشن همیشه تازه شونده » ، ازخوشه ای بود که « خوشه همه جانها، وهمه انسانها، یا همه هستان » بود ، و نام آن ، « ارتای خوشه، یا سیمرغ، یا سئنا، یا سین، یا سن، یا صنم » بود، وتخم همین « خوشه جشن ساز» که خدا باشد، درتن هرانسانی ، تخم خودرا افشانده و کاشته بود . تخم ِ خوشه خدای جشن سازیا مطرب ، نطفه در زهدان وجود هرانسانی شده بود. واژه های « خوشه » وخوش(= زهدان) و قوش ( باز) یک واژه اند . همچنین « وشی » که خوشه( کردی) باشد و به معنای نوزائیست ، درتبری به « باز» هم گفته میشود . پروازپرنده ، پیکریابی اندیشه ازنو، خوشه شوی ، از سر، به کمال رسی ، ازسر، اصل نوآفرینی شوی بوده است . چنین ویژگی، گوهر خدا هست . همچنین درتـُرکی ،« بوغدایتو»، نام هماست . این نام ، دو معنا دارد . بوغدای + دایتی که به معنای« خدای خوشه گندم » است . ودراین ترکیب ِ« بوغ + دایتی» ، به معنای « نی – خدا» هست. نام دیگر هما درترکی « لوری قوش» هست که به معنای مرغ ِ سرودگوی هست ( لوری دربرهان قاطع به معنای سرودگوی ) .
همچنین واژه « جشن » که « یسنا = یز+ نا » باشد ، دراصل، به معنای « سرود نای » است . معنائی که الهیات زرتشتی به « یز، و یزدان وایزد » میدهد ، برای تحریف ذهن ازگوهراصلی خدا است . ایزد و یزد و یزید و یزدان ، به معنای « خدای موسیقی وسرود وجشن » است. ایزد، اصل سرودن وجشن سازی و خرّم سازی است . واژه « دین » هم که « دا ئنا = داء + نای » باشد به معنای « نای، یا زهدان واصل نوازنده ، و اندیشنده ، وآفریننده ، و شیردهنده ... » میباشد .ازاین رو هست که دروندیداد ( اوستا ) مرغ « کرشیپ » هست که دین را به شهرجمشید ( =جم ، فرزند ِنای است. شیت= جید= چیت، نای است )، نخستین انسان، که فرزند سیمرغست ، میآورد. این اصل وسرچشمه همیشه نوشوی زندگی است که بنیاد گذار دین ، یا بینش زایشی و بینش جشنسازمیباشد .
« مرغ » ، پیکریابی این« آرمان زندگی » بوده است . افسانه سازی سیمرغ یا عنقا ( عنق= نی= گردن وحلق هست ) یا هما (= هو+ مایه = مادربه ، یا آب ِبه، آب، آوه یا آپه ، معنای شیرابه کل هستی را داشته است ) ، پیکارپیروان میتراس و موءمنان به اهورامزدای زرتشت ، برضد این آرمان زندگی بوده است، و هنوزنیز هست .
درهزوارش ( یونکر، فرهنگ پهلوی) به مرغ ،« تنگوریا» گفته میشود که سپس درشکل « تنگـری » سبک شده است، و نام خدا میباشد ( مرغ = خدا ) . مگر مرغ میتواند خدا باشد ؟ « تن+ گوریا » ، به معنای « زهدان همیشه نو آفرین » است . و مرغmeregha ، که « مرmare+ غه gha» باشد به معنای «gha بندنی است، که یک جفتmare را به هم می بندد، و ازآنها یک یوغ، یا اصل آفریننده میسازد . « مر= امرamara» درسانسکریت دارای معانی ۱- جفت ۲- سی وسه خدا(ی زمان ) ٣- بیزوال وبیمرگ ۴- سیماب ۵- جایگاه اندر( وای) است . درکردی به انسان، مه ری ، مه ره گفته میشود و این نشان میدهد که واژه « مردم = انسان » ، دراصل، « مر+ تخمه » بوده است ، نه چنانچه الهیات زرتشتی جاانداخته وشکل « مرت + تخمه = تخم میرا » بدان داده است .پس « خدا » = مرغ ، یا تنگوریا ، به سخنی دیگر، « اصل همیشه تازه شوی وتازه آفرینی» ویا « فرشگرد زندگی درگیتی » است. فرشگرد درالهیات زرتشتی ، به معنای « نوشوی در آخرالزمان و درتن پسین » کاسته شده است ، درحالیکه دراصل، روند همیشگی زندگی درهمین گیتی بوده است، وحادثه یکباره درپایان زمان نیست . غایت یا آماج زندگی ، رسیدن به شادی و خوشی، دربهشت پس اززندگی درگیتی وفراسوی گیتی نیست . زندگی در گیتی نیز، « زندگی درخدا، و زندگی با خدا، و زندگی ازخدادرگوهرخودِانسان » است . اینست که این سراندیشه ، درتصاویرگوناگونی مانده است .
اصل نوشوی همیشه زندگی ، درآغاز به شکل تخمی ( دایره، یا گوی ) نشان داده میشود، که دارای دوبال گسترده میباشد . سپس همین اندیشه ،به شکل مرغی با پرهای گسترده نگاشته میشود، و بالاخره درنقوش برجسته تخت جمشید به شکل « انسان با بالهای گسترده »نقش میگردد . دوبال یا چهاربال یا شش بال یا هشت بال ، همه دارای یک محتوا هستند که « یوغ بودن = اصل نوآفرینی بودن » باشد . ضمیرانسان، که تخم سیمرغ باشد، چهارنیرو دارد، که با چهاربال، نقش میشود:
تومرغ چهارپری تا برآسمان پـَرّی
تو ازکجا و ره بـام و نـردبان زکجا
درست آنچه مولوی میگوید که « ضمیرهمائی انسان » ، پیوند مستقیم وبیواسطه با سیمرغ دارد ، ونیاز به نبی ورسول وحجت و خلیفه وامام ولایت فقیه ندارد، همین اندیشه درمغزموبدان زرتشتی نیز ، علت « مقراض کردن بالهای ضمیرانسان» گردیده است . برپایه « بی بال ساختن ضمیرانسان = فروهر= فروشی » است که پروازجمشید به آسمان درشاهنامه ، « پروازی به یاری دیو واهریمن» گردیده است. خردِ انسان ( جمشید ، بُن همه انسانهاست )، یاروهمکار اهریمن است وبدینسان ، بُن همه جشن های ایران ، نوروز، بُن گناهکاری وهبوط انسان ومطرودیت انسان واره شدن انسان به دونیمه میگردد . موبدان زرتشتی در روایت جمشید درشاهنامه ، خرد، انسان را همکاراهریمن وضد اهورامزدا میسازند . برپایه همین بی بال کردن ضمیرانسان ازموبدان زرتشتی است که کاوس، دراثر اغوای اهریمن، به اندیشه معراج رفتن با چهارعقاب میافتد، وبدینسان دراثر این هوس بزرگ پیوند مستقیم یافتن با خدا ، گناهکارمیشود، ومجبور به توبه کردن میگردد، و دست از«وصال مستقیم با خدا» میکشد . این بخش از زندگی کاوس، یک روایت زرتشتی است، که برضد داستان اصلی بوده است . این تصویر فروهر( فره وشی= خوشه فرازبالنده = مرغ معراج = اصل ازنوشوندگی و رابطه مستقیم با حقیقت ) ، آرمان زندگی همیشه جشن درگیتی بود، و هیچ ربطی به « دین زرتشتی » ندارد ، و حتا دین زرتشتی ، چنانچه دیده شد، این پرها را برید ه و دورانداخته است، تا انسان پیوند مستقیم با سیمرغ نداشته باشد، و به « خوشه جانان= ارتافرورد= سیمرغ » نپیوندد . ازاین رودرمتون زرتشتی ، « فروهرهای جدا جدای پرهیزکاران وپارسایان » ، همیشه جانشین واژه « ارتا فرورد » میگردد، که سیمرغ باشد . ازاین پس موءمنان به زرتشت ، فقط پس ازمرگ ،« درپیش = درحضور» اهورامزدا جدا از او ، میایستند، و هرگز درگوهرشان به او نمی پیوندند، و همخوشه با او نمیشوند . اهورامزدا ، مانند ارتای خوشه ، دیگر، خوشه نیست .
این اصل جشن سازی درگیتی و در گشت ِ زمان ، که چیزی جز پیکریابی وگشتن و وشتن ِ سیمرغ یا جی، درهرروز و هرساعت وهرآن نبود، پس ازکیخسرو، که ناگهان، روی از زندگی درگیتی برگردانید ، تحول یافت ، وبا لهراسب وپسرش گشتاسپ، که دنباله رو اندیشه های کیخسرو شـدند ، زمینه برای پیدایش زرتشت آماده شـد ، و زرتشت با اندیشه « همزاد بریده ازهم، و متضاد با همش »، دوجهان بریده ازهم ( مینو وجهان استومند ) پدید آورد ، ومعنای مرگ و با آن ، آرمان زندگی درایران ، متزلزل شد، و آماج رسیدن به جشن زندگی به پس از«زندگی درگیتی» انتقال یافت ، و « جشن » ، که معنای « همگوهرشدن وجفت ویوغ شدن با سیمرغ یا خدا » را داشت ، ازبین برده شد . بدین سان، جنگ خانواده گشتاسپ، با خانواده سام وزال، آغازشد، که درآن دو جهان بینی متضاد، باهم گلاویزشدند، و جنگ میان « اهورامزدای زرتشت » ، با « سیمرغ ،یا ارتای خوشه، یا مرغی که نوای نای منقارش، همچند آهنگ یک ارکستربزرگ موسیقی بود، که هوش مردمان از شنیدن آن میرمید » وازخوشی نعره های شادی وگریه میکردند ، آغازگردید . سیمرغ ، معنای« دین » را ، دراین رنگارنگی آهنگهایش، ودرجشن سازی از زندگی ، میدید . آرمان جشن همیشه درروند زمان دراین گیتی، مسئولیت بسیارسنگین برای قدرتمندان وقدرتخواهان فراهم میآورد . این بود که زشت سازی و پلشت سازی « اصل جشن ساز زندگی، که سیمرغ باشد»، آغازشد . مفهوم « دین » که جستجوی بینش برای تازه سازی وتازه شوی زندگی درگیتی بود ، و آنرا مرغی بنام « کرشیپ »، که به معنای « نای شیفته سازنده= نای آشوبگر » باشد، به شهرجمشید ( =جهان انسانی) آورده بود، که همان سیمرغ یا ققنس یا هما یا عنقا بوده باشد، به مرغی کاسته شد که فقط آموزه زرتشت را طوطی وار درشهرجمشید که درآن هنوز خبری اززرتشت و اهورامزدایش نبود، ازبر میخواند . بدینسان ، فرهنگ متعالی وژرف ایران ، تحریف و مسخ وسرکوب شد.
گرشاسپ که سرسلسله خانواده سام وزال زر و رستم میباشد، آزمونهای ژرفی از « دیـن » داشته است ، که درگرشاسپ نامه اسدی رد پاهایش بخوبی باقیمانده است . با چیرگی آئین زرتشتی که این پیشینه های دینی ، به کلی سرکوب میشد ، این تجربه های درگرشاسپ نامه ، شکل حاشیه وفرع، دربرابر زورآوری و تنومندی و پهلوانی گرشاسپ میگیرد. دراین آزمونهای گرشاسپ ، میتوان پیدایش دین سیمرغی را بخوبی بازیـافـت.
درشاهنامه دیده میشود که زال زر، که سالیان دراز، ازشیر سیمرغ ( مام ودایه همه انسانها) نوشیده ، و ازاو پرورده شده بود :
اگرچند( زال زر ) مردم نـدیـد بُـد اوی
زسیمرغ ، آمُخته بُـد ، « گفت وگوی »
برآواز سیمرغ ، گفتی سخن فراوان خرد بود و دانش ، کهن
زبان وخرد بود و رایش درست به تن نیز یاری زیزدان بجست
زال زر ، مستقیم ازخدا « شیوه گفت وگوی یا همپرسی » را آموخته بود .او با خدا ، همپرسی میکرد . به عبارت دیگر او یادگرفته بود با همه انسانها ( که خوشه خدا هستند ) همپرسی کند، وباهمدیگر راز نوزیستی را بجویند . و زال زر میتوانست به آواز سیمرغ ، سخن بگوید. این عبارت که زال زر به آواز سیمرغ سخن میگفته است ، چه معنائی دارد ؟ فردوسی ، با آنکه میدانسته معنای آن چیست ، ازتوضیح بیشترآن میگذرد . آنگاه از« خرد فراوان و دانش کهن » او سخن میگوید. ( درباره دانش کهن وداستان کهن وکهن بطورکلی ، مقاله ای جداگانه نوشته خواهد شد . کهن ، به معنای اصیل وسرچشمه ایست ، نه به معنای قدیمی وبسیارکهنه ) . دیده میشود که ، مسئله این نیست که زال زر، فرزند خدا ، از خدا ، دستوری وامری و تعلیمی میگیرد که باید به انسانها انتقال بدهد . بلکه درکناروهمزیستی با خدا ، ازخرد فراوان و دانش کهن انسان ، سخن میرود . این خرد فروان و این دانش کهن واین زبان گویا را زال زر ، ازکجا آورد ؟ انسان، خلیفه و رسول خدا نیست، بلکه همبهره درخرد و دانش سرچشمه ای ( کهن ) وشیوه پیوند یابی او درگفت وگو هست .
او نزد خدا ، امرونهی کردن، و یا « برخیزوبترسان= قوموا فانذر » یا « برو بفرعون چنین وچنان تهدید بکن » را یاد نمیگیرد ، بلکه خدا با او سالهای سال ، « هنرگفت وگو کردن » را ، به کردارهمنشین وهمدم ویار وفرزند خود ، یاد داده است ، که با هرانسانی بدین شیوه بگوید، و بگذارد که انسانها، به او بگویند ، و درد دل همه را بشنود . خدا ، به او « امرِی وحکمی ونهئی » نمیسپارد، که برود ومردم را چون تازیانه ای برفرقشان بکوبد وبه وحشت اندازد و اطاعت بطـلـبد . خدا ، با انسان ، گفتگو میکند . خدا ، برای انسان بوسیله پیامبرانش ، کتاب اوامرونواهی نمیفرستد ، بلکه می نشیند، و دست ازخدا بودنش میکشد ومقامات حاجب ودربان ومنشی و سخنگو را حذف میکند، و خودش، بی این دارو دسته واسطه ها ، کنارانسان می نشیند و یار انسان میشود، تا باهم بجویند وباهم بازی کنند و باهم جشن بگیرند و باهم درد دل بکنند، و باهم دنبال حل مسائل بگردند. وبه انسان، به کرداردارانده « خرد فروان ، با دانش کهن یا اصیل » ارج می نهد .
او با انسان ، به کردار موجودی جاهل ونادان و خرفت و فاسد وکندفهم و گناهکاربرخورد نمیکند . این جا، ارج انسان درکنارخدا ، درفرازکوه ( کوه = نام خوشه پروین است ، فرازکوه البرز، نشیمن خدایان میباشد) ، نموده میشود. ولی این که فردوسی ، با اشاره ِ کوتاه ولی بسیارگویا میگوید که زال ، به آوازسیمرغ ، سخن میگفت ، یعنی چه ؟
این حقیقت، در تجربه گرشاسپ از دیدار او ازسیمرغ، درجزیره اسکونه( گرشاسپ نامه اسدی توسی ) ، برجسته و آشکار میگردد، وما درمی یابیم که زال، چه گونه سخن میگفته است . سیمرغ ، با آوازی که همراه با نواختن ابزارموسیقیست ، دلهارا میرباید و این سرودها که هوش مردمان را میرماند وآنهارا ازشادی ودر رقص دیوانه میکند ، «دین » مینامد. سیمرغ ، خدای طرب انگیزوشادی زا و جانفزاست ، نه خدای امردهنده ونهی کننده وقاهرو همه آگاه . گرشاسپ درسیرش درجهان ، که دارنده محتویات فراوان دین سیمرغیست ، به جزیره اسکونه میرسد، و درآنجا با برهمن ( = بهمن ) و جندال ونیایشگاهشان آشنا میگردد
درآن خانه شد پهلوان ازشگفت بسی پیش یزدان نیایش گرفت
دوصد شمع درگرداو، برفروخت به خروارها، مشک وعنبربسوخت
وزآن کوه ، با ویژگان سوی دشت درآمد یکی، گرد بیشه بگشت
زناگاه ، دیدند مرغی شگفت
که ازشخ آن کـُه ، نوا برگرفت
زسوراخ چو نای منقار اوی فتاده درآن ، بانگ بسیار اوی
منقارش،همانند نای بود (همگوهری باد، با نواازنای،وای به= نای به )
برآنسان که باد آمدش پیش باز همی زد نواها، به هرگونه ساز
فزونترزسوراخ، پنجاه بود که ازوی ، دمـش را برون، راه بود
بهم ، صدهزارش خروش ازدهن همی خاست، هریک بدیگرشکن
تو گفتی: دوصدبربط وچنگ ونای
به یک ره شدستند ، دستان سرای
فراوان کس ، از خوشی ّ ِ آن خروش
فتادند و زیشان ، رمان گشت هوش
یکی زو همه نعره وخنده داشت یکی گریه ، زاندازه اندرگذاشت
ازنای منقارسیمرغ ،بیش ازپنجاه سوراخ بود که هریکی ، آهنگی دیگر مینواخت. آوازاو مانند یک ارکستر بزرگی با صدها ابزارموسیقی همنوازی کنند، بود . با شنیدن این آهنگ متنوع سیمرغ ، بسیاری ازمردمان ازخوشی ، هوش ازوجودشان میرمید وازخوشی این نواهای خدائی ، میخندیدند و میگریدند ومیخروشیدند . این بیان بسیارظریف، از تجربه دیوانه شدن انسان ، ازدیداربا خداست . این تجربه اصیل ِ فرهنگ ایران، از آمیزش خدا با انسان در طربست ، که « دین » نامیده میشد . این درست تجربه دینیست که هم ازآتشکده های زرتشتی وسپس ازمساجد اسلامی ، تبعید وطرد شد، و درتنگنای شرایط این دوحکومت دینی ، فقط درخانقاهها و یا « گردهمآئیها درغارهای دور ازشهرها یا در زیرمینها » ، ادامه حیات داد . این شیوه سخن گفتن زال زر بوده است . سخنان او،« بادی بود که ازنای منقار، نوا میشد» ویا بادی بود که ازجنبش پر سیمرغ ، میوزید و آتش میافروخت ، که آشوبگروشیفته سازنده ِ گوهرانسانها بود . ازاین رو بود که زال زر، درشاهنامه یا بهمن نامه، همیشه ازخانواده گشاسپ، متهم به افسونگری ونیرنگ سازی میشود.
همین نواختن آهنگ هوشربا و« هوش رَمـان » ازسیمرغ یا مرغ ، گوهر « دین » را ، درفرهنگ ایران معین میساخته است . درک « زیبائی وکشش درموسیقی» ، گوهر دین بشمارمیرفت . دین ، بینشی است آهنگین، که هرانسانی را چنان به رقص وشادی میانگیزد ومیکشد، که هوش ازاو میرمد . درست این همان چیزیست که عرفان آن را به نام « سماع= زَما » ، گوهر دین و نمازمیشناخت . دراینجا این پرسش طرح میشود که چنین آهنگ ِ موسیقائی، که هوش انسان را درشادی میرباید ، بایستی با « خرد فراوان » ، که ویژه زال زر است ، که همگوهر سیمرغ میباشد ، درتضاد است . چگونه میشود هم خردمند بود و هم « غرق دربیهوشی » ؟ . چگونه میتوان نیروی کشش زیبائی را با « خرد » باهم آمیخت . سیمرغ ، خدائیست که « نیروی کشش زیبائی » را درگوهر هرانسانی ، با « خرد » باهم میآمیزد .
همین مسئله، هم درعرفان، وهم در زندگی بطورکلی، مطرحست. این بررسی بلافاصله دنبال خواهد شد. ولی درآغاز، همان پیوند گوهری مرغ را با « دین» رها نمیکنیم . مرغ ، که اصل همیشه نوشوی وفرشگرد است ، پدید آورندهِ « دین میباشد ، که بینش بنیادی را که آورنده اوج خوشیست ، با خود میآورد »، و ازاین رو یکی ازمعانی « دین »، در کردی ، « دیوانگی » است .
مرغ ، البته پیکریابی « باد نیک = دم = وای به » بود ، که « نای به » هم خوانده میشد . ازاین هست که مرغ ،« باز= واز= وای » خوانده میشده است . این بود که مرغ ، دین را به شهرجمشید ، میبرد . جمشید، در الهیات زرتشتی به یکی ازمجموعه شاهان، به شاه سوم ، کاسته گردید ، درحالیکه درفرهنگ سیمرغی ، « نخستین انسان، وبُن همه انسانها » بوده است . این تاکتیکی برای گرفتن اصالت از انسان بوده است . چنین تصویرانسانی که فرزند مستقیم سیمرغ ، و نخستین همپرس با خدا میباشد ، از زرتشت و موبدانش ، به کردار« تصویر انسان » پذیرفـته نـشـد. ولی محبوبیت جمشی ، میان ایرانیان چنان بود که بدین آسانی نمیشد ، اورا طرد وتبعید کرد. ازاین رو الهیات زرتشتی راههای گوناگون درپیش گرفت، تا تصویر جمشید را که « تصویر اصیل انسان درفرهنگ ایران» بود ، زشت وپلشت و مطرود سازد.
هم توبه نامه برای او جعل کرد( که نمونه توبه نامه های جعلی اسلامی شد ) ، و هم داستانها گوناگون اززندگی اوساخت، تا این تصویر را خدشـه دارسازد . همان داستان شاهنامه ازجمشید، یکی ازاین مسخسازیهاست، که تصویرانسان وخرد انسان واصالت انسان را تا به امروز، زهرآلود ساخته است، وخواندن آن ، بدون نـقـد ، بسیارزیان آوراست . جمشید باخردش، مدنیت انسانی را میسازد، ولی همین خرد مدنیت ساز جمشیدی ، همگام وهمکار« دیو واهریمن » میشود ، تا به آسمان که گستره خداست، تجاوزکند، و خودرا، خداسازد، و بدینسان جشن نوروز، جشن هبوط خردانسانی ، به علت همکاری با اهریمن میگردد . ولی دروندیداد ، متـنی که حاوی داستان جمشید است ، متنی بسیارکهن است که پهلو به متن گاتا یا حتا پیش ازآن میزند . دراین متن میتوان دم خروس را کشف کرد . دراین متن، میتوان دید که اهورامزدا نخست با جمشید همپرسی میکند و میخواهد که « شغل پیامبری دین مزدیسنان » را به او بسپارد ، ولی او نمی پذیرد . البته الهیات زرتشتی ، جمشید را از« نخستین انسان بودن = بُن همه انسانها بودن » انداخته است . با درنظرگرفتن اینکه جمشید ، بُن همه انسانها ، نخستین همپرس خدا بوده است ، سراسر تحریف ، فاش میگردد ، چون « دین » ، چیزی جزهمین « همپرسی انسان با خدا » نیست . تناقضاتی که ازاین داستان بچشم میخورد ، هویت فرهنگ اصیل ایران را روشن ومشخص میسازد . همانسان که محمد درقرآن ، آدم وابراهیم و موسی و ... را « مسلمان » میسازد ، وهمانسان که مارکسیست های ما نیز، به همین روش به تاریخ میپردازند ، درشهرجمشیدی که هیچگونه خبری از زرتشت درآینده نداشته اند ، نیز باید مرغ کرشیپ ، دین مزدا پرستی زرتشت را را بدان شهر برده باشد ! در وندیداد ، فرگرد سوم ( ۴۲ ) میآید که «
ای دادارجهان استومند ( جهان مادی ) ! ای اشون
چه کسی دین مزداپرستی را بدان جا ، بدان خانه ای « ورجمکرد» بــرد؟
آنگاه اهورامزدا گفت : ای سپیتمان زرتشت ، « کرشفت مرغ » .
این کرشفت مرغ ، باز یکی ازهنرنمائیها درمسخسازی برای گم کردن رد پای سیمرغ میباشد . دارمستتر، کرشفت را به « تیزپرواز» ترجمه کرده و اینهمانی با « آذرخش » داده است . ولی پازند آنرا « چخروای » میداند. « چخر» همان «چرخ وچرغ » است، که به باشه ومرغ شکاری گفته میشود، چون میچرخد وحلقه میزند . ولی ترکیب « چرخ وای » ، پوششیست که آنچه نهفته ، زودتر فاش میسازد ، چون چرخ ، معنای « آسمان وفلک ، و« حلقه زدن ودورچیزی گردیدن» و« رقصیدن » و« ریسیدن وبافتن » راهم دارد . چرخ ، به حلقه رقص و « زمان وفلک وقرن » « چرخ فلک » ودستگاه خرّاطی و « کمان» و« طاق » و « چرخشت » و« چرخ پنبه ریسی » و« چرخ زدن درویشان درهنگام سماع » گفته میشود . مولوی گوید :
ماه دیدم، شد مرا سودای چرخ آن مهی نی کو بود بالای چرخ
زُهره را دیدم همی زند چنگ دوش
ای همه چون دوش ما، شبهای چرخ
جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته درپهنای چرخ
سرفروکن یکدمی ازبام چرخ تازنم من چرخها، درپای چرخ
آنگاه نام « چخروای= چرخ وای » ، به مفهوم اصلی که « وای آسمان » ، « وای حلقه زننده » ، و« وای رقصنده ورقصاننده » و« وای ریسنده وبافنده » « ووای درنگ خدای = خدای زمان » باشد ، نزدیک میگردد . ولی« کــرشـیـپ» نامی که درواستا موبدان بدان مرغ داده اند مرکب از« کره + شیپ » میباشد.« کره »، به معنای « نی » است . درسانسکریت به جوانه تازه نی، کریره kariraگفته میشود . درفارسی به نای بزرگ ، « کرنا » گفته میشود . کره ، همان غرهghra همان گراوgraw است که نی میباشد ( شادغر) . « ماهی کر» دراوستا نیز همان دلفین است که دراثرهمانندی بینی اش به نی ، « دخس » هم نامیده میشود ( دوخ = نی ) . دربختیاری چهارلنگ، به گل نی که درمرداب میروید کرپی karpi گفته میشود . درتبری به بیخ گلو « کـِر، یا خره » گفته میشود و درست xer-kere درتبری به معنای نای است. وپیشوند واژه کریز( کاریز) ، همان کراست که نی باشد ، چنانچه گناباد که وین آباد باشد ، وین = نی به معنای کاریزاست. کریچ درفارسی، خانه کوچک ازنی است . درکردی ، کراک، سرخنای است
پسوند « شیب= شیپ = شیو » ، ریشه واژه های آشفته وشیفته است. دربختیاری چهارلنگ شیونیدن به معنای زیرو رو کردن است. درکردی، شیواندن ، پریشان کردن و بهم زدن است. درکردی « شیو» به معنای ۱- شخم زده ۲- عذای پخته . شیپ به معنای بهمن و سیلابست.« شیپه» به معنای موج و شیهه اسب است . درفارسی ، شیب به معنای « آشفته و مدهوش و سرگشته و متحیر» و « دیوانه گشتن » و پریشان است . درفارسی شیبانیدن ، شیبیدن، به معنای آمیختن ، مخلوط شدن ، آمیخته شدن است . شپلیدن، صفیر زدن و شیفتگی و دیوانگی کردنست .درفارسی ، دو واژه « شیفته وآشفته » که ازهمین ریشه برآمده اند ، درادبیات ایران، نفوذ ژرفی داشته اند ، که دراصل معنای « منقلب شدن » داشته ند .
پس مرغ کرشیب ، مرغیست که با آهنگ نای منقارش ، همه را شیفته وآشفته ودیوانه میسازد و به جهان جذبه میکشد .این « کشش وجاذبه موسیقی که درانسان، ایجـادمیـشـود »، نخستین تجلی یا پیدایش گوهرسیمرغ، یا خداست، وازاین رو ، اصل دین شمرده میشود . «موسیقی و عشق»، دوپدیده جفت باهمند، که گوهرخدا را مینمایند وانسان را به خدا، پیوند میدهند . سیمرغ یا خدا ، با آهنگ ونوا، که ازگوهروجودش برمیخیزد ، همه را در وجد و رقص وشعف ، شیفته و دلباخته و مجذوب و شیدا و واله خود میکند . خدابا موسیقی ، دل وروان وخرد انسانها را شخم میکند ، و نوایش ضمیرها به موج میآورد، و زیروزبرمیکند . گرشاسپ دراین دیدار سیمرغ که روزگاری فوق العاده اهمیت داشته است ، دو تجربه بنیادی میکند، که گوهر دین درفرهنگ سیمرغیست . یکی آنکه خدا ( سیمرغ )، در نوای رقص ووجد وخوشی آور، پیدایش می یابد، و دیگرآنکه خود ش، با باد پرش، خودش را آتش میزند و خاکسترمیشود، وباز ازخاکسترش، ازنو برمیخزد . این همان سراندیشه « فرشگرد و نوشوی » هست . سیمرغ (= مرغ ) ، اصل فرشگرد است . «خاکستر» که دراصل « هاک+ استر» باشد ، به معنای « افشاندن وپراکندن خوشه وتخم » است . این دوویژگی ، دو برآیند گوهرسیمرغست . تجلی وپیدایش سیمرغ در۱- آهنگیست که جشنی میسازد که گوهرانسان را منقلب میکند، و انسان را ناگهان، شیفته وعاشق اصل خود میسازد و۲- دراصل نوشوی و فرشگرد است . خدا دراین فرهنگ ، دردادن امرونهی ودر قدرت نمائی، پیدایش نمی یابد.
ای عاشقان ای عاشقان ، آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او ، آشفته گردد خوی او
معشوق را جویان شود ، دکان او ویران شود
بر رووسـر، پویان شود ، چون آب اندر جوی او

ازاول امروز، چو آشفته و مستیم
آشفته بگوئیم که آشفته شدستیم
آن باده که دادی تو و ،« این عقل » که ماراست
معذور همی دار ، اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار، گشادیمش و صد بار ببستیم
وقتست که خوبان همه دررقص درآیند
انگشت زنان گشته ، که ازپرده بجستیم
بالا همه باغ آمد وپستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم ، نه بالا و نه پستیم
خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان، که ندانیم ، « که ؟ هستیم ؟ »
هرچند پرستیدن بُت ، مایه کفر است
ما کافرعشقیم ، گراین بت نپرستیم

دگردیسی ، یا متاموفوز ِ خـدا( بُن آفریننده )
به آهنگهای گوناگون،که زندگی رامنقلب میسازند

سیمرغ ، کسی را نمیفرستد که با پیامش یا با امرونهی اش ، زندگانی قومی یا ملتی یا بشریت را از اسارت یا درد و « اژی = اژدها» وستمکاران، نجات بدهد وانتقام ازستمکاران بگیرد ، بلکه خودش ، متاموزفوز( فرگرد ) به آهنگهائی درضمیر همه انسانها می یابد، که همه را درجشن زندگی به رقص میآورد . « بادنیکو= وای به ، که اصل پیوند دهی ِهمه گوناگونیها واضداد» است ، تبدیل به آهنگهای گوناگون میگردد، که هوش را میربایند ، و زندگی را بکلی دگرگونه میسازند . خدا، درآهنگهائی ازموسیقی ظهورمیکند، و به خود، تن میگیرد ، که زندگی را به جشن تحول میدهند. موسیقی ورقص وآواز وشادی ، نیایش خدا هست .
برآنسان که« بـــاد » آمدش پیش باز
همی زد نـواهـا ، به هرگونه ساز
فزونترزسوراخ، پنجاه بود که ازوی ، دَمــش را برون، راه بود
دمه ، آتش فروز، یا اصل نوآوروتازه آفریننده است . دو دمه ، بنا بر ابوریحان بیرونی درالتفهیم ، بهرام= مریخ، ورام = زُهره هستند.
بهم ، صدهزارش خروش ازدهن همی خاست، هریک بدیگرشکن
تو گفتی: دوصدبربط وچنگ ونای
به یک ره شدستند ، دستان سرای
فراوان کس ، از خوشی ّ ِ آن خروش
فتادند و زیشان ، رمان گشت هوش
یکی زو همه نعره وخنده داشت یکی گریه ، زاندازه اندرگذاشت
ازآهنگها ونواها وآوازهای گوناگون سیمرغ یا خدا ،« هوش انسان میرمد» . این «هوش» درانسان چه پدیده ایست که میآید و میرود و میگردد و سرمیتابد و بیدارمیشود، و گاهی درانسان جمع وگاهی درانسان ، پراکنده است ؟ این هوش چیست که حیران میشود ؟ هنگامی پیرچنگی درمثنوی مینوازد:
ازنوایش مرغ دل، پرّان شدی
وزصدایش هوش جان، حیران شدی
این هوش چیست که مولوی میگوید آن را بگذاروآنگاه هوش دار!
هوش را بگذارو آنگه هوش دار
گوش را بربند و آنگه گوش دار
این هوش چیست که مولوی میگوید :
محرم این هوش، جز بیهوش نیست
مرزبان را مشتری جزگوش نیست
درست باید به بیهوشی رسید تا هوش یافت . درست هوش، بهترین مشتری وخریدار بیهوشی است. چرا ؟ آیا این اندیشه مولوی، پیوندی با « رمیدن هوش انسانها ازنوای نای منقارسیمرغ » دارد ؟
یوه تماس گرفتن انسان با خدا ، درفرهنگ ایران، بکلی با تماس انسان با خدا ، درفرهنگ یونان، و در شریعت یهود ومسیحیت واسلام، فرق کلی دارد. تماس انسان با خدا دریهودیت، دچارمرگ میگردد. محمد، حتا ازپیدایش جبرئیل، دچارحمله وغش و وحشت میشد . درفرهنگ ایران ، خدا، خودش، تحول به« جشن دروجود انسان» می یابد. خودش اصل جشن، دروجود انسان میگردد . « هوش » درفرهنگ ایران ، نماینده چه پدیده ای بوده است ؟
« هوش » ، روند ِ پیدایش یا زایش ِ روشنی، از تاریکی ضمیرانسان بوده است . « سحرو سپیده دم »، این مرحله گذروگشت ِ تاریکی به روشنی را بیان میکرده اند. هربینش تازه ای از انسان، « روند ِ سحری» ، « روند زاده شدن اززهدان » را دارد . این روند ِ آگاه شدن ازنو و بیدارشدن ازنو را ، « به هوش آمدن » میگفتند . سروش و رشن ، دوخدای جفت باهم بودند، که مامای بینش تازه ازبُن بهمنی انسان، به « پیش آگاهی ، به بینش سحرگاهی » درانسان بودند .
بینش ، یکراست ازتاریکی بُن خدائی انسان ، به گستره روشنی نیمروزی آگاهبود وخردش ، نمیافتاد وپرت نمیشد . این « روند بیدارشدن ، وآگاه شدن » ، دردوخدای سروش ورشن عبارت بندی میشدند . میترائیسم و زرتشت و الهیات زرتشتی ، با نقشهای گوناگون ومتفاوت دادن به این دو ، و کم وبیش کردن نقش هرکدام ازآنها ، الهیات خود را عبارت بندی میکردند .
این گاه میان شب تاریک وصبح روشن را ، اوشین گاه ushin» مینامیدند، که حاوی واژه « هوش » هست . موبدان زرتشتی، دیگربرای سروشی که بینش را ازبُن هرانسانی بزایاند، جائی درالهیات خود نداشتند ، چون ادعای پیامبری زرتشت که خودش را نجات دهنده زندگی ازدردوآزار ( اژی= ضد زندگی ) میخواند ، نداشتند . اینست که دردویشت موجود درباره سروش، دم ویال سروش را به کردارپیامبراندیشه از« آسن خرد در بُن هرانسانی » بریده اند و دور ریخته اند ، وازاو، شیر بی یال وبی دم وبی چنگال وبی دندان ساخته اند. بدینسان انسان را ازخودجوشی خرد محروم ساخته اند . سروش ، « تنو منتره » است . موبدان ، این اصطلاح را به تجسم یابی اطاعت وفرمان ترجمه میکنند . درحالیکه سروش ، تنها چیزی که نبوده است ونمی باشد ، همین پیکریابی اطاعت وفرمانبری درخود میباشد .
اساسا، « فرمان » ، معنای اطاعت کردن را ندارد . با این ترفندها فرهنگ ایران را ویران کرده اند . فرمان ، اندیشه وسگالش هست . « مانتره » ، به هیچ روی « فرمان » نیست . « تن »، به معنای زهدان و سرچشمه است . « مانتره » درسانسکریت معانی اصلی خودرا نگاهداشته است : ۱- آلت تفکر ۲- سخن ٣- سرود ۴- شعرعرفانی ۵- ورد ی که افسون میکند ۶- مشورت ۷- راز ٨- تصمیم ۹- نام ویشنو و شیوا ، دوخدای هند . پس سروش، زهدان پیدایش تفکر وسخن وسرود و مشورت و راز وتصمیم و خدا هست . ازهمین که سروش ، منتره درتن یا زهدان هست ، وبه شکل اندیشه ورازپنهانی وتصمیم درمیآید ونهفته درگوش انسان زمزمه میشود ، میتوان این « وجود سحرگونه یا سپیده دمی » اورا دریافت .
این ابیاتی که اسدی توسی ،ازچندوچونی آوازسیمرغ آورده است ، سراسر فرهنگ گمشده مارا درخود نگاه داشته اند، و میتوان بخوبی پیوند وگره خوردگی ِ چند پدیده را باهم دریافت .
« دم » و « وای = باد نیکو» و « منقار= نای » و « نوا و آهنگ» و « آتش فروزی » و« جوش وخروش» به هم پیوسته اند .
منقارسیمرغ ، نای است، وازآن بانگهای بسیارو گوناگون ،برون میآیند،
این « باد» است که دراین نای، تبدیل به نواها میشود .
این باد ، همان «دم» سیمرغ هست، که دراین نی که سوراخهای فراوان دارد ، صدهزارخروش میشود ، و ارکستری ازصدها بربط وچنگ ونای میگردد. یک دم، تبدیل به کثرت وتعدد صورتها وآهنگها میگردد . سپس درهمین داستان ، «سیمرغ » ازباد پرخود، آتشی برمیفروزد که اورا خاکسترکرده و ازسربرمیخیزاند . باد یا دم ، آتش فروزاست . البته همان واژه « وای » هست که « واز= باز» شده که به معنای مرغ است . باد نیکو یا وای به ، مرغست.
این باد نیکوهست که میدمد ومیوزد و آهنگ و نوا میشود و دمه یا آتش فروز میشود . سیمرغ در آهنگ ونای منقارش، ودر جنبش پرش ، اصل باد است . دم (= دمه ) ویژگی آتش فروزی را دارد . آتش فروز، معنای آفریننده ومبدع را داشته است . دم ، میآفریند . دم ، آهنگست . دم ( دودمه= دوبینی) پیوند بهرام ورام، یا « بُن آفرینندگی جهان» است.
دم ، آوازنای وشیپوروکرناست که همه را بجنبش میآورد :
ازآوازسنج و دم کرنای تو گفتی بجنید میدان زجای
دم ، باداست
بدوگفت طوس ای جهاندیده پیر هواگشت پاک ازدم زمهریر
دم ، نفسی است که مرده را زنده میکند . دم مسیحائی یا اینکه یهوه یا الله درآدم میدمند ، همه وارث این تصویرند .
کسیکه خوش آواز و خوشنوا وخوشخوانست، « خوشدم » است . بالاخره آهنگروزرگر، با دمه خود ، آتش میافروزند، و ازاین رو ، عنقا یا سیمرغ و بهمن درفرهنگ ایران ، آتش فروز یا آتش افروز خوانده میشدند( برهان قاطع )، چون با دمشان، جهان را میآفریدند، وچون دمشان ، تنها « فوتِ خشک و خالی » نبود ، همه آفرینش را درجشن شادی ، به جوش وخروش و رقص ( چرخ ) میآوردند . اگر نگاهی به نخستین اشعارمثنوی بیندازیم درست همه این پدیده هارا باهم، جمع می بینیم ، فقط مولوی درنخستین ابیات مثنوی ، مانند اسدی توسی ، از برقص آمدن همه جمع و جوش وخروششان، دمی نمیزند . ولی این آهنگ ونوای سیمرغ ، درضمیرهرانسانی ، هوش را میرماند ، تا « کشش بسوی نوشوی ازسر، تا سیمرغ درانسان »، تا کشش به وصال با سیمرغ ، ازسردروجود او برخیزد . دراین تجربه ، همه انسانها درنهان انبازند . ولی مولوی درغزلی ، مانند اسدی ، جهانی بودن انگیزندگی نی را چنین به عبارت میآورد :
ای درآورده « جهـانی » را زپای
بانگ نای وبانگ نای و با نگ نای
چیست نی ، آن « یارشیرین بوسه را »
بوسه جای وبوسه جای و بوسه جای
نی ِوجود هرانسانی، جایگاه بوسه ، یا همبوسی با خداست. بوسه ، بیان همآغوشی و آمیزش سیمرغ با انسانست. خدا، به انسان از راه واسطه اش، امرونهی نمیدهد، بلکه مستقیما انسان را میبوسد(میسفتد= با او عشق میورزد ) .
آن نی بی دست وپا ، بستد زخلق
دست وپای و ، دست و پای و، دست وپای
دست وپا، یا اصل جنبش همه درآهنگ کشنده خدا، دررقصند
نی، بهانه است ، این نه برپای نی است
نیست الا « بانگ پـرّ آن همای »
این کشش ورقص جهانی را نباید به حساب نی نگذاشت ، بلکه این ، همان « بانگ پـرّ همای یا سیمرغ » است. نه، اینهم درست نیست
خود، خدای است ، اینهمه روپوش چیست؟
می کشد اهل خدا را تا خدای
همین تجربه را مولوی در مثنوی ، درآغازکتاب، به شکل یک تجربه فردی انسانی بیان میکند . درحالیکه امکان تجربه را ، درهمه انسانها ، درهمه جامعه ، درهمه بشریت موجود میداند، که باید بسیج ساخته شود. وصال به نیستان ، درهمنوائی، درهمآوائی ، درهمآهنگی نیستان ( خوشه جامعه ، خوشه بشریت ) درهمه نای ها ، درهمه انسانها با هم است . انسانها ، هنگامی سیمرغ میشوند، و به اصل خود میرسند که همه با هم ، هم آوا بشوند، و همه باهم برقصند، و همه باهم جشن بگیرند . سیمرغ ، جشن جامعه باهم ، جش بشریت باهمست .
بشنو این نی، چون حکایت میکند از جدائیها، شکایت میکند
هرکسی که دورماند ازاصل خویش بازجوید روزگاروصل خویش
من به هرجمعیتی نالان شدم جفت بدحالان وخوشحالان شدم
هرکسی از ظن خودشد یارمن از درون من نجست اسرارمن
سرّمن از ناله من دورنیست لیک چشم و گوش را آن نورنیست
تن زجان وجان زتن، مستورنیست لیک کس را دید جان دستورنیست
آتش است این بانگ نای و ، نیست باد (= فوت خالی )
هرکه این آتش ندارد ، نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندرمی فتاد
نی، حریف هرکی ازیاری برید پرده هایش ، پرده های ما درید
همچونی، زهری وتریاقی که دید همچو نی، دمسازومشتاقی که دید
نی حدیث راه پرخون میکند قصه های عشق مجنون میکند
محرم این هوش ، جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جزگوش نیست
هرانسانی، نی است . نام هرانسانی، درفرهنگ ایران ، « ئوز» بوده است و هنوز دربسیاری ازلهجه ها و زبانها به« من» ، « از » میگویند که سبکشده همین « ئوز= نی = ئوچ درکردی » است . سیمرغ ، خوشه همه انسانها ، ارکستر همه نای ها با همست . « وای به » که همان « نای به » است ، درجان همه انسانها میدمد ، ونائی درضمیر همه انسانهاست . سیمرغ ، خدائیست که « مطرب همه جانهاست، که با همه، در طرب میآید» ، خدائیست که با همه جشن جهانی را میسازد وبا همه میرقصد » .
سیمرغ ، کیست وچیست ؟ سیمرغ ، خوشه بشریت ، خوشه جامعه ، نیستانیست که همه نای ها باهم، ازگوهر خود میرویند، وخود را میآفرینند . آواز او کجاست ؟ ضمیر هرانسانی ، نائی ازاین نیستانست . سیمرغ ، درجان همه درآوازخواندن وسرودن و نواختن و دمیدن است . پس چرا ، هیچکدام ازما این آوازشیفته سازنده سیمرغ یا خدا را نمیشنویم ؟ چرا باهم نمیخروشیم ؟ چرا باهم نمیرقصیم ؟ چرا باهم جشن نمیگیریم ؟ چون هوش های ما ، آگاهبودهای ما ، عقل های ما ،همه با مذاهب وادیان و مکاتب و مسالک و آموزه ها، سفت وسخت ومنجمد شده اند، و به شکلهای منجمدشده درآمده اند، و همه با تیغ برنده عقل ، « روشن ساخته شده اند » . همه این هوشها وعقلها وآگاهبودها ، دیوارو قفس آهنین شده اند، که نامش ، « هویت » و « شخصیت» و« فردیت» است . همه این هوشها و عقلها و آگاهبودهای روشن ، کارد وشمشیروتیغ برّنده و قاطع وشکافنده ساخته شده اند .
ازاین روهست که این هوشها باید برمند ، تا انسانها ازنو، به هوش آیند . ازنو، بیدارشوند :
محرم این هوش ، جز بیهوش نیست

هوش را بگذار، و آنگه هوش دار
گوش را بربند و، آنگه گوش دار
هوش، با تحول یا فـرشگرد ِ خرد وروان وضمیر، با آگاهشوی ازگونه ای دیگر، کاردارد، که « هوش وعقل وآگاهبود و روشنی های صُلبشده » کهن ، دگردیسی ( فرورد = فرگرد ) می یابد ، وازیکی به دیگری ، کشیده میشود .

« زندگی» ، آنچه هیچگاه درخود، نمی گنجد
زندگی، اصل ِسرشاری ولبریزی

سیمرغ ، یا « کرشیپ، نائی که با نواختن سرودش، هرانسانی را منقلب و شیفته میسازد» یا «همای= هو+ مای = مایه تخمیرکننده وآمیزنده و زاینده وآفریننده »، با « لبریزی وسرشاری جان یا زندگی » کاردارد. ازاین رو سیمرغ، یامرغ کرشیپ، آورنده یا« حامله به دین » است ، چون گوهر دین ( آبستنی و زهدان بودن )، جانفزائی است .
روز۲٣ هرماهی « دی به دین » میباشد ( آغازهفته چهارم ماه )، و به معنای آنست که دین، همان خود ِ دی ( دین ، همان زنخدای مادریا دایه یا سیمرغ ) است . این روزها( دی به آذر، دی به مهر، دی به دین ) ، روزهای صفربودند ، و دو روزپیاپی ، دربرابرنهادن با یکی از منازل ماه ، یکروز بشمار میرفت . این روز ۲٣ را مردم ( که البته خرمدینان بوده اند )، « جـانفـزای » میخواندند( برهان قاطع ) . دین، جانفزا یا جان افزا هست . دین ، افزاینده زندگی است، جان را ازخود میرویاند ، جانش ، امتداد می یابد ومیگسترد . افزونی afzoonikih که به معنای درترقی و تزاید بودنست ، صفتی است که برای دادار( خدا ) بکار برده میشود( لغت نامه فره وشی ) .
چرا؟ این واژه « اف+ زای =zaay + af » هست. در سُغدی eb+zhoon به معنای جوانه ونسل است ( قریب، سغدی ) . « اف+ زای » ، به معنای « فرا زائی ، بیش زائی، فراروئی » است . درکردی ،« زایه» به معنای جنین، متولد شده و بچه آورده است . درگزیده های زاداسپرم ٣/ ۷٨ میآید که « آتش افزونی را خود درگرودمان بیافرید .... وفزایندگی آن اینست که هرگونه ای را درسرشت خود بیفزاید ... » . « آتش افزونی» ، اصل همه آتشهاست که همه چیزازآن روئیده میشود . درهزوارشها( یونکر، فرهنگ پهلوی) میدانیم که « گرو +دمن » شکم ( زهدان ) است، و « گرو + دمن » به معنای خانه ومنزل نی ( گرو = غرو =گراو) هست ( نیستان، نیزار) . «افـزودن » ، امروزه به معنای جمع کردن ، کاسته شده است ، ولی دراصل معنای « آفریدن ، در راستای روئیدن وگسترش وامتدادیافتن وکشیده شدن خدا را » داشته است . ازاین رو نیزهست که دراصل، صفت زنخدای ایران بوده است . پس سیمرغ ، با آهنگ ونوا وموسیقیش ، جان را به جوانه زدن ، به فرا روئی و فرازائی میکشد و میانگیزد . سیمرغ ، خدای مطرب، اصل جشن سازجامعه بشریست .
هرجانی، آبستن به سیمرغست که « اصل ناگنجیدنی درهرجانی» هست . اینست که زیستن ، پیدایش جان درسرشاریش، درهمه حواس و درخرد ودرروان ودر ضمیراست.« موسیقی وعشق» که دواصل ازهم جداناپذیرند ، این تخم نهفته را به جنبش وبه گشایش و به لبریزی می انگیزند . « به هوش آمدن » ، همیشه ازآنچه درآن، گنجانیده شده ایم ، بیرون آمدنست .
می نگنجد جان ما درپوست ، از شادی تو
کاین جمال جانفزا، ازبهرما آورده ای
ساقیا برخاک ما ، چون جرعه ها میریختی
گرنمی جستی جنون ما ، چرا می ریختی
ساقیا آن لطف کو ،کان روز همچون آفتاب
« نور رقص انگیز» را ، بر ذرّ ها میریختی
« جنون یا دیوانگی » ، این حالت درآگاهبود روشن خود ، در عقل خود ، درهوش عادی روزانه ، دیگرنگنجیدن است . اصل زندگی که سیمرغ باشد، همیشه درهرپوستی ، خود را درقفس می یابد. زندگی ، اصل ناگنجا درهرصورتی است . زندگی و بینش وروشنی ، اصل آبستنی همیشگیست . زندگی و بینش، همیشه روند زایش از بیهوشی یا به هوش آمدن ، از بیخودی به خود آمدن ، و از هوش به بیهوشی رفتن ، واز خود ِ تنگ ، به « بیخودی زاینده شدن » رفتن است . این تحول بینشی و گوهری ، دیگر به درد الهیات زرتشتی نمیخورد .
« برهه سحروسپیده دم » ، که میان تاریکی وروشنی است، وازتاریکی به روشنائی « میگذرد ومیگشتد » ، برهه زنده درهرانسانیست که بینش و جان ِ زنده دارد . این بود که سروش و رشن درالهیات زرتشتی ، فقط گماشته «گذر ازاین جهان به جهان دیگر» گشتند ، وخویشکاری آفرینش بینش و اندیشیدن را ازبُن خود انسان ا ز دست دادند ، و فقط به آورنده « فرمان اطاعت ازاهورا مزدا » کاسته گردیدند . درحالیکه درفرهنگ سیمرغی ، انسان دربینش و درزندگی ، همیشه وضع آبستنی دارد . فروهر، همیشه روند گشتن است، و همیشه انسان « در روند به هوش آمدن » است . ودرهوشی که میماند، دربیهوشی فرومیافتد .
زندگی، همیشه ، « گنجانیده شدن درصورتی و حدی و اندیشه ای و آموزه ای و مذهبی » ، و سپس لبریزشدن و ناگنجاماندن درآنست، که آزادی باشد . ما را هرروز، در حقیقتی میگنجانند ، درمکتبی ازعقل میگنجانند ، درمذهبی میگنجانند، درآموزه ای علمی، میگنجانند . ولی زندگی ، اصل آبستنی یا اصل جانفزائیست . آنچه با تیغ برنده عقل، روشن شده و خشکانیده و سفت وسخت واستوارساخته شده ، انطباق با منطق دارد ، ولی زندگی نیست . بیهوش شدن و به هوش آمدن ، دوروند به هم پیوسته اند . نه اینکه انسان، یکبار برای همیشه از بیهوشی به هوش بیاید، و همیشه درآن حالت بماند .هوش ، « ماندن دریک حالت و دوام داشتن یک حالت » نیست. درهر « به هوش آمدنی » اگر ما استواربمانیم ، باز به جهان بیهوشی میرویم .
هوش، بیهوشی میشود . سیمرغ یا کرشیپ ، اصل انقلاب کننده روان وضمیر وخرد وجانست. کرشیپ، انسان را درهرآنچه گنجیده ، در هرپوستی ، درهرقفسی، درهرصورتی که هست، منقلب میسازد . این را « شیواندن ، شیفتن ، شیفته ساختن » میگفتند . سیمرغ ، در دین ، اصل شیفته شدن را ازهمان آغاز، درجان هرانسانی می افشاند . خدا، اصل آشفته سازنده ، اصل دگردیسی ومتامورفوز ، اصل شکستن شکلها وصورتها ، اصل بیرون جستن از پرده ها هست . آشفته بودن و شیفته شدن ، یک انقلاب کلی گوهری و ضمیری انسان بوده است .
از اول امروز، چو آشفته ومستیم
آشفته بگوئیم که آشفته شدستیم
آن باده که دادی تو و ، این عقل که ماراست
معذور همی دار، اگر « جام شکستیم »
امروز ، سر زلف تو ، مستانه گرفتیم
صد بار، گشادیمش و صدبار ببستیم
رندان خرابات ، بخوردند و برفتند
مائیم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقتست که خوبان همه دررقص درآیند
انگشت زنان گشته ، که ازپرده ، بجستیم
بالا همه باغ آمد و پستی ، همگی ، گنج
ما بوالعجبانیم ، نه بالا و نه پستیم
خاموش ، که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان ، که ندانیم که هستیم
هرچند پرستیدن بت ، مایه کفر است
ما کافرعشقیم ، اگر بت نپرستیم
دین ، که سیمرغ باشد ، اینهمانی با روز ۲۴ هرماهی دارد، ومردم دین یاسیمرغ را « بُـت فریب » میخواندند ( برهان قاطع ) ، چون « فریب » دراصل معنای « تحول دادن درکشش با موسیقی،و منقلب ساختن درکشش زیبائی ، متامورفوزیافتن جان درکشش نهفته درجنبش شادی » را داشته است. « دین » ، اصل کشش است، نه اصل قدرت وتجاوز و سلطه درهرصورتش . تغییر دادن خود، یا جهان نیز، با خواست واراده ، تحمیل قدرت و تجاوزگری و سلطه خواهیست. این « اژی = ضد زندگی » است .
دین ، اصلیست که گوهرانسان را با رقص وشادی ، به تحول میکشد ، نه آنکه با « خواست واراده و زور» به آن تغییر بدهد . آنگاه که ما با « خواست یا اراده و عقل »، به خود ، تغییر وتحول میدهیم ، گوهر ونهادما، نهانی دربرابر آن میایستد، ومیکوشد که درپنهان و دور از دید، همان بماند که بوده است . عهد ومیثاق ، قبول یک تغییر دادن ارادی به هستی خود و تحمیل یک تغییر وتحول به دیگران است، که با ادیان نوری آمد . این تنش و کشمکش و گلاویزی، میان دوگونه تحول یابی (۱- شدن وگشتن گوهر درکشش ۲- تغییر دادن با خواست به خود وجهان واجتماع خود ) ، تنش وکشمکش وگلاویزیست که روند جنبشهای تاریخی را معین میسازد . انقلابی که « روند شدن ِ گوهری است ، انقلاب پیروز است، و انقلابی که تغییر دادن با خواست واراده ، به خود، یا به جهان وبه اجتماعست، انقلابیست که درتلاطم و تموج شدید ی ازرفت وبازگشت ، ازفرازوفرود ، تشنجات و فجایع دهشت زا بارمیآورد.